آرتام


-نگا مامان اونجاس ...
سرمو که برگردوندم دیدم یه دختر بدو بدو رفت سمتشون و دوتاشونو بغل کرد ... ما هم که داشتیم شاخ در می اوردیم داشتن باهم حرف میزدن که مارو دیدن و برامون دس تکون دادن ما رفتیم سمتشون ... نزدیکشون که شدیم دختره برگشت منم با چشمای گرد داشتم نگاش میکردم که مامان گفت:
-آیلا ....
آیلا برگشت سمتش جیغی کشید و رفت تو بغلش !
منم که دیگه شاخام تو آسمون بود !
با دهنی باز رفتم و به رایان و آلیس سلام دادم ...
رایانو بغل کردم ....
-چطوری پسر؟
-هی بد نیستم ...
-پرواز خوب بود؟
-جات خالی ...
-تو آیلا رو میشناسی ...
با تعجب گفت :
-مگه میشناسیش؟
-دانشجومه!
-جالب شد ... آیلا از دوستای صمیمیمه !
با صدای مامان به خودم اومدم ...
-اوه رایان ... آلیس خوش اومدین ...
و مراسم ماچ و تف و بوس!!!
دست آیلا رو گرفت :
-امشب شام رو با ما افتادی ...
و بدون اینکه منتظر جوابی از سوی آیلا باشه رو به رایان گفت :
-تو چرا نگفتی آیلا اومده ...
و سریع ادامه داد :
-خوب دیگه جمع کنید بریم که من همه رو دعوت کردم !
آیلا-کتی جون من یه چند تا کار دارم نمی ....
-نه نه باید بیای بعد از چند وقته که دیدمت ... نمی تونی در بری ...
-باشه میام اما 2-3 ساعت دیگه ...
-میای ها ؟
-میام خالتون راحت ...
مامان آدرس رو نوشت و بوسیدش اونم بعد از خداحافظی از همه رفت ...
تا خونه مامان داشت سوال پیچم میکرد که آیلا رو از کجا میشناسم و وقتی فهمید خواهر توهانه غر زد که من دوستاتو نمیشناسم وگرنه ... و حرفای مادرانه ...
مامان- راستی به توهانم بگو بیاد ... برای مهمونی ورود رایان اینا هم بگو بیان ...
-چشم مادر من چشم ...
رایان-اوه خاله منم تحویل بگیرید ...
مامان -تو یکی ساکت!
.
.
تیشرت بنفش و جین خاکی پوشیدم ساعت و عطرمو زدم و رفتم پایین ... تا پامو از پله ها پایین گذاشتم ... زنگ رو زدن ... یک دقیقه بعد وارد شدن ... آیلا دستای کشیده و خوش فورمشو دور بازو های توهان حلقه کرده بود ... دلم لرزیید کاش من جای توهان بودم ....
.
.
تا فردا
.