که بیشتر شبیه به لباس خواب بود پوشیده بود...که تمام بدنش رو نشون میداد

جلوی سامیار خورد شدم ..له شدم...نفس کشیدن برام سخت شد

دستمو گذاشتم...روی گلوش داشتم خفش میکردم

اون لحظه هیچی حالیم نبود

...

فقط میخواستم نباشه ..تا من اینجوری نبینمش

سامی منو کشیدش عقب گفت ...کشتیش بابا

نفس نفس میزد... با گریه گفتش ببخشید علی من

گفتم: اینجا چه غلطی میکردی ..؟

!!

کتمو در اوردم تا بدن نیمه برهنشو کسی نبینه

دستشو گرفتم کشیدمش.. با خودم سمت ماشین

با داد گفتم: سوار شو تا بریم

دست سامی رو گرفت ....منو میگی کارد میزدی خونم در نمیومد

گفت: سامی تو رو خدا نذار منو ببره ..خوبه میترسه رفته این کارو کرده دختره آشغال

سامی تکون نمیخورد ..موهاشو کشیدم داد زدم.. میگم سوار شو درو باز کردمو

پرتش کردم تو ماشین

...

کشون کشون بردمش تو خونه

پرتش کردم رومبل

....

به بالا و پایین راه میرفت میخواستم تصمیم بگیرم

..

نمیخواستم بهش صدمه بزنم

..

بغض گلومو گرفته بود...الان اون سامی عوضی داره بهم میخنده

یه دفعه برگشتم به سمتش

به حالت زجه...گفتم چرا..؟ چرا..؟ عسل

چرا منو خورد کردی پیش اون ... یه سیلی محکم زدم به صورتش

اینقدر محکم بود که دست خودمم درد گرفت

گفتم: همه چیزو خراب کردی ... خراب کردی

من کِی با شیوا بودم ....هان

اون فقط مهندسه شرکته...اخ خدا مگه من چیکار کردم باید اینقدر زجر بکشم

گفتش اون خوشگل بود ...همش با اون صحبت میکردی..ای خدا مثل بچه ها میمونه

خندیدم گفتم: مثل بچه ها حرف میزنی

....

یعنی هرکی خوشگله یا من دارم باهاش صحبت میکنم

یعنی باهاشم...چقدر احمقی...؟

!!

به خاطر این کوته فکریت داشتی شرفتو به باد میدادی

...

محکم زدم تو سرش...گفتم خاک تو سرت

-

پس این چند روز اصلا باهم حرف نمیزدی برای چی بود

گفتم: باهات سر سنگین بودم بخاطر اون شب عروسی

به عشقت داشتی نگاه میکردی میخواستم تنبیهت کنم

چرا بهم چیزی نگفتی تا جواب بدم..هان ...چرا..؟

-

میترسیدم منو تحقیر کنی..

با بهت گفت: یعنی منو دوست داشتی ...من اشتباه میکردم

این حرفا چیه داره برای خودش میگه..؟

یعنی فکر میکنه اینقدرمن شلم..که با دیدن یه زن خودمو وا بدم

درسته شیوا خیلی خوشگل وزیبا بود.. ولی منبرام اهمیتی نداشت

یه پوز خند زدم..گفتم: واقعا برات متاسفم

مثل یه بچه 5 ساله داری حرف میزنی

افتاد رو پام علی منو ببخش...اشتباه کردم ..جبران میکنم

دلم از سنگ شده بود... دلم میخواست التماساشو ببینم

گفتم نمیشه...جای جبران نیست

.

احتیاج به فکر کردن داشتم..اگه هر کی بجای عسل بود

تا الان سه طلاقش کرده بودم ...ولی من عاشق عسل هستم

باید یه تصمیم جدی بگیرم..نبایدعجولانه تصمیم بگیرم .. که فردا پشیمون بشم

عسل

من اشتباه قضاوت کرده بودم..و

همش خودمو سرزنش میکردم که کاش ..اینکارو نمیکردم

1

ماهه که از اون ماجرا میگذره

علی دیگه منو نمیبینه....انگار من اونجا نیستم

دلم برای چشاش تنگ شده.. برای بوسه هاش

مونده بودم چیکار کنم...؟!!دیگه بریده بودم

.

باید تکلیف منو روشن میکرد

یه شب که علی از شرکت اومد ..خونه

رفتم جلوش ایستادم گفتم: میخوام باهات صحبت کنم

سرش پایین بود... بهم نگاه نکرد

با دستم علامت دادم با توام

...

-

به سمت دیگه ای نگاه کرد گفت: بنال..!!

خورد شدم ولی هیچی نگفتم...گفتم تکلیفم چیه...میخوای چیکار کنی..؟

!!

پوز خند زد...گفت: چقدر تو پررویی

...!!

-

به چشام نگاه کرد همین که طلاقت ندادم بهت لطف کردم

پس احساسات من چی ..؟

!!

من از تنهایی توی این خونه...توی این کشورپوسیدم

...

خسته شدم علی نمیکشم....طلاقم بده از این زندونی که نگهبانش که

بی احساسه ..دربیار

اخماشو کرد تو هم ..طلاقت بدم بری....!! استغفرالله

-

دهنمو باز نکن عسل..بذار بدرد خودم بسوزم

داد زدم بذار وا بشه..اصلا بعد از طلاق به تو ربطی نداره

..

با کی باشم..؟

!!

گلدون روی میزو برداشت پرت کرد

..

به سمت دیوارو یه صدای وحشتناک داد

نفس نفس میزد...معلوم بود میخواد خودشو کنترل کنه

داد زد خفه شو آشغال..بازومو گرفت وفشار داد.. الان حالیت میکنم

تا بدونی با شوهرت چیجوری صحبت کنی

دوباره کنترل از دستم خارج شد..بازومو از دستش دراوردم

یه پوزخند زدم گفتم: کدوم شوهر..من که مردی نمیبینم

..!!

دوباره بازومو گرفت محکم فشار داد ..میخوای مردی و ببینی...؟

!!

از درد بازوم صورتم جمع شده بود.. ترسیدم وای نکنه

...

به خودم گفتم: لعنت به دهنی که بیموقع باز میشه

تا اومدم فرار کنم..بازوموسفت تر گرفت...کجا..؟

!!

میخوام بهت ثابت کنم من شوهرتم

...

آب دهنمو به زور قورت دادم ..نه علی الان ..نه

دستمو کشید ..برد سمت اتاق خواب

بین راه میگفت: که میخوای بری شوهر کنی

مگه از جنازه من رد بشی.. بخوای شوهر کنی

هیچکس به جز من حق نداره.. بهت دست بزنه

بازوم داشت کنده میشد..منو پرت کرد روتخت

علی خواهش میکنم..تو رو خدا

چیه ..؟!! وظیفته ..باید انجامش بدی

لباسشو در اورد..اومدم فرار کنم..دوتا دستامو گرفت خوابوندتم روی تخت

لباسامو پاره کرد وشروع کرد ..به لمس جاهایی که حساس بودم

نه الان نباید کوتاه بیام ...نمیخوام

داشتم احساسی میشدم...دولا شد به چشمام نگاه کرد گفت: تو فقط مال منی

بوسه های ریزی رو گردنم میزدوتسلیم عشقم شدم

علیرضا

وقتی فکرامو کردم دیدم.. منم توی این قضیه کم مقصر نبودم

باید بیشتر به عسل اهمیت میدادم.. وقتی که داشتم باهاش لجبازی میکردم

اون فکر میکرده من با شیوا هستم

..

ولی نباید اون کارو میکرد..جلوی سامیار خیلی خورد شدم

بعد از مدتی تونستم با خودم کناربیام

..

دلم براش تنگ شده بود برای بوسیدنش.. لمس کردنش

فقط دنبال یه بهونه بودم

..

غرورم اجازه نمیداد پا پیش بذارم

..

که عسل با اون حرفش منو تحریک کرد

توی دستام قفلش کردم ...نگاهش وحشی بود

من این نگاهشو دوس داشتم

..

عطش خواستن تو وجودم بود

..

نقاط ضعفشو میدونستم..لمسشون کردم

چشاش خمار شده بود رام شده بود

و منو همراهی کرد...وبه اوج رسیدیم

..

نفس نفس میزدیم..خوشحال بودم

بغلش کردم..نگاش میکردم

...

عسل من دوست دارم.. بابا بشم

-

با چشمای خوشگلش بهم نگاه کرد..یعنی تو منو بخشیدی...!!

اگه منو بابا کنی تمام اشتباهتو جبران میکنی

ولی اینو بدون فقط یه بار دیگه...اشتباه کنی نمی بخشمت

اما مسئله شیوا...بلند شدم به آرنج دستم تکیه دادم ..و با موهاش بازی کردم

تو برای من خیلی با ارزشی...آرامشی که با تومیگیرم

..

با هیچکس..هیچکس نمیگیرم

تو فکر کردی چون شیوا زیباست ..من سمت اون میرم

تو برای من زیبا ترینی از با تو بودن لذت میبرم

این حسو برای هیچکس نداشتم

...

مگر اینکه خودت بخوای از چشمم بیفتی

دفعه بعد خواهشاً احساستو باهام در میون بذار تا دوباره زود قضاوت نکنی

تا حالا هم تحمل کردم وگذشتم...چون دوست داشتم

..

میدونی هر کی بجای تو بود تا الان زنده نبود

لبای خوشگلشو بوسیدم...ولی بدون دفعه بعد نمیبخشمت هیچ

..

یه کاری میکنم که نتونی حتی نفس بکشی

حالا برو یه دوش بگیر.. تا غذا بخوریم

عسل

به حرفای علی فکر کردم..دیدم راست میگه

اگه حرفامون واحساسمون رو بهم بگیم

.

دیگه قضاوت عجولانه نمیکنیم

از حرفایی که درباره من میزد کلی ذوق کردم

خیلی خوشحال بودم که چشمای علی برای کسی دیگه ای نبود

فقط برای من بود

..

تصمیم گرفتم هرچه زودتر بچه دار بشم تا علی رو..بابا کنم

وخودمم مادر ..بشم و..این حس قشنگ رو امتحان کنم

باید یه دکتربرم تا آزمایشای قبل بارداری رو انجام بدم

تا به مشکلی بر نخوریم

*******************************

سه هفته دیگه ازدواجمون یک سال میشه

و دو هفته دیگه بر میگردیم ایران،

دوست دارم یک سالگرد ازدواج بزرگ بگیرم

چون از عروسیم زیاد چیزی حالیم نشد

الان دو ماه داریم سعی میکنیم بچه دار بشیم

..

ولی هنوز خبری از بچه نشده

قبل از تصمیمون رفتیم دکتر برای آزمایش

..

دکتر گفتش ..دوتاتون هیچ مشکلی ندارید

تو اینترنت درباره این موضوع سرچ کردم

..

دکترها گفته بودند که تا یک سال هم عیبی نداره

حالا وقتی رفتیم ایران ..حتماً پی شو میگیرم

با خودم گفتم بذار زنگ بزنم به مامان بگم ما دوهفته دیگه اونجاییم

تلفن و برداشتم و شماره خونمون روگرفتم

گوشی رو عرشیا برداشت..گفت بله

سلام عرشیا خوبی

..

-

عسل تویی ... خوبی.. علی خوبه

ممنون خوبم علی هم خوبه چه خبر..؟

-

سلامتی ..یه خبر خوب

اِ.. چه خبری؟

-

دارم به جمع مرغا میپیوندم

تو رو خدا راست میگی.. حالا کی هست..؟

!!

حالا کی هست..؟

!!

-

خواهر سامیار دوستم

اینو که گفت دلشوره گرفتم...انگار هر چی میخوام ازش دور باشم

نمیشه....الو ..الو..عسل

جانم

...

کجایی دختر

...

زنگ زدم.. بگم ما دو هفته دیگه میاییم ایران

-

تو رو خدا ...پس تو نامزدی من هستی

اره خیلی خوشحال شدم ..خوشبخت بشی

-

ممنونم ..خودم به علی زنگ میزنم

مواظب خودت باش...باشه ای گفتم وخداحافظی کردم

اینقدر حالم بد بود اصلا از حال مامانم نپرسیدم

خدایا کی میشه این، سایه گذشته ام از زندگیم برداشته شه

شب که علی اومد دستاشو باز کرد گفت: سلام بر عسل زیبایم

خدا رو شکرهنوز نفهمیده.. بلاخره که چی میفهمه

-

عسل..کجایی عزیزم..؟!!

یه لبخند زدم رفتم بغلش کردم

-

گونمو بوس کرد بهم نگاه کرد ..چه خبر... هانی

با خودم گفتم بذار خودم بهش بگم بهتره.. نگه چرا نگفتی..؟

!!

سلامتی.. یه خبر..عرشیا میخواد زن بگیره

اِ..به سلامتی حالا کی هست..؟

!!

من سرمو انداختم پایین وبا دستم بازی کردم

گفتم:خواهر..سامیار

سرمو بلند کردم که دیدم قیافش جدی شد

-

چرا حالا اون...؟

گفتم: نمیدونم به خدا من همین امروز فهمیدم

نشست روی مبل ورفت تو فکر ...و پاهاشو تکون میداد

-

با قیافه جدی گفت : شامو بیار

وقتی میزو میچیدم... به علی یه نیم نگاهی میکردم ببینم حالش چیجوریه

هنوز تو همون حالت بود

..

از آشپزخونه صداش کردم ..شام حاضره

سر میز علی پکر بود.. فکر کنم اصلا نفهمید چی خورد

علیرضا

دستمو گذاشته بودم زیر چونم با خودم گفتم

خدایا کی میشه...؟!!من ... یه آب خوش از گلوم پایین بره

چرا نمیذاری دو روز فکرم ..راحت باشه

چرا بین این همه دختر ..خواهر سامیار

آدم قحطی بود..یا منو میخوای عذاب بدی خدا

اخ..اخ..کی تموم میشه

اصلا دوست ندارم ..عسل با سامی روبرو بشه

اخه یه زمانی....اَه... اَه ...لا مذهب

نمیتونم ببینمش...وقتی میبینمش خونم به جوش میاد

نمیدونم چی کار کنم...؟

!!

عسل منو صدا کرد برای شام

..

اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چی خوردم

...

دوست داشتم یه چیزرو بشکونم عقده ام خالی شه

جلوی چشمم یه لیوان بود ..یه ان نفهمیدم

فقط صدای بلند شکستن لیوانو شنیدم

عسل ترسیده بود..نمیتونستم درست تصمیم بگیرم

بلند شدم رفتم تو اتاق خواب ودرو محکم کوبیدم

دراز کشیدم روی تخت..خواستم بخوابم تا دیگه فکرشو نکنم

ولی مگه میشد..شقیقه هامو مالیدم تا یکم آروم بشم

قرص آرامبخش رو از کشو عسلی برداشتم

بدون آب قورت دادم

کم کم چشمام سنگین شدو خوابیدم

عسل

تا 2 ساعت دیگه این خونه رو ترک میکنیم

میرم تو اتاق خواب.. به در تکیه میدم

ما اینجا هم خاطرات خوبی داشتیم وهم حاطرات بد

میرم تو آشپزخونه اینجا خاطره بدی داشتم

..

دیگه باید با این خونه خداحافظی کنم

خونه ای که یکسال پر از خاطرات بد وخوب هست

...

حاضری عسلم ..بهش نگاه میکنم

...

با سر میگم اره...میخنده...میگه قربون اون ناراحتیت برم

ناراحت نباش ..میریم ایران ...اونجا دیگه تنها نیستی

..

خوب حالا وسایلاتو بردار..میخواهیم بریم

وقتی هواپیما به خاک ایران نشست

حس آشنا ..حس کردم تموم ناراحتیم.. تموم شد

چقدر دلم برای همه چیزش تنگ شده.. حتی ترافیکاش

به علی با دست اشاره کردم گفتم: نگاه کن ..مامان اینا اونجا هستند

مامانم و بابام..نرگس خانم وعمو امیر وعرشیا یه

دختر قد کوتاه که بغل عرشیا ایستاده بود فکر کنم خواهر سامی بود

با همه سلام وروبوسی کردیم

به خواهر سامی رسیدم

عرشیا گفت:ایشون خانم بنده ساینارهستند ..دختر بانمکی بود

بهش دست دادم ..گفتم سلام منم عسل وایشون اشاره به علی

...

علیرضا همسرم

..

-

میشناسمتون عکساتونوعرشیا بهم نشون داده

وعلی اقا هم با سامی مون دیدم

...

اسم سامی منو یه جوری کرد.. انگار به اسمش آلرژی گرفتم

..

علی گفت:تبریک میگم عرشیا جان..به دنیای تباه شدن خوش اومدی

به حالت مسخره گفتم: اخه بمیرم چقدر تو تباه شدی

..

از چشمات خوشحالی میریزه.. آخه کی به تو زن میداد..؟

!!

گفت..هیشکی زنشو به من نمی ده.. عزیزم

همه خندیدند..در گوشش یواشکی گفتم: حالا تباه شدی

منو تو تنها میشیم دیگه

...

-

شوخی کردم هانی..خودت میدونی من بدون تو میمیرم

از این حرفش خیلی خوشحال شدم...انگارخیالم راحت شد که دوستم داره

ناهار خونه مامانم اینا بودیم وقتی سر میز ناهاربودیم

عرشیا رو کرد به علی گفت:راستی سامی رو تو لندن دیدی..؟

!!

یهو انگار برق منو گرفت...از ترس سرمو بالا نیاوردم

علی با قیافه ای که دوست نداشتجواب بده گفت

:

اره توی جشن ..یکی از دوستام دیدمش

علی به خاطر اینکه موضوع را عوض کنه

گفت:راستی نامزدیتون کی هست؟

!!

عرشیا جواب داد.. دوشنبه هفته دیگه

ساینارگفت:منتظریم تا دادش سامی بیاد..جشنمون رو بگیریم

تو دلم گفتم:ای وای قربون داداش سامیت بری

این داداش ما چه دختر ندیده بود..همش دور ورساینار بود

ایش..بدبخت زن زلیل..چای شیرین

فقط برای ما اخم و تخم داشت

علیرضا

بلاخره روز نامزدی عرشیا رسید

اصلا دوست نداشتم تو مراسم باشیم ..ولی مجبور بودیم

بخاطر اینکه نامزدی برادر زنم.. وبهترین دوستم بود

تا یک ساعت دیگه باید.. برم دنبال عسل از ارایشگاه بیارمش

دوست ندارم اون ..نارفیق زنمو ببینه

کت شلوار سورمه ایم رو میپوشم...موهامو درست میکنم

وقتی آماده میشم ..یه نگاه تو آیینه میکنم

به پسری که مغرور بود..پسری که معنی واژه عشق ونمیدونست

حالابخاطر اینکه عشقش رو از دست نده..حاضره هر کاری کنه

وقتی رسیدم به آرایشگاه زنگ زدم ..گفتم:عسلم من پایینم

بعد از 5 دقیقه با لبخند از در بیرون اومد

چه قدر خوشگل شده بود...تنها مشکلی داشت رژ لب نارنجیش بود

چون لبهاشو خوشگلتر کرده بود..گفتم: چه خوشگل شدی

..

عسل خوشحال شد

فقط رژ لبتو پاک کن ...که لبخندش از صورتش جمع شد

-

اِ قشنگی آرایشم بیشتر برای رژمه ..بعد تو میگی پاک کن

رنگش جیغه .. خوشم نمیاد برو پاک کن

رفتیم تو ماشین دستمال کاغذی برداشت ...با حرص رژشو پاک کرد

از حرکتش خندم گرفت..خوب دوست نداشتم همه به لباش توجه کنند

تا خونه باهم هیچ حرفی نزدیم

وقتی رسیدیم ..اخم کردم گفتم: خوشم نمیاد سامی دور ورت باشه

مواظب باش خودت میدونی که من قاطی کنم دیگه.. تمومه

عمه ..خاله ودایی دیگه هیچکسی و نمیشناسم

باهم به اتاق عقد رفتیم .. باعرشیا روبوسی کردم

سامی هم بغل خواهرش بود

..

یه سلام وروبوسی سر..سری کردم.. ایستادم بغل عسل

حال عسل خوش نبود از صبح حالت تهوع داشت

عاقد که صیغه عقد رو خوند و..همه شروع کردن به دست زدن

فامیلا با عروس ودوماد عکس مینداختن

صدای موزیک بلند شد ..وپسرا رفتند وسط

دسشوییم گرفته بود

رفتم تو اتاق عسل.. دسشویی

...

بعد از دسشویی داشتم دستامو میشستم

که صدای عسلو شنیدم..که داشت با یکی حرف میزد