امشب علی مثل همیشه دیر اومد خونه

سر میز شام گفت:عروسی صاحب یکی از شرکتایی

..

که باهاش کار میکنه هست وما هم دعوتیم

...

خیلی خوشحال شدم پریدم بالا گفتم: ...اخ جون عروسی

...!!

خیلی وقته عروسی نرفتیم

..

علی گفت: خوب ..بابا نپر برات خوب نیست

من داشتم میز شامو جمع میکردم

...

دیدم علی اومد توی دستش یه جعبه کادویی بود

گفت: حالا اینم برای خانم خوشگلم ...من هنوز تو سوپرایز بودم

جعبه رو گرفتم دیدم...یه موبایل برام گرفته

...

گفتم: وای خدای من علی

...!!!

من چقدر از این مدل دوست داشتم

..

پریدم تو بغلش گفتم: مرسی ...مرسی

گفت: برای عشقم کوچیکترین کاری بود که کردم...ولباشو گذاشت روی لبام

امروز رفتم ارایشگاه ...شینیون موهام خوب شد... آرایشم هم مشکی بادمجونی شد

چقدربا آرایشگراینگلیسی بحث کردم

..

آخه میخواست منو ساده درست کنه..منم دوست نداشتم..برای بیرون رفتن ساده میرفتم

ولی برای مجلس دوست دارم آرایش شب داشته باشم

لباسم دکلته تا پایین زانوم بود...پوشیدم

یه کت بادمجونی نیمه هم پوشیدم.. تا بالا تنمو بپوشونم

جوراب شلواریمو پوشیدم .. به من بود هیچ کدومو نمی پوشیدم

بخاطر علی پوشیدم..دوست نداره لباس باز بپوشم ..آقا حساسه

..!!

سرویسمو میندازم اماده میشم

..

یه نگاه به آیینه میندازم..میرم سمت پذیرایی

علی تو پذیرایی منتظر من نشسته بود

.

.

چقدر شیک شده بود یک کت شلوار بژ پوشیده بود

موهاشم داده بود بالا

...

علی به من گفت: ببخشید خانم... شما امشب پارتنرمن میشید..؟

!!

منم زدم به بازوش گفتم:...برو آقا خجالت بکش... من شوهر دارم

انگشتی که توش حلقه ازدواجم توش بود نشون دادم.. ایناهاش ببین

صورتمو بوسید گفت: خوش بحال شوهرت... باهم خندیدیم

به سالن که رسیدیم ..باهم رفتیم پشت یکی از میزها نشستیم

آدمای زیادی در سالن بودند..ولی من هیچکدومشونو نمیشناختم

داشتم اطرافمو نگاه میکردم دیدم ..یه خانم وآقا سمت میزمون میان

از دیدن دختره شوکه شدم...وای خدای من چقدر خوشگل ولوند بود

!!!

فکر کنم خدا صورتشو نقاشی کرده

...!!

چشمای سبز مایل به طوسی درشت

بینی قلمی ولبای قلوه ای وگونه های برجسته

علی گفت :ایشون خانم شیوا آزادی.. ودوستشون اقا حامد

..

به شیوا دست دادم وبه هردو سلام دادم

علی روکرد به من گفت: عسل جان

-

شیوا خانم.. مهندس جدیدمونه

یه یک ماهیه ..تو شرکت ما کار میکنند

توی یه هفته شرکت نبودم..به ایشون خیلی زحمت دادم

اینو که گفت: دلم شور زد..من که زن بودم ...محوش شدم

چه برسه به علی...؟!!حس حسادتم بالا رفت

...

علی داشت با شیوا درباره کار صحبت میکردند

.

ومن هم بیکارنشسته بودم

داشتم دق میکردم...همه مردا بهش نگاه میکردند

دوست نداشتم علی.. باهاش صحبت کنه

یه نگاه کردم به دوست پسرش.. خوشتیب وجذاب بود

مثل بوق ..نشسته بود به هردوتاشونو نگاه میکرد

ولی دختره خیلی سرتر بود...نگاهم رفت سمت یقه اش

...

سینه های سفید و برجسته ای داشت..که قشنگ جلوی دید علی بود

در مقابلش کم اوردم...حسرتشو خوردم

برای اینکه حواسمو پرت کنم ....به اون طرف میز نگاه کردم

دیدم سامی وعاطفه اون طرفند..یه لحظه نگاه سامی

با نگاهم گره خورد..یاد نگاه دفعه آخر افتادم..که چقدر مظلوم بود

سرمو که برگردوندم ..دیدم علی با یه نگاه خاصی..داره بهم نگاه میکنه

فکر کنم..دیدکه من دارم به سامی نگاه میکنم..فکش منقبض شده بود

با خودم گفتم به درک

..!!

مگه تو با شیوا جونت نگاه میکنی..من چیزی میگم

علی گفت: عسل جان بیا بریم برقصیم

...

من از دستش ناراحت بودم

میدونستم الان میخواد بگه ...چرا به سامی نگاه کردم..؟

!!

گفتم: من حالم خوب نیست نمیتونم بیام

..

یه چشم غره ای رفت یعنی به حسابت میرسم

...

تو دلم گفتم برو بابا

...

سامی سمت میزمون اومد..وبا حامد و شیوا احوال پرسی کرد

انگاراونا رو میشناخت...منم با یه لبخند کوچیک سلام کردم

قیافه این علی هم مثل برج زهره مار شده بود

...

اصلاً نفهمیدم جشن عروسی چجوری گذشت

تا زمان شام ..علی حتی بهم هم نگاه نکرد

شامو خوردیم ولی من میلی نداشتم...دوست داشتم برم خونه گریه کنم

با حامد و شیوا خداحافظی کردیم..سوار ماشین شدیم

با حامد و شیوا خداحافظی کردیم..سوار ماشین شدیم

علی به طعنه گفت: خوش گذشت...؟

!!

من دلم گرفته بود اصلا حوصله هیچی رو نداشتم

دوست داشتم درو باز کنمو ...خودمو بندازم پایین

دوست نداشتم زنده باشم

....

گفت: با توام ...هیچی نگفتم... بغض گلومو گرفته بود

عصبی بود..گفت دِ حرف بزن ...چیه خوب داشتی نگاه میکردی

..!!

گفتم: خواهش میکنم علی ..تمومش کن..حالم خوب نیست

دلم اشوب شده بود...گفتم بزن کنار دارم بالا میارم

زد کنار..من بالا آوردم..بهم دستمال داد ..دهنمو پاک کردم

گفت: تو که شام نخوردی بیا بریم دکتر

گفتم: نه میخوام برم خونه

...

خونه رسیدم لباسامو در آوردم ورفتم حمام

در حمامو قفل کردم ..تا علی نیاد تو

دوشو باز مینکنم میرم زیرش..شروع میکنم به گریه کردن

صدای در حمام اومد..عسل ..عسل درو باز کن

..

چرا درو بستی..؟

!!

رفتم پشت در گفتم: علی خواهش میکنم..میخوام تنها باشم

توی دلم میگم...مثل همیشه تنها

از همه بدم اومده..از خودم بدم میاد

از حموم اومدم بیرون دیدم..علی نشسته روی تخت

با اخم گفت: اومدی..عسل چی شده..؟

!!

گفتم:هیچی ...وبلند میشم میرم طرف هال

علی گفت: کجا..؟!!نمیخوای بخوابی

...

گفتم: خوابم نمیاد میخوام برم فیلم ببینم

..

بهم یه نگاه کرد.. گفت: باشه برو

تا صبح بیدار موندم....همش فکرم درگیر شیوا بود

وقتی بیدار میشم.. ساعت 10 صبحه

وعلی رفته .. انتظار داشتم منو بیدار کنه ببره تو اتاق

ولی ..انگار دیگه براش مهم نیستم

..

بازم حالم خوب نیست...میرم جلوی آینه

خودمو نگاه میکنم...لباسمو میزنم بالا

..

جای بخیه هام ..قرمز بود..شکمم زشت شده بود

..

به چشمام نگاه کردم.. یاد چشمای شیوا افتادم

در مقابل شیوا هیچی نیستم

..

نمی تونم برنده باشم..برس برمیدارم میزنم به آیینه

هزار تیکه میشه...با خودم میگم دیگه علی رو از دست دادی

داد میزنم از خودم متنفرم ..گریه میکنم

...

ضبطو روشن میکنم آهنگ دلم ومیذارم

وصداشو زیاد میکنم و باهاش گریه میکنم

نمی یاد حتی تو رویا دل ای دل

بی کسی رسمه تو دنیا دل ایدل

مگه من مردم تو بغض کردی دل ای دل؟

دیگه عادت شده نامردی دل ای دل

دلای دل، دل ای دل

آروم بگیر دیگه بسه دلم دلم دلم

هیشکی به دادت نمی رسهدلم دلم دلم

عادت بکن به تنهایی دلم دلم دلم

نداری تو دلش جایی دلم دلمدلم

 

چشم انتظاری بسه گریه و زاری بسه

هرچی غمه تو دنیا واسه هرچیبی کسه

باز بی قراری دلم بازم میباری دلم

غصه نخور عزیزم خدا رو داریدلم

آروم بگیر دیگه

دیگه بسه دلم دلم دلم

هیشکی به دادت نمی رسه دلمدلم دلم

عادت بکن به تنهایی دلم دلم دلم

نداری تو دلش جایی دلم دلمدلم

 

دلم برای خودم سوخت ..چقدر بی کسم..؟

!!

فکر اینکه الان دارند.. با هم میخندند

دیوونم میکرد

..

نکنه الان که علی نمیتونه با من ارتباط داشته باشه..با اون باشه

تا شب رو تخت خوابیده بودم

اصلا دوست نداشتم کاری انجام بدم

علی حتی یه زنگم نزد

...

به خودم گفتم :خوب معلومه یه خوشگل مثل شیوا پیشش باشه

تو رو میخواد چه کار..؟ً

!!

بیحال شده بودم ..کم کم خوابم برد

علیرضا

از دیشب با عسل سر سنگین بودم...جلوی من با پررویی زل زده

به سامیار ...حیف که حالش زیاد خوب نیست... باهاش مدارا میکنم

صبح هم خانم تو هال خوابیده بود

...

حتماً منتظرِ برم ازش معذرت خواهی بکنم

هنوز اینقدر بی غیرت نشدم...خانم به معشوقعه ی .. گذشتش

نگاه کنه من.. هیچی نگم

حالا عسل خانم چند روز که باهات سرسنگین شدم

..!!!

اون وقت میفهمی که باید چه کار کنی..؟

!!

امروز اصلا زنگ بهش نزدم..اونم زنگ نزد

میخوایی لجبازی کنی..!! عسل خانم من از تو لجباز ترم

داخل خونه شدم برقا خاموش بود

...

ترسیدم نکنه حالش بد شده باشه..؟

!!

آخه دیشب زیاد حالش خوب نبود

سریع رفتم تو اتاق.. برقو روشن کردم

...

دیدم تیکه های آیینه.. روی زمینه

عسل هم رو تخته..رفتم جلو دیدم خوابه وصورتش خیس عرقه

صداش کردم عسل ..اما جواب نداد

دست زدم به پیشونیش.. اوه ..اینگار آتیش بود

سریع ..بغلش کردم ..بردمش بیمارستان

عسل

وقتی بیدار شدم دو تا چشم سبز جلوی چشمام دیدم

گفتم: من کجام..؟

!!

-

بیمارستان... تب داشتی اوردمت اینجا

دوباره یادش افتادم که حتی یه زنگم نزده...حالم خراب شد

سرمو کردم اون طرف..اون حتی نازمم نکشید

نه این علی..علی چند وقت پیش نبود...تغییر کرده

توی دلم گفتم: دیدی تو بازنده ای مثل همیشه

توی این چند روز با هم صحبت نکردیم

میترسم حرفشو بزنم.. من از این تحقیرتر بشم

چون وقتی به روی مردا میاری میگن دوباره توهم زدی..این چرت وپرتا

امروز صبح..موبایلش زنگ خورد

-

سلام شیوا چیکار کردی رفت بیرون

دیگه صداشونو نشنیدم...میترسیدم برم حرفای

عاشقونشونوبشنوم...اون موقع حتما ..میمیرم

سرم گیج رفت..اینقدر با عجله رفت..حتی خداحافظی هم نکرد

یعنی اینقدر دوسش داره...دارم میمیرم خدا

دوباره حس لجبازم فعال شد...گفتم :منم میرم عشقو..حال

یه لباس کوتاه پوشیدم ...موهامو اتو کشیدم

آرایش کردم... رفتم بیرون نمیدونستم کجا برم..؟

اصلا نفهمیدم کی رسیدم دم بار..رفتم تو

..

بیشتر مرد بودندوزنای نیمه برهنه اون وسط میرقصیدند

..

مردو زن تو هم میلولیدند..حس بدی پیدا کردم

اصلا خودمم نمیدونستم ..اینجا چه کار میکنم..؟

!!

فقط میخواستم بگم منم.. میتونم

ولی پشیمون شدم..اومدم که برم بیرون

یه پسره اومد نزدیکم دهنش بوی تند الکل میداد

ترسیدم ...اومدم که برم ..دستمو گرفت

به اینگلیسی گفت:کجا خوشگله..؟

!!

از ترس داشتم سکته میکردم..منوکشید سمت راهرویی

که پر از اتاق های قرمز بود ..منو هول داد به طرف دیوار

شروع کرد به بوسیدن گردنم...حالم داشت بهم میخورد

گریه افتاده بودم.. هر چی تقلا کردم نمیتونستم از دستش فرار کنم

داد زدم کمک...هیشکی نبود

چشامو بسته بودم..یه دفعه پسره کشیده شد

..

چشامو وا کردم دیدم سامی.. داره پسر رو با مشت میزنه

وبه اینگلیسی به پسره فحش میداد

..

پسره سامی روهل داد وسامی تعادلشو از دست داد ..و فرار کرد

سامی اومد پیشم..با ابروهای گره شده یه نگاهی به سر تا پام انداخت

با داد گفت: اینجا چه غلطی میکنی...؟

!!

من ترسیده بودم..زبونم بند اومده بود

بازومو گرفت و فشار داد و با فریاد گفت: این چه لباسیه پوشیدی..؟

!!

-

میدونی اینجا کجاست..؟اینجا جای زنای هرزه س

اون شوهر بی غیرتت کو..؟!!که همینجوری ولت کرده

بلند بلند گریه میکردم گفتم

اون الان با شیواست...من دیگه بدردش نمیخورم

گوشیشو در اورد.. زنگ زد به علی

دستشو گرفتم تورو خدا سامی... دستمو پس زد گفت: خفه شو

الوعلی کدوم گوری هستی...اینجوری از زنت مواظبت میکنی

خفه شو....عوضی، رفت بیرون

....

مغزم قفل شده بود..نمیدونستم چی کار کنم

بعد از5دقیقه اومد ..خیلی عصبی بود

لباسشو گرفتم..گریه میکردم

به حالت التماس گفتم: توروخدا سامی غلط کردم

بذاربرم اگه علی منو با این لباس.. منو اینجا ببینه میکشتم

...

دستشو گذاشت روی لبش گفت:هیس حرف نزن عسل

منم بودم.. میکشتمت

عصبی بود...دیگه راه فراری نداشتم

اشهدمو خوندم...نشسته بودم رو زمین وگریه میکردم

ترس تموم وجودمو گرفته بود

..

صدای علی رو شنیدم...که سامی رو صدا میکرد

صدای علی رو شنیدم...سامی رو صدا میکرد

رسید به ما ....وای خدای من مثل یه شیر زخمی بود..داشت میومد سمتم

از ترسم بلند شدم چسبیدم به دیوار

یه نگاه سر تا پام کرد..فکش منقبض شده بود

..

رگای گردنش بیرون زده بود

دستشو بلند کرد محکم زد تو صورتم.. تمام صورتم از درد ذوق ذوق کرد

دستشو گذاشت...روی گلوم داشت خفم میکرد

میکشمت دختره آشغال..هرزه

سامی از پشت یقشو گرفت کشیدش سمت عقب گفت: کشتیش بابا

دستمو گذاشتم روی گلوم نفس نفس میزدم

..

با چشمای آتیش گرفته داد زد اینجا چه غلطی میکردی..؟

!!

کتشو در اورد انداخت روی شونه های لختم

با دست قوی ومردونش ..مچ دستموگرفت

کشید برد بیرون ..به سمت ماشین

سامی هم پشت سرمون اومد

علی گفت: سوار شو تا بریم

دست سامی رو گرفتم گفتم: سامی تو رو خدا نذار منو ببره

الان منو میکشه..تو روخدا کمکم کن

سامی تکون نمیخورد..سرشو انداخته بود پایین

موهامواز پشت کشید داد زد.. میگم سوار شو

در ماشینو باز کرد..منو پرت کرد تو ماشین

...

به سرعت رسیدیم به خونه...منو کشون کشون برد تو خونه

منو پرت کرد رومبل.... دستاشو گذاشته بود رو کمرش

به بالا و پایین راه میرفت..یه دفعه برگشت به سمتم

به حالت زجه...گفت: چرا..؟ها چرا..؟ عسل

چرا منو خورد کردی پیش اون

...

یه سیلی محکم زد به صورتم

اینقدر محکم بود گوشم سوت کشید

...

گفت: همه چیزو خراب کردی ... خراب کردی

من کی با شیوا بودم..؟!! هان

..!!

اون فقط مهندسه شرکتمونه..ما فقط همکاریم

سرشو برد بالا گفت : آخه خدا مگه من چیکار کردم ..باید اینقدر زجر بکشم

گفتم: اون خوشگل بود ...همش با اون صحبت... میکردی

خنده مسخره ای کرد گفت: مثل بچه ها حرف میزنی

....

یعنی هرکی خوشگله یا من دارم باهاش صحبت میکنم

به این معنیه باهاشم...چقدر تو احمقی

...

به خاطر این کوته فکریت داشتی شرفتو به باد میدادی

..

محکم زد تو سرم...گفت خاک تو سرت..دستمو گذاشتم رو سرم

با گریه گفتم: پس این چند روز اصلا باهم حرف نمیزدی.. برای چی بود..؟

!!

گفت: باهات سر سنگین بودم ..بخاطر اون شب عروسی

به عشقت داشتی نگاه میکردی.... میخواستم تنبیهت کنم

علی باداد گفت:چرا بهم چیزی نگفتی تا جواب بدم..هان ...چرا..؟

میترسیدم منو تحقیر کنی

با شوک گفتم:یعنی منو دوست داشتی ...من اشتباه میکردم

یه پوز خند زد..گفت: واقعا برات متاسفم

مثل یه بچه 5 ساله داری حرف میزنی

دنیا رو سرم خراب شد ...من اشتباه کرده بودم

زود قضاوت کرده بودم..وبخاطر این قضاوت

نزدیک بود حیثیتمو از دست بدم

افتادم رو پاش علی منو ببخش...اشتباه کردم ..جبران میکنم

علی گفت:نمیشه...جای جبران نیست

توهم منو نابود کردی...هم زندگیمونو

علی تورو خدا.... من بدون تو میمیرم... علی تورو خدا

ناله میکردم...فشارم افتاده بود پایین

با بی حالی سرمو بالا کردم گفتم: میخوای منو طلاق بدی..؟

!!

هیچی نگفت...منو هل داد و رفت

علیرضا

امروز صبح شیوا به گوشیم زنگ زد

پشت گوشی گفتش کارضروری براش پیش اومده

زودتر برم شرکت ..تا نقشه هارو تحویلم بده

..

منم سریع رفتم شرکت تا نقشه هارو تحویل بگیرم

...

اینقدر هول شدم یادم رفت.. با عسل خداحافظی کنم

به شرکت رسیدم ..شیوا بهم نقشه ها رو داد

گفت:ببخشید من باید تا ساعت 10 جایی باشم..و رفت

هنوز با عسل سر سنگین بودم..بهش زنگ نمیزدم ..اونم زنگ نمیزد

ساعت 6 بعداز ظهر بود.. موبایلم زنگ خورد

نگاه کردم به شماره ..دیدم شماره سامیار

یعنی چه کارم داره...!!جواب دادم بله

علی کدوم گوری هستی...؟

!!

اینجوری از زنت مواظبت میکنی

..!!

گفتم: به توچه چیجوری.. ازش مواظبت میکنم

داد زد خفه شو...میدونی زنت الان کجاست..؟!! بی غیرت

این حرفو که زدعصبی شدم داد زدم.. خفه شو

گفت: خاک تو سرت اینقدر خودتو با شیوا سرگرم کردی

که نمیدونی زنت با یه سر و وضع.. افتضاح توی بارچه غلطی میکنه..؟

!!

سرم سنگین شد ...مغزم قفل شد...داد زدم چی میگی اشغال..؟

!!

گفت: آشغال تویی . نمیتونی از یه زن بگذری

امروز داشتم با ماشین میرفتم جایی .. عسلو تو خیابون دیدم

...

که با یه لباس افتضاح بود..داشت راه میرفت.. دنبالش کردم

دیدم رفت توی بار... اگه من نرسیده بودم زنت به فنا رفته بود

..

گفتم :ببند دهن کثافتتو آشغال..کجایی تو..؟

!!

آدرسو بهم داد.. نفهمیدم چی جوری رسیدم

تو راه نزدیک بود دو سه مرتبه تصادف کنم

رسیدم به بار ...دنبالشون میگشتم

رفتم سمت اتاقای قرمز..رسیدم به راهرو

خدای من ...دارم چی میبینم ..؟!!عسل با یه لباس کوتاه

که بیشتر شبیه به لباس خواب بود پوشیده بود...که تمام بدنش رو نشون میداد