لحظه های دلواپسی 5
باعصبانیت گفتم:باشه پویا خان تا دیگه من باشم با تودرد دل کنم.
بعد با دلخوری صورتم روبرگردوندم سمت دیگه که دستش رودورگردنم انداخت وگفت: معذرت می خوام بابا ، من هرحرفی که می زنم فقط برای اینه که روحیه ت عوض بشه باورکن راست می گم.
گفتم:خواهش مي كنم توديگه ازروحيه حرف نزن .
لبخندي زد وگفت نمي خواي با درسا آشتي كني؟!
حواسم به درسا معطوف شده بود تا ازجاش برخاست وازسالن خارج شد به دنبالش رفتم و وارد اتاقش شدم . غافلگیرش کردم که با اخمی تصنعی گفت: لطفاً منت کشی نکن که ازدستت خیلی ناراحتم با اون اخلاق زمختت!
زدم زیرخنده و دستامو ازپشت سربه دورکمرش حلقه کردم وگفتم: این چه رسم مهمون نوازیه؟
سپس کادوش روجلوی چشماش گرفتم وگفتم: بازم میگی که اخلاق زمختی دارم؟ درحالیکه کادوروازدستم می گرفت گفت: من غلط بکنم همچین حرفی بزنم اتفاقاً به نظرمن خیلی هم رمانتیک هستی!
بازوش رونيشگون آرامی گرفتم وگفتم: ای بدجنس.
گفت: ولی خودمونیم توهم می دونی چطوری منوخرکنی ها.بعد هردوهمدیگررودرآغوش گرفتیم وزدیم زیرخنده.گفتم : راستشوبخواي پولشوپارسا داد وهركاري كردم نذاشت من حساب كنم.
نگاه مشكوك وبامزه اي كرد وگفت : كلك چيكاركردي.خيلي طول كشيد تا بياين.نكنه ماچي چيزي بهش دادي .
آروم به بازوش زدم وگفتم :چيرت نگو.بعد قري به سروگردنم دادم وگفتم: البته بدمم نميومد.اين داداش دكترت بد تيكه ايه!
درسا: براي همينه كه ايينقدرحالشومي گيري؟
-اونكه بخاطراخلاق گندشه.
درسا : اتفاقا" توي اين يه مورددقيقا" فيت خودته. دوباره زديم زيرخنده وازاتاق خارج شديم.
وقتی وارد سالن پذیرایی شدیم پویا داشت ازسالن خارج می شد که پارسا پرسید: پویا کجا می ری؟ پویا جواب داد : می خوام برم شطرنج روازتوماشین بیارم.پارسا گفت: پس صبرکن یه چیزی هست بیارم توی ماشین بذارم.
به طبقه ي بالا رفت وبعد ازچند دقیقه بابسته ای به طبقۀ پایین اومد.حدس زدم که پویا ازجریان بسته اطلاع داره چون بدون اینکه کنجکاوی کنه هردوازسالن خارج شدند.يك ربع طول کشید که صدای فریاد پویا به هوا برخاست یکدفعه دیدیم پارسا زیربغل پویا روگرفته وپویا داره لنگ لنگون راه می ره.
ناگهان بین همه ولوله به وجود اومد وهرکس سؤالی می کرد که پارسا برای اینکه خیال بقیه را آسوده کنه گفت: چیزمهمی نیست پویا پاش سرخورد وازسه تا پله های بالکن به پایین سقوط کرد.پدر که نگرانی ازسروروش می بارید مدام پویا روسرزنش می کرد ومی گفت چرا حواست روجمع نکردی.واضافه کرد: باید بریم دکتر..."پویا صحبت پدرروقطع کرد وگفت: احتیاجی نیست پارسا معاینه م کرد ونتیجه رواعلام کرد.
پدرهم که تازه متوجه شده بود گفت: اصلاً یادم نبود که پارسا پزشکه, آخه توکه برای آدم حواس نمی ذاری.حالا بگوببینم چی گفت؟ پویا گفت: بگم؟ پدربا بی صبری گفت: آره دیگه بگو. پویا درحالیکه با انگشتهای دستش بازی می کرد جواب داد: پارسا تشخیص داد که باید زن بگیرم! چه پزشک حاذقیه این پارسا !پدردرحالیکه سعی می کرد خودش روکنترل کنه گفت: ببینم زن گرفتن توچه ربطی به زمین خوردن وپادردداره؟
پویا سریع جواب داد: ربط داره.مردی که زن نداره چشمش جایی رونمی بینه وهی می خوره زمین ودرنتیجه به این روزمیافته! تازه اگه بدونین چه بلایی سرپام اومده.مادربا نگرانی گفت: نشون بده پات روببینم چی شده.پویا با خجالت گفت: آخه چطوری نشون بدم؟ پدرگفت: مثل آدم! چطوری نداره که.پویا گفت: خودتون گفتینا بعداً زیرش نزنینا،همگی شاهد باشین.
پدرکه دیگه حسابی کلافه شده بود گفت: بالاخره نشون می دی یا نه؟ پویا جواب داد: خب بابا نشون میدم هرچه باداباد!
پس ازگفتن این حرف ازروی مبل برخاست وهمونجا ایستاد.همۀ مهمونها به اوزل زده بودن ومنتظربودن ببینن چه شده که پویا ازروي مبل ايستاد کمربندش رو بازکرد دستش راگرفت به زيپ شلوارش وآماده بود بکشه پایین که جیغ دخترها رفت هوا.
پدرکه ماتش برده بود دست پویا روگرفت وگفت: خجالت بکش هیچ معلوم هست داری چیکارمی کنی؟ بقیه سراشونوانداخته بودن پایین وازخنده شونه هاشونو تکون می خورد ازچهرۀ پدرنیزکاملاً مشخص بود که به زورخنده شو رومهارکرده.
پویا گفت: مگه خودتون نگفتید نشون بده منم دارم همین کارومی کنم دیگه! پدرگفت: پسرجون من گفتم ضرب پات رونشون بده.پویا گفت: ازقضا منم داشتم همین کارومی کردم.تازه فکرکنم شکسته.بدبختی اینه که یه جايي ام هست که نمیشه گچ گرفت! درست انتهای رونمه.
پدرگفت: توکه زن می خوای بازبون خوش بگوچرا دیگه فیلم بازی می کنی.
پویاگفت: راست می گین پدر؟ حالا چه کسی روبرام درنظرگرفتید؟ پدراشاره ای به قسمتی که ما دخترها نشسته بودیم کرد وگفت: ایناها زیباترازاین دخترها کجا میتونی پیدا کنی؟
پویا نگاه موشکافی به تک تک دخترها کرد وگفت: خب عیبش همینه دیگه, من توانتخاب اینها موندم هرخوشگلی روکه جدا کنم می بینم اون یکی خوشگلتره! وبعد ازاینکه کمی فکرکرد گفت: اصلاً چطوره برای اولیش قرعه کشی کنیم! پدرکه حسابی جا خورده بود گفت: برای اولیش؟ مگه قراره جنابعالی چند تا زن بگیری؟ پویا که خیلی خونسرد بود گفت: ازقدیم گفتن خدا یکی,مرد یکی,زن یکی یکی... دیگه کسی خنده شومخفی نمی کرد که پدرپارسا رو که دراتاق دیگه ای بود صدا کرد وگفت: پارسا جان عموبیا این پسرروببراون اتاق ویه نگاهی به پاش بنداز,ضمنا ًسرش روهم اگه یه معاینه کنی ضررنداره فکرمی کنم به جایی اصابت کرده باشه !
پارسا هم با لبخندی دست پویا روگرفت ودربلند شدن کمک کرد وبه سوی پله ها حرکت کرد .
اگه پارسا پویا روبا خودش نمی برد این بحث تا دیروقت ادامه پیدا می کرد ولی هنگامی که پویا به سالن برگشت ازدخترها پوزش خواست وگفت که قصد جسارت نداشته وچون همگی به اخلاقش آشنایی داشتن هیچ کس به دل نگرفته بود.خاله مهمونها روبه سرمیزغذا دعوت کرد.
هنگام صرف شام پارسا کنارمن نشسته بود ومن هم ازاین موضوع احساس رضایت می کردم.هنگام کشیدن غذا آروم گفت: هرموقع بس شد بگو.
مقداری که کشید گفتم: کافیه ممنون.برای خودش هم کشید ودرحین صرف غذا گفت: مثل اینکه حالت خوب شده؟ دیگه حالت تهاجمی نداری! بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم: باشه هرچه قدرکه دوست داری سربه سرم بذارم وآزارم بده.
پارسا : ولی من چنین قصدی نداشتم.
با دلخوری گفتم: با این رفتارت بهم حق بده که اینطورباشم ضمناً بابت شام ممنون دیگه اشتها ندارم.
تا خواستم ازجام بلند بشم دستم رواززیرمیزدردستش گرفت ومانع شد وگفت:باورکن شوخی کردم،توخيلي حساسی وبعد ازلبخند گرمی گفت: حالا غذات روبخور.
تمام غذام روبدون اینکه بجوم فرودادم و زودترازبقیه ازسرمیزبرخاستم وداخل سالن پذیرایی شدم وخودم رومشغول تماشای تلوزیون نشون دادم درصورتی که کوچکترین توجهی به اون نداشت.
اون شب هنگام خداحافظی پارسا بلوزودامنی روکه برام خریده بود به دستم داد ومن بعد ازتشکرگرفتم وسوارشدم ...
وقتی به منزل رسیدیم پدرومادرکه وارد خونه شدن پویا بسته ای روکه پارسا داده بود به من داد وگفت: بیا این مال توئه پارسا ازم خواست وقتی که رسیدیم خونه بهت بدمش.
زبونم بند اومده بود ونمی دونستم چی باید بگم.یاد حرفش افتادم که غیرمستقیم بهم فهمونده بود زود قضاوت نکنم . تصمیم گرفتم دراولین فرصت ازاوتشکروقدردانی کنم ولی سردرنمی اوردم که چرااون شب که به منزلمون اومده بود سوغاتیموبهم نداد.
بسته روبرداشتم وبه اتاقم رفتم وبازش کردم داخلش یه عروسک پرنسس بزرگ و زیبایی با تاج وچترآفتابگیری دردستش بود.انقدرازدیدنش خوشحال شده بودم که اگه دیروقت نبود با اوتماس می گرفتم.به اتاق پویا رفتم .مشغول تعویض لباس بود وبااون شدتی که پریدم تواتاقش ، پرید هوا ودستشوگذاشت روی قلبش وگفت :
آخه این چه طرزواردشدنه؟قلم ریخت دختر.آخه شاید من الان هیچی تنم نبود،این چه وضعیه.
باخنده دستش روگرفتم وبه اتاقم کشیدم وعروسک رونشونش دادم.
عروسکوگرفت توی دستش اونم مثل من تحسین کرد وگفت: فعلاً بذارتوی جعبه اش تا بعدا ًبگم چکارش کنی.بعدش به سمت درراه افتاد ودستگیره ی دروگرفت توی دستش وگفت : نه!خودمونیم توخجالت نکشیدی درنزده اومدی توی اتاقم؟!!!
درحالیکه می خندیدم گفتم : خب حالا،خوبه که لباس تنت بود وانقدرغربتی بازی درمیاری!
برگشت چند قدم به سمتم اومد وگفت : د نه د ! داشتم درمیاوردم که توپریدی توی اتاق.
-حالا درمیوردی مگه چی میشد؟ توکه همیشه توی استخرمشغول شنا کردنی.
پویا: همینه دیگه ، درک نداری ! اینبارمی خواستم کامل درآرم!!!
درحالی که به طرف درهلش می دادم ومیخندیدم
گفتم : ازاین به بعد اگه خواستی کامل دربیاری دراتاقتو قفل کن لطفا"!
پویا : همین کارم می کنم . آدم تواین خونه امنیت نداره.اصلا" ازکجا معلوم ازتوی سوراخ کلید دید نمی زنی منو؟! هیچ بعید نیست !!
اینبارخودشم خندش گرفت وبالاخره بعد ازکلی سروکله زدن رفت ومنم رفتم سراغ پرنسس خوشگلم.عجیبه که یادش مونده بود من ازبچگی عاشق عروسک بودم.
******
روزای دیگه به دید وبازدید اقوام دورگذشت که من جزیکی دوتا درهیچ کدوم شرکت نکردم.ازکودکی به یاد دارم که روزسیزده بدربه منزل ما اختصاص داره وبرخلاف دیگران که به طبیعت پناه می برن ما توی خونه می مونیم.
بالاخره سیزدهم عید فرارسید.صبح ازخواب بیدارشدم وپنجرۀ اتاقموبازکردم . هوا فوق العاده عالی ودلچسب بود .بعد ازخوردن صبحونه با پویا به مادرکمک کردیم .
به اتاقم برگشتم ویه دوش گرفتم وموهاموخشک کردم .
یه بلوزآستین سه ربع آبی نفتی پوشیدم.جنس خیلی لطیفی داشت.نه نازک بود ونه خیلی ضخیم.سرآستین وپایینش یه لبه ی پهن کرم بازری دوزیهای طلایی رنگ داشت وسرشونه ی چپش ازیقه تا روی بازوبازبود وبجای بند یه زنجیرظریف داشت که به پوست سفیدم خیلی جلوه می داد.یه جین سورمه ای لوله تفنگی هم پوشیدم که کشیدگی پاهام به نمایش گذاشته بود.یه جفت صندل لاانگشتی کرم رنگ هم به پام کردم ولاک براق که سایه ای ازآبی ملایم داشت زدم.چون اصلا" ازلاک پررنگ خوشم نمیومد وتوی ذوق میزد وهمه ی لاکهام ملایم وشیشه ای بود.موهامم بازگذاشتم وجلوشوفرق کج بازکردم وبایه سنجاق خوشگل طلایی جمع کردم یک طرف صورتم.جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم.به نظرم همه چیزعالی بود وراضی بودم.رنگ آبی لباسم با چشمهای خاکستری وموهای پرکلاغیم هارمونی قشنگی بوجودآرده بود.
رفتم دم اتاق پویا وبدون اینکه دربزنم دروبازکردم ورفتم داخل که دادش رفت هوا .
ازحموم اومده بیرون وداشت باموهاش کلنجارمی رفت.رتاوارد اتاق شدم دادش رفت هوا
باااااااااااااااباااااااااااا آخه مگه این اتاق صاحاب نداره سرتومیندازی میای تو؟
بی اختیارزدم زیرخنده .
گفت : انگارتا تولخت منونبینی ول کن نیستی !!!
داشت غرمیزد که یکدفعه ساکت شد وگفت : به به چه خوشگل شدی امشب.
ذوق زده گفتم : راست میگی ؟ لباسم بهم میاد؟
لبخند مرموزی زد وگفت : به چشم میای !!!!
باتعجب گفتم : به چشم کی ؟!
دوباره همون لبخندوزد وبدون اینکه حرف بزنه با لبخندبرگشت سمت آینه.
نزدیک ظهرسروکلۀ مهمونا یکی یکی پیدا شد وهرکدوم که داخل می شدن ازترافیک شکایت می کردن.خانوادۀ دایی که وارد شدن ساحل با اونا نبود وقتی اززندایی دلیلش روپرسیدم گفت که ساحل دیشب ازرفتن به منزل دوست دایی امتناع کرد وما هم برای اینکه تنها نباشه بردیمش گذاشتیم پیش درسا وشب رواونجا موند و امروزبا اونا میاد.
بدون اینکه دلیلش روبدونم دوباره اخمام رفت توهم.
نیم ساعت بعد عمووخاله اومدن ولی ازدرسا وساحل خبری نبود.اعصابم حسابی به هم ریخته بود ودائم به ساعت نگاه می کردم بالاخره بعد ازیکساعت سروکله شون پیدا شد هرسه شاد وسرحال بودن.
ازدرسا وساحل به گرمی استقبال کردم . نباید حساسیت نشون می دادم.
چشمم به پارسا افتاد با شلواروتیشرت مشکی که یه آرم کم رنگ روی سینه ی چپش داشت حسابی نفس برشده بود.برای یک لحظه ماتم برده بود ولی سریع به خودم اومدم وبا اخم فقط گفتم سلام خوش اومدید !
وقتی نشستن برای آوردن چای وارد آشپزخونه شدم سینی چای روجلوی مهمونها گرفتم بعد ازاینکه به رامبد که کنارپارسا نشسته بود تعارف کردم خطاب به پویا گفتم که ازبقیه اوپذیرایی کنه.
باچشمانی بهت زده وکمی هم عصبی منونگاه می کرد ولی بدون اینکه کوچکترین عکس العملی نشون بدم رفتم کناردرسا نشستم وپرسیدم چرا دیراومدن که گفت:ساحل کمی کسالت داشت وازپارسا خواست که اونوبه هواخوری ببره این بود که دیرشد.
نمی دونم چرا دلم گرفت.تصمیم گرفتم تا جایی که امکان داره ازاودوری کنم وزیاد دمخورنشم.هربارموقع پذیرایی نوبت به اونکه می رسید به کس دیگه ای واگذارمی کردم واین رفتارم بیشترناراحتش می کرد ولی کاملاً خونسردی خود روحفظ کرده بود وکوچکترین عکس العملی نشون نمی داد فقط چشمهای خماروزیباش حکایت ازدلخوری داشت.
یک ساعتی گذشته بود که به پیشنهاد پدرهمگی به حیاط رفتن من آخرین نفری بودم که توی سالن بودم هنگامی که قصد داشتم ازدرخارج بشم متوجه شدم روی مبل نشسته وبه تلوزیون خیره شده ولی مشخص بود که حواسش جای دیگه ایه.می خواستم صداش کنم ولی دودل بودم بالاخره دل روبه دریا زدم وگفتم: شما تشریف نمیارید؟
ازرسمی حرف زدنم یکه ای خورد ومثل کسی که ازخواب بیدارشده باشه پوزخندی زد وگفت:اونهایی که باید تشریف بیارن شرفیاب شدن شما بهتره بیشترازاین منتظرشون نذارید !
برای تلافی گفتم: البته بهتره شما هم بعضیا رومنتظرنذارید خداروخوش نمیاد بیشترازاین درانتظاربمونن.
دست به سینه شد تکیه داد به پشتی مبل وچشماشو تنگ کرد وبعد ازمکثی نسبتاً طولانی گفت: ای کاش منوبه این بعضیا معرفی می کردی که حداقل بفهمم درمورد چه کسی مؤاخذه می شم.
ابروهاموبالا انداختم وگفتم: گاهی اوقات خود روبه نفهمی زدن بهترین را فراره.
یکدفعه ازروی مبل بلند شد خیزبرداشت وبه طرفم اومد.انقدرسریع اینکاروکرد که ناخوداگاه یکقدم ه عقب برداشتم . زل زدتوچشمام وگفت : پروا دلیل اینکارا چیه ؟ باورکن همش فکرمی کنم مرتکب یه خطایی شدم که خودم خبرندارم ! حداقل تو. من سخت ترین جراحیاروبه سهولت انجام میدم وازمخفی ترین بیماریها براحتی سردرمیارم ولی توی فورمول اخلاق توگیرکردم !
لبخند پر نازی زدم وگفتم : درعوض دل بعضیاروخوب فهمیدی چطوری باید به دست بیاری!
همونطورکه به چشمام زل زده بود کمی نزدیکترشد وسرانگشتاشوآروم روی بازوی برهنه م کشید وگفت : شایدم برعکس؟
درحالیکه ازتماس دستش مثل کوره می سوختم ونفسم به شماره افتاده بود به سختی گفتم : منظورت چیه ؟
لبخند موذیانه ای زد وگفت : شاید بعضیا تونستن دل منوبه دست بیارن !!!
نفسم به شماره افتاد واحساس خفگی کردم دیگه منتظرنشدم وبه سرعت ازپله ها بالارفتم واوهمچنان به رفتن من چشم دوخته بود.
وارد اتاقم شدم ودرو پشت سرم بستم وروی تخت افتادم وبه اشکهای بی امانم اجازۀ خروج دادم همه جا به نظرم سیاه وتاربود ای کاش مجبورنبودم ازاون اتاق بیرون بیام ولی با صدای مادرآبی به دست وصورتم زدم وبه جمع دیگران پیوستم.نباید اجازه می دادم پی به ناراحتیم ببره. علی رقم میل باطنی با بچه ها شروع به تاب بازی کردم.خوشبختانه کسی متوجه احوال دگرگونم نشد
دمدمای عصرباد وخاک بلند شد. هوای خراب همه روبه داخل فراری داد.
بعد ازصرف یک چای داغ بچه ها ازپویا تقاضا کردن که اونها روبا صدای گرمش مهمون کنه.پویا هم به اتافش رفت وبا گیتارش برگشت.ابتدا دستی به کوکش زد وسپس شروع به نواختن کرد.پنجه های هنرمندش بی وقفه روی سیم ها به رقص دراومد وشروع به خوندن کرد:
اگرسودای عشق اینست من دیوانه خواهم شد
چه جای آشنا؟ کزخویش هم بیگانه خواهم شد
دمیدی یک فسون وزدست بردی صبروهوش من
خدا راترک افسون کن که من افسانه خواهم شد
غم عشق ترا چون گنج دردل کرده ام پنهان
باین گنج نهانی ساکن ویرانه خواهم شد
همه درحس فرورفته بودن وازهیچ کس صدایی درنمی اومد برای لحظه ای نگاهم با چشمهای پارسا تلاقی کرد ولی سریع روموبرگردندم.
پویا همچنان می خوند:
شبی ازروی آتشناک, مجلس رابرافروزی
توشمع جمع خواهی گشت و من پروانه خواهم شد
مرا کنج صلاح وخرقه ی تقوی نمی زیبند
گریبان چاک ورسوا جانب میخانه خواهم شد
هوای بارونی بیرون وآتشی که ازشومینه برمی خواست وسکوتی که برهمه حکمروایی میکرد وازهمه مهمترصدای گرم وگوشنوازپویا محیط شاعرانه ای به وجود آورده بود مثل این بود که همه درخلسه ای شیرین فرورفتن
بدون آن لب میگون,مجو پیمان زهد ازمن
سرپیمان ندارم ,برسرپیمانه خواهم شد
من نه آن رندم که ازمستی شوم بی خود
اگربی خود شوم,زان نرگس مستانه خواهم شد .......
با تموم شدن آهنگ همگی تشویق جانانه ای کردن پویا گفت:تشویق خشک وخالی به درد نمی خوره ازقدیم گفتن"بی مایه فتیره"! همه
زدن زیرخنده وخاله گفت: خب بگوما باید بهت چی بدیم که توراضی بشی؟ پویا
گفت: چیززیادی نمی خوام درواقع همگی نفری یه ماچ بدین من راضیم والبته
اگرمخالفتی ندارید اول ازدخترها شروع کنم. بعد
ازگفتن این حرف ازجاش بلند شد وتا خواست به سمت جایی که بچه ها نشسته بودن
بره ، دایی با خنده دست پویا روگرفت وگفت :دایی جون این کارها توی جمع
خوبیت نداره! پویا هم بلافاصله نشست سرجایش وپاسخ داد: بله شما درست می گید
اصلاً حواسم نبود.ومجدداً روبه دخترها کرد وگفت: باشه سریه فرصت دیگه که
یه جا تنها گیرتون بیارم، اتفاقاً بهترم هست! دوباره همه خندیدن درسا که می خندید گفت: پویا واقعاً که . آدم دیگه می ترسه تنهایی بیاد خونتون. صدای شلیک خنده به هوا برخاست که پویا جدی شد وگفت: ببینم شماها تا حالا ازمن رفتارزننده ای دیدین یا خدای نکرده خطایی مرتکب شدم؟ رفتارجدی
پویا جوسنگینی به وجود اورد وهمه به نوعی ازاودلجویی کردن وگفتن که تا
حالا هیچ خطایی ازاوندیدن که پویا اخماشوازهم بازکرد وبا خندۀ موزیانه ای
گفت: ولی اگه خدا بخواد ازاین به بعد می بینید!! لحظه ای سکوت شد,یک دفعه قهقۀ خنده فضا روپرکرد. همه به اخلاق پویا واقف بودن وهمونطورکه خودش گفت کوچکترین خطایی ازاوسرنزده بود ودردل تک تک افراد فامیل برای خود جا بازکرده بود. پدرکه می خندید روبه پویا کرد وگفت : اصلا" من نمی دونم توبا این چشم چرونی ای به کی رفتی؟! پویا زل زد به صورت پدروگفت : معلومه به شما !!! همه خندیدن پدرگفت: من اگه مثل توبودم که مادرت یک روزم منو نگه نمی داشت ! پویا : خب معلومه، برای اینه که مادرازشما چیزی ندیده ! درواقع شما زیرزیرکی شیطونی می کنید ! پدر: حالا ببین می تونی یه کاری کنی مادرت ازم طلاق بگیره . پویا : آخه پدرمن حقیقت تلخه . پدر : اگه راست میگی بگو چیکارکردم ؟ پویا : بگم ؟ خودتون گفتینا بعد نگین چرا گفتیا ؟ پدر : بگو نه بگودیگه. حالا
پویا وپدربا هم بگومگومی کردن وبقیه هم می خندیدن.دیگه همه
گوشاشونوتیزکرده بودن ومنتظربودن پویا به حرف بیاد وپویا هم گلویی صاف کرد
وشروع به حرف زدن کرد : سه چهارسال پیش که با
پدروعموسه تایی رفته بودم آلمان برای واردکردن دستگاههای کارخونه.روزآخرکه
کارامون تموم شده بود گفتیم بریم یه گشت وگذاری کنیم.جاتون خالی رفتیم قایق
سواری.ازاین قایقها که شبیه اتوبوسه یه چیزی تومایه های کرجیه. خلاصه ما داشتیم روی آب سیاحت می کردیم. یه آن گرمم شد رفتم لب قایق وایسادم وتی شرتمودراوردم.پدراومد سراغم وگفت : یه دفعه لخت شو! آقا
منم ازخدا خواسته تا اینوشنیدم دست بردم به کمرشلوار،تااومدم تومبونمو
بکشم پایین یه دفعه یکی زاااااااااارت زد پس گردنم.برگشتم عقب دیدم
پدره.گفتم برای چی می زنی پدرمن آخه ؟ بااخم گفت : پسرتوخجالت نمی کشی جلوی این همه زن ودختروناموس مردم لخت میشی؟!! یه نگاهی کردم به قایق، تقریبا" پنجاه نفری می شدن.گفتم : این ناموسای مردم که هیچکدوم شلوارتنشون نیست.به من گیرمیدین؟! جاتون
خالی همین موقع یه قایق موتوری پرازدخترای هلواومد با سرعت ازبغل قایق ما
رد بشه که پرش گرفت به پرقایق ما وآقاچشمتون روزبد نبینه یه دفعه توآب چپ
کرد. یکیشون دستشو به لبه ی قایق چپ شده گرفته بود وجیغای بنفشی می کشید که بیا وببین. اومدم بپرم توی آب که پدریقه مو ازپشت گرفت وگفت : تولازم نکرده بری نجاتش بدی!! گفتم: برای چی ؟! بابا ناموس مردم داره خفه میشه. آقا ازمااصراروازپدرانکاریه دفعه تا به خودم بیام پدرشیرجه زد توآب. حالا پویا داره ایناروباآب وتاب تعریف می کنه وهمه ازخنده ریسه رفتن وپدرم به سختی جلوی خودشوگرفته بود وزل زده بودبه پویا. پادامه داد : خلاصه پدرعین سوپرمن هلورونجات داد وچند نفردیگه ام بقیه شونو. اومد لب قایق ومنم دستمو درازکردم گفتم : پدربدش به من . دیدم این همینجوری زل زده به من ودستشولب قایق گرفته وبروبرنگاه می کنه. گفتم : بده دیگه . پدرگفت : لازم نکرده توبغلش می کنی!!! خنده ها هی شدیدترمی شد. گفتم: خودتونم که بغلش کردید ! گفت : من به منظوری بغلش نکردم. گفتم : ازکجا بدونم ؟ درهمین موقع پدرروبه پویا گفت : بچه کم خالی ببند.ایناهاش این عموت شاهده . بعد روبه عمو گفت : فریبرزتویه چیزی بگو. تا عموخواست حرف بزنه پویا گفت: اینو! عموکه داشت به یه هلوی دیگه نفس مصنوعی میداد. شلیک خنده رفت روهوا. پویا خیلی جدی وریلکس مشغول توضیح دادن بود گفت : رفتم دیدم عمو دختره روخوابونده روزمین وهی داره تودهنش فوت می کنه. گفتم : عموبسه ناموس مردموکشتی ولش کن!!! گفت : نه کارازمحکم کاری عیب نمی کنه بذاریه فوت دیگه بکنم. گفتم : حالا نمی شه این فوت آخرومن بکنم؟! جواب داد نه توبلد نیستی! گفتم حالا مگه شما بلدی؟ درهمین موقع عمویه نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت وگفت : پس چی که بلدم،ناسلامتی پسرم دکتره ها !! گفتم
: چه ربطی داره؟ شده حکایت اون یاروئه که ازش مصاحبه می کنن می پرسن آقا
شغل شما چیه ؟ میگه راستیشوبیخوای من دوکون دارم ! یاروهمچین گفت دوکون
دارم حالاانگاربقیه یه کون دارن.خلاصه میگه آما دامادم قاضیه ! مجریه میگه :
به به آفرین . حالا توکدوم شعبه ء دادگستری هستن ؟ یارومیگه.من شوبّ موبّ
نّمی شوناسم فگط اینی می دونم چه سّرّ کوچا کپسول قازپرمی کنه !!! فقط صدای خنده بود که خونه روبرداشته بود. آقا
خلاصه برگشتم دیدم پدرهنوزتوی آبه وهلورم بغل کرده ول نمی کنه ! دستموبه
آسمون بردم وگفتم : خدایا ازدست این دوتا برادرچه خاکی توسرم بریزم الانه
که خون دوتا هلو بیفته گردنمون.پدرکه داشت توی آب اون ناموس طفل معصوموخفه
می کرد . اونم ازعمو دیگه تقریبا" خوابیده بود رودختره وهی فرت وفرت فوتش
می کرد ودختره دیگه ریه هاش اززیادی اکسیژن درحال انفجاربود وهمینطوردست
وپا میزد. دیگه دیدم اینطوری نمی شه.دست دختره
روگرفتم ازآب بکشم بیرون .حالا سرموگرفتم بالا ودارم همینطورزورمیزنم دیدم
هرکاری می کنم تکون نمی خوره.باخودم گفتم خدایا این بهش نمی خوره
انقدرسنگین باشه.کله مو گرفتم پایین نگاه کردم دیدم پدرسفت بغلش کرده.گفتم
پدرجون آخه من زورم نمی رسه شما دوتاروباهم بکشم بیرون ! خب ولش کن کمرم
گرفت. خلاصه با هربدبختی بود اون هلوها روازدست این دوتا داداش نجات دادیم. دیگه
ازخنده همه ولوشده بودن.عموخودش ازهمه بلندترمی خندید.فربد پسرکوچکترعمه
که توشیطنت دست کمی ازپویا نداشت،روی زمین دوزانونشسته بود وبا مشت می
کوبید روی زمین.به پارسا نگاه کردم . سرشوبه پشتی مبل تکیه داده بود
ودستاشوگذاشته بودروی صورتشوباشدت می خندید.دلم غنج رفت وقتی تواین حالت
دیدمش! خاله که ازخنده داشت اشکاشوپاک می کرد به عموگفت : خوبه مااین بچه روبا شما فرستادیم.اگه نبود معلوم نبود چکارا که نمی کردید!!! پدرروبه خاله گفت : بابا این شیطونه به حرفش گوش نکنید.البته بودا ولی این پیازداغشوزیاد می کنه ! بعد روبه پویا گفت : چراخوتونمی گی ؟؟؟!!!! پویا : من کاری نکردم.عین کف دست زلالم. پدر: نذاربگما ؟! پویا : اگه چیزیه بگید . پدر
: یادته رفته بودیم لب دریا چهارتا دخترنشسته بودن خودتوزدی به اون راه که
یعنی نمی بینیشون وتا رسیدی بهشون الکی خوتوزدی به حواس پرتی وانداختی
خودتو روی یکیشون ... پویا پرید وسط حرف پدروگفت : کدوم یکیشون ؟ همونکه موهاش مشکی بود ؟ پدر : نه بابا اونکه مایوزرد پوشیده بود ! پویا : مایوزرده که بااون دوتا زن چاقا بود . پدر : اون زن چاقا که بااون دخترموطلاییه بود ! عموازاونطرف گفت : اون مو طلاییه که مایوش سفید بود !!! پدرگفت : حالا هرچی ! یادت رفته خودتوانداخته بودی روشون.اونام همچین این پدرسوخته روبغل کرده بودن حالا مگه ولش می کردن ؟ عموروبه پدرگفت : ازبس که زبون بازه . راستی اون دختره روبگو.... پدرسریع یه سرفه ی مصلحتی کرد وبا چشم به عمواشاره کرد با این حرکت دیگه رسما" همه درحال غش بودن.. اون
شب به همگی خوش گذشت شنیدم که پارسا فردا اولین روزکارش روآغازمی کنه .
دیگه تاآخرشب با هم برخورد نداشتیم.هنگام خداحافظی اوبود که منونادیده گرفت
وزودترازبقیه ازدرخارج شد ومنم بدون اینکه فکرم روخراب کنم به اتاقم رفتم
وبه علت خستگی زیاد خیلی زود به خواب فرورفتم. ************ صبح
با سختی ازخواب بیدارشدم.مدت طولانی روکه درمرخصی بودم حسابی تنبلم کرده
بود ولی بالاخره باهرجون کندنی بود ازرختخواب جدا شدم وسریع دوش گرفتم وبعد
ازخوردن صبحانۀ مفصلی سواراتومبیل پویا شدم وتا رسیدن به مقصد چرت
زدم.وقتی رسیدیم پویا آروم تکونم داد وگفت:خانم پاشورسیدیم. چشماموبازکردم دیدم داره به بدنش کش وقوس میده . گفتم : توهم خسته ای نه؟ پویا : خسته که آره ولی این چرت یه ربعی حالمو جا آورد. -مگه ما الان نرسیدیم ؟! پویا : آره چطورمگه ؟ -اگه تازه رسیدیم پس تو کی چرت زدی؟! نگاهی به صورتم کرد و گفت : توی راه که داشتیم میومدیم اینجا . -مگه رانندگی نمی کردی ؟! پویا : خب چرا ! هم رانندگی کردم هم چرت زدم !!! با چشمای گرد شده بهش زل زده بودم وپلک نمی زدم .با حرص درماشینوبستم وگفتم : واقعا" که پویا.تودیگه کی هستی؟لطفا" رفتنی احتیاط کن. بوق کوتاهی زد ورفت... خیلی عجیبه ! تأثیراین خواب بیست دقیقه ای بیشترازیک شب طولانی بود! به محض وارد شدن داخل حیاط با دکترشایان برخورد کردم. مثل
همیشه شیک واتوکشیده وآراسته بود. ابتدا خواستم به روی خودم نیارم ولی با
شنیدن صداش که صبح به خیرگفت دیگه نتونستم فرارکنم واین ازادب به دوربود
به ناچارایستادم وپاسخش رودادم که گفت: سال نوتون مبارک. -ممنون همچنین شما شایان : خیلی متشکرم؛تعطیلات خوش گذشت؟ سرم راتکان دادم وگفتم: جای شما خالی بد نبود. نگاه موشکافی کرد وگفت:البته جای من که خیلی خالی بوده,کاش میشد درخدمتتون بودم. ازحرفی
که زده بودم پشیمون شدم ولی خود او می دونست که سخنم فقط جنبۀ تعارف داره
ونه بیشتر، برای اینکه بیشترازاین چیزی نگه گفتم: فعلاً با اجازه. لبخندی زد وگفت: خواهش می کنم اجازۀ ما هم دست شماست! سریع ازکنارش عبورکردم وبرای اینکه مجبورنشم توی آسانسوروجودش روتحمل کنم چهارطبقه روازطریق پله ها طی کردم. نمی دونم چرا ازنگاهاش معذب می شدم واصلا" احساس راحتی نمی کردم. به
بخش که رسیدم نفسم به شماره افتاده بود....با دیدن لیلا با خوشحالی به
سمتش رفتم وهمدیگرودرآغوش کشیدیم که با تعجب گفت: پروا توچراازپله ها
اومدی,مگه آسانسورخراب بود؟ گفتم: نه برای نجات
ازشرّیه مزاحم ناچارشدم...حیرتزده پرسید:منظورت ازمزاحم چه کسیه؟ گفتم: می
خواستی کی باشه,خب معلومه دکتراردلان شایان. خندۀ
بلندی کرد وگفت: ای کاش همۀ مزاحمها مثل اون بودن بعدشم بیچاره چیکارکنه
گناه نکرده که عاشقت شده ضمناً توشوهربهترازاون ازکجا می خوای گیر بیاری؟!
گفتم: خواهش می کنم بیخودی شلوغش نکن خودت می دونی که من فعلاً تصمیم
ازدواج ندارم پس بهتره دیگه چیزی نگی. سپس با گفتن تعطیلات چطوربود مسیرحرف روتغییردادم. داخل
رختکن شدم وبعد ازتعویض لباس وارد بخش شدم وسری به بیمارها زدم وبرنامه ی
بیمارهای جدید رومرورکردم.دراتاق 94 چشمم به دخترجوانی افتاد که ازپنجره به
آسمون خیره شده بود کنارتختش رفتم وگفتم: سلام,ببینم توباید تازه توی
بیمارستان بستری شده باشی چون چهره ت برام تازگی داره آخه من مدتی تومرخصی
به سرمیبردم به همین علت یادم نمیاد قبلاً دیده باشمت. به
انتظارپاسخ ایستادم ولی اوحتی نیم نگاهی هم به من ننداخت.وقتی دیدم
انتظارفایده ای نداره دوباره پرسیدم: بیماریت چیه؟ برای چی کارت به اینجا
کشیده؟ بازهم پاسخی نداد فکرکردم اصلاً متوجه حضورمن نشده به همین جهت تختش
رو دورزدم وبه سمت پنجره یعنی جهتی روکه نگاه می کرد رفتم وبه صورتش نگاه
کردم که ناگهان درجا خشکم زد.نیمۀ راست صورتش به شکل عجیبی دراومده بود چشم
راست نیمه بازوگوشه اش افتاده بود.حالت صورتش کمی رعب انگیز بود ولی قسمت
چپ صورت که سالم بود اززیبایی دلنشینی حکایت می کرد.متوجه حیرتم شد وبا
گوشۀ چپ دهان زهرخندی تحویلم داد که حسابی یکه خوردم,کمی هم ترسیدم! فهمیدم
عدم حضورم خوشحالترش می کنه به همین خاطرازاتاق بیرون رفتم که جلوی دربه
خانمی برخورد کردم که قصد داشت داخل اتاق بشه. وقتی چشمش به
من افتاد سلام کرد ومن هم بعد ازپاسخ پرسیدم: شما ظاهراً
باید همراه بیماراین اتاق باشید اینطورنیست؟ گفت: بله من مادرشم. گفتم:
علت بستری شدن دخترتون چیه؟ آهی ازته دل کشید وگفت: چه عرض کنم.راستش
دخترمن ازاول این شکلی نبود اون اززیبایی زبونزد خاص وعام بود باورکنید
خانم پرستاردخترم روچشم زدن. کنجکاویم حسابی تحریک شده بود گفتم: خب دلیل اینکه به این روزافتاده چیه؟ غم پرحسرتی روی صورتش سایه انداخت و گفت:
ماجرا دوسال پیش اتفاق افتاد اون زمان میترا دانشجوبود درسش هم خیلی خوب
بود خواستگارهای زیادی هم داشت , با این که ما وضع مالی متوسطی داشتیم "آخه
همسرمن کارمند یک شرکت خصوصیه درآمدشم شکرخدا بد نیست ولی هرطوری که بوده
نذاشته ما سختی بکشیم ازداردنیا هم همین یه دختروداریم دوتا بچۀ دیگه ام
مرده به دنیا اومدن اینم با نذرونیاززنده موند" آره داشتم می گفتم میترا
فقط به فکردرس بود وبس . اصلاً توفکرازدواج نبود تا اینکه سروکلۀ سیاوش
پیدا شد. یکی ازهمکلاسیهاش بود خیلی دنبال میترا بود وبالاخره بعد ازسماجتی
که به خرج داد دل دخترم روبه دست آورد. البته پسرخوبی بود پدرش یکی
ازسرمایه دارهای تهران بود که حساب وکتاب مالش خارج ازگنجایش بود ازهمون
اول هم سازمخالف کوک کرد ووقتی حریف سیاوش نشد گفت که ازارث محرومش میکنه
وسیاوش هم پشت پا به همۀ اون زرق وبرق زد وبا میترا نامزد کرد وقرارشد وقتی
درس جفتشون تموم شد ازدواج کنن. همه چیزخوب وعالی
پیش می رفت تا اون روزشومی که این اتنفاق افتاد...اون روزهردوداشتن
ازدانشگاه میومدن خونه سیاوش هم قراربود میترا روبرسونه وبره،سرکوچه که
میترا پیاده میشه یه ماشین معلوم نیست ازکجا سبزمیشه ومیزنه به دخترم
وفرارمی کنه وسیاوش هم که دستپاچه شده بود مسافتی روبه دنبال ماشین میدوه
ولی کاری ازپیش نمی بره وبرمیگرده ومیتراروکه بیهوش شده بود به بیمارستان
می رسونه ودکترها بعد ازعکس وآزمایش علت بیهوشی روبرخورد شدید سربا زمین
درنتیجه ترک خوردن قسمتی ازجمجمه تشخیص میدن وبلافاصله تیم پزشکی تشکیل
میشه وجراحی میکنن. ظاهراً همه چیز خوب پیش میرفته ولی بعد ازبه هوش اومدن
متوجه میشن که سمت راست بدن فلج شده و... مادرمیترا
به اینجای سرگذشت تلخ دخترش که رسید دیگه گریه امانش نداد حال وروزخودم هم
بهترازاونبود گفتم: خب پس الان برای چه چیزدوباره بستری کردینش؟ با آهی که حکایت ازغم سنگین درونش داشت گفت: هرچند وقت یکباربستریش می کنن ویه سرس معایناتی ازش می کنن. گفتم: نامزدش چی شد ؟الان کجاست؟ صورتش
روهاله ای ازغم پوشوند وگفت: تا وقتی که دکترها جواب نکرده بودن خوب بود
ولی بعدش پدرش گفته بود چطوری میتونی یک عمربا یه زن علیل زندگی کنی؟!
اینقدرزیرگوش سیاوش خوند که راضیش کرد طلاق دخترم روداد وبه خارج فرستاد
وما موندیم واین مصیبت. دومرتبه زد زیرگریه گفتم:
متأسفم که ناراحتتون کردم.کمی آرام شد وگفت: نه دخترم اتفاقاً یه کمی سبک
شدم،میدونی چیه گاهی فکرمیکنم اگه آدمیزاد چیزی روکه خدا صلاح نمی دونه بهش
بده,به زوربگیره حتماً یه جوری چوبش رو می خوره.آدم همیشه باید راضی به
رضای خدا باشه. با شنیدن صدای میترا معذرت خواهی کرد وداخل اتاق رفت.بدون اینکه سیاوشودیده باشم ازش متنفرشدم. بعد
ازسرکشی به بقیۀ بیمارها رفتم پیش لیلا.وقتی چهره م رودرهم دید گفت:چیه
پروا اتفاقی افتاده؟ به طورمختصرجریان روبراش تعریف کردم که گفت: راستش
روبخوای من هم دفعۀ اول که دیدمش یه کم ترسیدم،نتیجه میگیریم هیچ نعمتی
بالاترازسلامتی نیست واگه الان تمام ثروتهای دنیا روبه میترا بدن اون ترجیح
میده اون چیزیم که داره بده درعوض سلامتیش روبه دست بیاره. اون روزتا آخرشب لحظه ای ازفکرمیترا بیرون نیومدم.دختری که یک زمانی شاگرد ممتازبوده حالا قادرنیست حتی بشینه واقعاً ناراحت کنند ست. درروزهای
آتی هرچقدرسعی کردم نتونستم با اوارتباط برقرارکنم.دوهفته ازپایان تعطیلات
می گذشت که یک روزاسمم روپیج کردن وبه اتاق رئیس بیمارستان احضارشدم
دربلندگومرتب می گفت"خانم پرستارکاویان به اتاق رئیس بیمارستان:" سریع
خودم رورسوندم پایین وبعد ازکشیدن چند نفس عمیق چند ضربۀ آروم به درزدم
وصدای دکترباختررئیس بیمارستان روشنیدم که گفت: بفرمائید داخل. درروبازکردم ووارد شدم وگفتم معذرت می خوام با بنده امری بو... با دیدن شخصی که روبروی دکترروی مبل نشسته بود برجا میخکوب شدم ! دکترگفت:
خانم من ازشما گله دارم.سعی کردم برخود مسلط شوم وگفتم: به چه دلیل خطایی
ازمن سرزده؟ گفت: چه خطایی بالاترازاینکه دکترکاویان ازاقوام نزدیکتون بوده
وشما به ما کم لطفی کردید وما روبی اطلاع گذاشتین! به پارسا نگاه کردم.لم داده بود روی مبل ودستهاشو گذاشته بود روی دسته های مبل وموشکافانه به من زل زده بود. گفتم: اگه بهتون دراین رابطه حرفی می زدم چه تأثیری برای شما داشت؟ لبخندی زد وگفت: چه تأثیری بالاترازاینکه شما پارتی ما می شدین وایشون اینقدردعوتنامه های ما روبی جواب نمیذاشتن ! -ولی آقای دکترپسرعموی بنده کاری روکه خودشون صلاح بدونن انجام میدن ومطمئن باشید من تأثیری درافکارایشون ندارم. دکترتبسمی کرد وگفت: شما شکسته لفظی می فرمائید ، چون ایشون وقتی مستحضرشدن شما دراین بیمارستان هستید بلافاصله جواب مثبت دادن !! هاج وواج برگشتم سمت پارسا که با یه لبخند خوشگل داشت نگام می کرد. دکترباخترازجا برخاست وبعد ازاینکه با پارسا دست داد ، روبه من گفت : درهرصورت می تونید به سرکارتون برگردید. با گفتن: بااجازه به همراه پارسا ازدرخارج شدیم . سالن
خلوت بود وکسی اون اطراف نبود.دوشادوش همدیگه راه می رفتیم.بالبخند زل زده
بود به من ودرکنارم آهسته قدم برمی داشت..دیگه داشت کفرم
درمیومد.باعصبانیت برگشتم طرفش وگفتم : میشه بگی چرا اینطوری به من زل زدی. لبخند خبیثی زد وگفت : آره چرا که نه بپرس ! اوووووووف دیگه نمی دونستم درمقابل این همه پررویی چی بگم ! پارسا : خب من منتظرم ! -منتظرچی ؟ پارسا : نمی دونم ، مثل اینکه می خواستی یه چیزی ازم بپرسی؟! با حرص گفتم : غلط کردم بابا . منصرف شدم.می خوام برم توی بخش. ایستاد و گفت : برومزاحمت نمی شم .منم جایی کاردارم. آروم
بطرف خروجی حرکت کرد . ازپشت داشتم نگاش می کردم.با طمانیه قدم برمی داشت .
بااون قد بلند وهیکل تنومند خیلی جذاب ودوست داشتنی بود .همینطورکه بهش
خیره شده بودم یه دفعه برگشت عقب ونگام کرد.به شدت دستپاچه شده بودم ونمی
دونستم چی بگم که زد زیرخنده وگفت : فردا می بینمت دخترعمو! هنگام
رسیدن به بخش انقدررنگم پریده بود که لیلا متوجه شد وگفت: این دفعه دیگه
چته؟ باهات چیکارداشتن؟ جریان روکه گفتم با هیجان گفت: وای خدای من! یعنی
دکترکاویان پسرعموی توئه؟ پس چرا تا حالا دراین رابطه چیزی به من نگفتی؟ - خواهش می کنم تمومش کن که اصلاً حوصله ندارم نمی دونمم چطوری ازاینجا سردراورده؟! لیلا:
تومثل اینکه دیوونه شدیا! می دونی چند تادرخواست براش ازطرف بیمارستان
فرستاده شده؟ درضمن حضوراون خیلی به خوشنامی بیمارستان کمک می کنه. غروب که پدربه دنبالم اومد موضوع روباهاش درمیون گذاشتم ولی اوهم اظهاربی اطلاعی کرد . به
منزل که رسیدیم یکراست رفتم سراغ پویا وصداش کردم به اتاقم اومد.
پرسیدم تومی دونستی
پارسا به بیمارستان ما اومده ؟ پویا : آره می دونستم. با ناراحتی گفتم: یعنی ازاین به بعد باید با اون کارکنم؟! پویا باتعجب نگاهی کرد وگفت:چطور؟مگه بازحرفتون شده؟ شونه هاموبالا انداختم وگفتم: والا چه عرض کنم؟ سرشوتکون
داد وبدون حرف ازروی تختم بلند شد ودرحالی که به سمت دررفت بدون اینکه
چشم ازاوبردارم همچنان خیره نگاش می کردم که ازدرخارج شد *************** ده دقیقه بعد ازمن لیلا اومد وگفت: چی شده سحرخیزشدی؟ سلام وصبح به خیرگفتم که گفت:پسرعموت نیومده؟ - من چه می دونم ! حالا توبا اون چیکارداری؟ لیلا : هیچی فقط خیلی دلم می خواد این پروفسوروببینم. - نترس دیرنمی شه! لیلا:راستی توی حیاط خانم صبوری رو دیدم منظورم پرستارشیفت شبه می دونی چی می گفت؟ -نه
چطورمگه؟ لیلاکمی درفکرفرورفت وگفت: گویا دیشب یک دفعه صدای جیغ توی سالن
می پیچه,خانم صبوری تعریف کرد که وقتی به داخل اتاقها سرک می کشه متوجه می
شه که صدا ازاتاق نود وچهاربوده... با کنجکاوی گفتم: ببینم توی اون اتاق که
میترا بستریه؟ لیلا : آره,حدست درسته. - خب بگوببینم جریان چی بوده؟ لیلا:
هیچی دیگه مادرمیترا داشته شیون وزاری می کرده گویا میترا قصد خودکشی
داشته درفرصتی که مادرش به خواب کوتاهی فرومیره کارد روازروی میزکنارتخت
برمی داره ومی خواسته خودش رو بکشه که خوشبختانه مادرش به موقع بیدارمیشه
وسریع جای بریدگی روبخیه میزنن. لیلا به اینجای
ماجرا که رسید توسط دکتراحضارشد ورفت.... زمان داروی بیمارها بود به همۀ
اتاقها سرکشی کردم وعمداً آخرین سرکشی روبه اتاق میترا رفتم چشمهاش نیمه
بازبود وداشت به بیرون نگاه می کرد جلوی دیدش روگرفتم وگفتم: وقت داروهاته
بذارکمکت کنم بخوری. نیم نگاهی به سویم کرد وگفت: نمی خورم. "کلمات روبه سختی ادا می کرد. - ولی باید داروهات روبخوری. میترا: مثلاً اگرنخورم چطورمیشه؟ -
فایده ای نداره اگه بگم می میری برای اینکه کارت راحت میشه گواینکه دیشب
همین قصد روداشتی ,ولی میتونم بهت اطمینان بدم که با عذاب می میری! پوزخندی زد وگفت: عذاب ؟!! تومی دونی عذاب چیه؟! من که جلوت خوابیدم نمونۀ مجسم عذابم ! -
نه ! تونمونۀ مجسم ضعفی ,آدمی که دست به انتهاربزنه جزیه آدم ضعیف چیزدیگه
ای نیست.....با عصبانیت خیره شد به صورتم وگفت:تومی دونی وقتی امروزصحیح
وسالم باشی ودرست دوروزبعد براثریه حادثه دیگه نتونی حتی سرجات بشینی یعنی
چی؟ می دونی وقتی به یه نفردل ببندی واون کس به محض اینکه ببینه دیگه سالم
نیستی ولت کنه بره یعنی چی؟ می دونی وقتی یه زمانی توی مدرسه ودانشگاه
شاگرد ممتازباشی ودیگه حتی نتونی یه خودکاربه دست بگیری یعنی چی؟ می دونی
وقتی که زمانی اززیبایی زبونزد خاص وعام باشی وحسرت به دل هربیننده ای
بندازی وحالا بچه ها بادیدنت بترسن وازت فرارکنن یعنی چی؟ نه توهیچی نمی
دونی,اگه توی شرایط من بودی وتحمل کردی اون وقت می تونی منو سرزنش کنی... دیگه
گریه امانش نداد کنارتختش نشستم وسرش رادرآغوش گرفتم وموهاش رونوازش
کردم..گذاشتم تا عقدۀ دلش خالی بشه، وقتی کمی آرومترشد گفتم: تمام حرفهای
تودرسته ولی آخه خودکشی که آخرین راه حل نیست خدا بنده هاش رودوست داره هیچ
وقت بدون حکمت کاری رونمی کنه شاید تورو داره امتحان می کنه,باید همیشه
خداروشاکربوداین اصلاً درست نیست تا وقتیکه اوضاع بروفق مراده ما حتی
کوچکترین تشکری ازخدا نکنیم وبه محض اینکه خدا چیزهایی رو که دوست داریم
ازمون گرفت ازدرناسپاسی وارد بشیم.اگرمی خوای نجات پیدا کنی فقط ازخدا کمک
بخواه بهت قول میدم بهترش روبرات جبران می کنه. سرش روبلند کرد وگفت: یعنی تواعتقاد داری؟ -
صد درصد . حالا که باهم دوست شدیم یه سؤال ازت دارم بگوببینم دکترها بعد
ازجراحی که نا امیدت کردن راه حلی پیش پات گذاشتن یا اینکه به کل قطع امید
کردن؟ سینه اش روباآهی که ازته دل برکشید خالی کرد وگفت: یه راه دیگه پیش پام گذاشتن.با هیجان گفتم: راست میگی خب بگوچه راهی؟ میترا
: با اینکه گفتنش دردی رودوا نمی کنه ولی میگم,اونا گفتن که اگه بری خارج
شانست برای بهبودی مضاعف می شه، هزینه اش سرسام آوره ولی اگه بتونید دکتری
روازخارج بیارید خیلی بهتره.چون انتقال به نفعت نیست وامکان صدمه دیدنت
زیاده. با خوشحالی گفتم: خب شما اقدام کردید یا نه؟ نگاه
مأیوسش روبه چشمهام دوخت وگفت: چطوراین کاروباید بکنیم؟ پدرمن وضع مالی
متوسطی داره برای خرج عمل من هرچقدرکه اندوخته داشته خرج کرده دوماه پیش هم
خونه ای روکه ازپدرش ارث رسیده بود فروخت&