))فصل دوم ((

صبح وقتی از خواب بیدار شدم یک لحظه شوکه شدم که اینجا کجاست ؟ اما یادم اومد که توی یه کشور دیگه ام . سارا داشت خواب هفت پادشاه رو میدید مثل همیشه ملافه رو دور خودش پیچیده بود مثل گربه دور خودش جمع شده بود اوایل با دیدن خوابیدن سارا گفتم این دیونه است .بعدها گفتم حتما مشکل قلبی داره اما اخر معلوم شد عادت خوابیدنش همین جوریه. گذاشتم یه کم بیشتر بخوابه اخر عاشق خواب بود . از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکردم خیابون شلوغ بود از جاهای خلوت بدم میومد مثل این بود که زندگی اونجاها جریان نداره اما سر و صدا و رفت و اومد ادم های بیرون پنجره نوید یه روز جدید رو میداد. خودم رو کش و قوسی دادم موهامو بستم و رفتم تا از توی سک حوله ام رو بردارم که یه نامه توش بود وقتی بازش کردم دست خط سوگند رو شناختم روی کاغذ نوشته بود : سوغاتی یادت نره ! و زیرش یک شکلک خندان کشیدن بود که داشت زبون در می اورد خندیدم و یاداشت رو تا کردم تو ساک گذاشتم .چشمم به دوربین افتاد که روی عسلی بود . اون برداشتم میخواستم فیلم دیشب رو پاک کنم و مدرکی نزارم اما دلم نیومد پس دوربین رو روشن کردم و رو به سارا گرفتم و گفتم : سفرنامه پت و مت روز دوم .
مثل همیشه دیر به گروه رسیده بودیم همه منتظر ما بودن به خودم دیگه نباید بزاری سارا بخوابه پس اولین تصمیم سفر : خواب برای سارا ممنوع !
سوار اتوبوس شدیم .چهره شهر توی روز متفاوت بود اقای رضایی داشت یه سری توضیحات میداد و بعضی چیز هار رو گوش زد میکرد : رفتار و اداب مردم این جا با ما فرق داره پس مواظب باشین چه طوری رفتار میکنین شما نماینده مردم یه کشورین به خصوص توی جاهای دیدنی که توریست های از کشور های دیگه هم هستن اما حواس من و سارا به بیرون بود داشتیم نقشه فرا از گروه رو میکشیدیم.

وقتی اتوبوس ایستاد اقای رضایی به سمت ما اومد و گفتع : کارتاتون چون دیر اومدین پایین حالا بهتون میدم گمش نکنین .فکر کنم خیلی به کار شما دوتا بیاد ! از گروه دور نشین اگر هم گم شدین مسیر اتوبوس رو به ذهن بسپارین که از همون مسیر برگردین دم ماشین سری تکون دادیم و اون رفت جلوی گروه تا به بقیه هم حرفهایی رو که به ما زده بود بزنه .من محو مغازه ها و جنس های توی اونا شده بودم همونطور که میرفتیم دم در یه رستوران یه مجسمه شیر تایلندی گذاشته بودن به سارا گفتم : بیا کنار این مجسمه ازم عکس بگیر و راه افتادم و کنار مجسمه ایستادم سارا روبروی من ایستاد و گفت ک اماده .1 . 2 . 3 . احساس سرما کردم چیزی داشت از روی موهام به پایین میریخت سارا داشت به من نگاه میکرد و نمیتونست جلوی خندش رو بگیره . نشسته بود و دلش رو گرفته بود هر کی رد میشد نگاهی به من میکرد و میخندید . یه مایع نارنجی و شیرین داشت از رو یموهام و بلوزام پایین میریخت .. نگاهی به بالا کردم و با عصبانیت وارد رستوران شدم .
سارا پشت سر من راه افتاده بود و میگفت : به به الان شاهد یک جنگ تمام عیار هستیم .داشتم دنبال راه پله میگشتم . بعد از کلی گشتن راه پله رو پیدا کردم داشتم از پله ها بالا میرفتم که یه مستخدم جلوم رو گرفت و مرتب چیزهایی می گفت که قابل فهم نبود فقط سعی داشت تا جلوی بالا رفتن منو بگیره . به زور خودم رو از دستش رها کردم با سرعت هر چه تمام تر از پله ها بالا رفتم اگر جت هم پشت سرم بود با اون سرعتی که من داشتم محال بود بهم برسه چه برسه به اون مستخدم بیچاره . دوتا پله مونده بود تا به بالا برسم که صدای خنده چندا تا پسر منو میخکوب کرد . یه چند لحظه ایستادم مونده بودم برگردم یا به راهم ادامه بدم اما با یاداوری صحنه خنده مردم دوباره شعله های انتقام زبانه کشید به سرعت همون دوتا پله رو هم طی کردم به خودم گفتم اگر دستم به کسی که اون کار رو کرده برسه حقش رو میزارم کف دستش چنان بالای سرش بیارم که هر جا یه لیوان شربت دید دنبال سوراخ موش بگرده. وقتی وارد سالن شدم پشت میز وسط سالن چهار تا پس نشسته بودن و میخندیدن چند قدم اونور تر هم یکی دیگه داشت با یه قوطی خالی رو پایی میزد .رفتم جلو و لیوانی که روی سرم خالی شده بود رو روی میز کوبیدم .همشون برگشتن و نگاهی به من کردن از چهره هاشون معلوم بود که شوکه شدن .بعد چند لحظه که به من نگاه کردن سعی کردن جلوی خندشون رو بگیرن .محکم گفتم : اینجا کسی هست که بتونه انگلیسی حرف بزنه ؟
لحن محکم من و چهر عصبانیم باعث شد اونا خودشون رو جمع جور کنن یکی از پشت میز بلند شد و گفت : همون میتونیم .گفتم : خوبه .میشه بگین این لیوان مال کیه ؟ به هم نگاه کردن . گفتم دوباره باید سوالم رو تکرا ر کنم ؟ سارا تازه رسیده بود بالا و داشت نگاه این نمایشنامه میکرد مستخدم هم هی تکرار میکرد : famous . وقتی دید هیچ فایده ای نداره به سرعت از پله ها رفت پایین سار مسیر رفتن اون رو دنبال کرد و گفت : کارمون دراومد رفت صاحبش رو بیاره . دوباره گفتم : این لیوان مال کیه ؟ و بادست به سمت لیوان اشاره کردم . همون پسره گفت : مال من است. ارمش و خونسردی اون داشت منو دیونه میکرد اما نمیخواستم موقعیتم رو خراب کنم با هر جون کندی که بود جلوی خودم رو گرفتم و گفتم که مطمئن هستین ؟ نگاهی به لیوان کردو گفت : بله .سارا دیگه کم کم داشت التماس میکرد و گوشه استین منو میکشید اون منو میشناخت میدونست که این ارامش قبل از طوفان است .استین لباسم رو از توی دستش کشیدم و رو کردو به اون پسره و گفتم : شما اب سیب دوست ندارین ؟ گفت : اتفاقا خیلی هم به اب سیب علاقه دارم .اون جواب مثل پتک توی سرم خورد نمی خواستم توی روز دوم سفر اون توی یه کشور غریبه شر راه بندازم چشم به لیوان ابی که روی میز بود خورد اون برداشتم . ناخد اگاه پسرها خودشون رو عقب کشیدن . لیوان اب رو یه سره سر کشیدم و لیوان رو محکم رو میز کوبیدم . رو کردم به صحب لیوان و گفتم : پس چرا لیوانو از پنجره بیرون انداختین ؟ نگاهی به لیوان روی میز کرد و دوباره نگاهی به من کرد تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده .بنابراین گفت : شما .. در حالی که سعی داشت جلوی خندش رو بگیره ادامه داد ریخت روی شما ؟گفتم : یعنی نمی بیننی ؟ صدای خنده ای از اون طرف میز بلند شد همون که داشت رو پایی میزد دستش رو شکمش گذاشته بود بلند بلند میخندید . کم کم بقیه اعضای دور میز هم به اون پیوستن و صدای خنده توی سالن می پیچید سارا مثل طوفان از کنارم رد شد تا اومدم بفهم چی شده پسری که رو پایی میزد پاشو گرفته بود و ناله میکرد و سارا هم مثل یه شکار چی که داره به صیدش نگاه می کنه بالای سرش ایستاده بود رو کرد به پسره و گفت : حالا بخند ! اون که حسابی درد ش اومده بود
رو کرد به سارا و گفت : چرا این کار رو کردی؟ ساراشما باید معذرت خواهی کنین . پسره گفت : حالا چرا منو میزنی ؟ سار صداش رو بالا برد و گفت : تا بفهمی بی انصافی چقدر درد داره . کار اون دوتا داشت بالا میگرفت .حالا این من بودم که داشتم به سارا التماس میکردم و استین بلوزش رو میکشیدم یک نفر از پشت سرمون داد زد: اینجا چه خبره ؟ خواهش میکنم اروم باشین . به سمت صدا برگشتم یه اقای میان سال با کت و شلوار مرتب ایستاده بود کنار اون هم همون مستخدم ایستاده بود داشت تند تند یه چیزایی به اون اقا میگفت .نا خوداگاه گفتم : سارا صاحبش اومد . رو کرد به پسرها و گفت : به خاطر اتفاقی که افتاده متاسفم . همین حالا این اوضاع رو اروم میکنم . کار اون مرد و نحوه برخوردش با ما که سعی داشت ما رو ازاونجا بیرون کنه باعث شد تا دوباره عصبانی بشم و شعله های خشم درونم شعله بکشه . بلند داد زدم : شما دارین چی کار میکنین اینا هستن که باید از ما معذرت بخوان . گفت : این مشکل رو بیرون حل میکنیم . نمی خواستم بدون اینکه اون پسر رو مجبور به عذر خواهی کنم میدون رو ترک کنم بنابراین روی یه صندلی نشستم و گفتم : تا این اقایون به خاطر رفتارشون از ما معذرت خواهی نکن از جام تکون نمی خورم .اون اقا گفت : خانوم اینجا یه رستوران معروف است . اجازه بدین این مشکل رو اروم حلش کنیم .همون پسره که یه لگد از سارا خورده بود گفت : حالا مگر چی شده ؟ فقط یه لیوان اب میوه بود .خوب پولش رو میدیم . همین حرف کافی بود تا منو به مرحله جنون بکشونه . وقتی به خودم اومدم قطره های اب پرتغال داشت از لباس اون پسره میچکید و یه لیوان خالی هم توی دست من بود .
حرکت من همه رو شوکه کرد بود حتی خودم هم باورم می شد که همچین کاری کرده باشم .مثل مجسمه خشک شده بودم . پسره هم همینطور ایستاده بود و نگام میکرد . صاحب لیوان اب میوه به سمت پسره رفت و گفت : جونگ مین خوبی ؟ از چهره پسره که حالا معلوم بود اسمش جونگ مین است معلوم بود که اصلا حالش خوب نیست فقط نگاهی به لباسش کردو به سمت من چشم دوخت و مثل بمبی که منفجر بشه داد زد : می دونی من کی ام ؟! اصلا میدونی این لباس چقدر می ارزه دیونه؟! توی چشماش نگاه کردم و گفتم : هرکی که هستی اصلا مهم نیست .اما خیلی بی تربیتی که این جوری حرف می زنی . مگه پول این لباس چقدر است بگو تا پرداخت کنم . گفت : این لباس 2000 دلار می ارزه .باید همین حالا پولش رو بدی . احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد .2000 دلار ؟ گفتم : سارا بدبخت شدم . حال و روز سارا هم بهتر از من نبود هاج و واج نگاهم می کرد . جونگ مین میز رو دور زد و روبروی من ایستاد و دستش رو دراز کرد و گفت : 2000 دلار لطفا . صورتش از عصبانیت مثل گوجه قرمز شده بود . نیازی نبود خودم رو توی اینه ببینم می تونستم حدس بزنم چه شکلی شده بودم .کلمه 2000دلار از جلوی چشمام می گذشت . رئیس رستوران بین ما ایستاد و گفت : خواهش می کنم اقا کافیه . اما جونگ مین دست بردار نبود و همنطوری دستش رو جلوی من دراز کرده بود و با خشم نگاهم می کرد.اون پسر اولی جلو اومد یه چیز هایی گفت که از بینش فقط جونگ مین رو فهمیدم . اما جونگ مین رو کرد و به انگلیسی بهش جواب داد : بازی تازه شروع شده هیون .دوباره به من نگاه کرد و دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت : سریعتر 2000 دلار .نمی تونستم جلوش کم بیارم تازه اونا بودن که از اول شروع کرده بودن وهمون طور که نگاهش می کردم فکری به سرم زد و گفتم : باشه 2000 دلار رو از 4000 دلار کم کن .حالا شما به من 2000 دلار بدهکارین . دستم رو جلوی صورتش گرفتم و گفتم : 2000 دلار لطفا . خنده عصبی کرد و گفت: چی ؟ جواب دادم : 2000 دلار لطفا . هزینه اسیب روحی ام نمی گیرم پس فقط 2000 دلار باید بدین . سارا رو کرد به من و به فارسی گفت : سحر دیونه شدی چی داری میگی ؟ گفتم : این تنها راهه نجات است پس خوب گوش کن جوری نقش بازی کن که انگار این لباس گرونه ما بقی با من . سارا گفت : اما معلومه که این لباس گرون نیست . اگر بفهمن کارمون تموم است . گفتم : از کجا می خواد بفهمه . تازه مردم همیشه مردم اون چیزی رو که می بینن باور می کنن . پس نقشت رو خوب بازی کن . تا ما این مدت افرادی که اونجا بودن جواب های منو سارا رو گوش می کردند و مثل کسایی که دارن بازی تنیس رو تماشا می کنن و حرکت توپ رو که توی زمین حریف می خوابه رو دنبال می کنن سرشون رو از طرف من به طرف سارا می چر خوندن .اما از چهره هاشون معلوم بود که چیزی از این بحث نمی فهمن . دوباره نگاهی به جونگ مین کردم و دستم رو جلوش گرفتم و گفتم : 2000 دلار لطفا .عجله دارم . کارت قبول نمی کنم ونقد لطفا . نیش خندی زد و نگاهم کرد و گفت : فکر کردی من احمقم . منم از فرصت استفاده کردم و گفتم : نه اقای باهوش . پارچه این لباس دست بافه . کار های رو لباس هم با دست انجام شده و تازه تنها نمونه کار مدل تابستونه کارن است و جهت اطلاع شما 4000 دلار می ارزه . نگاهم کرد مثل اینکه داشت سبک سنگین می کرد که دارم راست میگم یا نه . که سارا پرید وسط و با حالتی نگران گفت : حالا چی کار کنیم این تنها نمونه بود . اونقدر قشنگ این کار رو انجام داد که خودم هم داشت باورم میشد که این لباس گرون است . همنون صاحب لیوان که حالا معلوم شده بود اسمش هیون است اومد جلو و گفت : واقعا جای تاسف داره که این لباس خراب شد خوب جونگ مین داشت با من شوخی میکرد که لیوان از دستش افتاد بیرون .من از پنجره نگاه کردم ولی کسی رو پایین ندیدم بنابراین فکر کردم اتفاقی نیفتاده . لطفا به خاطر اتفاقی که افتاده ما رو ببخشین . واقعا متاسفم . موقعیت رو عالی دیدم تا از فرصت استفاده کنم و داستان رو همین جا فیصله بدم . گفتم : اگر از اول هم همین حرف رو زده بودین کار به اینجا نمی رسید . جونگ گفت : پس پول لباس چی؟ گفتم : نه اشتباه نکنین شما هنوز هم باید 2000 دلار به من بدین . جونگ گفت : هرگز .و روش رو به سمت پنجر برگردوند . نگاهی به مدیر رستوران کردم و خیلی جدی گفتم : لطفا با اداره پلیس تماس بگیرین این مسئله باید توی اداره پلیس حل بشه . مدیر رستوران که حالا رفتارش و لحن حرف زدنش مودبانه شده بود گفت : لطفا اروم باشن خانوم اصلا نیازی به پلیس نیست من خودم مشکل رو حل میکنم . چشمم به سارا افتاد که داشت ریزریز می خندید .چشم غره ای بهش رفتم .بلافاصله حالت نگران رو به خودش گرفت . از این تغیی حالت سریعش خندم گرفت . دوباره صدای رئیس رستوران اومد : خانم باشما هستم .گفتم این موضوع به شما ربطی نداره پس لطفا خودتون رو قاطی نکنین و فقط بااداره پلیس تماس بگیرین . دوباره مدیر رستوران گفت : خانوم خواهش میکنم . هیون هم جلو اومدو گفت که ما واقعا متاسفیم اگر مشکل هزینه لباس است اون رو پرداخت میکنم . لحن اروم اون و طرز برخوردش جایی برای ادامه نمی ذاشت و البته خودم هم نمی خواستم بیشتر از این ادامه بدم پس رو به هیون کردم و گفتم : نه من به این پول نیازی ندارم .اصلا از اون لباس هم خسته شده بودم میخواستم ازش خلاص شم حالا یه دلیل دارم . اگر واقعا متاسف هستین همین کافیه . گفت : من واقعا متاسفم . گفتم : پس دیگه نیازی به ادامه نداریم من معذرت شما رو قبول میکنم . نگاهی به سارا کردم و بهش اشاره کردم که راه بیفته و جونگ مین رو که مثل اسفند روی اتیش بالا پایین میپرید را پشت سر گذاشتم و به سرعت از رستوران خارج شدم . هنوز چند قدم نرفته بودیم که صدایی از پشت سرم منو متوقف کرد . مدیر رستوران بود که داشت ما رو صدا میزد .حسابی کب کردم با خودم گفتم : کارم تمومه قضیه لو رفته . همون جا ایستادم تا بهمون برسه رو کرد به من و گفت : خانوم به خاطر اتفاقی که افتاده متاسفم . گفتم : شما مقصر نبودین . گفت که اما این اتفاق اینجا افتاده . اجازه می خوام جبران کنم . اجازه بدین شما رو به هتل برسونم . گفتم : نیازی نیست ماشین هست .من فقط می خواستم توی خیابون قدم بزنم . گفت : پس تا وقتی که اینجا هستین خوشحال میشم مهمون ویژه رستوران ما باشین .لبخندی زدم و گفتم : اگر وقتی بود. و اون رو ترک کردم . از پیچ اول که رد شدیم ایستادم تا نفسی تازه کنم .سارا اشت از خنده روده بر میشد تا همین جا هم جلوی خودش رو گرفته بود کلی هنر کرده بود . نگاش کردم داشت اشکاشو پاک می کرد .و ادای رئیس رستوران رو در می اورد : لطفا باز هم تشریف بیارین . و دوباره زد زیر خنده از صدای خنده اون منم به خنده افتادم چند دقیقه بعد هر کسی که از کنار ما رد میشد فکر میکرد ما دیونه ایم . سارا گفت : خدایش جای دانشکده پرستاری باید هنر میخوندی . گفتم : حالا جای این حرفها بیا یه مغازه پیدا کنیم تا من یه فکری به حال این سر و ریختم بکنم . گفت : نه چه عیبی داره این تنها مدل تابستونه است مدل لیوان وارو شده اب سیب . تموم اون مدت به این فکر میکردم که چهر یکی از پسره خیلی اشنا بود .به سارا هم اینو گفتم اون فقط شونه هاشو بالا انداخت و دست منو کشید و توی اولین مغازه کشید . دوتا بلوز برداشتم و ورفتم تا لباس هامو توی اتاق پرو عوض کنم . سارا پشت در ایستاده بود . گفت که حالا که فکر میکنم چهرش اشنا بود گفتم : تو هم فهمیدی ؟ گفت : اره .یادم اومد کجا دیدمش .. سرم رو از لای در بیرون کردم و گفتم : کجا ؟ منو هل داد تو و در رو بست .و ادامه دا د : میدونی کیه ؟ اخرین جنگجوی شائولین . و صدای خندش بلند شد . برای اینکه تلافی کنم گفتم : پیش رفت کردی قبلا سلی میزدی حال دیگه لگد می پرونی ؟ .گفت : باشه باشه بشکنه این پا که نمک نداره .مثلا از تو دفاع کردم . صدای اداهای رو که در می اورد میشنیدم .در باز کردم و از اتاقک اومدم بیرون . سارا نگام کردو گفت : به به جناب نمکدون شکن .بالاخره تموم شد . خندیدم و گفتم : بعله .تموم شد بریم حساب کنم . گفت : کدوم رو اون یکی که به نفع من است یا پول لباس ها رو . گفتم : پول لباس هارو . و به سمت صندوق رفتم . برگشتم ببینم سارا هم اومد یا نه .سارا تو چند قدمی من ایستاده بود رنگش پریده بود و داشت با چشم و ابرو بهم علامت میداد.بهش گفتم چی میگی ؟ این اداها چیه ؟ صندوق دار گفت : 20 دلار . به طرفش برگشتم و گفتم : چقدر ؟ صدایی از پشت سرم گفت : 2000دلار .به سمت صدا برگشتم .حالا دلیل ادا های سارا رو میفهمیدم . جونگ مین پشت سرم ایستاده بودو نیشش تا بنا گوش باز بود . خشکم زد . دوباره گفت : 2000دلار .نه صبر کن 1980 دلار باید بدین . و دستش رو جلوی من دراز کردو گفت : نقد لطفا .کارت هم قبول نمی کنم . مگه اینکه بخواین ماجرا توی اداره پلیس حل بشه نمی دونستم چی باید بگم .کنار اون دوتا پسر دیگه هم ایستاده بودن یکی از اونا همونی بود که سارا بهش اخرین جنگجوی شائولین گفته بود . رو به صندوق دار کردم تا 20 دلار رو حساب کنم .اما صندوق دار داشت تند تند حرف میزد و اخر سر هم گفت: ss501 و شروع کرد به پریدن و جیغ زدن . نگاهی بهش کردم و 20 دلار رو روی میز گذاشتم و دست سارا رو کشیدم و از مغاره اومدم بیرون . ببیرون مغازه یه ماشین شاستی بلند ایستاده بود . توی ماشین دوتا دیگه از اون پسر ها بودن . یکیک از اوناها تا نصفه از پنجره ماشین اومده بود بیرون و داشت به ما نگاه می کرد و اون یکی .صاحب لیوان اب میوه چشماشو بسته بودو به صندلی تکیه داده بود به نظر خواب میومد . صدای جونگ مین از پشت سرم اومد ک خانوما کجا؟ نمی خواین بدهی تون رو پرداخت کنین؟ دیدین که ما چقدر معروفیم .حتی این خانوم مغازه دار هم ما رو میشناخت . پس اگر بخواهیم این قضیه رو به اداره پلیس بکشونیم به ضرر شما تموم میشه . توی گوش سارا گفتم : هر وقت بهت گفتم بدو باشه .دستش رو گرفتم .دستاش خیس عرق بود.گفتم : نترس .نگاهی به جونگ مین کردم و گفتم : باشه .و دست کردم توی کیفم و بلند داد زدم : ss501 اینجان انها اینجان .و شروع کردم به بالا و پایین پریدن .جونگ مین هاج و واج بهم نگاه می کرد مونده بود اینجا چه خبره .
مردمی که اطراف ما بودن تازه پی به ماهیت این گروه سه نفره برده بودن به سمت ما هجوم اوردن .دست سارا رو کشیدم و گفتم : بدو . و شروع کردم به دویدن. و سارا رو هم پشت سر خودم میکشیدم . صدای جونگ مین از پشت سرم میشنیدم که داد می زد : وایسا .همون جا وایسا . برگشتم به پشت سرم نگاه کردم اونا رو دیدم که سعی داشتن از دست جمعیت خلاص بشن و سوار ماشین بشن.
وقتی ایستادم نمی تونستم نفس بکشم . قفسه سینه ام درد می کرد . تمام بدنم خیس عرق شدم . نگاهی به سارا کردم داشت نفس نفس میزد . نگاهی به اطراف کردو گفت : گفت نمی تونم نفس بکشم .نگاهی به اطراف کردو گفت : کجاییم ؟ گفتم : مگه تو نفهمیدی از کجا ها اومدیم ؟ گفت : من که پشت سر تو می اومدم فکر کردم تو میدونی از کجا ها اومدیم . حالا ترس هم به بقیه اضافه شده بود . نمی دونستم کجاییم . گم شده بودیم . فکر اینکه توی یه کشور غریبه گم بشیم داشت منو دیونه می کرد . توی خیابونها به امید یه مغازه اشنا میگشتیم ولی فایده ای نداشت هر چی بیشتر می گشتیم کمتر پیدا می کردیم . دیگه هوا هم داشت تاریک میشد. ادرسی از هتل نداشتیم و و تنها چیزی که میدونستیم اسم هتل بود . dragonهتل .که یه اژدهای طلایی شرقی روی سقف ش بود . اما اینم برای پیدا کردن هتل کافی نبود . نگاهی به خیابون کردم که پر از دوچرخه و سه چرخه هایی بود که مردم رو جابه جا میکردن. این تنها راه بود .جلوی یکی از سه چرخه ها رو گرفتم و گفتم : dragon هتل .راننده اون ایستاد و با لهجه ای که چیزی نمی فهمیدم شروع کرد به حرف زدن و اخر سرهم با دست اش عدد 4 رو نشون داد و به لهجه مسخره ای گفت : دلار . نمی خواستم مخالفت کنم در واقع حال مخالفت رو هم نداشتم . سری به نشانه توافق تکون دادم و سوار شدیم . تمام طول مسیر نگران این بودم که نکنه یه وقت ادم ناتویی باشه اما وقتی جلوی در هتل ایستاد و منظره اشنای در ورودی هتل رو دیدم خیالم راحت شد. وقتی وارد هتل شدیم اقای رضایی توی لابی ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت می کرد به نظر خیلی نگران میومد . تا چشمش به ما افتاد گوشی رو قطع کرد به طرف ما حمله ور شد . طوفان نصیحت بود که به سرو صورت ما میخورد و جوابی هم نداشتیم که در قبال اون پس بدیم . فقط سرمون رو پایین انداخته بودیم و گوش میدادیم . بالاخره اقای رضایی تصمیم گرفت از منبر نصیحت پایین بیاد . . در ادامه گفت : مگه ادرس هتل رو نداشتین که این قدر دیر کردین ؟ گفتم : نه . گفت: پس کارتی که بهتون دادم چی شد ؟ تازه یادم اومد . دست کردم توی کیفم و شروع کردم به گشتن . فایده ای نداشت از کارت خبری نبود . اقای رضایی گفت : حدس میزدم . یه کارت دیگه بهتون میدم ولی این یکی رو بند کن بنداز گردنت گم نکنی . حالا هم برین رستوران شامتون رو بخورین .
سر میز نشسته بودیم . با اینکه تمام روز رو بدن غذا سر کرده بودیم .میلی به خوردن نداشتیم بنابراین رستوران رو ترک کردیم و به اتاقمون رفتیم . سارا کیفش رو یه گوشه ای پرت کرد و نشست یه گوشه و دوربین در اورد و مشغول کار کردن با اون شد. صدای خنده سارا منو از دنیایی که توش بودم بیرون اورده بود داشت به یه چیزی نگاه می کرد و میخندید .کنجکاوی باعث شد تا به سمت اون برم و ببینم داره به چی میخنده . وقتی چشمم به چهری خودم که داشت ازش اب میوه میچکید و چند تا یخ روی سرم بود افتاد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم شروع کردم به بلند خندیدن . وقتی اوضاع اروم تر شد .به سارا گفتم واقعا اینقدر خنده دار شده بودم .سارا گفت: جالب اینجا بود که با همین سر و ضع به جنگ اونا رفتی . عین دون کیشوت .گفتم : پس توهم همون یار با وفا ش هستی .پانچوی خر سوار. خندید و گفت : خیلی شانس اوردیم . ولی پاهام داره از درد قطع میشه . گفتم : اگر بخوابی بهتر میشی . رو تخت دراز کشید .بعد چند دقیقه گفت : اون ss501 چی بود که گفتی ؟ گفتم : نمی دونم ولی فکر کنم اسم اونا باشه اخه وقتی مغازه داره اونا رو دید با این اسم صداشون زد . چند دقیقه بعد چشم سنگین شده بودن وتمام اتفاقات اون روز داشت از یادم میرفت .
صبح توی لابی هتل مثل همیشه همه منتظر ما بودن.اقای رضایی یه کارت مثل همون قبلی به من داد و گفت: این یکی رو گم نکن . و رو کرد به گروه و گفت : همگی سوار ماشین بشن . وقتی از هتل اومدیم بیرون . چشمم به اتوبوس افتاد و خشکم زد . استین سارا رو که کنارم بود کشیدم و گفتم : اونجا رو نگاه کن . سارا نگاهی به اتوبوس کرد و بعد چند دقیقه عین صاعقه زده ها تگام کرد . روی اتوبوس تبلیغ گروه ss501 بود و همراه اون عکس اعضای گروه . تا حالا به اتوبوس دقت نکرده بودم . کنار در ورودی اتوبوس عکس اخرین جنگجوی شائولین بود که داشت دست تکون میداد و زیر عکس نوشته بود کیم هیونگ جون . نگاهی به بقیه عکسها کردم و زیرنویس عکس ها رو میخوندم .حالا فهمیدم چرا بین همه چهره هیونگ از همه اشنا تر بود . وقتی سوار اتوبوس شدیم به سارا گفتم : راجب این قضیه به هیچ کس حرفی نزن . گفت : مگه میتونمم حرفی هم بزنم . تمام طول روز رو از گروه جدا نشدیم دیگه جرات نداشتیم این کار رو انجام بدیم .بعد از اتفاقات دیروز تصمیم گرفته بودم همه چیز رو فراموش کنم و ماجراجویی رو بذارم کنار.