رمان بچه مثبت18
خدا را شکر مهموناشون رفته بودند و پدرجون و مادرجونم اونقدر شعور داشتند که درک کنند حالم خوب نیست و ازم سوالی نپرسند..
دو روز بعدش به اصرارپدر جون یه مگان مشکی پسندیدم و اون برام خرید .
تو این مدت به بچه ها هر روزبهم زنگ میزدند و جویای احوالم بودند اما حرفی
از متین نه زده میشد و نه من جرات پرسیدن داشتم اما اینطور که از صحبتای
مائده توی رستوران مشخص بود احتمالا دو روز پیش متین به خاستگاری سحر
رفته......سحرم که از خداش بود ....وای خدای من دارم دیوونه میشم ...از
طرفی آرشام دو ساعت به دوساعت زنگ میزد و حالمو میپرسید که با شنیدن صداش
حالم بدتر میشد........
داشتم با پدجون شوخی می کردم که گوشیم زنگ خورد .
با دیدن اسم متین روی گوشیم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم .
گوشیو که برداشتم بهم مهلت حرف زدنم نداد.
-سلام خانم احمدی اگه میشه......
یکم مکث کرد و ادامه داد امروز ساعت 4 عصر همون پارک همیشگی بیاید ......
قطع کرد و من بهت زده به گوشیم خیره شدم برا یه لحظهشک کردم نکنه توهم
فانتزی زدم که متین باهام تماس گرفته اما با چک کردن تماسای دریافتی مطمئن
شدم...
پدر جون گفت:
-اتفاقی افتاده ؟
لبخندی زورکی زدمو گفتم :
-نه بابا چه اتفاقی؟
بعدم نشستم جلوی تلوزیونو الکی بهش نگاه کردم در حالی که تموم فکرم پیش متین و قرار ملاقاتش چرخ می خرد.
**********
ساعت 3 بود که آمده شدم دیگه طاقتم تموم شد از بس به ساعت روی گوشیم نگام کردم ...
پدر جونو مادرجون توی اتاقشون چرت بعد از ناهار را میزدند که از خونه خارج
شدم.3:10 رسیدم و با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد حالا من با این ساعتی
که جون میکند تا 5 دقیقه بگذره چیکار کنم.....
الکی تو پارک قدم میزدم که اونم رسید با تعجب به ساعتم نگاه کردم 3:20 .....گفتم انقدر سریع زمان نمیگذره .....
منو دید و به سمتم اومد.
-بدون اینکه نگام کنه گفت:
-سلام معذرت میخوام مزاحمتون شدم.....
-سلام ..اشکالی نداره ....اتفاقی افتاده؟
-نه .....خوب من ....مکث کرد
-ببینید...خانم احمدی راستش مائده بهم گفت که علت اینکه حالتون بد شد چی بود .....
ای مائده دهن لغ
از خجالت سرخ شدم.
متوجه حالم شد چون گفت :
-میخواید بریم یه نوشیدنی بخوریم .
حرفی نزدم ......
حرکت کرد و منم مثل جوجه پشت سرش راه افتادم ایستاد و نزدیک بود با دماغ برم تو کمرش که خودمو کنترل کردم ..
کافی شاپش بسته است...
-آره خوب کدوم آدم عاقلی ساعت 3:30 میره کافی شاپ
بهتره بریم دو تا خیابون بالاتر ......
سوار ماشینش شد و منم به عادت گذشته نه چندان دور جلو نشستم....
به خودم که اومدم ماشین راه افتاد.
ضبط و پلی کرد و تا اونجای منو با این آهنگ سوزوند
من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم / جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم
ابر و بارونو می دیدیم اما دنیامون قفس بود / چشم به دور دستها نداشتیم همینم واسه ما بس بود
اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن/ تورو پر دادنو جاتم یه دونه آینه گذاشتن
من خوش باور ساده فکر می کردم رو به رومی / گاهی اشتباه میکردم من کودومم تو کودومی
با تو زندگی می کردم قفس تنگ و سیاهو / عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو
اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد / قفس افتادو شکستو آیینه افتادو ترک خورد
تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم / دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم
تو تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد / من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد
حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز
اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز*
خدایا این پسر تا منو دیوونه نکنه دست بردار نیست..........
بعد از شنیدن آهنگ آروم نگاش کردم ....
نگاهش به روبرو بود و اونقدر چشاش سرد بود که وجودم یخ بست.
برا عوض کردن فضا زمزمه کردم
-مامانتون چطورن ؟
-خوبه......
مرسی واقعا چقدر توضح میدی خسته نشی یوقت........
به صورتش خیره شدم و برای چند لحظه تموم اتفاقاتو فراموش کردم و شدم همون ملیسایی که تموم هم و غمش شده بود متینش......
مثل گذشته های نه چندان دور صداش زدم :
-متین ........
جا خورد اینو از حرکت سریع سرش که به سمتم چرخید فهمیدم ........
اخماش سریع تو هم رفت و گفت:
-خانم احمدی ..........
لعنت بهت ......حتی اسمم صدا نمیزنی ......
منم اخم کردم ......
به یاد ملیسا بلا گفتنش آهی کشیدمو به سردی گفتم :
-من باید زودتر برم با من چیکار داشتین؟
انگار اون کلافه بود چون ماشینو کنار زد و بدون اینکه نگام کنه سریع گفت:
-من هفته دیگه میرم و......
وسط حرفش پریدمو بی حوصله گفتم :
-میدونم ......
واقعا اینهمه راه منو کشونده بود تا چیزایی که داغونم میکنه را برام تکرار کنه.....
-مامان اصرار داره قبل از رفتنم با.......
مکث کرد و به آرومی ادامه داد:
-با سحر ازدواج کنم ...
سرمو بین دستام گرفتم .....
اون می خواست با حرفاش منو نابود کنه .آره هدفش همینه ....
با حرص گفتم :
-چرا اینا را به من میگی.....
انگار اونم عصبانی شد چون با صدای بلند گفت:
-من
تازه تصمیم به ازدواج گرفتم تو ناراحت شدی پس من چی وقتی از مسافرتی که
فقط به خاطر تو و خونادت رفتم برگشتم خبر ازدواجتو شنیدم .....
آهی کشیدمو در حالی که اشکامو پاک می کردم گفتم :
-واسه چی خواستی منو ببینی؟
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
-فراموشم کن ملیسا.......مائده گفت از شنیدن خبر خاستگاریم به اون روز افتادی.
-متین.......
-میدونم
سخته ...... حتی واسه من سختتر از توه اما ازت میخوام فقط خوشبخت باشی
بدون من ....منم....منم رویاهامو عوض میکنم ....رویاهامو بدون تو .......
لرزش شونه هاش صدای گریه منو بلندتر کرد .....
-متین منو ببخش....
انگار تو حال خودش نبود چون بی توجه به من ادامه داد:
-من
احمق به رویاهام اونقدرپر و بال دادم که حتی به اسم دخترمون هم رسید
......دختری شبیه به تو اسمشم مبینا اینطوری هم به متین میومد و هم به
ملیسا.....
-متین ........
-بدون تو یه مرده متحرک شدم ........
-متین ......
-دیگه ......دیگه نمیتونم......
-متین خواهش می کنم بس کن .......
ساکت شد انگار تازه به خودش اومد چون سریع از ماشین پیاده شد و به اون تکیه داد.....
و من بعد اینکه خوب اشک ریختم پیاده شدمو رو به اون فقط زمزمه کردم
-خداحافظ......
با چشای سرخش بهم نگاه کرد و زمزمه کرد
-معذرت میخوام.......
-مهم نیست.....
-قول میدی فراموشم کنی......
سرمو تکون دادم .....
سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت و من موندمو نگاه خیسم که تا انتهای خیابون بدرقه اش کرد......
پیاده خودمو به ماشین رسوندم .
بین لباسایی که داشتم مونده بودم کدومو انتخاب کنم .
این اولین بار بعد از عقدم بود که قرار بو تو مهمونیای بزرگ فامیلای آرشام شرکت کنم.
تو این مدت هرشب آرشام باهام حرف میزد و حرفامون در حد احوالپرسی بود انگار اونم تصمیم گرفته بود بهم فرصت بده.
توی تفکارم غرق بودم که در اتاقم زده شد.
-بفرمائید.
مادرجون وارد شد و در حالی که جعبه تو دستشو به سمتم مگرفت گفت:
-تقدیم به دختر خوشکلم......
-ممنون ...چی هست؟
اون با لبخند نگام کرد و بی توجه به سوالم گفت:
-غیر
از خواهرام کسی از ماجرای عقدت خبر نداره و میخوایم امشب به همه بگیم که
تو و آرشام همدیگرو دوس دارین و یه جورایی نامزد محسوب میشین تا آرشام
برگرده و ازدواج کنید.
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم.
-امشب اکثر فامیلاتم دعوتن.........
بی
اختیار ذهنم به موقعی کشیده شد که در به در دنبال پول جور کردن واسه پاس
کردن چک بابا میگشتیم و این افراد به ظاهر فامیل همگی همزمان به قول خودشون
پول تو دست و بالشون نبود......
آهی کشیدمو رو به مادرجون گفتم:
-اونا فامیل نیستند مگس دور شیرینیند.....
سرشو تکون داد و گفت :
-بهشون فکر نکن عزیزم خدا را شکر به خیر گذشت......
پوزخندی زدم و زمزمه کردم به خیر گذشت.......
آره به خیر گذشت در عوض از بین رفتن تموم رویاهام ......
مادرجون از اتاق خارج شد و من جعبه را باز کردم .......
ماکسی کوتاهی با ارچه آبرنگی نباتی و طلایی کمرنگ با یک آستین حریر نباتی پلیسه و کلوش ......
مدلش فوق العاده شیک و ساده بود اما یک دستم کاملا برهنه بود و پاهامم همینطور.....
اگرچه
قبلا این چیزا برام مهم نبود اما بودن با متین منو به کل عوض کرده بود
...اگرچه هنوز نصف نماز صبحام قضا میشد و بعضی وقتا کلا یادم میرفت نماز
بخونم اما باور داشتم که آرامشی که از نماز می گیرم تو هیچ چیز دیگه ای
نیست.
لباسو پوشیدمو یه جوراب رنگ پا هم پوشیدم ....موهامو که
با بابلیس فر درشت زده بودم از یه طرف روی شونه ی لختم ریختم......آرایش
ملایم طلایی کردم و منتظر شدم تا مادر جون حاضر شه و صدام کنه ......
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد .
با تانگو زنگ زده بود و من مجبور شدم تصویرمو بهش نشون بدم .......
-واو.......سلام خوشکل خانم .....
-سلام ......
-چقدر ناز شدی ......دلم میخواست اونجا کنارت باشمو یه لقمه چپت کنم ....
از حرفاش احساس چندش ناکی بهم دست داد ....
-ببینم مدل لباستو ....
کمی گوشیو از خودم دور کردم تا مدل لباس را ببینه....
-چقدرم اندازته .....سلیقمو حال کردی؟
-مگه تو برام خریدی؟
-نه خوشکله من عکس لباسو واسه خیاط مامان ایمیل کردم و اونم از روی یکی از لباسات که مامان بهش داده اینو دوخته .
سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم و زمزمه کردم کاری نداری من باید برم.
-کجا خانمی هنوز سیر نگات نکردم....
کاش قطع می کرد با این حرفا فقط اعصابمو بهم میریخت.
چشماش برق عجیبی داشت...اما با خیره شدن تو چشاش هیچ حسی در من برانگیخته نمیشد.....
-دیگهنمیتونم
دوریتو تحمل کنم..... دلم میخواد بیارمت پیش خودم اما هنوز کارای اومدنت
تموم نشده....پس مجبورم خودم بیام کنارت.......
با ترس به چشمای وحشیش نگاه کردم ....
آب دهنمو به زور غورت دادمو گفتم :
-چی؟.....کی؟
خندید و گفت:
-به زودی عزیزم زمانشو بهت نمیگم تا سوپرایزت کنم.....
خدایا حالا چیکار کنم .......
-ملیسا جان ..........
-بله مادرجون الان میام........
به آرشام خیره شدمو گفتم :من باید برم.
-مواظب خودت باش.....با این سر و شکل امشب چندتا خاطر خواه پیدا می کنی ....و غش غش خندید
برا یه لحظه رفتارشو با متین مقایسه کردم ...
با
متینی که با اینکه من زنش نبودم و بهم متعهد نبودیم دوست نداشت کسی نگاه
چپ بهم بندازه و رویپوششم حساس بود و آرشامی که با اینکه الان رسما و شرعا
شوهرم بود باخنده از جذابیت من برای مردهای توی مهمونی میگفت و ککش هم
نمیگزید.
مهمونی مثل قبل بود و همینطور مهمونا اون چیزی که الان
تغییر کرده بود حضور من کنار خانواده بهادری و معرفی شودنم به عنوان نامزد
آرشام بود.......
نگاه خیلیا با حسرت و نگاه بعضی دیگه با خوشحالی بهم بود...
زن عموی آرشام که زن تپل مپل و خواستنی بود و قبلا درورادور باهاش آشنا بودم صاحب مجلس بود و رو به مهمونا گفت :
-به افتخار آرشام عزیزمون که اینجا حضور نداره و نامزد زیباش ملیسای عزیز.......
لیوان شرابشو بالا برد و گفت:به سلامتیشون.......
صدای بهم خوردن لیوانها و به سلامتی گفتن مهمونا بلند شد......
دختر و پسرایی که یه جورایی با همشون آشنا بودم چه با عنوان فامیل و چه دوست یه گوشه از سالنو گرفته بودند.........
با دیدن آتوسا و همسرش بین اونها سریع اونطرف رفتم ......
آتوسا تقریبا به طرفم پرواز کرد.....
-ملیسا عزیزم....
-سلام خانمی...
-سلام قربونت برم ...
شوهرشم خیلی محترمانه دستمو فشرد...
-تبریک میگم.....
-ممنون ......
ملیسا زیر گوشم زمزمه کرد یلدا همه چیزو واسم تعریف کرده ......متاسفم.
-مهم نیس ....
بابقیه هم خوش و بش کردم مخصوصا با افراد به اصطلاح فامیل....
یکی از خدمتکارا اومد پیشم و گفت :خانم .....
-بله..
-خانم بهادری باهاتون کار دارن و به سمت مادرجون که نگاش به من بود اشاره کرد...
بلند شدم و کنار مادرجون رفتم....
-بله مادرجون.......
-عزیزم مامان باباتم امشب دعوت بودن ...ببین چرا هنوز نیومدن ......
گوشیمو برداشتم و با مامان تماس گرفتم .
مامان گفت نمیاد و وقتی من دلیلشو پرسیدم گفت :
-نمیخوام هیچ کدومشونو ببینم کسایی که وقتی بهشون احتیاج داشتم پشتمو خالی کردند....
-مامان.......
-هه........جالبه ملیسایی که یه زمونی به زور تو مهمونیای دوره ای شرکت میکرد زنگ زده و میگه بیام مهمونی....
راست میگفت من همیشه مخالف این مهمونیا بودم ....دهنم بسته شد .....
-باشه مامان هر طور راحتی
یکی از دختر عموهای آرشام که معلوم بود چند سالی از من بزرگتره با کمال پررویی رو به مادرجون گفت:
-نامزد آرشام خیلی خوشکله ....اما فکر نمیکردم واسه ارشام دختر یه ورشکسته رو بگیرین .....
مادرجون نگاهی به من که از عصبانیت سرخ شده بودم انداخت و دستشو روی دستم گذاشت و گفت:
-مهم اینه که آرشام و ملیسا واقعا عاشق همدیگه هستن و ضمنا خدا را شکل مشکل مالی آقای احمدی برطرف شد .
دختر پررو پشت چشمی برام نازک کرد و گفت :معلومه کار بلده ...ببین چطور خودشو تو دل شما جا کرده .
مادرجون لبخندی زد و گفت : اون یه فرشتس ....
دختره رسما خفه شد اما وقتی مادرجون برای احوالپرسی پیش خانواده ای رفت رو به من گفت:
-ببین
خوشکله ...من پسر عمومو میشناسم .......اینا همش فیلمشه....اون اهل ازدواج
و این حرفا نیس....احتمالا چند صباحی سر کاری و بعدم مثل دستمال کهنه از
زندگیش پرت میشی بیرون....
آی دلم
میخواست بگم ما ازدواج کردیم و تا اونجاشو بسوزونم بعدم بگم پسر عموتون
ارزونی خودتون و برا حسن ختام یه کف گرگیم برم تو صورتش اما شخصیت مهربونو
روح لطیفم اجازه این کارو نداد....
دختره که دید جوابشو نمیدم بلند شد و رفت و جاش آتوسا اومد.
-ملیسا خوب با مهلقا خانم جور شدی.....
-آره خیلی خوبن...هم مادرجون هم پدرجون.
-خدارا شکر ....اوه راستی بلند نمیشی برقصی؟
-نه بابا حوصلم کجا بود تو چرانمیرقصی ؟
-دلم میخواد با تو برقصم ....
-لوس نشو ....یکار نکن شوهرت سرمو بکنه..
خندید و گفت نترس عرضشو نداره ....
بعدم دستم رو کشید و به زور بلندم کرد ...
فرشاد بهادری پسر عموی آرشام در حالی که با مهارت میرقصید کنار من و آتوسا اومد و گفت :
-خیلی لوندی ملیسا خانم به خاطر اینه که پسر عموی منو اینطوری به دام انداختی.
به سر تا پاش نگاهی انداختم و فقط زمزمه کردم ممنون ...
بعد هم الکی تابی خوردم و جامو یه جورایی با آتوسا عوض کردم تا از شر نگاهای هیزش خلاص بشم اما مگه از رو میرفت......
پاهوش
و سریع روی ریتم آهنگ بر میداشت و میذاشت رو زمین و نگاش یه لحظه هم ول
کنم نبود یه آن اون ملیسای شیطون گذشته تو من جون گرفت و یه لبخند شیطانی
تحویلش دادم که باعث شد نیشش تا ته باز بشه و تو یه حرکت سریع یه لنگ کوولو
واسش انداختم و سریع عقب کشیدم از اونجایی که پیست رقص کوچیک بود و همه
کیپ تو کیپ هم می رقصیدن محکم افتاد روی دختر عمه اش ودوتاشون پخش زمین
شدند و من و آتوسا در حالی که به زور جلوی خنده هامونو گرفتیم سریع جیم
زدیم......
همین که از جمعیت دور شدیم زدیم زیر خنده....
-وای ملی خدا نکشدت....چند وقت بود دلم برای ملیسای شیطونمون تنگ شده بود .....
-خودمم همینطور.....
اخمام بی اختیار تو هم رفت و آتوسا دست پاچه گفت:
-وای ملی معذرت میخوام ...ناراحت شدی؟
به زور لبخندی زدمو گفتم :
-نه عزیزم دیگه یه جورایی عادت کردم نخندم.....زندگیم پر از .......
با صدای پدرجون حرفمو نیمه کاره رها کردم و به سمتش برگشتم.
-دختر شیطون ...ببین چطور حال برادرزادمو گرفتی.......
به سمت آتوسا برگشتمو با لحن بچگونه ای گفتم :
-آتی بزن بچاک که لو رفتیم....
پدرجون بلند زد زیر خنده و گفت:
-آدم پیش تو باشه احساس جوونی میکنه ..... البته اگه مثل حالا شیطونو خندون باشی....
حرفی نزدم و تا آخر مهمونی از کنار مادرجون جم نخوردم چون ممکن بود با فرشاد کنتاکت پیدا کنم چون نگاش مدام روی من بود....
دو سه تا پیشنهاد رقصی هم که بهم شدو یه جورایی پیچوندم.
مادرجون بهم خبر داد که سه شنبه ی همون هفته تولد پدرجونه و میخواد یه جشن کوچولو واسش بگیره .
اما واسه همین جشن کوچولو یه جورایی پدر منو در آورد دعوت 130 نفر از فامیلا و دوستاشون سفارش کیک و میوه و شام ....
خرید کادو و خرید لباس واسه خودمون و گرفتن نوبت آرایشگاه از کارایی بود که واسه این جشن کوچولو انجام دادیم.
پدرجون را به بهانه دیدن ویلایی تو لواسون با محربی راهی لواسن کردیم و خودمون آرایشگاه رفتیم.
اصرار من برای داشتن آرایشی ساده افاقه نکرد و مادرجون لباس صورتی ملایمی و دنباله داری را دستم داد و گفت:
-امیدوارم بپسندی
-مثل لباس قبلی سلیقه آرشامه؟
-آره عزیزم ........
لباس فوق العاده بود یقه رومی (یک طرفه) با گلهای کریستال صورتی روی بندش ...ساده و شیک.
آرایش صورتم صورتی ملایم و شینین موهام با یه تاج از گلهای کریستال صورتی تموم شد و من و مادرجون به خونه برگشتیم.
مهمونا کم کم اومدند و حدود ساعت 8 با ورود پدرجون جشن تولد رسما شروع شد...
نیم ساعت بیشتر از تولد نگذشته بود که مادرجون بهم گفت برم کادوی خودش که ساعت گرون قیمتی بود را بیارم .
به
اتاقشون رفتم و کادو را از روی میز آزایش برداشتم و بعد هم به اتاق خودم
رفتم و کادوی خودم که یه ست کامل لباس ورزشی مارکدار بود را برداشتم تا
اومدم برگردم کسی وارد اتاق شد و در اتاقو بست ....
با تعجب برگشتم و با دیدن شخص پشت سرم خشکم زد ..
فقط تونست زمزمه کنم
-آرشام .....
آرشام در حالی سر تا پامو نگاه میکرد با لبخند جلو اومد و با یه حرکت سریع محکم منو تو آغوش کشید ...
هنوز از بهت حضورش خارج نشده بودم که بوسه ای طولانی روی لبهام زد و من مثل یه مجسمه خشک شده بودم.
به خودم که اومدم سریع به عقب هولش دادم و با حرص گفتم:
-تو....تو کی اومدی؟
-دیروز عشقم ....البته فقط مامان میدونست ....میخواستم هم تو هم بابا رو سوپرایز کنم.
از
اون چیزی که میترسیدم به سرم اومد حالا آرشام بهادری کنارم بود و کمتر از
یه قدم باهام فاصله داشت کسی که اسم شوهرمو یدک می کشید و من .......
خدایا خودمو به تو سپردم.
با بوسه ای که آرشام روی گونه ام زد به خودم اومدم.
-خوشکلم
می دونم دلت میخواد تو اتاقت باشیم و من همینطور بوسه بارونت کنم اما باید
بریم پائین بابا را هم سوپرایز کنیم .آخر شب به اندازه کافی وقت داریم.
از
حرفاش یک لحظه به خودم لرزیدم ....عرق سردی که از گردن و پشت کمرم جاری
بود نشونه ی ترسم از کسی بود که از توصیف نگاش به خودم عاجز بودم.نمی
تونستم بگم نگاش بهم یه نگاه هرزه ....چون محرمم بود........و نمی تونستم
از نگاهاش لذت ببرم چون دوسش نداشتم.....
به خودم که اومدم وقتی بود که دستم تو دستای آرشام بود و همه برامون دست میزدند .....
پدرجون و مادرجون سریع خودشونو به ما رسوندندو هر دو آرشامو غرق بوسه کردند.
بابا مامان منم جلو اومدند و آرشام خیلی تحویشون گرفت.
مامان
کناری کشیدمو بهم گفت که قرار شده امشب یه جورایی جشن نامزدیه من و آرشام
باشه و اینکه بهتره جلوی دیگران نشون ندم که از بودن کنار آرشام ناراضیم
چون به هر حال همه چیز فورمالیتس و من زنشم و اون .........
-پوف...........باشه مامان .....شما کی اومدید؟....
-یه ده دقیقه ای می شه.
پدرجون صدام زد کنارش رفتم .
دور آرشام شلوغ بود .
پدر جون آرشامم صدا زد .
آرشام با یه ببخشید از جمع فامیلاش بیرون اومد...
واقعا
که خوشتیپ و جذاب بود و اینو از نگاه بقیه دخترا بهش می شد راحت فهمید اما
من با دیدنش هیچ حسی نداشتم ...اگه بخوام صادق باشم یه جورایی هم ازش بدم
میاومد اون باعث جدایی من از متین شد.
پدرجون بلند گفت :
خانم ها و آقاییون .........اول از همتون متشکرم که امشب تو جشن تولدی که مهگل واسه من پیرمرد گرفته شرکت کردید........
مادرجون با ناز گفت :
-وا...آقا کجاتون پیره .....
پدرجون عاشقونه نگاش کرد و گفت:تو که پیشم باشی همیشه سرحال و جوونم.
مادرجون با ناز خندید و همه براشون دست زدند.
-اما
موضع مهم دیگه اومدن پسرم آرشامه ....اگرچه واسه دل من نیومده و (با دست
به من اشاره کرد) واسه دل خودش اومده اما ازش ممنونم و میخوام امشب نامزدش
ملیسای عزیز را بهتون معرفی کنم....دست منو گرفت و بعد هم دست آرشامو بلند
کرد و دستامونو تو دست همدیگه گذاشت ......
-امیدوارم که خوشبخت شند ......به افتخارشون......
صدای
دستها از همه طرف بلند شد و بعد هم آرشام از توی جیبش یه جعبه کوچولوی
زیبای چوبی در آورد و جلوم زانو زد و در جعبه را باز کرد .....
چشمام بین چشمای شیطون و حلقه برلیان براق زیبا در گردش بود .....
آرشام زمزمه کرد خیلی دوست دارم ...
و من سریع نگامو از چشاش گرفتم و حلقه را برداشتم ...اون هم سریع ایستاد و حلقه را توی انگشتم کرد.......
و بعد تو یه حرکت غافل گیر کننده لباشو رو لبام گذاشت صدای سوتها و دستا بلند شد و من خجالت زده خودمو ازش جدا کردم..
تو گوشم زمزمه کرد :عاشق خجالت کشیدناتم.....
حلقه ی توی انگشت دست چپم و سنگینی دست آرشام که روی مبل
کنارم لم داده بود، روی شونه هام همگی یادآور این بودند که باید خودمو
واسه اتفاقات بدتری آماده کنم........
کاش میشد با مامان اینا برم خونشون......بودن کنار آرشام باعث عذابم بود.......
نمی
خواستم با فکر کردن به متین اعصابم خورد کنم اما فکر اینکه با بودن کنار
آرشام به عشقم به متین خیانت میکنم و از طرفی با فکر کردن به متین به همسر
شرعیه خود خیانت میکنم داشت دیوونم میکرد........
آرشام سرشو نزدیک گوشم گرفتو زمزمه کرد خوشکل من چشه؟
با خوردن داغی نفساش به لاله گوشم احساس چندشناکی بهم دست داد سریع سرمو عقب کشیدم......
-چیزیم نیست....
اخمای آرشام برای یه لحظه تو هم رفت و بعدم خیلی بی خیال نگام کرد و لبخند زد.
فرشاد بهمون نزدیک شد و بلند گفت:
-به به زوج عاشق
-فرشاد پسر کجایی تو .......
آرشام محکم فرشاد و بغل کرد .
نوع رفتارشون نشون میداد با هم خیلی صمیمی هستند.
بعد از یکم خوش و بش کردن آرشام گفت:
-فرشاد با ملیسا آشنا شدی؟
-اوه چه جورم.......
-چطور مگه؟
-بهش
پیشنهاد رقص دادم قبول که نکرد هیچ یه لنگ واسم انداخت که با مخ خوردم
زمین .....نه نه راستی رو زمین نیافتادم افتادم روی مادر فولاد
زره..........
آرشام به قدری بلند خندید که هم برگشتن و نگاهمون کردند.
منو محکم بغل کرد و گفت:
عاشق همین کاراشم ...
خودمو به سختی از لای بازوهاش بیرون کشیدم که فرشاد گفت:
-ملیسا خانم از بس یه دوره آرشام ملیسا ملیسا کرد نسبت به اسمتون حساسیت گرفتم.... خیی دوستون داره امیدوارم خوشبخت بشید ......
فقط زمزمه کردم ممنون......
درسته حرف زدنشو صمیمی کرده بود اما نگاش اونقدر چشم چرون بود که از بودنش کنارمون اصلا راضی نبودم .....
بالاخره مهمونی با اخم و تخمای دختر عموهای آرشام و نگاهای هیز فرشاد بهادری تموم شد و مصیبت منم تازه شروع شد .
فکر طی کردن یه شب کنار آرشام لرزه بر تنم می انداخت.
مامان و بابا زودتر از همه به بهونه قرصای مامان رفتند و من بعد از رفتن مهمونا سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم.
چند دقیقه ای از تعویض لباسم نگذشته بود که در اتاقم زده شد ......
برای اطمینان در اتاق و قفل کرده بودم.....
جوابی ندادم و دستگیره چند بار بالا پایین رفت.
با شنیدن صدای مادرجون از خجالت آب شدم ...
سریع حوله ام و برداشتم و در و باز کردم.
مادرجون نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت:
آرشام
ازمون خواست بیایم تو اتاق تو تا سوغاتی ها را بهمون بده اگرچه من گفتم
بهش خسته است و بذاره واسه فردا ولی اصرار کرد امشب بده تا کادوی پدرش رو
هم شب تولدش بهش بده ...اما انگار اینا فقط بهونه بوده و به قفل در اشاره
کرد.......
خجالت و کنار گذاشتمو گفتم :
-مادرجون میشه تا بقیه نیومدند ازتون یه خواهشی بکنم؟
مادر جون سری تکون داد و من سریع گفتم :
-من
آمادگی ندارم ......خوب راستش هنوز احساس نمیکنم که ازدواج کردم به زمان
احتیاج دارم اگه امشب آرشام بخواد تو این اتاق بخوابه.......
خوب...من.......
-متوجه شدم اما این مسائل بین زن و شوهر و من نمی تونم دخالت کنم.........
-اون روی حرف شما حرف نمیزنه ؟
-اما......
وسط حرفش پریدمو چشامو شکل گربه شرک کردم و ملتمسانه گفتم :مادرجون........
مادرجون خندش گرفت و گفت:
-باشه ...سعیمو میکنم اما این پسره آتیشش خیلی تنده و بعد آرومتر گفت:بمیرم واسه دل بچم.......
با خنده گفتم :
-نداشتیما......مادر شوهر بازی ...
بغلم کردو حرفی نزد.
-سلام بر عشقای خودم..
از بغل مادرجون بیرون اومدمو به سمت در برگشتم .
آرشام در حالی که با دو تا دستاش دو تا چجمدونو میکشید وارد اتاق شد و پشت سرش پدرجون با اخم تصنعی وارد شد و گفت
-چی چیو عشقای من هنوز نرسیده صاحب شدی؟
-بابا...
-کوفت ....
آرشام بی توجه به فحش پدرجون رو به مادرجون گفت:
-حالا چی شده بود که همدیگرو بغل کرده بودید خوبه من از مسافرت رسیدم ...شما دلتون واسه هم تنگ شد..
-حسود نشو بچه ....کادوهامونو بده که خیلی خوابم میاد...
-ای وای مامان واسه شما که کادو یادم رفت .
-آره دیگه زن گرفتی مامان میخوای چیکار..
-آ..آ ...مادر شوهر بازی نداشتیما...
مادرجون به طرز خنده داری ایشی گفت و روی تخت نشست..
-حالا چرا قهر میکنی مادر من ...شما جون بخواه من دربست نوکرتونم.....
پدرجون گوش آرشامو گرفت و با حرص گفت:
-هوی بچه از عشق و اینایی که گفتی میگذرم ولی از اینکه پا تو حیطه وظایف من گذاشتی نه نمیگذرم.....
-خیلی خوب بابا بچه که زدن نداره....
بعد هم به سمت من برگشت و گفت:
-تو چرا انقدر ساکت و مظلوم شدی نکنه غریبی میکنی...
پدرجون با خنده گفت:
-چی چیو مظلوم شده همچین که پاش تو خونه میرسه یه جورایی خونه بومب...
آرشام با خنده به سمتم برگشت و تو یه حرکت محکم بغلم کرد و گفت:عاش همین کاراشم.....
-اهن....ما اینجا بوق نیستیما..
آرشام با خنده ولم کرد و آروم تو گوشم زمزمه کرد یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر تو دستی ملخک...
نگاه نگرانمو تو چشای مادرجون دوختم ...
مادرجون گفت:خوب اول کدوم چمدونو باز میکنی؟
آرشام دستمو گرفت و روی تخت نشست به تبعیت از اون منم نشستم و پدرجونم روی مبل راحتی نشست..
-خوب اول کادوی بهادری بزرگ...
پیپ و چندتا پیراهن مردونه ......خدایی هم سلیقه اش محشر بود...
واسه مادرجون هم انواع لوازم آرایش و دو دست لباس مجلسی سنگین و شیک.....
-خوب دیگه ....شب خوش...
-ا....هنوز اون چمدونو باز نکردی
-شرمنده مامان اونا خصوصیه ...
-اوه...داره کم کم حسودیم میشه
-فداتون بشم ....خسته شدین امروز برین بخوابین دیگه.......
-وا خستگی کجا بود