آیلا


یه بار دیگه خودمو تو آینه نگاه کردم ... تاپ مدل رومی نقره ای تماما سنگ کاری شده بود ... محشر بود عاشقش بودم هیکلمو قاب گرفته بود و تن خورش حرف نداشت ... کمپیش میاد اینطوری از یه لباس خوشم بیاد ... پوفففف بگذریم شلوار مخمل مشکی کفش پاشنه تخت نقره ای موهامو بافته بودم بعد پیچوندمش چتریای مدل عروسکیم هم صاف کرده بودم چون موهامو کشیده بودم چشمام بد رقمه خمار شده بود سایه نقره ای که به چشمام زده بودم اونارو دلبر کرده بودن رژ کالباسی و رژگونه آجری صورتم رو قشنگ کرده بودن ... مانتو بلند عسلی و شال مشکی همراه با کیف کوچیک نقره ایمو برداشتم و عطر هم زدم .... از پله ها که اومدم پایین توهان رو ترل ورگل شده دیدم نیشم باز شد !
تیشرت و شلوار شفید و کلا همه چی سفید ... گفتم:
- خو لا اقل با من ست میکردی !
-من فقط با عشقم ست میکنم!
ابروهام پرید بالا:
- جانم؟چی شد؟اینروزا مشکوک میزنی ها!
-تو ماشید منتظرتم !
-باشه تفره برو...
.
.
.
اول یه نگاه به بازوش کردم ... لبخند نا خود آگاهی رو لبم نقش بست ... عادت داشتم به مهمونی که میرفتم دستمو دور بازوی یکی حلقه کنم ...
وارد که شدیم خدمتکار گل و مانتو و اینارو گرفت ... دوباره دستمو درو بازوی توهان حلقه کردم و با هم وارد شدیم همه با احتراممون بلند شدن به همه سلام کردم که نگاهم به آرتام افتاد ... خشکم زد ... اونم مات من شده بود به خودم اومدم سرمو به نشونه سلام تکون دادم و لبخندی زدم ....
لبخند نازی زد که نزدیک بود پس بیوفتم ... نگاهمو ازش گرفتم که سه نشه و تا آخر مهمونی اتفاقی نیفتاد فقط منو توهان برای مهمونی ورود رایان که پس فردا بود دعوت شدیم ....
.
.
.
-آی خانم یکم آروم تر ...
-عزیزم بافت آفریقایی همینه تازه تو فقط 4 ردیف کیس میخوای ... اینکه درد نداره !
در حالی که از حرفای خانمه هم حرصم گرفته بود هم دلم میخواست گریه کنم نفس عمیقی کشیدم ...
یکم بعد صدای نکره اش اومد:
- تموم شد ...
بدون اینکه به آینه نگاه کنم رفتم تو اتاقی که برای تعویض لباس بود و لباسمو پوشیدم ... نگام که به خودم افتاد کفم برید .... این منم ؟
لباسم دکلته ی زرد بلندی که پایینش به زمین کشیده میشد که با کفش 7 سانتی تا امتداد زمین میومد ... تمام بالا تنه لباس تا امتداد نافم تنگ بود و سنگ کاری شده ... بعد لخت میوفتاد رنگ زردش خیلی تو چشم بود یه چاک از پایین تا وسطای رونم میخورد وقتی راه میرفتی پارچه مشکی که اون طرف بود دیده میشد یکم راه رفتم دیدم تمام پام زد بیرون معذب از این حالت به سمت آینه بر گشتم ببینم صورتم چی شده؟!
سایه زرد پر از اکلیل رو پشن پلکام به طرز زیبایی زذه بود و خط چشمی که کشیده بود چشمامو به رخ میکشید چند تا نگین زرد و مشکی کنار چشمم بود ... رژگونه آجری و چیزی که خیلی تو چشم بود لبای سرخم بود ....
یک طرف موهام رو بافت آفریقایی کرده بود که باعت شده بود چشمام خمار بشه ... و بقیه رو لخت یه طرف دیگه ریخته بود ... موهای بلدم چون مشکی بودن خیلی تو چشم بود ... امشب میترکونم ... به به چه شود ... کفشای مشکی 7 سانتیمو پوشیدم ... شانس بیارم با مخ نیفتم ... دستی به سرویس ظریف مدل اشک با سنگای زرد و مشکیم زدم ... همه چیز سر جاشه لبخندی زدم و از اتاق بیرون اومدم که به به و چه چه های آرایشگر و بقیه شروع شد ...
.
.
نظرررررررر ... نقد .... انتقاد
کم کم دارم فکر میکنم رمانم هیچ اشکالی نداره که ایراد نمیگیرید
.
.