علیرضا

خدای من.. من عشقمو... زندگیمو...زنمو با چاقو زدم ..باورم نمیشه

اینقدر عصبانی شدم نفهمیدم کی این کارو کردم

اخه با هر یک کلمه از حرفش… انگاریه تیر به قلبم میزد

چشاش بیجون شده… صورتش سفید شده… لبای خوشگش سفید شده

اخ.... من چی کار کردم ..؟

ازم خواست تا لباشو ببوسم… داشتم میمردم.. انگار برای آخرین باربود

لباشو بوسیدمش….گفت: من بهترین حس زندگیش بودم

بوش کردم لمسش کردم…. اینگار دیگه هیچوقت نمیبینمش

صدای آمبولانس اومد... در باز کردم براشون… با برانکارد

داخل امدند پشت سرشون سامیار اومد

لعنتی اون… اینجا چه کار میکنه ..؟

!!

اومد یقه مو گرفت بلاخره کشتیش

.. !!

منم دستشو پس زدم …تو اینجا چه غلطی میکنی..؟

!!

مرد امبولانسی از پشت به من به انگلیسی گفت

:

-

آقا برید کنار مریض حالش وخیمه

یا خدا ..!!.دنبالشون تا دم آمبولانس رفتم …گفتم: من شوهرشم

میخوام باهاتون بیام… سوارآمبولانس شدم.. ماشین حرکت کرد

تا خود بیمارستان… تو حال خودم نبودم

خدایا یعنی داری منو مجازات میکنی ..؟

!!

داری تقاص دلایی که شکستمو میدم ..؟

!!

خدایا توبه میکنم… فقط عسلمو بهم برگردون

..

من بدون …اون میمیرم..غلط کردم قول میدم ..دیگه خطا نکنم

رسیدیم به بیمارستان دستاش تو دستم بود.. تا رسیدیم به اتاق عمل

توی اتاق بردنش ..ومن پشت در ایستاده بودم

من پشت در ایستاده بودم

یه نفر به شونه ام زد..برگشتم دیدم سامی

سامی با چشمای گریون ..منو بغل کرد

گفت: علی منو ببخش من به تو بد کردم

ولی بدون عسل از… گلم پاکتره

وقتی توی مهمونی.. دستاشو توی دستای تو دیدم.. تازه فهمیدم

از دستش دادم …حسادت جلوی چشامو گرفته بود

دوست داشتم عسل مهربون مال من بشه

ولی اون تو رو به من ترجیح داد… اون گفت: یه تار مو تو به صد تای من نمیده

ببخش علی همه ی این اتفاقا تقصیر منه

من به عسل گیر داده بودم

چشماش فقط تو رو میبینه

سامی:تمام مدت به خاطر حس حسادت به هیچی فکر نمیکردم

من گیج بودم فقط حرف آخرشو فهمیدم

آره چرا ندیدم..؟!!چشماشو

چشمای عسل بیگناهیشو ثابت میکرد.. پاک بودند

با اینکه با چاقو زدمش ... چاقو رو پاک کرد

که منو دستگیر نکند… خدایا چه قدر

..

به حق این دختر ظلم کردم… خدایا منو ببخش

بعد از 2 ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون اومد

دنبالش راه افتادم وبه انگلیسی گفتم: حالش چطوره..؟

!!

گفت: خون زیادی از دست داده بود

..

ولی خدارو شکر خطررفع شد.. فقط باید به هوش بیاد

همونجا روی نیمکت نشستم و نفس محکمی بیرون دادم

..

سامی هم اومد بغلم نشست گفت: خدا رو شکر

یه نفر با لباس پلیس اومد جلوی من گفت: اقای سامانی..؟

!!

من نگاش کردم

گفت: شما شوهر بیمار هستی

سرمو به نشونه بله تکون دادم

گفت: شما باید همراه من بیاییدشما بازداشتید تا حال بیمار خوب بشه

..

تا وقایع رو توضیح بده ..میتونید به وکیلتون خبر بدید

به سامی نگاه کردم ، دوست نداشتم پیش عسلم باشه

ولی مجبور بودم برم... وبا پلیس همراه شدم

عسل

چشمامو باز کردم دیدم همه جا سفید ....فکر کردم که اینجا کجاست...؟

!!

که یادم اومد..علی منو با چاقو زد....بوسم کرد

وآخرین چیزی که یادم میاد.. بغل علی بودم

گفتم: علی ...علی .. که صدای خوشحال سامیارو شنیدم

...

که گفت:عسل به هوش اومدی

سرمو برگردوندم ... دیدم سامی داره میاد طرف من

با خودم گفتم:وای علی اینو اینجا نیبینه

..!!

گفتم: تواینجا چی کار میکنی... علی کجاست..؟

!!

جایی که چاقو خورده بود.. درد گرفت صورتمو جمع کردم

با ناله از درد گفتم : من علیمو میخوام برو گمشو

....

سامی گفت :عسل اروم باش.... گریم گرفته بود

نالیدم اینجا هم دست از سر من بر نمیداری..؟

!!

داد زدم من علی رو میخوام

پرستاراومد..به انگلیسی گفت:اقا برید بیرون.... برید بیرون

و سامی سرشو تکون داد ورفت بیرون

به پرستارگفتم: من شوهرمو میخوام

...

گفت:شوهرتون تو بازداشتگاهِ

گفتم:اون که کاری نکرده

...

من خودم ..خودموبا چاقو زدم... نبریدش زندان

پرستار گفت:خانم باید اینا رو به پلیس بگید... ورفت بیرون

2

ساعت بعد یه نفر که لباس پلیس پوشیده اومد داخل

به من گفت: ماجرا رو براشون شرح بدم

گفتم: با شوهرم دعوامون شده عصبی بودم ..وبا چاقو تو شکمم زدم

همه گفته هامو نوشت ...گفتم: شوهرم کی میاد..؟ً

گفت: گزارش شما رو باید تحویل بدم تا

بیگناهی شوهرتون ثابت شه وبلند شد ورفت

توی خوابم حس میکنم... یکی داره موهامو نوازش میکنه

توی خواب حس میکنم... یکی داره موهامو نوازش میکنه

اخمامو جمع میکنم فکر میکنم سامیه چشامو وا میکنم

علی رو میبینم ..به روش یه لبخند میزنم

گفت: بیدار شدی عزیزم و خم شد لبامو بوسید

احساس امنیت کردم

علی با شرمندگی دستمو گرفت و گفت: عسلم منو ببخش من نمیخواستم به تو آسیب بزنم

با دستی که به سرم وصله به لباش میزنم ....میگم هیس

این منم باید از تو معذرت خواهی کنم

حرفای خیلی زشتی زدم ...هر کی بود همین کاررو میکرد

منو ببخش که ازت پنهون کردم.... وبهت دروغ گفتم

خندید گفت: بیا دیگه در مورد این موضوع حرف نزنیم

تقه ای به در خورد.. سامی با یه دسته گل داخل اومد

یه نگاه به علی کردم دیدم....که داره خودشو کنترل میکنه

مثل یه شیری که به قلمروش وارد شدند... کمین گرفته بود

سامی گفت: سلام عسل ...دستای علی مشت شد

منم با سر جواب دادم

..

گفت: میخواستم ازت معذرت خواهی کنم

تو...تورو وقتی با علی.. دیدم تازه فهمیدم

که چرا ..؟!!.ولت کردم

مشت علی سفت تر شد ...ولی قیافشو به بیخیالی زده بود

منو ببخش ...من به تو... و....یه نگاهی به علی انداخت

و به علی بد کردم... حسادت بدجوری کورم کرده بود

برات آرزوی خوشبختی کنار..علیرضا میکنم

وقتی داشت جمله آخری رو میگفت: چشاش پر از اشک شده بود

یه لحظه دلم براش سوخت شاید.. اگه علی نبود.. شاید دوسش داشتم

دوباره عسل فکر کردی خجالت نمیکشی... شوهرت بغلت ایستاده

داره از خشم منفجر میشه تو دوباره .....منو میبخشی...صدای سامیار بود

منو از فکر بیرون اورد...اگه علیرضا اینجا نبود... جواب خوبی بهش میدادم

ولی نمیشه جلوی اون ملایم باشم

...

برای بدست اوردن اعتمادش باید.. خشونت خرج بدم

با اخم گفتم

...............

بهتره دیگه فراموش کنی ...باید برای بخشیدنت زمان بگذره

تو ...به من خیلی بدی کردی ...بهتره زودتر بری... میخوام با شوهرم تنها باشم

رو کلمه شوهرم تاکید کردم...وای خدای من دیگه نمیتونم تحمل کنم

من یه زمانی این مردو دوست داشتم... توی دلم گفتم:ببخش.. مجبورم سامی

اگه یه لحظه دیگه جلوم بود... گریه میکردم

....

سریع دست علی رو گرفتم تا احساساتی نشم

به دست من وعلی نگاه کرد ..سرشو انداخت پایین

خیلی مظلوم گفت: خداحافظ.... و رفت

علی انگار راحت شدش ...چون مشتشو باز کرد و خم شد گونموبوسید

گفت: عزیزم چیزی نمیخوای برات بخرم ..من میرم برگه مرخصیتو بگیرم

یه ربعی طول میکشه... تو هم با کمک پرستار... حاضر شو

تو گلوم بغض بود.. سرمو به معنی باشه تکون دادم

سرمو بوس کردو رفت ...وقتی رفت دیگه نمیتونستم تحمل کنم

اشکام همینجوری میومد...تو دلم یه جوری بود

نگاه آخرسامی داشت دیوونم میکرد

خیلی راحت دل شکوندم...ولی مجبور بودم برای زندگیم

..

باید میشکوندم

...

سریع صورتمو شستم.. تا علی متوجه گریه کردنم نشه

من دیگه به سامی احساسی نداشتم...ولی دلم براش سوخت

علی اومد گفت: حاضری بیا بریم

با کمک علی سوار ماشین شدم..جای بخیه های شکمم تیر کشیدش

دستمو روی دلم گذاشتمواز درد لبمو گاز گرفتم

..

علی گفت: عسلم حالت خوبه..گفتم:اره یه کم یواش برو

علیرضا

دو روز تو بازداشتگاه بودم.. واز عسل خبری نداشتم

توی این دو روز خیلی عذاب کشیدم

..

چون هم از عسلم دور بودم وهم اینکه به جای من سامیار بالای سرش بود

واین منو دیوونه میکرد..دوست نداشتم به جزمن

هیچ مردی حتی پرستاری ِ عسلو رو بکنه

وقتی خبر بهوش اومدن عسلو بهم دادند..فقط خدارو شکر میکردم

...

از بازداشتگاه که اومدم بیرون..سریع رفتم پیش عسلم

دلم برای چشای مهربونش تنگ شده بود

..

دوست داشتم تا دیدمش لبای قشنگشو ببوسم

رفتم تو اتاقش.. رفتم بالا سرش دیدم خوابه... چقدر صورتش لاغر شده بود..؟

!!

با دستم موهاشو نوازش کردم

..

اول اینگار ترسید ولی وقتی منو دید بهم خندید..چقدر خندش بهم آرامش میداد

دیگه نمیتونستم تحمل کنم خم شدم ولبای خوشگلشو بوسیدم

گفتم :عسلم منو ببخش من نمیخواستم به تو آسیب بزنم

بهم گفت..هیس

..!!!!!

این منم باید از تو معذرت خواهی کنم

حرفای خیلی زشتی زدم ...هر کی بود همین کاررو میکرد

منو ببخش که ازت پنهون کردم.... وبهت دروغ گفتم

دیگه دوست نداشتم در مورد این موضوع صحبت کنم

..

میخواستم هرچی که اتفاق افتاده..فراموش کنم

خندیدم گفتم: بیا دیگه در مورد این موضوع حرف نزنیم

وقتی سامی اومد تو اتاق عصبی شدم...ولی به خاطر عسل هیچی نگفتم

دستمو مشت کردم..تا بتونم احساسمو کنترل کنم

.

حرفاش رو مخم بود ..دوست داشتم زودتر از اونجا بره

..

نمیتونستم تحملش کنم

..

دیدم عسل با عصبانیت گفت

:

بهتره دیگه فراموش کنی ...باید برای بخشیدنت زمان بگذره

تو ..به من خیلی بدی کردی ..بهتره زودتر بری میخوام با شوهرم تنها باشم

...!!!

رو کلمه شوهرم تاکید کرد... احساس غرورو پیروزی بهم دست داد

یعنی اقا سامیار برو گمشو...دستمو گرفت..یعنی جایی اینجا نداری

مشتمو باز کردم ...از حرفای عسل خوشحال شدم

گونشو بوسیدم...با این کارش حس مالکیتم بیشتر شد

مالک ذهن وبدنش وروحش ..بهترین احساسی که

..

یه زن به مرد میتونه بده

..!!!

کارای مرخصی عسلو انجام دادم ...وعسلو بردم به خونه

عسل

وقتی به خونه رسیدیم ...خونه انگار منفجر شده بود

هنوز خونهایی که از دست دادم رو زمین آشپزخونه ریخته بود

تیکه های موبایلم زیر دست و پا بود

...

علی گفت: بعد از ظهر یکی میارم.. خونه رو تمییز کنه

ببخشید اصلا وقت نکردم.. خونه رو تمیز کنم

دو روز بازداشتگاه بودم ...بعدم پیش تو

گفتم: عیبی نداره ...کمک کن منو ببرتو اتاقمون میخوام.. بخوابم

داخل اتاق خواب شدیم ..یاد صحنه ای که علی با من کرد افتادم

دلم گرفت...دوست داشتم بگم ..چرا اینکارو کردی...؟

!!

با اون کار حس میکردم ..یه حیوونم

...

البته بدترین شکنجه ای بود که کرد

...

انگار علی هم فهمید سرشوانداخت پایین گفت: من..من ..معذرت میخوام

-

دست خودم نبود...نمیتونستم درست تصمیم بگیرم..دوست داشتم مثل خودم درد بکشی

احساسم سرکش شده بود

..

باورم نمیشه ...علیرضای مغرور من...از من معذرت خواهی میکنه

اخ.. اینگار یه چیزی از روی دلم برداشتند...همین اعتراف ..بهترین چیزی بود بهم داد

بغلش کردمگفتم: مرسی ..از اینکه هستی..منو نوازش کرد

..

و آروم در گوشم گفت: دوست دارم عسل........ عاشقتم

گوشام داره اشتباه میشنوه...؟

!!!

این اولین بار بود میگفت: دوستم داره

...

درسته خیلی کارا کرده بود.. که ثابت میکرد منو دوست داره

ولی من اینو ...میخواستم ...یعنی منو این همه خوشبختی محاله...؟

!!

منم محکم تو بغلم فشردمش گفتم: دوست دارم... دوست دارم

...

لبامو رو لباش گذاشتم ..با احساس ارامش بوسیدمش...چقدر لذت داشت این لحظه

بهترین لحظه برای زن لحظه ای که عشقش..همدمش..شوهرش بگه.. دوست دارم

انگار با این کلمه...اطمینان پیدا میکنه.. که واقعا عشقش دوستش داره

چشماش خمار شده بود گفت: بسه اگه یه ذره دیگه ادامه پیدا کنه...نمیتونم خودمو کنترل کنم

اهسته منو خوابوند رو تخت روم نیم خیز شد... با اون چشمای گیرا بهم نگاه میکرد

رو چشامو بوسید وبلند شد...وبا خودش زمزمه میکرد...چرا نمیتونم... چرا نمیتونم

رفت سمت حمام..فکر کنم خیلی احساساتی شده بود

...

یه لبخند زدم گفتم: بکش علی اقا

..

یادته خونه فشم با من چی کار کردی...؟

!!

علیرضا

وقتی رفتیم داخل اتاق خواب.. چهره عسل غمگین شد

...

یادم افتاد که باهاش چه کار کردم

..

یاد جیغایی که میزد.. دلمو ریش میکنه

آخه اون لحظه دست خودم نبود ... انگاربا شکنجش لذت میبردم

میخواستم زجه بزنه.. و با زجه هاش لذت میبردم

هیچی حالیم نبود...فقط میخواستم حس درموندگی کنه

..

ومن حس مردونگیمو.. به رخش بکشم

ازش معذرت خواستم.. واعتراف کردم من پشیمونم

..!

چشاش دیگه حالت غمو نداشت...برعکس چشاش خوشحال شدند

بغلم کرد..گفت: مرسی ..از اینکه هستی

..

منم نوازشش کردم... و اروم در گوشش گفتم: دوست دارم عسل....... عاشقتم

انگار باورش نمیشد ...!!!آخه حق داشت تا حالا اعتراف نکرده بودم..دوستش دارم

اعترافی که به هیچ زنی در زندگیم نکرده بودم

...

محکم منو توبغلش فشرد.... گفت: منم دوست دارم... دوست دارم

...

ولباشوگذاشت رو لبام ..با احساس آرامش می بوسید

...

انگار با این حرف اطمینان پیدا کرده بود...دیگه نمیتونستم ادامه بدم

رفته بودم تو حس..نمیدونم چه چیز عسل منو از خود بیخود میکنه

اروم خوابوندمش رو تخت روش نیم خیز شد.تو چشاش یه حس خواستن بود

سریع بلند شدم...و زمزمه کردم ...چرا نمیتونم... ؟!!چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم

رفتم حمام زیر دوش اب سرد.. تا احساسم فرو کش بشه

..

عسل

با صدای علی که داشت به انگلیسی با کسی صحبت میکرد.. بیدار شدم

از جام بلند شدم ..اروم رفتم بیرون اتاق

..

دیدم یه خانم تقریبا 37، 38 ساله داره کف اشپزخونه رو تمیز میکنه

...

علی اومد طرفم گفت: عسلم بیدار شدی

منم گفتم: سلام عزیزم میخوام برم حموم...دیگه کپک زدم

..!!

گفت: دکتر گفته نباید زخمت اب بخوره

...

خودمو لوس کردم نمی خوام

حداقل میتونم موهامو بشورم

...

گفت: باشه بیا تا برات موهاتو بشورم

رفتیم تو حمام سرمو دولا کردم

..

علی شامپو زد با دستای قوی مردونش موهامو چنگ میزد

گفتم:اخ چه حالی میده علی...؟

!!

علی گفت: میخوای همیشه موهاتو بشورم

گفتم: من از خدامه...موهامو آب کشید وحوله رو انداخت رو سرم

شروع کرد موهامو خشک کردن ...من محو تماشاش شدم

من قبلاچه جوری از این چشای جذاب بدم میومد..؟

!!

این چشمها ادمو دیوونه میکنه

..!!

علی بهم نگاه کرد گفت:چیزی شده..؟

!!

گفتم نه ..داشتم فکر میکردم

قبلاچه جوری ازاین چشای جذابت بدم میومد

بادی به غبغب انداخت

...

گفت: خوب چیکار کنم چشمام همه رو جذب میکنه..بقول عرشیا مهره مار داری

با حوله زدم بهش گفتم حالا پررو نشو

...

چشمامو ریز کردم گفتم ..همه غلت کردند مجذوب چشات بشن

منو بغل کرد صورتشو چسبوند به صورتم

گفت:تو رو خداعصبی نشو ..وقتی عصبی میشی

خیلی خوردنی میشی..!! بعد یه کاری دستت میدم

علیرضا

کارهای شرکت عقب افتاده بود ..یه هفته بود شرکت نرفته بودم

به پدرم گفته بودم عسل مریض بوده.. پیشش بودم

الانم دو ماه مونده به عید کارامون پیچیده شده

..

خوبه خانم آزادی مهندس جدید شرکتمون بود

وگرنه..کارای شرکت خیلی عقب میوفتاد

خدارو شکر... عسل حالش بهتر شده

ولی هنوز... نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم

دکتر گفته: بود تا یک ماه نباید ارتباط داشته باشیم

خیلی سخته عشقت بغلت باشه ..نتونی بهش دست بزنی

..!!

اینجوری که کارا زیاد شده...باید دیرتربرم خونه.. وعسل تنها میمونه

عیب نداره یه چند ماه دیگه میریم ایران.اونجا دیگه پیش خانوادشه

همه چی درست میشه

..

***************************

عسل

یه.. هفته که علی دیر به خونه میاد.. تو خونه حوصلم سر میره

شبا هم که علی میاد... اینقدر خسته س تا شام میخوره ..میخوابه

حوصله هیچ کاری رو ندارم..انگار افسردگی گرفتم

با علی درباره سرکار صحبت کردم گفت: اصلاً حرفشو نزن

چند ماه دیگه میریم ایران ...از تنهایی درمیایی

امروز علی مثل همیشه دیر اومد خونه