شروع از پایان قسمت4
چند بار اس ام اس و از اول خوندم ، نمیدونستم باید چیو باور کنم ؟........حرفای بهزادو ؟......غیب شدن آرشو ؟.......یا این اس ام اس رو ؟....... خودمو انداختم رو تخت و با گیجی به سقف خیره شدم .........سعی داشتم اس ام اس و تو مغزم هضمش کنم ، کم کم یه لبخند رو لبم نقش بست ، هر چی بیشتر فکر میکردم لبخندم پر رنگ تر میشد......معنی این اس ام اس این بود که من خواب ندیدم......دیوونه هم نشده بودم......اینکه چی بوده رو هنوز نمیدونستم ولی همینقدر که فهمیده بودم چرندیات مغز خودم نیست برام یه دنیا ارزش داشت......قبلا هم میدونستم که ساخته ی ذهنم نیست ولی حالا داشت ثابت میشد و چی بهتر از اینکه بهترین دوستم منو یادشه.......سر جام نشستم و با خوشحالی شروع کردم به گرفتن شماره ی ناشناس ، اما همون لحظه صدای مامانم از پایین اومد که داشت صدام میکرد ........دست از کار کشیدم و رفتم کنار نرده ها و از همون بالا جواب دادم :
_ بله مامان ؟.....
_ بله مامان چیه ؟.......سلامتو خوردی ؟ بیا پایین برام از سفرت بگو........
از سر ناچاری گوشی رو انداختم رو تخت و رفتم پایین ، چیز خاصی برای تعریف کردن نداشتم ولی همون یه ذره کاری که تو شمال کرده بودم و برا مامان تعریف کردم هر چند تمام حواسم پی مریم بود ، بعد از تعریف قضایا از جام بلند شدم برم بالا که مامان گفت عمو کامران برای شام دعوتمون کرده رستوران........میخواستم بگم قراره من بیام سرخرتون باشم ؟.......اما به موافقت کردن با سر قناعت کردم و رفتم اتاقم ، در و بستم و با هیجان شروع به گرفتن شماره کردم ، بعد از چند تا بوق جواب داد ، با صدای بلند داد زدم :
_ مریِِم !!! .........
_ کیانا خودتی ؟.......خدای من ! دارم دیوونه میشم......
_ مریم .......چه خبر شده ؟.....
_ نمیدونم چه خبر شده .......تو کجایی ؟ خوبی؟
_ آره من خوبم ، مریم؟.......مریم باور کنم که منو یادته ؟
_ معلومه که یادمه ......
با ذوق جیغ کشیدم :
_ عاشقتم...........ولی اگه تو یادت میاد چرا بهزاد هیچی یادش نمیاد ؟
_ مگه دیدیش ؟.....تو رو نشناخت؟
_ نه هیچی یادش نمیاد ، منو نمیشناسه .......چقدر خوشحالم که تو منو یادته .......
و زدم زیر گریه .....ولی وقتی یاد این افتادم که چقدر دیر زنگ زده پرسیدم :
_ چرا تا الان زنگ نزده بودی ؟
_ من شماره تو یادم نمیومد ، پریروز ژان پل بهم داد ......
_ ژان پل ؟ ......از کجا پیداش کردی ؟
_ من پیداش نکردم ، اون اومده اینجا......
_ یعنی الان پیشته ؟
_ معلومه که نه......خانواده م که چیزی ازش نمیدونن ، اون هتله .......با هم بیرون قرار میذاریم...
و با ذوق ادامه داد :
_ کیانا اون هنوزم دوستم داره ، به خاطر من این همه راهو اومده .....
به مریم غبطه میخوردم ،
_ خوش به حالت .........من خیلی گیج شدم مریم ، چرا همه چی اینجوری شده ؟......مریم من خیلی احساس تنهایی و بدبختی میکنم........تو خودت شاهدی که من خیلی سعی میکردم از بهزاد دور بمونم ، چون میترسیدم صدمه ببینم ، حالا از همون چیزی که میترسیدم به سرم اومده .......منو از خودش طرد میکنه ، بعد از همه ی بلاهایی که سرم آورد داره طردم میکنه......
_ تو از کجا میدونی ؟ .........شاید واقعا یادش نمیاد ؟
_ چرند نگو مریم......پس چرا من و تو ژان پل یادمون میاد ؟
_ نمیدونم ......ولی آخه به بهزاد نمیاد اینقدر نامرد باشه......
_ بازم ازش دفاع کن........نمیبینی چه بلایی سرم آورده ؟ من دارم از بی مهری و بی وفاییش میمیرم .........
و چنان گریه ای سر دادم که مریم از همون پشت تلفن میخواست با التماس آرومم کنه ولی موفق نمیشد ، چون حالا که میدونستم از طرف بهزاد طرد شدم دیگه هیچ جایی برای آروم شدن باقی نمونده بود .........بعد از کلی درد و دل کردن با مریم تلفن و قطع کردم و خودمو روی تخت انداختم ،
_ خدایا این دیگه چه قایم باشکیه راه انداختی؟......اگه میخواستی دوباره برگردونیمون پس چرا اون بلاها رو سرمون آوردی ؟........چرا منو با بهزاد و آرش آشنا کردی و حالا که تازه داشتم باهاشون انس میگرفتم ازم گرفتیشون ؟.......چرا منو نمیکشی ؟.......میدونی که من نمیتونم این شرایط و تحمل کنم ، پس چرا راحتم نمیکنی ؟........ نکنه داری آزمایش میکنی ؟ من از همین الان بازنده م پس راحتم کن ........چرا بهزاد خودشو ازم دریغ میکنه ؟ آخه آدم تا چه اندازه میتونه پست باشه ........
تا شب که مامان ازم خواست حاضر شم تا بریم سر قرار با عمو کامران از جام تکون نخوردم ، با تمام اصرارهای مامان حتی ناهار هم نخوردم ........نه حال رستوران رفتنو داشتم و نه حوصله شو ، ولی مامان به زور هم که شده از جام بلندم کرد تا حاضر بشم ، مثل یه مرده ی متحرک از جام بلند شدم و زود لباس پوشیدم و پشت سرش راه افتادم .......
قرار تو یه رستوران سنتی بود که تو محوطه ی بازش تخت گذاشته بودن ، مامان به سمت یکی از تخت ها حرکت کرد ، از دور قیافه ی عمو کامران و فرزاد و تشخیص دادم ، نمیدونستم فرزاد هم قراره بیاد ، بعد از نشستن و خوردن چایی شام و سفارش دادن ، من نه چیزی از حرفایی که میزدن متوجه میشدم و نه از شامی که جلوم بود ، توی خیالات خودم غرق بودم ، به این فکر میکردم که بهتر نیست برم سراغ بهزاد و هر چی فحش بلدم نثارش کنم ؟ ولی مطمئنا کار بی خودی بود ، چون نه من اینطوری آروم میشدم و نه بهزاد دلش به رحم میومد ........هر چند حالا دیگه اگه به رحم هم میومد من ازش متنفر بودم ، با صدای فرزاد که داشت صدام میزد به خودم اومدم :
_ کیانا ؟.........حالت خوبه ؟
سعی کردم بهش لبخند بزنم :
_ آره خوبم .......
_ اینطور فکر نمیکنم .....
و لبخند مهربونش و به صورتم پاشید ، برعکس بهزاد که هیچ وقت این طور خالصانه بهم لبخند نمیزد ، لبخند بهزاد رو خیلی کم میشد دید ولی فرزاد بیشتر وقتا لبخند به لب داشت ، چرا به جای بهزاد مغرور و از خود راضی نمیتونستم عاشق فرزاد مهربونی بشم که خودش هم بهم تمایل داشت ، به مامان و عمو کامران نگاه کردم ، غرق صحبت درباره ی شرکت بودن و حواسشون به ما نبود ..............از سر بیچارگی به فرزاد لبخند زدم و اشک تو چشام حلقه زد :
_ خیلی داغونم فرزاد ........
تحت تاثیر لحن رنجیده م قرار گرفت و سرشو انداخت پایین ،
_ مشخصه ، فقط کاش منو قابل میدونستی و حرف دلت و باهام میزدی......
_ کاش میتونستم ........
_ اگه بخوای میتونی ......من همیشه آماده ی شنیدن حرفاتم .
وقتی سکوت منو دید بعد از کمی این پا و اون پا کردن گفت :
_ میتونم امیدوار باشم صبح شتابزده جواب پیشنهادم و دادی ؟
بعد از اینکه طعم محبت یه مرد و چشیده بودم و عاشق بهزاد شده بودم حتی فکر اینکه فرزاد جای بهزاد و بگیره هم اذیتم میکرد ، ولی با این وجود محتاج محبت بودم ، حالا که کسی که ازش محبت میخواستم بهم پشت کرده بود و عقلم داشت با احساسم میجنگید تا حس نفرت نسبت به اونو تو قلبم جا بده ، به عقل خیره سرم اجازه دادم تا جایی که میتونه جولان بده .........و کار به جایی رسیده بود که قانع شده بودم باید محبت ببینم ، به هر قیمتی.......حتی اگه محبت کننده کسی نباشه که آرزوشو دارم ، باید یه جوری آروم میشدم ، پس در حالیکه به تمام نفرتی که از بهزاد پیدا کرده بودم فکر میکردم جواب دادم :
_ آره میتونی امیدوار باشی ........
اولش با تعجب بهم نگاه کرد اما همین که به معنی جمله م پی برد لبخند زد و نگاه عاشقانه ش و بهم دوخت ، به صندلیش تکیه داد و با همون لبخندی که رو لبش بود بیصدا با تکون لبهاش گفت دوستت دارم ........با این حرکاتش باعث میشد عذاب وجدان بگیرم ، با ترس به مامان و عمو کامران نگاه کردم که یه وقت چیزی متوجه نشده باشن ، اما اونا اصلا حواسشون به ما نبود .......اون هی ادا در میاورد من هم هی لبمو گاز میگرفتم و با چشم و ابرو به مامان اینا اشاره میکردم ، من و فرزاد لبه ی تخت نشسته بودیم و پاهامون و گذاشته بودیم رو زمین ، چند بار با پاش زد به پام ،دیگه داشت اعصابمو خط خطی میکرد ، با حرکت لب بهش گفتم :
_ کرم داری ؟......
که با صدای بلند زد زیر خنده ، مامان و عمو کامران با تعجب بهمون نگاه کردن ، مامان گفت :
_ بگید ما هم بخندیم ......
من از خجالت سرمو انداختم پایین ، فرزاد جواب داد :
_ جوکش برای سن شما خوب نیست ......
مامان و فرزاد همیشه با هم شوخی داشتن ، چند دقیقه ای سر قضیه ی سن با مامانم بحث کرد و سر به سرش گذاشت ، وقتی مامان اینا دوباره حواسشون پرت شد گوشیشو از روی تخت سر داد طرفم و خواست شماره مو براش بنویسم ، شماره رو سیو کردم اما این وجدان لعنتی دست از سرم بر نمیداشت ، هر چی اون جلوتر میمومد منم بیشتر عذاب وجدان میگرفتم ، ولی دلیلی برای عذاب وجدان وجود نداشت ، وقتی بهزاد خودش منو نمیخواد منم حق دارم با هر کی میخوام دوست بشم .....منم دل دارم .....کی بهتر از فرزاد ، با تمام این توجیه ها بازم دلم آروم نمیشد ....... دلم بهزاد و میخواست ، فرزاد هر حرکتی که میکرد من با بهزاد مقایسه ش میکردم ، اما با این بهانه که بالاخره بهش عادت میکنم خودمو توجیه میکردم .......
موقع خداحافظی جوری که بقیه متوجه نشن دستمو گرفت و وقتی سرمو به طرفش بگردوندم گفت :
_ آخر شب بهت زنگ میزنم ، منتظر باش....
همونطور که گفته بود قبل از خواب زنگ زد ، با اینکه تو حرف زدن باهاش زیاد راحت نبودم ولی اینقدر شوخی میکرد و منو به خنده مینداخت که دیگه یاد بهزاد نمیوفتادم تا وجدانم درد بگیره اما همین که خداحافظی کردیم زدم زیر گریه ، هیچ کس برای من بهزاد نمیشد ، هیچ کس .......
فردا ظهر برای ناهار اومد دنبالم ، مامان مشکوک شده بود ، ظاهرا دیگه نمیتونستیم چیزی رو ازشون قایم کنیم ، بعد از اینکه ناهار و تو یه رستوران شیک خوردیم اصرار داشت که بریم برای من خرید کنیم ، بعد از کلی گشتن توی پاساژا یه تاپ برام انتخاب کرد و به زور مجبورم کرد برم تو اتاق پرو امتحانش کنم ، وقتی پوشیدمش در زد و خواست تاپ و تو تنم ببینه ، با اکراه در حالیکه زیر لب فحشش میدادم در و باز کردم ، سریع اومد داخل و در و بست ،تو همون یه وجب جا بهم نزدیک تر شد و گفت :
_ هیچ جا به اندازه ی اتاق پرو مزه نمیده ......
منظورش بوس بود ، با تعجب چشمامو بهش در آوردم و گفتم :
_ این کارا چیه ؟ من فکر میکردم تو پسر مثبت و سر به راهی هستی فرزاد ! ......
با خنده جواب داد :
_ مگه حالا شک داری ؟......من واقعا مثبت و سربه راهم ، ولی تو اینقدر خوشگلی که حتی پسرای مثبت و سربه راه هم نمیتونن وسوسه نشن که ببوسنت .......چه برسه به من که دوست پسرت هم هستم .......
از تصور اینکه منو ببوسه حالم به هم میخورد ، با صدای بلند زدم زیر گریه ، با این کارم هول شد و با التماس سعی میکرد آرومم کنه :
_ کیانا خواهش میکنم آروم باش.....من غلط کردم ، اصلا گه خوردم .......من میرم بیرون تو هم لباس بپوش بیا خوب ؟......فقط تو رو خدا گریه نکن ......فرزاد بمیره گریه نکن......
وقتی با چشمای گریه ای رفتم بیرون دیدم فروشنده ها که دو تا پسر جوون بودن در حالیکه به زور سعی داشتن جلوی خنده شونو بگیرن ما رو زیر نظر گرفتن ، بمیری فرزاد .........چجوری روت شد جلوی اینا بیای تو اتاق پرو و درو ببندی ......یکیشون در حالیکه لبخندشو جمع میکرد رو به من گفت :
_ پسندیدین ؟.......چیز دیگه ای نمیخواین براتون بیارم ؟
تاپ و انداختم رو ویترین و بدون دادن جواب از مغازه رفتم بیرون ، چند دقیقه بعد فرزاد هم خودشو بهم رسوند و سوار ماشین شدیم ، در طول راه مدام ازم عذرخواهی میکرد ، نهایتا راضی شدم ببخشمش به شرطی که دیگه از این غلطا نکنه .......
یه هفته ای از رابطه م با فرزاد میگذشت ، هر روز شام یا ناهار با هم بودیم ، را بطه مون خوب و مسالمت امیز بود ، هیچکدوم کاری نمیکردیم که اون یکی ناراحت بشه .......فرزاد هم پاشو از قربون صدقه فراتر نمیذاشت چون از عکس العمل من میترسید ، حالا دیگه مامان هم از رابطه ی ما کاملا خبر داشت و نه تنها مخالفتی نکرده بود ظاهرا راضی بود که از لاک خودم بیرون اومدم ، خصوصا که فرزاد پسر عمو کامران هم بود و این میتونست برای مامان یه نقطه ی امیدی باشه که من راحت تر با موضوع ازدواجشون کنار بیام ، اون هنوز نمیدونست که من همه چیز و میدونم و ظاهرا هنوز خیال نداشت که این موضوع و باهام مطرح کنه ......
تقریبا هر روز با مریم تماس تلفنی داشتم ، اخیرا کلاس زبان میرفت تا هم تو حرف زدن با ژان مشکلی نداشته باشه هم به بهانه ی کلاس هر روز بعد از کلاس همدیگه رو ببینن........قرار بود هفته ی دیگه ژان پل برای دیدن من و احیانا بهزاد به تهران بیاد و نهایتا اون روز رسید و ژان پل از هتل به من زنگ زد و گفت میخواد منو ببینه ، مونده بودم چه جوری باید بدون این که فرزاد چیزی بفهمه برم به دیدنش ، بالاخره تصمیم گرفتم بدون اینکه چیزی بهش بگم برم هتل و وقتی زنگ زد تا قرار ناهار بذاره بهش بگم رفتم دیدن یکی از دوستای دبیرستانم ......
خودمو با تاکسی به هتل محل اقامت ژان پل رسوندم ، به محض اینکه تو لابی هتل دیدمش نتونستم احساساتمو کنترل کنم و بغلش کردم ، اون هیچ عوض نشده بود دقیقا همونطور بود که آخرین روز دیده بودمش ، وقتی تو آغوشش بودم حس دختری رو داشتم که پدرشو بغل کرده ، با این فکر خودمو از آغوشش کشیدم بیرون و با خنده گفتم :
_ ژان اندازه ی بابام دوستت دارم ، اگه مریم اینو بشنوه کله مو میکنه که شوهرشو به چشم بابام میبینم.......
با خنده جواب داد :
_ نه خیالت راحت ، نمیذارم کاری با کله ت داشته باشه......
بعد از کلی حرف زدن در مورد مریم و خودشو مشکلاتی که با خونواده ی مریم داره سراغ بهزاد و ازم گرفت ، منم گفتم که تا محل کارش میرسونمت ولی خودم جلو نمیام چون بهزاد تمایلی به دیدن من نداره و از رفتاری که بهزاد با من داشته براش گفتم .........ولی ژان جوابی بهم داد که تا چند دقیقه هنگ کرده بودم :
_ باید بهش فرصت بدی ، فکر نمیکنم نقش بازی کرده باشه......چون خود من هم تا یه هفته هیچی یادم نمیومد ،تا اینکه خیلی تصادفی توی فیس بوک صفحه ی بازماندگان و دیدم ، وقتی تک تک کسایی که اون موقع زنده مونده بودن رو اونجا دیدم انگار یه شک بهم وارد بشه همه چیز مثل برق از جلوی چشمام گذشت و همه چیز و به یاد آوردم......من حدس میزنم بهزاد هم به همین حالت دچار شده باشه .......
تا بحال از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم که ممکنه با گذشت زمان همه چی یادش بیاد ، اگه واقعا بهزاد فقط یادش رفته باشه چی؟......اگه من اشتباه کرده باشم ؟.......به سختی رو به ژان گفتم :
_ راست میگی ؟......یعنی ممکنه ؟
_ بله که ممکنه ، شاید اگه منو ببینه یادش بیاد یا شاید وقتی مثل من صفحه ی فیس بوک و ببینه .......کسی چه میدونه؟
_ اگه هیچ وقت یادش نیاد چی ؟
_ ما باید بهش کمک کنیم تا یادش بیاد ، کیانا تو به اندازه ی کافی قبلا با بهزاد قهر کردی........الان وقت این نیست که بازم باهاش قهر کنی ، مریم بهم گفته از لجش رفتی با یکی دیگه دوست شدی ! ........اگه واقعا دوستش داری فکر نمیکنی باید وایستی و به خاطرش با مشکلات بجنگی ؟ ........باید بهش کمک کنی تا یادش بیاد......فرار کاری رو درست نمیکنه .......
خدا میدونه چقدر دوست داشتم حرفای ژان درست از آب در بیاد ، از تصور اینکه فراموشی بهزاد مدت دار باشه و دوباره منو یادش بیاد ......دوباره عاشقم باشه .......دوباره داشته باشمش ...... نزدیک بود بال در بیارم ، با این وجود نمیتونستم با خودم کنار بیام که برم سراغش و اون باز هم منو به چشم یکی که میخواد آویزونش بشه ببینه ، از طرفی احتمال میدادم اگه خودشو به فراموشی زده باشه و همه ی اینا فیلمش باشه وقتی ژان پل رو تنهایی ببینه دیگه نقش بازی نکنه ، از این رو به ژان پل گفتم :
_ امیدوارم حق با تو باشه ، ولی....... بهتره خودت تنهایی ببینیش ، من میترسم .........میترسم دوباره فکر کنه میخوام خودمو آویزونش کنم ........راستش هنوزم نمیتونم باور کنم که واقعا یادش رفته باشه ......
_ همش به خاطر تلقین خودته ، با این وجود اگه اصرار داری که من تنها برم حرفی نیست.......
_ ممنونم......
از یادآوری صفحه ی فیس بوکی که درباره ش گفته بود با شوق دستامو به هم کوبیدم و گفتم :
_ تو اون صفحه ی فیس بوک جین هم هست ؟
_ نه جین هنوز نیست ، همه نیستن.........خوب همه که به ذهنشون نمیرسه ممکنه یکی همچین صفحه ای باز کرده باشه.........
با ژان پل صفحه ی فیس بوک و دیدم و با کمک اون منم عضوش شدم ، از کسایی که میشناختم نیک و برنارد و چند نفر دیگه بودن ، بعضی ها رو یادم نمیومد و بعضیا رو فقط از رو عکس میشناختم ، طبق قراری که گذاشته بودیم با تاکسی ژان پل رو تا بیمارستان محل کار بهزاد رسوندم ، با اینکه ترجیح میدادم خودم تو محوطه یبیمارستان منتظرش بمونم اما برای اینکه یه وقت به مشکل برنخوره تا دم در اتاق بهزاد رسوندمش وخودم برگشتم جلوی در آسانسور منتظر شدم تا آسانسور بیاد بالا ، اما همین که در باز شد مادر بهزاد اینبار با لباس سفید دکتری جلوم ظاهر شد ، فرصت هیچ عکس العملی پیدا نکردم چون سریع به سمتم اومد و با خوشحالی گفت :
_ سلام عزیزم ، تو یه دفعه کجا غیبت زد؟.....اگه بدونی چقدر سعی کردم آدرس خونه تونو که ازت گرفته بودم بیاد بیارم ؟ .......ولی حافظه م یاری نمیکرد......
آدرس خونه ی منو برای چی میخواد ؟......نکنه بهزاد میخواسته منو ببینه ؟......از ذوق هول هولکی جواب سلامشو دادم و گفتم :
_ چرا میخواستین منو ببینین ؟......
_ چون ازت خوشم اومده بود ، هر چی نباشه تو دوست عروس گلم بودی.......حقش نبود اونجوری بی خداحافظی بری .......
انگار از بالای قله ی توهماتم پرت شده باشم سرمو انداختم پایین و جواب دادم :
_ حق دارین ، شرایط خوبی نداشتم اونموقع ، عذر میخوام.....
_ اشکال نداره عوضش الان که اینجایی .......بیا بریم اتاق من ، یه چایی میخوریم و یه گپی هم با هم میزنیم ......هان ؟
بدون منتظر جواب موندن از طرف من دستشو پشت کمرم گذاشت و وادار به حرکتم کرد ......این دومین باری بود که توی دومین ملاقاتمون منو وادار به کاری میکرد .......اگه با بهزاد ازدواج میکردم و این میشد مادر شوهرم از اون مادر شوهرا میشد .......به محض وارد شدن به اتاق دوباره بازجویی از منو شروع کرد ، اینبار دقیق تر از سری قبل ........در بین حرفاش چیزی گفت که توجه مو خیلی جلب کرد ........میگفت بهزاد از روزی که من اونجوری گذاشتم رفتم رو پای خودش بند نیست و کلافه ست ، اصرار داشت از زیر زبونم بیرون بکشه که چه حرفایی بینمون رد و بدل شده که بهزاد و کلافه و عصبی کرده.......یه حسی بهم میگفت بهزاد به خاطر ظلمی که در حقم کرده عذاب وجدان گرفته و کلافگیش هم از همونه ، ولی یه حس دیگه میگفت بهزاد از همه جا بیخبره........کم کم من هم داشتم کلافه میشدم ، از جام بلند شدم و گفتم :
_ من خیلی دیرم شده ، ببخشید ولی باید برم.......
از جاش بلند شد و درحالیکه تا دم در همراهیم میکرد گفت :
_ باشه عزیزم ، ولی باید قول بدی بازم همدیگه رو ببینیم ،شماره تو که دارم خودم باهات تماس میگیرم .
نمیدونم چه اصراری داشت باز هم همدیگه رو ببینیم ، من که مصاحب خوبی براش نبودم ، از چی من خوشش اومده بود ؟.......مطمئنا تنها هدفش این بود که از کار پسرش سر در بیاره.......
توی راهرو داشتیم با هم خداحافظی میکردیم که از دور دیدم بهزاد در حالیکه دستاشو تو جیبش کرده و متفکرانه سرش پایینه همراه ژان پل که مشغول حرف زدنه دارن به اون سمت میان ، قبل از اینکه بهزاد منو ببینه هول هولکی با مادرش خداحافظی کردم و از حهت مخالف اونا با گامهای شتابزده حرکت کردم ، ولی ظاهرا دیر اقدام کرده بودم چون صدای بهزاد و از پشت سر شنیدم که با صدای بلند صدا میکرد :
_ خانوم ؟......
با کی غیر از من میتونست باشه ، بی توجه به صداش که حالا معلوم بود داره میدوئه سریع رفتم داخل آسانسور و دکمه رو زدم ، در داشت بسته میشد که از همون محدوده ی باریکی که مونده بود خودشو کشید داخل و در بسته شد ، حالا من و اون تنها توی آسانسور خیره به هم مونده بودیم .......بالاخره کسی که سکوتو شکست اون بود :
_ چه خبره ؟......اون یارو فرانسویه چی میگفت ؟.......دارم سعی میکنم دیگه زود قضاوت نکنم .........ولی .....انگار نمیشه .......
و با یه پوزخند ادامه داد :
_ چقدر بهش دادی که اون چرت و پرتا رو سر هم کنه و تحویل من بده ؟........از جون من چی میخوای ؟ اصلا تو کی هستی ؟
جمله های آخرشو با فریاد میگفت ، کنترل گریه مو از دست دادم و با صدای بلند زدم زیر گریه ، با درموندگی به دیوار آسانسور تکیه داد و گفت :
_ چه اصراری داری خودتو مظلوم نشون بدی ؟
تو همین لحظه در آسانسور باز شد ، خواستم با سرعت خارج بشم که از پشت منو گرفت و کشید داخل و دکمه ی طبقه ی آخر و فشار داد ،
_ تا جواب منو ندی هیچ جا نمیری ........چی میخوای ؟
از همین میترسیدم ، که این برخورد و باهام کنه ، حالا چه جوابی میتونستم بهش بدم .......به سختی با صدایی که برای خودم هم غریبه بود جواب دادم :
_ به خدا من هیچی ازت نمیخوام ........ژان پل ازم خواست بیارمش پیش تو فقط همین.......من نمیدونم بهت چی گفته ولی من بهش نگفتم که اونا رو بهت بگه .......تو رو خدا بذار برم ، من هیچ جوابی برای سوالات ندارم ..........تو برای همه چی دلیل میخوای ، ولی من هیچ دلیلی برای سوالات ندارم .....
با صدای بلند گفت :
_ پس اون اراجیفی که اون یارو سر هم کرد چی بود ؟
سرمو انداختم پایین تا قیافه ی برافروخته شو نبینم ،
_ من حتی هیچ نشونه ای ندارم که تو حرفامو باور کنی ........
دوباره سرمو بالا گرفتم و با جسارتی که در خودم سراغ نداشتم به چشماش خیره شدم :
_ سمت راست شکمت یه زخم داری چون وقتی 16 سالت بوده آپاندیست و در آوردی........وقتی میخوابی حتما باید یه بالش یا یه چیزی بگیری تو بغلت ، احتمالا قبلا به جای بالش سپیده رو بغل میکردی..........تمام آلبومایی که عکسای سپیده توشه رو گذاشتی تو طبقه ی بالای کمد اتاق خوابت ، زیر یه عالمه وسایل و توی دور از دسترسترین جای ممکن تو اتاق......به دخترا هیچ توجهی نمیکنی چون این کار و خیانت به سپیده میدونی........الان یک ساله که عکس سپیده رو ندیدی.......
تو همین لحظه در آسانسور باز شد ، دوباره بهش خیره شدم :
_ چیزی برای از دست دادن ندارم........
باید اینکار و میکردم تا باور کنم که تمام سعیمو کردم که بیاد بیاره......تا هیچ وقت دیگه خودمو سرزنش نکنم ، برای آخرین بار......برای آخرین بار باید این کار و میکردم ........یک قدم رفتم جلو ، روی پنجه های پام بلند شدم و لبامو گذاشتم رو لبش ........خیال داشتم سریع تمومش کنم ولی نمیتونستم با وسوسه ی لمس بیشتر لباش مقابله کنم ،بعد از چند بار بوسیدن با احساس دست بهزاد پشت کمرم به خودم اومدم و با سرعت ازش جدا شدم...... اشکامو با پشت دست کنار زدم و در حالیکه عقب عقب از آسانسور بیرون میرفتم به چشمای متعجب بهزاد زل زدم و با گریه رو بهش گفتم :
_ متاسفم.......
برگشتم و با سرعت از پله ها سرازیر شدم ، هجوم قطره های اشک مانع از این میشد که جلوی پامو ببینم ، اما برای دور شدن از اون محیط هر لحظه سرعتم و بیشتر میکردم ، چند طبقه که رفتم پایین از خستگی دیگه نای حرکت نداشتم ، خودمو به آسانسور رسوندم و بقیه ی راهو با آسانسور رفتم ،..........حالم از همه چی بهم میخورد و بیشتر از همه از خودم .......
با وضعی آشفته و حالی داغون قدم به خیابون گذاشتم ، توان سرپا ایستادن هم نداشتم ، جلوی اولین ماشینی که رد می شد و گرفتم و سوار شدم ، فقط اشک بود که بی اجازه از چشمام جاری می شد......من چم شده بود ، این چه کاری بود که کرده بودم ؟ ........و از اون مهمتر چرا الان از کارم پشیمون نبودم ، پشیمون نبودم که بوسیدمش ولی برای خودم متاسف بودم ، دلم به حال خودم میسوخت .........دیگه حتی پیش خودم هم برام شخصیت نمونده بود ، از طرفی بهزاد هر چی میخواست بارم کرده بود و از طرف دیگه خودم با کاری که کرده بودم مهر تاییدی بر حرفاش زده بودم ، با تمام این حرفها باز هم پشیمون نبودم ،این آخرین بوسه به هر چیز دیگه ای می ارزید........اشکم و حال دگرگونم از این بود که چرا این بوسه باید آخرین باشه ، از اینکه عشق تازه متولد شده ام چرا باید به این زودی بمیره.......والا له شدن شخصیتم ذره ای برام مهم نبود ، مهم اون بود که دیگه برای من نبود..........
با صدای راننده که میگفت رسیدیم به خودم اومدم و پیاده شدم ، مادر خونه نبود و از یادداشتی که گذاشته بود فهمیدم برای من ناهار گذاشته و خودش تا شب نمیاد خونه ، خودمو به اتاقم رسوندم و بی حال روی تخت افتادم ..........گوشیمو از جیب مانتوم درآوردم تا خاموشش کنم چون تحمل فرزاد ، ژان پل و حتی مریم و نداشتم ، با تعجب دیدم چند تا میس کال از ژان پل و چند تا از فرزاد دارم ، ولی اونقدر در طول راه تو خودم بودم که صداشو نشنیدم ، همین که خواستم گوشی رو خاموش کنم شروع کرد به زنگ خوردن ، شماره ش تو گوشیم سیو نبود ولی اگه صد سال بعد هم این شماره رو میدیدم میشناختمش ، این شماره ی رند مال کسی جز بهزاد نبود.........تحمل توهین دوباره شو نداشتم ، گوشی رو خاموش کردم و با شدت کوبیدمش به دیوار ........... یه نفس عمیق کشیدم و دوباره سر جام دراز کشیدم ، اشکم برای جاری شدن منتظر اجازه ی من نبود ، و قلب شکسته ای که هر لحظه فشرده تر میشد به ظرفیت من برای تحمل اندوه اهمیتی نمیداد ، هر کدوم کار خودشونو میکردن........کاش غم و اندوه همراه اشکها از وجودم خارج میشد ! ولی برعکس هر لحظه ای که میگذشت بیشتر و
بیشتر میشد...........
با صدای مامان چشمامو به سختی باز کردم ،
_ عزیزم باز چی شده ؟
سعی کردم از جام بلند شم اما احساس ضعف باعث شد دوباره سر جام دراز بکشم ، مادر در حالیکه بالشو زیر سرم مرتب میکرد ادامه داد :
_ من که اومدم خونه داشتی توی تب میسوختی ، دکتر همین الان رفت ، نمیدونست چرا تب کردی فقط برات یه مقدار داروی تقویتی نوشته ............چی شده کیانا ؟
_ هیچی مامان ، من خوبم........آب میخوام.......
_ الان برات میارم ، فرزاد هم پایینه.........خیلی نگرانته ، بگم بیاد ؟
_ نه مامان ، میخوام تنها باشم..........
_ باشه عزیزم ، راستی یه آقایی هم اومده بود ببیندت.........هر چقدر میگفتم حالت خوب نیست حالیش نمیشد ، میگفت اسمش بهروزه ........بهنامه؟.......یادم نیست........میشناسیش ؟
با اطمینان جواب دادم :
_ نه مامان من همچین کسی نمیشناسم.........
بدون سوال دیگه ای از اتاق خارج شد .......... کاش ادرس خونه رو به مامانش نمیدادم .........هیچوقت بلد نبودم چه جوری باید دروغ بگم ،از دروغ گفتن میترسیدم ، مادر با ظرف سوپ و آب برگشت ، هر کاری کرد که از زیر زبونم بیرون بکشه که چمه جواب ندادم ، باید یه فکری برای فرزاد هم میکردم ، باید بهش حالی میکردم که ما نمیتونیم با هم باشیم ، چون برعکس اون چیزی که فکر میکردم جایگزین کردن یکی دیگه راه حل مشکل من نبود ، من قادر نبودم هیچکسی رو جای بهزاد بذارم .........تمام قلبم برای بهزاد بود و هیچ جای خالی ای نداشت ...
صبح مادر بعد از کلی سفارش که مواظب خودم باشم و از خونه نرم بیرون رفت سرکار ، تکه های گوشیمو برداشتم و خواستم قبل از اینکه بندازمش دور شماره ی مریم و ازش وردارم ، همونطور که از پله ها پایین میرفتم باتری شو گذاشتم سر جاش و روشنش کردم ، یه خودکار پیدا کردم و خواستم شماره ی مریم و بنویسم اما گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن ، باز هم بهزاد بود ، تماس و قطع کردم تا سریع شماره رو بنویسم و خاموشش کنم ، این بار اس ام اس داد ، بدون اینکه تصمیم داشته باشم باز ش کنم دستم خورد روی دکمه و باز شد :
_ من پشت درم لطفا درو باز کن .......
و در همین لحظه صدای آیفون هم بلند شد.........رفتم سمت ایفون تا مطمئن بشم خودش پشت دره ، راست میگفت پشت در بود و داشت با گوشیش ور میرفت ، دوباره صدای اس ام اس اومد و منو از جا پروند :
_ خانومم درو باز کن ، باید با هم حرف بزنیم .........من از دیروز تا حالا دارم دیوونه میشم ........
خانومم ؟ گفت خانومم ؟...........بی اراده با چشمایی که نمیتونستم از تصویر بهزاد داخل آیفون بر دارم گوشی آیفون و برداشتم ، متوجه شد چون سریع چرخید طرف آیفون :
_ عزیزم میدونم تنهایی ، در و باز کن .........
دستشو به دیوار بالای آیفون تکیه داد و سرشو گذاشت رو دستش و با لحن گرفته ای ادامه داد :
_ باز کن قربونت برم.......باز کن عزیز دلم .........
دست لرزونمو به سختی بالا بردم و دکمه رو فشار دادم ، وقتی تصویرش از جلوی آیفون ناپدید شد فقط تونستم سرمو به سمت در ورودی بچرخونم و با ناباوری و دهانی باز به روبرو خیره بشم ، ولی هنوز گوشی آیفون دستم بود.........در باز شد و بهزاد با سر و وضعی آشفته وارد شد ، وقتی منو با اون وضع کنار آیفون دید لحظه ای توقف کرد و نگاهم کرد اما بعد از چند لحظه دوباره راه افتاد و اومد کنارم ، هنوزم داشتم بهت زده بهش نگاه میکردم ، گوشی رو از دستم گرفت و گذاشت سر جاش و دستمو بین دستاش گرفت و با احساس بوسید ، فقط تونستم از بین لبهای قفل شده م بگم :
_ بهزاد ..........
دستشو کشید رو موهام ، پیشونیش و چسبوند به پیشونم و زل زد تو چشمام ،
_ دیروز یادم اومد ، بعد از اینکه تو از آسانسور رفتی بیرون..........متاسفم عزیزم ، متاسفم که اذیت شدی.......
سرشو بلند کرد و یه نفس عمیق کشید ،
_ این دیگه چه وضعیه ؟........کسی میدونه اینجا چه خبره ؟
و پرسشگرانه به من نگاه کرد ، اما من هنوز بهت زده خیره بهش مونده بودم ، وقتی این حالتمو دید با لبخند بغلم کرد و موها و گردنمو بوسید ،
_ عزیز دلم........ وقتی بهم نگاه میکنی این جوری چشماتو گرد نکن ، دیوونه م میکنی........
سرمو توی سینه ش فرو کردم و اجازه دادم اشکام لباسش و خیس کنه ،
_ فکر میکردم منو نمیخوای ......
منو بیشتر به خودش فشار داد :
_ چطور تونستی همچین فکری کنی ؟ مگه میشه تو رو نخوام ؟.........من عاشقتم......
یه دفعه منو از خودش جدا کرد و پرسید :
_ آرش کجاست ؟
انگار منتظر بهونه ای بودم تا با صدای بلند بزنم زیر گریه ، وقتی منو به اون حالت دید سعی کرد آرومم کنه ولی موفق نبود ، کمکم کرد بشینم رو مبل و خودش کنارم نشست و صبر کرد تا خودم آروم بشم .........سرمو گذاشتم رو سینه ش با گریه جریان پیدا نکردن آرش و براش تعریف کردم و آخرش با گریه زمزمه کردم :
_ بهزاد آرش بدون من نمیتونه ، من که آدم بزرگم بعد از اینکه دیدم تو و آرش نیستین اینقدر داغون شدم ..........پس آرش دیگه داره چیکار میکنه ؟
_ پیداش میکنیم عزیزم ، دنبالش میگردیم ........
سرمو بلند کردم و به صورت بهزاد خیره شدم :
_ چقدر خوبه که تو اینجایی ........خیلی دوستت دارم ......
موهامو زد پشت گوشم و با لبخند جواب داد :
_ منم دوستت دارم ......خیلی......
و با خنده سعی کرد منو از اون حال و هوا خارج کنه :
_ چقدر با تاپ و شلوارک بامزه و خوشگل شدی ...........چرا هیچوقت برا من از این لباسا نمیپوشیدی بلا ؟
و با انگشت آروم زد رو بینیم ، منم لبخند زدم و اشکامو پاک کردم ، اما هنوز سرمو بالا نگرفته بودم که سرشو آورد نزدیک صورتم و با لبخند شروع کرد به بوسیدنم ، ضربان قلبم از هیجان به اوج خودش رسیده بود ، دوست داشتم این لحظات تا ابد ادامه داشته باشه ، میترسیدم چشمامو ببندم و ببینم همه چی تموم شده و بهزاد دیگه اونجا نیست ........همونجا رو کاناپه کنار هم دراز کشیدیم و ساعتها به زمزمه ی عاشقانه و ناز و نوازش و بوسه گذروندیم...........
بهزاد همونجور که کنارم دراز کشیده بود هنوز هم بوسه های آرومی از سرشونه هام میگرفت و با دستش نوازشم میکرد که گفتم :
_ متنفرم از اینکه بگم .........
حرفمو قطع کردمو با شک بهش خیره شدم ، دست از کار کشید و یه دستشو تکیه گاه سرش کرد و با سوال بهم خیره شد ،
_ چی ؟
_ کم کم مامانم میرسه و اگه تو رو اینجا ببینه........میدونی که ؟
اخماشو کشید تو هم و نشست سر جاش ،
_ کیانا من دیشب یه دقیقه هم نخوابیدم ، الان از شدت خواب دارم میوفتم ، میخوام برم بخوابم ولی بدون تو......... نمیتونم چشمامو رو هم بذارم ........
سر جام نشستمو گفتم :
_ تو هم میترسی نه ؟
با تعجب بهم خیره شد :
_ از چی ؟
_ از اینکه بخوابی و وقتی بیدار شدی ببینی هیچی اون جور که باید نیست ........
خندید و سرشو به عقب تکیه داد و چشماشو بست :
_ خیلی چیز عجیبیه اگه بترسم ؟
رفتتم تو بغلش و گفتم :
_ نه عجیب نیست ، خودم خیلی بیشتر از تو میترسم........یادته شب آخر بهت گفتم میترسم بخوابم ؟........ولی تو بهم گفتی نترس بخواب، من تنهات نمیذارم ، اینجام .........و حالا اینجایی ، سر حرفت موندی.........حالا من بهت میگم برو بخواب ، من همینجا منتظرت میمونم .........
بعد از چند دقیقه سکوت از جاش بلند شد و اماده ی رفتن شد ، دم در حیاط بغلم کرد و با شدت شروع کرد به بوسیدنم ، انگار میترسید دیگه نتونه منو ببوسه ، بعد از چند لحظه با لبخند موهاشو نوازش کردم و سرشو از رو گردنم برداشتم ، وقتی لبخندمو دید اونم لبخند زد و دستشو کشید تو موهاش :
_ تا کی وضعمون همینه کیانا ؟
با لبخندی که هنوز رو لبم نگه داشته بودمش شونه هامو به علامت ندونستن انداختم بالا ........خودش جواب داد :
_ خیلی زود میام خواستگاریت ......
و سریع اضافه کرد :
_ گوشیتو روشن بذار ، کاری داشتی هم زنگ بزن....
و سریع از در خارج شد ،
پشت در نشستم و بی اراده اشک ریختم ، اما اینبار اشک شوق ......اشک خوشحالی........خدا چقدر بهم لطف داشته ، اگه آرش و هم بهم بده لطفشو در حقم تموم میکنه ........بعد از دقایقی از جام بلند شدم و به مریم زنگ زدم تا تو شادی خودم شریکش کنم ، ولی مریم قبل از من خبر داشت که بهزاد یادش اومده ، طبق معمول ژان پل بهش گفته ..........حالا نوبت مریم بود که به خاطر دور بودن از ژان پل اشک بریزه و من دلداریش بدم ، بهش قول دادم من و بهزاد هر کاری از دستمون بربیاد برای راضی کردن خانواده ش انجام بدیم ، هر چند کار خیلی سختی به نظر میومد........
بعد از قطع تماس رفتم سراغ اینترنت تا ببینم اونجا چه خبره و آیا جین پیداش شده ؟......هنوز از جین خبری نبود ولی نظریه های جدیدی که نیک نوشته بود جلب توجه میکرد ، توی نوشته هاش گفته بود که معتقده نباید دنبال یه دلیل عمومی برای این اتفاق بگردیم ، هر کسی باید دلیل این اتفاق و تو وجود خودش و تو زندگی قبلی خودش پیدا کنه .......گفته بود دلیل اینکه چرا خدا اونو بعنوان یکی از کسانی که این اتفاق روش بیوفته انتخاب کرده براش روشن شده ، اون سالها از مشکل قلبی رنج میبرده و تنها راه درمان پیوند قلب بوده ، از طرفی توی لیست دریافت کنندگان قلب جزو نفرات اول نبوده ، تا اینکه تحمل این شرایط براش خیلی سخت میشه و با دوندگی و رشوه ناحقی میکنه و خودشو توی لیست بالا میکشه و جای نفر اول میشینه ،بالاخره یه قلب پیدا میشه و اون برای عمل توی بیمارستان بستری میشه ، همون صبحی که اون اتفاق افتاده قرار بوده نیک توی اتاق عمل باشه........و حالا معتقده با اینکه خدا میتونسته هر بلای دیگه ای سرش بیاره ولی ترجیح داده به این شکل اونو از گمراهی دربیاره........کاری که برای همه ی بنده های دیگه ش هم به شکلهای دیگه ای انجام میده ولی احتمالا اونا متوجه نمیشن........ و نیک وقتی میبینه خدا اینقدر روشن با بوجود آوردن اون شرایط از کج رفتن نجاتش داده اونقدر تحت تاثیر قرار میگیره که روزی که با ناباوری از خواب بیدار میشه و میبینه توی بیمارستان بستریه ، بیمارستان و ترک میکنه و نوبت پیوند و به صاحب اصلیش برمیگردونه.........حالا نیک از ما خواسته بود که هر کدوم فکر کنیم و ببینیم دلیل انتخاب ما چی بوده ؟.........
لپ تاپو خاموش کردم و به صندلیم تکیه دادم .........برای من چه دلیلی میتونسته داشته باشه ؟.......فقط آشنا شدن با بهزاد و آرش؟ به زندگیم و به کارایی که میکردم فکر کردم ، تقریبا میشه گفت من نه زندگی میکردم ونه کاری.......فقط میگذروندم ، یه افسرده ی به تمام معنی بودم ، نه از زندگیم لذت میبردم و نه میذاشتم کسی بهم نزدیک بشه ، اجازه نمیدادم کسی وارد حریم تنهاییم بشه ، اجازه نمیدادم کسی سعی کنه شرایط و برام بهتر کنه ، با همه ی دنیا قهر بودم .......و لحظه ی آخر میخواستم خودمو بکشم ، ولی خدا به جای اینکه تنبیه م کنه هوامو داشته .........از پنجره به آسمون نگاه کردم و با لبخند زیر لب زمزمه کردم :
_ هر لحظه که میگذره بیشتر به مهربونیات پی میبرم.......
با صدای زنگ گوشیم از اون حال و هوا بیرون اومدم و اشکامو پاک کردم ، فرزاد بود.......خدایا اینو باید چیکارش کنم ؟ چه جوری باید باهاش به هم بزنم که دلش نشکنه ؟.........یه نفس عمیق کشیدم و جواب دادم :
_ سلام ، بفرمایید......
_ کیانا ؟ چرا گوشیتو خاموش کردی ؟ حالت خوبه ؟ دیروز چت شده بود ؟
_ من خوبم ........
_ حاضر شو برا ناهار میام دنبالت .......
_ نه فرزاد ، من نمیام ......
_ چرا ؟..........خوب اگه حوصله نداری من میام اونجا .......
_ نه .......ببین......فرزاد باید با هم صحبت کنیم......
_ قربون آدم چیز فهم.......خوب منم دارم همینو میگم دیگه ! ........بیام دنبالت واسه ناهار ؟
از سر ناچاری گفتم :
_ نه آدرس بده خودم میام......
ساعتی بعد توی رستوران روبروی فرزاد نشسته بودم ، غذا رو که آوردن خودمو باهاش سرگرم کردم و سعی کردم سر صحبت و باز کنم .....
_ فرزاد ! قرار بود ما یه مدت با هم بیایم بیرون تا همدیگه رو بهتر بشناسیم نه ؟
در حالیه با اشتها مشغول خوردن بود با دهان پر جواب داد :
_ دقیقا .......خوب ؟
_ خوب من فهمیدم که تو پسر خیلی خوبی هستی ......
با لبخند دست از خوردن کشید و عاشقانه نگاهم کرد :
_ خوب ؟........
_ من یه چیز دیگه ای هم فهمیدم .......اینکه تو هر چقدر هم ایده آل و مهربون و خوب باشی اون کسی نیستی که من بخوام باهاش زندگی کنم ......
اخماشو کشید تو هم و پرسید :
_ چرا ؟..........
_ چون من عاشقت نیستم ، من تو رو مثل برادرم میدونم ........
_ چرا به خودمون بیشتر فرصت نمیدی ؟.......ما تازه شروع کردیم ......
حرفشو قطع کردم ،
_ فایده نداره فرزاد.......من مایل به ادامه نیستم ، ترجیح میدم از این به بعد خواهرت باشم......
دستاشو محکم کوبید رو میز و داد زد :
_ ولی من نمیخوام .......خواهرم بشی که چی بشه ؟
انتظار همچین عکس العملی ازش نداشتم ، با اضطراب جواب دادم :
_ فرزاد آروم......فکر میکنم تو هم ......فهمیده باشی پدر و مادرمون چه تصمیمی گرفتن ؟
_ که چی ؟ که میخوان ازدواج کنن ؟......خوب ازدواج کنن ........چه ربطی به ما داره ؟ نکنه فکر کردی تو هم اینجوری خواهرم میشی ؟
ظاهرا از این تصور یه کم آروم شده بود چون دستشو دراز کرد و دستمو گرفت و با لبخند گفت :
_ آخه این فکرا چیه که تو میکنی؟.......کدوم دختر پسری اینجوری خواهر برادر میشن ؟
دستمو کشیدم ،
_ اینجوری فکر نمیکنم ........من دوستت ندارم ، به عنوان کسی که بخوام باهاش ازدواج کنم دوستت ندارم .......اهل دوست پسر ی دوست دختری هم نیستم......
دوباره عصبانی شده بود :
_ پس چه جور پسری دوست داری ؟.......نکنه دوست داری مثل داستانا با یه نگاه عاشق بشی ؟........عشق بینمون بوجود میاد ، من مطمئنم .......من مطمئنم که میتونم تو رو عاشق کنم ......
_ نمیخوام فرزاد......زوری که نیست .....
مشکوکانه نگاهم کرد و گفت :
_ پای کس دیگه ای وسطه ........نه ؟......
نمیدونم چی شد که نتونستم جوابش و بدم و فقط با خجالت سرمو انداختم پایین .......صدای زمزمه وار و عصبیشو شنیدم که پرسید:
_ کیه ؟.......
_ نمیشناسیش ......
_ کجا باهاش آشنا شدی ؟
_ دکتره.......تو بیمارستان باهاش آشنا شدم ......
لحنش تمسخر آمیز شده بود ،
_ پس دکتره ؟.......تو کی رفتی بیمارستان ؟
سرمو بالا گرفتم و تو چشماش نگاه کردم :
_ بازجوییه ؟.......
دستی به صورتش کشید و گفت :
_ چقدر بهش اعتماد داری ؟......از کجا میدونی سرکارت نذاشته ؟.......
_ فکر کردی من یه بچه مدرسه ایم که گول پسرا رو میخوره ؟.......شاید سن یه بچه مدرسه ای رو داشته باشم اما تو خودت شاهد بودی که من به هیچ پسری حتی خودت نگاه هم نمیکردم ، اگرم هفته ی پیش پیشنهادتو قبول کردم به خاطر این بود که باهاش قهر بودم ........از لجش این کار و کردم ، اشتباه کردم .......نباید تو رو وارد قضیه میکردم ، قبول دارم که این کارم واقعا بچه گونه بوده .......ولی غیر از اون کی دیدی من پامو کج بذارم ؟
_ هر چی هم باشه تو یه دختر کم سن و سالی .........اگه یکی بخواد گولت بزنه میتونه.......تو از کجا میخوای بفهمی راست میگه ؟
_ من از بهزاد مطمئنم .......
_ اااا......اسمش بهزاده ؟......اسم و آدرسش و بده میخوام برم تحقیق کنم ......
با خوشحالی گفتم :
_ باشه میدم ........ولی فرزاد ! ......نمیخوام از دست من ناراحت باشی .......
چند لحظه تو چشمام زل زد و گفت :
_ ناراحتم ، خیلی هم ناراحتم.......چه تو بخوای چه نخوای ........آدرسشو برام اس ام اس کن ......
پول غذاها رو گذاشت رو میز و رفت ، از پشت پرده ی تار اشک نتونستم بیرون رفتنشو واضح ببینم ، این هم از این .......ولی قلبشو شکستم .......خدایا یکی بهتر از منو سر راهش قرار بده .......فرزاد خیلی گناه داره ........خیلی خوبه ، خیلی ........
از رستوران که اومدم بیرون به ژان پل زنگ زدم تا اگه هتله برم پیشش ......ولی هتل نبود ، برای ناهار فردا با هم تو رستوران هتل قرار گذاشتیم ، قرار شد بهزاد هم باشه ، قبل از اینکه برگردم خونه بوم و رنگ خریدم ، یه سالی میشد نقاشی نکشیده بودم اما حالا دوست داشتم تصویری که از آرش یادم مونده رو روی بوم پیاده کنم .........به خونه که رسیدم فوری لباس عوض کردمو مشغول شدم ........نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با صدای در حیاط سر بلند کردم ، هوا داشت تاریک میشد و من اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم ........خواستم برم پایین پیش مامان که گوشیم زنگ خورد ، وقتی اسم بهزاد و رو گوشیم دیدم دلم از خوشی غنج رفت ........سریع جواب دادم و با لحن شادی گفتم :
_ سلاااااااممممم......
_ سلام عزیز دلم .......خوبی؟
_ خیلی خوبم ........ الان بیدار شدی ؟
_ آره ، الان هم دارم میرم بیمارستان ........میتونم یه دقیقه بیام در خونتون ببینمت ؟........
_ راستش نه .........مامانم همین الان برگشته خونه ......
با صدایی که معلوم بود رنجیده گفت :
_ پس کی ؟........
_ من و ژان پل فردا ناهار تو رستوران هتل قرار گذاشتیم .........البته مشروط به اینکه تو هم باشی، میتونی بیای ؟
_ من میگم میخوام تو رو ببینم تو میگی ژان پل هم باشه ؟......به شرط اینکه اتاقشو یه ساعتی بهمون قرض بده ......
لحنش شوخ شده بود ، خدای من چقدر دوستش داشتم ! ........لبه ی تخت نشستمو با لحن آرومی که از ته قلبم اومده بود گفتم :
_ دوستت دارم .......
بعد از چند لحظه سکوت اونم با لحن آروم و صدای گرفته ای گفت :
_ لازمه که ببینمت .......
_ به بهانه ی سوپری از خونه میام بیرون ........
_ پس سر کوچه تو ماشین منتظرتم عزیزم ....
سریع لباسامو عوض کردم و رفتم پایین ، با صدا ی بلند صدا زدم :
_ ماماااان.......اومدی؟......سلام. ...
با یه لیوان آب از آشپزخونه اومد بیرون و سرتاپامو نگاه کرد :
_ علیک سلام ، کجا به سلامتی ؟
_ میرم سوپری بستنی بخرم .......
مشکوکانه نگاهم کرد و گفت :
_ واسه سوپری این همه تیپ زدی ؟
_ تیپی نزدم که ! .........حالا مگه بده تر تمیز و مرتب باشم ؟.......
_ زود برگرد .........
و با لیوان از پله ها رفت بالا ، از قیافه ش خستگی میبارید ، تو دلم دعا میکردم خوابش ببره تا بتونم بیشتر بیرون بمونم..........از خونه زدم بیرون ، ماشین بهزاد سر خیابون منتظرم بود ، درشو باز کردم و با لبخند نشستم داخلش .......با لبخند نگاهم میکرد ،
با تعجب گفتم :
_ راه بیفت دیگه ! ......
به سختی نگاهشو کند و ماشین و روشن کرد ،
_ چقدر میتونی بمونی ؟
_ زیاد دور نرو، به مامان گفتم میرم سوپری ............
_ بگو چیزی که میخواستی این سوپری نداشته رفتی جای دیگه بگیری .........
_ گفتم بستنی میخوام ، بستنی که همه جا داره ........
_ یه بهانه ای جور کن دیگه ، بگو بستنی اکبر مشتی میخواستم .......اینقدر هم با من بحث نکن ، بگو چشم ........
با اخم ساختگی نگاهش کردم :
_ خوب حالا چرا میزنی ؟
بهم نگاه کرد و با خنده گفت :
_ اخم نکن میخورمتا .....
با خنده گفتم :
_ حالا کجا داری میری ؟ ........
پیچید تو یه کوچه و گفت :
_ یه جا که با هم خلوت کنیم .........
کشید کنار و ماشینو خاموش کرد ، به دور و بر نگاه کردم ، کوچه ی خلوتی بود ولی تک و توک مردم رد میشن .........حواسم به بهزاد نبود که یه دفعه دستمو کشید و منو کشوند نزدیک خودش ........با اضطراب گفتم :
_ بهزاد مردم دارن رد میشن........بیخیال .......
شروع کرد به بوسیدنم و گفت :
_ تو بیخیال شو.......کدومشونو میشناسی؟
بعد از چند دقیقه ی غرق لذت دست از کار کشید ، دستمو گرفت و نوک انگشتامو بوسید ، چشماشو بست ، سرمو گذاشت رو سینه ش و منو به خودش فشرد ، در گوشم زمزمه کرد :
_ فردا شب میام خواستگاریت........پس فردا عقد میکنیم .......
دستشو که تو دستم بود بوسیدم و گفتم :
_ نمیتونه اینقدر سریع پیش بره .........محاله مامانم بذاره به این زودی جواب بدم ......
_ من نمیتونم صبر کنم .......
_ چطور برای سپیده تونستی ؟
آخ......بازم یه حرف بی موقع دیگه.......سرمو از رو سینه ش برداشت و با عصبانیت بدون نگاه بهم گفت :
_ برو سرجات ..........
زدم زیر گریه :
_ بهزاد ببخشید ........از دهنم پرید .......
چند لحظه با عصبانیت به بیرون خیره شد و دوباره نگاهشو داد به من ،
_ چرا اصرار داری خودتو با سپیده مقایسه کنی ؟
_ ببخشید ........
اشکامو با بوس پاک کرد و زل زد تو چشمام ، بعد از یه سکوت نسبتا طولانی جواب داد :
_ چون تو رو بیشتر میخوام ، بهت بیشتر احتیاج دارم.......به این دلیل نمیتونم صبر کنم......
گردنمو کج کردمو گفتم :
_ نگفتی تو رو بیشتر دوست دارم ؟.......
با خنده دماغمو کشید و گفت :
_ پررو نشو دیگه بچه .........برو سر جات ، دیرمون شد.......
سر جام نشستم و بهزاد ماشین و به حرکت درآورد ، هر کاری میکردم نمیتونستم ازش ناراحت نباشم ، انتظار زیادی بود که میخواستم بگه منو بیشتر از سپیده دوست داره ولی دوست داشتم این حقیقت داشته باشه ، تا خونه هیچ حرفی نزدم و خودمو مشغول تماشای خیابون نشون دادم ، وقتی رسیدیم در ماشینو باز کردم تا برم بیرون که دستمو گرفت ، بهش نگاه کردم ، با لبخند گفت :
_ سپیده الان نیست........و من تو رو دوست دارم ، به کسی که نیست حسودی نکن .........
با خجالت نگاهش کردم ، دستمو محکم فشار داد و گفت :
_ خیلی دوستت دارم .......
از ته دلم بهش لبخند زدم و پیاده شدم ..........
اونشب فرزاد بهم اس ام اس داد که چرا آدرس و براش نمیفرستم ، من هم تلفنی از بهزاد پرسیدم که اشکالی نداره آدرسشو به فرزاد بدم تا برای تحقیق بیاد ، اولش مشکوک شد که فرزاد کیه که قضیه ی ما رو میدونه ، ولی بعد از توضیحات من که گفتم خواستگارم بوده و مجبور بودم برای اینکه بیخیالم بشه همه چی رو بهش بگم شکش برطرف شد و حتی اظهار خوشحالی کرد که همه چیز داره به همون سرعتی که اون میخواد پیش میره..........
روز بعد قبل از برگشتن مامان حاضر شدم تا از خونه برم بیرون ، برای مامان یادداشت گذاشتم که ناهار با فرزاد بیرونم.......بعد از دقایقی که با ژان پل تو رستوران منتظر موندیم بهزاد هم اومد ، به محض اینکه نشستیم ژان پل گفت :
_ امروز هر بحث دیگه ای رو بذارید کنار چون من خواستم بیاید اینجا تا راه حلی برای مشکل من و مریم پیدا کنید ، چون مریم معتقده پدر و مادرش به هیچ عنوان قبول نمیکن ما با هم ازدواج کنیم .........
خیلی سریع جواب دادم :
_ خوب معلومه که قبول نمیکنن ........
هر دو هاج و واج بهم خیره شدن ،
_ چرا اینجوری نگاهم میکنین ..........اگه قراره یه راه حل پیدا کنیم خوب اول باید صورت مسئله رو کامل بنویسیم دیگه ......
بهزاد پیش دستی کرد و گفت :
_ خوب صورت مسئله رو بگو کیانا........
_ اولا ژان پل مسلمون نیست ،دوم اینکه سنش هم یه مقدار برای مریم زیاده.........ایرانی هم که نیست ........خوب خانواده ش قبول نمیکنن دیگه......
با شرمندگی اضافه کردم :
_ اگه خیلی پولدار بودی شاید پولت چشمشونو روی بقیه ی ایرادا می بست ..........
ژان پل سرشو انداخت پایین و با نا امیدی گفت :
_ یعنی هیچ راهی نیست ؟........
_ چرا یه راهی هست .......
با خوشحالی نگاهم کرد و گفت :
_ چی ؟........
_ اینکه مسلمون بشی .........احتمالا وقتی ببینن به خاطر دخترشون مسلمون شدی ازت خوششون میاد ...........
خیلی سریع جواب داد :
_ خوب باشه ، مسلمون میشم .......
با صدای بلندی که بی شباهت به جیغ نبود گفتم :
_ چی؟.......به همین راحتی مسلمون میشی ؟.......بدون هیچ تحقیقی ؟.......
_ آره ، مهم مریمه .........من مریم و میخوام ........
با اینکه هنوزم تعجبم برطرف نشده بود گفتم :
_ پس حله .......فکر میکنم بتونی با این کار یه مقدار توجه خونواده شو جلب کنی ، ولی بازم بگم که باید صبرت زیاد باشه .........راه سختی درپیش داری .......
ظاهرا ژان پل عاشق تر از این حرفا بود چون با هر چیزی که به مریم برسوندش موافقت میکرد ، با نگاه شوخی رو به بهزاد به فارسی گفتم :
_ اگه من مسیحی بودم ، حاضر بودی به خاطر من مسیحی بشی ؟
در حالیکه دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داده بود با لبخند بالا رو نگاه کرد و گفت :
_ مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه ست.......
با تعجب گفتم :
_ یعنی واقعا مسیحی میشدی ؟.......شاید کعبه و بتخانه بهانه باشه بهزاد ولی یادت نره کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود.........
به قلبش اشاره کرد و با همون لبخند گفت :
_ راهی که اینجاست گم نمیشه .....
مصرانه جواب دادم :
_ چرا گم میشه ، تو روزمرگی زندگی گم میشه .........
_ وقتی یکی مثل تو رو داشته باشم که هر روز به خاطر داشتنش خدا رو شکر کنم گم نمیشه......
از ابراز علاقه ش به این شکل غرق لذت شدم اما زود لبخندم و جمع کردم و با اخم گفتم :
_ یادت باشه داری اینجوری از جواب طفره میری......
نفسشو داد بیرون و گفت :
_ نه مسیحی نمیشدم ، اما برای به دست آوردنت یه راه حل دیگه ای پیدا میکردم ......
با لبخند اضافه کرد :
_ اگه لازم میدیدم میدزدیدمت.......
ژان پل پرید وسط حرفمون و گفت :
_ شما دو تا چی میگین ؟ مگه قرار نشد امروز جز مشکل من حرف دیگه ای نزنیم ؟
با لبخند نگاهمو از بهزاد گرفتم و به ژان پل گفتم :
_ بهزاد راه حل بهتری نداره..........همون راه حل منو انجام میدیم.........
یه ساعت بعد من و بهزاد از ژان پل خداحافظی کردیم و رفتیم ، بالاخره نتیجه این شده بود که ژان بره پیش پدر مریم که حاج آقا بود و از اون بخواد کمکش کنه مسلمون بشه ، بدون اینکه حرفی در مورد مریم بزنه ، یعنی اول خودشو تو دل باباش جا کنه و بعد از دخترش خواستگاری کنه ..........بهزاد راضی شده بود که که آخر هفته بیاد خواستگاری چون هنوز فرصت مناسب اینکه با پدر و مادرش صحبت کنه هم پیش نیومده بود ، سر کوچه میخواستم از بهزاد خداحافظی کنم و پیاده شم که متوجه ماشین فرزاد شدم که از کوچه مون میومد بیرون ، چند لحظه به من که تو ماشین بهزاد نشسته بودم خیره شد و بعد با نگاه تندی به بهزاد گازشو گرفت و رفت.......کنجکاو شدم که تو خونه ی ما چیکار داشته پس سریع از بهزاد خداحافظی کردم و به سمت خونه حرکت کردم ........
به محض اینکه وارد خونه شدم مامان اومد جلوم و با عصبانیت گفت :
_ که با فرزاد رفته بودی بیرون ..........
با تته پته جواب دادم :
_ سلام ، فرزاد اینجا چیکار داشت ؟
بدون اینکه به سوالم جواب بده صداشو برد بالا و گفت :
_ از کی تا حالا با این مرده میری بیرون هان ؟......
باورم نمیشد ، فرزاد چطور تونسته بود همه چی رو به مامان بگه ؟......من چقدر ساده بودم که بهش اعتماد کرده بودم ، با خجالت سرمو انداختم پایین ،
_ مامان اون میخواد ازتون اجازه بگیره آخر هفته بیاد خواستگاری.....
با فریاد جواب داد :
_ بیخود کرده .......تو خجالت نکشیدی که با یه مرد زن مرده که دوازده سال از خودت بزرگتره دوست شدی ؟.........من کجای تربیت تو اشتباه کرده بودم ؟ از فردا اجازه نداری از خونه بری بیرون.......
ظاهرا فرزاد نامرد همه ی آمار بهزاد هم بهش داده و تا میتونسته بهزاد و پیش مامان خراب کرده بود ، اشکامو پاک کردم و گفتم :
_ مامان چرا اینقدر زود قضاوت میکنین ؟.......به خدا بهزاد خیلی آدم خوبیه ......
چشماشو ریز کرد و گفت :
_ همونی که اونروز اومده بود دم در ، آره ؟......چقدر پررو بوده که پا شده اومده اینجا .....
به هق هق افتاده بودم :
_ مامان تو رو خدا .......
_ از جلو چشمام گم شو برو تو اتاقت ......
خواستم از جلوش رد شم که موبایلمو هم ازم گرفت ، مامانم همیشه اخلاقای خاص خودشو داشت طوری که نمیشد رو حرفش حرف زد ولی سابقه نداشت این طوری باهام برخورد کنه .........هضم این رفتارش خیلی برام سخت بود ،
_ مامان میخوای به بهزاد زنگ بزنی ؟......
_ نخیر ، فرزاد شماره ی باباشو بهم داده ، به باباش زنگ میزنم ........
پامو کوبیدم رو زمین و التماسش کردم :
_ مامان تو رو خدا ........اونا خوانواده ی محترمی ان ، مگه بهزاد بچه ست که میخوای به باباش زنگ بزنی ؟........
با تمسخر نگاهم کرد ،
_ خوبه خودت هم فهمیدی که بچه نیست ، ولی تو بچه ای .......تازه 18 سالته ، ........من اجازه نمیدم تو این سن با هیچ کس ازدواج کنی چه برسه به یه مرد زن مرده که سنش دوبرابرته ........
_ کجا سنش دوبرابر منه.....اطلاعاتتون غلطه ، همش یازده سال ازم بزرگتره ........
_ برو تو اتاقت ، از جلو چشمام برو کیانا .....
با شونه هایی افتاده راه پله ها رو درپیش گرفتم که دوباره صدام زد ، اینبار لحنش آروم و نگران بود :
_ کیانا بلایی که سر خودت نیاوردی ؟......
یاد اون شبی افتادم که با هم بودیم ، شاید واقعی نبوده باشه ..........اما برای من واقعی تر از واقعیت بود ، با این حال جواب مادرم منفی بود ، بعد از شنیدن جواب منفی به وضوح آسودگی رو تو چهره ش دیدم ........به تنهایی اتاقم پناه بردم ، با اینکه از بهزاد مطمئن بودم که هر کاری برای راضی کردن مادرم میکنه باز هم دلشوره داشتم ، دوست داشتم فرزاد و با دستای خودم خفه کنم ، منو باش که بهش اعتماد کرده بودم .......
وقتی از اتاق بیرون اومدیم جین و آرش دست همدیگه رو گرفته بودن و توی سالن قدم میزدن، از قیافه ی آرش اینطور به نظر میرسید که از جین خوشش اومده، هر چند چیز غیر ممکنی به نظر میومد چون اونا زبون همدیگه رو بلد نبودن،جین از اینکه تو این مدت که تو اتاق بودیم با آرش بوده اظهار خوشحالی کرد و ازمون خواست برای شام به آپارتمانش بریم تا بیشتر با هم آشنا بشیم و ما هم دعوتش و پذیرفتیم . از بیمارستان که خارج شدیم با اصرار مریم رفتیم تا برای مهمونی شام اونشب لباس جدید تهیه کنیم ، وقتی که تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم هوا تقریبا تاریک شده بود، موقع عبور از کنار آپارتمان بهزاد صدای برنارد از لای در نیمه باز آپارتمان به گوش میرسید و توجه مو به خودش جلب کرد ، با اشاره ی دست از مریم خواستم حرف نزنه تا بفهمم دارن درباره ی چی حرف میزنن ، صدای برنارد و شنیدم که میگفت :
_ قطع شدن تلفن ها رو باید یه هشدار ببینیم که ممکنه هر لحظه برق هم قطع بشه ، و اگه برق قطع بشه نیک هم نمیتونه زنده بمونه ، چون همین الانش هم با کمک دستگاهها زنده ست.........
بهزاد حرفشو قطع کرد :
_ خوب چرا دنبال پرسنل مناسب نمیگردین که برن به وضع برق رسیدگی کنن که قطع نشه ؟
_ قطعا این کار و میکنیم، اما ما که نمیدونیم کی به نتیجه میرسه.......بهترین کار اینه که هر چه زودتر نیک جراحی بشه .......
_ هیچکدوم از ما تا بحال این جراحی رو انجام ندادیم ، ریسکش خیلی بالاست ، ....... من آمادگی این کار و ندارم.....
_ ما که نمیتونیم دست رو دست بذاریم که جونشو از دست بده ، تو تا بحال جراحی های مختلفی انجام دادی ، دستای ماهری داری ، میتونی این کار و انجام بدی حتی اگه تجربه ی قبلی نداشته باشی......
_ همه ی جراحی هایی که من انجام دادم مربوط به مغز و اعصابه ، به نظر من شما گزینه ی مناسب تری هستین.....چون توی انجام همچین عملی حضور داشتین و از نزدیک دیدین......
_ من خیلی وقته بازنشسته شدم ، چشمام دیگه درست نمیبینن...... حتما توی عمل شرکت میکنم ......اما کسی که بیشتر از همه صلاحیت انجام این جراحی رو داره تویی، تو این جراحی رو انجام میدی.......
و صدای بهزاد که از سر ناچاری جواب داد :
_ خیلی خوب .......سعیمو میکنم.......
_ خوبه.......میرم بگم اتاق عمل و آماده کنن.....
_ الان؟........
_ نباید فرصتو از دست داد......
در همین لحظه در کاملا باز شد و برنارد و پشت سرش بهزاد توی چارچوب در نمایان شدن ،تقریبا میشد گفت مچم در حین استراق سمع گرفته شده بود و از شدت دستپاچگی کلمات بی اجازه از دهنم خارج میشدن :
_ اوه.....من،خیلی تصادفی....شنیدم که شما........ امشب قراره نیک و عمل کنید......جین هم باید تو عمل شرکت کنه ؟
برنارد با لبخند و لحن شوخی که نشون میداد دستپاچگی من باعث سرگرمیش شده جواب داد:
_ بله......اون قطعا توی عمل خواهد بود.....
_ خوب پس من برم بهش بگم که مهمونی امشب تعطیله .........
و با عجله پاکتهایی که دستم بود و دادم به مریم و به سمت آسانسور رفتم،چیزی که منو اینهمه هول کرده بود شرمندگی از بی اجازه گوش وایستادن نبود ، بلکه نگاه شماتت بار و پوزخند گوشه ی لب بهزاد بود،........ برنارد صدام زد و ازم خواست صبر کنم تا اون هم بهم ملحق بشه ، توی آسانسور تازه متوجه شدم که من حتی نمیدونم خونه ی جین کجاست،
_ برنارد ! .........راستش من یادم رفته خونه ی جین کجاست ..........تو نمیدونی؟
از گوشه ی چشم بهم زل زد انگار میخواست از قیافه م بفهمه که چی توی سرم میگذره ،
_ البته که میدونم ......توی ساختمان رو به روییه........تا اونجا همراهیت میکنم.......... میتونم یه چیزی ازت بخوام؟
_ البته ......
_ لطفا قبل از عمل با بهزاد صحبت کن ....... نمیخوام در طول عمل ذهنش مشغول چیز دیگه ای غیر از جراحی باشه، این عمل حساسیه......اون تا حالا انجامش نداده ، میخوام تمام شرایط برای انجام یه عمل عالی مهیا باشه........اینکار و میکنی؟
بعد از اینکه چند لحظه ای با خودم کلنجار رفتم بالاخره جواب دادم :
_ سعیمو میکنم.........ولی قول نمیدم......
_ میخوام یه چیز دیگه رو هم بدونی........اگه در اثر حواس پرتی بهزاد اتفاق بدی توی اتاق عمل بیفته من تو رو مقصر میدونم نه بهزاد و .........
_ بهزاد چقدر طرفدار داره...........پس من آدم بده م .......
_ من طرفدار بهزاد یا هیچ کس دیگه ای نیستم، چیزی از روابطتون نمیدونم که بخوام طرفدار تو یا اون باشم.........در حال حاضر تنها چیزی که برای من مهمه اینه که اون عمل به بهترین شکل انجام بشه........و مطمئنم چیزی ازت کم نمیشه اگه بخوای تو این کار به من کمک کنی.......
به مقصد رسیده بودیم ، قبل از اینکه ازم جدا بشه دستمو گرفت و گفت:
_ رو حرفام فکر کن..........
با سر تایید کردم و از هم جدا شدیم ، کار سختی از من میخواست ، کافی بود من لب تر کنم تا بهزاد دوباره بازی با احساسات منو شروع کنه ، خیلی سریع جریان جراحی رو به جین گفتم و با سردرگمی و تشویش از اونجا خارج شدم ، تصمیم گرفتم قبل از برگشتن به خونه کمی توی خیابون قدم بزنم تا شاید بتونم به افکارم نظم بدم و تصمیم درستی بگیرم ، دقایقی از شروع پیاده رویم نگذشته بود که صدای قدمهایی رو پشت سرم احساس کردم ، بهزاد بود ، قبل از اینکه موفق به گرفتن تصمیم درست بشم سر و کله ش پیدا شده بود ،
_ داری میری بیمارستان؟........پیاده؟.......
_ انتظار که نداری این دو قدم راهو با ماشین برم؟.......
از کنارم رد شد و به راه خودش ادامه داد ، حتی برای لحظه ای هم کنارم توقف نکرد ، با این رفتارش برنارد چطور فکر میکنه اون ذهنش درگیر منه؟........مطمئنا ذهنش درگیر خاطره ی سپیده ست ، اگه برنارد میدونست جین به سپیده شبیه تره تا من قطعا اونو انتخاب میکرد ،......... چاره ای نبود ،باید کاری که برنارد ازم خواسته بود و انجام میدادم، در غیر اینصورت اگه اتفاقی برای نیک میفتاد وجدان درد میگرفتم ، با چند قدم بلند خودمو بهش رسوندم و باهاش هم قدم شدم ، بدون اینکه متوقف بشه با تعجب بهم خیره شد ولی خیلی زود به حالت معمول برگشت و حضورم و ندیده گرفت ، فرصت مناسبی برای اجرای درخواست برنارد بود ،
_ بهزاد ما با هم دوستیم، مگه نه؟
خیلی ناگهانی از حرکت ایستاد و با لحن سردی جواب داد :
_ سوالیه که تو باید بهش جواب بدی.......
_ من میخوام با هم دوست باشیم......
_ دو تا دوست معمولی؟
_ آره ........
بعد از دقایقی مکث چشماشو ریز کرد و جدی تر از همیشه گفت :
_ میتونیم؟........به نظرت بعد از همه ی اون اتفاقا.........به نظرت من میتونم بعد از تجربه ی آغوشت.......بوسیدنت.....بوییدنت ........
در حالیکه دستشو بیشتر توی جیب شلوارش فرو میکرد به آسمون خیره شد و دوباره نگاهش و روی صورتم متمرکز کرد ،
_ من وقتی بوی تنت و از همین فاصله میشنوم تحریک میشم ، اونوقت تو ازم انتظار داری باهات دوست باشم؟.......یه دوست معمولی؟........انتظار داری به لبایی که یه روز بوسیدم نگاه کنم و هوس نکنم دوباره ببوسمش؟........انتظار داری بهت به چشم چی نگاه کنم؟.......یه برادر؟.......میتونم؟........
دوست داشتم یکی بخوابونم زیر گوشش و هر چی فحش بلدم داد بزنم تو صورتش ، آخرین بار خودش عذرخواهی کرده بود که ازم سوء استفاده کرده و حالا با پررویی تمام اومده بود دوباره خرم کنه ، شاید هم دوباره از من حرکتی دیده بود که یاد زنش بیوفته؟.........اون هنوز تکلیفش با خودش روشن نبود ، ولی نمیدونست که من اونقدرا ساده و احمق نیستم که دوباره بهش اعتماد کنم........سعی کردم به خودم مسلط باشم و از کوره در نرم تا با عصبانیت بی جا برنارد و از خودم نا امید نکنم :
_ بهزاد.........الان وقت مناسبی نیست ، باید بری به جراحیت برسی ، بعدا در موردش صحبت میکنیم.........
خواستم برگردم که بازومو گرفت :
_ حالا که دوباره فکرمو درگیر خودت کردی میخوای بری؟........
تمام سعیمو کردم که یه لبخند طبیعی تحویلش بدم ، لبخندی که آتیش خشمی که لحظه به لحظه تو وجودم شعله ورتر میشد و نشون نده ،
_ بعدا بهزاد.......بعد از عمل......
ولی اون مصر بود که همین الان جواب بگیره :
_ بعد از عمل چی کیانا ؟........
انگار ازم انتظار داشت بگم بعد از عمل میام تو تختت ! .........جایی که منو فقط برای اون میخواست، دیگه داشت عصبانیتم واقعا از کنترل خارج میشد،باید هر چه زودتر سر و ته ش و هم میاوردم تا نزدم نقشه های برنارد و خراب کنم.........بنابراین با این که از این کار نفرت داشتم ولی چون برای رهایی کار دیگه ای جز غافلگیر کردنش به این شکل به ذهنم نمیرسید صورتم و بردم نزدیک صورتش و خیلی سریع گونه شو بوسیدم ، خواستم با سرعت از اونجا فرار کنم.......... ولی فراموش کرده بودم که اون از من سریعتره ، با یه حرکت کمرمو گرفت و با یه چشم به هم زدن با لبهاش به لبهام حمله ور شد ، وحشیانه تر و حریصانه تر از همیشه ، مثل آدمی که بعد از یه تشنگی طولانی تازه به آب رسیده باشه......... حالم داشت از این کارش به هم میخورد ، در واقع یه لذت ناشناخته هم با این حس همراه بود و چیزی که بیشتر از پیش حالمو به هم میزد همین حس لعنتی بود که نمیدونم این وسط چیکار میکرد.......... بعد از گذشت دقایقی انگار تازه متوجه تقلا کردن من شده باشه با اکراه دست از کار کشید و با استفهام بهم خیره شد ،
_ چیه ؟.......
و من با وجود حال داغون و شرایط پر التهابی که برام به وجود اومده بود مصرانه به نقش بازی کردنم ادامه دادم :
_ .......باید ریشاتو بزنی........
با لبخند دوباره سرشو آورد جلو که با فشار دستم به سینه هاش خودمو ازش جدا کردم :
_ جدی میگم......باید بزنیشون.......
و با سرعت از اونجا دور شدم ، حالا که پشتم بهش بود و لحظه به لحظه ازش دورتر میشدم به بغضم اجازه ی شکستن دادم و اشکام مثل رودی خودشونو از سد چشم رها کردن ، به شدت احساس بیچارگی میکردم.......احساس عجز و درماندگی..........
به خونه که رسیدم از مریم خواستم هر کی اومد و با من کار داشت بگه خوابم ، خصوصا بهزاد ..........امشب حوصله ی روبه رو شدن و بحث باهاش رو نداشتم ، فردا اینکار و میکردم در اتاق و قفل کردم تا مطمئن بشم کسی مزاحمم نمیشه ،............صبح با به صدا اومدن در اتاق چشم باز کردم ، مریم ازم میخواست برم صبحونه بخورم ، قبل از اینکه از اتاق برم بیرون گوشمو چسبوندم به در تا مطمئن بشم که بهزاد اونجا نیست ، با اطمینان از این موضوع قدم به راهرو گذاشتم ، مریم میگفت دیشب ساعت یک نصفه شب بهزاد اومده اینجا و میخواسته منو ببینه و وقتی دیده که در قفله خیلی عصبانی شده ، بدون اینکه در این مورد اظهار نظری بکنم حال نیک رو ازش پرسیدم ، ظاهرا عمل موفقیت آمیز بوده ، هر چند که این درمان دائمی نیست ، درمان دائمی پیوند قلبه که قبل از مرگ همگانی بعید بوده و الان غیر ممکن شده ، با شنیدن صدای در آپارتمان حدس زدم که باید بهزاد اومده باشه ، همینطور که مریم میرفت تا در و باز کنه من هم خودمو به اتاق رسوندم و در و قفل کردم، چند لحظه بعد در به صدا در اومد :
_ کیانا؟........
بهزاد بود ، خودمو به نشنیدن زدم ولی دقایقی نگذشت که با عصبانیت ازم خواست در و باز کنم دیگه نمیتونستم ساکت بمونم، رفتم پشت در و ازش خواستم تنهام بذاره ،
_ چی شده کیانا؟.......در و باز کن تا با هم حرف بزنیم، تو که نمیخوای کل ساختمون صدامونو بشنون؟
_ من حرفی باهات ندارم آقای دکتر......
_ پس عمه م بود که دیشب منو بوسید؟
_ اون بوسه سفارش برنارد بود تا تو جراحی حواست درگیر من نباشه،البته من که میدونم فکرت مشغول من نبوده ،ولی نمیتونستم روی برنارد و زمین بندازم........چیزی بین ما عوض نشده........
_ درو باز کن .......
_ چیزی بین ما عوض نشده ...........هنوزم تو قصد داری منو اغفال کنی .........تنها چیزی که عوض شده اینه که من دیگه اون کیانای احمق قبل نیستم.........
جمله های آخر و داشتم با فریاد میگفتم ، بلند تر از قبل ادامه دادم :
_ دست از سرم بردار..........
تمام اونروز پامو از خونه بیرون نذاشتم ، دوست نداشتم دوباره ببینمش .......اما نه ، این جمله اشتباهه......دروغ چرا؟...........البته که دوست داشتم ببینمش ، من به دیدنش عادت کرده بودم، حتی به آغوشش و نوازش هاش......جرات نداشتم بگم عاشقش شدم، فقط عادت بود........بنابراین البته که دوست داشتم ببینمش ..........چیزی که دوست نداشتم این بود که اون به چشم غذا بهم نگاه کنه ، به چشم یه جسم ........اگه درهای مغزم و می بستم و به قلبم اجازه ی جولان میدادم الان یقینا جایی جز آغوشش نمیتونستم باشم ..........ولی نمیتونستم همچین حماقتی بکنم........چون شعور داشتم......... و میدونستم کسی که از این رابطه ضربه میخوره منم ، چون کسی که احساساتش داره به بازی گرفته میشه منم........
توی مدتی که من خودمو توی اتاقم حبس کرده بودم آرش برای اینکه حوصله ش سر نره هر روز با جین میرفت بیرون ، البته به پیشنهاد جین ، هر روز کلمه های جدید انگلیسی یاد میگرفت و موقع برگشت با شوق و ذوق برام تکرارشون میکرد ، خوشحال بودم که این بار انزوای من باعث نشده که اون هم افسرده بشه ، خودم هم شبها وقتی که مطمئن بودم همه خوابن میرفتم تو خیابونا قدم میزدم ، کارم مسخره بود ............اینکه خودمو از بهزاد قایم کنم خیلی مسخره بود .........ولی اینکار و میکردم نه برای ترس از ایجاد مزاحمت از طرف بهزاد ، به خاطر ترس از عکس العمل خودم ، چون خودم هم مطمئن نبودم که اگه بار دیگه بهزاد بخواد بهم نزدیک بشه مقاومت کنم ، به کششی که نسبت به بهزاد داشتم پی برده بودم و برای مراقبت از خودم حاضر بودم هر کاری بکنم.........قصدم این بود که اجازه ندم منو وابسته تر از این بکنه ، اجازه ندم ازم استفاده کنه در حالیکه هیچ احساس دیگه ای بهم نداره............
یک هفته از روز جراحی نیک گذشته بود و بقیه تصمیم گرفته بودن به بهانه ی بهبودی حالش یه مهمونی ترتیب بدن ، مریم و جین منو با نصیحت و فحش و هر چیز دیگه ای که دم دستشون بود مجبور کردن برای تهیه ی لباس مهمونی باهاشون همراه بشم ، توی مدتی که دنبال لباس میگشتیم اتفاق خاصی نیفتاد و با شخص خاصی برخورد نکردیم ، بعد از اینکه هر کدوممون لباس مورد نظرمون و پیدا کردیم برای خوردن ناهار به رستوران رفتیم ، باز هم مخالفتهای من برای برگشت به خونه نتیجه نداشت ، وقتی پشت میز نشستیم سرمو چرخوندم تا مطمئن بشم بهزاد تو رستوران نباشه که چشمم به جیمز خورد که پشت یکی از میزها نشسته بود و به محض اینکه نگاه منو متوجه خودش دید یه لبخند کج و کوله تحویلم داد و با سر سلام کرد ، بدون اینکه جواب سلامش و بدم سرمو برگردوندم ، اما با پررویی تمام از جاش بلند شد و اومد روی صندلی رو به روی من پشت میزمون نشست :
_ سلام..........
_.........
_ سه چهار روزه برگشتم ولی تو این مدت تو رو ندیدم ،چرا خودتو از من قایم میکنی؟
_ من خودمو از کسی قایم نمیکنم ، ولی درست حدس زدی نمیخوام ببینمت........
_ درست برعکس من........
با شنیدن صدای در رستوران مضطربانه به اون سمت برگشتم ، حدسم درست بود بهزاد بود که همراه برنارد وارد شده بود ، وقتی چشمش به ما افتاد با تعجب نگاهش و بین من و جیمز رد و بدل کرد ، ولی برعکس تصور من بدون هیچ عکس العملی به سمت یه میز خالی رفت و روی صندلی ای که پشت به ما بود نشست ، از بی محلیش حالم گرفته شد........ترجیح میدادم بیاد و با جیمز دست به یقه بشه ..........دست آرش و گرفتم و با سرعت از رستوران خارج شدم ، مریم و جین هم به دنبالم خارج شدن و از پشت صدام میکردن.............
به خونه که رسیدیم خواستم برم تو اتاقم ولی جین دستمو از پشت گرفت و رو به روم ایستاد :
_ تقصیر خودته که بهت بی محلی میکنه ،خودت خواستی ، پس ناراحت شدنت دیگه چیه؟
_ من از بی محلی بهزاد ناراحت نشدم ، اتفاقا چیزیه که خودم میخواستم..........به خاطر مزاحمت جیمز از اونجا اومدم بیرون...........
با پوزخند جواب داد :
_ کاملا مشخصه که راست میگی........
دیگه منتظر نموندم تا ادامه بده ، خودمو به اتاق رسوندم ، باید یه جوری بی محلیشو جبران میکردم ، تصمیم گرفتم برای شب جوری خودمو درست کنم که نتونه بی تفاوت از کنارم رد بشه ، اونوقت من بهش بی محلی میکردم و انتقاممو میگرفتم.........با این فکر یه کم آروم شدم .........خودم هم تکلیف خودمو نمیدونستم،بالاخره میخواستم بهم توجه کنه یا نه؟..........
مهمونی توی نزدیکترین سالن به آپارتمان ها بود ، توی طبقه ی بالاش چند تا اتاق خواب بود که به محض رسیدن آرش و توی یکی از همون اتاقا خوابوندم ، وقتی مطمئن شدم که خوابش برده از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم ، سالن شلوغ شده بود ، سنگینی نگاه خیلیا رو احساس میکردم ولی من فقط دنبال یه نگاه خاص میگشتم ، دوست داشتم نگاه بهزاد و وقتی محو تماشای منه غافلگیر کنم .......... اما موفق به پیدا کردنش نشدم ، به نظر میرسید هنوز نیومده باشه ، موسیقی ملایمی نواخته میشد و تک و توک در حال رقصیدن بودن ، مریم از وقتی اومده بود با ژان پل گوشه ای نشسته بودن و در حال پچ پچ و بگو بخند بودن ، انگار اومده بودن یه مهمونی دو نفره ، رفتم روی یه کاناپه گوشه ی سالن نشستم ، جین هم همراهیم کرد اما دقایقی بعد که بهش پیشنهاد رقص شد از جاش بلند شد ، ولی من تمام پیشنهادات و رد میکردم ...........بالاخره چشمم چیزی رو که دنبالش میگشت پیدا کرد ، بهزاد و دیدم که اونطرف سالن در حالیکه لیوان مشروبی دستشه با یه دختر در حال بگو بخنده ......... دختره رو میشناختم ، دختر لوند و قشنگی بود اما تا بحال به ذهنم نرسیده بود که بتونه توجه بهزاد و به خودش جلب کنه ،.........حالا معنی بی توجهی امروزشو میفهمیدم، از جای دیگه ای تامین شده بود ، پس دیگه نیازی نبود بخواد التماس منو بکنه.............در حین حرف زدن یه بار نگاهش به من افتاد اما بدون اینکه لحظه ای توجه ش جلب بشه نگاهش و ازم گرفت و به حرف زدن ادامه داد.........احساس بدی داشتم ، حتی به اندازه ی دخترای دیگه هم براش اهمیت نداشتم که بخواد یه لحظه نگاهم کنه...........نه تنها موفق به انتقام نشده بودم ، از قبل هم سرخورده تر شده بودم ............غرق افکار پریشان خودم بودم که جیمز اومد کنارم نشست و شروع کرد به گفتن چرت و پرت ، بدون اینکه توجهی به حرفاش بکنم به نقطه ی نامعلومی خیره شده بودم و صدای جیمز مثل وز وز مزاحمی کنار گوشم بود چون حتی یه کلمه ازش و متوجه نمیشدم.............اما با شنیدن اسم بهزاد وسط حرفاش ناخودآگاه به سمتش چرخیدم :
_ چی گفتی ؟.........
با تعجب بهم خیره شد و گفت :
_ گفتم نکنه از اینکه بهزاد دوست دختر جدید پیدا کرده ناراحتی که اینجا نشستی و حواست به هیچ کس نیست؟...........
و ابروهاشو بالا داد و با یه لبخند تمسخر آلود بهم خیره شد ، بدون اینکه جوابشو بدم سرمو انداختم پایین ،
_ اوه خدای من..........حقیقت داره؟
_ ...........
_ تو چه طور میتونی عاشق یه آدم خشک و بی احساس مثل بهزاد بشی؟.........اون لیاقت تو رو نداره........
بقیه ی حرفاشو نمیشنیدم ، سرمو بالا گرفتم و به سمتی که بهزاد ایستاده بود نگاه کردم ، احساس کردم داره با خشم به سمت ما نگاه میکنه ..............اما اشتباه میکردم چون به محض اینکه نگاه منو دید دستشو گذاشت پشت کمر دوست دختر جدیدش چیزی در گوشش گفت که دختره با صدای بلند زد زیر خنده ...........احساس میکردم میخوام بالا بیارم ، به سمت در سالن به راه افتادم و از جیمز که پشت سرم راه افتاده بود خواستم تنهام بذاره ، توی هوای تازه کمی حالم جا اومد..........خواستم برم یه گوشه بشینم که پسری از پشت سر گفت :
_ میتونم کمکت کنم ؟............
بوی مشروبی که خورده بود از همین فاصله هم به مشام میخورد ، ترجیح دادم برگردم داخل سالن تا برای خودم دردسر دیگه ای درست نکردم...........وقتی پا به داخل سالن گذاشتم دیدم که موسیقی قطع شده و نیک از روی ویلچرش بلند شده و بالای سن در حال صحبت کردن برای جمع هست و هر چند لحظه یه بار همه براش دست و سوت میزدن ، داشت در مورد ایجاد یه نظام حکومتی برای به دست گرفتن و سر و سامون دادن به اوضاع صحبت میکرد........و همونطور که حدس میزدم بهزاد روی پای خودش بند نبود و در حالیکه با یه پاش رو زمین ضرب گرفته بود داشت با بی صبری به حرفاش گوش میداد و بالاخره هم طاقت نیاورد و رفت بالای استیژ و از نیک خواست بهش اجازه بده صحبت کنه ، از آزادی فردی و ایده های لیبرالیستی حرف میزد ............اینقدر هم با هیجان و حرارت این کار و میکرد که همه براش دست و سوت میزدن ، حالا نوبت نیک بود که با بی صبری به حرفای بهزاد گوش کنه ..........شروع کرد به دفاع از ایده های خودش و تقریبا یه مناظره راه انداخته بودن و دیگران گاهی برای این و گاهی برای اون دست میزدن ، سعی کردم از بین جمعیت راهی به گوشه ی سالن برای خودم باز کنم ، برای من هیچ اهمیتی نداشت که چه تصمیمی میگیرن.........حداقل الان و تو این موقعیت اهمیتی نداشت ، هنوز به طور کامل از بین جمعیت خارج نشده بودم که برقا قطع شد وهمه ی چراغها خاموش شد ، همه جیغ میکشیدن و این باعث میشد صدا به صدا نرسه ، تمام تلاشم تو اون موقعیت این بود که خودمو به طبقه ی بالا برسونم تا اگه آرش بیدار شد از تاریکی نترسه ولی با وجود جمعیت هراسانی که توی سالن از اینور به اونور میرفتن و تاریکی بیش از حدی که هر حرکتی رو برام غیر ممکن کرده بود کار سختی بود.........چند بار از پشت و جلو تنه خوردم ، معلوم نبود تو این تاریکی میخوان با عجله کجا برن که اینهمه هول شدن........نزدیک بود به خاطر وضعیتی که توش گیر کرده بودم گریه م بگیره چون من یه بچه داشتم که باید مواظبش میبودم اما اونا نداشتن...........توی همین لحظه چشمم به جین خورد که در حالیکه فندکی جلوی خودش گرفته بود برای خودش راه باز میکرد ، با صدای بلند به امید اینکه صدام به گوشش برسه داد زدم :
_ جین کجا میری؟..............
صدامو شنید و ایستاد، فندکشو به اطرافش میچرخوند تا منو پیدا کنه ...........ولی با وجود جمعیت نه اون قادر به پیدا کردن من بود و نه من قادر به باز کردن راهی به سمت اون بودم ، از همونجا داد زد :
_ دارم میرم پیش آرش............
_ صبر کن منم بیام..........
دستی از پشت بازوهامو گرفت و گفت :
_ جین میره پیشش..........تو آروم باش.
_ ولم کن باید برم پیش آرش..........
از پشت دستاشو دور کمرم حلقه کرد و کنار گوشم گفت :
_ جین مواظبشه ............
_ دستتو بکش بهزاد.......
_ چیزی نیست......آروم باش.......
در حالیکه تقلا میکردم از دستش رها بشم داد زدم :
_ خودم میدونم چیزی نیست........تو برو مواظب دوست دخترت باش حتما خیلی ترسیده........
با لحن شوخی کنار گوشم زمزمه کرد :
_ بهش حسودیت شده ؟
با عصبانیت به سمتش برگشتم :
_ چرا باید بهش حسودیم بشه؟...........هان منظورت از این حرف چی ...........
نتونستم جمله مو تموم کنم چون لباشو باشدت روی لبام فشار داد و در حالیکه منو به خودش میفشرد به بیرحمانه ترین شکل ممکن به بوسیدن لبهام ادامه داد...........بعد از دقایقی با تنه ی یه نفر به خودش اومد و دست از کار کشید :
_ دوستت دارم کیانا.........
_ مزخرفه.......
_ باور کن دوستت دارم ، بیشتر از هر چیزی........
_ چند دقیقه ی دیگه دوست دخترت و پیدا میکنی و میتونی اینا رو به خودش بگی.........
_ چرند نگو کیانا........اون کار فقط برای این بود که حسادت تو رو جلب کنم تا شاید دست از لجبازی برداری.......
_ هه.........آقای لیبرالیست فکر نمیکنی منم به عنوان یه آدم آزادی های فردی ای داشته باشم ؟............من نمیخوام مورد سوءاستفاده قرار بگیرم ، نمیخوام گول بخورم ...........به نظرت این حقم نیست؟.........
_ کسی نمیخواد ازت سوءاستفاده کنه ...........فقط یه نفر اینجاست که تو رو از جونش هم بیشتر دوست داره.......
_ حرفای قشنگی بلدی ..........ولی من نمیخوام برات مجسمه ی سپیده باشم........نمیخوام جای کس دیگه ای باشم.........من با تمام نقصها و ضعفام میخوام خودم باشم.........من همون کیانای دست و پا چلفتی غرغرو هستم که هیچ وقت تو زندگیش کار مهمی نکرده ، نه میتونم با جراحی زندگی کسی رو نجات بدم و نه حتی میتونم از پس یه سرماخوردگی ساده ی آرش بر بیام........من هیچ وقت آدم مهمی نبودم ..........و قرار هم نیست که آدم مهمی بشم.......چون نمیتونم ........نمیتونم کس دیگه ای باشم...........
اشکهامو بوسید و گفت :
_ من نمیخوام تو کس دیگه ای باشی ...........من همین کیانای غرغروی دست و پاچلفتی رو دوست دارم..........نمیخوام شبیه کس دیگه ای باشی........من دو ساله با هیچ زنی نبودم.........به خودم اجازه نمیدادم به خاطره ی سپیده بی احترامی کنم........وقتی اونروز عکس سپیده رو دیدم خواستم خودمو با اون حرف توجیه کنم........اون کارم فقط یه فرار بود.........
با گریه جواب دادم :
_ بهزاد با احساسات من بازی نکن.........
دوباره در آغوشم گرفت و ادامه داد :
_ کیانا باورم کن..........نمیدونم چه جوری میتونم اعتمادت و جلب کنم ، بهت نیاز دارم........
_ تنهام نذار ...........
_ هیچوقت عزیزم..........هیچوقت تنهات نمیذارم.......
سرشو آورد جلو که ببوستم ،
_ بهزاد اون دماغه ........
با یه قهقهه بلند گفت :
_ دوست دارم تمام سلولهای بدنت و ببوسم ،پس چه اهمیتی داره؟ از دماغ شروع میکنیم..........
با خنده خودمو ازش جدا کردم :
_ بهزاد الان واقعا نیاز دارم برم پیش آرش.......
_ باشه عزیزم.......بیا.....
فندکشو روشن کرد و در حالیکه پشت کمرمو گرفته بود از بین جمعیت عبورم میداد ، چقدر اینجوری حمایت کردنش و دوست داشتم ، و چقدر دوست داشتم بهم بگه عزیزم ، وقتی به بالای پله ها رسیدیم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ، با دست متوقفش کردم و خودمو انداختم تو بغلش ، دقایقی به همون حالت موندیم ، وقتی خواستم از آغوشش خارج بشم این اجازه رو بهم نداد ، هر جوری بود خودمو ازش جدا کردم و رفتم داخل اتاق ، جین کنار آرش نشسته بود و آرش هنوز خواب بود ، بهزاد از پشت سر دستمو گرفت و رو به جین گفت :
_ چند دقیقه دیگه میام ببرمش تو ماشین.......
متوجه لبخند و چشمک جین به خودم شدم ، بهزاد داشت به زور از اتاق خارجم میکرد ، پشت در اتاق به دیوار تکیه م داد و گفت :
_ دیگه تا وقتی بهت اجازه ندادم از آغوشم بیرون نمیری........
_ اگه برم؟
_ اگه بری جریمه میشی........
به لبام خیره شد و گفت :
_ آماده ای جریمه هاتو انجام بدی؟........
_ خودمو به اون راه زدم و گفتم :
_ جریمه م چیه؟
در حالیکه لباشو به لبام میچسبوند جواب داد :
_ صد تا بوس عاشقونه .........
با بیرون اومدن جین از اتاق من و بهزاد هول هولکی از هم جدا شدیم ، جین در حالیکه سعی میکرد خنده شو جمع کنه رو به من گفت :
_ آرش بیدار شده و بهونه ی تو رو میگیره......
با سرعت خودمو به اتاق رسوندم و آرش و در آغوش گرفتم ، آرش از تاریکی میترسید ، هیچ وقت شبا جرات نداشت تنهایی بره دستشویی ، وقتی بهزاد خواست بلندش کنه و ببرتش تو ماشین قبول نکرد ازم جدا بشه ، ناچار خودم همونطور که آرش از گردنم آویزون بود از جام بلند شدم و به سمت پایین حرکت کردم ...........جین هم تو ماشین با ما بود و به همین دلیل هیچ حرفی بین من و بهزاد رد وبدل نمیشد ، فقط نگاه و گاهی لبخند ............خدا میدونه که تو اون لحظه چقدر دوستش داشتم ، تمام احساسات بد و ناخوشایند از وجودم ناپدید شده بودن .........احساس میکردم دیگه هیچ وقت از هیچی نمیترسم ، احساس امنیت میکردم ، سرمو به هر طرف که میچرخوندم و به هر چی که نگاه میکردم به نظرم زیبا میومد ، احساس میکردم عاشق شدم.........و عاشق این حسم بودم ، بالاخره به احساساتم اجازه ی جولان داده بودم ، دیگه جلوشو نگرفته بودم..........و حالا از همیشه راضی تر بودم ، برای یک بار هم که شده احساس میکردم تصمیم درستی گرفتم ..........این مردی که کنارم نشسته بود و رانندگی میکرد و هر از چند گاهی زیر چشمی نگاهم میکرد و بهم لبخند میزد رو بینهایت دوست داشتم .........هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل........
وقتی رسیدیم از جین خداحافظی کردیم ، بهزاد آرش رو که حالا خواب بود بلند کرد و دوتایی از پله ها به سمت بالا حرکت کردیم ، بهزاد اصرار داشت که آرش و بذاریم تو خونه ی ژان پل و خودمون بریم خونه ی خودش ، ولی من مخالف این بودم که آرش و تنها بذاریم ، نهایتا راضی شدم تا وقتی که ژان و مریم برمیگردن همونجا بمونیم تا حواسمون به آرش باشه ،.........گوشه ی تخت آرش نشسته بودم و موهاشو نوازش میکردم که بهزاد دستمو کشید و منو به زور از اتاق خارج کرد و در همین حال زیر گوشم گفت :
_ هنوز جریمه هاتو تموم نکردی......
روی کاناپه دراز کشید و دستمو کشید و منو انداخت رو خودش ، در حالیکه موهامو کنار میزد با لحن خاصی گفت :
_ چقدر خوشگل شدی .......ولی اگه به من بود وسط مهمونی مجبورت میکردم لباستو عوض کنی........
_ چرااااااا؟.....
_ لباست خیلی بازه...... همه زل زده بودن بهت......
_ فکر نمیکردم به این چیزا اهمیت بدی.........
اخماشو کشید تو هم ،
_ چرا ؟.........فکر کردی من ماستم ؟
_ نههههه..........چون تو خودت هم برام از همین لباسا گرفته بودی.......یادت رفته ؟
دوباره انگشتاشو لای موهام فرو برد و جواب داد :
_ اون موقع فقط من بودم و تو........
ازش تبعیت کردم و موهاشو نوازش کردم .........و این تلنگری شد براش تا با یه حرکت جامون و عوض کنه و با شدت اقدام به گرفتن جریمه هام کنه..........به سختی لبمو آزاد کردم و گفتم :
_ بهزاد جدا تو نمیتونی یه کم ملایمتر باشی ؟.......
با یه لبخند قشنگ و یه نگاه بی پروا جواب داد :
_ شک دارم واقعا اینو بخوای ........
با این وجود ملایمتر از قبل کارش و ادامه داد ، غرق دنیای خودمون بودیم و هیچ توجهی به محیط اطراف نداشتیم ،حالا من هم با کمال میل همراهیش میکردم ، دوست داشتم این لحظات حالا حالا ها ادامه داشته باشه ولی با صدای باز شدن در بهزاد از روم بلند شد و سریع خودشو مرتب کرد ، دست منو کشید تا من هم بلند شم ..........اما یه کم دیر بود چون مریم و ژان پل با چشمای گرد شده داشتن ما رو نگاه میکردن ، بهزاد زودتر از من خودشو جمع و جور کرد و با تک سرفه ای رو به مریم گفت :
_ اگه ممکنه حواستون به آرش باشه که یه وقت بیدار شد از تاریکی نترسه........
و با حرکت سر از من خواست به دنبالش حرکت کنم ، در حالیکه سرمو تا آخرین حد ممکن پایین گرفته بودم پشت سرش راه افتادم ، چند لحظه ای نگذشته بود که مریم از پشت سر صدام کرد ، با استفهام به طرفش برگشتم که خودشو انداخت تو بغلم و در حالیکه گریه میکرد گفت :
_ نمیدونی چقدر برات خوشحالم ، من میدونستم تو دختر عاقلی هستی و به این راحتی بهزاد و از دست نمیدی........اون خیلی برات خوبه ، تو بهش احتیاج داری ، ما همه احتیاج داریم که تو این شرایط به یکی تکیه کنیم........
و در حالیکه ازم جدا میشد مهربانانه ادامه داد :
_ مواظب خودت باش.......
از خجالت گونه هام داشت آتیش میگرفت ، یه لبخند بهش زدم و از آپارتمان خارج شدم .........خبری از بهزاد نبود ولی در آپارتمانش باز بود ، به طرف اتاق خواب حرکت کردم ، رو تخت دراز کشیده بود و یه دستشو زیر سرش گذاشته بود ، به محض دیدن من لبخند زد......... وقتی دید هیچی نمیگم و همینجور نگاهش میکنم گفت :
_ بیا دیگه.......
_ اممممم...........راستش فکر کنم بهتره من برم سر جای خودم بخوابم........فردا صبح همدیگه رو میبینیم.......
قبل از اینکه حرکتی ازم سر بزنه خودشو بهم رسوند ،
_ مریم چیزی زیر گوشت خونده ؟.......
_ مطمئن باش اگه مریم چیزی زیر گوشم بخونه همش در دفاع از توئه........
_ خیلی خوب، پس بهتره به نصیحتهای دوستت گوش بدی چون خیر و صلاحت ومیخواد..........
و بدون گرفتن جوابی از طرف من به سمت تخت هدایتم کرد...........
این بار باهام ملایم تر از همیشه برخورد میکرد ، همش حواسش بهم بود که احساس ناراحتی نکنم ، زمزمه های عاشقانه ای که زیر گوشم تکرار میکرد منو غرق لذت کرده بود ، اون هر لحظه منو عاشقتر از قبل میکرد و من هر ثانیه از ثانیه ی قبل خوشبخت تر بودم...........
اون شب خواب به چشم هیچکدوممون راهی نداشت ، در حالیکه سرمو روی سینه ش گذاشته بودم زیر لب با صدای آرومی گفتم :
_ دوستت دارم .......
شونه مو فشرد و گفت :
_ میدونم ، ولی نه به اندازه ی من......
سرمو بلند کردم و با اضطراب بهش خیره شدم :
_ نمیخوام بخوابم ، میترسم........
سریع و کوتاه لبمو بوسید و سعی کرد با لبخند آرومم کنه ،
_ از چی عزیزم ؟
_ نمیدونم از چی.......نمیخوام فکر کنم از چی........
منو تو آغوشش فشرد و زیر لب زمزمه کرد:
_ چیزی وجود نداره که ازش بترسی.........من اینجام ، بخواب عزیزم........
حرفهای قشنگش مثل لالایی خواب و مهمون چشمام کرد و تمام سعیم برای نخوابیدن بی نتیجه موند..........
با احساس کمردرد و استخون درد از خواب بیدار شدم ، با لبخند غلت زدم تا بهزاد و ببینم ولی با چیزی مواجه شدم که نزدیک بود قلبم و از کار بندازه ، با وحشت از جام بلند شدم و به دور و برم خیره شدم ...........چطور امکان داشت........من تو زیر زمین تاریک و نمناک خونمون چیکار میکردم ؟؟؟..........