آیلا



با صدای زنگ موبایلم نگامو از آرتام که داشت اسباب بازی هارو بین بچه ها پخش میکرد گرفتم و رفتم یه گوشه که سرو صدا اذیتم نکنه...
رایان بود!
-سلام رایانی!
-سلام آیلایی!
لبامو جمع کردم...
-اینقدر خودتو لوس نکن هنوز آخرین دفعه ای که زنگ زده بودی رو یادم نرفته ها! آخه مرد حسابی کی ساعت 5 صبح زنگ میزنه؟
-اووو اینقدر سخت نگیر یه خبر خوبببب!
-هم باز چی کار کردی ؟
-اِ واقعا که داشتیم؟
-چه نازیم میکنه!
با عشوه گفت :
-بگم؟
-بنال دیگه
-هواپیمام ساعت 5 عصر میرسه ایران !
داشتم به جمله بندیش میخندیدم که یه دفعه فهمیدم تازه چی شد!!!!
-چییییی؟؟؟؟؟؟
-نخودچی تو فرودگاه میبینمت ....بوس ...بوس....بااای!
و صدای بوق ممتد....
برگشتم طرف آرتام و با دیدنش زدم رو پیشونیم...حالا مهمو نی شام اینارو چی کار کنم؟
رفتم کنارش...بوی عطر ملایمش مشاممو نوازش میکرد ...
-ببخشید؟
برگشت سمتم...
-بله!
-راستش ..من یه مشکلی برام پیش اومده ...اگه لطف کنید برنامه شام رو کنسل کنید!
با شنیدن حرفام انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت :
-بله بله ...مشکلی نیس!
.
.
.
رفتم سمت کمد لباسام یه مانتو سبز و شال و شلوار طوسی برداشتم و پوشیدم.سایه ملایم سبز طوسی زدم ...رژگونه ...ریمل...رژ کرمی . چتریامو ریختم تو صورتم ...رفتم سمت کمد کفشام دعا میکردم چیز ستی داشته باشم....
کتونی سبز داشتم ولی با این مانتو ست نبود زیر لبی غر زدم و کتونی های طوسیمو بداشتم با کیف کوچیک ستش کلید کوپمو برداشتم ...عطرمم زدمو رفتم پایین ..
مامان-دوستات کجا میمونن ؟نزاری برن هتل! بیارشون اینجا!
-چشم ... خدافظ!
.
.
.
تا از در اومدن تو دویدم سمتشون و رایان و آلیس رو با هم بغل کردم!
.
.
باااای تا فردا
.