رمان بچه مثبت15
گوشیو تو دستم گرفته بودم و به این فکر میکردم الان چیکار کنم....
آرشام چندین ملیارد پولو در اضای چه چیزی به بابا میداد .....معلومه تباه کردن آینده من و متین غیر از این چی میتونه باشه ....
گوشیو کنار انداختم و به متین فکر کردم .....
این چند وقته روحو احساسه منو کامل تسخیر کرده بود و مطمئن بودم که با اون بودن خوشبختم میکنه ....
صداش تو گوشم زنگ زد ...
ملیسا خانم بلا شدی ......و من که خیلی لوس جواب میدادم ...متین..........
لبخنداش دیونم میکرد ....وقتی لبخند میزد بی اختیار گوشه لبهای منم بالا میرفت و یه لبخند قشنگ بهش میزدم ....
تو
چشماش نمیتونستم خیره بشم احساس میکردم که تو نگاش ذوب میشم و برعکس گاهی
وقتا حس غرق شدن بهم دست میداد ...با اینکه چشاش از شب هم سیاهتر بود اما
عاشق رنگشون بودم...
کنار اون بودم تزریق آرامش زیر پوستم بود و ندیدنش کلافم میکرد ...
به بیان ساده من عاشقش بودم ...
دوباره نگام سمت گوشی رفت و زمزمه کردم
-حالا این وسط تو چی از جونم میخوای لعنتی .....
صدای زنگ اس ام اس و اسم قشنگش که رو صفحه گوشیم اومد طپش قلبمو خود به خود بالا برد ...
-عزیزم حال مامان بهتره؟ نگرانشونم....
--آره متینم ....خوابیده....ممنون از محبتت......
پیامو سند کردمو اسمشو چند بار زیر لب زمزمه کردم .....
متین ...متین ....متین
واقعا چقدر اسمش بهش میومد ....متین همیشه متینو آا بود و اینو من حتی زمانی که به چشم شرطبندی نگاش میکردم فهمیدم.....
جواب پیاممو داد...
-ملیسا خانم بلا شدی .....امیدوارم خوب بخوابی...شب خوش.....
جوابشو ندادم چی مینوشتم براش منی که انقدر نگران آیندم که حتی خوابم نمیبره....
بلند
شدمو لب پنجره رفتم بابا خیره به آسمون روی زمین تو حیاط نشسته ....به دود
سیگاری که از دهانش خارج میشه خیره میشم ....و به این فکر میکنم که چقدر
پدرم داغون شده .....
-خدایا چیکار کنم ....
-آخه چی شد مامان اونا کی بودند ..
مامان زمزمه کرد طلبکارا........
-کدومشون ؟
-گفتن ...گفتن اگه تا آخر اون هفته پول بدیعیو ندید یه بلایی سرمون میارن ......
-مامان من حالا اونا یه قوپی اومدن تو چرا ترسیدی ....
-چی میگی ملیسا ...قیافشون مثل لاتای چاله میدونی بود.....
خیلی خوب مبلغ چک بدیعی چنده ؟
-نصف پول ...
-لعنتی ....
موبایلم زنگ خورد ....
بادیدن شماره رنگم پرید.
آرشام بود .
جلوی مادر متین نمیتونستمو نمیخواستم باهاش صحبت کنم.
برا همین به سمت اتاقم رفتم ..
بر دارم....نه ولش کن ....اما ....از چی میترسم فقط میخوام بدونم حرف حسابش چیه؟
-الو ...
-به سلام ملیسا خانم ....تو آسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم.
-امرتون....
-اوه اوه چه لفظ قلم...
- ببین آقای محترم من سرم شلوغه اگه کاری دارین زودتر........
-بله متوجهم....از خاله جویای حالت شدم که شنیدم بابات برشکست کرده....
-خوب...
خوب به جمالت ....خیلی ناراحت شدم میدونی که من رو کسایی که دوسشون دارم حساسم ....
-خیلی ممنون که به یادمون بودید ....سلام برسونید خداحافظ...
-او ...او ...چه سریع ...حالا حالا ها باهات کار دارم.....
ساکت شدم و در حالی که دستم به شدت میلرزید به صدای منحوسش گوش دادم ......
-میدونی ده ملیارد واسم پولی نیست ....بدهی باباتو میدم .........
-و در عوضش.......
-اوم ....راس میگی ...نمیشه که مفت و مجانی تو این دوره به کسی کمک کرد ....در عوضش دو تا پیشنهاد واست دارم ..یعنی یه جورایی واست حق انتخاب میذارم .......
با استرس در حالی که تموم پوست لبم را کنده بودم گوشی را از دست راستم به دست چپم دادم.......
اولیش اینکه به مدت 10 سال واسم کار کنی....
مبهوت گفتم :چی؟....چه کاری ؟
-همون کاری که همه ی دخترای توی خونه من انجام میدند.....
ملی نیمه پر لیوانو نگاه کن اون فقط بشور بسابو میگه......
-خدمتکار شخصی....بعد قهقهه زد و گفت خیلی شخصی میدونی که ؟
-لعنت بهت........
-اوم من خیلی منصفم نه؟ چه کاریه که بتونی به اضای هر سالش 1 ملیارد پول دراری......راستی برا محکم کاری میگم ....خدمتکار شخصی من باید تموم نیازامو برآورده کنه.....تو که خوشکلم هستیو همش اضافه کاری....
-خفه شو ........
-اوه بی ادب ....انگار نمیپسندی ...اشکال نداره بریم سراغ پیشنهاد دوم ....بزن کف قشنگرو ...شله شله....و اما پیشنهاد دومم یه بله و خلاص ....با هم سالیان سال در کمال صحت و آرامش زندگی میکنیم .....خوبه ........
یه آن به مغزم خطور کرد ....ازدواج و رفتن اونطرف طلاق سریع و برگشت قانونای طلاق اونطرف ......
-اوه ملیسا راستی از اونجایی که من به هیچ کس اطمینان ندارم از بابات یه چک سفید امضای بدون تاریخ میگیرم که یوقت دختر کوچولوش نخواد منو دور بزنه و الفرار.....
دیگه پاهام تحمل وزنمو نداشت روی زمین نشستمو گوشی تو دستم و نگاه کردم ....
لعنتی فکر همه جاشم کرده بود .......
سریع دکمه قطع تماسو زدم و به اشکای سمجم اجازه ادم راحت بریزن بیرون ..
هر دو پیشنهادش منو نابود میکرد و اون همین و میخواست :نابودی من...........
وقتی به متین رسیدم بی اختیار زیر لب زمزمه کردم
اونکه تو دلم جاشه با عشقی که تو چشماشه
ای کاش ..........................مال من باشه
-چی می گی میسا بلا ........
دلم خونه .....
-هیچی سلام
-سلام خانمی چیکارم داشتی
-باید باهات حرف بزنم ....
جدی شد .
-چی شده ؟.
به چشاش نگاه کردمو گفتم :
چقدر دوسم داری .....
چشای نازش شیطون شد.
-دوباره بلا شدی ....
-متین .....
-خیلی خوب بابا .....نمیتونم مقدارشو بهت بگم ......چون عشقم بهت هر لحظه در حال افزایشه ......
-متین .....
-جانم ....
-دیروز آر........
با صدای زنگ گوشیم و دیدن شماره مامان گوشیو سریع جواب دادم .......
-الو مامان .......
-ملیسا کجایی ؟زود بیا ......
در حالی که از جام بلند بلند میشدم با ترس گفتم :چی شده مامان .....
متین هم سریع بلند شد ......هر دومون به سمت ماشینش دویدیم ....
مامان با گریه گفت بابا با دو تا از شرخرای بدیعی زد و خورد کرده دماغ یکیشون آسیب دیده و الان کلانتری نزدیک خونس...
با بهت گفتم :امکان نداره .....
بابای بیچاره من اونقدر سرش گرم زندگیش بود که تا حالا صدای بلندشم نشنیده بودم چه برسه به زد و خورد ....
متین هیچ حرفی نزد و تا کلانتری سریع رانندگی کرد.
سریع داخل کلانتری رفتم ...مامان پشت در اتاقی ایستاده بود......
-مامان ....
-سرگرده گفت بیرون باشیم صدامون میکنه......
-باشه مامانم ...چیزی نیست تو دوباره حرص نخور حالت بد میشه ......
متین سلامی به مامان داد .
-سلام پسرم ....
-نگران نباشید ....در اتاق باز شد و سربازه رو به ما گفت :
بفرمائید.
نگاهم به سمت بابا و دو تا گردن کلفت روبه روش افتاد ...
لباسای
هر سه تاشون کثیف بود و جیب پیرهن بابا پاره شده بود و یکی از مردا هم
دستمالی روی دماغش گذاشته بود و دستمال یکم خونی بود .....
-سلام آقا رضا .....
با صدای متین به خودم اومدم
-سرگرده به سمت متین اومد و محکم دستشو تو دست گرفت و گفت:
-به سلام آقا متین خوبی ...والده چطوره ....
نفس آسوده ای کشیدم ...پس طرف دوست متینه....
متین
چیزی زیر گوش سرگرد زمزمه کرد که باعث شد سرگرده به سرباز کنار در بگه
جاسمی من الان بر میگردم خانوما شما هم تشریف داشته باشید تو اتاق ......
به سمت بابا رفتمو و آروم گفتم :بابا خوبین ....
بابا اخمی به اون دو تا گردن کلفت کرد و سرشو آروم تکون داد.
-تیمور ببین نذاشتی بزنم نفلش کنم ......
به مرد بد ریخت نگاه کردم و اخم کردن .....
زمزمه کردم :چهار روز دیگه تا مهلت پرداخت پولمون مونده ...چرا هر روز مزاحمت ایجاد میکنید.....
-یعنی میخوای بگی تا 4 روز دیگه پولمونو پس میدی؟
-ما از شما پولی نگرفتیم ....
لبخند زشتی زد و رفیقش گفت :ما و مهندس بدیعی که نداریم پول اون پول ماست ......
-شما .......
سربازه که سرگرد جاسمی روی جیبشنوشته بود گفت :
-لطفا ساکت ...الان سرگرد بر میگردند........
اخمی به اون دوتا کردمو کنار مامان که داشت پیرهن بابا را میتکوند نشستم.
سرگد همراه متین وارد اتاق شدند ...
نگاهم توی چشمای سیاه و آروم متین افتاد ...
چشماشو آروم باز و بسته کرد و لبخند محوی زد ....
لبخندی بهش زدم و چشم به سرگرد دوختم....
سرگرد رو به اون دوتا گفت :
-بهتره شکایتتونو پس بگیرید .
-جناب سر..
-ساکت....میخواید به جرم مزاحمت برای این آقا برید یکی دو ماه آب خنک....
بعد
از کلی کل کل اونا با جناب سرگرد بالاخره اونا رضایت دادند در حالی که من
مطمئن بودم دماغ طرف هیچطوری نشده بود و این کارا فقط برا ترسوندن باباس از
کلانتری بیرون رفتیم و باز از متین تشکر کردیم.
مامان رو به من گفت :
-حالا 4 روز دیگه با این لاشخورا چیکار کنیم ؟
کسی حرفی برای گفتن نداشت جور کردن این همه پول اونم دقیقا تو زمانی که تو اوج بی پولی و بی کسی بودیم کار حضرت فیل بود.
صدامو یکم صاف کردم و قبل از اینکه متین ماشینو دم خونه پارک کنه گفتم:
-خوب ..خوب آرشام پسر خواهر مهلقا ......
ترمز ناگهانی متین و نگاه سرگردانش نفسمو برید چه برسه به اینکه بخوام حرفی هم بزنم .....
-آرشام چی؟
باصدای مامان نگاهم رو از چشمای متین گرفتم و گفتم بهتره بریم تو خونه باید در رابطه باهاش صحبت کنیم ....
-آقای محمدی اگه میشه شما هم باشید....به همفکریتون احتیاج دارم.
میدونم خودخواهیه که اونا رو هم مثل خودم تو دریای شک و تردید غوطه ور کنم اما آخرش چی؟4روز بیشتر زمان نداشتیم و با اون کفتارای بدیعی هم خوب میدونستم که دیگه نمیشه ازش مهلت گرفت.
هر سه روی مبل منتظر نگام میکردند......
-چند روز پیش مهلقا اومد اینجا همون روزی که مامان حالش بد شد و بیمارستان رفت...اومد اینجا و گفت که ....گفت که آرشام ده ملیاردو میده و منم باید بهش زنگ بزنم .....در گیر مامان شدمو با توجه به شناختی که از آرشام داشتم بی خیال زنگ زدن شدم تا اینکه خودش زنگ زد.....
پیشنهاد اول آرشام را که گفتم چشمم به رگ برجسته گردن متین افتاد و فریاد بابا که گفت :غلط کرد مرتیکه ی عوضی ....
مامانم سرش را بین دستاش گرفته بود و محکم فشار میداد.....
پیشنهاد دومو که گفتم متین عصبی از جاش بلند شد و گفت :چی؟
مامان بابا هم اونقدر گیج بودند که متوجه عکس العملش نشدند....
بابا گفت :برم زندان و تا آخر عمرم اونجا باشم بهتر از اینه که تو رو بدبخت کنم و تا آخر عمرم زجر بکشم.
نگاهمو از نگاه متین دزدیدمو گفتم :
-بابا آروم باش ........
مامان به زحمت گفت که واسش قرصاشو بیارم و من هم سریع اینکارو کردم...
قرصاشو بهش دادم متین هنوز ایستاده بود و نگام میکرد .....بابا هم سیگاری از جیبش بیرون کشید ...
مامان زمزمه کرد پسره کثافت با چه رویی بعد از اون گنده کاریش دوباره پیشنهاد ازدواج داده......
بابا گفت :احمق میخواسته از اب گل آلود ماهی بگیره......
بی اختیار رو به مامان گفتم :
-مامان توی قضیه اونروز خونه آرشام ....خوب من ...من نقشه کشیده بودم یعنی من و آتوسا ...........
به هر جون کندنی بود ماجرای نانازو واسشون گفتم .
بابا گفت :به هر حال اون دختره را به خونش راه داده بود پس چیزی از گناهش کم نمیشه ....
-چرا نمیفهمید الان قضیه من نیستم شمایید بابا.....
متین به حرف اومد و با اخم گفت :
-خانم احمدی شما چی میخواید ؟
حرفی نزدم ..حرفی نداشتم که بزنم ....وقتی هنوز خودمم گیجمو نمیدونم چی میخوام.فقط مطمئن بودم باید ده ملیاردو به هر طریقی هست جور کنم.
مامان حالش خوب نبود بابا زیر بغلشو گرفت و اونو به سمت اتاق خواب برد و من و متین تنها شدیم ...
متین به چشمام خیره بود انگار میخواست تموم فکرامو از چشام بخونه .
بابا به چه زبونی بهش بگم این تو خالیه و هیچی نیست (اشاره به مخ پوکم).
بلند شدن ناگهانی متین باعث شد که منم مثل فنر از جا پریدم جوری که متین خندش گرفت .
با ترس گفتم کجا میری ؟
-خونه ...کجا میخواستی برم؟
-نمیدونم ......
گیجیمو که دید و نگرانی گفت:
-ملیسا عزیزم حالت خوبه؟
-نه
متین خوب نیستم از یه طرف نمیتونم راحت زندگیه خودمو بکنم و خودخواه باشم
در عوض بابای بیچارم بیافته زندان، از طرف دیگه نمیتونم ازت دل بکنم ...من
...من واقعا زندگی رو بدون تو نمیخوام .
لبخند شیرینی زد و چشاش خوشکل درخشید .
-منم زندگیرو بدون ملیسا بلا میخوام چیکار ...هان؟بهتره به جای غصه خوردن یه تصمیم عاقلانه بگیری .
-نمیتونم عاقل باشم ...من هیچوقت عاقل نبودم .
-من قبولت دارم ملیسا ....هر تصمیمی که بگیری ...حتی اگه ...اگه....
نتونست ادامه بده و سریع از خونمون خارج شد .
خدایا چرا همه چیز اینطوری شد ...اونم حالا...... حالا که مطمئنم عاشق شدم ......
گوشیم زنگ خورد .
با دیدن اسم کنه روی گوشیم اخم کردم .
آرشام پر انرژی گفت :
-سلام عشقم .
-چی میخوای ...تو که همه حرفاتو زدی ؟
-اوم ....تو رو میخوام .....حرفامو کامل نزدم .
-منتظرم .
-ملیسا دلم برات یه ذره شده .
پوفی کشیدم .
-اگه برا گفتن این چرت و پرتا زنگ زدی سرم شلوغه .
عصبی شد ......اینو از نفساش که تند شد فهمیدم .
-بهم میرسیم خانم .......برا این زنگ زدم که یه سری شرایطو برات بگم .
من
ده ملیاردو به عنوان زیر لفظیت همین که بله را دادی به حسابت میریزم و در
عوض بابا جونت باید اندازه دو برابر همین پول به من چک و سفته بده تا یوقت
دخترش نخواد شیطونی کنه .......اوم...دوست ندارم خر فرض شدم .......
خیلی خودمو کنترل کردم که بهش نگم تو خر هستی خودت ..خودتو آدم فرض کردی .
-زیر لفظی را قبل از بله دادن به عروس میدند ......من باید برم خدافظ.......
گوشیو قطع کردمو هزارتا لعنت بهش دادم .......
هنوز چند دقیقه از قطع گوشی نگذشته بود که پیغام داد .
-چون ممکنه عروس خانم زیر لفظیو بگیره و بله نده نوچ .....من زیر لفظیو بعد از بله دادن میدم.
جواب دادم .
-لعنت به خودتو زیر لفظیت......
جوابش پشتمو لرزوند
(ملیسا خانم بهم میرسیم ).
اونقدر فکر کردم که سر درد گرفتم .
رفتار خونسرد متین هم شده بود قوز بالا قوز .
چشمام داشت کم کم گرم میشد که متین به گوشیم زنگ زد .
-متین....
-سلام خانمم ....
-سلام
-ملیسا من واسه امشب بلیط دارم .
-چی؟الان ..........چرا چرا انقدر زود داری میری ....
-زود نیس و دیرم شده...عزیزم من دارم میرم دبی
-چی ؟
-میرم دنبال شریک بابات .....
-فایده نداره ....
-من دلم روشنه .
-اون اگه میخواست پولو پس بده تا حالا داده بود.
-بذار سعیمو بکنم .
-وقت نمیکنم ببینمت الان فرودگام لیست انتظارم ..... فقط دلم واست یه ذره میشه مراقب خودت باش خانم بلا....
-تو هم همینطور ...زود برگرد .
-چشم قربان .
-به امید دیدار.....
************************************************** *******
دو روز از رفتن متین میگذشت فقط یه بار باهاش صحبت کردم اونم کلی دلدلریم داد.
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم .
دلم بدجور شور میزد .....
همین که وارد سالن شدم بابا را دیدم که داره دم در میره .
-سلام بابا کیه دم در ؟
سریع گفت :از کلانتریه.....
به سمت مانتو شالم رفتم و سریع آماده شدم ...
سلامی کردمو رو به مامور گفتم:
-اینجا چه خبره .
قبل از اینکه ماموره حرفی بزنه ،شرخرای بدیعی با نیش باز گفتند
-چک برگشت خورد.
-هنوز مهلت دوهفته ای تموم نشده .
-مهندس بدیعی به پولش احتیاج داره .....الان میخواد
به قیافه چندش شرخر نگاه کردمو گفتم :
-یعنی چی ...مرده و حرفش .....
دستشو به نشونه برو بابایی تکون داد و بابا با قیافه دمغ رفت تا آماده بشه و باهاشون بره ......
باید بدیعیو میدیدمو باهاش حرف میزدم .
سریع شماره اقای ملکیو گرفتم .
تموم جریانو براش شرح دادم.
سریع آماده شدم و به آدرسی که ملکی بهم داد راهی شدم .
مامان به خاطر قرصای خواب آوری که خورده بود از جریانت خبر نداشت.
قبل از رفتنم پیش مامان متین رفتمو خواهش کردم یه سری به مامان بزنه و بهش بگه منو بابا رفتیم دنبال تهیه پول.
منشی بدیعی با لحن عادی گفت:جلسه دارن و منم چون وقت
قبلی نداشتم نمیتونم ببینمش...بعد هم با کمال پررویی گفت :برای سه شنبه
هفته بعد وقت ملاقات بهم میده.
-ولی من حتما باید ببینمشون......
-شرمندم....
فکر اینکه بابا الان تو بازداشتگاه باشه دیونم میکرد.
یکم باهاش چونه زدم و دیددم نخیر خانم الان رگ وظیفه شناسیشون بالا اومده و خبری از وقت ملاقات نیست .
آبدارچی شرکت واسش چایی آورد و من با یه لن انداختن واسش باعث ریخته شدن چاییها روی میز و باس خانم شدم .
یاررو سریع به سمت دستشویی دوید و منم با استفاده از فرصت پیش امده خودمو توی اتاق بدیعی پرت کردم.
به مرد کچلی و 45-46 ساله مقابلم سلام کردم.
در حالی که از ورود ناگهانی من شکه شده بود گفت:
-معلوم هست این عنایتی چه غلطی میکنه گفته بودم کسیو تو نفرسته.......
به اطرافم نگاه کردم خبری از جلسه نبودو جز خود بدیعی حتی یه مگسم تو اتاق نبود......
خوبه تو شرکتا جلسه برگذار میشه وگرنه برای دست بسر کردن مراجعین چه بهونه ای به جز جمله معروف الان رئیس جلسه داره ،داشتند.
-آقای مهندس من احمدی هستم در رابطه با موضوع چکای بابا.........
وسط حرفم پرید و گفت :
-میدونم چی میخواید بگید ...موضوع اینه که من خودم بدجور پول لازمم خودمم یه جورایی تو آستانه برشکستگیم......
-من فقط ازتون میخوام رو حرفتون بمونید و دو هفته کامل به ما........
-نمیتونم اصرار نکنید....من خودم یه دنیا مشکل دارم ...تحت فشارم ...فردا یه چک سنگین دارم ....
-اما.
-خانم محترم ...من واقعا واسه پدرتون متاسفم اما به ضرر کردن من هم راضی نباشید .
-شرخراتون از چند روز پیش ما را تحت فشار گذاشتن ...
-این قانون کار ماست .....شما چیزی نمیدونید....مهلتتون امروز تموم شده ...متاسفم....به جای چونه زدن با من پولمو جور کنید و بدید ...
اونقدر جدی حرف زد که فهمیدم جای چونه زدن و مهلت گرفتن نیست سرخرده از اتاقش بیرون اومدم و شماره متینو گرفتم ....
گوشیو بر نداشت ....
لعنتی بردار .....
سه با تماسم بی پاسخ موند ....
بهروز هم تو این اوضاع تماس گرفت و گفت همرام میاد تا به چندتا دوستای بابا برای بار دوم سر بزنیم تا حداقل چک بدیعیو پاس کنیم .....
کورش هم پیش چندتا از همکارای باباش رفت و دست خالی برگشت .
از همه جا رومنده و مونده شده بودم که آرشام دوباره باهام تماس گرفت :
-سلام عشقم ......
-.......
-چه خبر ؟
بازم جوابشو ندادم........
-اوم ....10 تا را آماده کردم پیش وکیلمه ....امشب برو پیشش ...آدرسشو واست اس میزنم .....نمیخوای حرفی بزنی ....باشه خانمی ...آی آی راستی فقط تا امشب وقت داری پیشنهادمو قبول کنی ....فردا صبحم عقد غیابی کنیم ....وگرنه من کیسای بهتری واسه سرمایه گذاری انتخاب میکنم که نازشونم کمتر باشه .......
-ازت متنفرم ...
-به به خانم خانما بالاخره زبون باز کردی......فعلا بای تا شب ....فقط امشب
قطع کرد .......
خدایا خودت یه راهی جلو پام بذار ...کم آوردم ....خیلی خیلی کم آوردم ....دیگه نمیکشم ......-بهروز الان چیکار کنم.......
غمگین نگام کرد تو نگاش تردید بود نگاشو از من گرفت و گفت:
-خانوادت چی میگن؟
-تموم ذهنیتم از خونوادم به هم ریخت همیشه فکر میکردم مامان بابا پول و موقععیتو به من ترجیح میدند حداقل در برخورد با آرشام تو قضیه خاستگاریش اینطوری بود اما حالا که تو اوج نیاز مالیشونه بابا گفت نمیخواد من با آرشام ازدواج کنم حتی به قیمت اینکه چندین سال زندان باشه.......مامان بهم گفت که آرشام یه کثافته میفهمی بهروز ...تموم این سالا راجع بهشون اشتباه فکر میکردم حالا چطوری برم پی خوشبخت شدنم با متین وقتی بابام تو زندانه و مامانم هر شب یه مشت قرص اعصاب میخوره ...تو بگو بهروز الان ...با این عشقی که متین بهم هدیه داده چیکار کنم.....بهش قول دادم تا آخر عمرم کنارش باشم اما.......
گریه مجال حرف زدن و از من گرفت و بهروز برادرانه در آغوش کشیدمو آروم زمزمه کرد :
-هیس ...آروم باش ....ملیسایی که من میشناختم اونقدر قوی و شیطون بود که هیچ مشکلی واسش غیر قابل حل نبود ...تو همون دختری با.......
دیگه نمیتونستم مگه من چقدر کشش داشتم برا همین پریدم وسط حرفشو با گریه گفتم:
-نه نیستم ....من یه دختر عاشق بدبختم که باید دست از عشقش بکشه و با کسی که متنفره باشه ..اینجوری به نفع همست ....من لایق متین نبودم ...آره ..همینه....به خاطر بی لیاقتیم خدا ما را از هم جدا کرد ...من نابود میشم .....
-بهتره بری خونه و دقیق بهش فکر کنی .......
-آره ...ممنون که کنارمی .....
-همیشه مثل یه برادر روم حساب کن ...
-حتما .....
به خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاق مامان ....نبودش .....سریع رفتم خونه مامان متین ....اونم نبود .......
تنها فکری که به ذهنم رسید زنگ زدن به گوشی مائده بود ......
-الو مائده....
-سلام عزیزم ....کجایی؟
-در خونه عمتم نیستش....
-نه ....خوب ما مامانتو آوردیم درمونگاه سر خیابون...
-چی شده ؟
-نترس ...طوری نشده ...سرمش تموم شد میاریمش....
-بازم حمله عصبی ؟
-آره اما به خیر گذشته .....
چیزی از ادامه حرفاش نفهمیدم .....نیازی به فکر کردن بیشتر نبود من حاضر بودم حتی جونمم بدم ولی خونوادمو تو این وضعیت اسف بار نبینم .....
تاکسی دربست گرفتمو به آدرسی که آرشام فرستاده بود رفتم ........
وکیلش آدم خیلی جنتلمنی بود ......
سریع واسم توضیح داد که صبح فردا یه سند کله گنده میذاره و بابا را از بازداشتگاه بیرون میاره تا سر عقدم باشه .....و چک و سفته های 20 ملیاردی را امضا کنه .......
اینکه حق طلاق با آرشامه و مهریم خونه ای تو شمیرانه که فردا به نامم میزنن تا مامان بابام توش زندگی کنند ......اینکه مقدمات رفتنم تا دو ماه دیگه انجام میشه و تو این مدت آرشام نمیتونه پیشم بیاد ...در عوض من باید پیش مادر و پدرش زندگی کنم....و فردا بعد از بله دادن 10 ملیارد به حساب بابا واریز میشه و برای اینکه یوقت این وسط تقلبی صورت نگیره یه نماینده از من توی بانک کنار نماینده آرشام باشه ......
کم کم داشتم حالت تهوع میگرفتم اون لعنتی فکر همه جاشو کرده بود.....به خونه که رسیدم مائده پیش مامان بود و من شرمنده بزرگواری و مهربونی این دختر شدم چون علاوه بر اینکه شام پخته بود خونه را هم حسابی تمیز کرده بود .........
-وای مائده چرا انقدر شرمندم میکنی ؟
-شرمنده چیه ...زن داداش
با این حرفش انگار یه سطل آب سرد رو سرم خالی کردند و من مغمونتر از همیشه فقط با چشای اشکی نگاش کردم .....
-ملیسا چی شده عزیزه دلم .........
-مائده قول بده ...قول بده که همیشه مواظب متین باشی ......من شرمنده اونم هستم ....من لایق اون همه پاکی و خوبی متین نبودم .....
مائده آهسته گفت :
-چی شده ملیسا.......برام بگو تا دیوونه نشدم .
-چیشو بگم از کجاش بگم .......از اینکه گوشیمو خاموش کردم تا صداشو نشنوم ...باورت میشه ...من دارم از متین فرار میکنم ...از متینی که هر کاری کردم تا بهش نزدیک بشم .......من فردا صبح راس ساعت 10 برای همیشه از زندگی متین میرم......
صدای متین توی گوشم پیچید (ملیسا بلا)
اشکام شدت گرفت :
-آخه چطور میتونم فراموشش کنم ......
خوبه مامان به خاطر قرصای اعصابش خواب بود وگرنه با دیدن من تو این وضعیت سکته را میزد........
-ملیسا معنی این حرفات چیه فردا ساعت 10 چه بره ......
گفتم .....همه چیزو گفتم ........از آرشام و تنفرم بهش تا قضیه فردا صبح .......
مائده آنقدر گریه کرد که چشمای معصومش اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده بود ......
نمیدونست چی بگه اینو از سردرگمیش فهمیدم ...........
اونم گیج شده بود ..........زمزمه کرد :چرا یهو همه چیز به هم ریخت ........