تا خود صبح حتی یه ثانیه هم نخوابیدم .....
ساعت 8 صبح رفتم کلانتری دنبال بابا
مائده هم همراهم اومد ............
بهروز و یلدا هم بعد از تماس بهروز با من و اطلاع از برنامه ساعت 10 قرار شد بیاند دم در محضر ........
وکیل آرشام زودتر از ما اونجا بود ......و کارای آزادی بابا و گذاشتن سندو انجام داده ......
بابا که آزاد شد سریع پرسید :
-سند از کجا آوردی ؟
با لحنی که هر ثانیه ممکن بود بغض تو گلوم بترکه جواب دادم :
-مال آرشامه .....
آه بابا نشون داد که تا ته خطو رفته ........
-نمیخوام که تو ........
وسط حرفش پریدمو نالیدم :
-میدونم بابا.........ولی خودم میخوام باهاش ازدواج کنم .....شما برید دنبال مامان و بیاید محضر .........خیابون...
-نمیدونم...........من راضیم برم زندان .......
اینبار پر حرص گفتم :بابا بسه تورا بخدا......من به حد کافی داغونم ...شما با این حرفاتون بدترش نکنید .......همیشه که نباید همه چیز اونجور که دوست داریم پیش بره ........گاهی جریانات برعکس خواسته هامونه .........اما من آمادم که تا با ساز دنیا برقصم ....
-ملیسا ..چقدر بزرگ شدی ........بابا گریه کرد .....بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد .....حس گوسفندیو داشتم که میخواستند اونو تو قتل گاه ببرند با هر ثانیه ای که به ساعت ده نزدیکتر میشد ،این حس همم در من قویتر میشد .....
یه جورایی انگار دنیا داشت به آخر میرسید ......


هنوز باورش برام سخت بود منی که همیشه حرف حرف خودم بود و هر کاری دوست میداشتم انجام میدادم الان روی صندلی مقابل میز حاج آقایی که خطبه عقدم با آرشام را میخواند نشسته بودم و به جای خواندن قرآن و آرزو کردن یه زندگی قشنگ به دیوار سفید مقابلم خیره شده بودم ...........
مامان و بابا و دوستام مثل ماتم زده ها بهم خیره شده بودند و مهلقا پای چپشو روی پای راستش انداخته بود و گوشیشو به سمتم گرفته بود تا آرشام کسی که به قیمت 10 ملیارد منو خریده بود صدای بله گفتن منو بشنوه ......
پدرو مادر آرشام هم با اخم روی صندلی نشسته بودند چون طبق گفته خودشون آرشام اصلا اونا را آدم حساب نکرده که از هیچ چیز خبر نداشتند و تازه صبح به اونا زنگ زده و گفته برند محضر شاهد عقد باشند.....
نگامو از دیوار روبروم گرفتم و به بچه ها نگاه کردم ....
مائده گلوله گلوله اشک میریخت .......
یلدا وقتی نگاهمو متوجه خودش دید لبخند تلخی زد کورشو شقایق هم حالی بهتر از بقیه نداشتند ...
جای بهروز خالی بود چون به عنوان نماینده من همراه وکیل آرشام به بانک رفته بود و یلدا باهاش مرتب در تماس بود.
آهی کشیدمو نگامو به مامان دادم اونقدر قیلفش غمگین بود که هر آن میترسیدم دوباره حمله عصبی بهش دست بده ....
حاج آقا بعد از خوندن صیغه و مهریه ام گفت دوشیزه خانم سرکار خانم ملیسا احمدی آیا وکیلم که با مهریه خوانده شده شما را به عقد دائم آقای آرشام بهادری دربیاورم ........
مهلقا با اون صدای چندشش گفت :عروس رفته گل بچینه .......
حوصله این مرگ تدریجی را نداشتم قبل از اینکه حاج آقا برای بار دوم باز اون همه چیزو بخونه سریع گفتم :
-بله ..............
نه گفتم با اجازه بزرگترا نه پدر و مادرم ............چون اگه بنا به اجازه گرفتن از اونها بود که هرگز بهم این اجازه داده نمیشد ........
آخ متین چی میشد اگه به جای بله دادن به کسی دیگه تو کنارم نشسته بودی و منتظر بله دادنم بودی .
اونوقت با ناز و عشوه بعد از کلی صبر کردن و زیر لفظی گرفتن بهت بله میدادم .......
هیچکسی برام دست نزد فقط مهلقا بود که دو بار دستاشو بهم کوفت و چون کسی همراهیش نکرد خود به خود آروم گرفت .
قبل از اینکه کسی بهم نزدیک بشه یلدا کنارم اومد و زمزمه کرد پول واریز شد و من از جام به سختی بلند شدمو به سمت میز رفتم تا جاهایی که حاج آقا نشونم میدادو امضا کنم........
امضام که تموم شد مهلقا گوشیشو به سمتم گرفت .و گفت آرشامه ......
نه بابا فکر کردم متینه به گوشیت زنگ زده .......
با اکراه گوشیو ازش گرفتم و گفتم :
-الو .......
-سلام خانمم .............
خانم ....خانمم....فقط به متین اجازه میدادم اینطوری صدام کنه اما .......
متین من بی تو میمیرم .......
-ملیسا ....الو
-سلام ........
اونقدر سرد سلام کردم که تن خودم هم از سردیش یخ بست .....
-به زندگیم خوش اومدی .....
جالبه به زور وارد زندگیم شده و حالا بهم خوش آمد میگه .......لعنت بهت ...
-ممنون.........
بغض کردم ........اولین گلوله اشکم روی گونم افتاد ......
-قول میدم اومدم ایران واسه ازدواجمون یه جشن مفصل بگیرم ....این فقط واسه مطمئن بودنم انجام شد ..........
-فقط از زندگیم برو بیرون ..............
خندید ...اونقدر بلند که مجبور شدم گوشیو از گوشم دور کنم گفت :
داشتم کم کم شک میکردم خودت باشی ....گفتم نکنه مامیم یه دختر حرف گوش کنو جای تو برام عقد کرده .......
حرفی نزدم
ادامه داد:
-سریع وسایلتو جمع کن و همراه مامانم اینا برو خونه.......
-من نمیرم .....
-برای یاد آوری میگم 1 ساعت پیش بابات 2 ملیارد چک و سفته بهم د اد.....بین خودمون بمونه خیلی نترسی....
از حالا داشت تهدیدم میکرد .......
-لعنت بهت....
گوشیو قطع کردمو به سمت مامان بابا رفتم .....
مامان روی صندلی نشسته بود و بابا شونه هاشو آروم آروم میمالید
سعی کردم خودمو شاد نشون بدم اما همین که بهشون رسیدم مامان محکم بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت :
-بمیرم برات........
لرزش بدنش ترس تو دلم انداخت .
سریع از خودم جداش کردم و گفتم :
-واسه خوشبختیم دعا کنید
فقط سرشو تکون داد ..
بابا زمزمه کرد :
شرمندتمم......
-چی میگی پدر من.......بهم قول بده که مواظب مامان میمونی و از صفر شروع میکنی ......
-ملیسا
یلدا بغلم کرد و گفت :
-خوشبخت بشی ........ممنونم
مائده فقط گفت :من باید برم
و کورش با بغض گفت :
-معذرت میخوام که نتونستم کاری واست کنم.........
شقایق هم در حالی که سعی میکرد لبخند بزنه گفت :
-ملی قضییه رمانهرو که واست گفتم ..یادته که زندگی تو هم همینطور میشه ......
خندیدم .....تلخ خندیدم ......
شقایق فراموش کرده بود تو رمانای که اون خونده بود ازدواجای اجباری در حالی انجام میشد که طرف تو زندگیش یکی مثل متین رو نداشت .......
اومدم جوابش بدم که بهروز و آقای وکیل رسیدند .....
بهروز فقط سرشو واسم تکون داد و وکیل کلید خونه ای را به دستم داد و گفت :
تبریک میگم .....لطفا اینجا را هم امضا کنید تا سند خونه به نامتون بشه ......
امضا کردمو به سمت پدر و مادر آرشام برگشتم انگار مهلقا داشت توجیهشون میکرد.
فقط شنیدم پدر آرشام با صدای بلند گفت :ده ملیارد تومن ....این پسره دیونه شده .......
بعد از چند دقیقه به سمت من اومد و گفت :
-ساعت 5 عصر میام دنبالت .....
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و اونا بدون حرف اضافه ای از محضر خارج شدند .......
هنوز یادم نرفته که همین کسایی که با فخر از کنار مادر و پدرم گذشتند چند ماه پیش برای اینکه من عروسشون بشم سر و دست میشکستند...........
خدایا کجایی....منو یادت هست؟


گوشیمو که روشن کردم سیل پیامهای متین و آرشام به گوشیم سرازیر شد ...........
همه را نخونده پاک کردم .......
مطمئن بودم مائده دلش نمیاد قضیه ازدواجمو به متین بگه .....
پس اون هنوز نمیدونست امروز صبح من چه غلطی کردم ........
گوشیم زنگ خورد .............
مامانو بابا به همراه بچه ها روی مبلهای سالن ولو بودند و هر کدوم توی فکرای خودشون غرق بودند .......
با الو گفتن من همه نگاها به سمتم برگشت ..........
-سلام ملیسا بلا کجایی خانومم .......مژدگونی بده که دارم دست پر بر میگردم ......
داد زدم چی؟
-اوه اوه.....چت شد .......هیجانت اور دوز زد ..........گفتم بالاخره تونستم از شریک بابات ده ملیارد از اون پولو پس بگیرم .......
گوشی از دستم روی زمین افتاد و من بهت زده به دیوار روبروم نگاه کردم .........
خدایا چرا با من اینطوری بازی میکنی .........مگه من ........
با مشتی که به صورتم خورد تازه وارد زمان حال شدم .......یلدا نگران میگفت چی شده ...........
دنبال گوشیم گشتم ...دست بهروز بود و اون داشت با متین صحبت میکرد ........
مامان با دستای لرزون آب قند برام بهم میزد ..........
-بیا مادر بخور.............
لیوانو پس زدمو به بابا گفتم :بابا زنگ بزنید به آرشامو معامله را فسخ کنید ........بابا متین پولو از اون مرتیکه پس گرفته ........بابا بلند شو ..
بابا هم مبهوت نگام میکرد...
بهروز خداحافظی گفت و جلوم ایستاد گوشی را از دستش قاپیدم توی مخاطبین دنبال اسم کنه گشتم .......

نمیگرفت یا بوق اشغال میخورد بالاخره صدای منحوسش توی گوشی پیچید .......
-سلام بر همسر دلتنگم .........
-معامله فسخ شد ....نیازی به ده ملیاردت ندارم ......پولو میدم به وکیلتو طلاقمو میگیرم ..........
چند لحظه سکوت و بعد صدای خنده وحشتناکش ...........
-متاسفم عزیزم من اهل فسخ کردن معامله نیستم..........ضمنا ده ملیارد نه و بیست ملیارد ........به هر حال تو مال منی حتی اگه صد ملیارد هم .....
وسط حرفش پریدم

-لعنتی ...ازت متنفرم ...........آشغال کثافت ..........
با تموم قدرتم گوشیو پرت کردم و شروع به جیغ و داد کردم اونقدر جیغ زدم که گلوم میسوخت اما سوزش گلوم کجا و سوزش قلبم کجا ............چقدر احمق بودم که دیشب گوشیم رو خاموش کردم و چقدر احمقتر بودم که از قضیه امروز صبح چیزی به متین نگفتم من خودم با دستای خودم گور زندگیمو کندم ......اینو میدونستم که حتی اگه 20 ملیارد جور بشه از طلاق خبری نیست آرشام بازم فکر همه جا رو کرده بود .....و من احمق پای اون دفتر ازدواج لعنتی امضا کرده بودم و حق طلاق ....حق اسارتم رو به آرشام داده بودم ...............


تا ساعت 5 عصر یه جورایی تو خونمون عزای عمومی بود .........
مامان توی بیمارستان زیر سرم بود و بابا خودشم کم کم با اون حالش باید بستری میشد ......
یلدا هم چندین بار حالش بهم خورد و بهروز مجبور شد ببردش خونه.....
و من ........فقط نشسته بودمو دعا میکردم همه چیزایی که انروز واسم اتفاق افتاده یه خواب باشه و من دوباره از صبح روزمو شروع کنم ...........
زنگ در زده شد و من چشمم پی ساعت رفت ......ساعت 5 عصر بود .....
حالا باید چیکار میکردم.......
هنوز لباسای صبح تنم بود یکراست داخل حیاط رفتمودر را باز کردم .......
راننده پدر آرشام سلامی کرد و گفت :
-خانم فرمودند بیام دنبالتون...........چمدونتون کجاست......
رو به شقایقو کورش که با نگرانی نگام میکردند گفتم :
-من میرم......شقایق کنارم اومد و گفت :
-اما........
وسط حرفش پریدمو گفتم :
-باید یه جای آروم بشینمو خوب فکر کنم چه خاکی تو سرم بریزم ....اگه نرم باز یه شلوغ بازی راه میوفته .
-باشه عزیزم .....فقط خدا را شکر اون آشغال تا دو سه ماه دیگه سر و کلش پیدا نمیشه .
سرمو تکون دادمو بدون برداشتن یه سر سوزن وسیله سوار ماشین شدم تنها وسیله تو جیبمم موبایلم بود .


لام .........
مادر آرشام (مهگل ) با اخم نگام کردو فقط سرشو تکون داد ......
از همین اول کار باید تکلیفمو باهاشون روشن میکردم برا همین با صدای نه چندان کنترل شده گفتم :
-ببینید مهگل خانم واسه من اخم و تخم نکنید اگه شما از اینکه من عروستونم ناراضی هستید منم همچین راضی نیستم پس به اون پسرتون بگید طلاق منو همین امروز بده و من فردا صبح با ده ملیارد پول دم در خونتونم پاتونم میبوسم ....هوم ...
-من تو این فکرم ارشام چیه تو را دید خوشش اومد....زبونت خیلی تند و تلخه ....قیلفتم همچین شاهکار نیست....وضعیت مالیتونم حتی اون موقع که بابات کارخونه دار بود انگشت کوچیکه آرشامم هم نمیشد ........
-د موضوع همینه .......من چیزی ندارم که در خور شان و منزلت پسرتون باشه بهتره راضیش کنید ...........
بدون اینکه اجازه بده من ادامه حرفمو بزنم گوشیو برداشت......
مطمئن بودم به آرشام زنگ میزنه.....
روی مبل مقابلش نشستمو بهش چشم دوختم ......
-الو عزیزه دلم ........
-..............
-سلام قربونت برم.......
-..............
-آره الان رسید ......
-............................
-فقط یه سوال ازت دارم ...چرا این دختر .......مگه چی داره که بقیه ندارن........
-.........................
-مادر من عشق و عاشقی دیگه چیه؟بابا این همه دختر...تازه از ظواهر امر پیداست اونم همچین مایل به این ازدواج نبوده ............
-...........
-میدونی و باهاش ازدواج کردی؟
-.................................................. ........
مادر آرشام در سکوت به حرفای پسرش گوش میکرد و نگاش تو چشای من خیره بود .......
آخر سر هم گفت :باشه عزیزم ...خداحافظ.......نه نگران نباش حتما .....
گوشیو قطع کرد و پوفی کشید و گفت :
آتیشش خیلی تنده ......
آهی کشیدمو سرمو بین دستام فشردم .......
لی.......گلی
-بله خانم ......
-اتاقشو نشونش بده .
-چشم خانم ........


خوبی اتاقی که برام در نظر گرفته بودند سکوت مطلقش بود ........
روی تخت دراز کشیده بودمو به سقف خیره بودم و فکرم حول و حوش متین و عکس العملش وقتی خبر ازدواجم میشنید ،چرخ میزد .
یکی دو ساعت دیگه به ایران میرسید ....
خدایا من بدون اون میمیرم اما میدونستم اونقدر مرد هست و سر اعتقاداتشه که همین که بدونه زن شرعی آرشامم برا همیشه دورم خط بکشه...
اشکام دوباره راه خودشونو پیدا کردند و همون موقع یاد این ترانه افتادم:
کاشکی تو را سرنوشت ازم نگیره
میترسه دلم ، بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم میارند تو رو
لاقل از تو خاطره هام نرو......
اصلا مگه میشه یه روزی خاطرهای پاک و قشنگم با متینو فراموش کنم....اونروز روز مرگ منو احساسمه....
به اس ام اس امروز بعد از ظهر متین نگاه کردم :
-ملیسا عزیزم اتفاقی افتاده ؟چیزی هست که بهم نگفته باشی....
براش نوشتم
تو که میدونی همه عمرمو اونجا گذاشتمو رفتم .....
تو که میدونی بجز آغوش تو جایی نداشتمو رفتم...
نه نمیدونی ...آخه همه غمامو به تو نگفتم
نه نمیدونی ...آخه نخواستم از چشم تو بیافتم ....
زنگ زد ....
باید صداشو میشنیدم وگرنه دیوونه میشدم ....میدونستم الا شوهر دارم و اینکارم یه جورایی خیانته اما دلم این حرفا حالیش نبود ....
-متین
-ملیسا
-متین منو ببخش .....
-چی شده عزیز دلم
-متین فراموشم کن
فریاد زد گوشیو به جای اینکه از گوشم دور کنم بیشتر بهش چسبوندم ........
--چی میگی تو ؟
زمزمه کردم:

کاشکی چشمامو میبستم ، کاشکی عاشقت نبودم
اما هستم....
کاش ندونی بی قرارم ، کاش اصن دوست نداشتم
اما دارم....
کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه
کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه
کاشکی بارون غمت منو میبرد
کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت
کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت
کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد
کاش گلاتو میسوزندم ، کاش میرفتم نمیموندم
اما موندم...
کاش یکم بارون بگیره ، کاش فراموشت کنم من
اما دیره...
کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه
کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه
کاشکی بارون غمت منو میبرد
کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت
کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت
کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد
صدای گریم بلند شد و گوشیو قطع کردم .....
چند بار زنگ زد اما من گوشه این اتاق خودمو تو آغوش گرفته بودم و فقط زار میزدم
-خانم شام آمادست .......
-میل ندارم .
-خانم فرمودند ........
-پوف........باشه ...برو من میام ....
پیش خودم فکر کردم برم پایین و بخوام منو برسونند خونه ....اما با یاد آوری برگشت متین پشیمون شدم من روی روبرو شدن باهاشو نداشتم ...
گوشیمو از سر شب خاموش کردم ....میدونستم میخواد موضوعو از زبون خودم بشنوه......
با شونه های خمیده از پله ها پایین رفتم ......
مادر و پدر آرشام سر میز منتظر نشسته بودند با احساس حضورم پدر آرشام به سمتم برگشت تا چیزی بهم بگه که با دیدن من ساکت شد .
-سلام ....
-داری با خودت چیکار میکنی ملیسا ......
به چشمای غمگین بهادری نگاه کردم......چی باید میگفتم ....بغضمو به زور غورط دادم ......
-معذرت میخوام ولی من میلی به شام ندارم ....اگه میشه اجازه بدین برم تو اتاقم .....
-اما.......
پدر آرشام وسط حرف مهگل پرید و گفت :
-اشکال نداره .....برو .
-ممنون شب بخیر .......
-راستی آرشام گفت بهت بگم گوشیتو روشن کنی میخواد باهات حرف بزنه مثل اینکه تلفن اتاقتم قطع کردی ....
به سمت مهگل برگشتمو گفتم :من کاری به تلفن اتاق نداشتم اما گوشیم شارژ تموم کرده ........
-گلی ....
-بله خانم جان
-گوشی اتاق ملیسا خانم چک کن ببین چه مشکلی داره و یه شارژر مناسبم بهش بده ...
-چشم خانم ......
بعد گلی رو به من گفت :بفرمائید خانم جان .....
جلوتر از اون وارد اتاق شدم ...
-خانم جان گوشیتون ......
-سامسونگه
به سمت تلفن اتاق رفت و اونو توی پریز زد
بعدم از اتاق خارج شد و با یه شارژر برگشت .
-ممنون
نگام به تصویر خودم تو آینه افتاد چشام اونقدر قرمز بود و پوف کرده بود که حد نداشت ....بیخود نبود بهادری با دیدنم اونطوری گفت .
گوشیمو روشن کردم ........آخرش چی ؟
همون موقع اس ام اسی از متین اومد........سریع بازش کردم ....دستام به شدت میلرزید مطمئنم اون از طریق مامان بابا از همه چیز خبر دار شده
-چرا ملیسا ...آخه چرا؟
اس ام اس بعدیشم رسید
-حالا هر دو حلقه داریم ،تو دوستت من تو چشمام
تو زدی ........من اما موندم ،زیر قولت ....روی حرفام
متینم چی بگم بهت ....که خودم مقصر همه چیزم ........مقصر صبر نداشتنم مقصر تصمیمگیریای سریع و بدون فکرم.
من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمای نمناک ...تر و ابری و پاک دلم تنگته ...
گوشیو با دستای لرزونم محکم تو دستم فشردم و با مامان تماس گرفتم.......
-ملیسا عزیز دلم .........کجایی مادر ....
-مامان .......
-بمیرم برای دل تو ....بمیرم برای دل متین........
-مامان متین ......
نتونستم حرف بزنم .....گریه مجالم نداد....
-اومد اینجا اومد دنبالت ....اومد خبر جور شدن پولو بهمون بده اما ما چیکار کردیم به جای تشکر کردن از اون به خاطر تموم کاراش در حق خونوادمون بهش گفتیم ....گفتیم چه به سرت اومده .......حالش بد شد مامان کمرش شکست تو اوج جوونی ........وقتی زانوهاش خم شد و روی زمین نشست فقط یه جمله گفت ،گفت خدایا کمکم کن تا فراموشش کنم ....
اونوقت بود که منو باباتم کمرمون شکست .....ملیسا .....
حالا دوتامون با صدای بلند گریه میکردیم ........
-مامان.......مامانی چرا انقدر من بدبختم ..........مامان دوسش داشتم ....دوسم داشت ......میمردم واسش اونم .....اونم ....
-بسه مامان ...بسه گلم قسمت نبود .......
"میگویند قسمت نیست خدا نخواست ....حکمت است ....خدایا من قسمت و حکمت نمیفهمم تو طاقت بفهم"
-طاقت تموم شد مامان ........
گوشی از دستم روی تخت افتاد ...........
سرمو توی بالشت فشار دادم تا شکایتام از خدا را بلند بلند نگم ..........

بازنگ خوردن گوشی اتاقم به خودم اومدم صورتم نمناک بود نفهمیدم چطور زمان گذشت اما حالا کسی که پشت خط بود منو از دنیای فکر و خیالاتم بیرون کشید تا مرز جنون فاصله ای نداشتم اینو خودم خوب میفهمیدم .......
دستمو به سمت گوشیم بردم .......چشمام اونقدر درد میکرد که درست نمیدیدم .......
بالاخره گوشیو لمس کردم ....
آروم برش داشتم.
-الو .......
صدام به قدری گرفته بود که به زور در میومد.....
-سلام خانم خوشکله ......
از مکثی که بعد از شنیدن صدام کرد فهمیدم حالمو میدونه کاش زودتر قطع کنه ......
سرمو محکم فشار دادم و گفتم:
-سلام....
-خوبی؟
صادقانه گفتم :نه
کمی مکث کرد و گفت :
-باید کم کم عادت کنی .....
-می دونم ...
-ملیسا ...باور کن خیلی دوست دارم ....
-نمیتونم باور کنم ....اگه دوسم داشتی راضی به نابودیم نبودی ....
-اون پسره نمیتونست خوشبختت کنه .......
پس از عشق بین من و متین خبر داشت....
-به نظرت خوشبختی چیه آرشام .......میدونم که خوشبختیو تو پول نمیبینی وگرنه با این وضعیت اقتصادی خانوادم سراغم نمیومدی.........خوشبختیو تو عشقم نمیبینی ...عشق یه طرفه چه فایده داره ...هان؟....به نظرت چرا با متین خوشبخت نمیشدم .......اون چی کم داشت که تو داری .......نابودم کردی آرشام ...تو ....تو ........
خدایا پس این اشکا کی میخواد بخشکه ....اصلا تمومی داره ؟
تلفنو قطع کرد .....به همین راحتی جواب من و نداد ....کم آورد اینو با تمام وجودم مطمئنم...
دو روز بود خودمو تو اتاق حبس کرده بودم اونقدر غذا نخورده بودم که نای بلند شدن از جامو هم نداشتم ....
اونقدر غصه خورده بودم که تا خرخره سیر بودم ..
گلی خانم باز اومد تو اتاقو سینی دست نخورده را برداشت ..
-خانم جان چرا یه لقمه هم نخوردید زبونم لال از گرسنگی میمیرید.....
بمیرم ...........چی میگی مرگ آرزومه ......متین دو روزه حتی یه اس ام اسم بهم نزده.........
اصلا دو روزه با هیچ کس حرف نزدم .......حتی آرشام هم باهام تماس نگرفته ......تماسای مامان بابا بدون پاسخ میمونه حوصله شنیدن صدای خودمم نداشتم .......
این دو روز به متین فکر کردم اصلا نمیدونم واقعا از کی اینجوری عاشقش شدم .....
اون گوشه از قلبم که جای هیچکس نیست
کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست
هر چی بود فراموش کردن متین و خاطره هاش کار من نبود.....
گلی خانم هنوز منتظر نگام کرد و آهی کشید و از اتاق خارج شد ......
هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که بهادری بزرگ وارد اتاقم شد ......از جام بلند نشدم نه اینکه قصدم بی احترامی باشه جونی برای بلند شدن نداشتم...
-سلام
جوابم نداد ......چند دقیقه بالای سرم ایستاد ونگام کرد ......
-ببین ملیسا با غذا نخوردن هیچ مشکلی حل نمیشه .....
نالیدم :میدونم .......
-پس چرا اینطوری میکنی .......
-میخوام بمیرم .
-ملیسا ...دختری که به خاطر باباش از خودش میگذره نباید انقدر ضعیف باشه..
-من شکستم ......من داغون شدم ......آدمی هم که داغون و شکستست ازش توقع قوی بودن نباید داشت .....
-من نمیدونم بین تو و آرشام چه اتفاقی افتاده که تو حتی حاضر نیستی فرصت ثابت کردنشو بهش بدی......
-آقای بهادری موضوع دل خودمه ........
انگار تا ته خط و رفت چون آروم گفت :حدس میزدم .....
نگاشو تو چشام دوخت و گفت :
-آرشام تنها پسرمه ....دوست نداشتم اینطوری ازدواج کنه اما نظر خودش همیشه واسم شرط بود گفت میخوادت ...گفت حاضره واسه بدست آوردنت هر کاری بکنه ...گفت ده ملیارد فدای یه تار موت ......اونوقت بود که من پیش خودم حس کردم چقدر تو خوشبختی ......همش نباید با دلمون راه بیایم گاهیم باید اون با ما راه بیاد ..الان وقت راه اومدن دل توه .....من پشتتم .....درسته روی کمک من همه جوره حساب کن اما فقط ازت میخوام به پسرم فرصت بدی ....اون واقعا دوست داره....
حرفی نزدم،فقط سرموتکون دادم ......
از اتاق خارج شد و گلی را صدا زد .....
گلی با غذا وارد اتاق شد و من با احساس دلتنگی برای متین دوتا لقمه به زور خوردم......


با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت ، دلم تنگته

گِله بی گلایه ، بدون کنایه ، دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی ، دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن

دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن

منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته
با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته
ببین که چه ساده، بدون اراده ، دلم تنگته
مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته
یه شب شد هزار شب ، که دل غنچه یِ ماه قرار بوده باشه
تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه
چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا ،کی، کدوم روز ، منو با تمام دلت می پذیری
منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته
با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده ، دلم تنگته
مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته
دوستام هر کدوم چندین بار با گوشیم تماس گرفته بودند و در این بین به جز مائده جواب هیچکدومو ندادم .
-الو ملیسا .....
-مائده متینم چطوره؟.......حالش ...حالش که خوبه؟
-ملیسا ........
ساکت شد ........
-مائده اتفاقی که واسش نیافتاده ؟
-چی بگم بهت ؟هان ........حالش تعریفی نداره .....از اونوقتی که موضوعو فهمیده فقط تو خودشه .....دیروز سر سجادش اونقدر از خدا ، پیش خودش گله کرد که سر روی مهر خوابش برد.........افتاده دنبال کارای رفتنش ......هنوزم نمیدونم حکمت خدا از جدایی شما چی بود .....ولی ....ولی ملیسا باید فراموشش کنی...متینو فراموش کن ...... با فکر کردن به یه پسر دیگه به شوهرت خیانت میکنی .....میدونم سختته .......ولی........
وسط حرفش پریدمو با گریه و فریاد گفتم :نه نمیدونی ...اگه میدونستی چقدر سخته ازم نمیخواستی فراموشش کنم.......
-میدونم عزیزم .........اما اینطوری به نفع همه است حتی خود تو و متین ...........اینطوری همش تو عذابی ............اینطوری همش تو فراغشی .........ببین ملیسا ازت خواهش میکنم قبل از برگشتن آرشام با خودت کنار بیای ......و اینکه عمه ......خوب اون به متین پیشنهاد داده که قبل از رفتنش ........
ساکت شد .....
آب دهنمو به زور غورط دادمو منتظر ادامه حرفش شدم ........
آروم زمزمه کرد :
-عمه خواسته متین سحرو عقد کنه .......متینم قرار شد راجع بهش فکر کنه .......اگرچه همون وقت متین مخالفت کرد ولی با توجه به احساس گناهی که از فکر کردن به تو که ........
صداش آرومتر شد و ادامه داد :
-که یه زن شوهر داری فکر کنم نهایتا قبول کنه .........
گوشی از دستم سر خورد و من بهت زده به اون خیره شدم ........
این امکان نداره خدایا خواهش میکنم ......خواهش میکنم از این کابوس بیدارم کن .....بیدارم کن و اگه حقیقت بود از این زندگی راحتم کن .........من با این قلب تیکه تیکه چیکار کنم....متین.......من بی تو چه کنم؟
یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود
به این زودی نگو دیره ......به این زودی نگو بدرود