ازپله ها پایین رفتم پارسا توی سالن نشسته بود ومشغول ورق زدن مجله ی توی دستش بود.سرشوبرگردوند تا چشمش به من افتاد دوسه بارازبالا تا پایین براندازم کرد.نگاه خیره ودقیقش حسابی دستپاچه م کرده بود.کمی این پا اون پا کردم و
گفتم :میای توی آشپزخونه صبحونه بخوری یا بیارم اینجا ؟
درحال برخاستن ازروی مبل گفت : نه زحمت نکش میام توی آشپزخونه...به دنبال من راه افتاد. وارد آشپزخونه شد وپشت میزنشست؛براش چای ریختم گذاشتم جلوش گفتم: نیمرومی خوری برات درست کنم؟
با خنده گفت : نه ؛ بهتره به فکرناهارباشی چون بااجازتون من ناهاراینجام،آخه تعریف دستپختتوخیلی شنیدم ضمنا" خیلی هم شکموئم .
با نازنگاش کردم گفتم : باشه چشم خرشدم !
با شیفتگی نگام کرد وگفت : خانم این چه حرفیه ؟ باشه اگه تواینطوری فکرمی کنی نمی مونم میرم بیمارستان یه چیزی می خورم.
ازحرفی که زده بودم شرمنده شدم وگفتم : خب حالا نمی خواد قهرکنی؛ناهارم بهت میدم.
بدون اینکه چیزی بگه با همون لبخند داشت به منکه درحال چیدن میزبودم نگاه می کرد.
هنوزکاوروشلوارک پویا تنش بود.ایشششش نمی گه مردم قلبشون ضعیفه پس میوفتن خب ,خودشواینطوری ریخته بیرون !!!
با من ومن گفتم : پارسا ... میترا خوب میشه یعنی ؟
سرشوتکون داد وگفت : پروا خواهش می کنم ازفکرمیترا بیا بیرون بااین فکروخیالها به جایی نمی رسی پس فکرتوالکی مشغول نکن...
همون لحظه پویا وارد آشپزخونه وگفت : کی نکنه ! موضوع چیه ؟!
پارسا به زورجلوی خندشوگرفت وچشم غره به پویا رفت گفت کجا بودی تاحالا؟
پویا : داشتم تلفنی با خانم اسدی خانم دوست پدرکلنجارمی رفتم.
یکدفعه رنگم پرید وبا چشم وابروبه پویا اشاره می کردم که ادامه نده ولی انگاراصلا"حواسش نبود وروبه پارسا ادامه داد : سیروس ویادته بچه بودیم بازی می کردیم؟همونکه یه بارمن براش جفت پا انداختم خورد زمین پیشونیش شکست؟
بعد زد زیرخنده وگفت : جای بخیه ها هنوز روی پیشونیش مونده .
پارسا هم که می خندید گفت : آره یادمه.چه کتکی هم ازعموخوردی، خب حالاچی
شد که یاد سیروس افتادی؟
من داشتم ازاین طرف بال بال میزدم که پویا دهنشوببنده وادامه نده ولی انگارتوباغ نبود.نمی دونم چرا حس می کردم عمدا"داره قضیه رومیگه چون برای یک لحظه با یه حالت خاصی نگام کرد وادامه داد: آخه دوهفته پیش اومدن خواستگاری پروا...
دهنم بازمونده بود.یه آن برگشتم سمت پارسا رنگش به شدت پریده بود وعضله های صورتش منقبض شده بود به من زل زده بود وکوچکترین حرکتی نمی کرد.حال وروزخودم بدتربود.به پویا نگاه کردم دیدم خیلی جدی وموشکافانه به پارسا خیره شده وچیزی نمی گه.
تمام این وضعیت شایدبیست ثانیه هم نشد ولی فضای سنگینی بوجود اومده بود.
 آب دهانموقورت دادم وگفتم : جوابموبهشون گفتی؟
پارسا ازجاش بلند شد وگفت : ممنون بابت صبحانه نزدیک دربود که پویا با صدای نسبتا"بلندی گفت : آره بابا گفتم : نامزد کردی ! ولی جواب پدرومادروخودت بده...
پارسا که جلوی درآشپزخونه مکث کرده بود برگشت به چشمهام نگاه کرد ولبخند نامحسوسی روی لبهاش نشست ...
 
نفس راحتی کشیدم.تصمیم گرفتم یه غذای خوشمزه درست کنم.آخه مهمون دلم ازراه رسیده بود.
پارسا به همراه پویا به اتاقش رفت.منم تا موقع ناهارتوی آشپزخونه بودم,چون باید سریع آماده می کردم که بریم بیمارستان.
تصمیم گرفتم استیک درست کنم.ازقدیم گفتن می خوای دل یه مردوبدست بیاری ازراه شکمش واردشو!
شکرخدا مادرتازه خرید کرده بود هرچی احتیاج داشتم بود.
چند تا نخود فرنگی با پوست سبزش ریختم توی قابلمه کوچیک وآب وفقط نمک چاشنیش کردم گذاشتم پخت.یه مقدارذرت پخته داخل فریزرداشتیم .گذاشتم کمی یخ ش آب شد با مقداری قارچ ریزدرسته ی نیم پز.
گشتم توی سیب زمینی ها چند تا ریزجدا کردم تمیزشستم وباپوست آب پزکردم.بعد گوشت تیکه ای برداشتم وبا سیب زمینی ها وفلفل دلمه ای دیگه ای که آماده کرده بودم توی فرگذاشتم.تا غذاها بپزه سالاد درست کردم.غذاروازتوی فردرآوردم.گوشتش حسابی ترد ونرم شده بود.بشقابهای چینی ونسبتا" بزرگ برداشتم,توش چند تا شاخه جعفری با ساقه گذاشتم وگوشتوگذاشتم روی جعفری یک گوشه ش نخود فرنگیهایی که با پوست پخته بودم بغل هم چیدم ؛گوشه ی دیگه ی بشقاب روقارچ وذرت پخته روبا نمک وآبلیمومخلوط کردم وبغلشم سیب زمینی های ریزوکه پوست کنده بودم گذاشتم وچند تیکه هم خیارشوروفلفل دلمه ای            .عجب چیزی شده بود,خودم که دل ضعفه گرفته بودم.سالاد ونوشابه وکمی هم سس خردل چیدم روی میزوازپله ها رفتم بالا دراتاق پویا بازبود.دوتایی روی زمین نشسته بودن وبه آلبومی که جلوشون بود نگاه می کردن.پویا تا چشمش به من افتاد گفت : پروا این عکسوببین,آثارخنده هنوزروی لباشون معلوم بود.رفتم عکسوازدستش گرفتم .عکس مال دوران اول دبیرستاننشون بود.دوتایی شورت ولباس ورزشی پوشیده بودن توی زمین تنیس عکس گرفته بودن.انقدرلاغربودن که هیچکس باورنمی کرد این اندامهای استخونی یکروزی تبدیل به این هیکلهای خوش استایل وورزیده ودخترکش بشه.قیافه مو جمع کردم گفتم :أیییییییی چقدرلاغروزشت بودید.
پویا روبه پارسا گفت : این جمله امیدوارکنندست.یعنی الان خوشگل شدیم.پارسا درتمام مدت منوزیرنظرداشت که پویا ادامه داد:هرکی ما دوتاروازدورمی دید فکرمی کرد دوتا سیخ دارن راه میرن ! البته سیخ کباب نه ها سیخ ازاین نازکا...
ازتشبیهش هرسه باصدای بلند خندیدیم.
گفتم : ناهارآماده ست.میزوچیدم تا سرد نشده بیاید پایین...
تا وارد آشپزخونه شدن وچشمشون به میزافتاد چشمهاشون برق زد.پویا گفت : آبجی چه کردی . بعد روبه پارسا ادامه داد : داداش این میزبه افتخارتوئه ها ! برای ما ازاین کارا نمی کنه هیچ وقت...
پارسا نگاهی به ظرف غذاش انداخت وگفت : قیافش که خیلی اشتها برانگیزه؛ازقدیم گفتن غذا اول باید چشموسیرکنه بعد شکمو.هرسه باخنده غذامونو خوردیم.هردو داءم به به وچه چه می کردن.موقع جمع کردن میزپا شدن توی جمع کردن میزوشستن ظرفها کمکم کردن.
خیلی خوشحال بودم.شب وروز شیرینی روپشت سرگذاشته بودم.ساعت حدود12 بود که پارسا گفت : پروا آماده شوبریم.
پویا ژست عصبانی گرفت ویه تای ابروشوتااونجاییکه جا داشت بالابرد وبا صداییکه عمدا"کلفت کرده بود گفت: نفهمیدم ؛آبجیه ما روکووجا می بری؟
پارسا هم خندید وگفت : این فضولیها به تونیومده,برومشقاتوبنویس بچه فوفول !
سه تایی زدیم زیرخنده ...سریع آماده شدم وبه همراه پارسا ازمنزل خارج شدم .
 
                                                           ************
یک ماه ازتاریخ اونروزگذشت.دراین مدت پویا وساغربا هم عقد کردن...جشن عروسی به چند ماه بعد موکول شد.طبق گفتۀ پارسا وضعیت میترا رقت انگیزبود.دچاردردهای وحشتناکی میشد؛بدبختانه برخلاف بیماریهای دیگه نمی تونستیم داروی مسکن تزریق کنیم .چندبار ازپارسا خواهش کردم براش کاری بکنه..درجوابم گفته بود : این درد درسته آزاردهندست ولی خوش یمنه !این نشونه ی اینه که عصبهای پا واکنش نشون میدن وشروع به فعالیت کردن اگه مسکن تزریق کنیم اندامها بی حس میشه واین برای میترا فوق العاده مضروخطرناکه...
کمی ریشه موهای میترا دراومده بود ولی سرش پانسمان می شد ودیده نمی شد.پانسمان سرش روهم به هیچکس جزمن اجازه ی تعویض نمی داد.
کم کم جلسات فیزیوتراپی هم شروع شد وپارسا بهترین پزشک وبالاسرش آورد وهرروزخودش دراتاق میترا حاضرمی شد.تمام اقداماتی که برای میتراانجام می شد مستقیما" زیرنظرپارسا بود وهیچکس جرأت کوچکترین کوتاهی ای نداشت.
 
یکی ازروزهای آفتابی تابستون بود ونسیم خنکی می وزید.با لیلا مشغول صرف ناهاربودیم که دکترشایان به نزدم اومد وگفت: خانم کاویان اگراجازه بدید می خواستم خصوصی باهاتون صحبت کنم.
لیلا ظرفش وبرداشت وتا می خواست بره مانعش شدم وگفتم: ایشون غریبه نیستن می تونید راحت حرفتون روبزنید.
کمی مِن ومِن کرد وگفت: اگراجازه بدید قصد دارم با پدرومادرم؛ برای امرخیرمزاحمتون بشم.
هم من وهم لیلا ازصراحتش متحیرشده بودیم.باید قضیه روهمین جا فیصله می دادم.
تا دهان بازکردم چیزی بگم ازجلوی ورودی اتاق صدای پارسا اومد که گفت :
دکترمگه شما نمی دونید خانم کاویان نامزد کرده؟؟!!!!!!!
دکترشایان با رنگ پریده به من که خشکم زده بود نگاه کرد وگفت : چطورانقدربی سروصدا ؟!
تا اومدم حرف بزنم پارسا گفت : قراره مگه توی بیلبورد کریدوربیمارستان اعلام کنن؟!!
بیچاره دکترشایان مثل یخ وا رفت بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه سلانه سلانه ازاتاق خارج شد.
پارسا هم چپ چپ نگام کرد وپشت سرش رفت.
هاج وواج مونده بودم چی بگم که لیلا با شک گفت : پروا بین توودکترکاویان چیزی درجریانه ؟
تعجب کردم...گفتم نه چطور؟
لیلا با قیافه ی متفکرگفت : آخه بد فرم عصبی بود ,دیدی رفتنی هم هیچی بهت نگفت ؟
گفتم : مهم نیست تلافیشوخونه رفتنی درمیاره نترس !
همونطورکه حدس زدم بودم تا سوارماشین شدم یه دفعه دادش رفت هوا : مگه توخانواده نداری ؟ پدرومادرنداری؟ بزرگترنداری که این مرتیکه به خودش اجازه میده توی بیمارستان خواستگاری می کنه ؟
با اینکه ازداد وهوارش کمی دلخوربودم ولی ته دلم ضعف می رفت می دیدم انقدرعصبانیه این نشون می داد نسبت به من بی اهمیت نیست.
لباموجمع کردم گفتم : خب به من چه بروازخودش بپرس...بعد لبخند ملیحی زدم وادامه دادم:تازه بیچاره داشت اجازه می گرفت با پدرومادرش بیان خونمون...
با دیدن نیش بازم گفت : انگاربدتم نیومده,ولی یه چیزی گفتم که شرشوکم کنه..سپس زیرلب آروم گفت : کورخونده مگه اینکه توی خواب ببینه .
گفتم : بی خود به خودت زحمت دادی خودمم قصد داشتم همینوبگم.
ناخوداگاه لبخندی روی لبش نشست وگفت : یادم باشه بعدا" درموردش باهم صحبت کنیم ...
 
                                                        ****************
 
به منزل که رسیدم ازخوشحالی روی پا بند نبودم.اول ازاینکه ازشردکترشایان راحت شده بودم.بعدش م بخاطرپارسا.یاد چهره ی عصبانیش میوفتادم دلم مالش میرفت.
 
 
با دیدن ساغرخستگی ازتنم دراومد.خیلی دوستش داشتم ومثل خواهرنداشتم شده بود.تا شام چیزی نمونده بود.پویا برای کاری بیرون رفته بود واین برای من غنیمت بود که با نامزد خوگلش کلی گپ بزنیم.هنگام خواب به اتاقم رفتم وروی تخت درازکشیدم که ضربه ای به دراتاق خورد ازجام برخاستم ودرروبازکردم که ساغروبا یک سینی چای به همراه پویا دیدم ازجلوی درکناررفتم وسه تایی روی زمین نشستیم .درحین صرف چای گفتم: نمی دونم این چه حکمتیه که ما ایرانیها اگه چای نخوریم انگاریه چیزبدنمون کمه ! پویا گفت: راست میگی ؛یه ضرب المثل چینی هست که میگه "چایی یه چیز دیگه اس" !
من وساغرزدیم زیرخنده که پویا ازجاش برخاست وگفت:شب به خیر دوستان...گفتم:پویا خان لطفاً سینی روببرپایین وفنجون ها روبشور.
پویا که خمیازه می کشید گفت: یعنی چی ؟ زنی گفتن, مردی گفتن !
 ساغرگفت: پویا بی خودی سفسطه نکن,با زبون خوش ببرپایین.
پویا کمی به ما دوتا که کف اتاق نشسته بودیم ومی خندیدیم نگاه کرد وگفت: یه ضرب المثل چینی هست که می گه "وقتی دوتا زن با هم دست به یکی کردن دیگه باید شاشید به اون زندگی"
با چنان قیافه ای این حرفوزد که من وساغرمنفجرشدیم ازخنده.
چپ چپ به جفتمون نگاه کرد وگفت :امیدوارم صبح که بیدارمیشم هرجفتتون سوسک شده باشید ...بعد نچ نچی کرد وگفت : زنم زنای قدیم .
ساغرنگاه شیفته ای به پویا کرد وگفت : من می برم.توبروبخواب خسته ای.
پویا گفت : برم بخوابم ؟؟؟!!!
ساغر: خب آره دیگه,مگه قراره بیداربمونی؟
پویا : تومگه نمیای ؟
ساغر: نه من می خوام پیش پروا بخوابم !
پویا نشست لبه ی تخت ودستاشو توهم قفل کردوگفت : دِ نشد..زن گرفتم که تنهایی نخوابم.
ساغربه شدت سرخ شده بود وسرشوپایین انداخته بود.نمی دونست ما به این حرفها وکارهاش عادت کردیم.پویا روبه من به ساغراشاره کرد وآروم خندید بهش چشم غره رفتم وبرای اینکه ساغریه کم ازجوبوجود اومده راحت بشه گفتم :
پس بفرمایید تا حالا پیش کی می خوابیدی ؟
با خنده جواب داد : یادته بچه بودم الکی توی خواب جیغ می کشیدم که یعنی خواب ترسناک دیدم بعد می رفتم آویزون پدرومادرمی شدم.آخ که چه کیییییفی میداد...قیافه ی پدردیدنی بود.همش می گفت : خرس گنده لنگات اندازه ی هیکل من شده خجالت نمی کشی می ترسی ومیای وسط ما دوتا می خوابی؟
ساغرکه غش کرده بود ازخنده وازشرم چند لحظه پیش اثری نمونده بود.
منم باخنده گفتم : واقعا"پویا خجالت آوره !
پویا : خجالت وپدرباید بکشه نه من !
-برای چی مگه بیچاره چه خطایی کرده ؟
پویا : چه زود همین یکی دوماه پیشویادت رفت.یه مدت ولش کردم به حال خودش داشت برامون زنگوله پس مینداخت !!!
ساغربا چشمهای پرازسؤال به من نگاه کرد وگفت : موضوع چیه ؟
منم تمام ماجرا روبراش تعریف کردم.به اونجایی که پویا میزد توی سروکله ش رسیدم دیگه ازخنده اشکش سراریزشده بود...روبه پویا گفت : خیلی بدجنسی ...
سینی روازروی زمین برداشتم گفتم: توبالاخره کجا می خوابی؟
گفت: اگه اجازه بدی همین جا پیش تو.
پویا آروم بهم اشاره کرد که دست ساغروگرفتم بلندش کردم سپردم به دست پویا گفنم : اجازه نمی دم ! بهتره بری پیش نامزدت؛هیچ دلم نمی خواد نوبت منکه شد داداشم تلافی کنه.
رنگ ساغرپرید,اولین باربود که شبوبا هم می گذروندن.پویا آروم بهم چشمک زد ودست ساغروکشید وبا خودش برد. منم سینی فنجونا روبرداشتم وبردم پایین..
داشتم فنجونها رومی شستم که مادروارد آشپزخونه شد وگفت : ساغرکجاست ؟ خوابید؟
- آره پویا بردش پیش خودش ؛طفلی پس نیوفته خوبه !رنگش بد جوری پریده بود. بعد جریانوبرای مادرتعریف کردم.
با خنده گفت : خدا کنه اذیتش نکنه طفلی رو.
- شما نگران نباشید,بالاخره که باید دیریا زود با هم کناربیان.پرسیدم چای می خورید.
مادر:ممنون . بدم نمیاد.
فنجون چای روگذاشتم جلوش وخودمم نشستم روی صندلی روبروی مادر.
مادر: با پارسا میونت چطوره ؟
کمی دس دس کردم وگفتم : مامان می خوام یه موضوعی روبهتون بگم ولی می ترسم ازحرفام بد برداشت کنید .
مادر: عزیزم راحت باش؛من دخترموبهترازخودش می شناسم.محال فکرای ناجوردرموردت بکنم.
- اون شب که پارسا اینجا خوابید یادتونه ؟
مادر:آره عزیزم چطورمگه؟
-  راستش پارسا اونشب بهم گفت : توبچه بودی همه ش توی بغل من می خوابیدی؛من نمی دونم منظورش چی بود ؟ نکنه درمورد من فکرغلطی کرده ومی خواسته به این وسیله دون بپاشه؟ فکرم خیلی خرابه...
مادربه چشمهام نگاه کرد ویه دفعه زد زیرخنده وگفت : عجب پسریه,هنوزیادش نرفته !
با تردید گفتم : موضوع چیه مامان ؟!
مادرجرعه ای ازچایشوخورد وگفت : برات تعریف کردم که اول عمووخاله ت نامزد کردن ودرست یکماه بعد من وپدرت نامزد شدیم.چون دوتاخواهربه همسریه دوتا برادردراومدیم آقاجون عروسی هردوروتوی یک شب برگذارکرد.پویا وپارسا هم به فاصله ی 23 روزازهم به دنیا اومدن.
پارسا وپویا شش ساله بودن.اون زمان ما وخانواده ی عموت توی باغ آقاجون زندگی می کردیم وهرکدوم گوشه ای ازباغ زندگیه مستقلی داشتیم.یه روزپارسا اومد خونه ی ما وبی مقدمه گفت : خاله پروا پس ک ي میاد؟!
راستش شک زده شده بودم.اوایل فکرمی کردم چون خاله ت بارداره "درسا روبارداربود"پارسا فکرمی کنه منم بچه دارم.گفتم : کی گفته من قراره نی نی بیارم؟
باهمون لحن بچگانه گفت : من خواب دیدم یه دونه نی نی قشنگ آوردی.
زیاد اهمیت نمی دادم.سه 4 روزدیگه حالت تهوع هام شروع شد.رفتم پیش دکترودرکمال تعجب جواب تستم مثبت بود.درحالیکه من تحت نظردکتربودم .
خلاصه کارپارسا این شده بود هرروزمیومد می گفت:خاله پروا نیومد؟
خلاصه توکه به دنیا اومدی بدون اظهارنظرکسی شناسنامه توبه اسم پروا گرفتیم.
پارسا هرروزازمدرسه یکراست میومد خونه ی ما وتا تورونمی دید نمی رفت.
اولین باری که واکسن زدی تب شدیدی کردی ودائم گریه می کردی به هیچ طریقی نمی تونستیم ساکتت کنیم پیش دکترم بردیم گفت : طبیعیه برگشتیم خونه.دیگه همه کلافه وعصبی بودن وکاری ازکسی ساخته نبود.تا اینکه پارسا طبق معمول ازمدرسه اومدش وتا صدای گریه ی توروشنید دویید که توروبگیره خاله ت نذاشت.پارسا گریه می کرد تورومی خواست خاله ت می گفت : پروا مریضه اذیت می شه.یه دفعه پدرت به خاله گفت : زنداداش ولش کن بعد روبه من گفت : پروا روبده به پارسا.
خیلی عجیب بود؛پارسا چهارزانوروی زمین نشست وتوروگذاشتیم توی بغلش شروع کرد باهات حرف زدن.اولش آروم شدی بعد زل زدی توی صورتش ویه دفعه شروع کردی به خندیدن.خنده هات بیمارگونه وبی حال بود ولی چشم ازپارسا برنمی داشتی.
همه ساکت بودن وهیچکس جیک نمی زد.ازاون شب دیگه هرشب توی بغل پارسا می خوابیدی.انقدردوستش داشتی که من هرموقع برای خرید؛دکتریا کاری بیرون می رفتم راحت توروپیشش می ذاشتم می رفتم.
یه روزکه همه منزل آقاجون جمع بودیم یه دفعه پارسا بی مقدمه گفت : خاله ,,, پروا مال خوده خودمه به هیچکسی ام نمی دمشا !!!
مادربه اینجای ماجرا که رسید لبخندی زد وگفت: وقتی داشت ازایران می رفت توتازه محصل دبستانی بودی.فرودگاه که رفتیم بدرقه ش ، تا آخرین لحظه چشمش به توبود.توهم بی خیال ازهمه جا با درسا وساحل مشغول بازی بودی .
مادرنفس بلندی کشید وگفت : بقه شم که دیگه خودت می دونی.من رفتم بخوابم  راستی فردا شب خونۀ آقای داوری دوست پدردعوت داریم
با پارسا بروخونۀ خاله که تنها نمونی چون پویا وساغرعروسی دوست ساغر دعوت دارن.
 
به اتاقم رفتم وروی تخت درازکشیدم.تمام وجودم سرمست بود.خوابیدن درآغوش پارسا !!! پس همه ی این چیزا یادش بوده . با احساسی شیرین وقشنگ به خواب رفتم.
 
با شنیدن صدای بوق اتومبیل پارسا ازمادرخداحافظی کردم وبه راه افتادم.طبق معمول با دیدن من ازماشین پیاده شد ودرروبرام بازکرد.
درطول مسیرمدام خمیازه می کشیدم, متوجه شد وگفت: چیه,خسته ای؟
- آره خیلی خوابم میاد دیشب تا دیروقت با مادرصحبت می کردیم اینه که الان کسری خواب دارم.
پارسا : پس تا برسیم کمی بخواب.
با صدای پارسا بیدارشدم که گفت: ببخش که بیدارت کردم رسیدیم...
- اتفاقاً حالم جا اومد ممنون به خاطر پیشنهادت.
ازاین فکرکه توی بغلش می خوابیدم لبخندی روی لبام نشست که ازنگاه تیزبینش دورنموند.
با کنجکاوی گفت : به چی می خندی ؟
به چشمهای قشنگش نگاه کردم وگفتم : نمی دونم چرا امروزانقدرخوشحالم.
خندید وگفت: انشالله همیشه خوشحال باشی وازماشین پیاده شد.هردووارد بیمارستان شدیم.طبق روال همیشه بعد ازاتمام کارم سراغ میترا رفتم.با دیدنش لبخندی زدم وگفتم: موهات رشد خیلی خوبی داره,دراین زمان کم بیشترازحد معمول بلند شده
میترا: آره همینطوره که میگی رشد موهام همیشه خوب بوده.
- هنوزم درد داری؟
میترا: آره ولی نه به شدت قبل.
- خوبه اگرتحمل کنی به زودی راحت میشی.
دراین لحظه پارسا وارد اتاق شد وبعد ازمطالعه چارت پرونده ی میترا گفت:ازفردا یک نفروسپردم که ورزشهای مربوط به صورتت روانجام بده تا چهره ات به حالت اول برگرده.
میترا با تردید پرسید: آقای دکتریعنی صورتم مثل اول میشه؟
پارسا تبسم کرد وگفت: بهت اطمینان میدم که مثل اول بشی نگران نباش دخترخوب ....
 میترا نفس راحتی کشید ...
آخرساعت بعد ازتعویض لباس رفتم پایین وچند لحظه بعد ازمن پارسا اومد وهردوسوارشدیم.مقداری ازراهوکه پیمودیم پارسا تغییرمسیرداد که گفتم چراازاین سمت میری؟
گفت: مگه قرارنیست بیای خونۀ ما؟
تازه سفارش مادروبه یادآوردم وگفتم: اصلاً یادم نبود.یک دفعه انگارچیزی روبه خاطرآورده باشم گفتم: راستی توازکجا اطلاع داری که من قراره امشب مهمون شما باشم؟
نگاه گذرایی به سمتم کرد وگفت: مادرم گفت ،گویا خاله بهش گفته بود ومادرهم با من تماس گرفت ویادآوری کرد.
به منزل خاله که رسیدیم خاله درسالن مشغول صحبت با تلفن بود منوکه دید تلفن روقطع کرد وبه استقبالم اومد.
وقتی به ما رسید سلام دادم اومد جلوی من ایستاد وصورتموبا دستاش قاب گرفت.حس کردم چشماش پرشده وبا صدای گرفته ای گفت : سلام عزیزدلم.خیلی خوش اومدی عروسک قشنگم.
کارهای خاله غیرعادی بود گویا پارسا هم متوجه شد وپرسید: با کی صحبت می کردید؟ خاله نگاه منگی به پارسا انداخت وگفت :عمه زیبا بود.
پارسا پرسید چیکارداشتن؟
خاله بااشاره چیزی گفت که من متوجه نشدم به پارسا که نگاه کردم چهره ش حکایت ازاین داشت که اونیزچیزی دستگیرش نشده.صدای عموافکارم رومتلاشی کرد وبه جهت صداش چرخیدم که داشت ازپله ها پایین می یومد با دیدنم دستهاشوگشود ومنودرآغوش مهربونش گرفت.
متوجه غیبت درسا شدم وروبه خاله پرسیدم: خاله جون پس درسا کجاست؟
خاله گفت: رفته حمام الان دیگه درمیاد.
درست همون موقع درسا وارد سالن شد وگفت: آهای غیبت نکنید چی داشتید پشت سرم می گفتید؟!
پارسا با دیدن درسا خندید وگفت:آتیش پاره اومد.لطفاً همگی ماستاتونو کیسه کنید.درسا با دقت نگاهی به پارسا کرد وگفت: پارسا من موندم تواین اصطلاحات روچطوری به یاد داری "آتیش پاره وماست وکیسه و..."؟
پارسا: خودت چی فکرمی کنی؟
درسا کمی مکث کرد وگفت: من فکرمیکنم دوعلت بیشترنمی تونه داشته باشه,اول اینکه توی اونجا یکی این چیزها روبه تومی گفته ودوم اینکه تواصلاً خارج نرفتی ویه جایی توی داهات ماهاتای ایران درس خوندی ویه عمرسرماروکلاه گذاشتی !
 با تحلیلی که درسا کرد همگی زدیم زیرخنده.
پارسا روبه خاله گفت : مامان من ضعف کردم ازگرسنگی شامت آماده ست یا نه؟ بعد لبخند خبیثی به من زد وگفت : این خواهرزادتونم که یه چیزی توی اون بیمارستان دست ما نمیده.
درسا آروم دم گوشم گفت : منظورش ازیه چیزی ماچی موچی بوسی چیزیه ها !!
تا بنا گوش سرخ شدم ومحکم به پهلوی درسا زدم وگفتم : می کشمت بی تربیت.
پارسا که دونه دونه حرکات ما روزیرنظرداشت گفت : چیزی شده ؟
تا درسا خواست چیزی بگه سریع گفتم هیچی ازدرسا خواستم یه لباس راحت بهم بده.
به درسا نگاه کرد وگفت : یه دونه ازهمینا که تن خودته بهش بده...اینوگفت ورفت سمت اتاقش به طبقه ی بالا.یک آن برگشتم به لباس درسا که تا حالامتوجه لباسش نبودم نگاه کردم.دیدم یه شلوارک لی کوتاه سورمه ای با یه بلوزآستین حلقه ای قرمزپوشیده.به صورت درسا نگاه کردم که دیدم با نیش باز زل زده به من.
موهای خودموازریشه گرفتم توی پنجه هام کشیدموبا صدای خفه ی خفه زوزه کشیدم پارسااااااااااااا....
******************                     
 
خاله برای سروشام به آشپزخونه رفت ومن ودرسا هم به تبعیت ازاوبرخاستیم که خاله به زورمنونشوند نذاشت کمکش کنم.شام روبا لذت صرف کردیم وبعد ازصرف غذا با درسا به اتاقش رفتیم . درتمام مدت خاله درخودش فرورفته بود آشکارا حواسش پرت بود.
ازدرسا در مورد فرزاد پرسیدم: لبخند شیرینی زد و گفت: قراره به زودی برای خواستگاری اقدام کنه.
کلی خوشحالی کردیم...فرزاد برادرفاخته دوست دوران دانشگاه درسا بوده وازهمون دوران همدیگه رودوست داشتن,منتها درسا به خاطرنبودن پارسا قبول نمی کرد به خواستگاریش بیاد شکرخدا داشت به خوشی به سرانجام می رسید...
بعد ازکمی گفتگوبیرون اومدیم وبه داخل سالن برگشتیم.درسا برای آوردن چای به آشپزخانه رفت ومنهم با عمومشغول صحبت درمورد مسائل روزمره شدم.درحین گفتگو زنگ تلفن به صدا دراومد چشمم به خاله افتاد که مشغول صحبت با پارسا بود.نمی دونم چرا حس کردم که صحبتشون خصوصیه...چون خیلی آهسته صحبت می کردن.حسابی کنجکاوبودم ولی به روی خودم نیاوردم؛چهره ی خاله کلافه وعصبی بود پارسا هم حسابی اخم کرده بود وحرفی نمیزد فقط گهگاهی سرشوتکون می داد.دلم می خواست می فهمیدم درچه رابطه ای گفتگومی کنن فقط متوجه رنگ پریدۀ پارسا می شدم.نمی دونستم که خاله با گفتن چه موضوعی اورواینطورمنقلب می کرد ولی بالاخره بحثشون پایان گرفت ومن هنوزتوخماری بودم.
 
خاله به آشپزخونه رفت و باسینی چای برگشت.ازروی مبل بلنئد شدم وبه طرفش رفتم سینی روازش گرفتم که گفت مرسی عزیزم پس من برم ظرفها روجابجا کنم.
دوباره به آشپزخونه برگشت.
عموغرق یه فیلم سینمایی شده بود طوریکه وقتی جلوش ایستادم تا چند دقیقه متوجه من نشد.بالاخره چای روبرداشت وبا گفتن مرسی عزیزم دوباره به سمت تلوزیون چرخید.درسا هم مشغول صحبت تلفنی با فرزاد بود.
سینی روجلوی پارسا گرفتم سرشوبالا گرفت وچند لحظه بدون حرکت به چشمام نگاه کرد...کوچکترین عکس العملی نشون ندادم.حواسش کاملا"پرت بود.دیدم فایده نداره,کنارش نشستم وچایشوگذاشتم جلوش انگاریکدفعه ازخواب بیدارشد.چای روبرداشتم دادم دستش لبخند کمرنگی زد وآروم گفت: توچرا زحمت کشیدی؟
به چشمهاش زل زدم وگفتم : اختیاردارید شما رحمتید.
متوجه منظورم شد؛اگه پویا بود بازمی گفت : نگفته بودی اسم درگوشی داری؟!
با دستش موهاموبهم ریخت وخندید خودمم خنده م گرفت دوست نداشتم ناراحت ببینمش چشمهای ناراحتش آتیشم میزد.
همون لحظه درسا تشریف آورد واین صحنه رودید خودشوپرت کرد روی مبل وسط من وپارسا ودستشودوربازوی پارسا حلقه کرد روبه من چند باربا بدجنسی ابروهاشوبالا وپایین داد ونیششوتا بنا گوش بازکرد. درگوشش آروم طوریکه پارسا نشنوه گفتم:نوبت منم میشه اگه تلافی نکردم.
یه دفعه با صدای بلندتری گفت:إإإإإإإإإإإ...همهش که نمی شه توبغل پارسا ... ببخشید توبغل دست پارسا بشینی بذاریه بارم من بشینم...
دوباره نیششوبازکرد.کاملا"مشخص بود عمدا" حرفشوعوض کرده.
پارسا آرنجشوبه پاش تکیه داده بود وچونه شوگرفته بود تودستش,روشوکرده بود سمت تلوزیون.ازنیم رخش کاملا"معلوم بود داره می خنده.
یه آن روبه درسا کردم وهرکاری کردم نتونستم جلوی لبخندموبگیرم که بد جنس گفت : چیه؟خوشت اومد!بعد یواش گفت: هرموقع خواستی داداشموبغل کنی ازاین مدل لباسای من بپوش...اینوگفت وبا خنده پا به فرارگذاشت منم دنبالش....
 اضافه شد ....

 

ساعت حدود دوازده شب بود که مادرتلفن کرد وگفت اگه بخوام می تونم برم خونه .
درمقابل اصراردیگران ترجیح دادم برگردم خونه .
عموگفت:عزیزم تا آماده بشی منم ماشینوازپارکینگ درمیارم .
پارسا روبه عمو گفت :اجازه بدید من پروا رومی رسونم...به دنبال این حرف ازسالن خارج شد منم بعد ازتشکر وخداحافظی ازدرخارج شدم وسوارماشین شدم. عمووخاله ودرسا که برای بدرقه جلوی دراومده بودن با حرکت ماشین دستی تکون دادن وبه داخل رفتند...نیمی ازمسیرودرسکوت طی کردیم که پارسا سکوتو شکست وگفت:اگه فردا مهمون نداشتید محال بود بذارم بری خونتون !
با تعجب گفتم: منظورت ازمهمون کیه؟!
با دلخوری گفت: یعنی می خوای بگی که اطلاعی نداری وخوشحالیه به قول خودت بی دلیل امروزت بخاطرمهمونیه فردا نبوده !
- انگاراطلاعات تووسیعتره, ضمناً چرا باید مهمونی فردا روپنهان کنم .
پارسا:نمی دونم؛فکرکردم شاید می دونی وعمداً چیزی نگفتی.
- خب حالا کی هست؛من که نمی دونم ولی توکه خبرداری بگو.
پارسا:غریبه نیستن؛خانوادۀ عمه زیبان امیدوارم خوش بگذره.
- خب حالا که غریبه نیستن پس چرا شما هم نمیائید مطمئن باش بد نمی گذره.
نفس بلندی کشید وگفت: نه؛ باشه برای یه وقت دیگه.
- هرطورتمایل داری.
جلوی منزل که رسیدیم پرسیدم:پیاده نمی  شی؟
گفت: نه خسته ام میرم خونه استراحت کنم به همگی سلام برسون.
بعد ازخداحافظی مثل همیشه صبرکرد تا وارد خونه بشم .رفتم داخل حیاط ودروبستم به پشت درتکیه دادم وتا صدای دورشدن ماشینشونشنیدم نرفتم .
وارد سالن که شدم بی سروصدا یکراست به اتاقم رفتم ولی خواب ازچشمهام فراری شده بود.تغییررفتارعجیب پارسا منوبه فکرواداشته بود . هرچه که بود مربوط به صحبت خاله میشد چون بعد ازاون درلاک خودش فرورفت.روی تراس رفتم وچند دقیقه ای به ماه خیره شدم که با صدای پویا جا خوردم.سلام که کرد به پشت برگشتم وگفتم: فکرمی کردم ازعروسی دوست ساغررفتی خونۀ دایی.
پویا: نه . چون دیروقت بود اومدیم خونۀ خودمون.
- ساغرکجاست؟
به پشت برگشت وپردۀ اتاقشوکنارزد وبه داخل اشاره کرد.یک قدم به جلوبرداشتم وبه داخل اتاق نظرانداختم.ساغرروی تخت به خواب عمیقی فرورفته بود به پویا گفتم:توچرا بیداری؟
به روبروخیره شد وگفت:خوابم نمی برد
گفتم:عروسی چطوربود؟خوش گذشت ؟پویا:جات خالی بد نبود.احساس کردم پویا مثل همیشه نیست .گفتم : پویا طوری شده؟ نکنه با ساغرحرفت شده؟پویا : ازاون حرفای خنده دارزدیا !- آخه مثل همیشه نیستی.بگوچی شده؟نگاه گذرایی به سویم انداخت وگفت: تومی دونی فردا قراره عمه اینا بیان اینجا ؟- آره,پارسا موقعی که داشت منومیورد برسونه خونه ،توی ماشین گفت.حالا چطورمگه ؟پویا: می دونی برای چی می خوان بیان؟- برای چی نداره،یه طورحرف میزنی انگاراولین باره که دارن میان اینجا .پویا دستی لای موهاش برد وبا مِن ومِن گفت : راستشوبخوای...برای ....برای...خواستگاری دارن میان..یک آن چشمام سیاهی رفت تمام بدنم لرزکرد .پویا که حالمودید ازدری که به اتاق من راه داشت بدوخارج شد وخیلی زود با یک لیوان آب برگشت.لاجرعه سرکشیدم وکمکم کرد به اتاقم برد وروی تخت نشوند وخودشم کنارم نشست گفت : چت شد یهو؛بابا این رامبد بدبخت اگه حال وروزتوروبعد ازشنیدن خبرخواستگاریش بشنوه خودشومی کشه.طفلی پسربه این خوبی.بدون توجه به حرفاش با بغض سنگینی گفتم : پویا من جواب عمه روچی بدم ؟ چطوری بگم نه ؟!نگاه بامزه ای بهم انداخت وگفت: پروا باورکن عمه توروبرای خودش نمی خواد ! اصلا"می دونی چیه؟ من زیادم ازعمه خوشم نمیاد؛زیادی فربه شده زنیکه ی قلقلی !نتونستم ازلبخندم جلوگیری کنم گفتم : پویا خجالت بکش آدم درمورد عمه ش اینطوری صحبت نمی کنه اونم عمه زیبا که جونش برای تودرمیاد...صداشونازک کرد وگفت : ای واااااااااای هموزهیچی نشده منوبه اون قلمبه(قلنبه) فروختی؟! خوبه هنوزعروسش نشدی واینطوری می کنی وای به روزیکه عروسش بشی !با شنیدن اسم عروس دوباره داغ دلم تازه شد وزدم زیرگریه...پویا حسابی کلافه بود.گفت : ببین پروا اگه تونخوایش روی حرفت بایست،منم مثل اسب...نه ببخشید مثل شیرپشتت ایستادم.گفتم: میشه تنهام بذاری حالم خوب نیست می خوام کمی فکرکنم.ازجاش بلند شد وبه سمت درتراس رفت وگفت : باشه برم الان بچه م بیدارمیشه .قبل ازاینکه ازدرخارج بشه گفتم : چرا مامان چیزی بهم نگفت؟سرشوبرگردوند وگفت:برای اینکه مامان هنوزاطلاع نداره !- پس توازکجا می دونی ؟نگاه خیره ای کرد و گفت : پارسا بهم زنگ زد گفت ! گویا عمه عصری با خاله حرف زده وباهاش صلاح مشورت کرده.سری تکون دادم وروی تخت درازکشیدم . تازه معنی درگوشی حرف زدنا شونومی فهمیدم.خدایا خودت کمکم کن...                                        *********   صبح با سردرد شدیدی ازخواب برخاستم وهنگامیکه به آشپزخونه رفتم مادرمشغول چیدن میزبود.با دیدن من گفت:پارسا تلفن کرد وگفت که برای یک جراحی اضطراری به بیمارستان باید می رفت وچون صبح زود بود نیومد دنبالت وامروزباید تنها بری...ازپشت میزبرخاستم وآمادۀ رفتن شدم که مادرگفت: امشب مهمون داریم؛عمه زیبااینا هستن.بدون اینکه به مادرپاسخی بدم برای آماده شدن به اتاقم رفتم وهنگام برگشتن به طبقۀ پایین پویا هم قصد خروج ازمنزلوداشت که ساغربه دنبال پویا دوید وصداش کرد؛لقمۀ نیمرویی روکه توی دستش داشت به اوداد نمی دونم پویا درگوشش چی زمزمه کرد که ساغرتا بنا گوش سرخ شد ولی بعدش نتونست جلوی خنده شوبگیره... ناخوداگاه ازدیدن این صحنه لبخند پرحسرتی روی لبهام نشست به حال ساغرغبطه خوردم.این درسته که پویا هم ساغرودوست داشت اما دراین مواقع اگه ساغربا شخص دیگه ای ازدواج می کرد لطمۀ بزرگترمتوجه ساغربود چون دخترها آسیب پذیرترن با همۀ این تفاسیربرای هردوخوشحال بودم.هنگام خروج ازمنزل پویا کنارم اومد وگفت:خانم خوشگله اجازه میدید دررکاب باشیم ؟ منم درپاسخش اخم کردم گفتم:آقا لطفاً مزاحم نشید,مگه خودتون خواهرندارید؟!پویا: چرادارم,خوشگلشم دارم ولی شما یه چیزدیگه اید !ناگهان ساغرازپشتمون سبزشد وگفت: پویا...توهرخوشگلی روهم که بیرون می بینی همیشه دعوت میکنی برسونیش؟من فوری گفتم: ساغرباورکن این مزاحم من شد !پویا خندید وگفت: هرخوشگلیوکه نه ! فقط خیلی خوشگلاروتازه اونم فقط موقعیکه تودنبالم نباشی, راستی چرااومدی ؟ساغرگفت: عصری زودتربیا منوببرخونه,دوروزه که اینجام.پویا غرولند کرد:حالا امشب که شب جمعه اس می خوای بری؟! منظورم اینه که فردا تعطیله...ساغرگفت: خب توبیا بریم خونۀ ما.پویا گفت: باشه ولی تورومیبرم خونتون وخودم کاری دارم وشب میام .بعد یک قدم رفت جلووبه ساغرلبخند زد وگفت: حالا راضی شدی؟من چند قدم عقب ترایستاده بودم وبه این منظره نگاه می کردم,سرموانداختم پایین وآهسته شروع به قدم زدن کردم وتقریباً انتهای کوچه بودم که با صدای بوق ماشین پویا به عقب برگشتم وسوارشدم....مقداری ازمسیروکه طی کردیم پویا گفت:هنوزم سرحرفت هستی؟متوجه منظورش نشدم وگفتم: سرچه حرفی هستم؟پویا:منظورم رامبده توواقعاً اونونمی خوای؟یعنی حتی انقدرارزش نداره که درموردش فکرکنی؟- پویا این چه حرفیه که می زنی,معلومه که خیلی بیشترازاینها ارزش داره.پویا : خب پس چرا تردید داری؟مشکل چیه؟آهی کشیدم وگفتم: مشکل کاراینجاست که به عنوان همسردوستش ندارم.رامبد پسرخیلی با شخصیتیه واکثرامتیازهای یک همسرایده آل روداره,ولی چیکارکنم به اختیارخودم نیست....با گفتن این حرف یک دفعه زدم زیرگریه.پویا که متأثرشده بود اتومبیلو کنارخیابون پارک کرد وروبه من گفت:حالا چرا دیگه گریه میکنی؟- اگه پدرمنومجبوربه این ازدواج کنه من چیکارکنم؟پویا:هیچکس نمی تونه توروواداربه کاری که نمی خواهی کنه ؛فهمیدی,هیچکس ,حالا هم دیگه اشکاتو پاک کن وفکرهیچ چیزی رونکن,من که بهت گفتم روی من حساب کن.. به بیمارستان رسیدم ازورودی که رد شدم جلوی آسانسورلیلا رودیدم .با تعجب گفت:چرابا پارسا نیومدی؟- مثل اینکه صبح زود جراحی داشته وتنهایی اومده.لیلا:پس تنهایی اومدی؟- نه پویا منورسوند ورفت.تمام اونروزوسردرد داشتم حتی یکبارهم پارسا روندیدم تنها مسئله ای که خوشحالم کرد سرعت چشمگیربهبودی میترابود...با نرمش هایی هم که انجام می داد وضعیت صورتش مقداری مساعدترشده بود؛دردش هم به مقدارقابل ملاحظه ای تخفیف پیدا کرده بود.پارسا دستوراکید داده بود که به هیچ وجه همراه پیشش نمونه وباید با کمک عصا به تنهایی راه بره.جون اگه تنها باشه به خودش متکی میشه وباید به این ترس وضعف غلبه کنه.واقعا"م همینطوربود,تازمانیکه مادرش پیشش بود تنهایی راه نمی رفت ولی طی این چند روزبه راحتی طول وعرض اتاق روطی می کرد.انقدرشوق وذوق داشت که باورکردنی نبود.پدرومادرش هم که کارشون دعا کردن درحق پارسا بود.شکرخدا همه چیزعالی پیش می رفت... هنگام خارج شدن ازبیمارستان سریع خارج شدم تا با پارسا برخورد نکنم . یه جورایی ازدستش دلخوربودم درکمال تعجب دیدم هیچ اثری ازاونیست درعوض پویا جلوی دربیمارستان منتظرم بود.سوارشدم وحرکت که کردیم پرسیدم: چطورزود ازسرکاربرگشتی؟پویا:آره به خاطراینکه ساغروبرسونم خونۀ دایی وبیام دنبال توشرکت روسپردم به صنایی واومدم ضمناً عمه تلفن کرده وقضیۀ خواستگاری روگفته به نظرم هم پدروهم مادرهردوراضی به نظرمیان,اینوازچهرۀ هردوشون حدس زدم باید خودتوآماده کنی .به روبروخیره شدم.خدایا کمکم کن....به منزل که رسیدیم مادرگفت: بهتره زودترآماده بشی می دونم که پویا جریان روبهت گفته,پس معطل نکن.اینقدرهول بود حتی جواب سلاممونداد ! حالا چطوری بگم نمی خوام؟!به اتاقم رفتم ودوش آب سردی گرفتم؛ گرما کلافه ام کرده بود.یک تی شرت ساده با یک شلوارجین مشکی به تن کردم وموهاموبا گل سربالای سرم جمع کردم وبه طبقۀ پایین رفتم.مادربا دیدنم برجا خشک شد وگفت: وا...چرا لباس خونه تنت کردی؟- برای اینکه توی خونه ام وقرارنیست جایی برم !مادربا اوقات تلخی گفت:ولی این یه مهمونی رسمیه,بااین سرووضع خوبیت نداره !- درهرصورت من همینطوری که هستم ازمهموناتون پذیرایی می کنم اگرهم زیادی پیله کنید ازاتاقم خارج نمیشم وخودم روبه بیماری میزنم.مادرکه می دونست سرحرفم می ایستم غرولند کنان به آشپزخانه رفت...سرشب بود...صدای زنگ حیاط خبرازورود مهمونها می داد.  پدربا لباس مرتب وآراسته ازاتاقش خارج شد وبه استقبال عمه وخانواده ش رفت به نظرمن حدس پویا درسته ...هم پدروهم مادرهردوخوشحال بودن.مراسم سلام واحوالپرسی که انجام شد همگی به پذیرایی رفتیم؛پویا کنارم نشست وگفت:پروا رنگت به شدت پریده,حداقل یه دستی به سروصورتت می کشیدی.بااخم گفتم:توهم وقت گیرآوردی من موندم چیکارکنم وچطوری خودم روازاین مخمصه نجات بدم, درعوض تو برام نسخه می پیچی؟همگی مشغول صحبت بودند لحظه ای نگاهم با چشمهای رامبد تلاقی کرد وبرق اشتیاق درآن موج میزد...خدایا چطورمی تونستم طوری جواب رد بدم که دل پاکش نشکنه...حسابی گیرافتاده بودم ونمی دونستم که باید چیکارکنم چون مهمونها غریبه نبودن. مادرخود زحمت آوردن چای روکشید ومنوراحت کرد...نیم ساعتی گذشته بود که شوهرعمه گفت: خب بهتره بریم سراصل مطلب.سپس روبه پدرکرد وگفت: فریبرزخان هم شما شناخت کافی روی ما دارید وهم ما شما رومثل برادرقبول داریم.پروا هم مثل دخترخودم می مونه,حالا هم ریش وقیچی دست خودتونه شما هرشرط وشروطی که بذارید ما بی بروبرگرد قبول میکنیم. به نظرمن ارزش پروا جان خیلی بیشترازاونیه که بخوایم سرش چونه بزنیم...پدرگفت:خواهش می کنم خوبی ازخودتونه ولی قبل ازهمه دختروپسرباید همدیگه روبپسندن بالاخره هرچی باشه اینا باید باهم زندگی کنن,موضوع سریک عمرزندگیه...عمه گفت: داداش راست میگن اگه اشکال نداره اجازه بدید بچه ها با هم حرفهاشونوبزنن.احساس می کردم پنجه ای داره گلومو فشارمیده؛حالت خفگی داشتم...اصلا" اجازه نمیدن که من بگم آره بعد بگن حرفاتونوبزنین،انگارشوهرعمه جواب منومثبت می دونه...یاد ساغرافتادم؛دقیقا"عین همین صحبتها اونجا زده شد اما دل من کجا ودل ساغرکجا ...به پویا خیره شدم؛می دونستم که قبول صحبت با رامبد یعنی تسلیم ورضایت...خوشبختانه پویا منظورمودرک کرد وقبل ازاینکه رامبد بخواد با اشارۀ عمه ازجاش برخیزه گفت:اجازه میدید من یه مطلبی روبگم؟همه با هم گفتن: البته,بگو.پویا گفت: می بخشید درجمع بزرگترها قصد جسارت ندارم ولی معمولاً دختروپسرزمانی با هم درمورد آینده گفتگومیکنن که هردو طرف رضایتشون رو برای ازدواج اعلام کرده باشن ! شما یک ساعت نشده که دورهم نشستین تمام قضیه روتموم کردین همه می دونیم که رامبد هیچ ایرادی نداره وحتماً پروا روخواسته که اجازه داده پدرومادرش برای خواستگاری اقدام کنن,دراینجا میمونه نظرپروا؛ازقدیم رسم بوده که زمانی روبرای عروس تعیین می کنن که رضایت یا عدم رضایتش رواعلام کنه بنابراین شما هم باید به عقیدۀ پروا احترام بذارید ...   درتمام مدتی که پویا صحبت می کرد سرموبه زیرانداخته بودم وبعد ازاتمام صحبتهای پویا منتظربودم که عمه وهمسرش عصبانی بشن وچیزی بگن ولی درکمال تعجب همگی درتأببد گفته های پویا براومدن وبقیه موضوع روموکول به پاسخ من کردن ویک نفس راحت وآسوده کشیدم,فقط نمی دونستم که به چه بهانه ای پاسخ رد بدم...هنگام بدرقۀ مهمونها رامبد لحظه ای کنارمن قدم برداشت وآروم گفت:پروا...من با تمام وجود منتظرپاسخت هستم وبهت قول میدم ازهیچ چیزی برای خوشبختیت دریغ نمی کنم...وآهسته ازکنارم عبورکرد وفقط ردی ازرایحۀ عطرش روبرجای گذاشت... وقتی به سالن برگشتیم مادربه پدرگفت:ازوصلت با خواهرت خیلی خوشحالم برای اینکه هم خواهرت وهم شوهرش وازهمه مهمترخود رامبد ازهرلحاظ بی نظیرن؛زیبا می گفت رامبد خیلی وقته که پروا رودوست داره ولی ما الان روبرای این کارمناسب دیدیم و...دیگه منتظرادامۀ گفته های مادرنموندم وبیشترناراحتیم ازاین بود که چراعقیدۀ منو نمی پرسن وبه حساب نمیارن.شب علی رغم میل باطنیم مجبورشدم برای خوابیدن ازقرص خواب استفاده کنم.                                           *********سه روزازاون ماجرا گذشت ودراین مدت پارسا رودربیمارستان ندیدم وپویا منوبه بیمارستان می رسوند.دراین سه روزبا زبون بی زبونی به مادرفهمونده بودم که رامبد و نمی خوام ولی گویا مادرنمی خواست موضوع روجدی بگیره وتصورمی کرد که من می خوام بازارگرمی کنم وبدترازهمه درفامیل پیچید که جواب من مثبته وهرکسی که منومی دید تبریک می گفت ! توی بد مخمصه ای گیرافتاده بودم وراه به جایی نداشتم...اونروزهنگامیکه آماده رفتن به منزل می شدم پارسا رومشغول صحبت با دکتروفایی پزشک بخش اطفال دیدم.به نظرم رنگ پریده می اومد وکمی هم لاغرشده بود.با تمام وجود با چشمام داشتم می بلعیدمش.مثل تشنه ایکه بعد ازمدتها به آب رسیده...هنگامیکه به اورسیدم دکتروفایی تازه ازاوجداشده بود...نزدیکش شدم وسلام کردم.به طرفم چرخید کمی به چشمام خیره شد وگفت:خیلی جالبه این اولین باره که به من سلام میدی !- وتوهم اولین باره که جواب نمی دی !با کلافگی دستی به موهاش کشید وگفت:حواس برام نمونده...بعد ازمکث کوتاهی ادامه داد:راستی بهت تبریک میگم,امیدوارم خوشبخت بشی !با دلخوریه آشکاری نگاش کردم وگفتم: توهم بهم کنایه میزنی ؟ ولی بذارخیالت روراحت کنم من به هیچ کس نگفتم که بااین ازدواج موافقم نمی دونمم کی همه جا جارزده ولی جواب من یک کلامه"نه"خندۀ محزونی کرد وگفت: همۀ دخترها اولش نازمی کنن وبعد بله رومیدن؛ضمناً اگه واقعاً راضی نبودی پس چرا خاله به مادرم گفته که امشب بله برونه !!!ازتعجب چشمهام داشت ازحدقه بیرون می زد بدون گفتن حرفی ازجلوی چشمهای بهت زدش با شتاب دویدم ومنتظرآسانسور نشدم...پله ها رودوتا یکی طی کردم وجلوی بیمارستان رسیدم وچون پویا روندیدم به خیابان دویدم تاکسی بگیرم که پویا جلوی پام ترمزکردوگفت:پرواهیچ معلوم هست چیکارمیکنی بیا سوارشو.با شتاب سوارماشین شدم وگفتم: زود حرکت کن منو برسون خونه.حیرتزده پرسید: چی شده بگوببینم چرااینطوری شدی؟فریاد زدم وگفتم:بهت میگم حرکت کن اگه نمیری با ماشین بیرون میرم.تهدیدم موثرواقع شد وبه سرعت شروع به حرکت کرد وگفت: خب حالابگوببینم موضوع ازچه قراره؟گفتم: مادرگفته که جواب من مثبت بوده امشبم دارن میان برای بله برون.پویا هم مثل من شوکه شده بود وبا ناراحتی گفت:حالا که اینطوره اگه زمین وآسمون به هم دوخته بشه من نمی ذارم این ازدواج سربگیره.به جلوی خونه که رسیدیم سریع ازماشین پیاده شدم به داخل دویدم وقتی وارد سالن شدم دروبه شدت به هم کوبیدم...مادرسراسیمه ازاتاق بیرون اومد وگفت: دختراین چه کاریه داشتم قبض روح میشدم.با خشمی که مهارش ازدستم خارج شده بود گفتم: من به شما کِی گفتم که بااین ازدواج موافقم؟مادرهاج وواج منونگاه می کرد وهیچ حرفی نمیزد که دوباره گفتم: مگه اینکه من مرده باشم وجنازموبه رامبد بسپاری !مادریکدفعه ازحالت شوک خارج شد وگفت:بی خود این حرفها رونزن هم من وهم پدرت بااین وصلت موافقیم وغیرازخیروصلاحت چیزدیگه ای نمی خوایم،توهم اگه ناراضی بودی تواین چند روزباید می گفتی وقتی سکوت کردی یعنی راضی هستی !الانم بهتره بری یه دوش بگیری.تا یکساعت دیگه سروکله شون دیگه پیدا می شه ! پویا که پشت سرمن وارد شده بود گفت: مادرمگه نشنیدید میگه نمی خوام چرا می خواید به زوروادارش کنید ؟مادرعصبانی شد وگفت: همینه که هست من صلاحش روبهترمی دونم یا خودش؟ ازسروصدای ما پدربه سالن اومد وگفت: چه خبره خونه رو گذاشتین روسرتون؟با شنیدن صدای پدربه سمتش رفتم وبا بغض گفتم:شما اطلاع دارید که مادرازطرف من به عمه بله روداده وامشبم قراره برای بله برون بیان درصورتی که من روحم ازاین ماجرا خبرنداره؟پدرگفت: دخترم من ومادرت فقط سعادت وخوشبختی تورومیخوایم,تونباید به دل بگیری؛آخه ما که با تودشمنی نداریم.کنترلموازدست دادم ومثل دیوانه ها فریاد زدم وگفتم: پس شما هم با مادردست به یکی کردین؟  &آخه مگه من یه زن بیوه ام که نظرمنونپرسیدین وازطرف خودتون تصمیم گرفتید؟ناگهان غرولند کنان گفت: نه ! توبیوه نیستی,ولی پدرومادرداری. حالاهم بیشترازاین منوعصبانی نکن وزود بروتوی اتاقت آماده شوکه الان مهمونها ازراه می رسن...با سرعت پله ها روطی کردم وبه اتاقم رفتم اصلاً باورنمی کردم که این مادرم باشه که اینطورسرم فریاد می کشه ومنوواداربه کاری می کنه که هیچ تمایلی به اون ندارم...اشکریزان چمدون کوچیکموازتوی کمد دیواری خارج کردم ومقداری لوازم ضروریموبرداشتم وازپله ها که پایین میومدم صدای مشاجرۀ پویا روبا مادرشنیدم که می گفت: بابا پروا یه دخترعاقل وبالغوتحصیل کردست خودش خیروصلاحش روبهترمیدونه،اصلاً من نمیدونم مگه خوشبختی رومیشه ازده سال جلوتردید وبه زوربه دست آورد؟مادر:نخیرنمی شه ولی میشه صلاحدید کرد.پویا:مادرِمن،اگه قرارباشه کسی خوشبخت بشه خدا ازقبل توی پیشونیش می نویسه این به اختیارمن وشما نیست که به زوربه دست بیاریمش,شما یه طوردارید رفتارمی کنید انگاردخترتون رودستتون مونده..بابا این دخترصد تا خواستگارداره من نمی دونم چرا دودستی چسبیدید به رامبد؟ شما دارید اشتباه... پویا با دیدن من حرفشوقطع کرد ومادرنیزمسیرنگاهشوگرفت وبه من خیره شد وپدرهم روی مبل نشسته بود زل زد به من وبه چمدونی که توی دست داشتم اشاره کرد وگفت:پروا جان این چیه؟گفتم: می بینید که,چمدونه.مادرگفت: ما هم داریم می بینیم چمدونه, می خوایم بدونیم برای چیه؟ گفتم:مادرظاهراً نه من زبون شما رومیفهمم ونه شما منودرک می کنید من برای شما حکم کالای بنجولی رودارم که روی دستتون مونده ومی خواید ازسرتون بازکنید, من فقط دارم زحمتتون روکم می کنم؛همین !بعد بدون اینکه حرف دیگه ای به زبون بیارم به طرف درحرکت کردم...مادرحسابی دستپاچه شده بود به جلواومد وگفت: هیچ معلوم هست داری چیکارمیکنی؟ گفتم: اگه بخواهید جلوموبگیرید خودمومی کشم,مطمئن باشید شوخی نمی کنم..."البته دردل ازاینکه مادروادارم کرده بودهمچین حرفی روبزنم ناراحت بودم وخودم اطمینان داشتم که تحت هیچ شرایطی این کارونخواهم کرد ولی ظاهراً برای مجاب کردن مادرراه دیگه ای به نظرم نرسید... پدرانگارمتوجه شد که ناراحتیم بی حد و اندازست چون روبه مادرگفت:ناهید دست ازسرش بردار،خب نمی خواد به زورکه نمیشه هرکاری راهی داره.روبه پدرگفتم: اگه منوبه زورپای سفرۀ عقد بشونین مطمئن باشید غیرازکلمۀ نه چیزدیگه ای ازدهنم خارج نمیشه...مادرکه معلوم بود ازرفتارش پشیمونه گفت: خب دخترم دوست نداری قبول نکن ولی داری لگد به بختت میزنی...پویا سخن مادروقطع کرد وگفت: همینه دیگه ! میدونید تا حالاچقدردختروپسربه خاطراین افکاروعقیده های بی مورد بدبخت شدن.مادرگفت: معذرت می خوام من فکرمی کردم خوشبختیت روتضمین می کنم ولی مخالفت تواینقدرشدیده که حاضری ازخونه بری ولی تن به این ازدواج ندی ولی جواب عمه ت روچی بدم؟گفتم:اونوبه خودم واگذارکنید,خودم می دونم بهش چی بگم...وبا خوشحالی به اتاقم رفتم وبلافاصله صدای زنگ بلند شد ومهمونها وارد شدن...نیم ساعتی گذشته بود که به طبقۀ پایین رفتم وپس ازسلام واحوالپرسی بین فربد پسرکوچکترعمه وعمه زیبا نشستم واوهم مرتب قربون صدقه م می رفت.سربه زیرانداخته بودمو وقیافم حسابی درهم بود،فربد آروم زیرگوشم گفت:پروا حس ششمم میگه که رامبد امشب ازاینجا دماغ سوخته بیرون میره !با ناراحتی نگاش کردم وگفتم : اونوقت ازمن بدت میاد !خنده ی کجی تحویلم داد وگفت : دیوونه شدی؛بابا مگه خاله بازیه؟نا سلامتی صحبت یه عمره،ولی این داداش ما خیلی دوستت داره ها امیدوارم عاقلانه تصمیم گرفته باشی...من فربد ومثل پویا دوست داشتم وبین پسرهای فامیل با اوازهمه راحتتربودم چون ازبچگی دائم باپویا بود ومنزل ما زیاد میومد.اینه که راحت حرفاموبهش میزدم.زیرچشمی به رامبد نگاه کردم.با هیکل تنومند وکت شلوارشیری رنگ توپرترنشون می داد.کنارپویا نشسته بود وآروم مشغول گفتگوبود.یه آن عذاب وجدان گرفتم ولی دست خودم نبود... شوهرعمه زیبا همگی رودعوت به سکوت کرد وگفت: لطفاً همگی سکوت کنید که بریم سراصل مطلب ؛ درابتدا اگه اجازه بدید عروس وداماد چند کلامی با هم گفتگو کنن.رامبد خودشوآمادۀ برخاستن کرده بود که آروم درگوش عمه گفتم:عمه جون میشه قبل ازهرچیزی ازتون خواهش کنم چند لحظه به اتاق من بیایید می خوام باهاتون صحبت کنم؟عمه با گفتن"حتماً عزیزم:موافقتش رواعلام کرد وروبه شوهرش گفت:تا شما یه چای بخوری ما هم اومدیم. سپس ازجاش برخاست وازجلوی چشمهای کنجکاو پسروشوهرش به دنبال من ازپله ها روان شد...احساس می کردم قلبم ازحلقم داره خارج می شه به جلوی اتاق که رسیدیم کنارایستادم وصبرکردم اول عمه وارد بشه وخودم بعد ازاووارداتاق شدم ،لبه ی تخت نشست وخودم روی صندلی میزم نشستم.عمه با چشمهای مهربونش بهم خیره شده ومنتظربود.یک لحظه عذاب وجدان گرفتم مثل این بود که لبهاموبه هم دوختن.گلوم به شدت خشک شده بود,مانده بودم که ازکجا وچطورشروع کنم که عمه با گفتن اینکه"چراساکتی"منوازعالم خود خارج کرد...بالاخره به هرزحمتی که بود لب بازکردم ومی دونستم سخت ترین مرحلۀ همینجاست پس ترجیح دادم بدون اینکه طفره برم حق مطلب روادا کنم بنابراین گفتم:عمه جان...راستش گفتنش کمی مشکله ولی می خوام یک سؤال ازتون بکنم ؟عمه بلادرنگ گفت: بپرس عزیزم.- شما منوبه عنوان عروستون دوست دارید یا اینکه برادرزادتون هستم؟!عمه که انتظارچنین پرسشی روازمن نداشت گفت:خب معلومه؛ به عنوان برادرزاده ام برای اینکه توتا حالا برادرزاده م بودی نه عروسم.- خب,اگه من تا آخرعمرفقط برادرزادتون بمونم,نه عروستون،،،بازم منومثل سابق دوست دارید یا اینکه تا عمردارید اسمم روهم نمیارید؟!عمه باهوشترازاون بود که متوجه منظورم نشده باشه بنابراین با تردید گفت:فکرمی کردم جوابت چیزدیگه ایه وبعد ازکمی مکث ادامه داد: فقط به من بگوتصمیمت قطعیه یا نه؟ واینکه چرا قبلاً نگفتی؟ناگهان زدم زیرگریه وگفتم:باورکنید من به مادروپدرگفتم ولی اونها بدون اینکه به من بگن به شما جواب مثبت دادن...کمی نفس تازه کردم وادامه دادم:البته نه اینکه فکرکنید من ازرامبد چیزی دیدم,نه به هیچ وجه رامبد ازنظرهردختری همسرایده آلیه ولی چه کنم اینم ازبخت بد منه که هیچ کششی نسبت بهش ندارم.عمه آهی کشید وگفت: یعنی می خوای بگی دوستش نداری؟- باورکنید اینطورنیست! من رامبد رودوست دارم ولی به همون اندازه که پویا رودوست دارم, محبت من بهش ازاین نوعه,ولی اگه بدونم دورم روخط می کشید ودیگه اسمی ازم نمیارید مطمئن باشید غیرازپاسخ مثبت چیزدیگه ای ازمن نخواهید شنید به این امید که یک روزی مهررامبد تودلم نشست...دراین لحظه عمه ازروی تخت برخاست وکنارم اومد وآروم روی موهام بوسه زد وگفت: توهمیشه برای من عزیزی,چواب مثبت توباید به خاطردلت باشه نه به خاطردیگران پس به قلبت رجوع کن,ضمناً این ریسک بزرگیه که به امید روزی بمونی که شاید مهرهمسرت به دلت بیافته,تودرهرشرایطی که باشی برادرزادۀ عزیزمن هستی ومن ازته دل ناراحتم که توروازدست می دم.سپس ازجاش برخاست وگفت: نگران نباش من خودم رامبد رومتقاعد می کنم توهم بهتره آبی به دست وصورتت بزنی.چیزی روکه می شنیدم وباورنمی کردم ازجام برخاستم ودردستهاموبه دورشونه ش حلقه کردم وگفتم:ممنونم که درکم می کنید خیلی دوستتون دارم.دستش روی دستم گذاشت ونگاه پرحسرتی به صورتم نداخت ولبخند زورکی زد وفقط سرشوتکون داد.هنگام خروج ازاتاق ناگهان ایستاد وگفت: به به چقدرقشنگ وزنده اس ازکجا خریدیش؟!درحالیکه گیج شده بودم وازگفتۀ عمه سردرنمی آوردم مسیرنگاهشوتعقیب کردم وتازه متوجه شدم منظورش عروسکیه که پارسا بهم داده بوده.به عروسک خیره شدم وگفتم: آره واقعاً قشنگه,اینوپارسا بهم داده...انقدربا شیفتگی محوتماشای عروسک بودم که متوجه عمه نشدم بعد ازچند دقیقه به خوداومدم چشمهام به عمه افتاد که دیدم زل زده به من ولبخند معنی داری برلب داره...با دستپاچگی گفتم: نه عمه جون باورکنید اینطورکه شما فکرمی کنید نیست! پارسا اینوبه عنوان سوغاتی برام آورده نه چیزدیگه ! آخه من ازبچگی عروسک دوست داشتم واونم یادش مونده بود....بدون اینکه متوجه باشم همینطورپشت سرهم پرحرفی می کردم ...عمه که همچنان لبخند روی لبهاش بود گفت: بروبدجنس حالا فهمیدم موضوع ازچه قراره ! توهرچقدرهم که انکارکنی چشمهای قشنگت همه چیزوفاش می کنه.اعتراض کنان گفتم: ولی شما دارید اشتباه می ... حرفموقطع کرد وگفت: خیالت راحت باشه بین خودمون می مونه, ولی ازاین بابت به هیچ وجه ناراحت نیستم برای اینکه پارسا روهم مثل رامبدم دوست دارم.        هنگام خروج ازاتاق اضافه کرد: توهمیشه برادرزادۀ عزیزمن هستی وعمیقا" برای ازدست دادنت تأسف می خورم.متقاعد کردن عمه زیبا کارمشکلی بود به همین دلیل سکوت اختیارکردم ودردل آرزوکردم که ایکاش اینطورکه اوتصورمی کرد بود...      روزها وشبها به دنبال هم درفراربودند وچرخ زمانه به بازیش ادامه می داد بدون اینکه ذره ای خسته بشه.یک هفته بود که میترا بدون عصا راه می رفت البته با احتیاط , حالت صورتش همبا نرمشهایی که انجام می داد روزبه روز زیباییش رونمایان می کرد,بایه جراحی پلاستیک ساده افتادگیه پلکش ترمیم دیگه شادیش حد ومرزی نداشت؛موهاش تاگردنش شده بود ولی کمی نامرتب بود.روزی با پاهای خودش به دیدنم اومد وگفت:توراست می گفتی خدا منوامتحان کرد؛چقدرناسپاس بودم که نا شکری کردم ونا امید شدم .صورت زیباش روبوسیدم وهمون لحظه کارت عروسی پویا رو دادم دستشوازاووپدرومادرش دعوت کردم که با اومدن به مراسم ازدواج پویا وساغرازاین حصاروتنهایی خارج بشن واونها هم پذیرفتن.                                          *********یک هفته قبل ازعروسی دم عصربود.دورهم نشسته بودیم ودرمورد عروسی حرف میزدیم.یه بلوز آلبابویی یقه شل پوشیده به تن داشتم آستینش کوتاه وتنگ بود با یه دامن یک درجه تیره ترتنگ تازانو.بدون جوراب ؛موهاموبا گیره جمع کرده بودم بالای سرم.ساغرهم منزل ما بود... زنگ زدن مادرکه نزدیک اف اف ایستاده بود جواب داد ،بعدش با قربون صدقه فرد پشت دروبه داخل دعوت کرد وبه دنبالش برای پیشوازازدرخارج شد وبه تراس رفت.به درورودی خیره شدم که دیدم پارسا به همراه مادروارد شد.قلبم به شدت به سینه می کوفت..پدروپویا به گرمی ازش استقبال کردن،با فروتنی جعبه شیرینی روبه دست مادرداد...یه تی شرت اندامی سفید که روی سینه ش وآستین چپش دوتا خط باریک سورمه ای داشت به تن کرده بود بایه شلوارجین سورمه ای راسته وکمربند پهن وساعت صفحه درشت بند مشکی هم به داشت صورتشو6 تیغ کرده بود؛بوی عطرشوکه دیگه نگووووووو...جیگری شده بود.نمی تونستم ازش چشم بردارم.من که کنارپدرنشسته بودم جاموبهش دادموتا می خواستم به سمت دیگه برم دستشوگذاشت روی شونه موگفت: بشین،اگه بری عذاب وجدان می گیرم که چرا جاتوگرفتم !با تعجب به صورتش نگاه کردم که دیدم با اون لبخند پروا کشش داره نگام می کنه.با میل ورغبت کنارش نشستم.دوباره زنگ حیاط به صدا دراومد واینبارساغرجواب داد.به من نگاهی کرد وبعد ازگذاشتن اف اف گفت: پروا ازخیاطی سوسن خانمه؛لباستوآوردن.با خوشحالی جلوی دررفتم وجعبه ی لباسموبا زورآوردم توی خونه.البته نه اینکه سنگین باشه؛جعبه ش دست وپا گیربود...تا وارد سالن شدم به پویا گفتم:پویا بیا کمک کن اینوببرم بالا.پویا نگاه مظلومانه ای به پارسا کرد وگفت : داداش دمت گرم چاکرتم عروسیت تلافی می کنم . پارسا بی وقفه ازروی مبل بلند شد وبه طرف من اومد...به پویا که رسید گفت :بارآخرت باشه آهنگ خرشومیزنی.پویا زد زیرخنده وگفت :چقدم که توبدت میاد !!دیدم اگه ایناروول کنم می خوان تا فردا با هم کل بندازن؛بنابراین با صدای بلند گفتم: پارساااااا اگه کمکم نمی کنی خودم ببرم !هردوبا تعجب به من نگاه کردن وپویا به شونه ی پارسا زد وگفت: من باید یه فرشاد زنگ بزنم برای تزئین ماشین عروس اگه بالا برم گیرمی کنم؛دستت درد نکنه داداش.پارسا اومد جلو وجعبه روازدستم گرفت وعقب ایستاد تا اول من ازپله ها بالا رفتم بعد پشت سرمن اومد.دراتاقوبازکردم وبدون تعارف وارد اتاق شدم واوروبه دنبال خودم کشوندم وگفتم:ممنون بذارش روی تختم؛زحمت افتادی.خنده ی قشنگی کرد وگفت : خواهش می کنم خانم شما رحمتید !به هم خیره شدیم وهردوبا هم یکدفعه زدیم زیرخنده...اومد جلو روبروم دست به سینه ایستاد وگفت : خانم حالی ازما نمی پرسی ؟شیطنتم گل کرده بود.با نازنگاش کردم وپیچ وتابی به سروگردنم دادم وگفتم : نه که شما خیلی سراغی ازما می گیرید ! زل زد به چشمهامویه نفس عمیق کشید ویه کم جلوتراومد،دستشو آورد جلو..داشتم پس میوفتادم...آروم برد سمت موهاموازجلوی پیشونیم زد کنار,زیادی نزدیکم شده بود؛نفسهاش به صورتم برخورد می کرد وصداشوبه وضوح می شنیدم.دستش ازروی موهام سرخورد روی گونمووآروم با شست دستش گونمونوازش کرد...حال وروزم دیدنی بود،همچنان موضع خودموحفظ  کرده بودم وبا چشمهای پرعطش به چشمهاش خیره بودم.دیگه داشت دیوونه می شد یک آن صورتشوآورد پایین.دیدم اگه حرکتی نکنم کاربیخ پیدا می کنه.تا همینجا کافی بود،باید یه جوری وادارش می کردم زبون بازکنه.باید تکلیف خودمومی فهمیدم؛فقط یه اطمینان می خواستم که خیالم راحت بشه همین قدرکافی بود.با یک حرکت یک قدم به عقب برداشتم دستش افتاد کنارش ولی همچنان چشم ازم برنمی داشت.یه دفعه صدای پا اومد وبعدش ساغرجلوی درکه همچنان بازمونده بود نمایان شد وگفت : شام آماده ست بیاید پایین.سری تکون دادم وگفتم باشه توبروماهم الان میایم.پارسا که خودشوجمع وجورکرده بود گفت:میشه لباستوببینم؟گفتم : آره چرا نشه ؟رنگ لباسم ترکیبی ازقهوه ای وطلایی بود.یقه ش دورگردنم می خورد ودورشو پارچه ی باریکی به شکل حلزونی پیچ درپیچ یقه رواحاطه کرده بود.جلوی لباس تا زانوتنگ بود وبه پایین که می رسید دنباله ی خوشگلی داشت که ازهمون نواردوریقه روی دامن پرشده بود.بالاتنه ش فرم سینه داشت وپشتش یه کم زیادی بازبود.درجعبه روبازکردم ولباسوخارج کردم ازیقه به طرف بالا گرفتم جلوش.ازدستم گرفت نگاهی انداخت وگفت خیلی قشنگه ولی این چرا پشتش انقدربازه ؟! تواینوبپوشی که تمام کمرت معلومه؛شالی چیزی نداره بندازی روی دوشت ؟!ازتعجب دهنم بازمونده بود گفتم معلومه چی میگی؟ من اگه شال روی دوشم بندازم که نصف مدلش خراب میشه !با کلافگی سری تکون داد وگفت : ببین پروا من درجایگاهی نیستم که به توامرونهی کنم ولی توهمینجوریشم به اندازه ی کافی توی چشم هستی خواهش می کنم یه فکری برای پشتش بکن !مثل بچه ها با نق ونوق گفتم :آخه چیکارش کنم ؟اومد پشتم ایستاد ویکدفعه دستشوبرد توی موهامو .مونده بودم می خواد چیکارکنه که یکدفعه گیره ی سرمو گرفت ازروی موهام کشید.با این حرکت موهام مثل آبشارروی کمرم سرازیرشد.یه کم نگاه کرد وگفت: موهات به اندازه ی کافی بلند هست.یه جوری مدل بده که بازباشه وکمرتوبپوشونه !بازبا غرولند گفتم: اما من می خوام موهاموجمع درست کنم...با اخم نگام کرد وگفت : یعنی اگه موهاتوجمع درست نکنی آسمون به زمین میاد ؟می خواستم جوابشوبدم که صدای پویا بلند شد داد زد :بابا عروسیه ما شد مگه یه جعبه گذاشتن چقدروقت می بره.برای اینکه دلخورنشه با بدجنسی گفتم:حالا تا ببینم چی میشه !ازقیافم خندش گرفت وبه دنبال من به طبقه ی پایین اومد
بعد ازصرف شام دورهم نشسته بودیم که پارسا روبه پویا گفت : داداش اگه کاری داری روی من حساب کن...پویا دستی به پشت پارسا زد وگفت : قربون دستت من خودم ازپس همه ی کارها برمیام...پدربه میان حرف پویا پرید وگفت : مگه خاله بازیه که تنهایی خودت بتونی انجام بدی؟پویا روبه پدرکرد ویه دفعه دستشومشت کرد شست شوروبه بالا ودرست جلوی پدرگرفت !همه ماتمون برده بود پویا گفت :الان اینومی بینید؟!پدرکه ازعصبانیت سرخ شده بود گفت:پسرتوخجالت نمی کشی این چه حرکتییه؟!پویا همونطورکه انگشتش به طرف پدربود گفت : حرکت یعنی چی ! خب انگشته دیگه !!پدربا چهره ی سرخ شده گفت: بله انگشته ؛ ولی می دونی معنیش چیه؟!پویا انگشتشو باهمون استایل گرفت جلوی چشم شووهرچی نزدیکترمی کرد چشمهاش چپ می شد با تعجب گفت : معنیش چیه؟!یه دفعه گفت:آهان ! بلانسبت روم به دیوارمعنیش یعنی بیلاخ ! ولی من یه چیزدیگه رومی خواستم تفهیم کنم !پدرکه هنوزعصبانی بود گفت : راه بهتری نبود؟حتما"باید اینطوری منظورتوبرسونی؟پویا:شما اشتباه متوجه شدید می خواستم بگم اون شرکت وکارخونه به اون بزرگی رواین انگشت من می چرخه !حالا این وسط من وساغردرحال انفجاربودیم،ازطرفی هم می ترسیدیم پدرعصبانی بشه وهمینطورلبهامونوگازمی گرفتیم.به پارسا نگاه کردم کاملا"مشخص بود به شدت خندشومهارمی کنه وبه احترام پدرعکس العمل نشون نمی ده وبه هیچ عنوان به پویا وپدرنگاه نمی کنه.برای یک لحظه چشمش به من وساغرکه ازخنده ی بی صدا داشتیم ریسه می رفتیم افتاد،سریع سرشوتا اونجاییکه می تونست پایین انداخت وبعد ازیه سرفه ی مصلحتی که کاملا"مشخص بود برای جلوگیری ازخندشه  شروع کرد با انگشتاش بازی کردن.پویا همچنان شستش به طرف پدربود که پدرانگشت سبابه شوبه پویا نشون داد وگفت:این انگشتتوباید نشون بدی نه اون کوفتی رو!بعد شستشومثل پویا گرفت طرفشوگفت: ضمنا" اوناییکه کارخونه شونو رواین انگشت می گردونن درحال ورشکستگین وای به حال توکه رواین انگشت می چرخونی...!!!بعد مثل پویا دستشومشت کرد شست شوگرفت به طرف پویا...تصورکنید این منظره رو؛پویا وپدرروبروی هم نشستن بااین حرکت !!!اینباردیگه خود پدرزد زیرخنده وما هم که تا حالا داشتیم خفه می شدیم منفجرشدیم.پدرروبه پویا گفت : طفل معصوم این دخترکه یه عمرباید با توسرکنه..!!!                                          *******شب که پارسا قصد رفتن کرد ازجا بلند شدیمومی خواستیم بدرقه ش کنیم که ساغرگفت : اجازه بدید پروا پارسا روهمراهیش کنه؛هرچی باشه مافوقشه...بعد آروم به پارسا چشمک با مزه ای زد که پارسا خنده ش گرفت.به دنبالش راه افتادم.آروم مشغول قدم زدن توی حیاط به سمت خروجی بودیم که گفت : فردا صبح میام دنبالت...بعد رک وصریح گفت:پروا خواهش می کنم یه فکری به حال لباست بکن ؛اصلا" دلم نمی خواد بااون وضع بیای توی جمعیت بچرخی !با دلخوری نگاش کردم وروموبرگردوندم سمت دیگه.آروم صدام کرد:پروا...پروا با توأم ..به من نگاه کن...دلم ضعف می رفت وقتی اسممواینطوری صدا می کرد...داشتم خودموبراش لوس می کردم که دستشوگرفت به چونه موصورتموبرگردوند به طرف خودش ویک قدم اومد جلوتر...لبامو گازگرفتم وبهش خیره شدم...دستش هنوززیرچونه م بود.چشمهاشو روی صورتم گردش داد وگفت : چی می خوای ازجون این لبها ؟! اینقدرگازنگیرشون کبابمون کردی !نمی دونم امروزچش شده بود.مثل اینکه محرکها داشت عمل می کرد !یه دفعه پویا ازپشت پنجره ی سالن داد زد :دکترجون؛خب دوست نداری نرو؛برگرد بیا شبوهمین جا بمون ! بعد با صدای بلند خندید وساغردستشوگرفت با خودش برد...شونه هاموبالا انداختم که خندید وگفت:تا دوباره آبرومونبرده برم...برخلاف مقاومتش اینقدرجلوی درایستادم تا ازپیچ کوچه گذشت...                                                         ****************  پدردوخیابون بالاترازمنزلمون آپارتمان شیکی برای پویا خرید وبه این ترتیب می تونستیم یکدیگروزود به زود ببینیم.ساغرجای خواهری روکه هرگزنداشتموبرام پرکرده بود واززمانی که رسماً با پویا نامزد کرده بود بیشتراوقاتش روبا ما سپری می کرد مخصوصا"مادرکه حسابی ازتنهایی دراومده بود.مثل پروانه به دورپویا می گشت وپویا نیزعاشقانه دوستش داشت...چقدرزیباست زندگی ای که سرآغازش محبت باشه. به نظرمن این گونه پیمان زناشویی دوام مستحکم تری داره به شرط اینکه هیچ کدوم ازطرفین دیگری روبی حرمت نکنه واحترامش رونشکنه؛این یک نکتۀ کلیدیه که خیلیها به سادگی وبی دقت ازکنارش عبورمی کنن.مراسم عروسی درویلای آقاجون برگزارمیشد,همگی درتکاپوبودن؛دراین جمع هیجانزده فقط پویا وساغرخونسرد وبه دورازدغدغه به سرمی بردن.اونها هردوازسه روزقبل ازمراسم عروسی دیگه کاری نداشتن وبا یک برنامه ریزی دقیق تمام کارهاشونوچند روزقبل به پایان رسوندن وشب قبل ازعروسی برای شام وگردش به بیرون ودرآخرهم به زیارت شاه عبدالعظیم رفتن وبرای خوشبختی وسعادتشون متوسل به سیدالکریم شدن...آخرشب پویا ساغروبه منزلشون رسوند که این آخرین شب رودرکنارخانواده ش سپری کنه...روزبعد صبح زود ازخواب بیدارشدیم پنج شنبه بود . پویا تقاضا کرد که با ساغربه آرایشگاه برم ولی نپذیرفتم ودرمقابل اصرارساغرگفتم که چون آرایش عروس طولانی میشه من مقداری ازکارهام مونده وباید به اونها رسیدگی کنم ...با این حرف خودموتبرئه کردم وساحل هم مثل من ازرفتن سرباززد وگفت:الان دیگه رسم نیست یه ایل آدم با عروس به آرایشگاه برن ؛خودتون هم می دونید که ما دوتا مزاحمیم پس بی خودی هندوونه زیربغلمون ندید !با شنیدن این حرف ساغراخمهاش درهم رفت وگفت:این چه حرفیه که میزنی؟ چه کسی گفته که شما دوتا مزاحمید؟وقتی که دیدم صداش بغض آلوده یه نیشگون ازاونجای ساحل گرفتم که تا یه ربع جاشومی مالوند ! گفتم: ای بابا ساغرتوهم که چقدرموضوع روجدی گرفتی ؛ ساحل باهات شوخی کرد,حالا هم تا دیرنشده بهتره برین که...   زندایی وارد اتاق شد وگفت: پس چرا معطلید زود باشید تا دیرنشده حرکت کنید...                                                             ***********پویا صبح که رفت ساغروببره آرایشگاه به درخواست من ساحل وآورد منزل ما که با هم به آرایشگاه بریم.پدرومادرمنزل نبودن به ویلا رفته بودن که به کارها نظارت داشته باشن.به همراه ساحل داخل آشپزخونه شدیم وسراغ یخچال رفتم وظرف غذایی که مقداری داخلش ازغذای دیشب مونده بود گرم کردم ویه کمی خوردیم چون دیگه فکرنمی کردم وقت برای ناهارخوردن داشته باشیم.ناهاروکه خوردیم ساحل وفرستادم حمام کوچولویی که توی اتاقم بود وخودمم به سرویس پایین رفتم وهردوسرفرصت حمام کردیم وخارج که شدیم تلفن تقریبا" داشت خودکشی میکرد.وقتی تلفنوبرداشتم جیغ درسا توگوشم پیچیدبیششششششششششششششششعور....! کدوم جهنمی بودی چرا جواب نمی دی؟با خنده گفتم حمام بودم ؛ حالا چی شده؟درسا :کوفت وچی شده؛ پس چیکارمی کنی سریع آماده شوداریم میایم دنبالت بریم آرایشگاه .- میایییییییییییییین؟!با کی اونوقت ؟!درسا :می ترسم بگم ازخوشحالی پس بیوفتی ! بعد با صدای بلند زد زیرخنده.- لوس نشوبا کی قراره بیای؟درسا: آخه الاغ توازدیدن کی بیشترازپارسا خوشحال میشی ؟!نیشم تا بنا گوش بازشد وخوشحال بودم که درسا نمی تونه منوببینه !- زیادی خودتوتحویل می گیری.درسا زرمفت نزن.آماده شید داریم میایم؛سریع باش...با ساحل سریع آماده شدیم؛موهاموهمونطورخیس پشت سرم با گیره جمع کردم وبا صدای بوق ماشین به بیرون رفتیم.دروبا کلید قفل کردم وبه سمت ماشین رفتم.ساحل سوارشده بود ومنم کنارش نشستم وبه هردوسلام کردم.پارسا ازتوی آینه نگاهی انداخت وبا لبخند جوابموداد.درتمام طول مسیردرسا وساحل مشغول خنده وشوخی بودن.ولی من اصلا" حواسم بهشون نبود.دلم خیلی گرفته بود فکراینکه پویا داشت ازخونمون می رفت داشت دیوونم می کرد.چشم ازبیرون گرفتم وبه آینه نگاه کردم.پارسا متوجهم شد وبا حرکت سرپرسید که چی شده ؟سرموتکون دادم وچیزی نگفتم.به آرایشگاه که رسیدیم موقع پیاده شدن پارسا برگشت عقب وگفت:پروا موهات یادت نره !درسا وساحل خودشونوکشتن ولی درنهایت بدجنسی هردوشونوتوی خماری گذاشتم.  وبا یک خداحافظیه سرسری به سمت ساختمون راه افتادیم...آرایشگرگفت : مدلی مد نظرتونه یا به خودم واگذارمی کنید؟با کمی مِن ومِن گفتم: لطفا"موهای منو یه جوری درست کنید که نصفش بالای سرجمع باشه وبقیه ش ازپشت بازباشه ...با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم کارشوشروع کرد.ته دلم یه جوری شد واحساس خوبی بهم دست داد...بعداززمانی نسبتاً طولانی آرایش مووصورتم به اتمام رسید...لباسموقبلا"به پدرداده بودم ببره ویلا چون کمی دست وپاگیربود...وقتی جلوی آینه خودموبراندازکردم جادوی دستهای آرایشگرروستودم.چهره م به کلی عوض شده بود وازاون پروای قبلی هیچ اثری نبود! مخصوصا " که اهل آرایش هم نبودم...تمام اشخاصی که توی آرایشگاه بودن ازتغییرچهرم شگفت زده شده بودن.جلوی موهاموهمونطورکه خواسته بودم جمع کرده بود بالا وپشت موهامم به صورت حلقه های درشت روی کمرم ریخته بود.آرایش صورتم ملایم بود وبیشترروی زمینۀ صورتم کارکرده بود وبه خاطررنگ لباسم آرایشمومسی وکرم رنگ آستفاده کرده بود.یکی ازکمک آرایشگرها درحالیکه چشم ازم برنمی داشت گفت: مثل سیندرلا شدی؛وبعد ازلبخندی اضافه کرد:مواظب آخرین ضربۀ ساعت باش !خانم آرایشگرگفت: دست شما درد نکنه حالا دیگه من جادوگرشدم؟! این حرفش همه روبه خنده انداخت...درسا وساحلم خیلی زیبا شده بودن.ساحل لباس پوست پیازی بلندی پوشیده بود؛ یقه ش دکلته بود وتا کمرتنگ وازکمربه پایین کلوش بود.خیلی بهش میومد.لباس درسا یه پیراهن کوتاه یاقوتی که آستین حلقه ای داشت ویه ازسرشونه ها جمع می شد وروشون پرازسنگهای ریزدرخشان بود.هردوموهاشونو جمع درست کرده بودن...ساحل با پارسا تماس گرفت وتقریبا" کمترازنیم ساعت بعد به دنبالمون اومد.اینبارساحل رفت صندلی جلونشست؛من پشت پارسا ودرسا هم بغل دست من.تا برسیم به ویلا مدام ازآینه دید میزد...
خوشبختانه برخلاف انتظارمون خیابون نسبتاً خلوت بود ودلیلش چهارروزتعطیلی پیاپی بود واکثریت مردم برای مسافرت ازتهران خارج شده بودن...بالاخره بعد ازطی کردن مسافتی طولانی به مقصد رسیدیم کوچه روسراسرریسه کشیده بودن وبوی اسفند همه جا روپرکرده بود.میزوصندلیها روبه صورت پراکنده چیده بودن وروی هرصندلی روکش طلایی رنگ کشیده بودن که ازپشت پاپیون بزرگی زینتش داده بود وچتربزرگی نیزبالای هرمیزی قرارداشت وحتی درلابلای شاخ وبرگ درختها نیزریسه ورقص نورکارگذاشته بودند...واردسالن عقد شدم وبه سفرۀ عقد نظرانداختم تماماً با مروارید درست شده بود ودورتا دورسفره روبا مرواریدهای درشت وصورتی رنگ به شکل دالبرچیده بودند درست مثل اینکه دورش روحصارکشیدن...بعداً فهمیدم این همه ذوق وسلیقه کاردوست ساغره که به تازگی ازایتالیا به ایران اومده حسن سلیقه اش احسنت داشت...مشغول وارسی بودم که مادروارد شد وگفت:وا...توچرااینجایی برولباستوعوض کن،برگشتم که برم یه دفعه چشمش بهم افتاد گفت: یه لحظه صبرکن.ایستادم روبروش دیدم چشمهاشوبسته وداره زیرلب چیزی زمزمه می کنه بعد چشمهاشوبازکرد وروی صورتم فوت کرد...خندیدم گفتم:چی شده مامان جونم؟گفت: برات دعا خوندم خدایا بچموچشم نکنن...با صدای بلند زدم زیرخنده ودرحال خارج شدن ازسالن گفتم: مگه اینکه شما منوچشم کنید؛بچه تون همچین تحفه ای نیست...سریع به اتاق ته سالن رفتم ولباسموعوض کردم.یک ربع بعد عروس وداماد وارد باغ شدن وصدای هلهله فضا روپرکرد گروه موزیک شروع به نواختن کرد ووجود اکوهای متعدد درگوشه وکنارباغ صدای موزیکوخیلی بالا برده بود وهمه روبه وجدآورده بود...پس ازوارد شدن عروس وداماد با دیدن ساغربرجا خشکم زد.به هیچ عنوان نمی تونستم ازاوچشم بردارم برای لحظه ای اونم به من خیره شد ولبخند شیرینی زد وبعد ازاینکه کنارش رفتم گفت: وای پروا چی شدی,نکنه قصد کردی امشب پسرها روبه کشتن بدی؟همون لحظه پویا گفت: کی قراره کشته بشه؛زودتربگید تا خودم نکشتمش !هردوزدیم زیرخنده که ساحل ودرسا هم اومدن وبعد ازگفتن تبریک پویا نگاهی به هرسه تای ما کرد وگفت: ببینم نکنه مسابقۀ دخترشایسته ست ومن خبرندارم؟ گفتم: پویا اگراینطورباشه مطمئن باش نفراول همسرزیبات ساغره...پویا نگاه شیفته ای به ساغرکرد وکمی مکث کرد وبا چهرۀ متفکری گفت:إإإإإ..... شما به نظرمن خیلی آشنا میایید؛ میشه بگید قبلاً شما روکجا دیدم؟! ساغرلحظه ای به پویا خیره شد وگفت: نمی دونم کجا دیدی ولی اینومی دونم که مجبوری تا آخرعمروجودم روتحمل کنی !پویا بوسه ای برپیشانی بلند وخوش ترکیب ساغرنشوند وگفت: تا آخرعمربه روی چشمام جا داری. با دیدن این صحنه ازته دل ازخداوند خواستم که آتیش این عشق هرگز به سردی نره وهمیشه جاودانه باقی بمونه...با اومدن عاقد مهمونها هم وارد شدن...البته این عقد صوری بود چون قبلا" که درمحضرعقد کردن قرارشد جشن وهمزمان با عروسی بگیریم.هنگام جاری شدن خطبۀ عقد من ودرسا وساحل به نوبت قند میسائیدیم وجامونو هنگام خونده شدن خطبۀ بعدی عوض می کردیم سپس سیل کادوهای عروس وداماد بود که سرازیرشد.نیمه های عقد چشمم به درسالن افتاد پارسا رودیدم که وارد شد وبه سمت عروس وداماد اومد وهردو به احترامش به پا خواستند وقتی نزدیک اومد دست درجیب کرد وساعت شیکی به پویا ودستبند زیبایی با نگینهای فیروزه که به شکل زیبایی زینت داده شده بود دردست ساغرکرد وسپس با هردوروبوسی کرد ،همۀ مهمونهایی که دراونجا حضورداشتن شروع به کف زدن کردن ازهرگوشه ای چنین روزی روبرای اوآرزوکردند...با کت شلوارسورمه ای وپیراهن سفید وکراوات آبی سورمه ای بی نهایت خواستنی شده بود...کمی عقب ایستاد ؛ سالن شلوغ بود ومهمونها به نوبت مشغول دادن کادو وزیرلفظی بودن حواسم کاملا"به عروس وداماد بود که یه دفعه ازپشت دستی دورکمرم حلقه شد ..