رمان آیناز 1
خیابونا تقریبا خلوت بود...داشتم از مدرسه برمیگشتم...خیلی خسته بودم دلم میخواست زود تر برسم خونه تا یه دل سیربخوابم ولی میترسیدم بازم سرو کلش پیدا بشه از رو به رویی باهاش نمیترسیدم چون خوب بلد بودم جوابشو بدم فقط از این میترسیدم که خسرو(ناپدریم) دوباره منو با اون ببینه وخون به پا کنه... به پیچ خیابون که رسیدم یه نفس عمیق کشیدم وسرمو انداختم پایین چون ممکن بود همین دوروبراباشه...داشتم تند تند زیرلب دعا میخوندم که حد اقل امروز نبینمش اما با صدایی که از پشت سرم بلند شد دست از دعا خوندن برداشتم: -آیناز خانوم... ای کوفت وآِیناز خانوم...چی گیرت میاد هی جلوی من سبز میشی؟ جوابشو ندادم وسرعتمو بیشتر کردم...داشت پشت سرم میومد اینو از صدای پاش میفهمیدم... همینطور بدون حرف داشت پشت سرم میومد که یهو پیچید جلوم وگفت: -بابا یه لحظه صبر کن بذار من حرفمو بزنم قول میدم زود بگم... ایستادم وفقط زل زدم تو چشمای درشت وخمار مشکیش که توش التماس موج میزد دلم براش سوخت وگفتم: -زود حرفتو بزن میدونی که اگه خسرو دوباره ببینتت خیلی بد میشه اینبار همسایه ها هم دیگه نمیتونن جلوشو بگیرن میفهمی که؟ -اره.اره میدونم فقط یه لحظه بیا با من بریم حرفامو گوش کن بعد اگه میخوای محل نذار باشه؟ -ا؟ دیگه چی؟ همین هم مونده که من با تو بیام بیرون...! -میدونم سختته اما من باید باهات حرف بزنم توروخدا فقط چند لحظه... -نمیتونم حالام برو کنار... دیدم همینطور ایستاده و قصدکنار رفتنم نداره خواستم از کنارش رد بشم که کولمو کشید و گفت: -من که به خاطر تو از غرورم گذشتم الانم دیگه غروری واسم نمونده پس التماست میکنم باهام بیا... به هیچ عنوان راضی نبودم که به خاطر من غرورشو زیر پا بذاره پسری که از حرف زدنشم غرور چکه میکرد حالا اینطوری به دست وپای من افتاده بود پس تصمیم گرفتم باهاش برم -همین جا وایسا تا بیام... اینو گفتم و دویدم سمت خونه اول باید میفهمیدم خسرو اومده یا نه بعدم باید به مامان میگفتم... جلوی درحال ایستادم ومامانو صدا زدم چون دیگه مطمئن شدم خسرو نیست ودر جواب شنیدم : -آیناز بیا تو دستم بنده... -من دارم میرم جایی کار دارم زود برمیگردم ... همین که اینو گفتم مثل جت از اتاق پرید بیرون وگفت: -کجا؟ خندم گرفت مامان مارو باش!مثلا دستش بند بود! -مامان جونم فعلا عجله دارم بهت میگم اما وقتی اومدم فقط اگه خسرو اومد بهش بگو رفتم خونه یکی از دوستام باهاش ریاضی کارکنم... دیگه منتظرجواب مامان نشدم واز خونه زدم بیرون... بهزاد در حالی که دست به سینه ایستاده بودو چشماشو بسته بود به دیوار پشت سرش تکیه داده بود... رفتم جلو وگفتم: -خب کجا میخوای بری؟ چشماشو باز کرد و در حالی که یه لبخند پهن رو لبش بود گفت: -فکر کردم دیگه نمیای! - خب حالا که دیدی اومدم! -واقعا ممنونم... -خواهش میکنم حالام زود تر منو ببر یه جایی چون زود باید برگردم...جلوی کافی شاپ تقریبا بزرگی از تاکسی پیاده شدیم و بهزاد بعد از دادن کرایه راه افتاد به سمت کافی شاپ...
-خب من سراپا گوشم... اومد دهن باز کنه حرف بزنه که گارسون
امد و سفارش گرفت دوتامون نسکافه سفارش دادیم...وقتی گارسون رفت نفس عمیقی
کشید وشروع کرد... -شاید خیلی چیزا
رو خودت بدونی اما میخوام از اول برات بگم... اسمم بهزاده فامیلم هم
افشار...یه خواهر دارم که یک سال از خودم بزرگتره و هر دومون مادرم زندگی
میکنیم...مهندسی عمران خوندم.یه ساله که درسم تموم شده وتو یه شرکت مشغول
کارم...حقوقمم خوبه اونقدری هست که بتونم خرج خواهر ومادرمو بدم...حرفامو
یه کم خلاصه میکنم چون میدونم عجله داری... وضعمون خیلی خوب بود ومن چون تک
پسر خانواده بودم هر چی که میخواستم در اختیار داشتم تا اینکه بابام
ورشکست شدو به خاطر اینکه مردای فامیل توی کارخونه بابام سهام داشتن همه به
خاک سیاه نشستن...من اونموقع سال دوم دانشگاه بودم وبا تعریفای اطرافیانم
به حدی مغرور شده بودم که به زمین زیر پام هم فخر می فروختم چون از همه
لحاظ همه چی تموم بودم...به خاطر همین هم خیلی بهم بر خورده بود که همچین
بلایی سرمون اومده... خودم یکم پس انداز داشتم و مامان با فروختن طلا هایی
که براش مونده بود وپس انداز بهناز تونستیم یه خونه بخریم که تقریبا پایین
شهر بود اما همونم غنیمت بود... دو ماه بعد از اینکه رفتیم تو اون خونه
بابام سکته کرد و مرد و مسئولیت خواهر ومادرم افتاد گردن من پس تصمیم گرفتم
دنبال کار بگردم و خیلی زود هم توی یه نماشگاه ماشین کار گیر اوردم که
البته اگه یا رو دوست بابام نبود عمرا بهم کار میداد...دو سه روزی بود که
سرکار میرفتم که یه خانواده توی خونه ی بغلی ما ساکن شدن چون تازه اومده
بودن من ندیده بودمشون اما اون صبحی که میخواستم برم دانشگاه دختری که از
اون خونه اومد بیرون توجه منو جلب کرد وهمین که بهم نگاه کرد برق چشمای
عسلیش دلمو لرزوند واز اون روز رفتم تو فکرش باید میفمیدم کیه؟ اسمش چیه؟با
این که میخورد بچه باشه اما تونست دل منو بلرزونه... منی که با وجود این
همه دختر دور وبرم تا حالا عاشق نشده بودم...منی که اصلا دخترا رو آدم حساب
نمیکردم با یه نگاه اون اینطوری رفته بودم توی فکر...پس تصمیم گرفتم در
موردش تحقیق کنم... یه شب نشسته بودم توی حیاط وبه این فک میکردم تحقیقاتمو
از کجا باید شروع کنم که صدای جیغ دختری رشته افکارمو پاره کرد...
-مامااااااااااان... واااااااااییییییی... توروخداااااا... نزنننننننننن
...غلط کردممممممم... مامااااااااااااان...
-نزنش نامردددددددددد... وسط جیغ ها یه صدای مردونه هم
میومد...
-تو خفه شوووووو وگرنه تو رو هم سیاه وکبود میکنم ...
همینطور صدای جیغ اون دختر میومد و من نمیتونستم کاری بکنم هزار بار
خودمو لعنت فرستادم ...داشتم فکر میکردم چیکار کنم که صدای جیغ دختر قطع شد
وپشت بندش صدای جیغ مادرش بلندشد...