لحظه های دلواپسی 8 ( قسمت آخر )
خاله سرشوازآشپزخونه بیرون آورد وگفت: نیم ساعت دیگه آماده میشه...بعد روبه من کرد وگفت پروا جان بروپارسا روصدا کن بیاد پایین.
با گفتن چشم ازجام بلند شدم وبه طبقۀ بالا رفتم.اتاقش انتهای راهروبود.اولین باربود که وارد اتاقش می شدم.آروم درزدم ولی با شنیدن صدای سشؤارفهمیدم نمی شنوه برای همین دروبازکردم وبا یه لبخند ژکوند به دیوارتکیه دادم تماشاش کردم.تازه ازحمام دراومده بود چون یه حوله روی گردنش انداخته بود.یه کاورسفید آستین حلقه ای به تن داشت .عضله های سینه وبازوهاش وحشتناک خودنمایی می کرد .بی خود نبود آغوشش اینقدرلذت بخش بود.یه شلوارگرمکن مشکی که دوتا خط باریک کنارش بود به پا داشت.
تختش انتهای اتاق20 متریش وکنارپنجره بود ویه کتابخونۀ خوشگل جمع وجورکه توش پرازکتابهای تخصصی وعلمی قرارداشت.یه دراورچند کشوئه باریکم که آئینه روش بود وپارسا جلوش مشغول سشؤاربود.من نیم رخشومی دیدم.دوباره زل زدم به نقاط بدنش که برهنه بود وبا لذت مشغول چشم چرانی بودم که یکدفعه صدای سشؤارقطع شد وبا تعجب به من نگاه کرد وگفت : تو کِی اومدی ؟
خیلی بد شد ! مطمئنم فهمید داشتم نگاش می کردم.
با یه سرفۀ مصلحتی سینه موصاف کردم وگفتم:من..م م من تازه اومدم.
خندید وگفت : ازاون من من کردنت معلومه.
کنایه شونشنیده گرفتم وگفتم: حالا که چی ؟! بله شما درست میگی خیلی وقته اومدم.لطفا"تشریف بیارید پایین شامتونومیل کنید !
اومد روبروم ایستاد یه دستشوگرفت به حوله ودست دیگشودرازکرد ازپشت من دروبست ...
یه کم دستپاچه شدم .یک قدم عقب رفتم وبه درتکیه دادم.بهم نزدیک شد یه دستشوگذاشت روی درودست دیگه ش به کمربود.
سرشوآورد پایین.مونده بودم می خواد چیکارکنه...زل زده بود به چشمهام.وقتی اینطوری نگام می کرد یه جوری می شدم؛دلم می خواست بغلم کنه !
با چشمهاش تک تک اجزای صورتمومی کاوید...بدون کوچکترین حرکتی منتظرعکس العملش بودم.بازم اون لبخند وصورت بی نظیر..
دلم داشت براش ضعف میرفت.مطلقا حرف وحرکتی ازخودش بروزنمی داد وهمینطورخیره شده بود به صورتم.
سرموبرگردوندم طرف دستش که ازکنارصورتم به درتکیه داده بود.ازدیدن ماهیچه های پیچ درپیچ بازوش شگفت زده شدم.ناخوداگاه دستموآوردم بالا وآروم کشیدم روی بازوش.
کارهام کاملا"غیرارادی بود.دلم می خواست لمسش کنم طاقتم طاق شده بود.هیچ متوجه نبودم ... نفسهاش صدادارشده بود .سینه ش بالا وپایین می رفت ومن همچنان مشغول فضولی روی بازوهاش بودم وبی نهایت ازاینکارلذت می بردم...واقعا"شرم آوره ! ولی دست خودم نبود.یک دفعه احساس کردم نفسهاش داره به صورتم می خوره ؛ سریع سرموبرگردوندم که دیدم صورتش به اندازۀ چند سانت با صورتم فاصله داره.با چشمهای تبداروپرتمنا زل زده بود به لبهام...
آروم وبه زحمت گفتم : پارسا غیبتمون طولانی شد،خواهش می کنم بیا بریم پایین.
خودشوکشید عقب.
اوــــــــــــــــــوف شانس آوردم اینکاروکرد وگرنه نمی تونستم جلوی خودموبگیرم ونبوسمش !!!
یه نفس بلند کشید وگفت : دیدی بازفرارکردی ؟!
به سمت کتابخونش رفتم وگفتم : هیچم ازت نمی ترسم.
اومد پشت سرم ایستاد وگفت : جون من نمی ترسی ؟! پس چرا فرارمی کنی؟
پشتم بهش بود وکتاباشونگاه می کردم.البته ظاهرا" ، ولی دراصل می خواستم بهش نگاه نکنم .حالم خیلی دگرگون بود .سرموبرگردوندم به سمتش وبا نازگفتم : آخه مگه می شه ازتوچشم پوشی کرد ؟!
دوباره روبه کتابخونه کردم که ازپشت بغلم کرد وگفت: خانم خوشگله پس چرا حرف وعملت انقدرباهم تناقض داره ؟!
یه کم توی بغلش وول خوردم وگفتم : ولم کن یه وقت خاله میاد می بینه بد میشه.
خم شد آروم روی بازوی برهنموبوسید.تمام بدنم داشت بی حس می شد.دیدم اگه وا بدم کارم تمومه.اصلا" وقتی پیشش بودم اختیارازکف می دادم.یه کم سروگردن تکون دادم وبا عشوه گفتم: توأم که فقط بلدی منوبغل کنی !
با خنده ای که روی صداش اثرگذاشته بود گفت: اتفاقا" کارای دیگه ام بلدم ؛ می خوای نشونت بدم ؟!
یه دفعه خودموازتوی بغلش کشیدم بیرون...زد زیرخنده؛ازاون خنده های حرص درآر!
متکاشوازروی تختش برداشتم حمله کردم بهش که ازاتاق پا به فرارگذاشت.همونطورکه دنبالش می رفتم با متکا هم میزدم توی سروکله ش .
دستهاشو گذاشته بود روی سرشودرحال فراربا صدای بلند می خندید.انقدرازدستش کفری بودم که اگه گیرش میوردم یک تارموتوی سرش نمی ذاشتم !
ازپله ها به طرف سالن دوید ومنم دنبالش بودم.اصلا"متوجه نبودم که خاله وعموبا دهن باززل زدن به ما دوتا.یه دفعه رفت پشت خاله قایم شد .
تازه حواسم اومد سرجاش وایستادم که خاله گفت: چی شده مثل تام وجری دنبال همدیگه کردین؟
گفتم : خاله پارسا خیلی بی تربیته...
پارسا پرید وسط حرفموگفت: مامان می دونستی خواهرزادت دست بزن داره ؟! مرد
هرچی هم که بی تربیت با شه نباید اززن کتک بخوره.من اززنی که دست بزن داره خوشم نمیادا گفته باشم !
حالا اینارودرحالیکه با اون هیکل نتراشیده پشت خاله قایم شده بود می گفت.
خاله وعموهم با اینکه ازجریان خبرنداشتن غش غش می خندیدن.
عمواومد جلومنودرآغوشش گرفت وگفت : توخجالت نمی کشی این دخترمنواذیت می کنی ؟
بعد روبه من گفت: عزیزم حالا چی بهت گفت که انقدرعصبانی شدی ؟
مونده بودم چی بگم که پارسا گفت : خصوصیه ! قضیه صحبتهای خونوادگی بود.
عمویه تای ابروشوبالا برد وبا لبخند گفت : که اینطور؟!
ازخجالت نمی تونستم سرموبالابگیرم.با چشم وابروبراش خط ونشون می کشیدم که خاله وعمویه دفعه زدن زیرخنده.
خاله با گفتن اینکه بیایید سرمیزبا عموماروترک کردن.ازفرصت استفاده کردم رفتم جلوش ایستادموتا بخواد به خودش بیاد ساعد دستشو یه گازمحکم گرفتم !
به جای گازم نگاه کرد وگفت : عزیزم توبا این کارا منوبیشترتحریک می کنی...
إإإإإــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدا منوبکش ازدست این بشرراحت کن !!!
سرمیزشام اومد کنارم نشست که با اخم روموبرگردوندم.بشقابموازجلوم برداشت وبرام برنج کشید.خاله ماهی ومیگودرست کرده بود.می دونست من عاشق غذاهای دریایی ام.پارسا کمی متمایل به سمت من نشسته بود ومدام ازم پذیرایی می کرد.خاله وعموزیرچشمی حواسشون به ما دوتا بود وبا هم لبخندهای معنادارردوبدل می کردن. با اینکه ازدستش عصبانی بودم ولی ازاینکه کنارش بودم ازتوجهاتش لذت می بردم.با اشتهای زیاد غذامو تا آخرخوردم .موقع جمع کردن میزوشستن ظرفها نذاشتم خاله دست بزنه.پارسا هم پشت سرمن بلند شد وبا گفتن من کمکت می کنم تعجب خاله وعموروحسابی برانگیخت.
موقع ظرف شستن همش غرمیزدم که درست آبکشی کن.پارسا این کف مونده روش؛این که چربه،این لک ش نرفته...خلاصه حسابی کفرشودرآوردم.وقتی شستن ظرفها تموم شد نگاش کردم وزدم زیرخنده.تمام لباسهاش خیس آب شده بود.خندۀ منوکه دید با عصبانیت گفت: هه هه هه هه خنده داره؟ ببین منوبه چه روزی انداختی ؟!
خندم شدیدترشد وگفتم : برای آیندت خوبه به دردت می خوره.حالاهم لطفا" لباساتونوعوض کنید منوبرسونید !
پارسا : مگه قرارنبود شب پیش من بخوابی ؟!
- مثل اینکه بازدلت کتک می خوادا ؟!
پارسا:آره اتفاقا"بدم نمیاد گازم بگیری...بعد با نهایت بدجنسی خندید.
کلا" پشیمون شدم باهاش دهن به دهن گذاشتم . همیشه یه چیزی می گفت که نتونم جلوتربرم ولال می شدم...
**********
اون شب خیلی بهم خوش گذشت.آخرشب پارسا منورسوند.توی ماشین گفتم :پارسا
پارسا:جون دلم ؟
ازلحنش دلم غنج رفت .
- خاله چرا تا منودید اونجوری شد ؟
پارسا چطوری ؟
- لوس نشوبگودیگه ؟
نیم نگاهی بهم انداخت وگفت : آخه من بهشون گفته بودم امشب عروسشونومیارم ببیننش !!!
برجا خشکم زد.با بهت گفتم:راست که نمی گی؟!
پارسا:به چهرۀ من می خوره شوخی داشته باشم؟
- چرا به من قبلا" حرفی نزدی؟
پارسا: مادرچندروزه بدجورمنوبرای ازدواج تحت فشارگذاشته بود.دیروزاولتیماتوم داد، منم گفتم کسی رودوست دارم ومیارمش ببینن.پروا مادروپدرتوروخیلی دوست دارن،ازذوقشون اونجوری شدن.
تازه معنی نگاهاشونومی فهمیدم.ناخودآگاه نیشم بازشد.پارسا که 6 دونگ حواسش به من بود گفت: می دونستم خوشحال میشی !
با اخم تصنعی گفتم: چه ازخود راضی !
پارسا:پس یعنی ناراحتی ؟!
هرکاری کردم نتونستم ناراحتش کنم گفتم :باید فکرکنم !
پارسا:پروا فکراینکه زن کس دیگه ای بشی روازسرت بیرون کن.توفقط مال منی !
چقدرشیرینه کسی که عاشقشی توروبرای خودش بخواد...تحمل لذت این احساس ازتوانم خارج بود ودلم رولبریزازعشقی می کرد که تازه چند صباحی بیش نبود که توی وجودم رخنه کرده بود وریشه ش روزبه روزتمام وجودمودربرمی گرفت. با تمام وجودم این عزیز دوست داشتنی رومی پرستیدم.
اون شب شیرین ترین خواب زندگی به سراغم اومد...
اونروزبی دلیل احساس کسالت می کردم ، صبح مدت زیادی منتظرپارسا موندم وقتی پدرمتوجه شد که ازاوخبری نیست پیشنهاد کرد که منوبرسونه . ناچارپذیرفتم واین درحالی بود که توی ذهنم پرازعلامت سؤال وجودداشت ولی زمانیکه به بیمارستان رسیدم متوجه شدم اصلاً به اونجا هم نیومده...دلشورۀ عجیبی به جانم افتاده بود؛تا ظهربه هربدبختی ای که بود سرکردم ولی دیگه طاقت نیاوردم وسراغ تلفن رفتم شمارۀ منزل عموروگرفتم.خوشبختانه درسا گوشی روبرداشت .
با اوراحت ترمی تونستم صحبت کنم.بعد ازسلام واحوالپرسی گفتم: راستش می خواستم بدونم پارسا چرا نیومده ,آخه تا حالا سابقه نداشته غیبت کنه؟
احساس کردم درصدای درسا هیجان غریبی موج می زنه وبا اشتیاق گفت:فکرمیکنم به خاطردوستش نیومده!
با حیرت پرسیدم: دوستش کیه ؟ درمورد چه کسی صحبت می کنی؟
درسا با همون لحن گفت: وای پروا نمی دونی چقدرخوشگله !
گفتم:اول اینکه درست حرف بزن ببینم چی می گی؛بعد با شوخی گفتم:ضمناً خجالت بکش تو دیگه متأهلی چشم چران.
درسا با صدای بلند خندید وگفت: توچی داری می گی من درمورد یه خانم حرف می زنم نه آقا ! اون همین امروزصبح ازخارج رسیده گویا وسایلهاشوکه به هتل تحویل داده یکراست اومد پیش پارسا ویک ساعتی توی اتاقش گفتگومی کردن وبعدشم به بیمارستان تلفن کرد وگفت که نمیاد وبا همدیگه رفتن بیرون...
خنده روی لبهام ماسید خداروشکرکردم که درسا روبروم نبود که حال وروزمو ببینه...مدام حرفهاش توگوشم مثل انعکاس می رفت بعد ازبرخورد به دیوارۀ جمجمه م برمی گشت "نمی دونی چقدرخوشگله...صبح زودرسیده...یکساعت تواتاق با هم حرف می زدن...با همدیگه رفتن بیرون"
صدای درسا به گوشم رسید:الوپروا گوشی دستته؟
سریع برخود مسلط شدم وگفتم:آره،،،،،،،،،معذرت می خوام کاری پیش اومده مجبورم خداحافظی کنم.
بدون اینکه دچارسوءظنی شده باشه خداحافظی کرد...به هیچ وجه متوجه موقعیتم نبودم همونطورکه ایستاده بودم برجای خشک شده بودم.تا آخرساعت چیزی نمی فهمیدم...هنگام ترک بیمارستان حس می کردم کوله باری روی دوشم حمل می کنم.
به خونه که رسیدم یکراست به اتاقم رفتم اصلاً نمی دونستم چه به روزم اومده به خودم نهیب می زدم که چرا خودمواینطورباختم ؟ کوچکترین کنترلی روی اعصابم نداشتم.ولی فاییده ای نداشت؛اتفاقی که نمی باید می افتاد رخ داده بود.چشمهاش کارخودش روکرده بود ومنومانند صیدی دردام اسیرکرده بود.دردوراهی عجیبی گیرافتاده بودم؛تا این لحظه نمی دونستم که تا این حد وابسته ش هستم.صدای مادرکه برای صرف شام صدا کرد افکارم روفراری داد وبرسرمیزرفتم..اصلا" میلی به خوردن نداشتم وباغذام بازی می کردم که حرف مادردنیا روروی سرم ویران کرد !
مادرروبه پدرگفت: راستی مثل اینکه پارسا خیال داره برگرده!!
به محض شنیدن این حرف تیرۀ پشتم لرزید ومادربی خبرازحال وروزمن درجواب چرای پدرگفت:یکی ازدوستهاش که توی خارج باهم بودن امروزصبح به ایران اومده گویا دلیل مراجعتش همون خانمه !
پدرگفت: دوستش گفتی خانمه ؟!
مادرگفت: بله همینطوره؛ اتفاقاً شنیدم خیلی هم زیباست .
پدربی رحمانه گفت: پس یه خبرهائیه ...
دیگه نتونستم بمونم اونجا . ازسرمیزبا یک تشکربرخاستم وبه اتاقم رفتم...روی تراس ایستادم به اتاق پویا نگاه کردم چقدروجود اودراین لحظه می تونست برام غنیمت باشه.شوری قطره اشکی روکه ازچشمم سرازیرشد روحس کردم.با خودم گفتم: نه ! من نباید ضعف نشون بدم نیاید بذارم کسی ازرازدلم آگاه بشه..هرگز..هرگـ....وگریه امانم نداد ...
*******************
روزها ازپی هم می گذشت ومن دردریای غم واندوه غوطه وربودم وفریاد رسی نبود.پارسا دیگه بیمارستان نیومد ویک هفته بعد ازاون تاریخ بدون اینکه من حتی ببینمش یا باهاش حرف بزنم به همراه شراره به خارج رفت...
هرروزبا حسرت به نقطه ای که اتومبیلشوپارک می کرد خیره می شدم ...زندگی برام پوچ وبی معنا شده بود ورنگ ولعابی نداشت،احساس می کردم طوفانی سهمگین هستی موبه تاراج برده...نصیبم اززندگی نفس کشیدن بود ودیگرهیچ. انسان بی هدف ودلمرده ای شده بودم که ساعتها دراتاقم می نشستم وبه آسمون زل می زدم ورازدلموکه هیچ کس ازاون اطلاعی نداشت با معبودم می گفتم وضجه می زدم.راستی که خدا چه صبورانه درد دل موگوش می کرد.بااین افکارآرامش عجیبی حس می کردم...نا خوداگاه به یاد پارسا افتادم.روزی که قراربود میترا روجراحی کنه به اتاقش رفتم واورومشغول رازونیازدیدم...با یادآوری اون صحنه ازخودم خجالت کشیدم.اوکه ازکودکی اون سردنیا بود ودراون محیط رشد ونموکرده بود اعتقاداتش روفراموش نکرده بود ومن که درمیان خانواده م بزرگ شدم, زمانی یاد خدا افتادم که به بن بست رسیدم !
هوا تاریک وروشن بود که صدای اذان ازمسجدی نسبتاً دوربه گوش رسید. ازجا برخاستم به روشویی رفتم وضوگرفتم وبه نمازایستادم.
"الله اکبر"تمام توجهم روبه خدا معطوف کردم ودرپایان ازاوخواستم کمکم کنه واونچه که به صلاحمه برام مقدرکنه.
هنگامیکه به رختخواب رفتم با آرامش باورنکردنی به خواب رفتم.
روزیکه ایران روترک کرد نمی دونست با اومدن ورفتنش چه داغی دردلم گذاشته. هرروزصبح که ازخواب برمی خواستم چشمم به عروسکی که برام آورده بود می افتاد واندوهم تازه می شد بنابراین تصمیم گرفتم که اونوازجلوی چشمهام دورکنم. دراین بین میترا ازرازدلم آگاه شده بود...بااینکه من کوچکترین اشاره ای نکرده بودم ولی اوبه خوبی دردم رودرک می کرد چون روزی همین بلا سراون اومده بود.
اوحالا دیگه عروس عمۀ من بود ومی گفت خداروشکرمی کنه که فربد روبه اوداده...راست می گفت؛ براستی که شیفتۀ همدیگه بودن.اوبا این حرف می خواست به من بفهمونه که شاید خدا می خواد کسی بهترازپارسا روسرراهم قراربده ,ولی نمی دونست که من فقط اورومی خواستم وبس, ونه کسی دیگه ای رو... دراین مدت خواستگاراموبه بهانه های مختلف جواب می کردم, ولی خودم به خوبی می دونستم که دنیال چه چیزی هستم.
دوماه دیگه هم سپری شد وجمعاً شش ماه ازرفتن پارسا می گذشت...شش ماهی که من فقط نفس کشیدم ووجودم پرازدرد بود.اززیبایی شراره وصفها شنیده بودم ولی هرگزندیدمش.
بالاخره خاله خبرداد که پارسا جمعه به ایران بازمی گرده.
مادرپرسیده بود که شراره هم میاد؟
خاله درجواب گفته بود که آره وگفته که برای تدارک ازدواجش قصد داره به ایران برگرده.
خدایا چیکارباید می کردم؟ خسته شده بودم ازبس خودموبه بی خیالی زده بودم.طوریکه پویا با شک وتردید نگام می کرد.ولی تحمل این یکی ازتوانم خارج بود...
روزپنج شنبه به اتاق رئیس بیمارستان مراجعه کردم وطی نامه ای درخواست انتقال به بیمارستان دیگه ای رودادم وقبلش سه روزمرخصی خواستم.علتش این بود که دیگه اون بیمارستان بدون اوبرام تبدیل به شکنجه گاه شده بود وازطرفی اگه پارسا به سرکارش برمی گشت بازهم نمی تونستم تحمل کنم...
غروب چهارشنبه بود.وضوگرفتم،به نمازایستادم وازصمیم قلب ازخدا استمداد خواستم که صبری به من عطا کنه که بتونم این شکستوتحمل کنم.
ورود پارسا درزندگی من مثل شروع دوباره بود...اوقشنگ ترین اتفاقی بود که درزندگیم رخ داد...
هوا کاملاً تاریک شده بود به مادرگفتم برای شام بیدارم نکنه وبرخلاف میلم با خوردن قرصی آرامبخش به خواب پناه بردم وبه خواب رفتم.نزدیکیهای ظهرازخواب برخاستم وقتی به یادآوردم که پارسا فردا میاد اندوهم تازه شد ولی سعی کردم که خودموخونسرد نشون بدم.
دوش گرفتم وبه طبقۀ پایین رفتم کسی منزل نبود یادداشتی توجهم روجلب کرد.خط مادربود که یادآورشده بود برای کمک به خاله به اونجا رفته .
بالاخره روزجمعه ازراه رسید ومسافرا وارد ایران شدن.مادرشبوخونۀ خاله موند... صبح که بیدارشدم سرم حسابی سنگین بود ودردش امانموبریده بود...با صدای زنگ تلفن گوشی روبرداشتم.مادربود.بعد ازسلام وحرفهای معمول اعلام کرد که خاله اینا شب میان خونۀ ما !
گفتم : همشون میان ؟
مادرمتوجه منظورم شد وگفت : همگی با مهمونای پارسا میان .
حس کردم از کله م داره دود بلند میشه.با خداحافظیه سرسری قطع کردم به سمت اتاقم دویدم.لباساموپوشیدموخونه روبه مقصد منزل آقاجون ترک کردم.
فکرکردی آقا پارسا که بمونم وشاهد دل وقلوه دادن تووشراره خانم باشم !!!
نیم ساعت بعد ازمنزل بیرون اومدم وراه منزل آقا جونودرپیش
گرفتم...جلوی درخونه ایستادم لحظه ای با خود فکرکردم" توداری ازکی فرار می
کنی ؟ خودت روداری گول می زنی" برای نجات ازاین
افکارمزاحم سرموتکون دادم وزنگ روفشردم...پنج دقیقه بعد آقا جون دروبروم
گشود وبا حیرت نگاه کرد.با لبخند زورکی سلام دادم. آقاجون: دارم درست می بینم؟ - فکرمی کنم همینطوره ! آقاجون: ببینم اتفاقی افتاده؟ - آقاجون چرا فکرمی کنید که باید اتفاقی افتاده باشه ؟ آقا جون همونطورکه جلوی دروسد کرده بود گفت: آخه دوسالی میشه که تنهایی اینجا نیومدی. - اگه ناراحتید برمی گردم ! با حیرت گفت:دخترشیطون این چه حرفیه که می زنی؟ - پس برای چی جلوی درایستادید واجازه نمی دید بیام داخل؟ آقاجون که تازه متوجه شده بود گفت: ای وای! حواس برای آدم نمی ذاری که ! - خیلی ممنون ازتعریفتون...وهردربا خنده وارد شدیم. آقاجون
دستشودورشونه هام انداخته بود وابرازخوشحالی می کرد،با اخلاق جدی وخشکی که
داشت جای تعجب بود که خوشحالیشوبروزمیداد.هنگام دیدن عزیزیک سری هم جواب
سؤالهای اورودادم وخاطرنشان کردم که رفتن من به اونجا هیچ دلیل خاصی نداره. وارد
ساختمان شدم وبه اتاقی که همیشه می رفتم داخل شدم.اتاق درست روبروی باغ
قرارداشت ودربزرگ وسرتاسری اتاق رو با یک تراس به باغ متصل می کرد.عطرگلها
انسان رومست می کرد وتابش نورخورشید روی باغ وبازتاب رنگ گلها تلألو
سحرآمیزی به وجود میآورد که انسان رومسحورمی کرد با چند نفس عمیق این هوای
پاکیزه روبه ریه هام فرستادم. نا خودآگاه به نقطه
ای که روزعروسی پویا درآغوش پارسا عقدۀ دل روخالی کرده بودم خیره شدم
وسوزاشکی رودرچشمهام احساس کردم.اگه اواینجا بود چقدراین زیبایی معنا داشت ،
درواقع با اوبودن درکویرگلستان می نمود.با به یاد آوردن اواشتیاقم ازبین
رفت وفکراینکه به زودی اومتعلق به شخص دیگری وبرای همیشه اززندگی من خارج
می شه وجودم روپرازدرد می کرد.فکراینکه آغوشی که یک زمانی فکرمی کردم فقط
وفقط مال منه وازاین به بعد متعلق به کس دیگه ای میشه تا حد مرگ دیوونه م
می کرد. شاید هم هیچ وقت درزندگی من وجود نداشته
واین موضوع ساخته وپرداختۀ ذهن من بوده.یاد حرفی افتادم که روزی پویا گفته
بود" می دونی پروا، دخترها موجودات ظریف وحساسی هستن ودرعین حال ساده لوح" گفتم
:منظورت چیه؟ گفت: منظورم روشنه ! کافیه جواب سلام یکیتون روبا لبخند بدی
یا مثلا" نا خودآگاه چشمت بخوره بهش واونم بفهمه ، دیگه واویلا !! ازمراسم
خواستگاری شروع می کنید تا بله برون وعقدکنون وخرید وحنابندون وبچه دارشدن
وبچه قنداق کردن وبچه مدرسه رفتن وبچه...درحالیکه می خندیدم حرفش روقطع
کردم وگفتم:نخیراینطوریهام نیست. گفت: خودت می دونی که غیرازاین نیست تازه شرط می بندم ترجیح می دید بچه تون شبیه باباش بشه ! اینبارخودش
هم خنده ش گرفت وادامه داد: اگردختری خودش رودست بالا بگیره ومردی روکه
دوست داره بهش بروزنده ناخودآگاه جاذبه ایجاد می کنه،فقط کافیه کم محلی کنه
اونوقت می بینه که چه نتیجۀ شیرینی نصیبش میشه"... صدای
عزیزافکارموبه هم ریخت. برای صرف ناهارصدام می کرد . به آشپزخونه رفتم
ودرحین صرف غذا صحبت می کردیم...درلابلای صحبتها اشاره کردم که شاید به یه
مسافرت چندروزه برم. آقاجون درصورتم دقیق شد وگفت: یعنی می خوای بگی به دیدن پارسا نمیری؟ درحالیکه سعی می کردم چهرم خونسرد باشه گفتم:همین طوره. آقاجون با سماجت گفت:این که درست نیست, بالاخره اون بعد ازچند ماه برگشته. باعصبانیتی
که ازکنترلم خارج شده بود گفتم:این موضوع هیچ ربطی به من نداره؛اونهایی که
باید خوشحال باشن، هستن؛بودن یا نبودن من هیچ تأثیری نداره . وبدون
اینکه حرف دیگه ای برلب بیارم ازآشپزخونه خارج شدم وبه اتاق رفتم...جلوی
پنجره ایستادم ، به باغ خیره شدم وبه فکرفرورفتم.دراین مدتی که پارسا اومده
بود زندگیم دچارتحولی شیرین وسپس پایانی تلخ شده بود.مثل لیموشیرین ! اولش
که می خوری شیرینه وبه آخرش که می رسی یکدفعه تلخ میشه وطعمش تا مدتی
ازبین نمیره ... دلم می خواست هیچ وقت اونوندیده بودم.ولی ... با شنیدن تقه ای به دراتاق ازفکرخارج شدم وگفتم: بفرمائید تو. دراتاق
بازشد وعزیزوپشت سرش آقاجون وارد شدند.به محض دیدنشون جلورفتم وسرموپایین
انداختم وگفتم: ازرفتارزشتم معذرت می خوام دست خودم نبود. آقا جون دستی به سرم کشید وگفت: اشکالی نداره،اومدم ازت سؤالی بپرسم دلم می خواد درست بهم جواب بدی وطفره نری! با تعجب گفتم: چه سؤالیه که امکان داره من طفره برم؟! آقاجون پس ازکمی تأمل گفت: تو...تو..پارسا رودوست داری اینطورنیست ؟!!! حسابی یکه خوردم؛انتظارهرگونه پرسشی روداشتم الا این یکی. خودمومتعجب نشون دادم وگفتم: مثل اینکه فراموش کردید که پارسا علاوه برپسرعمووپسرخاله با من همکاره؟ آقاجون گفت: منظورمن ازدوست داشتن کاملاً با اینی که تومیگی متفاوته.فقط یک کلام جوابم روبده آره یا نه؟ با
تمام تلاشی که برای خونسرد نشون دادن خودم کردم ،ولی لنگارموفق نبودم ،
گرمی اشکهاموروی گونه های تب دارم احساس کردم وبرای پنهان کردنشون کوچکترین
کوششی نمی کردم.دیگه نمی تونستم این بار روبه دوش بکشم بنابراین گفتم: به
فرض که شما بدونید،ازدستتون کاری برنمیاد درضمن من دلم می خواست که اون
خودش منوانتخاب کنه نه اینکه شخص دیگه ای به زورمجابش کنه... دیگرهق هق گریه امانم نداد وبا صدای بلند شروع به گریه کردم. عزیزکه تا اون لحظه تماشاگربود جلواومد وسرم روبه سینه ش گذاشت وموهامونوازش کرد وآروم دلداریم می داد. با طیب خاطرسردربرش گذاشتم وگفتم:عزیزجون دیگه خسته شدم, دیگه تحمل ندارم, شما بگید من باید چکارکنم. عزیزکه حسابی به هم ریخته بود گفت: گریه نکن قربون چشمهای قشنگت برم. فقط صبرکن زمان بهترین داروبرای تسکین دلته؛این درد لاعلاجه ودارویی نداره الا شکیبایی. با هق هق گفتم: چطورتحمل کنم؟چطورصبرکنم.قلبم داره آتیش می گیره. عزیزسرم روازروی سینه ش بلند کرد ونگاه مهربونشوبه چشمهای گریانم دوخت وگفت:"خدا"...فقط به خدا توکل کن. طفلی
خودشم داشت اشک می ریخت به آقاجون که جلوی درتراس ایستاده بود وداشت
باغوتماشا می کرد اشاره کرد ازاتاق خارج شدن ومنودردریایی ازاندوه تنها
گذاشتن. عزیزوآقاجون متوجه شده بودن که من برای
آرامش وتمدد اعصاب به اونجا اومده بودم بنابراین مزاحمم نمی شدن ومنم بابت
این موضوع واقعا" ممنونشون بودم. ساعت حدود سه ونیم بعد ازظهربود هوا کمی گرم بود.یه شلوارک جین نازک تا بالای زانو به پاداشتم ویه تاپ یقه بازپوست پیازی.موهامم همونطوررها کرده بودم.کسل وبی حوصله روی تخت درازکشیده وبه سقف اتاق خیره
شده بودم که صدای زنگ حیاط بلند شد. با کنجکاوی ازاینکه چه کسی میتونه این
موقع روزاومده باشه ازجام برخاستم وجلوی درِسرتاسری اتاق ایستادم وگوشۀ
پرده روکنارزدم وبه باغ خیره شدم.آقاجون طبق معمول مشغول تعویض گلدونی بود
که دست ازکارکشید وبه سمت درحرکت کرد. شخصی که پشت
دربود ازدید من پنهان بود ولی ازچهرۀ آقا جون کاملاً مشهود بود که جا خورده
.بالاخره بعد ازچند دقیقه ازجلوی درکناررفت ومن ازدیدن شخصی که وارد حیاط
شد برجا خشکم زد. پارسا رودیدم که همراه آقاجون وارد حیاط شد.ازحیرت دهنم بازمونده بود . به چشمهام اطمینان نداشتم که درست می بینه یا فریبم می ده ! تمام
وجودم چشم شده بود ودلم داشت ضعف می رفت.بخاطراین احساسم ازدست خودم
عصبانی بودم.ولی دل حسرت زدموچه می کردم؟ افسارش دست خودم نبود. با
ولع به سرتا پاش نگاه کردم.یک تی شرت مشکی جذب پوشیده بود.یقه ش سه تا
دکمه داشت که دوتای بالاییش روبازگذاشته بود وزنجیرطلای سفیدش به روی سینه ی
ستبرش برق خیره کننده ای داشت.بازوهای ورزیده ش ازروی آستینهای تنگ وکوتاش
بدجوردلربایی می کرد. شلوارجین یخی به پا داشت وصورت شش تیغه ش دل هرسنگی روآب می کرد. طاقتم طاق شده بود.فکراینکه من نمی تونم صاحبش باشم داشت ازپادرم میاورد.خدایا کمکم کن...خدایا کمکم کن..
با صدای عزیزکه با شوق برای پارسا آغوش گشوده وبود وقربون صدقه ش می رفت دریافتم که دربیداری مطلق به سرمی برم. آقا
جون روبه عزیزکرد وگفت: لطفاً وسایل پذیرائی روهمینجا برپا کن حیفه توی
این هوا بریم داخل...عزیزبدون توجه به ممانعت وتعارف پارسا به داخل اومد. تازه
متوجه شدم که آقاجون می خواسته به نوعی با پارسا تنها باشه...تقریباً بیست
دقیقه ای همونجا با هم گفتگوکردن .پارسا حرف میزد وآقاجون سرتکون می داد.
نمی دونم آقاجون به بودن من دراونجا اشاره ای کرد یا نه؟ عزیزبه
جمع اونها پیوست وپارسا فقط شربتشونوشید وبدون خوردن میوه ازجا
برخاست...ازاینکه قصد رفتن داشت نفسم داشت بند میومد.هرچی بیشترنگاش می
کردم حریص ترمی شدم. دریافتم ازحضورمن دراونجا
اطلاعی نداره ولی حیرتم دراین بود که چراآقاجون برای مشایعت اوازجاش بلند
نمی شه ! وحتی عزیزبا لبخندی به اوچشم دوخته. درکمال ناباوری مشاهده کردم
داره به سمت ساختمون می یاد ! دستموجلوی دهنم گرفتم
که صدای جیغی خفه م به گوش نرسه...با دستپاچگی یک باردورخودم چرخیدم
وکتابی رو که با خود آورده بودموبازکردم وروی تخت نیم خیزنشستم وشروع به
خوندن کردم"البته درظاهر"چند دقیقه بعد با شنیدن صدای دراتاق ازجا پریدم
ولی سریع براعصابم مسلط شدم وگفتم: بفرمائید دراتاق بازه. با
صدای بازشدن درچیزی نمونده بود قلبم ازتپش بایسته ولی بدون اینکه سرمو
بلند کنم همچنان به کتابی که دردست داشتم خیره شدم وخودمومشغول مطالعه نشون
دادم. جلوی درکمی مکث کرد وگفت:نمی خوای ببینی کی وارد اتاقت شده؟ لحظه ا ی سرموبالا گرفتم وخودمومتعجب نشون دادم سپس با پوزخندی گفتم: هرکسی که هست مطمئنم غریبه نیست ! پارسا:این اطمینان ازکجا سرچشمه می گیره؟ - ازاونجایی که آقاجون این اجازه روبه کسی نمی ده. مجدداً
سرموداخل کتاب فروبردم ولی تمام توجهم به سمت اوبود.دلم می خواست حرف بزنه
تا صدای قشنگشوبیشتربشنوم...تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدربراش دلتنگ
بودم ولی اوچه بی رحمانه رفته با اینکه مطمئنم که می دونست تحمل دوریش تا
چه حد برام دشواروطاقت فرساست. چند قدمی نزدیک شد وگفت: حاضرم شرط ببندم که می دونستی من پشت درایستادم ! سرموبالا گرفتم وگفتم:چه کسی این اطمینان وبهت داده؟ لبخندی زد وگفت:لازم نیست کسی بگه ، موجه ترین دلیل دستپاچگی تواِ !! خندۀ عصبی ای کردم وگفتم: خودت خوب می دونی که من درآرامش کامل به سرمی برم. موذیانه خندید وگفت: اینطورنیست ! حاضرم شرط ببندم . با حرص گفتم:شرط بندیت توجیه به درد بخوری نیست اگه میتونی ثابت کن. لبخند مرموزی زد وگفت: اون چیه داری می خونی؟ فهمیدم دارد طفره می ره ومن خوشحال ازاینکه روشوکم کردم گفتم: می بینی که کتابه؛ ضمناً بهتره حواسموپرت نکنی ! مجدداً
لبخندی زد وبدون توجه به حرف من گفت:خواهش می کنم همونجایی روکه قبل
ازوارد شدن من مشغول مطالعه اش بودی روبا صدای بلند بخون ! با لجبازی گفتم: اینکارو نمی کنم. گفت: اشکالی نداره پس خط چهارم صفحه راست کتاب روبخون !!! اینبارنتونستم
سرباززنم وبا کنجکاوی این که چه چیزی ممکنه دراون خط نوشته شده باشه به
کتاب نگاه کردم؛ پارسا هم به من خیره شده بود ومنتظر واکنشم بود. ناگهان
گلوم خشک شد تازه متوجه شدم که درتمام مدتی که پارسا دراتاقم بوده ومن
خودموخونسرد مشغول مطالعه نشون داده بودم کتابوسروته گرفته بودم !!!! ازبدجنسیش به شدت حرص می خوردم ونمی تونستم عکس العملی نشون بدم.بازحمت سرموبالا گرفتم وگفتم: من...من...حواسم... خندید وگفت: نمی خواد خودتوناراحت کنی ولی اعتراف کن که حق با من بود.با لج گفتم: نخیراصلاً اینطورنیست من داشتم... کناردیوارایستاد وگفت: خواهش می کنم لجاجت روکناربذار،خودت خوب می دونی که من ازحرفم برنمی گردم؛فقط بگوچرا دستپاچه بودی؟! با عصبانیت کتابوبه طرفش پرتاپ کردم وگفتم: بس می کنی یا نه؟ جا خالی داد وکتاب با دیواراصابت کرد وگفت:عجب ضربه دستی داری اگه توسرم خورده بود مرخص شده بودما . کمی بعد گفت: پروا چرا تقاضای انتقالی دادی؟ - هه ! چه زود با خبرشدی؟ نکنه ازراه نرسیده یکراست رفتی بیمارستان ؟ پارسا: نه رئیس بیمارستان تلفنی بهم خبرداد. - فکرنمی کنم این همه راهواومده باشی که اینوازم بپرسی؟ پارسا: اتفاقاً تنها دلیلم همینه. - شما که قراربود امشب برید خونۀ ما ، چطورسروکله ت اینجا پیدا شد؟ کنارپنجره رفت وبه بیرون خیره شد ،لحظه ای بعد بدون توجه به سؤال من گفت: پروا تویکدفعه چت شد؟ چرااینقدرتغییرکردی؟ چه
می تونستم به اوبگم؟ بگم که جای خالی تورنجم می ده ودیگه اونجا بدون
توبرام جهنمی بیش نیست.ایکاش می تونستم این حرفهاروبهش بگم ولی
افسوس...چقدردلم می خواست که انتخابش من بودم وبیشترازهرکس دیگه ای درزندگی
خوشبختش می کردم. ازجام برخاستم وبه سمت دررفتم که
پارسا جلوم سبزشد وراهو به روم سد کرد وگفت:من ازت یه سؤال کردم که این
سؤال جواب داره،تا جوابموندی حق نداری ازاین اتاق خارج بشی. سرموپایین
انداخته بودم ومی ترسیدم اگربه چشمهاش نگاه کنم اختیارازدست بدم.بنابراین
فقط سکوت کردم...اینکارم باعث تحریک اعصابش شد وگفت:مگه با تونیستم ؟ به من
نگاه کن ببینم. با سردی گفتم: من معمولاً عادت دارم با گوشهام بشنوم نه با چشمهام. با تمسخرگفت: آخه جوابموندادی این بود که فکرکردم با چشمهات می شنوی! بدون اینکه نگاش کنم گفتم: اصلا"حوصلۀ شنیدن حرفاتوندارم. پارسا: محکم بازوهاموگرفت فشارداد وبا فک منقبض شده گفت : ولی باید جواب منوبدی درغیراین صورت پاتوازاین دربیرون نمی ذاری. بازوهاموازدستش کشیدم بیرون وگفتم: توچیکاره ای که به من میگی چیکارکنم یا نه؟ الانم بذاربرودیگه نمی خوام چشمم به اون قیافۀ بی ریختت بخوره ! به زورخنده شوجمع وجورکرد وگفت : با کی بودی گفتی بی ریخت ؟ هان ؟! - مگه غیرازتوکس دیگه ای هم اینجا هست ؟ اومد
نزدیکم ایستاد . ازجام تکون نخوردم وزل زدم توچشم هاش... آخ که چقدردلم
برای نگاهای گستاخانه ش تنگ شده بود.باید هرطوریکه بود احساساتمومهارمی
کردم. دستهاشوزد به کمرش.باحالت گنگی نگام کرد
وآروم گفت: پروا توچت شده ؟ چرا اخلاقت یک دفعه ازاین روبه اون روشده؟
توهمون پروایی هستی که نیمه شب نذاشتی پشت فرمون بشینم که یه وقت بلایی سرم
نیاد . چی باعث این تغییرشده؟ چی باعث شده انقدرازمن بدت بیاد که حتی
حاضرنباشی توی صورتم نگاه کنی ؟ با تمام تلاشی که کردم متأسفانه نتونستم جلوی ریزش اشکهاموبگیرم. به
چشمهاش نگاه کردم وگفتم : آره من نه فقط اون شب بلکه همۀ روزاییکه درکنارت
نفس می کشیدم دل نگرانت بودم.توغیرمستقیم به من قول دادی ولی عهد شکنی
کردی.توبه محبت من خیانت کردی. به من بی احترامی کردی.تونفهمیدی من تمام
دردموتوی دلم ریختم ونذاشتم کسی بفهمه. به سمت
درگاهیه بزرگ اتاق به راه افتادم.ازپشت پردۀ توری اتاق به باغ خیره شدم
وآروم اشک می ریختم.حضورشوپشت سرم احساس کردم،بدون اینکه حرکتی کنم آروم
گفتم: ازوقتی اومدی با حضورت زندگیم پرشده ازلحظه های دلواپسی ... دیگه
گریه امانم نداد .اومد روبروم ایستاد.کلافه وعصبی بود دست به سینه ایستاد
وگفت : چی باعث شده فکرکنی بهت خیانت یا پشت کردم؟ چی باعث این سلب اعتماد
شده ؟ همونطورکه به روبروخیره شده بودم پوزخندی زدم
وگفتم: هه... چیکارقراربود بکنی که نکردی.شش ماه منو توی برزخ رها کردی
وبرگشتی جشن ازدواجتو برگزارکنی والانم حتما"اومدی اینجا که برای عروسیت
دعوتم کنی... نمی دونم چرا احساس کردم سایۀ یه لبخند به روی لبهاش اومد وسریع محوشد ! با قیافۀ گرفته ای گفت : پس که اینطور! بعد نفس بلند وعمیقی کشید وگفت : پروا من مجبورشدم ؛ خواهش می کنم ازدست من ناراحت نباش.می دونم که منوخیلی دوست داری !! مثل
فنرازجا پریدم ، می خواستم بهش حمله کنم که دیدم داره می خنده ! چشمهام
داشت ازحدقه درمیومد.با حرص گفتم: کی به تواین اطمینانوداده؟ توخجالت نمی
کشی این حرفوبه من می زنی؟! با همون خنده گفت : مگه نمی گن دل به دل راه داره؟ اگه این حرف درست باشه پس توهم منودوست داری ! هاج
وواج داشتم نگاش می کردم دربدنم رمقی نمونده وپاهام بی حس شده بود وازتحمل
وزنم عاجزبود که دیگه تاب نیاوردم خم شدم،درست لحظه ای که داشتم سقوط می
کردم درآغوشم گرفت ؛ کنارتخت برد روی اون نشوند وخودش درکنارم نشست... گفتم:می دونم که بعدها که تورفتی خودموسرزنش می کنم که چرا بهت حرفی زدم. سرشوبلند کرد مستقیم درچشمام خیره شد وگفت:من قراره با کی ازدواج کنم که خودم خبرندارم ! ازاینکه
خودشوناآگاه نشون می داد کلافه شدم وگفتم: خواهش می کنم خودت روبه اون راه
نزن . خودت می دونی درمورد چی دارم صحبت می کنم، منظورم ازدواجت با شراره ست... اینباردیگه
واقعا" حیرت زده گفت: چه کسی گفته که من قراره با شراره ازدواج کنم؟
درپاسخ گفتم: تمارض نکن ! خاله خودش به مامان گفت داری میای که جشن
ازدواجتوبگیری... لبخندشوبلعید وگفت: صحیح ! پس موضوع ازاین قراره . دستاشوبه
هم قفل کرد وآرنجشوگذاشت روی زانوهاش. به نیم رخش خیره شدم.توی فکربود .
بعد ازمکث کوتاهی گفت:ولی پروا من به خاطرتوهم که شده تصمیم دارم به امریکا
برنگردم ! گفتم:به حال من تأثیری نداره چون دیگه توی اون بیمارستان نیستم. ودردل گفتم: "دیدن تودرتملک دیگری بدترازروزی هزاربارمردنه" ازروی
تخت برخاست وکنار پنجره رفت به باغ خیره شد.کمی فکرکرد وگفت:اتفاقاً خیلی
هم مؤثره! برای اینکه شراره هم مثل توپرستاره ومن خیال دارم توی همون
بیمارستان ترتیب استخدامش روبدم که توتنها نباشی ! احساس
کردم لیوان آب جوشی روی سرم ریختن.با عصبانیت ازجا پریدم تقریباً فریاد
زدم:لازم نکرده به فکرمن باشی، تومی خوای منوبا این کارت داغون کنی، خیال
داری برام آیینۀ دق بیاری؟! نفسم به شماره افتاده
بود وداشتم خفه می شدم.زدم زیرگریه که پارسا کنارم اومد ودستهاشوازدوطرف
سرمیان موهام فروبرد به چشمام زل زد وگفت:پروا با من ازدواج می کنی؟! حس کردم گوشهام اشتباه شنیده بنابراین گفتم: من متوجه نشدم توچی گفتی؟ کمی مکث کرد وگفت:خوب شنیدی چی گفتم. مستأصل
نگاش کردم وبا بلاتکلیفی گفتم: ولی آخه...آخه...مگه قرارنیست توبا شراره
ازدواج کنی؟ اصلاً مگه برنگشتی که مقدمات ازدواجت روفراهم کنی؟ ناگهان زد زیرخنده وگفت:چی میگی دختر,شراره شوهرداره!!! با گیجی نگاهش کردم.سنسورای مغزم داشت به کارمی افتاد. با
حیرت گفتم: چی گفتی؟ شوهرداره؟ ولی مگه قرارنبود که با توازدواج کنه؟
اخمهاشودرهم کرد وگفت:من ازروزی که خودمو شناختم قراربوده با توازدواج کنم
،اگه حتی منودوست نداشتی وادارت می کردم.محاله بذارم نصیب کس دیگه ای بشی. مطمئن شدم که سربه سرم می ذاره ! گفتم: ولی خودت همین چند دقیقه پیش گفتی که قراره ترتیب استخدامش روبدی؟ ناگهان
خندۀ بلندی کرد ودرحالیکه روی لبۀ تخت می نشست به کنارش اشاره کرد وگفت:
بیا بشین اینجا پهلوی من تا جریان روبرات تعریف کنم.یه سوءتفاهم کوچیک به
وجود اومده. بی اختیارکنارش نشستم وبا بی تابی به دهانش چشم دوخته بودم تا حقیقتوبشنوم که شروع کرد: تقریباً
پنج سال پیش بود که شراره به امریکا اومد.سیروس دوست مشترک من وپدرام
درنگاه اول شیفتۀ اوشد آخه ما هرسه تویک منزل سکونت می کردیم وشراره
درهمسایگی ما بود.من وپدرام تمام سعیمون روبرای به تحقق رسیدن عشق این
دوکردیم وعاقبت دوسال بعد این دوبا هم ازدواج کردن.اونها واقعاً زوج
خوشبختی بودن .همونطورکه گفتم شراره پرستاری می خوند...بعدازاینکه به ایران
برگشتم ازشون بی خبربودم تا اینکه شراره به ایران اومد ومنوازروی آدرسی که
قبل ازخداحافظی بهشون داده بودم پیدا کرد.اولش ازاینکه تنها اومده بود جا
خوردم وفکرکردم خدای نکرده ازهمدیگه جدا شدن ولی بعد شراره گفت که
درسرسیروس توماربزرگی رشد کرده واوهم به هیچ عنوان راضی به عمل نمی شه . به
همین خاطرسراغ من اومده بود که کمکش کنم...وقتی جواب عکسها واسکن ها
وآزمایشاتش روکه با خودش آورده بود دیدم اوضاعش بسیارخطرناکه وهرساعت براش
حیاتیه ، این بود که سریع برای سفراقدام کردم.بخاطرموقعیت بیمارم واینکه
اقامت اونجارودارم وبرگه ای که ازنظام پزشکی ارائه دادم خیلی سریع مقدمات
انجام شد وسریع ایران روبه مقصد امریکا ترک کردم. بعد
ازمعاینات وآزمایشات دقیق ترمتوجه شدم تومارخیلی بزرگترازاونیه که تصورمی
کردم.بالاخره با سختی مجابش کردم که باید به زودی ازشراین غدۀ مزاحم خلاص
بشه اونم گفت که درصورتی رضایت میده که من جراحش باشم. با
هیجان پرسیدم:خب بعدش چی شد؟ گفت:عملش کردم . یک عمل سخت وطولانی ولی
بالاخره تموم شد.تقریبا" امیدمون چهل درصد بود.سیروس یعد ازعمل هشت روزبه
کما رفت ولی بعدش به مرورزمان بهبود پیدا کرد ومن هم تا سلامت کاملش روبه
دست بیاره موندم اونجا والانم خیالم راحته وبرگشتم.درواقع معجزه بود... تمام ماجراهمین بود.حالاهم اگه دخترعموی لجبازوعجولم رضایت بده می خوام باهاش ازدواج کنم. ازخودم بدم اومده بود چون درتمام این مدت اورومحکوم کرده بودم وبدون اینکه ازجریان اطلاع داشته باشم یک جانبه به قاضی رفته بودم. غرق دراین افکاربودم که پارسا یه دفعه بلندم کرد نشوند روی پاهاش وگفت: حاضری تا آخرعمریاروغمخوارم باشی؟ با بغضی که دوباره به سراغم اومده بود وچشمهاموپرازاشک کرد گفتم: بله؛ قول میدم همیشه همراه وشریکت باشم. اشکاموپاک
کرد.با لبخند داشت نگام می کرد،آروم صورتشوآورد جلو.تمام وجودم چشم شده
بود وبا ولع سیری ناپذیری نگاش می کردم.فاصلۀ صورتش کم و کمتر می شد.آروم
لبهاشوگذاشت روی لبام.اولش بعدازیک تماس کوچیک سرشوبردعقب کمی به چشمهام
خیره شد،دوباره سرشوآورد جلوواینبارمحکم تر...سه چهارتا بوسه روی لبهام زد
وشروع کرد به بوسه های عمیق تر،اختیارازکف داده بودم.دیگه ترسی نداشتم کسی
وارد اتاق بشه.دنیای من اون لحظه توی اون آغوش گرم وامن وشیرین خلاصه می
شد.ناخودآگاه دستاموآوردم بالا وپنجه هامولای موهای خوش حالتش فروکردم.یه
دستشو سفت دورکمرم حلقه کرده بود ومحکم به خود شمی فشرد ودست دیگه شو روی
پای برهنه م می کشید.نمی دونم چه مدت توی این وضعیت بودیم که سرموآروم
کشیدم عقب . صورتمونگاه کرد ویه بوسه کوچولوگوشۀ لبم نشوند وگفت : خانم
خوشگله امشب قراره برای خواستگاری مزاحم عمووخاله بشیم . با نیش بازگفتم: راست میگی ؟ ازدیدن قیافم خندش گرفت وگفت: بله ! فعلا" که شما فرارکردید! با دستپاچگی گفتم: خب چیزی نیست که ! الان میریم خونمون. با صدای بلند خندید ، گونه موبوسید وگفت:لازم نیست ، همه قراره بیان اینجا.دوست داری کِی عروسی روبرگزارکنیم؟ خودموبراش لوس کردم وگفتم:من باید فکرکنم !! یه
دفعه دوتا دستهاشومحکم دورم حلقه کرد...توی بغلش ولوشدم،سرم به سمت عقب
متمایل شد وخرمن موهام سرازیرشد.دولا شد زیرگلوموبوسید وگفت : فکربی
فکر!اصلا" همین الان می ریم محضروازاونطرفم می برمت خونه م . خودموبه
بوسه های بی امانش سپردم...تمام وجودم تبدیل به گلوله ای آتشین شده
بود.تمام وجودم نیازبود.نیازبه این عزیزدوست داشتنی وآغوش امنش ... درهمین
موقع دراتاق بازشد وازپشت درکسی هلهله کرد ! نمی دونستم چه کسی پشت دره
وهمانطوردرآغوش پارسا به درخیره شدم که پویا وارد شد وگفت: ایشالا که
مبارکه ! یه دفعه نگاهی به من کرد وروبه پارسا
گفت: قربان نداشتیما ! فکرنمی کنی یه کمی زود دست به کارشدی؟! بعد صداشوبرد
بالا و نعره زد آآآآآآآآآی نفس کش !!! آقاجون بیا ببین چه خاکی تو سرت شد
!!! من سریع ازبغل پارسا اومدم پایین وگفتم : إاِاِاِاِ... پویا چرا آقاجونوصدا می کنی؟! پارسا با خنده گفت: تویک دفعه ازکجا سبزشدی؟ پویا
سینه شوصاف کرد وگفت: آقاجون راپرتتونوداد.فکرکنم تواین مدتی که با هم حرف
می زدید گوش وایساده بوده.بینم حرفای بی تربیتی که نزدید ؟! من وپارسا زدیم زیرخنده که پویا روبروم ایستاد وگفت: مبارکت باشه سپس سرش روبه آسمون بلند کرد وگفت: الهی که خوشبخت بشین. بعد اضافه کرد پروا یه چیزی بگم قول میدی عصبانی نشی؟ با اضطراب گفتم: چیزی شده ؟ پویا :تواول قول بده . - باشه قول میدم،حالا بگوچی شده ؟ پویا :راستشوبخوای من تواین مدت جریان شراره رومی دونستم ! - جدی که نمی گی؟ پویا:باورکن دارم جدی میگم ! برگشتم سمت پارسا وگفتم:پارسا ؟! اونم داشت به پویا نگاه می کرد وسرشوتکون داد. با
چنان جیغی دنبالش کردم که دررفت.می خواستم برم دنبالش که پارسا ازپشت نگهم
داشت وازهمونجا فریاد زدم پویا توحال وروزمنوندیدی ؟ چطوردلت اومد به من
چیزی نگی؟ ازهمون بیرون با صدای بلند گفت : آخه
توکه ازمن چیزی نپرسیدی! تازشم می ترسیدم این پارسا یه وقت برنگرده.توهم که
یه جوری وانمود می کردی من فکرمی کردم برات اهمیتی نداره. یه خبرخوش برات دارم عمه خانم !!!!!! اومدم دوباره داد وهواربزنم که با کلمۀ آخرپویا برق سه فازازکله م پرید ... عمه ... عمه..خدایا یعنی من دارم عمه میشم ؟ تمام ناراحتیم ازبین رفت،ازخوشحالی روی پا بند نبودم.. پویا که دید آبها ازآسیاب افتاده گفت : خب الحمدلله به خیرگذشت ! بهتره زودترآماده بشید که الان عاقدم با مهمونا میاد. اینوگفت ورفت . وقتی دوباره با پارسا تنها شدم گفتم:واقعا"پویا جریانومی دونست ؟! با حرکت سرجواب مثبت داد. گفتم : از چه زمانی ماجرارومی دونست ؟ لبخند
قشنگی زد وگفت:ازروزیکه برای ادامه تحصیل ازایران رفتم،پویا می دونست من
تورودست دارم.پس فکرکردی برای چی انقدرراحت با رابطۀ من وتوکناراومدوصداش
درنیومد. ازته دل خندیدم ودستمودوربازوش حلقه کردم. به صورتش که نگاه کردم لبخندی روی لبهاش بود وهردودست دردست همدیگه بیرون رفتیم... آسمان نزدیک غروب بود ولی برای من وپارسا آغازطلوع زندگیمان بود ... پایان (8 خرداد 1392) "مریم" «لحظه های دلواپسی »