-آینــاز...پاشــو...پاشو قربونت برم... کثافت ببین چیکارش کردی...من که جز این جگر گوشه ام تو دنیا کسیو ندارمممم...خداااااااااا خودت بچمو واسم نگهدااااااار... دیگه موندن رو جایز ندونستم...خواستم برم سمت در که یه نفر با مشت کوبید بهش...سریع درو باز کردم...یه خانوم در حالی که گریه میکرد پشت در بود که تا منو دید گریه اش شدت گرفت وگفت: -آقا بچم داره از دستم میره...توروخدا بیا کمک کن ببریمش بیمارستا...اینارو گفت واز حال رفت...زنگ زدم اورژانس ورسوندمشون بیمارستان...حالشون که خوب شد مادرش کلی ازم تشکر کرد...بعد از اون روز همه ی فکر وذکرم شده بود اون دختر که دیگه میدونستم اسمش آینازه و13 سالشه...فهمیدم پدرش تو یه تصادف کشته شده وخسرو که شریک باباش بوده همه ی اموالشونو بالا میکشه و مادر آینازو به زور عقد میکنه و میاره تو این خونه ای که الان هستن که هر از گاهی بهشون سر بزنه...دلم میخواست کمکش کنم... احساسم از روی ترحم نبود...حسی بود که تا حالا تجربش نکرده بودم...عاشقش شده بودم...منی که اصلا دخترا رو آدم حساب نمیکردم حالا عاشق شده بودم...دلم نمیخواست کسی اذیتش کنه ...وقتی از خونشون صدای جیغ میومد هزار بار خودمو لعنت میکردم...آیناز من اونجا کتک میخورد...جیغ میکشید...گریه میکرد...التماس میکرد...مامانش گریه میکرد...التماس میکرد...اما خسروی کثافت فقط کتک میزد ونعره میکشید...با هر جیغی که آیناز میکشید من آتش میگرفتم ولی کاری از دستم بر نمیومد...میخواستم ازش خواستگاری کنم و خوب میدونستم مادرم راضی نمیشه و میگه باید با دختر خالت ازدواج کنی...از طرفی هم میترسیدم آینازو از دست بدم...با شناختی که از خسرو داشتم میدونستم ازش بعید نیست که اونو شوهر بده...پس تصمیم گرفتم بهش بگم...یه روز که از مدرسه برمیگشت بهش گفتم که عاشقشم...بهش گفتم شده همه ی زندگیم...ازش خواستم اجازه بده برم خواستگاریش اما در کمال ناباوری اون گفت نه...تا اون موقع هیچکس دست رد به سینه من نزده بود...فکر میکردم داره ناز میکنه اما وقتی برای بار دوم ازش خواستگاری کردم باز گفت نه...فهمیدم دختر مغروریه...من دنبال دست نیافتنی ها بودم وآیناز دقیقا همون کسی بود که میخواستم...دیگه غرورم برام مهم نبود...میدونستم که اگه از دستش بدم همه زندگیمو باختم...با اینکه سنی نداشت اما نمیشد به راحتی ازش گذشت...خوشکلیش واقعا نفس گیر بود...میدیدم که چشم همه دنبالشه اما من اونو به خاطر خودش میخواستم...عشقم یه عشق پاک بود...باز غرورمو زیر پا گذاشتم و ازش خواستگاری کردم اما از شانس بدم خسرو منو دید...آینازم به خاطر من کتک خورد...نمیتونستم خودمو ببخشم...منی که طاقت نداشتم حتی یه خوار به پاش بره حالا باعث شده بودم کتک بخوره...اون وقع 15 سالش بود و بعد از اون اتفاق دیگه حتی بهم نگاه هم نکرد...نمیتونستم ازش بگذرم...خواب وخوراکم شده بود آیناز میخواستم هر طور شده به دستش بیارم نمیخواستم فکر کنه بی خیالش شدم هر روز صبح تا دم مدرسه همراهش میرفتم و بعد میرفتم دانشگاه وقتی از دانشگاه بر میگشتم دم مدرسه صبر میکردم وبعد تا خونه با هاش بر میگشتم...میدونستم پیش خودش میگه چه پسر آویزونی اما مهم نبود و حدسم هم درست از آب در اومد یه روز که از مدرسه برگشته بود وداشت میرفت تو خونه برگشت به سمتم وگفت: -محض اطلاعت من از پسرای مغرور بیشتر خوشم میاد... باید کاری میکردم تا بفهمه من پسر مغروریم احتمالا خودش یه چیزایی میدونست چون غرور من تو محل زبان زد همه بود...فقط واسه اون بود که غرورمو گذاشته بودم کنار...از وقتی که سر کار میرفتم وضعم بهتر شده بود یه کم پول پس انداز کرده بودم...تصمیم گرفتم اون خونه رو که توش بودیم بفروشم...


-با اینکه سخت بود...با اینکه طاقت یه لحظه دوریشو نداشتم اما باید میفهمید غرور من سر جاشه...دقیقا 6 کوچه بالا تر از خونمون یه خونه بهتر از اون پیدا کردم وخریدمش...همیشه دورا دور مواظبش بودم اما هیچوقت نمیذاشتم منو ببینه...تا اینکه اون 18 سالش شد...الان یه هفتست دوباره خودمو بهش نشون دادم...اون دخترو میشناسی...میخواستم تو بری ازش اجازه بگیری تا من برم خواستگاریش آخه بدون اون میمیرم... نمیدونستم چی بگم...منم دوستش داشتم نه نداشتم نه نه داشتم خیلی هم داشتم ولی به خاطر مامانم بود که قبول نمیکردم...دلم نمیخواست با اون غول تشن(خسرو)تنها بمونه اومدم دهن باز کنم حرف بزنم که چشمم خورد به دو تا فنجون روی میز: -إ.اینا رو کی اوردن؟ بهزاد در حالی که پیشونیشو میخاروند با حالت با مزه ای گفت: -نمیدونم.حتما این گارسونه هم وقتی اینارو اورده تموم حرفای منو شنیده... یهو یاد یه چیزی افتادم... -ساعت چنده؟؟؟ -چی!؟ -اه ساعت!میگم ساعت چنده؟؟؟ -آهان ببخشید.4:30 چطور مگه؟ وای بدبخت شدم خسرو ساعت 4 میومد... -پاشو...پاشو بریم بدبخت شدم. -آیناز چی شده!؟چرا رنگت یهو پرید!؟ -خسرو...اومده به احتمال زیاد الان اومده من باید برم... اونم سریع از جاش بلند شد وگفت: -صبرکن پول اینارو حساب کنم با هم میریم. از کافی شاپ اومدیم بیرون و سوار تاکسی شدیم داشتم از پنجره بیرونو دید میزدم که صدای بهزاد دم گوشم بلند شد: -آیناز... وا!چه زود پسر خاله شد!اینکه تا دو دقیقه پیش داشت میگفت آیناز خانوم! -هووم؟ -بهش میگی دیگه؟ -هان!؟ -به همون دختره دیگه...بگو مامانشم روی سر من جا داره... میگی؟؟؟ من چقد خنگ بودم که نفهمیدم!الان یعنی منظورش این بود که مامانم هم میتونه با خودم زندگی کنه!؟ خب آره دیگه...چقد من خنگ شدم امروز! -آهان...آره بهش گفتم گفت باید فکر کنه. -میشه بدونم فکر کردنش چقدر طول میکشه؟ خواستم یه کم اذیتش کنم: -یادم نیست ولی فکر میکنم گفت یه ماه! -اوه یه ماه!؟تا اون موقع که من دق میکنم بهش بگو یه هفته وقت داره بعدش من میرم خونشون. -سه هفته... اخم ظریفی کرد و گفت: -همین که گفتم یه هفته. -دو هفته... اخماش بیشتر درهم شد و با جدیت گفت: -یه هفته. -اوه.اوه.ترسید!باشه یه هفته... یه لبخند زد دخترکش...دلم براش ضعف رفت...رومو کردم سمت پنجره که باز صداش بلند شد: -ای وای دیدی چی شد؟ با تعجب رومو برگردوندم سمتش: -چی شد!؟ در حالی که با اون چشمای خوشکلش زل زده بود تو چشمام با ناراحتی گفت: -از ساعت 2 بعد از ظهر تو رو کشوندم دنبال خودم به جای اینکه یه ناهاربهت بدم برداشتم بردمت کافی شاپ تو که ناهار نخورده بودی...نسکافتو هم نخوردی. وای اینجوری نگاهم نکن پس میفتم! راست میگفت!چرا خودم نفهمیدم!؟ام گرسنه نبودم به خاطر همین گفتم: -بیخیال بابا اشکال نداره. دوباره و این بار بدتر از قبل اخماش درهم شدو گفت: -ببخشید اینقدر خوش حال بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم.چقدر من خنگم. میدونستم از چه بابت خوش حاله ولی باز پرسیدم: -خوش حال بودی!؟واسه چی!؟دوباره از اون پوزخندای دخترکش زد و گفت: -حالا... -بگو...بگو... -پر رو میشی. -إ؟که پر رو میشم نه؟دلت میخواد برم به دختره بگم نذاره بری خواستگاریش؟ -آره برو بگو. اینوباش!خوب که من هنوز جوابشو ندادم واینطوری میکنه! -باشه بهش میگم -خیلی خب بابا...میگم. -نه دیگه نمیخواد بگی من حتما بهش میگم. -إ!آینازِِ... -آیناز خانوم... -چشم،آیناز خانوم... -آفرین پسر خوب حالا بگو... دوباره زل زد تو چشام وگفت: -خیلی خوش حال شدم از اینکه قبول کردی باهام بیای و خیلی خوش حالم از اینکه میخوای به پیشنهادم فکر کنی...من ارزش اینن همه محبتو ندارم... نمیدونم چرا یهو خجالت کشیدم وسرمو انداختم پایین خوب میدونستم که الان گونه هام گل انداخته...چرا بهزاد اینطوری فکر میکرد!؟شاید چون زیادی عاشق بود!دیگه از عشقش نسبت به خودم مطمئن بودم و بهم ثابت شده بود... ریز خندید وگفت: -اوه،اوه،گونه هاشو ببین،چه گل انداخته،خجالتت دیگه واسه چیه دختر خوب؟ جوابشو ندادم وسرمو برگردوندم سمت پنجره... -آیناز گرسنه نیستی؟میخوای بریم ناهار بخوریم؟ ناراحت نمی شدم از اینکه بهم بگه آیناز اتفاقا خیلی هم خوش حال میشدم اسممو از زبون اون بشنوم آخه یه جور خاصی صدام میزد،سریع چرخیدم سمتش وچپ چپ نگاش کردم.خندید و گفت: -اوه،ببخشید آیناز خانوم نمی دونستم آقا خسرو خونه تشریف دارن! خسرو...وای یادم رفته بود...قلبم شروع کرد به کوبیدن... -آیناز چی شد؟چرا باز رنگت پرید!؟ -خدا کنه به مامانم گیر نده... این جمله همزمان شد با توقف ماشین... سریع پیاده شدم وتقریبا داشتم می دویدم که بهزاد گفت: -آروم تر این جوری که به خونه هم نمیرسی! -نمیتونم دلم داره شور میزنه... یه چیزی زیر لب زمزمه کرد که نفهمیدم ولی احساس کردم گفت: -فدای اون دلت بشم من... سر کوچه اونا که رسیدیم میخواستم برم که کولمو کشید وگفت: -امیدوار باشم دیگه... برگشتم سمتش و گفتم: - نمیدونم... نگاهش غمگین شد و سرشو انداخت پایین... باز خواستم برم که صدام زد: -آیناز... با کلافگی برگشتم سمتش اما حرفی نزدم... - خیلی مواظب خودت باش... انگار اونم میترسید خسرو بلایی سرم بیاره زیر لب باشه ای گفتم و دویدوم به سمت خونه... تقریبا ازش دور شده بودم که صدای دادش بلندشد: -منتظر جوابت هستم...خیلی دوست دارم...سرجام ایستادم وچرخیدم...هنوز وایساده... بود براش دست تکون دادم و اونم برام دست تکون داد...دوباره واین بار تند تر دویدم... باید اعتراف کنم از حرفی که بهم زد خیلی ذوق زده شده بودم وتو دلم قند آب میکردن شاید چون تا حالا هیچکس اینطوری باهام حرف نزده بود البته بودن کسایی که بهم گفته بودم دوستم دارن بهزادم قبلا بهم گفته بود اما اینبار فرق داشت اینبار من واقعا عاشق بهزاد بودم... جلوی در که رسیدم در حالی که نفس نفس میزدم کلیدمو تو ی در چرخوندم و وارد خونه که چه عرض کنم جهنم شدم...