رمان آیلا (28)
آرتام
بعد از این که از خونه ماهان زدم بیرون ...رفتم سمت ماشینم ....خواستم سوار شم که یه دفعه به سرم زد که کمی پیاده روی کنم!
5 دقیقه ای بود که بی هدف داشتم تو خیابونا میگشتم که گوشیم زنگ خورد...رایان بود!
من-سلام ژیگول!
-سلام گربه!دلم برات گشاد شده خفن!
-چی چی شده؟
-گشاد گلم گشاددد!
-بده خیاط برات تنگس کنه عزززیزم تنگگگ!
و همونطور که صدامو نازک میکردم ادامه دادم:
-اوه عشقم دیگه چه خبر ؟
-دیگه ....دیگه این که من ساعت 5 میرسم ایران ...عسلم تو فرودگاه میبینمت...بوس بوس بااااای!
و بدون این که فرصت حرف زدن بهم بد قطع کرد....
هنوز تو شک جمله آخرش بودم !وا ینی عصر میرسه ایران ؟ چرا اینقدر ناگهانی؟همینطور که داشتم غر میزدم ....دیدمش ! اون اینجا چی کار میکرد اونم با 3 تا کیسه؟؟؟؟!!!! رفتم جلوش وگفتم :
-سلام!
چشماش از دیدن من گرد شده بود .... وای چه خوردنی به خودم تشر زدم:چته بی حیا شدی.....
-سلام . شما اینجا چی کار میکنید؟
-هیچی داشتم قدم میزدم ...
به کیسه ها اشاره کردم..
-مثل اینکه به کمک احتیاج دارید ...
-راستش...
-کجا میخواید ببریدشون؟
در حالی که به روبه رو نگاه میکرد گفت:
-اون جا...
به سمت جایی که اشاره کرد نگاه کردم ناخود آگاه لبخندی روی لبم نشست....پرورشگاه مهر...
برگشتم سمتش..
-اجازه بدید کمکتون کنم!
- نه نه ممنون لازم...
-آخه شما چطور میخواید اینارو از وسط اتوبان رد کنید؟
یکم مکث کرد...
-آخه زحمتتون میشه....
-نه چه زحمتی.
و به دنبال این حرف 2 تا از کیسه ها رو با هم بلند کردم ....اومدم تا سومی هم بلند کنمکه مانع شد!
- نه دیگه اینو خودم میارم ...شما رو به اندازه کافی به زحمت انداختم...
اخمی کردم:
-دیگه این حرف رو نزنید که ناراحت میشم...
و راه افتادم سمت جاده یکم که خلوت شد گفتم:
-بدو !
وسریع به سمت میدان وسط اتوبان رفتیم!
.
.
.
-میشه منم بیام!
یه نگاه متعجبی بهم انداخت:
- البته بفرمایید!
و با هم داخل پرورشگاه شدیم که یه خانم مسنی اومد سمتمون و آیلا رو در آغوش کشید:
-سلام عزیزم خوش اومدی!
-سلام اومدم بچه ها رو ببینم ...
و رو به من ادامه داد:
-ایشون یکی از دوستان خانوادگی ما هستن ...آقای راد ...
و با اشاره به اون خانم گفت:
-ایشون هم مسئول پرورشگاه هستن...
لبخندی زذم:
-خوشبختم!
-همچنین! اوه لطفا بفرمایید داخل ....
.
.
.
تا وارد اتاق بچه ها شدیم ... کله ها برگشت سمتمون وبچه ها با دیدن آیلا دویدن سمتش و پریدن تو بغلش..لحطه ی خیلی زیبایی بود داشتم با علاقه به این صحنه نگاه میکردم که آیلا با نگاهش غافلگیرم کرد!
آیلا- خوب بچه ها میخوام با یه نفر آشنا شید ...
و به من اشاره کرد تا خودمو بهشون معرفی کنم ...
کمی رو زانوم خم شدم و با لحن خیلی ملایمی و شیطونی رو به بچه ها گفتم:
- خوب بچه ها میتونید منو عمو آرتام صدا کنید!
و این بود شروع صمیمیتی که بین من و بچه ها شکل گرفت .....
.
...
......
..........
..............
..................
تا فردا بدروووود
.
.
بعد از این که از خونه ماهان زدم بیرون ...رفتم سمت ماشینم ....خواستم سوار شم که یه دفعه به سرم زد که کمی پیاده روی کنم!
5 دقیقه ای بود که بی هدف داشتم تو خیابونا میگشتم که گوشیم زنگ خورد...رایان بود!
من-سلام ژیگول!
-سلام گربه!دلم برات گشاد شده خفن!
-چی چی شده؟
-گشاد گلم گشاددد!
-بده خیاط برات تنگس کنه عزززیزم تنگگگ!
و همونطور که صدامو نازک میکردم ادامه دادم:
-اوه عشقم دیگه چه خبر ؟
-دیگه ....دیگه این که من ساعت 5 میرسم ایران ...عسلم تو فرودگاه میبینمت...بوس بوس بااااای!
و بدون این که فرصت حرف زدن بهم بد قطع کرد....
هنوز تو شک جمله آخرش بودم !وا ینی عصر میرسه ایران ؟ چرا اینقدر ناگهانی؟همینطور که داشتم غر میزدم ....دیدمش ! اون اینجا چی کار میکرد اونم با 3 تا کیسه؟؟؟؟!!!! رفتم جلوش وگفتم :
-سلام!
چشماش از دیدن من گرد شده بود .... وای چه خوردنی به خودم تشر زدم:چته بی حیا شدی.....
-سلام . شما اینجا چی کار میکنید؟
-هیچی داشتم قدم میزدم ...
به کیسه ها اشاره کردم..
-مثل اینکه به کمک احتیاج دارید ...
-راستش...
-کجا میخواید ببریدشون؟
در حالی که به روبه رو نگاه میکرد گفت:
-اون جا...
به سمت جایی که اشاره کرد نگاه کردم ناخود آگاه لبخندی روی لبم نشست....پرورشگاه مهر...
برگشتم سمتش..
-اجازه بدید کمکتون کنم!
- نه نه ممنون لازم...
-آخه شما چطور میخواید اینارو از وسط اتوبان رد کنید؟
یکم مکث کرد...
-آخه زحمتتون میشه....
-نه چه زحمتی.
و به دنبال این حرف 2 تا از کیسه ها رو با هم بلند کردم ....اومدم تا سومی هم بلند کنمکه مانع شد!
- نه دیگه اینو خودم میارم ...شما رو به اندازه کافی به زحمت انداختم...
اخمی کردم:
-دیگه این حرف رو نزنید که ناراحت میشم...
و راه افتادم سمت جاده یکم که خلوت شد گفتم:
-بدو !
وسریع به سمت میدان وسط اتوبان رفتیم!
.
.
.
-میشه منم بیام!
یه نگاه متعجبی بهم انداخت:
- البته بفرمایید!
و با هم داخل پرورشگاه شدیم که یه خانم مسنی اومد سمتمون و آیلا رو در آغوش کشید:
-سلام عزیزم خوش اومدی!
-سلام اومدم بچه ها رو ببینم ...
و رو به من ادامه داد:
-ایشون یکی از دوستان خانوادگی ما هستن ...آقای راد ...
و با اشاره به اون خانم گفت:
-ایشون هم مسئول پرورشگاه هستن...
لبخندی زذم:
-خوشبختم!
-همچنین! اوه لطفا بفرمایید داخل ....
.
.
.
تا وارد اتاق بچه ها شدیم ... کله ها برگشت سمتمون وبچه ها با دیدن آیلا دویدن سمتش و پریدن تو بغلش..لحطه ی خیلی زیبایی بود داشتم با علاقه به این صحنه نگاه میکردم که آیلا با نگاهش غافلگیرم کرد!
آیلا- خوب بچه ها میخوام با یه نفر آشنا شید ...
و به من اشاره کرد تا خودمو بهشون معرفی کنم ...
کمی رو زانوم خم شدم و با لحن خیلی ملایمی و شیطونی رو به بچه ها گفتم:
- خوب بچه ها میتونید منو عمو آرتام صدا کنید!
و این بود شروع صمیمیتی که بین من و بچه ها شکل گرفت .....
.
...
......
..........
..............
..................
تا فردا بدروووود

.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۶ ساعت 2:27 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|