رمان روزای بارونی19
با اون سرعتی که آرسن رانندگی کرد کار خدا بود که سالم به
بیمارستان رسید، اما کف پاش از بس به گاز فشار وارد کرده بود درد می کرد
... بی توجه به درد کف پاش با سرعت به سمت پذیرش رفت و سراغ بیماری با
مشخصات آراد رو گرفت، پرستار با کمی پرس و جو اتاق آراد رو به آرسن گفت و
باز مشغول کارای خودش شد ... آرسن با سرعت نور به سمت اتاق آراد رفت ...
پشت در اتاق دو مرد ، یکی مسن دیگری، میانسال وایساده بودن ... آرسن بی
توجه به اونا خواست وارد اتاق بشه که مرد میانسال گفت:
- آقا ... شما بستگان این آقا هستی؟
آرسن
داخل اتاق سرک کشید، آراد روی تخت خوابیده، چشماش بسته بود و سرم بهش وصل
شده بود، وقتی خیالش راحت شد که حالش خوبه نفس عمیقی کشید و خیره به چشمای
مرد گفت:
- بله ...
-
بنده خدا خیلی حالش خراب بود! از همون موقع که اومد تو امامزاده تو نخش
بودم ... راه به حال خودش نمی برد، یا نماز می خوند، یا چسبیده بود به ضریح
یا ذکر می گفت و اشک می ریخت ... دل سنگ براش کباب می شد ... نمیدونم یهو
چی شد که از حال رفت!!!
اینو که گفت رفت توی اتاق، پیرمرد و آرسن هم وارد شدن، آرسن با اخم به چهره رنگ پریده آراد خیره شد و گفت:
- حالا حالش چطوره؟! دکترش نیست که در موردش باهاش حرف بزنم؟
مرد مسن سرفه ای کرد و گفت:
-
الان که خوبه، دکترش گفت فشارش یه دفعه به شدت اومده پایین و اگه یه کم
دیرتر می رسوندیمش خدای نکرده دور از جونش فوت می شد ... سریع بهش چند تا
آمپول زدن و بعدم این سرمو ... الان بهتره ...
آرسن همراه با نفسی عمیق، صلیبی روی سینه اش کشید و گفت:
- خدا رحم کرد ...
بعد به اون دو مرد مهروبن نگاه کرد و گفت:
- واقعاً لطف کردین! اگه آراد چیزیش می شد من یه عمر عذاب وجدان می گرفتم ...
مرد میانسال گفت:
- خواهش می کنم کاری نکردیم ... فقط اگه فضولی نباشه، می تونم بدونم مشکلش چی بود؟! بنده خدا خیلی حالش خراب بود!
آرسن آهی کشید و گفت:
- دردش درد عشقه!
پیرمرد لبخندی روی لبش شکفت، نشست روی صندلی کنار تخت آراد و گفت:
- درد عشقی کشیده که مپرس زهر هجری که کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس
مرد میانسال با لبخند گفت:
- به به! سید حال و هوای جوونی کردیا ...
سید که لبخند از لبش نمی رفت گفت:
- فکر نمی کردم دیگه هیچ جوونی از عشق تب کنه! چه برسه به اینکه تا دم مرگ بره ...
هنوز حرف سید تموم نشد بود که لبای خشک آراد تکون خورد و هر سه صداشو شنیدن:
- ویو ... ویولت ...
آرسن پرید سمت آراد، دست بدون سرمش رو توی دستش گرفت و کنار گوشش گفت:
- آروم باش آراد ...
پلکای
آراد لرزید و باز شد ... اولین چیزی که دید چشمای نگران آرسن بود ... صدای
آرسن رو هنوزم می شنید، هر چند ضعیف اما ناقوس مرگ بود براش و از ذهنش نمی
رفت ...
- آراد قلبش ایستاد ... آراد بیا ... آراد ... تو کجا رفتی؟!!! آراد بیا خاک بر سر شدیم ... آراد!!!!
قلبش ایستاد! قلبش ایستاد! قلبش یهویی تیر کشید، دستشو گذاشت روی قلبش و نالید:
- آخ ... ویولتم ...
آرسن بغض کرد و گفت:
- آراد آروم باش ... ویولت ...
آراد نذاشت حرف آرسن تموم بشه و گفت:
-
پرید ... فرشته مهربونمو از دست دادم ... چرا من هنوزم زنده ام؟!!! بهش
گفته بودم بدون اون نمیتونم نفس بکشم! چرا دارم نفس می کشم؟!!!! این نفس
لعنتی بعد از ویولت به چه دردم می خوره آخه؟!!! قلبم داره می سوزه ... وای
عشقم ... عشقم ...
اینقدر پر سوز و گدار می نالید که اشک هر سه مرد رو در آورده بود ... آرسن که دیگه طاقت ناله های آراد رو نداشت سریع گفت:
- آرا د یه دقیقه وایسا بذار منم حرف بزنم !
آراد هر دو دستش رو بالا برد و گذاشت روی صورتش ... باز نالید:
- چی می خوای بگی؟!!! برو بیرون بذار به درد خودم بمیرم ... خدا بد امتحانم کرد! بد!!!
آرسن کلافه غرید:
- اه!!! بابا ویولت برگشت ... قلبش یه لحظه از کار افتاد اما بعدش احیاش کردن ... نمی ذاری که آدم حرف بزنه که!
آراد دستاشو برداشت، با چشمای گرد شده به آرسن خیره شد و گفت:
- دروغ می گی!!! میخوای منو آروم کنی ...
آرسن خنده اش گرفت و گفت:
-
پاشو ببینم مرتیکه! مگه بچه ای که گولت بزنم؟!!! پاشو سرمتم که تموم شده،
بریم بیمارستان ... هنوز از اتاق عمل نیاوردنش بیرون ... اما اون لحظه به
خیر گذشت ...
آراد با یه حرکت سرم رو از دستش بیرون کشید، نشست روی تخت و گفت:
- بریم ...
آرسن دستی سر شونه اش زد و گفت:
- بشین برم برگه ترخیص برات بگیرم و بیام ...
در
طولی که آرسن رفت و برگشت دو مرد خواستن کمی با آراد گپ بزنن که موقعیت
خراب آراد و حال پریشونش منصرفشون کرد ... آرسن که برگشت زیر بغل آراد رو
گرفت، بازم از دو مرد تشکر کرد و آراد رو کشون کشون با خودش برد ...
نگاهی به سر در بیمارستان روانی انداخت ، احساس میکرد روان
خودش هم اینجا به بازی گرفته می شه . اومدن براش سخت بود اما مگه چاره ای
هم جز این داشت؟! دسته گلی که تو دستش بود رو فشار داد و با عزم راسخ رفت
تو ... یه هفته ای می شد به طرلان سر نزده بود ... براش سخت بود ... اومدن
به این محیط براش خیلی سخت بود ... با دیدن آدمایی که روحشون هر کدوم از یه
چیز و یه جای زندگی دست از حیات طبیعی برداشته بود و به نوعی زده بودن به
بیخیالی رد شد ... یکی براش دست تکون می داد ... یکی بهش می خندید ... یکی
می خواست باهاش مصاحبه کنه ... یکی معتقد بود دستیار اوباماست و دیشب باهاش
جلسه داشته ... یکی دیگه گریه می کرد ... یکی با درخت حرف می زد و یکی با
یه موجود خیالی ... سرعت قدماشو بیشتر کرد ... اخماش حسابی در هم رفته بود
... فکرش رو هم نمی کرد یه روز برای دیدن زنش مجبور بشه پا توی همچین
جاهایی بذاره ... از راهروهای پیچ در پیچ گذشت و رسید جلوی در اتاق طناز
... با خودش فکر می کرد زن اون بی آزار ترین موجود توی اون آسایشگاهه ...
خواست در اتاقو باز کنه که کسی از پشت صداش کرد:
- آقای ستوده ؟
نیما سر جا چرخید و با دیدن پرستار مخصوص طرلان سلام کرد ... پرستار با خوشرویی جوابشو داد و گفت:
-
طرلان توی اتاقش نیست ... از صبح حالش خوب نبود ... بردمش توی محوطه پشت
آسایشگاه ... روی یه نیمکت تنها نشسته و توی حال خودشه ...
نیما سرشو تکون داد و گفت:
- پس می رم بیرون ببینمش ...
پرستار هم دنبال نیما راه افتاد و گفت:
-
خواهش می کنم یه کم بیشتر بهش سر بزنین ... حتی اگه مقدوره پسرش رو بیارین
ببینتش ... توی این مدت که اینجاست شما حتی از مادرش هم کمتر بهش سر زدین
... اون بنده خدا با خواهرش هر روز می یان پیشش ... اما اون نیاز به محبت
شما داره .. الان حس می کنه طردش کردین ... دلتنگ پسرشه! شاید نفهمه و بروز
نده اما ناخودآگاهش آزارش می ده ...
نیما با کلافگی دستی توی موهاش کشید و گفت:
-
من که قصد آزارش رو ندارم ... اما نمی تونم پسرم رو بیارم اینجا ... می
دونم که باید مادرش رو ببینه چون اونم بیتابی می کنه، اما دیدن مامانش توی
این وضعیت اوضاع رو خراب تر می کنه ... این تصویر همیشه تو ذهنش می مونه و
شاید از مادرش زده بشه! به اینم فکر کردین ...
پرستار چند لحظه ای سکوت کرد و گفت:
- حق با شماست ... اما باید یه راه حل پیدا کنین که پسرش رو ببینه ... حتی اگه شده از دور ... این حقو داره ...
پرستار
هنور داشت حرف می زد که نیما قدم سست کرد ... طرلان رو دید که یه جای خیلی
خلوت تنها روی نیمکت نشسته، پاهاشو بالا نیمکت جمع کرده توی شکمش، موهای
بلند و سیاهش رو از وسط فرق باز کرده، دو تا بافته و انداخته روی شونه اش
... چند تا تیکه اش اما از توی بافته ها بیرون زده بود و با حرکت باد این
سمت و اون سمت می رفت ... آرایش نداشت و بی روح و رنگ بود اما بازم از
زیبایی می درخشید ... پرستار که نگاه مبهوت نیما رو دید حالش رو درک کرد و
سریع از اونجا رفت ... بعداً هم می تونست بقیه حرفاشو بزنه ... نیما بازم
دسته گل مریم رو توی دستش فشرد و آروم به طرلان نزدیک شد ... وقتی اونقدر
خواستنی می دیدش تازه می فهمید چقدر دلش براش تنگ شده! چقدر جاش توی خونه
خالیه ... طرلان صدای پا رو شنید که بهش نزدیک می شد، اما عکس العملی نشون
نداد! نیما هم نیاز نداشت عکس العملی از اون ببینه، نشست لب نیکمت کنارش،
دسته گل مریم رو روی پای طرلان گذاشت و آروم گفت:
- سلام طرلانم ...
صداش
توی گوش طرلان پیچید ... صدا براش آشنا بود ... آشنا و گوشنواز ... اما از
صاحب این صدا دلخور بود ... یه حس بدی داشت که دوست نداشت نگاش کنه ...
نیما دستشو جلو بردو و انگشتای بلند طرلان رو توی دستش گرفت ... کاملا از
خود بیخود دستشو بالا برد و به لبش چسبوند ... طرلان تکون کمی خورد ... اما
نه اونقدر که امیدوار کننده باشه ... دست نیما جلو رفت، آروم سر طرلان رو
کشید و رسوند به شونه اش ... دوست داشت طرلانش سر بذاره روی شونه اش و به
آرامش برسه ... خودش هم به این آرامش نیاز داشت ... طرلان بدون مقاومت سرشو
گذاشت روی شونه نیما ... نیما نفس عمیقی کشید و روی موهای همچون شبق طرلان
رو بوسید ... وقتی شروع کرد به حرف زدن صداش می لرزید درست مثل یه جوون
بیست ساله که تازه عاشق شده باشه ...
- طرلانم ... عزیز دلم ...
طرلان
هیچ تکونی نخورد ... دل نیما شکست ... از خودش شکست ... از خودش بیزار شد
... حس کرد مقصر این حال طرلان خودشه و بی ملاحظه بازی هاش ... اگه کمتر
ترسا رو وارد زندگیش می کرد ... بی اختیار نالید:
- لعنت به تو!
دستش رو بالا آورد و دور شونه طرلان حلقه کرد ...
-
عزیز من ... گل من ... چه به روزت آوردم؟!!! همه اش تقصیر منه ... تقصیر
منه نفهم! من بیشعور که تو رو با اونهمه خوبی آزار دادم ... منی که اگه کمی
بیشتر بهت می رسیدم هیچ وقت شاهد این حال و روزت نبودم ... پشیمونم طرلان
... من خودخواه بودم ... من کور بودم و چشمامو بسته بودم ... خوب شو عزیزم
... به خاطر نیما ... به خاطر دل من زود خوب شو برگرد ... خونه رو بدون تو
نمی خوام ... نیاوش دلتنگته ... خیلی هم دلتنگته ... مامان طرلانشو می خواد
... عزیزم ... منو ببخش!
آروم آروم یکی از آهنگای خواننده مورد علاقه طرلان توی ذهنش اومد ... طرلانو بیشتر به خودش فشرد و آروم در گوشش زمزمه کرد:
- می شه نگی می خوای ازم جدا شی
می شه ببخشی و بگذری عشق من
می شه فراموشت بشه گناهم
می شه نگاه کنی به اشک و آهم
هنوزم از همه بهتری عشق من
منو ببخش اگه بچگی کردم
بذار دستاتو تو دستای سردم
منو ببخش می دونم اشتباه کردم
منو ببخش اگه از تو بریدم
اگه شکستی و هیچی ندیدم
منو ببخش اگه بازم خطا کردم
بغض
نیما شکست ... لرزش بدن طرلان رو خیلی خوب زیر دستش حس می کرد ... طرلانو
چرخوند سمت خودش ... می خواست طرلان چشمای خیسش رو ببینه ... شونه های
طرلان رو گرفت توی دستاش ... این زن مادر بچه اش بود ... این زن کسی بود که
بعد از ترسا قلبشو لرزونده بود ... این زن عشقش بود ... آره عشقش بود و
اگه کورکورانه چشماشو روی محبت طرلان و عشق کوچیک جوونه زده توی قلبش نبسته
بود مسلما الان خوشبخت ترین مرد روی کره زمین بود... میخواست همه چیو
جبران کنه ... طرلان با چشمای سیاه و کشیده اش سرد و یخی خیره شده بود توی
چشمای نیما که اشکای داغش می چکیدن روی صورتش ... نیما با سوز خوند:
- تو که همیشه سنگ صبور این دل تنهایی
اگه نباشی دنیا تمومه، دیگه چه دنیایی
می دونی چیه، دیوونگی بسه،
غرور چشممو غمت شکسته
نگاتو برندار از تو نگاه من
اگه می شه بذار پیشت بشینم
پشیمونم عزیزه نازنینم
بیا ببخش دوباره این گناه من
منو ببخش اگه دیوونه بودم
تو که می ترسیدی خونه نبودم
اگه تو پاکیو همش گناه کردم
منو ببخش هنوز اگه می تونی
اگه مثل قدیما مهربونی
منو ببخش عزیزم اشتباه کردم
منو ببخش اگه بچگی کردم
بذار دستاتو تو دستای سردم
منو ببخش می دونم اشتباه کردم
منو ببخش اگه از تو بریدم
اگه شکستی و هیچی ندیدم
منو ببخش اگه بازم خطا کردم
صدای هق هقش بلند شد و بی اختیار طرلان رو با همه وجودش بغل کرد ، سر روی شونه اش گذاشت و از ته دل زار زد ...
________________________________________
__________________________________________
پست جدید!!
حس می کرد دستاش پشت سرش خشک شدن و بدنش هم بدتر از
دستاش فرقی با چوب خشک نداشت! توی اون دو روز کسی رو جز مسیح ندیده بود ...
اما خوب می دونست که به زودی از ایران خارجش می کنن و چقدر دوست داشت هر
چه زودتر بمیره ... برای همینم جز آب هیچی نمی خورد تا بلکه از سو تغذیه
بمیره! دلش برای احسانش پر می زد، با وجود دنیا دنیا دلخوری که روی قلبش رو
پوشونده بود اما دلتنگش بود، دلتنگ اخم مابین ابروهاش، غرورش، لحن حرف
زدنش، حاج خانوم گفتناش، حتی داد و هواراش ... نمی دونست احسان دنبالش می
گرده یا سنگ گذاشته روش و اونو خائن می دونه ... چقدر دوست داشت فقط به این
فکر کنه که احسان در به در دنبالشه و بالاخره پیداش می کنه ... توی افکار
دردناک خودش غوطه یم خورد که در انبار با قیژی باز شد و سایه نحس مسیح اومد
تو ... چشماشو بست ... صداشو که شنید حس کرد موهای تنش سیخ شدن ...
-
باز خودتو زدی به خواب؟! هنوز دلت کتک میخواد؟ بیدار شو دیگه خوشگل ...
بیدار شو وقت رفتنه! کار دارم باهات ... فکر کردی هیچی نخوری که لاغر بشی
من دست از سرت بر می دارم ... نه عزیزم! من زن لاغرم دوست دارم ... اصن تو
هر جور باشی من می خوامت ...
صداش لحظه به لحظه
داشت نزدیک می شد و طناز حالت تهوع پیدا کرده بود ... ازش می ترسید از
اینکه زندگیش از این لجنی تر بشه می ترسید ... از اینکه احسان رو برای
همیشه از دست بده یم ترسید از اینکه هیچ وقت دیگه نتونه مثل آدم زندگی کنه،
از اینکه نمیره و مجبور بشه به این زندگی کثافت ادامه بده و صداش در نیاد
... از همه اش می ترسید! مطمئن بود مسیح روانیه!!! شک نداشت ... وقتی موهاش
توی دستاش مسیح گره خورد و سرشو کشید بالا بی اراده چشماشو باز کرد
ونالید:
- آی!
خواستم
دستشو ببره سمت موهاش اما دستای بسته شو چی کار می تونست بکنه؟!!! مسیح
سرشو نزدیک آورد، دماغ بی ریختش رو کشید روی صورت طناز و گفت:
- دیدی بیدار بودی طنی خانوم؟ با تو نمی شه مثل آدم رفتار کرد ...
بعدش
از جا بلند شد و طناز رو با همون موهاش از جا کند ... طناز حس میکرد که
موهاش از ریشه دارن کنده می شن ... دوست داشت جیغ بکشه! خیلی درد داشت، اما
جز قطره قطره اشک ریختن کاری از دستش بر نمی یومد ... مسیح بدون اینکه
رحمی داشته باشه ، موهای طناز رو ول کرد بازوشو گرفت و کشیدش دنبال خودش
... طناز چند قدم خودش برمی داشت و بقیه اش رو روی زمین کشیده می شد ....
می نالید و دنبال مسیح می رفت ... دوست داشت داد بزنه و احسان رو صدا کنه
... اون لحظه ها فقط یاد خدا توی قلبش بود و احسان و به عنوان وسیه خدا
برای نجاتش می شناخت ... همین که از انبار بردش بیرون باد سرد صورتشو سرخ
تر از جای سیلی های مسیح کرد، یه ماشین مشکی جلوی در ایستاده بود و دو تا
مرد قلچماق هم کنار در ایستاده بودن ... طناز با عجز به تک تکشون خیره شد
بلکه یکیشون به حالش دل بسوزونن ... اما انگار نه انگار ... همه شون از جنس
یخ بودن ... از تماس دست مسیح با بازوش مور مورش می شد سعی کرد دستشو از
دست مسیح در بیاره اما نتونست، حتی پاهاش رو هم بسته بودن و نمی تونست درست
راه بره! با حرکت دست مسیح شوت شد روی صندلی عقب ماشین، خودش هم نشست
کنارش، اون دو تا مرد قلچماق هم نشستن جلو و ماشین راه افتاد ... طناز اشک
می ریخت ... نمی دونست باید چی کار کنه! التماس فایده ای نداشت مسیح رو می
شناخت ... شاید باید از خودش دفاع یم کرد! اما با دست خالی و بسته! با وجود
قدرت مسیح و اون دو تا مرد قلچماق چه کاری از دستش بر می یومد ... اینجوری
وقتا مکر زنونه کارساز بود اما حتی قدرت عشوه ریختن و دلفریبی هم نداشت
... علاوه بر اون با وجود این سه نفر شاید تازه کار دست خودش می داد ... از
عجز خودش گریه اش شدت گرفت ... مسیح دستشو دراز کرد و با شخونت طناز رو
کشید توی بغلش ... طناز با نفرت می خواست خودشو کنار بکشه اما نمی تونست
... صدای مسیح زیر گوشش لرزه به جونش انداخت ...
-
جانم!!! دست و پا می زنی خواستنی تر می شی برام ... لامصب چرا نمی فهمی
دارم دیوونه ت می شم! با من بهت بد نمی گذره! الان بیشتر از هر وقتی می
خوامت طناز ... کاش زودتر برسیم ... دیگه مهم نیست که زخمی شدی ... داری
خلم می کنی دختر ...
طناز شه*و*ت رو توی چشمای
مسیح می دید و از همین گریه اش شدت گرفت ... تا حالا این حالت رو جز توی
چشمای شوهرش تو چشم کسی ندیده بود و نمی خواست ببینه ... چنگ می زد به
صندلی تا بره عقب اما نمی تونست ... بدتر از همه لبخند کریه راننده توی
آینده بود و نگاه گاه و بیگاه کمک راننده ... نیم دونست با چند نفر طرفه!
اون لحظه فقط مرگش رو از خدا می خواست ... وقتی ماشین وارد جاده شد بی
اراده از زور خستگی شاید فشار عصبی زیاد خوابش برد ...
با
احساس گرمایی نزدیک گردنش سریع چشم باز کرد ... موهای مسیح رو نزدیک صورتش
دید و متوجه شد سر مسیح توی گردنشه ... به شدت خودشو عقب کشید و جیغ خفیفی
کشید ... مسیح با چشمای خمار نگاش کرد و گفت:
- چته خوشگله! نگفته بودی توی خواب این قدر خواستنی و جذاب تر می شی! دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ...
بغضش ترکید و نالید:
- مسیح تو رو خدا ...
مسیح لبخندی زد و گفت:
- اسم کسی رو ببر که بشناسمش ...
باز مو به تن طناز سیخ شد ... مسیح با کلافگی کنار کشید و رو به راننده گفت:
- کی می رسیم پس ناصر؟
مرد بدون اینکه برگرده از تو آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت:
- یه ساعت دیگه ...
طناز
به اطراف نگاه کرد ... همه جا براش عجیب غریب و ناشناس بود ... مطمئن بود
که دیگه اطراف تهران نیستن ... خیلی وقت بود خوابیده بود ... شاید بیشتر از
چند ساعت ... مسیح که حالت نگاه گیج طناز رو درک کرده بود گفت:
- دنبال جای آشنا نگرد مهتاب خانوم ...
طناز با چشمای گرد شده نگاش کرد ... مهتاب کی بود دیگه! مسیح خندید و گفت:
-
توی پاسپورت و شناسنامه جدیدت اسمت مهتابه ... مهتاب علیمی ... گفتم که
بدونی از این به بعد طناز نیستی ... یه کم هم قراره قیافه ات رو عوض کنیم
... مثلاً موهات رو بلوند کنیم و لنز آبی بذاریم توی چشمات که کسی نشناستت
... حواست باشه که اگه بخوای دست و پا بزنی و جفتک بندازی مجبور می شم با
قاچاقچی های آدم طرفت کنم که حسابت با کرام الکاتبینه! فهمیدی ؟ پس دختر
خوبی باش تا راحت از مرز رد بشیم ... برای راحتی بیشتر هم یه راست می ریم
دم مرز که با ماشین رد بشیم ... آهان راستی یه چیز دیگه! شما الان همسر من
حساب می شی!
طناز با ترس و بغض سرشو به چپ و
راست تکون داد ... خدایا چه بلایی داشت سرش نازل می شد؟!! چه گناهی مرتکب
شده بود که باید اینجوری تاوانشو پس می داد؟!!! مهتاب کی بود؟!!! همسر
مسیح؟!!! یا خدا! مرز!!!! مرزای شمالی ... اینقدر هق هق کرد که داد مسیح
بلند شد و محکم کوبید توی دهنش ... با حس خون توی دهنش لال شد ... دستشو
جلوی دهنش گذاشت و بقیه گریه اش رو با صدای خفه ادامه داد ... حالش خیلی بد
بود و زندگیش رو تموم شده می دید ...
یک ساعت تموم در مقابل دست
درازی های مسیح فقط جفتک انداخت ... همه فکرش این بود که هر طور شده از دست
مسیح فرار کنه! و اینقدر افکارش به نقطه بن بست می رسید که حس می کرد مرزی
تا دیوونه شدن نداره ... خیلی سخت بود ... خیلی ساخت بود که باختنشو به
چشم ببینه! سعی کرد بازم خودشو بزنه به خواب ... حداقل بخوابه تا از آزارای
مسیح در امان باشه .. وقتی می خوابید مسیح فقط هر از گاهی دستی به سر و
گوشش می کشید ... همین ... پس چشماشو بست ... با حس گرمی نفسی نزدیک صورتش
سریع چشم باز کرد ... صورت مسیح درست روبروی مسیح بود و لباش توی میلیمتری
لبای خودش قرار داشت ... نزدیک بود عق بزنه روی صورت مسیح ... باز هق زد و
عقب کشید اما مسیح از رو نرفت ... چونه شو توی دستش مشت کرد و اومد جلو ...
با لحن کشداری گفت:
- بعد از اینهمه وقت انتظار دیگه یه لب ناقابل که حقم هست ... بی انصاف نباش عزیزم! تو الان زن منی ...
فکری
به سر طناز زد ... مسیح داشت خودشو می کشید جلو و طناز خوب می دونست اون
تا وقتی که به چیزی که می خواد نرسه دست بردار نیست. پس هر چی آب توی دهنش
داشت داد بیرون از گوشه های لبش ... مسیح با دیدن وضعیت طناز با نفرت
قیافه شو در هم کشید و گفت:
- اه اه! حالمو به هم زدی! از اون شوهر سوسولت هم همینطوری لب می گرفتی؟!!!! خاک بر سرت طناز ...
دو
مرد جلویی هر هر خندیدن و مسیح با انزجار عقب کشید ... لبخند شیطانی اومد
که بشینه روی لبای طناز اما جلوشو گرفت ... بالاخره جون سالم به در برده
بود ...
چیزی طول نکشید که ماشین متوقف شد ...
جلوی در یه خونه کاهگلی ... طناز زیاد فرصت آنالیز کردن اطرافش رو نداشت
... چون دست مسیح اونو کشید بیرون ... همونجا جلوی ماشین خم شد و طنابای
دور پاشو باز کرد وقتی صاف ایستاد دستشو به نشونه تهدید تکون داد و گفت:
- اگه جفتک بندازی جفت پاهاتو قلم می کنم! شیرفهم شد ...
و
طناز چاره ای نداشت جز اینکه سرشو تکون بده ... مسیح وارد خونه شد و بازم
طناز رو کشون کشون با خودش برد ... بعد از در یه حیاط نقلی و تقریبا تر و
تمیز با یه باغچه کنارش به چشم یم خورد. طناز خیلی نتونست اطراف رو دید
بزنه چون در شیشه ای ساختمون باز شد و زن بد قواره ای با هیکل فربه و قد
بلند که موهای بلوندی داشت جلوی در اومد ... با دیدن مسیح و طناز خندید و
گفت:
- به خوش اومدین! بالاخره مشتری منو آوردی؟! زودتر منتظرت بودم ...
مسیح اخمی کرد و گفت:
- زر مفت نزن ... زود آماده اش کن ... صبح نشده باید بریم ...
زن بازوی طنازو کشید سمت در و گفت:
- خیلی خوب جوش نزن برات خوب نیست! تا ساعت سه اماده اش می کنم ...
طناز
نمی دونست قراره چه بلایی سرش بیاد اما خوشحال بود که با اون زنه و گیر
مسیح و دار و دسته اش نمی افته ... زن بدون اینکه چیزی از طناز بپرسه اونو
برد داخل خونه ... و اونجا بود که طناز فهمید خونه نیومده اومده آرایشگاه
... چند تا آینه و صندلی زهوار در رفته اونجا بود که زن طناز رو روی یکیشون
نشوند و تند تند موهاش باز کرد و آماده اش کرد برای دکلره ... طناز اشک می
ریخت ... دوست نداشت رنگ موهاش عوض بشه ... دوست نداشت شخصیتش عوض بشه ...
اون بازیگر این ممکلت بود دوست نداشت اونقدر عوض بشه که شناخته نشه! اما
کی به حرف اون گوش می کرد ... خیلی زود کل سرش رو با مایه دکلره پوشوند و
یه چیز پلاستیکی هم کشید روی سرش ... از سر و صدیا مسیح و اون دو تا مرد می
فهمید که توی اتاق بغلی مشغول استراحتن ... سه ساعت مثل برق و باد گذشت
موهاش یه دست سفید شده بود و بعد از رنگساژ به رنگ بلوند خیلی روشن در اومد
... بعد از اون لنز های آبی روشن توی چشمش جا خوش کردن و عسلی خوش رنگ
چشماشو پنهون کردن ... و تیر آخر چسبی بود که چسبوندن روی دماغش ... خیلی
عوض شده بود اونقدر که خودش هم خودشو درست نشناخت ... اما به یه حالت بی
تفاوتی رسیده بود ... انگار دیگه هیچی براش مهم نبود ... همین که کارش تموم
شد دوباره شوتش کردن توی ماشین و راه افتادن ... نیم ساعت بعد با توقف
دوباره ماشین فهمید که رسیدن ... دلش بی قرار بود ... دوست داشت زار بزنه
... نمی خواست بی تفاوت باشه ... اما گریه برای چی؟!!! زندگی اون دیگه
نابود شده بود ... فقط زیر لب ذکر مرگ برداشته بود از خدا مرگ زودترشو می
خواست ... مسیح تهدیدش کرده بود اگه حین رد شدن از مرز صداش در بیاد همونجا
هر جفتشون رو خلاص می کنه و چی از این بهتر؟!!! مگه حاضر نبود بمیره اما
درست مسیح نیفته؟!!! پس تصمیمش رو گرفت ... سکوت به دردش نمی خورد و فقط
اونو به فساد میکشید ... نمی خواست تحت هیچ شرایطی جلوی وجدانش مدیون باشه
... مسیح فکر اینجاشو نکرده بود ... طناز رو مثل گذشته ها می دید ... یه
دختر شیطون که به وقتش خیلی آروم و مظلوم و تو سری خور می شه ... اما اینو
یادش رفته بود که طناز فقط در برابر کسایی که دوستشون داشت تو سری خور می
شد ... نه جلوی هر کسی! اونم کسی مثل مسیح ... اینجای نقشه شو اشتباه کرده
بود ... وارد سالن بازرسی شدن ... دو مرد غول تشن همه جوره حواسشون رو داده
بودن به اطراف که یه موقع غافلگیر نشن ... صف برای عبور از مرز و ورود به
ترکیه خیلی هم شلوغ نبود ... خیلی زود نوبتشون شد ... یکی از مردا جلو رفت و
رد شد ... نفر بعد طناز بود ... رفت جلو ... مسیح پاسپورتش رو به مرد داد
همراه با بقیه مدارک مورد نیاز ... طناز زل زد توی چشمای مرد ... مرد هم به
اون خیره شد ... طناز سعی کرد با چشماش التماس کنه ... مسیح پشت سرش بود و
اونو نمی دید اما از نگاه خیره مرد به طناز شک کرد ... سریع خودشو کشید
جلوی طناز و گفت:
- مشکلی پیش اومده قربان؟!!!
مرد از جا بلند شد و گفت:
- شاید ... خواهشاً چند لحظه منتظر بمونین ...
همین
کافی بود تا به مسیح بفهمونه یه جای کار ایراد داره ... چاقویی که توی جیب
شلوارش بود رو در آورد از پشت توی پهلوم طناز فرو کرد اما فقط نوکشو ...
رنگ طناز پرید و نالید ... مسیح سرشو آورد کنار گوش طناز و گفت:
-
فکر نکن نفهمیدن با نگات ننه من غریبم بازی در آوردی! حسابت رو می رسم
طناز ... می فهمی؟!!! به نفعته اگه چیزی ازت پرسیدن مثل آدم جواب بدی وگرنه
خلاصی ... خلاص!!! هم تو هم اون شوهر سوسولت که چند نفر هواشو دارن که
نیاد سروقتت ... اگه بهشون بگم همین الان خلاصش می کنن ... پس دختر خوبی
باشه و زر مفت نزن ...
برای طناز مهم نبود ...
می دونست اگه روزی سرافکنده جلوی احسان قرار بگیره و بگه از ترس جون اون
خودشو باخته احسان هم توبیخش می کنه! می دونست که احسان هم راضی نیست ...
پس کم نیاورد اما جلوی مسیح سر تکون داد ... همون لحظه مرد بازرس همراه با
گذرنامه طناز اومد و گفت:
- خانوم شما بفرمایید ...
طناز فکر کرد همه نقشه هاش نقشه بر آب شده ... بغض کرد و خواست از گیت رد بشه که صدای مرد رو شنید:
- نه از اونطرف خانوم ... یه مورد مشکوک توی گذرنامه تون دیده شده ... باید بیاین دفتر جناب سرگرد ...
رنگ از روی مسیح پرید اما طناز با شادی گفت:
- کدوم طرف ...
مرد
وقتی شاید رو توی چشمای طناز دید مطمئن شد که شکش بی دلیل نبود و با دست
به سمت دری اشاره کرد طناز خواست با شادی به اون سمت بره که موهاش از پشت
کشیده شد و همزمان با صدای جیغ اطرافیان دستای قوی مسیح رو دور گلوش حس کرد
و بعد از اون هم تیزی چاقوش رو روی شاهرگش ... همه یه قدم عقب رفتن و مسیح
داد کشید:
- کسی جلو بیاد کشتمش... من باید از
این مرز رد بشم!!! فهمیدین؟!!! همین الان! با زنم ... کسی بخواد جلومو
بگیره خونشو می ریزم و بعدشم هیچی برام مهم نیست ...
خیلی
زود همه مامورای اون دور و بر جمع شدن اطرافشون ... دست همه روی اسلحه
هاشون بود ... طناز از ترس نفس نفس می زد ... مرد بازرس همینطور که دستاشو
برده بالا گفت:
- خیلی خوب! خیلی خوب ... ولش کن ... باشه ...
مسیح به در اشاره کرد و گفت:
- زود باش مهر کن اون پاسپورتا رو ... همین الان!
مرد
بلاتکلیف به سرگردی که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد و مرد در حالی که چشم
از مسیح بر نمی داشت با اشاره سر اجازه رو صادر کرد ... وقتی پاسپورتا مهر
شدن مسیح و مرد قلچماق پشت سرش و طناز که توی دست و پاشو کشیده می شد به
سمت گیت راه افتادن و درست همون لحظه سرگرد که تحت هیچ شرایطی نمی خواست
اجازه بده اونا از مرز عبور کنن دستور تیر رو صادر کرد ... پشتشون به بقیه
بود و متوجه نبودن ... سه تا از مامورا همزمان با هم شروع به شکلیک کردن
کردند و مرد بازرس نتونست بهشون بفهمونه که طناز به نظر بیگناه می یاد ...
اما در هر صورت شانس با طناز بود چون فقط یه تیر توی پشت کتفش و یکی هم به
پاش اصابت کرد و بقیه تیر ها مسیح و مرد قلچماق رو آبکش کرد ... در کمتر از
چند ثانیه جلوی گیت جویی از خون راه افتاد ... مردم جیغ می زدن و با ترس
اینطرف اونطرف می دویدن ... مرد بازرس به سمت جنازه ها دوید و گفت:
- جناب سرگرد ... این زن به نظر بی گناه بود .. از چشماش معلوم بود که دارن به زور می برنش ...
سرگرد بالای سر اجساد ایستاد ... نگاه بی روحی بهشون انداخت و گفت:
- هر سه رو منتقل کنین به بیمارستان ... اگه زنده موندن بازجویی می کنیم ازشون ...
و بعد انگار که این اتفاق یه اتفاق کاملاً پیش پا افتاده است به اتاقش برگشت ...