هنوز چند قدم از در دور نشده بودم که دوباره صدای زنگ بلند شد. با حرص راه

رفته ام رو برگشتم و در رو باز کردم. با دیدن پسر جوونی که داشت با تعجب

نگاهم می کرد, خودم رو کمی جمع کردم. با دیدن رنگ چشم هاش با دقت

بهشون خیره شدم. رنگ چشم هاش خیلی باحال بود. یه جورایی توی

مایه ی خاکستری و بنفش بود. همیشه عاشق رنگ بنفش بودم. همیشه

عاشق رنگ بنفش چشم ها بودم ولی خیلی کم پیدا می شد. با صدای

سرفه اش به خودم اومدم

- ببخشید میشه برین کنار؟

با شنیدن صدای لهجه دارش کمی تعجب کردم. اینبار به جایی که وایستاده

بودم,خیره شدم. دقیقا جلوی راهش بودم .لی کم نیاوردم و با لحن حق به

جانبی گفتم:

-میشه بپرسم شما کی هستین؟

از لحنم واقعا شوکه شده بود! تا خواستم چیزی بگم, صدای آشنایی شنیدم

با تعجب به خاله که داشت با غرغر از پله ها بالا می اومد خیره شدم. اون

هم تا چشمش بهم افتاد, خرامان خرامان با کفش هاش که فکر کنم حدود

15 سانتی متری بودند, به طرفم اومد و مثلا بوسم کرد طوری که فقط گونه

اش با گونه ام مماس شد. واقعا از این رفتار هاش شوکه شده بودم.

خاله ای که من دو سال پیش می شناختم سر تا پا با این آدم فرق داشت.

در حالی که وارد می شد گفت:

-سارینا چقدر بزرگ شدی عزیزم!

حالا خوبه فقط دوسال نبودی اینقدر بزرگ شدم! در جوابش فقط لبخندی

زدم که ادامه داد:

- حتما با آرش هم آشنا شدی

با تعجب به همون پسره که داشت ما رو نگاه می کرد, خیره شدم. من فقط

یک آرش رو می شناختم که اون هم از زمان بچگی با دایی سعیدم رفته بود

آلمان. تنها چیزی که ازش به یاد داشتم, عکس 15 سالگیش بود. با یاداوری

رنگ همون چشم ها با شرمندگی  نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:

- شرمنده پسر خاله.. اونجوری حرف زدم!

با همون لهجه ی با مزه و متانت خاصی گفت:

-این چه حرفیه دختر خاله...من باید شرمنده باشم که نشناختمت

یکی از همون لبخند های خاصم رو زدم و گفتم:

- دشمنتون شرمنده... بفرمایین داخل

و از جلوی در کنار رفتم. با دیدن سروناز که با تعجب به ارش زل زده بود, به

طرفش رفتم و گفتم:

- طرفو خوردی سروناز!

نگاهش رو ازش برداشت و گفت:

- این کیه سارینا؟

با خنده گفتم:

- خب پسر مامانشه!


در حالی که با حرص نگاهم می کرد گفت:

- خیارشور... خیلی بامزه ای!

ایشی گفتم که ادامه داد:

- منظورم اینه که این اینجا چیکار می کنه؟.. نمی شناسمش!

- آرشه..همون که با دایی سعید رفت آلمان

با تعجب گفت:

- واقعا؟؟ مگه الان نباید آلمان باشه

بعد ادامه داد:

-خیلی خوشگله! سارینا چشم هاشو نگاه  کن!

با خنده گفتم:

- بسه پسر مردمو خوردیش!

در حالی که دستش رو روی کمرش گذاشته بود گفت:

- نه که شما قورتش ندادی! هر کی نمی شناختت فکر می کرد رفتی تو

نخش! حتی ارسلان هم متوجه شده بود!

با این حرفش واقعا دلخور شدم.
ای کاش ارسلان هم دوستم داشت

واقعا به عسل حسودیم می شد! بحث رو عوض کردم و گفتم:

-سروناز بهتره بریم به کارهامون برسیم الان دیگه مهمون ها میرسن!

همون موقه دوباره صدای زنگ بلند شد. سروناز به طرف در رفت. من هم به

آشپزخونه برگشتم. بعد از ریختن چای توی استکان ها به طرف سالن

برگشتم. با دیدن ارسلان که مشغول صحبت با آرش بود اخمی کردم و بی

توجه مشغول تعارف کردن چای شدم. بهشون که رسیدم, اول چای رو

جلوی ارسلان تعارف کردم. چای رو برداشت و بدون اینکه حتی یک تشکر

خشک و خالی کنه, اخمی کرد و روش رو برگردوند. واقعا این بشر حرص

ادم رو در می اورد! اینبار دیگه طاقت نیاوردم و بدون اینکه کسی بفهمه,

زبونم رو براش در اوردم. که باعش شد چای توی گلوش گیر کنه و به سرفه

بیفته! در حالی که سعی می کردم خنده ام رو کنترل کنم گفتم:

- عزیزم چی شدی؟!

همه حواسشون به طرفمون جمع شده بود. حتی آرش هم یکی محکم زد

پشتش که بجاش من دردم اومد! در حالی که سعی می کرد آرش رو از

مارش منصرف کنه, به زور گفت:

- هیچیم نیست!
 بدون توجه به قیافش سینی رو جلوی آرش دراز کردم. دوباره توی

چشم هاش خیره شدم. اونقدر رنگش دلنشین بود که ادم ناخوداگاه بهش

خیره می شد! با صدای سرفه س ارسلان به خودم اومدم و نگاهم رو به

ارسلان دوختم. با این که رنگ چشم های ارش قشنگ بود اما چشم های

ارسلان جذبه ی خاصی داشت  که بیشتر به چشم می اومد. اینبار صداش

اومد:

- سارینا.. داره میگه میل نداره!!

با این حرفش تازه متوجه ی گند کاریم شدم. دوباره به ارش که لبخند

قشنگی روی لبش بود خیره شدم. حتما با خودش فکر می کرد دیوونه

شدم! با شرم ازشون دور شدم و خودم رو به اشپزخونه رسوندم. با  حرص

دست مشت شده ام رو دیوار کوبوندم که باعث شد درد بگیره. آبروم جلوی

همه رفت.الان معلوم نیست با خودشون چه فکری می کنن! به طرف

سینک رفتم و سعی کردم خودم رو مشغول شستن ظرف ها کنم.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که احساس کردم کسی وارد آشپز خونه شد.

بدون اینکه نگاهی به پشتم بندازم گفتم:

- وای سروناز دیدی آبروم رفت؟؟!!

صدایی نیومد.