-سلام عزیزم ...... -سلام ...... -چطوری خانمم........ لعنتی ......باز بهم گفت خانمم............ -خوبم ....... -مامان باهام تماس گرفت ...گفت اصلا از خونه بیرون نمیری و خودتو تو اتاقت حبس کردی ...... -حوصله ندارم ...... -چرا؟نکنه دلت واسم تنگ شده ؟ پوزخندم صدادار شد ....... -یعنی تو نمیدونی چرا؟ -ملیسا ....... -چیه آرشام .....من هنوز تکلیفم با خودمم مشخص نیست ....چه توقعی ازم داری؟ -خوب توقع ندارم عاشقم باشی .........فقط بهم فرصت بده ...... -فرصت بدم به کسی که تموم فرصتا را ازم گرفته؟ -چرا اینطوری بهش نگاه نکنیم ...من یهسری فرصت جدید بهت میدم ......هر چی بخوای فقط مال من باش... حرفی نمیزنم ....... -هوم....نظرت چیه خوشکله؟ -مثلا؟ -مثلا تحصیل تو بهترین دانشگاه دنیا ......زندگی تو....... وسط حرفش پریدمو به تلخی گفتم: -خودتم خوب میدونی اینا آرزوهام نیست.... -میدونم عزیزم .........هر چی تو بخوای....... حرفی برای گفتن بهش نداشتم ...... -از این به بعد با تانگو باهات صحبت میکنم........دلم میخواد حین حرف زدن ببینمت......باشه؟ -باید برم؟ -کجا؟ -میخوام یه سری به مامان بزنم ....... -سلام بهشون برسونو .....منو فراموش نکن.......یعنی ...خوب .....اون پسره......... وسط حرفش پریدمو و محکم گفتم: -اون مردتر از این حرفاست بر عکس بعضیا اون خیلی چیزا سرش میشه.... -ملیسا .........تلخیتم باهام برام جالبه....... لعنت بهت ....... -خداحافظ ....... -کارامو دارم سرو سامون میدم سریعتر بیام پیشت ....... چشمام خود به خود بسته میشه .......تصور بودن آرشام کنارم تنمو میلرزونه .............من برای اولین بار اعتراف میکنم ازش میترسم ...از کسی که اسمش تو شناسناممه میترسم ..... جالبه ....الان به جز تنفر یه حس دیگه هم به همسرم دارم ....ترس


پدر و مادر آرشام از تصمیم خیلی خوشحال شدند....
-وای ملیسا جان ...خیلی خوشحالم که بالاخره از اون اتاق بیرون اومدی .....سلام ما را هم به الینا جون و آقای احمدی برسون.....
-چشم ...مهگل جون ........
-مهگل چیه ....بهم بگو مامان...
اونقدر تو اینچند روز بهم احترام گذاشته بودند و بدون هیچ سر کوفتی باهام رفتار کرده بودند که خود به خود واسم عزیز شده بودند.....
لبخند زدمو گفتم :
-چشم مامان ....
پدر آرشام با مهربونی گفت :
-میخوای خودم برسونمت :
-نه پدر ...لازم نیست .....
مهربون نگام کرد و گفت :
-همیشه آرزوی داشتن دختری به زیبایی و مهربونی تو را داشتم بالاخره خدا بهم یکی داد...
شیطون نگاش کردمو گفتم :
-پس بهتره زود با مامان دست به کار بشید و واسه آرشام یه خواهر کوچولو بیارید........
مهگل لب گزید و آقای بهادری هم غش غش خندید این وسط یه سقلمه محکم هم از مهگل نوش جان کرد.....
-خدا مرگم بده .....
-خدا نکنه......خوب من میرم دیگه .......
پدر رانندشون که یه جنتلمن 40 ساله محربی نامی بود رو صدا کرد ومنو باهاش راهی کرد ......
توکل مسیر به متین ودلتنگیم فکر میکردم کاش حداقل واسه چند لحظه ببینمش........
وارد کوچه که شدیم تموم مسیر چشمم به در خونه متین بود ولی در کماکان بسته بود و نگاه منتظر من بی جواب.....


من این پایین نشستم سرد و بی روح

... تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی

... ازم دل می کنی مجبور میشی
تا مه راه و نپوشونده نگام کن

... اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم

... من این پایین نمیتونم بمونم !
خودم گفتم که تلخه روزگارت!
... من و بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مُـرد و راه ِ بغض و سد کرد

... به خاطر خودت دستاتو رد کرد
برو بالاتر از اینی که هستی ...

تو بغض هر دوتامونو شکستی
با چشم ِ تر اگه تو مه بشینی

... کسی شاید شبیه من ببینی..
منم اونکه تو رو داده به مهتاب !

... کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست

... می خوام یادم بره.. دست خودم نیست !
تا مه راه و نپوشونده نگام کن

... اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم

... من این پایین نمیتونم بمونم



صدای راننده من از فکر بیرون کشید

-خانم منتظرتون بمونم ؟


جوابشو ندادم فقط سرمو آروم به نشونه نه تکون دادم. در حالی که هنوز نگام به در خونه متین بود زنگ در را زدم ..... صدای مامان توی آیفون پیچید : -بله؟ -مامان....... آروم و بغض دار گفتم اما اون شنید و سریع در و باز کرد ....... خودمو تقریبا توی خونه پرت کردم . با دیدن مامان تازه فهمیدم که چقدر دلتنگش بودم ........ محکم بغلش کردم.......محکم بغلم کرد....... -ملیسای من ...دختر کوچولوی من............. مثل بچه ها تو آغوشش زار زدم و اون صورتم رو غرق بوسه کرد...... زمزمه کرد : -ما را ببخش عزیزم ...منو بابات و ببخش ......ما...... وسط حرفش پریدمو گفتم : -مامان.....خواهش میکنم اینطوری نگین.... اشکامو پاک کردمو از بغلش بیرون اومدم..... لبخندی زدمو گفتم : -پس بابا کجاس؟ -با متین رفتن بیرون ....... زمزمه کردم با متین ؟ -آره .....متین به بابات پیشنهاد داد با ده ملیاردی که باخودش از دبی اورد را بابات باز یه کارخونه بزنه و از صفر شروع کنه ....گفت 20 ملیارد آرشامو بدیم تا منتی تو زندگی سرت نذاره ......... واقعا که این پسر چقدر فهمیده و آقاست..... آهی کشیدمو در حالی که همراه مامان وارد خونه میشدم گفتم: -نگفت چطوری 10 ملیارد و پس گرفت ؟ -چرا...گفت دو روز باهاش صحبت کردی و از وضعیت ما گفته ......طرفم بالاخره راضیشده از اونهمهپول ده ملیاردشو پس بده ... حرفی نمیزنم و مامان میره برام نوشیدنی بیاره ...... تازه یاد سوسن میوفتم ......دلم براش تنگ شده بعد از ورشکستگی بابا اونو عباس هم مجبور شدند واسه امرار معاش دنبال کار بگردن و از پیش ما رفتن ......... مامان با صدای بلند از تو آشپزخونه گفت: -چرا تلفنتو جواب ندادی دوستات کچلم کردند ....واقعا که چه دوستای خوبی داری. خندم میگیره تا قبل از این ماجراها دوستام از دید مامان آدمای دگوری(بی سر و پا) بودندو حالا خوب شدند.....واقعا چقدر بعضی اتفاقا آدما را عوض میکنه......


گام تو نگاه خسته و شرمنده بابا بود ......
و نگاه اون به چشمای درمونده من ........
-یه زمین تو محدوده شهرک صنعتیه(...)....واسه کارخونه مناسبه فردا میخوایم معامله کنیم اما قبل از اون میخوام ازت بپرسم تو هم به این کار راضی هستی .....این پول حق توه.......
آهی کشیدمو نگامو از چشاش گرفتم.......
-برام مهم نیست بابا .....هر کاری صلاح میدونید انجام بدید....
-منم دل و دماغ زیادی ندارم اما متین.......
سرم پر شتاب بر گردوندم و منتظر نگاش کردم ....چقدر از سر شب تا حالا که بابا اومده منتظر حرفی در مورد متینم بودم....
بابا با این حرکتم کمی مکث کرد و بعد از کشیدن آهی ادامه داد :
-اون ازم خواست هر طور شده زودتر پوله آرشامو بهش برگردونم ....منظورم بیست ملیارد و تو رو از زیر دینش در بیارم تا آخر عمرت .......
با دیدن اشکام ساکت شد....
مامان برا اینکه موضوعو عوض کنه گفت:
-شامو بیارم ؟
بی توجه به مامان رو به بابا گفتم :
-بابا به این موضوع فکر نکنید ....این پولا واسه آرشام پولی نیست...
بابا اخمی کرد و گفت :
-میدونم اما اینطوری که مشخصه آرشام ادم سوء استفادگریه......
مامان از جاش بلند شد و گفت : شامو میکشم......
بابا سرشو تکون داد وبه سمت من برگشت ....
-امشبو اینجا بمون ؟
بی توجه به حرف بابا نالیدم:
-کاش می دیدمش.....
-ملیسا.....
-بابا....کاش متینو میدیدم .....
بابغض ادامه دادم برای آخرین بار .....مائده گفت دو هفته دیگه بلیط داره ....
بابا بلند شد و رو به من گفت :
-فردا صبح میاد اینجا ...حالا بلند شو بریم شامتو بخور


اونقدر برا دیدن متین استرس داشتم که مامان با عصبانیت بهم گفت:
-ول کن اون ناخنای بدبختو تمومشو خوردی ..... نگاهیسر سری به ناخنام انداختمو رو به بابا گفتم : -پس کی میاد؟ همون موقع زنگ در به صدا دراومد و قلب بی قرار من از زدن ایستاد ....... بابا در حالی که خیره خیره نگام میکرد زمزمه کرد .... -ملیسا یادت باشه که تو متاهلی ...... همین دو تا جمله بابا کافی بود که تموم اونچه از شوق دیدار متین فراموش کرده بودم یهو به ذهنم هجوم بیاره و تازه یادم بیاد چقدر بدبختم ........ صدای سلام و احوالپرسی متین و بابا و صدای مهربونش که حال مامانو میپرسید و بابا که دعوتش کرد تو ...... از جا بلند شدم ..... نگاه غمگین مامان قلبمو بدتر آتیش میزد و باز شدن در و دیدن قامت قشنگ کسی که تموم قلبم مال اون بود.... هنوز متوجه من نشده بود یاالله گفت و بعد از بابا وارد شد و همون دم در با شنیدن صدای سلامم ایست کرد .... سرش آروم آروم به سمتم چرخید و من بعد از این همه دوری بالاخره چشمای سیاهشو دیدم ..... نگاش دلخور بود ....حق داشت ......حق داشت .....نگاشو ازم دزدید ........ جواب سلامم به قدری آروم بود که به زحمت شنیدم..... نادیده گرفتمو سرشو به سمت مامان چرخوند..... -سلام خانم احمدی انشاالله بهترید ..... مامان جوابشو داد و دعوتش کرد به نشستن ..... -باید برم .......چند جا کار دارم.........با اجازتون فعلا..... نه من هنوز سیر ندیده بودمش .......نباید میرفت ....شاید آخرین دیدارمون بود ......


به خودم که اومدم بلند صداش زدم ........
-متین ........
ایستاد .........
اما برنگشت .......
مامان و بابا نگاشون بین ما دوتادر نوسان بود ........
برام مهم نبود که چیکار میکنم ......فقط میخواستم باهاش حرف بزنم و برای آخرین بار.........
نه ....نه ...نمیخوام آخرین بارمون باشه که همو میبینیم ........
پس تکلیف جایی که تو قلبم اشغال کرده بود چی میشد.......
صداش تو گوشم بود ......
اونموقع که صداش میکردم ....اون میگفت :جانم ملیسا بلا......
کنارش رسیدم ...بدون اینکه به سمتم نگاهی کنه گفت :کاش هیچوقت نمیدیدمت.....
-متین .....من ........
وسط حرفم پرید و زمزمه وار خواند:

کـــــاش ای تنــــهــا امیــــد زندگانی

مــی تـــوانستـم فـراموشــت کنــم

یاشبــــــی چون آتـــــش سوزان دل

در پنــــــاه سینــــه خامـــوشت کنم

کــاش چـــون خـــواب گران ازدیده ام

نیمــه شب هــا یاد رویت میـــگریخت

مـــرغ دل افسـرده حال وبســـــته پر

از دیـــار آرزویـــــــت میـگــــریخـــــت

کـــاش از بـــاغ خــــوش رویـــای تو

دفتـــر انـدیشــــه ام پـر میــــگرفت

فارغ از ا ندیشــه هجـــران و وصـــل

زندگی بی عشقت از سر میـــگرفت

کــــاش احســـاس نیـــــاز دیدنـــت

ازوجــودم چـــــون وجــودت دوربود

دردلــــم آتـــش نمـــیزد آن نگـــــاه

کـــاش آنشـــب چشـــمانم کور بود

کـــاش آنشـــب در گلستــــان خیال

ای گــل وحشـــی نمیــچید م تــورا

تـــا نســــو زم در خـــــــــــزان آرزو

کــــاش من هرگـــز نمی دیدم تورا*
اشکام جاری شدند .........من با زندگیم چه کردم ......
اون رفت و من اینبار مطمئن شدم که این دیدار آخرین دیدارمون بود ............
تحمل خونه برام سخت بود ........نه ....نمیتونستم ....چطور میتونستم تو هوایی که متین الان توش نفس کشیده نفس بکشمو اونو از یاد ببرم .......گوشیمو از جیبم بیرون کشیدمو شماره محربیو که پدر جون بهم داده بودو گرفتم

-بله......
-سلام ...بیاین دنبالم ......
-کی خانم......
-همین الان.......
-چشم .......
مامان خودشو بهم رسوندو گفت :
-به این زودی کجا میری.......
گفتم:

میروم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم**
مامان آهی کشیدو گفت :
-عزیزم با خودت اینکارو نکن ......
-نمیتونم مامان.....من...........
اشکام شدت گرفت .......
ادامه دادم ...
-از خودم بدم میاد .....چرا نمیتونم فراموشش کنم.....
-چون نمیخوای فراموشش کنی .....
حرفی نزدم .....شاید حق با مامان بود ........
بعد ده دقیقه محربی اومد و من با یه خداحافظی سرسری از پیش خونوادم رفتم ......
اما کجا ؟از کی فرار کنم از خودم ....یا از عشقی که به جای اینکه فراموشش کنم هر روز بیقرارترو عاشقترم میکنه......

بی تو من کجا روم،کجاروم؟؟
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار**
تقصیر من چیه که زمونه با من سر ناسازگاری داره ........اونه که کمر همت به نابودیم بسته
در گریز از این زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال**
باید متینو فراموش میکردم هر طوری که بود باید فراموش میکردم که نفس بسته به نفسای یکی دیگست .......
آره اینطوری واسه همه بهتر بود .......
با بچه ها البته به اصرار اونا قرار رستوران گذاشتم.....
میخواستم برای رفتن به رستوران آماده بشم که چشمم به قیافه درب و داغونم تو آینه افتاد ......
تمام سعیمو کردم که چشمای به گود نشسته و گونه های رنگ پریدمو با رنگ و روغن آرایش صفایی بدم که موفق شدم ......مانتوی شیریرنگ و بلندمو پوشیدم که باهاش قدم بلندتر نشون داده میشد.....
آماده شدنم که تموم شد رفتم پیش پدرجونو مادر جون که توی نشیمن بودند.....
-سلام.........
هر دوتاشون به سمتم برگشتن و با لبخند نگام کردند.......
-سلام عزیز دلم ....جایی می خوای بری انقدر خوشکل کردی؟
-با اجازتون با بچه ها میرم بیرون....
-کی بر میگردی آخه خواهرم اینا امشب میاند اینجا......
این اولین باری بود که در طول مدتی که اینجا بودم مهمونی واسشون میومد .......اونا هم هیچ جا نرفتن که باعث شد فکر کنم یه جورایی دوست ندارن کسی راجع به ازدواجم بدونه ....اما حالا....
-10 و این حدودا.....
-میدونم با دوستات قرار گذاشتی و نمیتونی بزنی زیرش و تقصیر از من بود که زودتر باهات هماهنگ نکردم اما اگه میتونی یکم زودتر بیا ....
-چشم مادرجون....
-بذار به محربی بگم بیاد .......
-نمیخواد مهگل .....ملیسا جون ماشینه منو ببر .....
آهان ان شد یه پیشنهاد درست حسابی....
بدون تعارف سویچو برداشتم که پدرجون گفت :
-فردا بریم واست یه ماشین بخرم.
-ممنون ...حتما....
در حالی که سوار فورد پدرجون میشدم با شقایق تماس گرفتمو گفتم میرم دنبالش..
سوت شقایق منو از فکر خیال متین بیرون کشید ......
لعنت به من که حتی دو دقیقه نمیتونم بهش فکر نکنم.
-وای ملیسا این عروسک مال کیه و دستشو روی بدنه ماشین به حالت نوازش کشید....
-اولا سلام ...دوما،مال پدر جونه ....سوما چه خبرته ندید بدید بازی در میاری.....
شقایق در حالی که هنوز نگاههای عاشقشو از ماشین بر نداشته بود گفت :
-علیک سلام....تو را خدا ملی دوسه تا عکس با گوشیت ازم بگیر بزنم تو فیس بوک با این عروسک چنتا عکس عشقولانه بگیرم توپ میشه...
دیدم اگه ولش کنم تا دو ساعت دیگه با ماشین لاو میترکونه برا همین سریع سوار شدمو گفتم :
-اگه میای بجنب.....
سوار شد و در حالی که با دم و دستگاه داخل ماشین سرگرم شده بود پرسید :
-چی شده خانم بالاخره از لک در اومد؟
آهی کشیدمو حرفی نزدم ...
شقایق صاف نشست و گفت:
-میدونم سخته ملیسا ...اما مطمئنم آرشام از اون دسته مردایی که میتونه خودشو تو دلت جا کنه ....مثل رمان .......
وسط حرفش پریدمو گفتم :
-بسه شقایق صد بار از این داستانا برام گفتی اما قضیه من فرق می کنه برا بار هزارم دارم بهت میگم.
-میدونم....میدونم ....اما زمان همه چیو حل میکنه....
-نظری ندارم .....
تا رستوران هر دو ساکت بودیم ....
********************
به جمع دوستام نگاه کردم ....دقیقا مثل گذشته با این تفاوت که این آخریها متینم جزء اکیپمون شده بود و حالا ...
برخورد صمیمی دوستام باعث شد یکم از فکر متین بیرون بیام....
مخصوصا وقتی کورش علنا گفت از مائده خاستگاری کرده و مائده تا بنا گوش سرخ شد ....
یا وقتی نازنین با خوشحالی خبر حامله شدنش را بهمون داد ......
و ذوق بهروز و یلدا بابت قضیه حاملگی نازنین و اینکه قراره خالهو عمو بشند.......
اما با زنگ خوردن گوشی مائده همه خوشیهام دود شد رفت هوا....
مائده گوشیشو برداشت :
-سلام عمه جان......
-..............
-ممنون.....قربونت برم
-.............
-نه شما برید من که گفتم نمیتونم بیام ...
-.............
نگاه مائده روی چشمای من ثابت شد و سریع نگاشو دزدید.....
آروم زمزمه کرد :
-امیدوارم خوشبخت بشند اما حضور من اونجا........
ساکت شد و بعد چند ثانیه دوباره گفت:
-سلام .......
از جاش بلند شد ....معلوم بود در حضور من معذب بود چون نگاش فقط روی من کشیده میشد و تا منو متوجه خودش میدید نگاشو میدزدید.....
چند قدم ازمون فاصله گرفت و به سمت آکواریوم وسط رستوران رفت .
صداش آروم بود اما برای منی که تموم وجودم گوش شده بود شنیدن صداش آسون بود......
-متین جان اصرار نکن من نمیام ....
-.................
-میدونم برادر من اما ......
-.............
-موضوع ربطی به مشکل منو سحر نداره......امیدوارم با هم خوشبخت بشیدو........
متین.....سحر........خوشبخت شدن ........نفس کشیدن واسم سخت شد ....
هاله اشک جلوی دیدمو تار کرد ......
صدای نگران یلدا که اسممو صدا زد توی سرم اکو میشد و سیاهی مطلق و سکوت .......
کاش مرده باشم..........خدایا همین یه بار فقط .....خواهش میکنم آرزومو بر آورده کن .......جونمو بگیر
اینبارم خدا صدامونشنید و من باز موندم ........
آره من موندم تا شاهد از دست دادن عشقم باشم .....درسته که توقعم بیجاس....وقتی من خودم ازدواج کردم چرا نمیتونم ازدواج متینمو تحمل کنم .......آره خودخواهم .....من خودخواهم .....حالا چی؟خودم دارم مردو مردونه اعتراف میکنم .....خدایا این چه بازییه که روزگار با من و زندگی و عشقم میکنه؟
سرمو که برگردوندم چشمم به یلدا افتاد چشما و دماغش از گریه زیاد سرخ شده بود و نگاه مهربونش به من بود..
آروم زمزمه کرد خوبی؟
فقط سرمو آروم تکون دادم .....
در باز شد و پدرجون با چشمای مضطربش وارد شد .....
لبخند کم رنگی به روش زدم ......
نفشو بیرون داد و گفت:دختر تو که ما را کشتی.
-پدر شما از کجا خبر دار شدید؟
و نگاه گله مندمو به یلدا دوختم که سریع گفت :
حالت که بد شد گوشیت چندبار زنگ خورد و شقایق جوابش داد......
پدرجون ادامه داد:
-آخه مهلقا و مهدا و خونوادش اومده بودند خونه ومیخواستیم شام بخوریم مهگل گفت بهت زنگ بزنیم ببینم میای واسه شام.....
سرمو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم ....
با ورود بقیه بچه ها اتاق شلوغ شد ......
-خانم خانما سه ساعته خوابیدی .....
به کورش نگاه کردمو گفتم واقعا سه ساعت شد؟
با ورود متین همه ساکت شدیم ...
درسته جلوی پدرجون درس نبود اما نمیتونستم نگامو از چشمای نجیب و غمزده متین بگیرم
آروم اسمشو زیر لب زمزمه کردم ......
نگاشو ازم گرفت و به کفشاش خیره شد
-سلام خانم احمدی.....
با گفتن خانم احمدی یه جورایی بهم یادآوری کرد که هر چی بینمون بوده تموم شد .....
-سلام....
-خوب هستید؟
واقعا به نظرت خوب میام؟
همون موقع موبایل پدرجان زنگ خورد و ....
صدای بقیه را نمسشنیدم و فط تموم وجودم چشم شده بود و اونو میدیدم ......شاید این آخرین دیدار ما میبود پس باید یه دل سیر نگاش میکردم اگرچه من از دیدنش هیچوقت سیر نمیشدم....
با قرار گرفتن پدرجون در مسیر نگاهم به خودم اومدم.....
گوشیشو مقالم گرفت و گفت:
-دخترم آرشامه نگرانت شده.......
گوشیو گرفتمو تو دستای سردم فشارش دادم...
ندیدم متین و حالتاشو ولی صدای پر حرص مائده را شنیدم که گفت:
-دیدیش که ...دیدی که کاملا سالمه پس برو دیگه .....
گوشیو به گوشم چسبوندم ......
بغض باعث شده بود که صدام یکم گرفته بشه
-سلام .....
صدای نگران آرشامو از اونطرف خط شنیدم .
-ملیسا ...عزیز دلم خوبی....
-بله ....ممنون...
-چیکار کردی با خودت؟
بغضم شکست از نامردی همسرم تازه بعد از همه اون بلاهایی که خودش به سرم اورده بهم میگه چیکار با خودم کردم .....همون زمان بود که درججون از جلوم کنار رفت و نگاه خیسم تو نگاه عصبی و سرگردون متین قفل شد ....
-الو ملیسا داری گریه می کنی؟
پوزخند زدم ....اگه گریه نکنم جای تعجب داره.......
متین نگاشو از من گرفت و از اتاق بیرون رفت و صدای گریه منم متقابلا بلند شد به حدی ک پدر جون گوشیو از دستم گرفت و به آرشام گفت :الان حال ملیسا خوب نیست بهتر شد باهات تماس می گیرم......
اونقدر گریه کردم که علاوه بر شمای دوستام شمای پدرجونم غرق اشک شد....
هر کدوم به طریقی سعی در آروم کردن من داشتند در حالی که همشون میدونستند آروم بخش دلم کیه و الان کجاس....