رمان عشقم رو نادیده نگیر25
برگشتم ولی ناخوداگاه با دیدن ارسلان توی چارچوب در کپ کردم. چند قدم
بهم نزدیک تر شد. سعی کردم آروم باشم و با فکر اینکه فقط کارش رو
انجام میده و میره,دوباره سرم رو برگردوندم و خودم رو مشغول نشون دادم.
چند دقیقه گذشت ولی انگار قصد رفتن نداشت. من هم دیگه ظرفی برام
نمونده بود. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای آروم اما عصبیش بلند
شد:
- منظورت از این کارهات چیه؟!
با تعجب به طرفش برگشتم و بهش خیره شدم. وا منظورش چی بود؟
- ظرف شستن هم منظور میخواد؟!
با عصبانیت بهم نزدیک تر شد و گفت: شوخیت گرفته؟ آره؟
چیزی نگفتم که با صدای بلندتری گفت:
- گفتم منظورت از این کارهات چیه؟!!
اینبار بهش خیره شدم و گفتم:
- کدوم کارا؟
با عصبانیت, محکم به لبه ی سینک کوبوندم و غرید:
-میخوای تک تک کارایی که این چند روز کردی رو بهت یاداوری کنم؟!
با صدای بلندتری ادامه داد:
-سه روز تمام عین موش و گربه ازم فاصله می گرفتی...هیچی بهت نگفتم!
امروز هم که مادرجون باید منو از این مهمونی باخبرم کنه!
از همه مهمتر جلوی بقیه زل میزنی به چشم های این پسره, انگار چیز
دیدنی دیدی!... اگه من هم از هپروت درت نمی اوردم معلوم نبود تا چند
ساعت توی اون حال می موندی!
حرفش که تموم شد چشمهای ریز شده اش رو بهم دوخت. اخمی کردم
و بی توجه به موقعیتم مثل خودش گفتم:
- اولا این من نبودم که مثل موش و گربه هر وقت می دیدمت فرار می
کردم..این شما بودی که تا منو میدیدی , میرفتی توی اتاقت و تا شب هم
ازت خبری نمی شد! در ضمن آقا همونطوری که من توی کارهات دخالت
نمی کنم, شما هم این حق رو نداری! نکنه قرارمون رو یادت رفته؟!
با این حرفم با عصبانیت مشتش رو محکم به لبه ی سینک کوبوند که باعث
صدای خیلی بدی بده. با ترس به چشمهاش که به قرمزی می زد, خیره
شدم. تا خواست چیزی بگه , صدایی از پشت بلند شد:
- چیزی شده؟
همزمان سرمون رو برگردوندیم و به سروناز که لبخندی روی لبش بود,
خیره شدیم. هیچی نگفتم که با همون خنده ی مسخرش گفت:
- مثله این که مزاحتمون شدم!
با حرص خودم رو از ارسلان جدا کردم و گفتم:
- نه عزیزم مزاحم نشدی!
اما انگار نشنید و سریع از آشپزخونه بیرون رفت. به ارسلان که بیخیال بهم
زل زده, خیره شدم.بیشعور عین خیالشم نیست.الان سروناز معلوم نیست
چه فکرهایی که نکرده..ولی بعد با خودم گفتم غلط کرده مثلا ما زن و
شوهریم...اوف! خواستم از آشپزخونه خارج شم که صدای عصبیش
رو شنیدم:
- حالا ببین... یه دخالتی نشونت بدم که حظ کنی!
بی توجه به حرفش از آشپزخونه خارج شدم. با دیدن سروناز که دست به
سینه با همون نیشخندش به در آشپزخونه خیره شده بود, با عصبانیت به
طرفش رفتم و گفتم:
-به چی می خندی تو!
سروناز: - هیچی..مطمئنا اگه بگم زندم نمی زاری!
- کوفت!.. اونجوری که تو فکر می کنی نیست!
سروناز: - پس میشه بپرسم چجوریه؟!
تا اومدم دهنمو باز کنم,سریع گفت:
- گرفتم گرفتم... نمی خواد بگی!
با حرص یکی زدم پس کلش و گفتم:
-خاک بر سر منحرفت کنن.. معلوم نیست به کی رفتی !
درحالی که سرش رو می خاروند گفت:
- چرا میزنی خواهرمن! اصلا من دیگه هیچی نمی گم!
با دیدن اون همه مهمون که توی سالن بودند تعجب کردم.اینا کی اومده
بودن من خبر نداشتم! بدون اینکه جوابی برای سوالم پیدا کنم, به سروناز
که به طرف یکی از مبل ها می رفت,خیره شدم. با کلافگی نگاهم رو
چرخوندم که جای خالی کنار آرش پیدا کردم. خوشحال از اینکه جایی پیدا
کردم,سریع خودم رو بهش رسوندم و روی مبل نشستم. ناخوداگاه چشمم
به دختر داییم سمیرا که نیمه راه سرجاش خشک شده بود و با حرص
نگاهم می کرد,خورد. با خنده نگاهش کردم.بیچاره حتما میخواست اینجا
بشینه! با صدای آرش به خودم اومدم و نگاهم رو بهش دوختم.
- دختر خاله شما چه رشته ای می خونی؟
- من دانشجوی دندون پزشکی ام
حوصله ی این بحث های مسخره رو نداشتم به همین خاطر هم هیچی از
رشتش نپرسیدم و بجاش گفتم:
- شما توی آلمان عاشق کسی نشدین؟
هیچ منظوری از این حرفم نداشتم فقط میخواستم اون رو از این بحث ها
خارج کنم. با این حرفم انگار یاد خاطره ی خوشی افتاد چون لبخند قشنگی
زد که باعث شد چال گونه اش نمایان بشه. از بچگی عاشق چال گونه بودم
ناخوداگاه لبخندی زدم و به چالش حیره شدم...
با صدای سرفه ی کسی به خودم اومدم و به ارسلان که با عصبانیت
نگاهم می کرد, خیره شدم. فکر کنم باز هم سوتی داده بودم چون آرش
داشت با خنده نگاهم می کرد. با شرم نگاهم رو ازش گرفتم.
ارسلان هم دقیقا وسط من و آرش جا باز کرد. با تعجب بهش خیره شدم
که بی توجه ,به آرش که می خواست چیزی بگه خیره شد.
آرش: - آره...اسمش ماریاست تقریبا دوساله که توی یه دانشگاه درس
می خونیم.
با این حرف ارش, ارسلان با تعجب نگاهش رو بهم دوخت.