لحظه های دلواپسی 3
به طبقۀ پائین رفتم . هنگام پایین رفتن ازپله ها یک لحظه نگاهم با نگاه پارسا تلاقی کرد ولی قبل ازاینکه من عکس العملی نشون بدم سریع روشوبرگردوند سمت پدر.دلم می خواست کله شوبکنم! پسره ی ازخودراضی.اینبارازدست خودم کفری شدم وبه سالن رفتم وبه کمک درسا میزشام روچیدم0هنگام صرف شام پدرازپارسا پرسید: پارسا جان برای کارت چه تصمیمی داری؟
درجواب گفت:عموجان تا عید چند روزبیشترنمونده0قبل ازتعطیلات نوروزتصمیم دارم کمی توی تهران گردش کنم وبعد ازایام نوروز توبیمارستان مشغول میشم0
اصلا" ازطعم غذای مادرچیزی نفهمیدم.دلم می خواست تلافی بی محلیهاشودربیارم.بعد ازشام ازمادرتشکرکرد0کرد وبه سالن رفت.من ودرسا هم بعد ازجمع کردن میزبا یه سینی چای به به بقیه ملحق شدیم.
برای تلافی هنگام تعارف چای بعد ازپدریکراست به سمت پویا رفتم وگفتم: برای پارسا هم یکی بذار! وقتی چشمم به اوخورد خشم گذرایی رودرچهره اش دیدم وتوی دلم گفتم : حقته ! ببین خیط کردن دیگران خوبه یا نه؟!! یک ساعت بعد پارسا ودرسا وپویا ازجا برخاستن که پویا گفت :پروا حاضرشومی خواهیم یه سربریم پارک پائین چهارراه0
گفتم من حوصله ندارم خودتون برید0وقتی درساشنید گفت اگه تونیای منم نمیرم. دیگه نتونستم مخالفت کنم0پالتوی فیلی رنگموبه تن کردم با پوتینهای نوک مدادیمو پوشیدم وبه همراه بقیه ازخونه خارج شدیم.راه افتادم0من ودرسا درصندلی عقب نشستیم وحرکت کردیم0 پارسا پولیورسورمه ای رنگش روروی تی شرتش پوشیده بود که خیلی بهش میومد.
ده دقیقه بعد رسیدیم وپیاده شدیم وچهارنفری وارد پارک شدیم وشروع به پیاده روی کردیم0با اینکه هوا نسبتاً سرد بود ولی خیلی می چسبید0وقتیکه وارد پارک شدیم با تعجب متوجه شدیم اکثرنیمکتها اشغال شده ما هم یک نیمکت خالی پیدا کردیم ونشستیم ولی انقدرسرد بود که پشیمون شدیم وبه همون پیاده روی اکتفا کردیم0وجود چرغهای پایه دارلابه لای درختها وحوض بزرگی که وسط پارک قرارداشت با لامپهای رنگینی که درزیرفواره ها کارگذاشته شده بود وهمینطورسکوتی که برآنجا حاکم بود , همه وهمه منظرۀ دلپذیری ایجاد کرده بود0پارسا وپویا چند مترجلوترازما قدم می زدند وآروم با هم گرم گفتگو بودن انگاروجود ما دوتا رو فراموش کرده بودند0ازپشت سربراندازشون کردم, هردوهم اندازه, قد بلند وجذاب0طوریکه که همۀ نگاه ها رو به سمت خود می کشیدن0ولی هردوفارغ ازهمه جا دست درجیب ، گرم گفتگوبودند0تا اینکه به یک کافی شاپ رسیدیم که صاحبش درنهایت سلیقه میزوصندلیها رو زیرهردرختی گذاشته بودوبرای جلوگیری ازخیس شدن دراثربارون وبرف چتربزرگی بربالای هرکدوم تعبیه شده بود0روی هرمیزیک گلدون شیشه ای بود که درون اون یک شاخه غنچۀ گل رزقرارداشت وروکش هرمیزوصندلی بارنگ چترچرمی بزرگ بالای میزها کاملا هماهنگی داشت0یکی ازمیزها رو انتخاب کرده ونشستیم0
پارسا صندلی کنارمنواشغال کرد وپویا نیزکناردرسا وروبروی من نشست0درپشت میزکناری ما چهارتا دخترنشسته بودند که آرایش زنندشون توی ذوق میزد وهرازچند گاهی به میزما نظری می نداختن وبا هم چیزی می گفتن ، رفتارشون کلافه م کرده بود ولی به هرزحمتی که بود خودموکنترل کردم0وقتی به صورت پویا وپارسا دقت کردم دیدم اصلاً حواسشون نیست وگرم گفتگوهستن خیالم راحت شد0
پویا ازروی صندلی برخاست وگفت:خب , خانمها چی میل دارند ؟ درسا گفت: من یه شیرکاکائوی داغ می خوام, توی این هوای سرد خیلی می چسبه0من هم به تبعیت ازاو شیرکاکائوخواستم0پارسا گفت:من قهوه روترجیح میدم0هنگامیکه پویا برگشت بره یکی ازدخترهای میزکنارما گفت:
پس ما چی؟! ازما نمی پرسید چی می خوریم ؟!
پویا که تازه متوجۀ حضوراونها شده بود گفت : اِ...مگه شما هم چیزی می خورید؟ همون دخترگفت : پس فکرکردید برای چی اینجا نشستیم؟ پویا با حاضرجوابی گفت : فکرکردم اومدید بوبکشید! ازجواب پویا یکه ای خوردن انگارانتظارچنین پاسخی رونداشتن . پویا که دید ماتشون برده گفت:عیبی نداره ناراحت نشید سفارشتون رومی کنم0ضمناً هرچی که دوست دارید بخورید اگه من گفتم چرا!
چهارتایی نگاهی با هم رد وبدل کردند ویکدفعه زدند زیرخنده0یک ربع بعد پویا سینی به دست اومد0درحین خوردن صحبت می کردیم البته من کمترحرف میزدم وبیشترشنونده بودم0هنگام برخاستن پویا رفت که حساب میزروبده ولی پارسا مانعش شد وگقت:خواهش می کنم پویا اجازه بده من حساب کنم هرچی باشه پیشنهاد من بود0پویا درپاسخ گفت: پارسا جان توفعلاً مهمونی0دفعۀ دیگه توحساب کن0خلاصه بعد ازیک کشمکش پویا برنده شد وراه افتاد که بره یکی ازهمون چهاردخترگفت: خوش به حال این دوتا خانم! وقتی آثارتعجب روتوی صورت ما دید بدون اینکه ما پرسشی بکنیم گفت: یکی مثل این دونفرسرشون دعواست که چه کسی حساب کنه, یکی هم مثل ما که هیچکس بهمون تعارف نمی کنه؟
احساس کردم دارم ازعصبا نیت خفه می شم0حس بدی بهم دست داد،یشتربه علت فکری بود که درمورد ما کرده بودن0بقیه هم دست کمی ازمن نداشتند0تا خواستم حرفی بزنم پویا مانع شد وگفت :آدم برای هرکسی ارزش قائل نمی شه چه برسه به حرفی که میزنن0
سپس حرکت کرد و برای تصفیۀ حساب رفت ووقتی که برگشت روبه آن چند دخترگفت :دیگه نمی خواد حسرت بخورید! حرفتون خیلی تأثیرگذاربود ! این بود که حساب میزشما روهم پرداخت کردم0
بعد ازگفتن این حرف فرصت حرف زدن به ما نداد وبلافاصله ازاونجا دورشد وما هم سریع خودمونوبه او رسوندیم که گفتم : معلوم هست چیکار می کنی ؟ هیچ متوجۀ منظورش شدی؟ اونا به من ودرسا توهین کردن0خونسرد ایستاده بود وحرفهای من وغرولندهای درسا وسرزنشهای پارسا که تموم شد گفت: خوب ادبشون کردم!! ایندفعه دیگه خود داریم روازدست دادم وفریاد زدم :ادبشون کردی؟هیچ معلوم هست چی داری میگی ؟زده به سرت0واقعاً که...
درهمین لحظه صدای فریاد صاحب کافه واون چند تا دختربه گوشمون رسید ولی به علت بعد مسافت ما فقظ هیاهومی شنیدیم ودقیقاً متوجه نمی شدیم دعوی برسرچه موضوعیه0
یکدفعه پویا گفت: بهشون دروغ گفتم که حساب میزشون رودادم! حالا تا دیرنشده فرارکنیم که اگه دستشون بهمون برسه زنده زنده آتیشمون میزنن0
با گفتن این حرف پا به فرارگذاشت وما هم سه تایی دنبالش0من ودرسا ازخنده چند دفعه نزدیک بود بخوریم زمین0به سردیگه پارک که رسیدیم با درسا افتادیم روی چمنها ونفس تازه کردیم0پارسا روبه پویا گفت: اونها حرف بی ربط زدن,صاحب کافی شاپ چه گناهی مرتکب شده بود که بااونها طرفش کردی؟
پویا خونسرد گفت: نگران نباش اونم بدش نمی اومد بااونها طرف بشه0ولی فکرش رونکن دفعۀ دیگه که مسیرم به این طرفها افتاد میآم جریان روبراش تعریف می کنم وازدلش درمیا رم0خوبه؟
سه تایی یک صدا گفتیم: آره0دوباره خندیدیم وقدم زنان راه افتادیم به سمت خروجی پارک0من ودرسا چند مترجلوترحرکت می کردیم که سه تا پسرجوان به ما تزدیک شدن0ظاهراً قصد داشت پرسشی بکنن . یک نفرشون روبه من گفت: معذرت می خوام می تونم وقتتون روبگیرم؟دستپاچه گفتم: شما با ما چیکاردارید؟ با هرزگی گفت: یه کارخصوصی دارم0درهمون لحظه پویا دستش روانداخت روی شونۀ آن پسرمزاحم وگفت:اتفاقاً فکرخوبیه چون منم با تویه کارخصوصی دارم0پسره که جا خورده بود با وقاحت گفت:جنابعالی کی باشید0نکنه وکیل وصی این خانم خوشگلاین...
پویا حسابی عصبانی شد ویک سیلی محکم نثارش کرد که خون ازگوشۀ لبش سرازیرشد وتازه ازغافلگیری دراومده بود وتا خواست عکس العمل نشون بده سیلی دوم رونوش جان کرد0درهمین موقع دو,دوست دیگرش به طرف پویا یورش بردن که پارسا مجال نداد وازپشت یقه هردوروگرفت وقبل ازاینکه به خودشون بیان پرتشون کردروی چمنها,ولی اونها که دست بردارنبودن دوباره حمله ورشدند0پارسا وپویا که دیدن اونها دست بردارنیستند, ملاحظه روکنارگذاشتند وحسابی گوشتمالیشون دادند واونها هم که متوجه شدن ازپس این دوبرنمیآین فرارروبرقرار ترجیح دادن وپا به فرارگذاشتند.
من ودرسا ازترس هنوزداشتیم می لرزیدیم وپشت یک درخت پنهان شده بودیم0وقتی قائله ختم شد اومدیم بیرون0پویا شروع کرد به تکاندن شلوارش وقوسی به کمرش داد ودستهاشودرهم قفل کرده به یکطرف کش داد وگفت:
آخیییییییییییییش ! چند سالی میشد که دعوی نکرده بودم0دعوای بدنم کم شده بود! جون پارسا خیلی فازداد !!
پارسا درحالیکه هنوزعصبانیت ازچهره ش میبارید دریک قدمی من ودرسا ایستاد وتقریباً با فریاد گفت:کی به شما دوتا اجازه داده بود جلوجلوراه بیافتید وماروبه حساب نیارید؟
من که حسابی جا خورده بودم,با جسارتی که ازخودم بعید می دونستم گفتم:همونیکه موقع اومدن به شما دوتا اجازه داده بود جلوجلوبرید وماروبه حساب نیارید0دیگه منتظرجواب هیچکدوم نشدم وبه سمت ماشین حرکت کردم وجلوی درایستادم . پسره ی بی شعورانگارنوبرشوآورده.فکرکرده کیه ...
تا اونها رسیدن وپویا با سرعت حرکت کرد وتا منزل عموهیچ حرفی ردوبدل نشد وهنگام پیاده شدن بدون اینکه ازپارسا خداحاقظی کنم درجلورو بازکردم که سوارشم . درسا گفت:پروا خواهش میکنم ناراحت نشوپارسا ناراحت بود یه چیزی گفت لطفاً توبه دل نگیر0
با دلخوری گفتم: درسته, ولی این دلیل نمی شد اونطورفریاد بکشه وبدون اینکه حتی نگاهی به پارسا بندازم سوارماشین شدم وبه پویا گفتم حرکت کنه0البته اونم هیچ تلاشی برای جلب رضایت من نکرد !
پویا درراه برگشت متوجه ناراحتیم شد وگفت: ببین پروا تونباید ازدست پارسا ناراحت بشی0اون سالها دورازایران زندگی کرده درواقع با جوّاینجا مأنوس نیست0توجایی که اون زندگی کرده آزادی کامل بوده0توی اونجا خانمها شبها تادیروقت توی پارکها گردش می کنن بدون اینکه کسی کاری به کارشون داشته باشه0ولی اینجا این طورنیست اکثرمردها غیرتشون قبول نمی کنه که زنها وخواهرهاشون تا نیمه شب بیرون ازخونه باشن0اینه که یه عده اراذل واوباش تا یه خانم رودیروقت بیرون ازخونه می بینن فکرهای غلطی به ذهنشون میرسه ومزاحمت ایجاد میکنن0نمونه ش همین نیم ساعت پیش, تو فکرمی کنی اگرمن وپارسا اونجا نبودیم اونها به این سادگی دست ازسرشما برمی داشتن؟ تا جایی که من به یاد دارم پارسا اهل خشونت نیست, ولی ببین چقدرعصبانی شده بود که با اونها گلاویزشد0درهرصورت من نمی تونم اون رومقصربدونم تازه خوشحالم شدم! من که تا اون لحظه ساکت بودم وداشتم به حرفهای پویا گوش می دادم با شنیدن این حرف یک دفعه ازجا پریدم وگفتم:
خوشحال شدی؟! حتماً برای اینکه سرمن فریاد کشید وسکۀ یک پولم کرد آره؟!
اخمی کرد وگفت:اولاً سرهر دوتون داد کشید نه تو0ثانیاًخوشحالی من به این خاطره که روحیۀ شرقیش روحفظ کرده وبا اینکه سالها دراروپا زندگی کرده رنگ عوض نکرده وتعصب ایرانیش روازدست نداد واصالتش روحفظ کرده0اگرم این برخورد ازش سرزد به خاطرعلا قه ایه که به هردوتا تون داره ودلش نمی خواد کسی باچشم بد بهتون نگاه کنه0