سایه گذشته6
بلاخره رسیدیم لندن... من یه تونیک پوشیده بودم وسرم لخت بود... علی گفته بود عیبی نداره
وای اگه عرشیا منو ببینه.. پوست از سرم میکنه
رفتیم خونه ای که قرار بود زندگی کنیم ...از خونمون تو ایران داشتیم کوچکتر بود
ولی قشنگ بود... وقتی داشتم به خونه نگاه میکردم
علی از پشت منو بغل کرد... در گوشم با صدای ارومی گفت
.
نظرت چیه در مورد خونه....وای دوباره من شل شدم
نمیدونستم چیکار کنم.... با خودم گفتم.. الان جوابتو میدم
برگشتم به سمتش...به کمک پنجه هام قدمو بلند کردم... با یه نگاه گیرا در گوشش زمزمه کردم
خوبه مخصوصا اتاق خوابش
سرشو بلند کرد... یه نگاه با اون چشمای گیراش کرد... یکی از ابروهاشو داد بالا
اهان پس اتاق خوابو پسندیدی... نمیخوای با هم بریم دوباره نگاش کنیم
ولباشو گذاشت رو لبام ..وهمونجور که لب میگرفتیم قدم قدم میرفتیم... به سمت اتاق خواب
به اتاق خواب که رسیدیم منو انداخت... رو تخت ولباسشو در اورد ومن یه لبخند زدم .. خم شد روم
از همدیگه لذت بردیم
....
یک ماه گذشت ورابطه منو علی بیشتر شده بود
روزی سه چهار بار بهم زنگ میزدیم ...و حرفای عاشقونه میزدیم
کلا بهم وابسطه شده بودیم
...
یه روز علی اومد خونه.... منو بوسید گفت
:
عسلم.. فردا به یه مهمونی دعوت شدیم... بیا بریم لباس بخریم
منم خوشحال شدم ...ورفتم زودحاضر شدم ...که بریم خرید
****************
علیرضا
توی این یک ماه عاشق عسل شدم.... به خودم گفتم: اومدی وابسطه کنی...!! وابسطه شدی
.
امروز از طرف یکی از شرکتهای ایرونی... به مهمونی دعوت شدم اونم با عسل
...
خوبه عسلم روحیه اش شاد میشه
با هم رفتیم خرید.... شام رفتیم رستوران
از اون ماجرای رستوران... دیگه بیرون نرفته بودیم
غذا رو سفارش دادم... گفتم: فکر کنم دو ماهیه... بیرون غذا نخوردیم
عسل به من نگاه کرد... گفت: راستش اون روز.... بخاطر ترسم اون کارو کردم
میخواستم کارتو پاره کنم... اخه وقتی پسری بهم گیر میداد عرشیا میگفت:... تو کرم ریختی
با دستم اشاره کردم... که دیگه بسته دوست نداشتم.... با فکرش شبمو خراب کنم
..
عسل
موهامو پوش دادم... و فرقمو کج کردم... پیراهن کوتاه مشکیمو... با سا پورت زخیم پوشیدم
ارایش خلیجی کردم ....رژ لب کالباسیمو مالیدم به لبای گوشتیم
کارم که تموم شد... برگشتم دیدم علی با کت شلوار مشکی... پشتم ایستاده
وای چقدربهش میومد... رفتم بوسش کردم... امشب که دل تمام دخترا رو میلرزونی عزیزم
گفت:همون که… دل زنمو لرزوندم بسه..!چون فقط چشمام تورو میبینه
با یه اخم الکی گفت:شما هم پیش من میشینی ...از پیشم جم نمیخوری... دوست ندارم کسی بهت نگات کنه
..
خندیدم گفتم… بریم من حاضرم… داشتم میرفتم که دستمو گرفت
گفت..آ..آ..همین جوری میخوای بری...گفتم پس چیجوری برم
..
گفت پس بوس من چی؟خندیدمو دستاموحلقه کردم دور گردنش وبوسیدمش
داخل سالن مهمانی شدیم…. یه عده وسط بودند… یه عده ام نشستته بودند
چقدر دلم میخواست برم وسط برقصم
..
داشتیم میرفتیم بشینیم…. یه نفر با صدای آشنا گفت
:
علی…! خودتی….! برگشتیم ببینیم کیه خشکم زد.. اونم خشکش زد
انگار دنیا ایستاد…. فشارم پایین افتاد… این اینجا چه کار میکنه...؟
!!
با صدای علی به خودمون اومدیم… به.. چه طوری سامی..؟!!
خنده الکی کرد گفت :خوبم
به یه نیم نگاهی بهم کرد… گفت: عرشیا هم اومده
علی گفت:… نه مگه نمی دونستی من با عسل ازدواج کردم
..
سریع خودشو جمع کرد… گفت: اِ مبارک باشه …تو که اهل زن گرفتن نبودی..؟
!!
علی دسشو برد سمت کمرم وبه خودش نزدیک کرد… گفت: حالا عشقمو پیدا کردم
وای داشتم میمردم… پاهام سست شده بود… دوست داشتم بشینم
سریع گفتم :علی جان من پام خسته شدش برم بشینم
دیدم یکی داره سامی رو صدا میکنه
یه دختر لاغر بلند چهره ش هم زیبا البته با ارایش
با چشای ابیش اشاره کردو گفت: سامی جان معرفی نمیکنی
سامی رو کرد به ما گفت
…
علیرضا یکی از بهترین دوستام… که مثل برادرمه و رو کرد به من
و با یه نگاه معنی دار گفت: …ایشون هم همسرش عسل خانم
...
یعنی بخاطر این دختر منو ول کرد…هه دارم حسودی میکنم
نه من نباید دیگه فکر کنم ….همه فکرم مال علیه
..
دیگه نمیتونستم بایستم… گفتم ببخشید من پام درد گرفته میرم میشینم
رفتم نشستم …علی هم بعد از چند دقیقه بغلم نشست
به خاطر اینکه علی بویی از قیافمو… رفتارم .. نبره بهش چسبیدم
وبا حالت لوس گفتم علی
علی بهم نگاه کرد.. جان علی.. لبامو جم کردم
گفت :لباتو اونجوری نکن میخورمشون
گفتم میشه بریم برقصیم گفت: باشه بریم
یه اهنگ رقصیدیم … ولی هنوز ترس تو وجودم بود
که دیدم سامی با اون دوست دخترش میاد سمت میز ما.. خدایا امشبو بخیر کن
..!!
دیدم سامی با اون دوست دخترش میاد… سمت میز ما.. خدایا امشبو بخیر کن
دختره پررو بزنم چشاشو در بیارم.. با اون چشاش داره علیمو میخوره
سامی گفت: چه خبر..؟عرشیا خوبه..؟
!!
علیم گفت :خوبه … از ترس دسشوییم گرفته بود موبایل سامی زنگ خورد
…
ورفت سمت بیرون صحبت کنه
این دختره هم مخ علی رو کار گرفته… دیگه نمیتونستم تحمل کنم
به علی گفتم: دسشویی کجاست…؟ دختره سمت بیرونو نشون داد
سریع بلند شدم رفتم دسشویی…. اخیش راحت شدم
..
ولی هنوز میترسیدم از دسشویی اومدم بیرون سامی رو دیدم
…
شونه هام گرفت منو زد به دیوا
با عصبانیت گفت برای چی ...؟
با چشای گشاد شده داشتم نگاش میکردم
وای خدای من الان علی منو ببینه.. چی کار کنم
..!!
گفتم: تو خدا سامی الان علی میاد
…
داد زد گفت: جواب سوالمو بده …گریم در اومده بود گفتم:… چون ازت متنفرم
زد تو صورتم ودو تافحش ابدار بهم داد… برام اصلا مهم نبود چی میگه
فقط میخواستم علی چیزی نبینه… باتمام قدرتم هولش دادم و فرار کردم
به میزمون که رسیدم دیدم علی با دختره صحبت میکنه
یه نفس راحت کشیدم… رفتم به طرفشون
علی منو دیدگفت: چی شده عسل چرا رنگ روت سفیده
سریع خودمو جمع کردم گفتم: حالم بهم خورد.. معدم درد میکرد
یه نگاه مشکوکانه به من کرد… گفت: حالا بهتری
یه نگاه مشکوکانه به من کرد… گفت: حالا بهتری
گفتم: اره
…
دیدم سامی هم اومد
دختره گفت:کجا بودی سامی جون
یه نگاه به من کرد… گفت: با یکی ازبچه های شرکت حرف میزدم
اهنگ لایت زده شد…. ومن برای فرار از نگاههای سامی
گفتم: علی جان بریم برقصیم … باشه ای گفت و رفتیم وسط
سامی هم با اون دختره اومد وسط
خودمو چسبوندم به علی وبوش کردم… احساس امنیت کردم
یک دفعه علی مچ دستمو فشار داد
…
گفت: به من چرا دروغ میگی...؟
صورتت چی شده ..فکر میکنی من باور کردم..بالا اوردی
وای خدا چی بگم
...!!!
مجبور شدم دروغ بگم
گفتم:داشتم میمومدم یه مرد میخواستش دست درازی کنه… وقتی صورتشو چنگ زدم
زدش تو صورتم … فشار مچمو بیشتر کرد
چرا به من نگفتی…از درد گریم گرفته بود
صورتش قرمز شده بود…عصبانیت تو صورتش موج میزد
یه دستمو ول کرد…و با دست دیگه منو کشید سمت میزمون.. گفت: کیفتو بردار بریم
خدایا امشبو خودت بخیر بگذرون
سامی.. علی رو صدا کرد… کجا داداش
علی هم گفت: عسل حالش خوب نیست… میریم خونه
سامی گفت: پس این کارتم بهم زنگ بزن یه روز دیگه همو ببینیم
علی کارتو گرفت گفت:بهت زنگ میزنم
توی ماشین که نشستیم… علی از عصبانیت منفجر شد
علیرضا
داشتم میترکیدم ..با عصبانیت داد زدم…. برای چی به من نگفتی ..هان
..!!
اون آشغال بهت دست زد
ترسیده بود هیچی نگفت…. داد زدم بهت دست زد
با صدایی که از ته چاه میومد… گفت:نه ..فقط زد تو صورتم
با سرعت زیاد میروندم وفحش میدادم
کدوم بی وجودی به زن من دست زده… اونم زدتش
رسیدیم خونه پیاده شدیم رفتیم تو خونه گفتم
از این به بعد حق نداری… تنهایی بری بیرون
میدونستم تقصیر اون نیست…. ولی باید خودمو خالی میکردم
داشت گریه میکرد..یه جوری شدم.. پشیمون شدم از اینکه سرش داد زدم
بغلش کردم گفتم :..حالا گریه نکن ..میدونی من طاقت گریه تو رو ندارم
با چشمای خیسش بهم نگاه کرد گفت... علی دوست دارم
صبح با سردرد بلند شدم ….دیدم عسل مثل بچه ها خوابیده
دیشب اینقدر گریه کرده بود…. چشاش پف داشت
یه قرص سر درد برداشتم وخوردم… یادم باشه به سامی زنگ بزنم
..
دیشب که نشد زیاد حرف بزنیم
..
وای چه عشوه هایی میومد اون دوست دخترش
..!
هیکلش مثل پلنگ صورتی بود…. مخ ما رو خورد اینقدر حرف زد
لباسامو پوشیدم عسلو یواش بوسیدم که بیدار نشه
…
رفتم شرکت تا ساعت 2 سرم شلوغ بود
کارم که تموم شد زنگ زدم به سامی
علیرضا: الو سلام سامی
سامیار:سلام علی جان خوبی
علیرضا:اره داداش خوبم زنگ زدم معذرت خواهی کنم بابت دیشب
…
--
آخه عسل حالش خوب نبود
سامیار:اِی وای چرا..؟
علیرضا:نمیدونم بعداز ظهری چی خورده بود مسموم شده بود
…
--
زنگ زدم فردا شب بیایی خونمون.. خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده
سامیار:منم دلم برات تنگ شده بود… آخه حال عسل خانم خوب نیست بذار برای یه شب دیگه
علیرضا:گفتم: یه مسمومیت بوده الانم حالش خوبه ..خوش حال میشم.. فردا شب ببینمت
سامیار:باشه داداش پس تا فردا شب.. راستی ادرس خونتو اس کن
خداحافظی کردم وادرسو.. براش اس ام اس کردم
عسل
از صبح تا حالا توی فکرم…که چی کار کنم..؟
ترس اینکه سامی مثل کار دیشبش دوباره انجام بده… دیوونم میکرد
شب که علی اومد رفتم به استقبالش… گفتم: سلام عزیزم خسته نباشی گفت: سلامت باشی عسلم و بوسم کرد …رفت دستاشو بشوره
گفتم: چه خبر گفت: سلامتی، فردا شب مهمون داریمدلم هری ریخت پایین (نکنه سامی باشه
)
گفتم: مهمون
…!
گفت: اره سامی رو دعوت کردم
عصبی شدم و با لحن عصبی گفتم: چرا بدون مشورت من مهمون دعوت میکنی
علی گفت: این چه طرز حرف زدنه
دوستم بو د … میخواستم هم بخاطر دیشب ..وهم دلم براش تنگ شده بود.. دعوتش کنم
چشاشو کوچیک کرد… چرا از سامی بدت میاد..؟
!!
منم به خاطر اینکه تابلو نشم گفتم:…. از دوست دخترش خوشم میاد
هی برات عشوه میریزه …خندید گفت: حسودیت میشه اره
...
منم گفتم: چرا نشه.. تو شوهرمی.. واز مهمتر.. عشقمی
تو خودت خوشت میاد یه مرد بهم نخ بده
گفت: غلط کرده…. دندوناشو تو دهنش خورد میکنم
حتی فکرشم دیوونم میکنه
…
ای خدا.. چرا هر جا میرم از دست این غیرتی ها راحت نمیشم..!!حتی مثالم.. نمیشه زد…. میگه فکرش دیوونش میکنه
وای از اون روزی که بفهمه من با سامی بودم ..تازه بوسیدمش
دیگه مغزم هنگ کرده بود…. دیگه نمی دونستم چیکار کنم ..؟
شب تا صبح بیداربودم که فردا شب علی چیزی نفهمه
..
وسامی هم اذیتم نکنه… دم دمای صبح خوابم برد
تا بعد از ظهر تمام کارارو کردم..پوشیده ترین لباسامو پوشیدم
که سامی.. چشم چرونی نکنه پریشب داشت با نگاهش منو میخورد…نمیدونم چیجوری دوسش داشتم ..انگار کور بودم
ارایش ملایمی کردم… رفتم توی پذیرایی… علی هم اومد.. استرس بدی گرفته بودم
بلاخره … سامی با دوست دخترش که تازه فهمیدم اسمش …عاطفه س اومدند
سریع رفتم تو اشپز خونه مشغول سالاد درست کردن شدم
علی با اخم اومد.. تو چرا همش تو اشپزخونه ای ….؟بیا پیش مهمونا زشته
..
ناچاراً رفتم تو پذیرایی نشستم…. دیدم عاطفه با یه لبخند مسخره به من میگه به زحمت افتادید
منم گفتم: خواهش میکنم تا باشه از این زحمتا
علی برگشت به من گفت: …عسل جان سامی رو ببر تواتاق کارم …تا کامپیوترمون رو درست کنه
بگو کجاش اِرور… میده.. ای خدا حالا چه کار کنم ..؟
!!
گفتم: حالا اقا سامیار مهمونی اومدند.. زشته
..!!!
فردا خودم میبرم درستش میکنم
سامی گفت: این چه حرفیه برای همه کار انجام میدم… برای بهترین دوستم انجام ندم
..!
مجبور شدم بلند بشم وسامی رو ببرم تو اتاق
…
داخل اتاق شدیم پشت صندلی کامپیوتر نشست و من تقریبا یه متر فاصله داشتم
…
گفت: دوست نداری که من عصبانی بشم..؟
منم از ترس رفتم جلو
سامی گفت: شماره موبایلتو بده
گفتم: میخوای چیکار
میدونی اگه علی بفهمه هر دومونو میکشه
یه نگاه خشمگین کرد گفت: میگم شمارتو بده
منم شمارمو دادم ..گفت: منتظرم باش.. تماس میگیرم
یه دفعه صدای علی اومد… عسل درست شد..؟
!!
دیدم اومد تو اتاق گفت: سامی چیکار کردی
وای اگه فهمیده باشه چی..؟
!!
به خودم گفتم اگه بفهمه ..هم من وهم سامی الان زنده نیستیم
میز شامو آماده کردم ومهمونا رو صدا زدم
بلاخره مهمونی مسخره ..وپراز نگاه های سامی تموم شد
مهمونها که رفتند رفتم تو اتاقمون ولباسامو در آوردم
اخیش از بس لباسای بازو راحت تو خونه پوشیده بودم
..
دیگه نمیتونستم این لباسا رو بپوشم
یه لحظه احساس کردم یکی پشتمه.. برگشتم
هی… بلندی کشیدم… دستمو گذاشتم رو قلبم.. گفتم :علی ترسوندیم
علی گفت: یه تای ابروشو داد بالا ادم مگه از شوهرشم… میترسه..؟
بغلم کرد گفت: دستت درد نکنه عسلم ..امشب خسته شدی
…
منم خندیدم( برای اینکه تمام استرسامو جبران کنم
)
تو که میدونی چی جوری از من تشکر کنی
با دستاش رو بدنم سمت بالا پایین میبرد
گفت: من که دوست دارم… همش ازت تشکر کنم
دو تا بازومو گرفت خیلی اروم منو رو تخت خوابوند… وخودش روم خم شد
علیرضا
خم شدم روش.. وبا دستم ..موهای حالت دارشو از روصورتش کنار زدم
و به چشای قشنگ و خوش حالتش نگاه کردم
…
گفتم: نمیدونم تو چی داری..؟
!!
وقتیکه میبینمت من از خود بیخود میشم
..
کاشکی زودتر پیدات کرده بودم
…
تو وجودت یه آرامشیه که تو وجود هیچ زنی پیدا نکردم
..
تو منو کامل میکنی
..
چشمام خمار شده بود… فقط دوست داشتم لمسش کنم
اونم تو حس رفته بود
..
گردن سفیدشو بو کردم دیوونه کننده بود
وبوسیدم ودوباره ..باهم یکی شدیم ومال من شد
************************************
عسل
صبح بلند شدم تا ظرفهای دیشبو بشورم..آخه مگه علی گذاشت بشورم
داشتم ظرفها رو آب میکشیدم.. موبایلم زنگ خورد
گوشیمو برداشتم دیدم شماره ناشناسه..فکرم رفت به سامی
دکمه
OK زدم تماس برقرار شد
الو سلام خانم خانما ..احوال شما
من سکوت کردم
...
گفت:چی شده عزیزم..چرا ساکتی..؟
یه دفعه گفتم ..سامی تو رو خدا تمومش کن
به خدا شبا خواب ندارم..خواهش میکنم
صدای بوق پشت خطی اومد
دیدم شماره علیه..سریع گفتم سامی من باید قطع کنم..علی پشت خطه
..!!
بدون خداحافظی دکمه قطعو زدم
هول شده بودم نمیدونستم به علی چی بگم
دوباره موبایلم زنگ خوردسریع دکمه رو زدم
گفتم بله
..
سلام ..با کی داشتی صحبت میکردی..؟
گفتم داشتم با هدیه دوستم.. صحبت میکردم
صدای زنی اومد.. گفت سلام آقای سامانی
علی گفت: عسل جان من کار دارم بعدا زنگ میزنم
منم از خدا خواسته گفتم: باشه عزیزم
یه نفس عمیق کشیدم..دیگه نمی دونم چیکار کنم
خدا جون خودت کمکم کن
...