شروع از پایان قسمت3
تصمیمم رو گرفتم، باید از همین الان شروع میکردم، رفتم پشت در اتاق بهزاد یه نفس عمیق کشیدم و در زدم ، به محض اینکه اجازه ی ورود داد در و باز کردم و رفتم داخل ، تو تختش خوابیده بود ، مثل همیشه یه بالش تو بغلش بود و زیر دست و بالش در حال له شدن بود ، با صدا زدم زیر خنده و با قدمهای بلند رفتم سمت پنجره و بازش کردم :
_ بهزاد بیا اینجا...........باید اینو ببینی...........
با تلخی جواب داد :
_ چیو ؟
برگشتم طرفش و با سماجت پامو کوبیدم رو زمین :
_ بیا دیگه.........
با همون لحن جواب داد :
_ خیلی خوب ............ روتو برگردون تا شلوار بپوشم ............
با خجالت برگشتم سمت پنجره و صبر کردم تا اومد کنارم وایستاد،
_ بهزاد آسمون و ببین.........تا حالا اینهمه ستاره دیده بودی؟
جوابی نداد، ولی من تصمیم رو گرفته بودم باید هر جوری شده از دلش در میاوردم، به هر قیمتی، دستم و حلقه کردم دور بازوش و سرمو تکیه دادم بهش :
_ بهزاد تو رو خدا از من ناراحت نباش...........
بازم سکوت کرد ولی انگار این پا و اون پا میکرد که یه چیزی بگه، بعد از یه کم تعلل بالاخره با صدای ضعیفی گفت :
_ کیانا برو تو اتاقت بگیر بخواب...........
_ تا نگی از دستم ناراحت نیستی نمیرم.
_ از دستت ناراحت نیستم ، برو............
همونجور که بازوش تو دستم بود برگشتم و با لبخند بهش خیره شدم :
_ بچه گول میزنی؟...........باید بخندی........
نگاهشو دوخت به صورتم و به سکوتش ادامه داد، طرز نگاهش خیلی مظلومانه بود و رنجش و میشد تو عمق نگاهش حس کرد ، برای در آوردنش از اون حالت دستم و بردم سمت موهاش و با لبخند موهای به هم ریخته شو مرتب کردم :
_ بهزاد بیخیال.............
همینطور با بهت به کارام نگاه میکرد و هیچی نمیگفت، یه دفعه یه خنده ی عصبی کرد و صورتش و برگردوند طرف پنجره :
_ میدونی چیه؟............از دخترایی که تا میتونن برات عشوه میان و همین که خواستی بهشون نزدیک بشی میگن نیا جلو، حالم به هم میخوره..........
باورم نمیشد این حرفا رو بهم زده باشه، ازش فاصله گرفتم :
_ بهزاد من همچین آدمیم؟............من برات عشوه اومدم؟..........من فقط میخواستم مثل دو تا دوست باشیم نه مثل دو تا غریبه که سایه ی همو با تیر میزنن..........ولی اگه تو در مورد من همچین فکری میکنی واقعا برات متاسفم...............
و خواستم با سرعت از اتاق خارج بشم که اون زودتر بازومو گرفت و از بین دندونای کلید شده ش گفت:
_ چی میخوای از جونم؟
اشکم در اومد :
_ من؟..........من هیچی ازت نمیخوام............
_ چرا اینقدر اذیتم میکنی کیانا؟
گریه م شدت بیشتری گرفته بود :
_ بهزاد؟ ............
منو تو بغلش فشرد و زیر گوشم زمزمه کرد:
_ چرا اینقدر اذیتم میکنی؟............
بهش اجازه دادم دق دلیاش و اینجوری خالی کنه و اونم بی هیچ حرکتی منو تو بغلش گرفته بود و فقط هر از چند گاهی با دستاش بیشتر فشارم میداد، نمیدونم چند دقیقه بود که به این حالت مونده بودیم ولی انگار اصلا خیال ول کردنمو نداشت ، برای اینکه به خودش بیارمش زیر لب صداش کردم :
_ بهزاد ؟...............
یه فشار محکم دیگه بهم داد و با سرعت از اتاق زد بیرون و من موندم و حس جدیدی که بهش دچار شده بودم، سر تا پام میلرزید، تا به حال همچین آغوشی رو تجربه نکرده بودم ، میدونستم که بهزاد به خاطر اینکه انتخاب دیگه ای نداره اینقدر به رابطه با من مصره ولی باید یه فرصت به خودم و خودش میدادم ولی اونم باید قبول میکرد که ازم توقع بیجا نداشته باشه ، هیچ دختر و پسری تو هیچ جای دنیا برای اولین رابطه با هم نمیخوابن، اول همدیگه رو محک میزنن تا ببینن اصلا میتونن همدیگه رو تحمل کنن یا نه؟ هر چقدر که در مورد این مسائل ندونم حد اقل اینو میدونم ، ولی خودمونیم آغوشش یه جوری بود........یه جور باحالی........... از خجالت این فکر سرمو انداختم پایین و یه لبخند عصبی زدم ، اوففففففففف...........بهتره برم بخوابم ،شاید فردا صبح بهش بگم، ولی چه جوری؟من اصلا روم نمیشه، کاش خودش موضوع و پیش بکشه...............
موقع صبحونه هرچقدر منتظر بهزاد موندیم نیومد، حدس زدم شاید دیشب دیر اومده باشه و هنوز خواب باشه ، از آرش خواستم بره ببینه اگه بیداره صداش بزنه ولی آرش گفت تو اتاقش نیست ، با سرعت از جام بلند شدم و با دلواپسی شماره شو گرفتم، بعد از چند تا بوق قطع شد، دوباره که شماره شو گرفتم گوشیشو خاموش کرده بود ...........با این کارش خیالم یه کم راحت شد،حداقل میدونستم حالش خوبه ، احتمالا تو قهره .............هر جور مایله........اگه دوست داره میتونه تا هر وقت دلش بخواد قهر کنه چون کسی نازش و نمیخره..............خودمم میدونستم این افکارم از ته دل نیست ولی از ته دل هم که نباشه سرم بره نازش و نمیکشم.
بعد از ظهر وقتی داشتیم با آرش نقاشی میکشیدیم متوجه شدم آرش زیاد حال نداره و صورتش هم قرمز شده،به پیشونیش که دست زدم فهمیدم تب داره ، همش تقصیر من بود، با اینکه میدیدم هوا داره سرد میشه اما به فکر لباس مناسب براش نبودم و هنوز لباسای تابستونی تنش بود، بغلش کردم و بردم بالا رو تخت خوابوندمش، هول شده بودم نمیدونستم باید چیکار کرد، تصمیم گرفتم براش سوپ درست کنم ، اما لحظه به لحظه تبش بالاتر میرفت ، پارچه ی خیس رو پیشونیش گذاشتم ولی اثری نداشت. باید بهش تب بر میدادم ، چون نمیتونست قرص بخوره ، پودرش کردم و تو آب حلش کردم و با تمام تلخیش مجبورش کردم بخوره و خودم پاشویه ش کردم، خیلی وقت بود که هوا تاریک شده بود اما من اینقدر حواسم پرت آرش بود که گذشت زمان و یادم رفته بود و اصلا نمیدونستم ساعت چنده ، از شدت تب شروع کرده بود به هذیون گفتن، با گریه به موهای خیس از عرقش دست کشیدم :
_ آرش؟.........عزیز دلم؟..........حالت خوب میشه.........چیزی نیست ..........قول میدم..........
سریع بوسیدمش و شماره ی بهزاد و گرفتم اما گوشیش هنوز خاموش بود ، زیرلب فحشش دادم:
_ دیوونه ی........احمق.........
به ساعت نگاه کردم، باورم نمیشد، ساعت از 10 شب گذشته بود و توی تمام این مدت آرش تو تب داشت میسوخت، یاد چیزایی که در مورد خطرات تب بالا خصوصا واسه بچه ها شنیده بودم افتادم و تمام تنم از ترس لرزید، دوباره با گریه پاشویه ش کردم و زیر لب دعا خوندم، قرص باید کم کم اثر میکرد پس چرا هیچ خبری نبود؟ از صدایی که از حیاط اومد از جا پریدم :
_ خدا کنه بهزاد باشه........
و با سرعت در حالیکه اصلا نمیتونستم گریه مو کنترل کنم خودمو به طبقه ی پایین رسوندم، هنوز از پله ها کامل پایین نیومده بودم که بهزاد از در وارد شد،از همونجا با گریه فریاد زدم:
_ کدوم جهنمی بودی؟........
ولی گریه بهم امون نداد تا بتونم ادامه بدم و فقط با هق هق دستامو تکون میدادم ، گریه و ترس از دست دادن آرش توام با هم باعث شده بود نتونم نفس بکشم و توی اون شرایط سعی میکردم به بهزاد بفهمونم که حال آرش بده ولی نه صدام در میومد و نه نفسم، فقط یه صداهای نامفهومی از گلوم خارج میشد، بهزاد با نگرانی خودش و بهم رسوند:
_ شششش......آروووم .......نفس بکش ........آروم نفس بکش........چیزی نیست................آروووم......
سعی میکردم کاری که میگه رو بکنم اما نمیتونستم و بدتر نفسم گیر میکرد و گریه م شدت بیشتری گرفته بود،منو نشوند رو مبل و خودش با سرعت رفت تو آشپزخونه و چند لحظه بعد با یه پاکت برگشت :
_ بیا تو این نفس بکش........آفرین.........ادامه بده.......
با این کار کم کم داشتم آروم میشدم، با بیحالی در حالیکه نفس نفس میزدم دهنمو از تو پاکت بیرون آوردم و بریده بریده بهش گفتم :
_ آرش.....آرش داره .....میمیره.......برو بالا.......
با تعجب بهم خیره شده بود اما یه دفعه با سرعت از جاش بلند شد و پله ها رو دو تا یکی رفت بالا .........
نفسم که جا اومد با نگرانی رفتم بالا ولی بهزاد داشت با عجله از اتاق بیرون میومد، روبه روی من وایستاد و تند تند گفت :
_ وان و پر از آب کن و ببرش اون تو، باید هر جور شده دمای بدنشو پایین بیاری.........من زود برمیگردم...........
فرصت نکردم چیزی بگم چون مثل برق از پله ها رفت پایین و بعدشم صدای در ساختمون اومد، حتما داشت میرفت دنبال دارو، با سرعت وان و پر از آب کردم و لباسای آرش و که از شدت خیسی به تنش چسبیده بود در آوردم ، دستم در اثر تماس با بدنش داشت میسوخت، بغلش کردم وآروم گذاشتمش تو وان، برای اینکه سرشو راحت بالاتر از آب بگیرم خودم هم با لباس رفتم داخل وان و سرشو گرفتم تو بغلم و آروم زیر گوشش زمزمه کردم :
_ تو باید حالت خوب شه.......باید........وگرنه من میمیرم.........
ثانیه شماری میکردم که بهزاد برگرده و بالاخره بعد از گذشت مدتی که به نظر من یکسال میومد برگشت، وقتی منو توی اون حالت دید اول با تعجب بهم خیره شد ولی بعدش سریع یه حوله آورد و آرش و پیچید توش و برش گردوند تو اتاق ، منم با همون وضعیت باهاش همراه شدم ، یه آمپول بهش زد و ازم خواست براش لباس بیارم، میخواستم لباساشو بهش بپوشونم که ازم گرفت و گفت :
_ برو لباسای خودتو عوض کن ........
خواستم مخالفت کنم که پیش دستی کرد و گفت :
_ اگه نمیخوای تو هم مریض شی برو ..........خوب؟ ..........یالا............
سریع لباسامو عوض کردم و برگشتم اتاق آرش و رو به بهزاد گفتم :
_ من چیکار باید بکنم؟
نگاهش که بهم افتاد با کلافگی سرشو تکون داد و تقریبا سرم داد کشید :
_ کیانا برو موهاتو خشک کن...........من حواسم به آرش هست..........کاری نیست که تو بخوای بکنی...........
با بغض بهش نگاه کردم:
_ حالش خوب میشه؟
دوباره به آرش نگاه کرد و گفت :
_ امیدوارم.........باید تا چند دقیقه دیگه تبش پایین بیاد،..........طبیعتا........
رفتم طرف دیگه ی تخت نشستم :
_ آرش داشت میمرد.........منم هیچ کاری نمیتونستم براش بکنم.........اونوقت تو ؟.........
سرمو با شماتت تکون دادم و به آرش خیره شدم ، بهزاد هم ساکت به یه گوشه نگاه میکرد و ظاهرا هیچ جوابی برام نداشت، اتاق و سکوت بدی فرا گرفته بود ، تصمیم گرفتم خودم سکوت و بشکنم و جو رو عوض کنم :
_ بهزاد من خیال دارم به خودمون یه شانسی بدم...........
سرشو آورد بالا و با استفهام بهم خیره شد ،
_ البته اگه تو هنوزم بخوای...........و اگه قبول کنی ازم چیز نامعقولی نخوای؟..........
سکوتش و شکست :
_ منظورت چیه؟
یه دفعه خجالتم به اوج خودش رسید و از جا بلند شدم و در حالیکه دستم و میبردم تو موهام با خجالت گفتم :
_ هیچی بابا..........اصلا معلوم نیست تو این شرایط این چرت و پرتا چیه؟............تو برو بخواب من حواسم به آرش هست، اگه خدای نکرده حالش بد شد میام صدات میکنم..........
بلند شد و اومد طرفم :
_ جواب منو بده.........روشن بگو ببینم منظورت چیه؟
هول شده بودم :
_ اومممممممم..........ااااااااا.. ...........
برای اینکه استرسم کم بشه یکی از اون لبخند های نادرشو تحویلم داد :
_ چرا میترسی؟.......... خوب حرف بزن دیگه........
سرمو تا پایین ترین حد ممکن انداختم پایین و با صدای لرزونی جواب دادم:
_ منظورم مثل اوناییه که......... نامزد میشن...........برای اینکه........اممممم..........همدیگ ه رو محک بزنیم.........البته اگه تو بخوای؟.......اصلا بیخیال شو تو رو خدا........
با صدای بلند زد زیر خنده ، سرمو گرفتم بالا و با تعجب بهش نگاه کردم ، وسط خنده هاش گفت :
_ تو چقدر بامزه خجالت میکشی............مگه مریضم که بیخیال بشم........
و جوری بهم نگاه کرد که تمام وجودم لرزید و تو دلم به خاطر همچین پیشنهادی به خودم لعنت فرستادم...........
_ اوووومممم......ببینم تو شام خوردی؟
این بیشترین کاری بود که میتونستم برای منحرف کردن ذهنش انجام بدم ، انگار زیاد هم موفق نبودم چون با همون نگاه خاص بهم خیره مونده بود :
_ نه........اتفاقا خیلی هم گشنمه، بیا با هم بخوریم.........
و دستمو گرفت و منو با خودش به سمت در کشوند.
_ من پیش آرش میمونم........ممکنه حالش بد بشه......
بدون توقف به راهش ادامه داد:
_ حالش بد نمیشه...........
قلبم داشت با شدت میکوبید و همش خدا خدا میکردم قضیه فقط به شام خوردن ختم بشه،به آشپزخونه که رسیدیم منو به دیوار تکیه داد و در حالیکه شونه هامو گرفته بود رو به روم قرار گرفت ، باز هم با سعی بچه گانه ای خواستم حواسشو پرت کنم :
_ برا شام چیزی درست نکردم.......ولی سوپی که برا آرش درست کرده بودم مونده ......... الان گرمش میکنم بخوریم .........
ظاهرا اصلا صدای منو نشنید چون در حالیکه نگاهش روی تک تک اعضای صورتم میلغزید گفت :
_ کیانا تو نامزد منی......... خوب؟
منتظر بود که حرفشو تایید کنم، با گیجی سرمو به علامت تایید تکون دادم ،
_ من صبر میکنم تا تو آمادگی پیدا کنی........
_ اوهوم.........
_ ولی عزیزم اینو بدون که هیچکس همینجوری و رو هوا آمادگی پیدا نمیکنه........اوکی؟
بدون اینکه معنی حرفشو کامل درک کنم باز هم سرمو تکون دادم ، که باعث شد حالت صورتش عوض بشه و یه لبخند تحویلم بده :
_ آفرین.........
و در حالیکه به لبهام خیره مونده بود ، یه دستشو یه طرف صورتم قرار داد و انگشت شستش و رو لبم کشید و بعد آروم لبامو بوسید، تمام بدنم گر گرفته بود ، بعد از مدت کوتاهی لبشو جدا کرد و با سوال به چشمام خیره شد :
_ هووووم؟.........
سرمو با خجالت انداختم پایین و به طرفین تکون دادم :
_ نه...........
به نظر میومد معنی کلمه ی نه رو درک نکرده چون با لبخند موهامو کنار زد و دوباره لباشو گذاشت رو لبام و محکمتر از قبل شروع کرد به بوسیدنم ، داغ شده بودم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کرد.........فقط خودمو سپرده بودم به دستش که هر کاری میخواد بکنه ، هر لحظه شدت بوسه هاش بیشتر میشد و من احساس میکردم دوست دارم به کارش ادامه بده ، با یه دستش موهامو نوازش میکرد و دست دیگه ش کمرمو محکم نگه داشته بود، با این که دوست داشتم با دستام که بلاتکلیف اطراف بدنم آویزون بود دو طرف کمرشو بگیرم و به این شکل تعادلم و حفظ کنم ولی از شدت خجالت روم نمیشد این کارو بکنم ، بالاخره ولم کرد و در حالیکه یه دستشو به دیوار بالای سرم تکیه میداد، لباشو در فاصله ی یک میلیمتری لبم نگه داشته بود، جوری که اگه تکون میخوردم دماغم میرفت تو چشمش ، با تمام سعیی که کردم تا از این فکر خنده م نگیره نتونستم به طور کامل کنترلش کنم و لبخند محوی رو صورتم نقش بست که باعث شد بهزاد فکر کنه علتش اینه که از بوسه ها خوشم اومده چون اونم لبخند زد، البته پر بیراه هم فکر نکرده بود ،
_ خوب حالا نوبت توئه...........
با تعجب بهش خیره شدم :
_ چی؟.............
_ حالا نوبت توئه که نامزدتو ببوسی ، چون متوجه شدم که خجالت میکشی..........برای اینکه بهش عادت کنی باید خودت شروع کنی ...........
یه خنده ی عصبی زدم و با شدت کنارش زدم :
_ برو ببینم...........
زیر گاز و روشن کردم و شروع کردم به هم زدن محتویات قابلمه که متوجه شدم یه نفر از پشت بغلم کرده و داره گردنم و میبوسه :
_ بهزاد میشه بس کنی ؟...........داری از حدش میگذرونی ها........
لباشو به گوشم چسبوند :
_ من از حدش نمیگذرونم..........تو وقتی قبول کردی نامزدم باشی باید همه ی اینا رو هم باهاش قبول کنی.......
و با لحن شوخی اضافه کرد:
_ اینا اصول اولیه ی نامزد بازیه..........
بحث باهاش بیفایده بود ، گلی بود که خودم به سرم زده بودم ،
_ حالا اگه میشه ولم کن میخوام سوپ و بکشم.......
_ به من نگاه کن.........
سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم، صورتش چسبیده بود به موهام ،
_ اگه میخوای ولت کنم باید ببوسی.......
به نظر نمیرسید به هیچ طریقی کوتاه بیاد،مونده بودم چیکار کنم، نمیخواستم با داد و بیداد و دعوا همه چیز و به هم بریزم، در یک تصمیم ناگهانی از روی ناچاری بهش گفتم :
_ چشماتو ببند .......
یه لبخند جذاب زد و چشماشو بست، به لباش خیره شدم ، یعنی باید اینکار و میکردم؟ گونه هام حسابی داغ کرده بود و قلبم وحشیانه میکوبید، هر چقدر بیشتر به لباش خیره میموندم بیشتر وسوسه میشدم که امتحانش کنم، تا الان فقط اون امتحان کرده بود و من بیحرکت میموندم، حالا وقتش بود که من امتحان کنم بوسیدن لبای یه مرد چه حسی داره....... آروم لبامو رو لباش گذاشتم و مزه ش کردم و به همون آرومی لبامو ازش جدا کردم.........خوب بود.........جوری که دوست داشتم دوباره اینکار و بکنم، ولی هنوز اونقدر عقلمو از دست نداده بودم که عملیش کنم، آروم چشماشو باز کرد و خواست دوباره بوسیدن و شروع کنه ،
_ بهزاد لطفا ولم کن..........الان خیلی وقته آرش و ول کردیم به امون خدا..........
با سر تایید کرد و دستاشو از دورم برداشت ، سوپشو گذاشتم رو میز و مال خودمو ورداشتم که برم بالا پیش آرش بخورم، آرش تبش قطع شده بود و چشماشو باز کرده بود، با خوشحالی رفتم به طرفش:
_ عزیزم حالت خوبه؟.........چرا بیدار شدی؟
_ خوابم نمیاد........
_ آقای دکتر عجب معجزه ای کرده ! ..........قربونت برم، میخوای برات قصه بگم تا بخوابی؟
با ترس بهم نگاه کرد :
_ دکتر؟.........من از دکتر میترسم........
با صدای بلند زدم زیر خنده :
_ عزیزم دکتر بهزاده.........ببینم از بهزاد میترسی؟
_ نه از بهزاد نمیترسم.......از دکتر میترسم.......
نمیتونستم جلوی خنده مو بگیرم ، ظاهرا آرش تا بهزاد و با روپوش سفید و تو بیمارستان نمیدید باورش نمیشد که بهزاد دکتره، کنارش دراز کشیدم و براش قصه گفتم تا خوابش ببره ولی بیفایده بود، خودم داشت خوابم میبرد ولی آرش همچنان مشتاقانه منتظر بود که ادامه بدم ،حالا آرش رو تخت نشسته بود و سعی میکرد موهامو ببافه و من چشمام داشت میرفت رو هم که متوجه شدم در باز شد و بهزاد اومد داخل، به محض ورود با عصبانیت و صدای بلند گفت :
_ کیانا داری چیکار میکنی؟..........بلند شو ببینم،میخوای مریض شی؟
از شدت خواب آلودگی نا نداشتم جوابشو بدم ، اومد کنارم و تکونم داد :
_ خانوم خانوما پاشو برو سر جات بخواب.......کیانا ..........با تواما.......
با غرغر گفتم :
_ ولم کن بزار بخوابم........
صدای آرش و شنیدم که با لحن بچه گونه ش گفت :
_ چرا نمیذاری بخوابه؟
_ چون تو مریض شدی ........اگه اینجا بخوابه اونم مریض میشه...........بلند نمیشی نه؟........باشه.......
متوجه شدم که بدنم از رو تخت بلند شد اما اون قدر گیج خواب بودم که تنها کاری که تونستم بکنم این بود که خودمو یه کم جابجا کنم تا راحت تر تو آغوشش بخوابم.......
صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم بهزاد کنارم خوابیده و رو میز پاتختی پر از ته سیگاره، از حرص دودستی تکونش دادم و داد زدم :
_ پاشو ببینم......
_ هوووووممممممم؟..........
_ یالا پاشو ببینم............تو تو تخت من چیکار میکنی؟........ها؟
بدون اینکه چشماشو باز کنه سرشو بیشتر تو بالشش فرو کرد و از لای لبای بسته ش گفت:
_ مثل اینکه یادت رفته؟.........ما دیشب نامزد کردیم.......
_ چه غلطی کردماااااا..........من یه کلمه ی نامزد از دهنم پرید بیرون.......حالا تو هی بگو..........تازه من گفتم مثل اونایی که نامزدن.......نگفتم ما نامزدیم..........
هیچ تکونی نخورد، انگار اصلا حرفامو نشنید ،
_ با تو بودماااا.........واقعا که........
و در حالیکه از جام بلند میشدم با صدای بلند ادامه دادم :
_ تازه من به نامزدم هم اجازه نمیدم تو تختم بخوابه............فهمیدی آقا؟............
زیر لب غرغر کرد:
_ بشین تا نخوابه........
جیغ کشیدم :
_ فکر کردی نمیشنوم چی میگی؟...........من کاری که گفتم و میکنم........
_ منم میشینم نگات میکنم.......
_ اگه مردی پاشو رودررو حرفاتو بزن نه اینکه از زیر پتو غرغر کنی...............ای وای......آرش و یادم رفته؟........
لباسمو انداختم زمین و با سرعت از اتاق رفتم بیرون...........آرش تو اتاقش نبود، تو هال و آشپزخونه و هیچ جای دیگه هم نبود، با دلواپسی رفتم تو حیاط که دیدم لبه استخر نشسته و داره پاهاشو با یه ریتم منظم تکون میده ، عجیب بود ، چرا مثل هر روز صبح نیومده بود منو بیدار کنه تا براش صبحونه درست کنم ،
_ آرش؟........تو اینجا چیکار میکنی؟نگرانت شدم؟
فقط بهم نگاه کرد و هیچی نگفت، به نظر خوشحال نمیومد ، رفتم کنارش نشستم :
_ چی شده عزیزم؟
بهم نگاه کرد و با بغض گفت :
_ چرا بهزاد پیش تو خوابیده بود؟........اون دیشب نذاشت تو پیش من بخوابی تا خودش پیشت بخوابه؟
خیلی شوکه شده بودم ، حتما صبح آرش اومده که منو بیدار کنه و دیده که من پیش بهزاد خوابیدم و بی سر و صدا رفته، تازه معلوم نیست تو چه شرایطی بودیم، از کجا معلوم بهزاد بغلم نکرده باشه، دوست داشتم بهزاد و به خاطر این بی فکریش خفه کنم ، هول هولکی جواب دادم:
_ نه عزیزم........تو دیشب خیلی مریض شده بودی، اگه من پیشت میخوابیدم ازت مریضی میگرفتم ، برا همین بهزاد میخواست که پیش تو نخوابم..........
_ پس چرا خودش پیش تو خوابیده بود؟
مونده بودم جوابشو چی بدم، تو جواب دادن به یه بچه ی 5-6 ساله مونده بودم ،
_ اوممم........عزیزم بریم صبحونه درست کنیم؟من خیلی گشنمه............تو گشنه ت نیست؟......تازه بعدش هم باید بریم برات کلی لباسای زمستونی بگیریم .......میبینی هوا چقدر سرد شده؟.........تو الان سردت نیست؟
_ چرا هم سردمه هم گشنمه........
خوشحال از اینکه تونستم حواسشو از اون قضیه پرت کنم بلند شدم و گفتم :
_ پس بدو بریم یه صبحونه ی خوشمزه درست کنیم.........صبح به این زودی نباید با این لباسای کم میومدی تو حیات........تو هنوز مریضیت خوب نشده.........
موقع صبحونه درست کردن و خوردن همش تند تند حرف میزدم تا آرش دیگه ازم سوالای سخت سخت نپرسه ، پشت میز نشسته بودیم که بهزاد هم اومد داخل و نشست ، با اخم رومو ازش برگردوندم،
_ کیانا این بچه بازیا چیه؟.........تو نمیخوای بزرگ شی؟
_ آرش لقمه برات بگیرم؟
_ من از قهر و اینجور لوس بازیا خوشم نمیاد.........
_ خوب خوشت نیاد ............مشکل خودته.........
_ دواهای آرش و دادی؟
_ تو که چیزی نگفتی........
_ تو هم نباید بپرسی؟............باید سر وقت دواهاشو بخوره...........آرش زود صبحونه تو بخور تا دواهاتو بدم بهت.......
_ من دوا نمیخوام.............
_ چرا عزیزم باید بخوری...........
بیصدا به بحث آرش و بهزاد نگاه میکردم، احساس میکردم بغض گلومو گرفته، انتظار نداشتم بهزاد اینجوری باهام حرف بزنه، حد اقل بعد از اتفاقاتی که دیشب افتاده بود و بعد از بوسه هایی که بهش داده بودم ، حس میکردم دستمالی هستم که بعد از استفاده دور انداخته شده ، آقا بهزاد الان وقتش نبود که دور بندازیش ، هنوز که استفاده ی اصلیتو ازش نکردی ، ولی همون بهتر که الان خودتو نشون دادی.........برای اینکه اشکام جلوی بهزاد جاری نشه با سرعت از پشت میز بلند شدم و رفتم تو اتاقم ، تنها کاری که ازم برمیومد گریه بود ، من چقدر احمق بودم ، چقدر ساده ............
در باز شد و بهزاد اومد داخل.........
_ برو بیرون........
اومد کنارم نشست و سرشو انداخت پایین :
_ کیانا به خدا اعصابم از جای دیگه ای خورده.........نمیخواستم ناراحتت کنم، ببخشید.........
_ برو بیرون ، ازت متنفرم..........
سرشو بالا گرفت و با لبخند گفت :
_ نه نیستی.........مگه میشه از من متنفر بود؟.......به این خوشتیپی و مهربونی...........
_ مهربون؟تو؟............مطمئنی سرت به جایی نخورده؟
دستشو انداخت دورم :
_ من دیشب اصلا نتونستم بخوابم، تازه داشت خوابم میبرد که تو شروع کردی به داد و بیداد........و اینا باعث شد از دنده ی چپ بلند شم..........معذرت میخوام..........
_ چرا نتونستی بخوابی؟
_ از دست تو؟
یه کم خودمو ازش جدا کردم :
_ من؟............مگه چیکارت کرده بودم؟
با لبخند به صورتم زل زد و گفت :
_ خیلی بده آدم یه نامزد داشته باشه و نتونه باهاش کاری بکنه، مثل اینه که صاحب یه دوچرخه ی خوشگل شده باشی و اجازه نداشته باشی سوارش بشی ، فقط باید نگاهش کنی و بهش دست بکشی..........تازه برا دست کشیدن به دوچرخه ت هم باید کلی منت بکشی..........
سرمو انداختم پایین :
_ بهزاد خیلی بی ادبی.........
یه خنده ی بلند سر داد :
_ اما من به همین دست کشیدن با منت هم راضیم.........البته فعلا ، تا وقتی که دوچرخه کوچولوم آمادگی سوار شدن و پیدا کنه.........
از خجالت دوست داشتم آب بشم برم تو زمین ، زل زد به یقه م و تا جایی که باز بود شروع کرد به بوسیدن ، تمام رگهای بدنم ضربان میزدن، منو خوابوند رو تخت و به کارش ادامه داد ، انگار فهمیده بود نمیخوام پایین تر بره چون از همون جا با بوسه های محکم و سریع اومد بالاتر و وقتی به لبهام رسید مکث کرد :
_ میخوام ببینمت.......
از وحشت چشمام گرد شده بود :
_ چی؟............خواهش میکنم بس کن..........
دستشو برد سمت لباسم :
_ فقط میخوام ببینم ، کاریت ندارم..........
اشکام در اومد :
_ بهزاد تو رو خدا............من جلو مامانم هم لباسم و در نمیارم.........
_ اون مادرته ولی من شوهرتم..........
_ تو شوهر من نیستی..........بهزاد ولم کن...........
ولی خیلی دیر شده بود چون با یه حرکت لباسمو در آورد و زل زد به بدنم ،
_ خیلی خوشگلی..........خیلی.........
بوسه های تموم نشدنیشو از گردنم شروع کرد و پایین رفت، حالا فقط خجالت نبود ،حرکت تحریک کننده ی دستاش روی نقاط مختلف بدنم و بوسه های آتشینش باعث شده بود حرارت بدنم بزنه بالا و قدرت هر گونه اعتراض یا عکس العملی ازم گرفته بشه ، به سختی فقط تونستم با ناله بگم :
_ بهزاد تو قول دادی.........
یه دفعه متوقف شد نفسهای گرم و عصبیشو رو شکمم حس میکردم ، آرومتر از قبل با التماس گفتم:
_ تو قول دادی.........
خودشو پرت کرد رو تخت و زل زد به سقف :
_ لباستو بپوش.........
اصلا قادر نبودم کاری رو که ازم میخواد انجام بدم، لباسمو برداشتم و گرفتم روی خودم ، با صدای گرفته ای ادامه داد :
_ لطفا برو بیرون........اگه میخوای دوباره نیام سراغت........
تهدیدش کارساز بود ، با سرعت بلند شدم و لباسم و پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. وقتی میرفتم پایین یه حس عجیبی داشتم ،انگار دوست داشتم بازم ادامه بده ولی عقلم و و قلبم و وجدانم همه با هم میگفتن : غلط کردی. احساس سرزندگی میکردم ، رفتم جلوی آیینه ی قدی وایستادم و با خودم گفتم :
_ یعنی خوشگلم؟............
جواب مثبت بود ،
_ آرش ............دواهاتو خوردی؟
_ آره........ولی دوباره نمیخورم ها.........
_ حالا صبر کن تا دوباره بشه بعد..........بدو برو بالا به بهزاد بگو ما میخوایم بریم دنبال لباس زمستونی.........
با خوشحالی دویید بره بالا ، طفلکی دلش واسه گردش لک زده بود عین خودم ،
_ بهزاد گفت بدون من جایی نمیرید.........
_ ایششششش...........حالا نگفت کی میاد؟
_ معنی اون ایش چی بود؟
با ترس برگشتم سمتش :
_ یعنی : اِ .....چه جالب............
_ میشه بفرمایین لباس زمستونی از کجا میخواین گیر بیارین؟
چقدر زود اتفاقایی که بینمون افتاده بود و فراموش کرده بود،
_ از موبایل فروشی.........خوب از بوتیک دیگه........
_ ولی خانوم خانوما بوتیک دارا فرصت نکرده بودن لباس زمستونی بیارن چون اونموقع تابستون بود که با عجله به دیار باقی شتافتند.........
با خنده گفتم :
_ خوب حالا یه چیزی پیدا میشه که.........هر چی باشه برا من از این لباسایی که تو آوردی بهتره........
_ بهتره از این به بعد خنده هاتو کنترل کنی و اینقدر ناز نخندی........چون برات گرون تموم میشه.........
چه خوش خیال بودم من که فکر میکردم اتفاقای چند دقیقه پیش و یادش رفته ، با اخم رومو برگردوندم و رفتم تا آرش و آماده کنم :
_ ایشششششش..........
_ یعنی چه جالب دیگه نه؟............
خدا رو شکر که پشتم بهش بود تا خنده ی به قول خودش پر نازم و نبینه که تحریک بشه ............
اونروز بعد از مدتها اوقات خوشی رو با آرش گذروندیم ،البته اوایلی که بیرون رفته بودیم بهزاد سعی میکرد از هر فرصتی که آرش حواسش پرته و جای دیگه ست استفاده کنه و منو ببوسه یا به قول خودش به دوچرخه ش دست بزنه،ولی بعد از اینکه کشوندمش یه گوشه و ازش خواهش کردم رعایت کنه و یه کمی هم براش خط و نشون کشیدم که اگه ادامه بده دیگه نه من نه اون، کمتر دور و برم میپلکید و حتی برام قیافه هم میگرفت و وقتی بهش نگاه میکردم با پوزخند روش و ازم برمیگردوند، ولی این چیزی نبود که بتونه روز قشنگ منو خراب کنه و باعث بشه من و آرش خوش نگذرونیم ، بهزاد و حرکاتش و نادیده میگرفتم ، این کار اونقدرام سخت نبود وقتی پسر بچه ی بانمکی مثل آرش باهات باشه که تمام حواستو جمع خودش کرده باشه.
وقتی برگشتیم ازهمون دم در با آرش رفتیم تو آشپزخونه تا برای شام پیتزا درست کنیم چون آرش خیلی هوس کرده بود،مشغول درست کردن خمیر بودم که بهزاد اومد کنارم وایستاد و در حالیکه به نظر میرسید تو فکره به نقطه ای خیره موند، از این میترسیدم که بخواد دوباره سوژه ی مسخره ی نامزد بازی رو پیش بکشه و هوس بازی با دوچرخه به سرش زده باشه ، ولی سخت در اشتباه بودم چون بعد از لحظاتی سکوت گفت :
_ چرا جواب تلفنای مریم و نمیدی؟........خیلی از دستت ناراحته..........
_ خوب معلومه، چون باهاش قهرم...........
ولی بهزاد همچنان تو فکر بود و به همون نقطه خیره مونده بود، کنجکاو شدم که چرا این موضوع باید اینقدر ذهن بهزاد و به خودش مشغول کنه:
_ اینقدر برات مهمه که اینطوری تو فکر رفتی؟
سرشو آورد بالا و با گیجی بهم خیره شد :
_ چی؟.........نه.........تو فکر نیستم،موضوع یه چیز دیگه ست.........
با نگرانی دست از کار کشیدم :
_ چی شده ؟...........مریم حالش خوبه؟
جواب یه پوزخند تکراری بود و :
_ چرا خودت نمیری ازش بپرسی؟..........الحق که بچه ای...........
و بدون گرفتن جواب از آشپزخونه رفت بیرون، با حرص، جوری که به گوشش برسه با صدای بلند گفتم :
_ آقا بهزاد از چند متری اتاق خوابم رد نمیشی..............شوخی نیست،کاملا جدیه..........( این جمله یه نفر و یاد یه چیزی نمیندازه؟.......)
ظاهرا عصبانیت من نتیجه ی برعکس داده بود چون صدای قهقهه ی بلندشو از داخل سالن شنیدم،با حرص خمیری که دستم بود و پرت کردم رو میز و با چنگ و دندون افتادم به جونش، خمیر که آماده شد مواد و ریخیتیم روش و گذاشتیمش تو فر، خواستم برگردم طرف در آشپزخونه که با دیدن ناگهانی بهزاد که تو چارچوب در وایستاده بود و داشت کتش و میپوشید از ترس خشکم زد و دستمو گذاشتم رو قلبم،
_ من یه سرمیرم بیرون.........زود برمیگردم،کاری داشتی زنگ بزن.......
میخواستم ازش بپرسم کجا میخواد بره و چرا صبر نمیکنه شام آماده شه و آیا میخواد ما رو شبونه اینجا تنها بذاره؟ ولی هیچکدوم از اینا رو نپرسیدم چون دوست نداشتم دوباره تاکید کنه که خیلی بچه م، بنابراین رومو برگردوندم تا مثلا ظرفا رو بشورم که شونه هامو از پشت گرفت وبا قدرت جوری فشار داد که حس کردم استخونام شکسته شد ، گونه مو محکم بوسید و زیر گوشم گفت :
_ ناز نازی.........
همین ، و بعدش با قدمهای بلند از آشپزخونه و بعدش هم از خونه زد بیرون ، مثلا میخواست با فشار دادن بازوهام و محکم بوسیدنم اون هم در حضور آرش زور بازوشو نشون بده و بگه من رئیسم و اگه دلم بخواد جلو هر کی هر کاری میکنم؟......
شاممون و که خوردیم آرش به خاطر خستگی از گردش و ضعف از بیماری زود خوابش برد ، من هم از نبودن بهزاد و خواب بودن آرش استفاده کردم تا در مورد چیزی که چند روز بود بدجوری توجه مو جلب کرده بود و باعث کنجکاویم شده بود تحقیق کنم، اینکه چرا هیچ عکسی از همسر سابق بهزاد توی خونه نیست،من تقریبا همه جای خونه رو دیده بودم ولی هیچ اثری از عکس و حتی لباسا یا وسایل اون نبود،عکس پدر و مادرش تقریبا توی همه جای خونه به چشم میخورد، یه زن و مرد تقریبا 50 ساله ی خیلی شیک،ولی چی باعث شده بود بهزاد تمام آثار همسر سابقشو اون هم فقط بعد از دو سال از مرگش از خونه ش پاک کنه، هیچ وقت جرات نمیکردم اینو از خود بهزاد بپرسم چون مطمئنا فکر میکرد چه آدم فضولی هستم ، ولی خودم که میتونستم بگردم،حتما یه عکسی ازش تو خونه هست،از جایی که بیشتر از همه احتمال میرفت که به هدفم برسم یعنی اتاق بهزاد شروع کردم،کل کمد ها و کشوها و حتی زیر تخت و گشتم و در نهایت چیزی رو که میخواستم توی اعماق بلندترین طبقه ی کمد لباسی زیر یه عالمه وسایل و توی دور از دسترس ترین جای اون پیدا کردم ، یه آلبوم بزرگ خیلی قشنگ بود،با خوشحالی از اینکه به هدفم رسیدم روی تخت نشستم و با لبخند بازش کردم ، چیزی که میخواستم رو توی صفحه ی اول و به محض باز کردن آلبوم پیدا کردم ، یه عکس زیبا از یه دختر بلوند و بور و فوق العاده قدبلند، حقیقتا زیبا بود و دقیقا نقطه ی مقابل من ، اون بلوند و قد بلند بود و من مو مشکی و در مقابل اون قد کوتاه ، البته تا اونروز فکر میکردم جزو دخترای قدبلند محسوب میشم ولی در برابر اون که فقط چند سانتی از بهزاد کوتاهتر بود قد کوتاه بودم، پس سلیقه ی بهزاد اینه ، من نمیتونم باب سلیقه ش باشم وقتی همسری که انتخاب کرده این شکلیه ، از ژستهایی که تو عکسا گرفته بودن و طرز نگاهشون به همدیگه مشخص بود که خیلی هم همدیگه رو دوست دارن ، غرق تماشا کردن عکسا بودم که با صدای بهزاد از جا پریدم ،
_ کیانا؟
فوری آلبوم و پشت سرم قایم کردم و هول هولکی پرسیدم:
_ کجا رفته بودی؟
_ رفته بودم دنبال تحقیق درباره ی جراحی قلب...........ببینم اون چیه پشت سرت قایم کردی؟
_ جراحی قلب؟...........برای چی؟
_ جریانش مفصله، برات میگم..........اونی که پشت سرت قایم کردی رو بده ببینم...........
سرمو با شدت به طرفین تکون دادم ولی با یه حرکت خودشو بهم رسوند و به راحتی آلبوم و ازم گرفت،به محض اینکه چشمش به آلبوم افتاد حالت نگاهش عوض شد، با قدمهای نامنظم خودش و به تخت رسوند و گوشه ی تخت نشست و آروم صفحه ی اول آلبوم و باز کرد،درخشیدن اشک و تو چشماش میشد دید ، حسابی گند زده بودم،
_ بهزاد واقعا معذرت میخوام.........من .......کنجکاو بودم که عکس خانومتو ببینم ، میدونم کار اشتباهی کردم،واقعا متاسفم..........
صحبتم و قطع کرد و در حالیکه زل زده بود به عکس همسرش زمزمه وار گفت :
_ یک سال بود که عکسشو ندیده بودم،پدر و مادرم همه ی چیزایی که منو یاد سپیده میندازه از دسترسم دور کرده بودن........تا مثلا به زندگی برگردم.......ولی مگه میشه........اونا فکر میکردن موفق شدن، چون من برگشته بودم سر کار و ظاهرا همه چیز مثل سابق شده بود.........ولی سخت در اشتباه بودن،من دیگه غیر ممکنه به زندگی برگردم.........شاید بتونم مثل یه ربات ادامه بدم و... ولی هیچ وقت زندگی نمیکنم........هیچوقت.....
شنیدن این حرفا از زبون بهزاد خیلی تکان دهنده بود، به سختی پرسیدم:
_ سپیده چطور ........منظورم اینه که .......چه اتفاقی براش افتاد؟
با سرعت بهم نگاه کرد انگار که تازه متوجه حضورم تو اتاق شده ،
_ تصادف کرد........دو هفته بعد از ازدواجمون.......
بی اراده دستامو گرفتم جلوی دهنم و با صدای بلند آه کشیدم ، بهم نگاه کرد و یه لبخند تلخ تحویلم داد :
_ ما سه سال با هم نامزد بودیم ، اون همیشه اصرار داشت که زودتر ازدواج کنیم........ولی من........من لعنتی میگفتم تا وقتی تخصصم و نگرفتم ازدواج نمیکنیم..........همش تقصیر من بود......
چشماش قرمز شده بود و غم و اندوه از ذره ذره ی وجودش احساس میشد،
_ متاسفم......
بهم خیره شد :
_ کیانا من متاسفم.......تو خیلی از کارات شبیه اونه ، لبخند زدنت،اخم کردنت،دستت،انگشتات......حتی حالت و نرمی موهات.......منو یاد سپیده میندازه،اون لباسایی که برات آوردم شبیه لباسایی بود که معمولا اون میپوشید......... امروز صبح........فکر میکردم با سپیده م،میدونستم تو سپیده نیستی ولی حس اینو داشتم که ........
نفسشو فوت کرد بیرون و ادامه داد:
_ به خاطر کاری که صبح کردم متاسفم......
این حرفا مثل پتکی بود که بر سرم میکوبیدند ، باز هم احساس میکردم آدم بی ارزشی هستم که هیچ چیز جذابی در وجودم ندارم، بهزاد جذب من نشده بود، من فقط اونو یاد سپیده مینداختم، من بازیچه شده بودم، اجازه داده بودم که بازیچه بشم ، اون هر کاری میخواست با من کرده بود وحالا داشت میگفت تو منو یاد همسرم میندازی ، اون هیچ وقت بهم نگفته بود دوستم داره پس من چطور بهش اجازه داده بودم ....... من یه احمق بیشتر نبودم و اون یه سوءاستفاده گر.........حالم از اون ، از خودم و از همه چیز به هم میخوره.........خواستم با سرعت از اتاق خارج شم که صدام زد :
_ کیانا؟........
چون به راهم ادامه دادم خودشو بهم رسوند و بازومو گرفت :
_ چی شده؟
زل زدم به چشماش:
_ دیگه به من دست نزن.......دیگه.........
و قبل از اینکه اشکام جاری بشه دستمو کشیدم و خودمو به اتاقم رسوندم و در و قفل کردم،دقایقی بعد اومد پشت در :
_ کیانا؟.........من که گفتم متاسفم.........باور کن ........
بالش و گذاشتم رو گوشم تا صداشو نشنوم ، تا نزدیکای صبح با خودم درگیر بودم ، اون منو وابسته ی خودش کرده بود ، اون بهم یاد داده بود که نوازش شدن چه حسی به آدم میده .......ولی به شخصیت من احترام نذاشته بود،اون ازم استفاده کرده بود بدون اینکه ذره ای به احساساتی که در درونم داره شکل میگیره توجهی کنه ، تا چند ساعت پیش نمیدونستم که اینقدر بهش وابسته شدم ولی حالا میفهمیدم که تونسته منو به خودش علاقمند کنه، علاقه ای که الان باعث میشد بیشتر از قبل احساس خواری کنم،سعی میکردم ازش متنفر باشم ولی با اعتراف به اینکه بهش علاقمند شده بودم کار راحتی نبود ،با این حال حتی اگه سخت ترین کار دنیا هم باشه باید انجام بشه، من ازش متنفرم......با تمام وجودم ، به شخصیتم توهین شده، اون این کار و کرده.......
با صدای در اتاق و متعاقب اون صدای بهزاد چشمامو باز کردم ،
_ کیانا ........پاشو باید آماده شی، قراره بریم پاریس........
پاریس؟......برای چی باید بریم اونجا؟.........دوباره چشمامو بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم، اما دقایقی بعد دوباره صداشو شنیدم :
_ کیانا عزیزم؟...........
با سرعت پتو رو کنار زدم و خودم و به در رسوندم، در و باز کردم و تمام نفرتمو تو چشمام ریختم و بهش زل زدم :
_ دیگه به من نگو عزیزم........هیچوقت........بهتره احترام همدیگه رو نگه داریم......
_ کیانا من هیچ وقت بهت بی احترامی نکردم.......
تو صورتش داد زدم:
_ چرا ، کردی.......بهم بی احترامی کردی.......خودت هم میدونی،پس سعی کن دیگه تکرارش نکنی.......
و در مقابل نگاه متعجبش در و با تمام قدرت بستم،صدای وحشتناکی تولید کرد که خودم هم یه متر پریدم هوا ، لباسام و عوض کردم و رفتم ببینم آرش کجاست ......خدا رو شکر اثری از بهزاد نبود که دوباره اعصابم و تحریک کنه ، آرش به محض اینکه منو دید اومد طرفم و با خوشحالی گفت:
_ کیانا ما قراره بریم مسافرت......
_ به چه مناسبتی؟
بهزاد از پشت سرم جواب داد:
_ قلب نیک باید عمل بشه، و چون هیچ جراح قلبی پیدا نکردن قراره من اینکار و بکنم.
بدون اینکه بهش محل بذارم، دست آرش و گرفتم و رفتم سمت آشپزخونه، از همونجا با صدای بلندی ادامه داد :
_ ژان پل تا دو ساعت دیگه میرسه، چیزایی رو که فکر میکنی لازمه جمع کن چون به محض اینکه بیاد حرکت میکنیم.........
وقتی ژان پل و مریم رسیدن به محض اینکه چشمم به مریم افتاد تمام کدورتی که ازش به دل داشتم رو به فراموشی سپردم و با سرعت خودمو تو آغوشش جا دادم،جایی که بیشتر از هر جای دیگه ای احتیاج داشتم که اونجا باشم تا کمی سبک تر بشم، مریم هم بدون اینکه چیزی به روم بیاره آغوشش و به روم باز کرده بود و با جملات آرامش بخشی که زیر گوشم میگفت آرومم میکرد، حتی ساعت های بعد هم حرفی در مورد کدورتی که بینمون به وجود اومده بود به میون نیاورد و این رفتارش باعث میشد از کاری که کردم شرمنده بشم، واقعا قهر بچه گانه ای بود از جانب من ، توی چند ساعتی که تا پرواز مونده بود تمام مدت سعی میکردم از بهزاد دور بمونم و حتی نگاهش هم نمیکردم ، چند بار که صدام کرد خودمو به نشنیدن زدم و وانمود کردم که مشغول کار دیگه ای ام و حواسم نیست ولی اینقدر این کار و ضایع انجام دادم که همه حتی ژان پل و آرش متوجه جو سنگین حاکم بین من و بهزاد شدن ، بالاخره زمان حرکت فرا رسید و همه با هم به فرودگاه رفتیم، موقعی که میخواستم از پله های هواپیما بالا برم و سوار بشم ، بهزاد بازومو کشید و منو با خودش به پشت هواپیما کشوند، اینقدر این کار و سریع و غافلگیرانه انجام داد که فرصت هیچ عکس العمل و اعتراضی پیدا نکردم ، شونه هامو محکم گرفت و با صدایی که سعی میکرد آهسته باشه گفت:
_ تو چته؟..........مگه چیکارت کردم که اینطوری میکنی؟
_ ولم کن ......مگه بهت نگفتم دیگه کاری به کارم نداشته باش......
یه خنده ی تمسخر آمیز و :
_ که چی؟........باید دلیلشو بدونم؟....
_ دلیلشو میدونی.........خودت دیشب گفتی.........یادت رفته؟
مشخص بود داره کم کم عصبانی میشه ، با صدای تقریبا بلندی گفت :
_ حرف میزنی یا نه؟...........یا داری ناز میکنی؟ها؟.........
_ بسه دیگه........همه چی تموم شد.......هر چی بوده تموم شده........ما دیگه نامزد نیستیم.........
لحظاتی با عصبانیت بهم خیره شد و بعد از مدتی از بین دندونای کلید شده ش گفت :
_ باشه.........هر جور مایلی......
در همین لحظه صدای ژان پل از داخل هواپیما به گوش رسید که ازمون میخواست بریم داخل ، با عجله کنار زدمش و خودمو به داخل هواپیما رسوندم ، مریم جور خاصی نگاهم میکرد انگار میخواست از صورتم بفهمه چه اتفاقی بینمون افتاده ، بدون اینکه چیزی بگم روی یکی از صندلی ها نشستم و از پنجره به بیرون خیره شدم ، آرش هم اومد کنارم نشست و دستاشو دور بازوم حلقه کرد ، بغلش کردم و روی سرشو بوسیدم ، کاملا مشخص بود که ساکت و افسرده شده ، افسردگیش ارتباط مستقیمی با رفتارهای من داشت، هر وقت من شاد و سر حال بودم اون هم سرحال بود، و هر وقت افسرده و ساکت بودم متعاقبا اون هم آروم و گوشه گیر میشد.......به علت کم خوابی شب گذشته به محض اینکه هواپیما از زمین بلند شد به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم که مریم داشت صدام میکرد و ازم میخواست برای فرود اومدن آماده بشم .
توی فرودگاه دو نفر منتظرمون بودن ، یه مرد مسن چاق که ریشهای انبوه و روشنی صورتش و پوشونده بود و یه مرد جوونتر که رفتار مودبانه ای داشت و ما رو به سمت ماشینها هدایت کرد تا قبل از هر چیزی خونه هایی که برامون آماده کرده بودن رو ببینیم و استراحت کنیم. دو تا ماشین برامون در نظر گرفته شده بود ، من و مریم و آرش با یه ماشین حرکت کردیم و بهزاد و ژان پل با ماشین پشت سری ، مریم برام توضیح داد که همه ی کسایی که از جاهای مختلف به پاریس اومدن رو توی چند تا برج نزدیک به هم اطراق دادن ، و اون ازشون خواسته آپارتمانی که برای من و بهزاد در نظر گرفتن نزدیک آپارتمان اونا باشه، با سرعت گفتم:
_ ولی من نمیخوام با بهزاد تو یه خونه باشم.......من میام خونه ی شما.......
بعد از لحظاتی سکوت در حالیکه مشخص بود داره حرفی رو که میخواد بزنه سبک سنگین میکنه گفت :
_ به من نمیگی چی شده؟.........چون تا چند روز پیش که بهزاد میگفت با هم خیلی خوبین ..........
سرمو چرخوندم طرف پنجره و زمزمه وار گفتم:
_ نپرس........
اون هم دیگه تا رسیدن به مقصد هیچ حرفی رو پیش نکشید، غرق تماشای محیط بیرون شده بودم، هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روز بخوام بیام پاریس، برای پایتخت دنیا بودن خوب جایی بود ، بهزاد چقدر بد سلیقه بود که میخواست ما تو تهران بمونیم ، بعد از پیمودن مسافتی خیابونها از اون حالت خلوت و متروکه در اومدن و ماشین ها از کنارمون رد میشدن ، توی پیاده روها آدمای مختلف از پیر و جوون در حال عبور و مرور بودن ، یه لحظه احساس کردم همه چی به حالت عادی برگشته ، به نظر میرسید هیچ اتفاقی نیفتاده ، توی این شهر زندگی جریان داشت ، با دیدن این تصاویر احساس میکردم آرامش خاصی بهم دست داده.......
جلوی ساختمون که رسیدیم پیاده شدیم . راننده کلید آپارتمان و بهمون داد و خودش رفت ، ساختمون بلند و خیلی شیکی بود ، منتظر بهزاد و ژان پل نموندیم و خودمون رفتیم بالا طبقه ی هفتم ، مریم جلوی یکی از واحد ها وایستاد و گفت :
_ این آپارتمان و برای شما در نظر گرفتن ..........
و به من خیره شد که ببینه نظری دارم یا نه، وقتی متوجه شد حرفی برای گفتن ندارم ادامه داد:
_ ولی اگه نمیخوای اینجا بمونی حرفی نیست.........میریم آپارتمان ما......اونجا به اندازه ی کافی اتاق هست........
و من رو به سمت آپارتمان روبه رویی که فاصله ی کمی با آپارتمان اولی داشت هدایت کرد..........همونطور که میشد حدس زد آپارتمان شیک و تمیز و روشنی بود، مریم دو تا اتاق خالی رو بهم نشون داد ولی من ترجیح دادم که با آرش تو یه اتاق بمونیم . از سر و صدایی که از بیرون می اومد متوجه شدیم که ژان پل و بهزاد رسیدن، مریم رفت بیرون تا اونا رو در جریان تصمیمات من قرار بده ولی من همونجا تو اتاق موندم و به شنیدن صداهاشون از همون فاصله بسنده کردم، صدای مریم اومد که داشت میگفت:
_ چمدون کیانا و آرش و بیارید اینجا........اونا اینجا میمونن.........
بعد از لحظاتی سکوت صدای ژان پل و شنیدم که از بهزاد میخواست بهش بگه مریم چی گفته...........و بالاخره صدای بهزاد که با صدای گرفته و لحن سردی به ژان پل میگفت:
_ کیانا میخواد اینجا بمونه........
و بعد صدای گامهای آشناشو شنیدم که داشت از آپارتمان خارج میشد و صدای ژان پل که گفت:
_ پس دلیلی نداره تو تنهایی بری اونجا ........تو هم بیا همینجا......
_ من اونجا راحت ترم.......به تنهایی عادت دارم..........
از شنیدن حرف آخرش یه چیزی تو دلم تکون خورد ، حس ادمی رو داشتم که کار بدی کرده، ولی با لجاجت سعی کردم این افکار و از خودم دور کنم ، از جام بلند شدم و به تماشای خیابون از پنجره ی اتاق مشغول شدم ...........اونروز تمام مدت توی خونه موندیم و اونطور که از حرفای مریم متوجه شدم بهزاد تمام وقتشو تو بیمارستان و پیش نیک گذرونده بود، حتی برای شام هم به اپارتمانش برنگشته بود که شام و با ما بخوره .......
فردای اونروز مریم منو با خودش از خونه بیرون برد تا هم گشتی تو خیابونا زده باشیم و هم من با آدمای مختلفی که شناخته بود آشنا بشم ، به محض اینکه پامو تو خیابون گذاشتم اولین چیزی که جلب توجه میکرد صداهای مختلفی بود که شنیده میشد، صدای ماشین ، صدای خنده ی آدما ، صدای حرف زدن ، داد زدن .......چیزی که گوش من مدتها بود به شنیدنش عادت نداشت ، و چقدر شنیدن دوباره ش خواستنی و گوشنواز بود ، همینطور که قدم زنان با مریم و آرش تو پیاده رو در حال رفتن بودیم ، به هرکسی که برمیخوردیم مریم باهاشون سلام علیک میکرد و منو بهشون معرفی میکرد، دخترها و پسر های جوون ، زن و مردهای مسن و جا افتاده ، بچه های نوجوون........ چقدر آشنایی با این آدما دلچسب بود ، هر چند مریم اصلا نمیتونست با اونا حرف بزنه و به هر کسی میرسیدیم فقط با خوش رویی میگفت :
_ هاااااای !.............کیانا .......
و با گفتن کیانا به من اشاره میکرد، به تمام کسایی که معرفی میشدم با لبخند و روی خوش باهام دست میدادن و اظهار خوشوقتی میکردن ، بعد از سالها زندگی کردن بین میلیونها آدم حالا برای اولین بار احساس میکردم از آشنا شدن با آدمای جدید و لبخند زدن به اونها به معنای واقعی لذت میبرم ، لبخندی که از ته دل بود ، و احساس میکردم هیچکدوم از این لبخند ها و اظهار خوشوقتی ها ریاکارانه و مغرضانه نیست.......همونطور که خودم هم با تمام وجود از دیدن اونها خوشبخت بودم..........دست یافتن به همچین حس نابی واقعا منو تحت تاثیر قرار داده بود جوری که بدون اینکه دست خودم باشه بعضیاشونو در آغوش میکشیدم ، خصوصا یه خانوم جا افتاده ی خیلی مهربون رو که وقتی بهم لبخند زد منو یاد مادرم انداخت و باعث شد ناخودآگاه خودمو تو آغوشش بندازم و با صدای بلند بزنم زیر گریه..........متعجب بودم که چطور مریم توی این مدت نه چندان زیاد با همه ی آدمای اونجا آشنا شده و مریم برام توضیح داد که هر چند وقت یک بار یکی از همین آدمها با کمک بقیه مهمونی ای برای آشنایی با اعضای تازه واردی که بهشون اضافه شده میگیره و به این ترتیب هم اوقات خوشی رو دور هم میگذرونن و هم این دور هم بودن باعث میشه گوشه گیر و منزوی نشن و با هم دیگه ارتباط برقرار کنن..........این کارشون به نظرم خیلی زیبا و البته واجب بود......و محروم کردن من و آرش از این محیط صمیمی به وسیله ی بهزاد به نظرم بی انصافی بود.
اونجا واقعا زندگی جریان داشت حتی بوی غذای آماده و همبرگر و روغن سوخته از گوشه و کنار به مشام میرسید.......ظاهرا حتی رستورانها هم کار میکردن.......و قسمت جالب قضیه این بود که بوی روغن سوخته که یه زمانی حالم و بهم میزد حالا داشت شامه مو نوازش میکرد و با نفسهای عمیق سعی میکردم بوشو برای همیشه توی حافظه ی بویاییم حفظ کنم .......اینجا همه چیز عجیب و برعکس معمولش به نظر میرسید.......احساسی که آلیس توی سرزمین عجایب داشته باید همچین حسی بوده باشه......احساس میکردم خودم نیستم.......ولی نهایتا به این نتیجه رسیدم که این خودمم و اونی که قبلا بوده خودم نبوده........بلکه تصوری بوده که از خودم داشتم و اونقدر به اون تصور توی خیالاتم پرو بال دادم تا اینکه خودم هم باورم شده که از همه چی بیزارم......اما چیزی که امروز کشف کرده بودم این بود که از بدترین چیزها میشه بهترینها رو تصور کرد........اگه بخوای........
اونروز ناهار رو توی رستوران خوردیم ، رستوران خیلی شلوغ بود و برعکس تمام رستورانهایی که تا حالا دیده بودم همه ی افراد بلند بلند با هم صحبت میکردن ، حتی کسی که پشت میز این سمت رستوران نشسته بود با صدای بلند کسی رو که میز سمت دیگه ی رستوران رو اشغال کرده بود مخاطب قرار میداد و باهاش صحبت میکرد و همه توی بحثهای همدیگه شرکت میکردن ، صحبتهاشون پیرامون مسائل مختلفی چرخ میخورد ، اعم از طعم خوب غذا ، بیماری نیک ، آشنا شدن با دختر مهربونی که تازه اومده کیانا ، و صحبت در مورد دکتر جدی و ماهری که برای مداوای نیک به اونجا اومده........
از رستوران که بیرون اومدیم از مریم خواستم منو برای عیادت نیک به بیمارستان ببره ، مریم هم فوری قبول کرد و گفت که اینکار خیلی خوشحالش میکنه چون گذروندن تمام وقت توی یه اتاق و زیر دستگاههای مختلف خیلی براش کسل کننده ست.......
بیمارستان نسبت به جایی که ازش میومدیم یعنی رستوران خیلی خلوت به نظر میرسید ، فقط چند بار خانومایی که به نظر میرسید پرستار باشن رو در حین عبور از راهروها دیدیم ، توی راهروی طبقه ی سوم به پیرمرد شیک پوش عصا به دستی برخوردیم ، با لبخند براش سر تکون دادم و به همین شکل جواب گرفتم ولی وقتی به کنارش رسیدیم مریم ایستاد و ما رو به هم معرفی کرد :
_ کیانا.......برنارد......
باهاش دست دادم و در مقابل تعجب من گفت که قبلا به طور غیر مستقیم باهام آشنایی پیدا کرده ، وقتی ازش پرسیدم از چه طریقی جواب داد :
_ من جراح عمومی ام و قبل از بهزاد پزشک نیک بودم،دیروز وقتی با بهزاد در مورد بیماری نیک صحبت میکردم متوجه شدم حواسش به من نیست ، به شوخی ازش پرسیدم کدوم دختری ذهنتو به خودش مشغول کرده؟........از لبخند تلخش فهمیدم حدسم درسته و پای یه دختر در میونه.......چون به نظر غیر ممکن میومد که ذهنش درگیر دختری از دنیای قبلی باشه پرسیدم همون دختری که با خودت آوردی اینجا؟........و از سکوتش به جواب رسیدم....... شناختی که تا الان ازت پیدا کردم اینه که در شکستن قلب مردها باید مهارت خاصی داشته باشی.......همینطوره؟
و با مهربونی نگاهم کرد و شروع کرد به خندیدن ، میدونستم جملات آخرشو برای شوخی گفته و الان کاری که باید بکنم اینه که همراهش بخندم ولی تنها کاری که ازم بر اومد این بود که یه لبخند تلخ کمرنگ تقدیمش کنم ، انگار متوجه حال خرابم شد چون با دستش آروم زد پشتم و گفت :
_ برو دخترم ........مطمئنم خوشحال میشه ببیندت.......
_ از آشناییتون خوشحال شدم......
_ منم همینطور
و با مریم به راهمون ادامه دادیم ، مگه من داشتم میرفتم اونو ببینم که خوشحال بشه !..........وارد راهرو بعدی که شدیم بهزاد و دیدیم که در انتهای راهرو با یه خانوم موبور زیبا مشغول صحبت بود ، بی اراده یاد سپیده افتادم ، این هم قدش از من بلندتر بود .......... بهزاد همین که چشمش به ما افتاد حرفشو قطع کرد و با تعجب بهمون خیره شد ، و چند قدمی که مونده بود تا به هم برسیم و پیمود و گفت:
_ اینجا چیکار میکنین؟
نیازی نبود من جواب بدم چون مریم خیلی سریع زحمتشو کشید:
_ اومدیم عیادت نیک........کیانا امروز تقریبا همه ی اونا ی دیگه رو دیده.......فقط مونده نیک.......
_ آهان.......
لحنش به نظر تمسخرآمیز میومد ،ولی فرصت پر و بال دادن بیشتر به افکارم توسط همون دختر موبور جذاب ازم گرفته شد :
_ اوه.........تو باید کیانا باشی........مریم قبلا ازت خیلی تعریف کرده بود .........من جین هستم.......خیلی خوشبختم......
باهاش دست دادم و خوشامد گوییش و جواب دادم ، از اونی که من در نگاه اول تصور کردم مهربونتر بود، وقتی فهمید میخوایم بریم نیک رو ببینیم پیشنهاد داد که مواظب آرش باشه تا ما برگردیم.......چون داخل اتاق بیمار جای مناسبی برای یه بچه نیست......
بهزاد قبل از ما وارد اتاق شده بود بنابراین باز هم باید معذب می بودم و حواسم و جمع میکردم که نگاهم باهاش برخورد نکنه.......
نیک هم مثل همه ی اونای دیگه با خوشرویی ازم استقبال کرد ، نیک رو قبلا توی کلیپ ویدئوییش دیده بودم ولی الان به نظرم خیلی رنگ پریده تر میرسید ، به خاطر کاری که جیمز باهام کرده بود اظهار تاسف کرد و اینجا بود که یاد این افتادم که از وقتی اومدم جیمز و ندیدم ، بنابراین ازش پرسیدم:
_ راستی من امروز جیمز و ندیدم، چرا؟
و اینجا بود که بالاخره بهزاد لب باز کرد :
_ اینقدر نگرانشی؟
قبل از این که بخوام جواب بدم نیک گفت:
_ اون به اسپانیا پرواز داشت.....
پس نه تنها توی زندان نیست، پرواز هم میکنه ، واقعا چرا من تا الان فکر میکردم اون باید زندان باشه ؟ .........ما در حال حاضر چیزی به اسم زندان نداریم.......یاد این شعر سیاوش افتادم که میگفت:
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه ست
تمام جنگای دنیا ، شدن مشمول آتش بس
کجایی سیاوش جان که این روزا رو ببینی که آرزوت به حقیقت پیوست........یه دفعه نمیدونم چرا این جمله از دهنم پرید که :
_ آخی.......یعنی سیاوش هم؟
که عکس العمل سریع بهزاد و در پی داشت :
_ سیاوش دیگه کیه؟
سریع جواب دادم :
_ سیاوش قمیشی........
یه پوزخند زد و گفت :
_ نترس........من دیگه واقعا کاری بهت ندارم طبق خواسته ی خودت ........ولی جدا سیاوش کیه؟ دوستش داشتی؟
_ آره.........هنوزم دوستش دارم.......یعنی صداشو........قمیشی........
با پوزخند عصبی دیگه ای جوابمو داد و سریع اتاق و ترک کرد. یه دفعه با انفجار خنده ی مریم از جا پریدم ،
_ کیانا تو مطمئنی تو راه که می اومدیم سرت به جایی نخورد؟.........
تا چند لحظه تو همون حالت موندم و با چشمای گرد شده به روبروم خیره شدم ، نمیتونست خواب باشه...........من مطمئنم که خواب نبوده ، بی اراده زیر لب نالیدم : _ بهزاد !....... از جام بلند شدم و با قدمهای لرزان خودمو به بالای پله ها رسوندم ، به ساختمون نگاه کردم ، اما توان حرکت نداشتم ، اونقدر همونجا وسط حیاط ایستادم و با چشمای خیس به در ساختمون زل زدم تا اینکه باز شد.............یه لحظه یه تکون شدید خوردم و با دقت بیشتری خیره شدم تا مطمئن باشم کسی که از در بیرون میاد و حتما خواهم دید..........مادرم در حالیکه با موبایلش حرف میزد از ساختمون خارج شد : _ هنوز نیومده خونه...........دیگه عقلم قد نمیده که کجا ممکنه رفته باشه......... همین که چشمش به من افتاد با دهانی باز بهم خیره شد و گوشی رو قطع کرد و در حالیکه به طرفم میومد با عصبانیت گفت : _ هیچ معلومه از دیروز تا حالا کدوم گوری بودی؟ احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه و دیگه چیزی نفهمیدم.......... نمیدونم چقدر گذشته بود ، صداهایی اطرافم میشنیدم ، _ از صبح تا حالا بیهوشه........دکتر گفته چیز مهمی نیست ولی من نگرانشم........ _ خوب حتما دکتر یه چیزی میدونه که گفته مهم نیست.........نفهمیدی دیشب کجا بوده ؟........ _ نه ، هنوز که باهاش حرف نزدم تا ازش بپرسم........ _ ببین ! ........چشماشو باز کرد....... به سختی دهنمو باز کردم : _ مامان...... _ عزیزم حالت خوبه ؟........... دستامو به طرفش دراز کردم ، به سختی از جام بلند شدم و بغلش کردم ، _ مامان خیلی دوستت دارم.........خیلی......چه خوبه که اینجایی........ _ عزیز دلم مگه قرار بود کجا باشم؟ خودمو از آغوشش کشیدم بیرون : _ مامان من اینجا چیکار میکنم؟........شما........الان........ . دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم ،زدم زیر گریه و با لحن ملتمسانه ای ادامه دادم : _ مامان وقتی من خواب بودم بهزاد نیومد اینجا؟.......آرش !.........یه .......یه بچه ی پنج شیش ساله ندیدین؟ _ عزیزم این حرفا چیه میزنی؟........بهزاد و آرش دیگه کین؟........ یه دفعه چشماشو تنگ کرد و مشکوکانه پرسید : _ ببینم دیشب کجا بودی؟.........هان؟....... سرمو انداختم پایین و سعی کردم به مغزم فشار بیارم ، _ دیشب؟........نمیدونم.......فکر کنم پاریس....... نگاهشو ازمن گرفت و به عمو کامران دوخت و با صدای بلند زد زیر گریه : _ میبینی؟........دیوونه شده....... تازه متوجه حضور عمو کامران تو اتاق شدم ،چند لجظه نگاهم روش ثابت موند و یک دفعه همه چیز مثل برق از جلو چشمام گذشت ، ...........مامان و عمو کامران که با هم گرم گرفته بودن!........عصبانیت و ناراحتی من!.......شیشه ی رنگی ای که تو زیر زمین میخواستم باهاش خودمو بکشم!...........وبعد از اون مامان که مرده بود !......... مرده های دیگه !.......آرش !........بهزاد!......همه ی کسای دیگه ای که زنده مونده بودن ! ..........پاریس !........مهمونی !.......من و بهزاد !...........و دوباره زیر زمین !......... با وحشت به مامان خیره شدم ، _ مامان امروز چندمه؟....... _ امروز ؟.......هیجدهم....... _ چه ماهی؟......... در حالی که از قیافه ش مشخص بود دوباره میخواد گریه کنه جواب داد : _ هجدهم تیر دیگه عزیزم...........فکر کنم بهتره بخوابی دخترم ، من میرم دکتر و خبر کنم ............باید تو رو ببینه........ سرم و انداختم پایین و زیر لب زمزمه کردم : _ اما الان باید آبان باشه........ من خواب ندیده بودم ، من پنج ماه تموم با بهزاد و ارش زندگی کرده بودم ، مطمئنم........باید پیداشون کنم..............ولی میترسم ، اگه منو نشناسن چی؟........اگه همش خواب و خیال باشه چی؟.............. تا دو روز از تخت بیرون نیومدم ، دکتر معتقد بود حالم خوبه و میتونم بیام بیرون ، اما ترجیح میدادم همونجا بمونم..........از روبرو شدن با حقیقت وحشت داشتم ، میترسیدم بهزاد و ببینم و اون باهام مثل یه غریبه رفتار کنه .........هر بار که صدای زنگ در به گوشم میخورد هیجان زده میشدم ، منتظر بودم بهزاد اومده باشه دنبالم ، اما همه اومده بودن جز اون..........مادرم همه رو خبر کرده بود که حالم خوش نیست و تقریبا تمام فامیل اومده بودن عیادتم ، همه ی اونایی که با دستای خودم آتیش زده بودم ، از دیدن تک تکشون ذوق میکردم ، و جوری بهشون نگاه میکردم انگار که یه معجزه در مقابل چشمام در حال شکل گرفتنه......... با گفتن اینکه اون شب توی زیر زمین خوابم برده تونسته بودم تا حدی مامان و قانع کنم ، حالا اون هم اصرار داشت که از تخت بیرون بیام ، اما من مخالفت میکردم........از کارای خودم حرصم گرفته بود،مگه این همون چیزی نبود که میخواستم؟ مگه بارها و بارها از خدا نخواسته بودم مادرم و بهم برگردونه تا گذشته رو جبران کنم؟.........پس الان چم شده بود؟........مطمئنا بدون بهزاد و آرش هیچکدوم از اینا رو نمیخواستم ........... بالاخره به این نتیجه رسیدم که بهتره از تخت بیام بیرون ، چون هر چه بیشتر اونجا بمونم بیشتر به این افکار که اوج ناشکری یه آدم و میرسوند اجازه ی جولان میدادم.........نباید از چیزی که یه روزی خودم آرزوشو داشتم ناراضی باشم ، و مهمتر از اون باید توان رویارویی با حقیقت و داشته باشم .........تصمیم گرفتم برم سراغ بهزاد ، البته اگه واقعا بهزادی تو دنیای واقعی وجود داشته باشه و همچین شخصیتی ساخته و پرداخته ی توهمات ذهنی من نبوده باشه........... مامانم صبح زود رفته بود سر کار و نیازی به اجازه گرفتن از اون نبود ، به گذاشتن یه یادداشت براش بسنده کردم و از خونه خارج شدم ، سعی کرده بودم به بهترین نحو خودمو درست کنم ، دوست داشتم به نظر بهزاد از همیشه زیباتر بیام.........یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه ی بهزاد و بهش دادم ، خیابونا مثل قبل شلوغ و پر رفت وآمد و پر از دود و سر و صدای بوق و ماشینا بود ، ترافیک و هوای آلوده ی تهران هنوز سر جاش بود........تکون نخورده بود ، مثل آدمایی که سالها از تمدن دور مونده باشن با دهن باز به خیابون زل زده بودم ، هر چی به خیابونای خونه ی بهزاد نزدیک تر میشدیم بیشتر استرس میگرفتم..........میترسیدم حتی اون خونه هم سر جاش نباشه ، اما وقتی رسیدیم از این که میدیدم خونه همونجوری که انتظارشو داشتم اونجاست نور امیدی تو دلم روشن شد ، من چطوری میتونستم این خونه رو تو خواب با آدرس دقیقش دیده باشم ، قطعا این میتونست یه نشونه باشه که بهزادی هم توی خونه هست ، نمیدونستم بهزاد کی از خونه بیرون میاد یا کی به خونه برمیگرده ، چون احتمالا الان باید سر کار می بود ، برای همین تاکسی رو مرخص کردم و خودم به دیوار روبروی در حیاط تکیه دادم ومنتظر موندم ، چقدر از این خونه خاطره داشتم........غرق یادآوری خاطراتم توی اون خونه بودم و زمان و یادم رفته بود که متوجه شدم یه خانوم تقریبا مسن خیلی شیک از یه ماشین لوکس پیاده شد و کلید و انداخت تو در حیاط ، یه لحظه خیلی ترسیدم .........بهزاد که تنها زندگی میکرد ، پس این خانوم کی بود ؟ نکنه اینجا خونه ی اون باشه؟........ولی شاید مادرش بوده باشه ، کاش میرفتم و از نزدیک میدیدمش ......چون من مادرش و تو عکس دیده بودم و میتونستم بشناسمش ، اینقدر همونجا منتظر موندم تا اون خانوم دوباره اومد بیرون ، اینبار به خودم یه کم جرات دادم و رفتم جلو ، _ ببخشید خانوم........ اوه خدای من ، خودش بود........مادر بهزاد بود ، سعی کردم به رفتارم مسلط باشم ، _ سلام ، حالتون خوبه ؟...... _ سلام ،ممنونم.......شما؟ _ امممم........من........حقیقتش ، میخواستم بدونم اینجا منزل دکتر بهزاد....... چطور ممکن بود فامیلی بهزاد و ندونم.......خودم و جمع و جور کردم و ادامه دادم : _ راستش فامیلیشون و یادم نمیاد .........اینجا خونه ی دکتر بهزاد ه ؟ چشماشو ریز کرد و سر تا پام و از نظر گذروند ، _ دکتر بهزاد همایون فر......... با این که مطمئن نبودم همین باشه ولی فوری تایید کردم : _ بله بله........خودشه ، خونشون همینجاست ؟ _ بله همینجاست........ نمیدونستم بهزاد با بیماراش اینقدر راحته که با اسم کوچیک صداش میکنن...... _ نه........با اسم کوچیک صداشون نمیکنم.......همیشه بهشون میگفتم آقای دکتر ..........برا همین الان فامیلیشونو یادم نمیاد......... _ آهان ، که اینطور........شما اسمتون ؟ با لکنت جواب دادم ، _ کیانا.......کیانا هدایتی........ _ خوب الان خونه نیست ، سر کاره ، میتونم بپرسم باهاش چیکار دارین ؟ _ باید.......باید با خودشون صحبت کنم....... در حالیکه در ماشین وباز میکرد یه بار دیگه سر تا پامو نگاه کرد ، _ هر جور مایلین.......خداحافظ شما. _ خیلی ممنون خانوم همایون فر، خدا حافظ......... سریع سرشو برگردوند طرفم ، _ تو از کجا میدونی من خانوم همایون فر هستم؟.......از مادرش هم برات گفته؟باید خیلی با هم صمیمی باشین...... _ نه نه........من فقط حدس زدم....... یه لبخند تحویلم داد و گفت : _ چرا اینقدر میترسی دختر جون.......لازم نیست چیزی رو از من قایم کنی.......بیا سوار شو، من میرسونمت محل کارش تا کارت راه بیوفته...... _ نه من مزاحم شما نمیشم...... اما اونقدر اصرار داشت منو برسونه که بالاخره مجبور شدم سوار شم ، تو راه تا میتونست ازم سوال جواب کرد ، مامانت کیه؟ بابات کیه؟ چیکاره ن؟ کجا میشینین؟ چند سالته؟ درس میخونی؟میخوای چه رشته ای بخونی؟ نظرت درباره ی پزشکی چیه؟........وقتی رسیدیم جلوی بیمارستان یه نفس راحت کشیدم.............اما به محض اینکه پیاده شدم دوباره نفس تو سینه م حبس شد ..........اگه بهزاد بگه منو نمیشناسه چی ؟........مثل یه بچه ی حرف گوش کن پشت سر مادر بهزاد راه افتادم.......وقتی به ایستگاه پرستاری رسیدیم ایستاد و بعد از خوش وبش کردن با خانومی که اونجا ایستاده بود سراغ دکتر همایون فر و گرفت ، برام جالب بود که اون خانوم پرسید دکتر همایون فر بزرگ یا کوچیک ؟......... مگه این بیمارستان چند تا دکتر همایون فر داشت؟..........با صدا کردنم توسط خانوم همایونفر به خودم اومدم و دوباره باهاش همراه شدم ، درحالیکه داشتیم به سمت انتها ی سالن میرفتیم متوجه شدم مرد مسن و جذابی که از رو به رو میاد داره بهمون لبخند میزنه ،وقتی به هم رسیدیم مادر بهزاد با خوشرویی بهش گفت : _ سلام محمدرضا جان ، خسته نباشی.........این دختر خانوم با بهزاد کار داشت، آوردمش اینجا که بهزاد و ببینه ، ظاهرا تو اتاق عمله....... وای خدای من ..........این باباش بود ، کپی عکسش بود، _ سلام عزیزم ، فکر کنم جراحیش هنوز یک ساعتی کار داشته باشه..........سلام دخترم....... در حالیکه سرم و تا آخرین حد ممکن پایین برده بودم جواب دادم : _ سلام........ببخشید من مزاحمتون شدم، بهتره من برم........یه وقت دیگه میام......... _ چرا دخترم ؟..........تا وقتی بهزاد کارش تموم شه ما میریم بوفه یه قهوه میخوریم ..........بهزاد و پیج میکنم که هر وقت جراحیش تموم شد بیاد اونجا...... چقدر پدر و مادرش خونگرم و مهربون بودن........ولی حتی مهربونیای اونا هم نمیتونست منو آروم کنه چون لحظه به لحظه استرسم بیشتر میشد ، جوری که وقتی پدرش بعد از نگاه کردن به پیجرش گفت بهزاد 10 دقیقه دیگه میاد نتونستم جلوی سرازیر شدن اشکام و بگیرم ، مادرش با تعجب بهم نگاه کرد ودستمو گرفت : _ چی شد عزیزم؟.......چرا گریه میکنی؟ بهزاد که اذیتت نکرده ؟......کرده ؟ سرمو به طرفین تکون دادم اما قادر نبودم جلوی گریه مو بگیرم ، وسط هق هق گفتم : _ من.........من باید برم ........ببخشید........ با قدمهای بلندی که بی شباهت به دوییدن نبود میخواستم از بوفه خارج بشم که با شدت به کسی برخورد کردم ، سرمو که بالا گرفتم از دیدن بهزاد خشکم زد ،جذاب واخمو مثل همیشه ، _ حواستون کجاست خانوم؟........ خانوم؟..........اون به من گفت خانوم؟........ همه چی تموم شد ، همش خواب بود........توان ایستادن نداشتم ، همونجا به دیوار تکیه دادم و در حالیکه ناباورانه به نقطه ی نامعلومی روی دیوار روبه روم خیره شده بودم آروم آروم سر خوردم و نشستم رو زمین........مادرش خودشو بهم رسوند و شروع کرد به ماساژ دادن شونه هام ، توی این دنیا نبودم ........فقط صدای مادرشو میشنیدم که میگفت : _ بهزاد چه بلایی سر این طفل معصوم آوردی؟........ _ مامان آرومتر.........این حرفا چیه میزنین؟....... و بعد صدای پدرش که اصرار داشت همه بلند شیم و بریم به اتاقش تا بفهمیم موضوع چی بوده ........توان انجام هیچ کاری رو نداشتم ، مطمئنا اگه توانی داشتم هر چه زودتر از اونجا فرار میکردم .......... با کمک پدر و مادر بهزاد روی یه مبل توی اتاق نشستم وبه زور چند جرعه آب قند خوردم........بهزاد هیچی نمیگفت فقط کلافه توی اتاق قدم میزد ، پدرش سکوت و شکست : _ خوب بهزاد ، حالا بهتره بگی قضیه از چه قراره ؟ بهزاد سر جاش ایستاد و در حالیکه نگاهش روی من ثابت بود خیلی سرد گفت : _ پدر میشه خواهش کنم ما رو تنها بذارید ؟...... پدرش با تکون سر موافقتش رو اعلام کرد : _ باشه ، ما بیرون منتظر می مونیم ......... و از همسرش خواست که باهاش همراه بشه ، وقتی از اتاق خارج شدن دوباره نگاهمو به سمت بهزاد برگردوندم ، این یه لحظه ی سرنوشت ساز برای من بود.........اون یا منو یادش میومد یا نمیومد...........در حالت اول من به اوج خوشبختی میرسیدم و در حالت دوم ترجیح میدادم بمیرم............اما یه حالت سومی هم وجود داشت.........اینکه منو به خاطر بیاره ولی به دلیل عوض شدن شرایط دیگه منو نخواد.........بدترین حالت برای من قطعا حالت سوم بود.......اینکه خواسته نشم.......بالاخره بهزاد سکوت و شکست : _ خوب ، میشه بفرمایید اینجا چه خبره ؟ با صدای لرزانی زیر لب پرسیدم : _ این کدوم حالته؟ ابروهاشو با تعجب داد بالا : _ بله ؟........... با صدای ضعیفی که شنیدنش برای خودم هم سخت بود ادامه دادم : _ منو یادت نمیاد؟..........یا.... نمیخوای یادت بیاد؟....... چند قدم اومده بود جلو تا صدامو بشنوه .........و نهایتا جوابی داد که از اومدن خودم به اونجا پشیمون شدم ، دوست داشتم از خجالت آب بشم و برم تو زمین ، _ ببین من قبلا هم زنایی مثل تو رو دیدم ، که برای اخاذی سعی میکنن خودشونو به مردا تحمیل کنن ، فرق تو اینه که نسبت به بقیه طبیعی تر نقش بازی میکنی........فکر نمیکنی خیلی برای این کار جوونی؟........فکر نمیکنم هنوز بیست سالت باشه؟ تمام شخصیتم و با این حرفاش خورد کرده بود ، حالم خیلی بد بود اما برای دفاع از شخصیتم باید به خودم مسلط میشدم ، از جام بلند شدم و به سختی جواب دادم : _ میدونید چیه ؟.........من شما رو با کسی اشتباه گرفتم........... به سمت در اتاق حرکت کردم ، دستگیره رو زیر دستم فشردم اما دیدم نمیتونم بدون اینکه جواب توهین هاشو بدم از اونجا برم ........به سمتش برگشتم : _ اما حالا که شما منو نصیحت کردین اجازه بدین من هم یه نصیحتی بهتون بکنم........درباره ی آدما اینقدر راحت قضاوت نکنید ، فکر نکنید که همه چیز و میدونید........شما یه جراح عالی هستید ولی این دلیل نمیشه که همه چی رو بدونید........ در و باز کردم اما دوباره بستمش.......باید همونقدر که به من توهین کرده بود حرصش میدادم : _ تو خیلی خودخواهی........حتی سپیده رو که همسرت بود و دوستش داشتی هم درک نمیکردی........شاید هم درک میکردی ولی خواسته های خودت برات مهمتر بود......به همون دلیلی که گفتم : چون خودخواهی..........میتونستی بهش دو سال زندگی ای که دوست داشت و میخواست رو بدی اما ترجیح دادی اول به چیزی که خودت میخوای برسی ، تخصص بگیری..........این مهمه نه؟......... چه اهمیتی داره که سهم سپیده از 2 سال زندگی ایده آلش فقط دو هفته باشه؟...........خداحافظ آقای دکتر..........قول میدم دیگه برای اخاذی مزاحمتون نشم......... برخلاف چیزی که فکر میکردم با حرص دادنش آروم میشم حتی ذره ای از احساس بدی که داشتم کم نشد........اما چاره ای نبود ........کار دیگه ای از دستم بر نمیومد ، اون منو نمیشناخت.........نمیتونستم که خودمو بهش تحمیل کنم........از اتاق خارج شدم و بدون توجه به اطرافم با قدمهای بلند به سمت خروجی بیمارستان حرکت کردم.........حتی به مادرش که داشت از پشت سر صدام میکرد هم توجهی نکردم........اما تو محوطه ی باز بیمارستان بازوم توسط کسی از پشت سر کشیده شد ، بهزاد با صورتی برافروخته پشت سرم ایستاده بود ، _ سپیده رو از کجا میشناسی ؟........اون این حرفا رو بهت زده بود ؟........ یه لحظه دلم براش سوخت ، اون که گناهی نداشت که منو یادش نمیومد ، حقش نبود اینجوری عذابش بدم ...........سعی کردم با لحن آرومی جوابشو بدم : _ نه اون این حرفا رو نزده بود.........حقیقتش به خاطر توهینی که بهم کردین یه لحظه کنترلمو از دست دادم و اون حرفا رو برای تلافی گفتم........ با تمام سعیی که کرده بودم تا لحنم آروم باشه ، داشتم این دروغا رو با صدای لرزون و در حالیکه کنترل اشکامو از دست داده بودم براش می بافتم........خواستم از اونجا فرار کنم ......... بیشتر از این نمیتونستم اونجا بمونم و زجر بکشم ......... ولی بهزاد جلوم قرار گرفت و بهم اجازه ی رفتن نداد ، _ به خاطر رفتارم متاسفم.......اگه ممکنه با هم یه فنجون قهوه بخوریم و ........شما حتما با من کار خاصی داشتین که تا اینجا اومدین ؟ _ من ؟........نه.......فراموشش کنید ، فقط میخواستم ببینمتون.......یعنی......نمیدون� � چه جوری بگم..... _ شما دوست سپیده بودین ؟.........من شما رو یادم نمیاد.......شما خیلی باید ازش کوچیکتر باشین....... از سر ناچاری جواب دادم : _ آره دوستش بودم........ _ از این طرف لطفا........خواهش میکنم دعوتم و رد نکنید....... مردد بودم ، حالا که منو نمیشناخت ترجیح میدادم از اونجا برم ......... ولی بالاخره به سمتی که هدایتم میکرد راه افتادم ، هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که پرسید : _ جسارته میتونم بپرسم شما چند سالتونه ؟ به دروغ گفتم بیست سال .......ظاهرا که شک نکرد ، دو سال تفاوت زیاد هم معلوم نمیشد.......توی مسیری که با هم طی میکردم تمام اتفاقاتی که بینمون افتاده بود بی اراده از جلو چشمام میگذشت...........تمام بوسه ها ، نوازش ها ، لبخندها ..........و باز هم اشک بود که بی اجازه از چشمام جاری میشد ، وقتی صندلی رو برام عقب میکشید متوجه اشکایی که سعی در پنهون کردنشون داشتم شد......روبه روم نشست و دستمالی رو از جعبه ی روی میز در آورد و به دستم داد ، _ شما چرا اینقدر گریه میکنید؟........هنوز از من ناراحتید ؟ اشکامو پاک کردم و لبخندی زدم : _ نه از دستتون ناراحت نیستم ، شما که منو نمیشناختید........ _ در هر صورت بازم معذرت میخوام.......میتونم بپرسم شما سپیده رو از کجا میشناختین ؟ جوابی نداشتم بهش بدم پس سکوت کردم تا شاید خودش از رو بره و همین هم شد چون وقتی سکوت منو دید خودش جواب داد : _ عذر میخوام نباید میپرسیدم......شاید نخواین جواب بدین......... _ ببخشید ......... _ نه اشکال نداره.......پس ........میتونم بپرسم امروز چرا میخواستین منو ببینین ؟ فی البداهه یه قصه ی دیگه از خودم ساختم : _ دیشب خواب سپیده رو دیدم ........فقط میخواستم دورادور ببینم همه چی روبراهه ولی وقتی مادرتون و دم در خونه تون دیدم نتونستم نرم جلو و درباره ی شما ازش نپرسم...... _ یعنی شما نگران من بودین ؟...... _ نه........من که شما رو نمیشناختم...... لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت : _ اجازه بدید برم قهوه سفارش بدم.......چیز دیگه ای نمیخورید؟ _ نه ممنون.......... به محض اینکه از جاش بلند شد من هم بلند شدم تا برنگشته از بیمارستان برم بیرون..........خیلی دوستش داشتم ، اما نمیتونستم بشینم جلوش و پشت سر هم دروغ ببافم........خصوصا توی اون شرایط که حال خوشی هم نداشتم ، ساعتها بی هدف تو خیابونا قدم زدم.......یاد زندگی ای که قبلا داشتم افتادم ، کلش خلاصه میشد تو ول گشتن تو خیابونا.........مطمئنا نمیخواستم باز هم به اون کارا ادامه بدم ، کاش بهزاد کنارم بود ، اون حتما کمکم میکرد..........از یادآوری بهزاد دوباره کنترل اشکام و از دست دادم.........لعنت به تو بهزاد...... وقتی به خونه رسیدم ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر بود ، ساعتها تو خیابونها قدم زده بودم بدون اینکه گذر زمان ، خستگی یا گرسنگی رو حس کرده باشم........مادر خونه بود و به محض ورود مواخذه از منو شروع کرد ، _ کجا رفته بودی؟......الان چه وقت اومدنه؟.......ناهار کجا خوردی؟...... حوصله ی خودمو هم نداشتم چه برسه به مامان ، _ بیرون بودم دیگه.......گشنه م نبود ناهار نخوردم..... _ یعنی چی؟.....خودم میدونم بیرون بودی.......این چه طرز جواب دادنه ؟ با گریه به سمتش برگشتم : _ مامان خسته م........بذار به درد خودم بمیرم ، تو رو خدا راحتم بذار....... و با دو خودمو به اتاقم رسوندم و در و قفل کردم ، چند دقیقه ای نگذشته بود که مادر اومد پشت در و ازم خواست درو باز کنم .......ولی اونقدر بی محلی کردم که بیخیال شد........دوست نداشتم اینجوری باشم ، دوست نداشتم مثل قدیم تخس و بد عنق باشم........دوست داشتم با بچه م و شوهرم باشم........به هر دوشون احتیاج داشتم ........برای خوشبخت بودن به هر دوشون احتیاج داشتم........ تصمیم گرفتم از مادر بخوام بهم اجازه بده برم شمال.........مهم نبود آرش منو نشناسه ........من باید میدیدمش ........باید بچه مو میدیدم حتی اگه نتونم بهش نزدیک بشم ، ولی مادر عمرا راضی نمیشد منو تنهایی بفرسته شمال ، بهم اجازه نمیداد ، خصوصا که این اواخر رفتارم شبیه دیوونه ها هم شده بود.......برای راضی کردنش تصمیم گرفتم یه مدت رو خودم کار کنم و رفتارم و درست کنم تا بهم اعتماد کنه ، به محض گرفتن این تصمیم از جام بلند شدم و خودمو مرتب کردم و رفتم پایین.......مادر تو آشپزخونه مشغول سالاد درست کردن بود ، از پشت بغلش کردم و بوسیدمش : _ مامان معذرت میخوام.........هوای گرم بیرون کلافه م کرده بود.........کمک نمیخواین ؟ دستمو گرفت و منو نشوند رو صندلی ، _ کمک نمیخوام ولی باید بهم بگی چت شده ، باهام حرف بزن.........تا کی میخوای بی برنامه بچرخی؟ مطمئنم دلیل کلافگیت هم همینه...... چون هدفی نداری........ _ دیگه نمیخوام بی برنامه بچرخم ........ _ خوبه ، پس من از همین فردا دنبال کارات و میگیرم که یه کلاس کنکور خوب ثبت نام کنی...... _ باشه ، هر چی شما بگید..... چند لحظه مشکوک نگاهم کرد ، انگار نمیتونست حرفمو باور کنه چون همیشه میگفتم نمیخوام مهندسی قبول شم ، _ عالیه ، بیا سالادا رو درست کن تا من شامو بچینم ...... تا چند روز از خونه بیرون نمی رفتم و همه ی کارای خونه رو هم خودم به عهده گرفته بودم ، تمام سعیمو هم میکردم که بهترین رفتار و داشته باشم و رفتار مادر هم نشون میداد که تونستم رضایتشو جلب کنم.........بالاخره یه شب تصمیمم و باهاش در میون گذاشتم : _ مامان از اونجایی که قراره بزودی برم کلاس کنکور و بکوب درس بخونم به ذهنم رسید که قبلش برم شمال یه حال و هوایی عوض کنم ، نظر شما چیه؟ _ خیلی عالیه .......ولی من سرم خیلی شلوغه ، میدونی که نمیتونم نرم سر ساختمون...... _ میدونم ، من خودم میرم لازم نیست شما بیاید...... چشماشو در آورد بهم ، _ دیگه چی؟........همینم مونده که تنهایی بفرستمت شمال...... _ مامان من بزرگ شدم .........انگار اصلا حواستون نیست........میتونم مواظب خودم باشم _ هر چقدر هم که بزرگ شده باشی من تنهایی نمیفرستمت راه دور.......با من بحث نکن کیانا........صبر کن هر وقت خودم بیکار شدم میبرمت........ _ مامان با اتوبوس میرم دیگه.......بعدش هم میرم هتل........آخه از چی میترسین؟ نگاه عاقل اندر سفیهی تحویلم داد : _ الان اسم اتوبوس و آوردی که درجه ی امن بودنش و بهم یادآوری کنی ؟........تنهایی جایی نمیری ، والسلام....... همه ی نقشه هام نقش بر آب شد.......کوتاه بیا نبود.......ولی من هر جوری بود باید میرفتم ، فرداش بعد از اینکه مامان رفت سر ساختمون حاضر شدم و از خونه رفتم بیرون ، میخواستم با عمو کامران حرف بزنم تا مامانو راضی کنه ،فهمیده بودم که اون مامان و دوست داره و برای اینکه دل منو به دست بیاره مطمئنا کمکم میکنه........دیگه اون خشم آنی از بین رفته بود ، حالا معتقد بودم مامانم حق داره با زندگیش هر کاری که دوست داره بکنه چون زندگی خودشه نه زندگی من ، خصوصا که عمو کامران و میشناختم و میدونستم مرد خوبیه.........تنها تغییرمثبتی که اون اتفاق تو زندگیم ایجاد کرده بود همین دیدگاهم به این قضیه بود و گرنه بقیه ش همش باعث زجر بیشترم بود ، تا الان که اینطور بود....... خودمو به شرکت رسوندم ، پدرم و عمو کامران سالها با هم شریک بودن و یه شرکت ساختمون سازی داشتن ، مامانم هم یکی از مهندسای شرکت بود که پدرم بعدها بهش علاقمند میشه و باهاش ازدواج میکنه و مادرم هنوز بعد از مرگ پدرم هم به کارش تو اون شرکت ادامه میداد ، میدونستم اون موقع روز شرکت نیست و سر ساختمونه ولی عمو کامران معمولا همیشه شرکت بود ، منشی شرکت به محض ورود منو شناخت و با خوشرویی تحویلم گرفت و بعد از هماهنگ کردن با عمو کامران بهم اجازه ی ورود داد ، عمو خیلی از اومدنم به اونجا تعجب کرده بود و تا حدی هم هول شده بود .......انگار مچشو با مادرم گرفته باشم ، بدون طفره رفتن موضوع و باهاش در میون گذاشتم و اون هم از سر ناچاری قبول کرد هر کاری از دستش بر میاد انجام بده ، از سر ناچاری چون خودش هم مخالف این بود که تنها سفر کنم....... تا حدی خیالم راحت شده بود که عمو بتونه مامان و راضی کنه ولی وقتی مامان اومد خونه متوجه شدم عمو همچین هم کارش و درست انجام نداده ، چون مادر و راضی کرده بود که من با فرزاد پسرش برم شمال ، تعجبم از این بود که مادر چطور قبول کرده من با یه پسر مجرد برم سفر ! .........حتی اگه عمو بهش گفته باشه تو هتل اتاقای جدا میگیرن ، در هر صورت مامان قبول کرده بود ، ظاهر قضیه نشون میداد که مامان خیلی عمو رو قبول داره ، البته فرزاد هم پسر سربه راه و مورد اعتمادی بود ...........جای هیچ مخالفتی برای من باقی نبود چون به هر حال من به چیزی که میخواستم میرسیدم.......به پسرم...... بالاخره موعد مقرر برای حرکت فرا رسید و صبح زود فرزاد اومد دنبالم ، از اونجایی که نه پسر خشک و جدی ای بود و نه سوسول و لوده زیاد باهاش معذب نبودم ، به محض سوار شدن به ماشین بعد از سلام و تشکر بابت قبول زحمتش سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و خیلی زود خوابم برد ، اما هنوز به مقصد نرسیده بودیم که بیدار شدم ، وقتی دید چشمام و باز کردم و خودمو کش و قوس میدم از گوشه ی چشم نگاهم کرد و بهم لبخند زد ، _ آقا فرزاد شما کلاس نداشتین ؟.......یه وقت به خاطر من از درستون نزده باشین؟...... خندید و گفت : _ نه آخر هفته ها کلاس ندارم...........در ضمن ، بهم بگو فرزاد چون من بهت نمیگم کیانا خانوم....... سرمو به معنی موافقت تکون دادم ، دستمو کردم تو کیفم تا گوشیمو در بیارم که متوجه شدم جا گذاشتمش ولی زیاد اهمیتی نداشت چون خیلی به کارم نمیومد ، در واقع بیشتر کار ام پی تری پلییر و برام میکرد تا گوشی.........زنگ خورش در حد صفر بود ، دستمو بردم دکمه ی پخش و زدم .....که کاش نمیزدم..... : _ همین که مینویسم و......به واژه میکشم تو رو..... دوباره بار غم میشینه روی شونه های من........ همین که میشکفی مثِ.......... یه گل میون دفترم..... دوباره گرمی لبات ، دوباره گونه های من....... همین که میری از دلم.......قرار آخرم میشی....... دوباره زخم میخورم .......دوباره باورم میشی همیشه کم میارمت ، همیشه کم میارمت .......نمیشه که نبارمت........ گریه فقط کار منه ، تو اشکاتو حروم نکن...... به واژه ای نمیرسی ، اینجوری پرس و جوم نکن....... فاصله ها مال منن ، تو فاصله نگیر ازم........ بمون که باورت بشه ، گریه نمیشه سیر ازم....... همیشه کم میارمت ، همیشه کم میارمت........نمیشه که نبارمت....... _ کیانا داری گریه میکنی ؟ مثل آدمای مسخ شده برگشتم طرفش و دستمو کشیدم رو صورتم ، راست میگفت صورتم خیس بود ، صورتمو برگردوندم و اشکامو پاک کردم ، _ نه گریه نمیکنم....... پا پیچم نشد و ساکت به رانندگیش ادامه داد ........دلم هوای بهزاد و کرده بود ، چقدر من بیچاره بودم .........همه ی عاشقا اینجوری بودن ؟.......اگه اینطوره پس خدایا هیشکی رو عاشق نکن ، یا اگه کردی هواشو داشته باش و به حال خودش رهاش نکن...... وقتی رسیدیم اول رفتیم به یه هتل و اتاق گرفتیم ، دو تا اتاق جدا ولی نزدیک به هم ، ساکم و که گذاشتم تو اتاق فرزاد اومد دم در ، _ کیانا میخوای بریم بیرون یا اول یه کم استراحت کنیم ؟ عجب دل خجسته ای داشت این ! .......یعنی واقعا فکر کرده من اومدم اینجا که باهاش برم ددر دودور ؟........ _ تو برو استراحت کن ، من میرم جایی زود بر میگردم. _ نه با هم میریم ، صبر کن من لباس عوض کنم الان میام.... عجب گیری افتاده بودم ، _ فرزاد وایسا.......نمیخواد من خودم میرم دیگه ! _ من نمیتونم اجازه بدم تنهایی جایی بری......نا سلامتی امانتی . _ بگو بهت اعتماد ندارم ....... _ اصلا اینطور نیست ، پنج دقیقه دیگه میام........ چاره ای نبود....... نمیتونستم تنهایی برم دیدن آرش ، باید صبر میکردم با هم بریم ، _ خیلی خوب پس برو فعلا استراحت کن......من عجله ندارم...... با لبخند جواب داد : _ ممنون ، پس دو ساعت دیگه خوبه ؟ _ نه.... هر وقت خودت بیدار شدی خوبه...... _ باشه پس فعلا...... و دستشو برام تکون داد و رفت ........ دلم برای دیدن آرش بی قراری میکرد ، نمیتونستم فکرشو بکنم که بدون من داره چه جوری میگذرونه ، اون بدون من آب هم نمیخورد ، بدون اینکه من نازش کنم خوابش نمیبرد ........یه دفعه این سوال برام پیش اومد که من بدون اون چه جوری تونسته بودم این چند روز و تحمل کنم ؟ بدون اینکه ببوسمش ، بغلش کنم ، به شیرین زبونیاش گوش کنم........احساس مادری رو داشتم که بچه شو ازش گرفته باشن ، دلم برای دیدن آرش پر میکشید... فرزاد که بیدار شد اول رفتیم رستوران هتل ناهار خوردیم و بعد دوتایی سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ، بهش آدرس میدادم که از کدوم طرف باید بره ولی خودم هم آدرس دقیق و یادم نمیومد ، اینقدر تو خیابون ها چرخیدیم تا بالاخره یه نشونه های آشنایی یادم اومد و از اونجا به بعد راحت تونستیم خونه ی آرش و پیدا کنیم ، از ماشین پیاده شدم و زنگ و فشار دادم ، چشمامو بستم و گوش دادم تا صدای پای آرش و که داره میاد درو برام باز کنه بشنوم اما هر چی بیشتر گوش میدادم کمتر میشنیدم ، چند بار دیگه هم زنگ زدم ولی کسی نیومد ، همون موقع خانمی که داشت از اونجا رد میشد کنارم ایستاد و گفت : _ با خانم کریمی کار دارین ؟ _ نه.......با آرش......فکر میکنم نوه ی اون خانمی که شما گفتین باشه .......6 سالشه....... _ ولی خانم کریمی هیچ نوه ی پسری نداره ، دو تا بچه های دخترش هر دو دخترن . _ آرش بچه ی پسرشه نه دخترش...... _ پسرش که بچه نداشت..... یه دفعه رنگ نگاهش تغییر کرد و با حالت غمگینی ادامه داد : _ بیچاره خانم کریمی چند سال پیش عروسش و از دست داد و همین چند روز پیش هم پسرشو..... با ناباوری گفتم : _ پس بچه شون چی ؟ آرش ؟ _ گفتم که اونا بچه نداشتن......چند سال پیش عروسش تصادف کرد و مرد .........پسرش هم دو هفته پیش ایست قلبی کرد و مرد ، از وقتی زنش مرده بود قلبش مشکل پیدا کرده بود....... اشکام از گوشه ی چشم راه خروج و پیدا کردن و جاری شدن ، همونجا به در تکیه دادم و نشستم رو زمین ، _ اوا خانوم چی شد ؟ حالتون خوب نیست ؟ فرزاد که تا الان از دور بهمون نگاه میکرد خودشو بهم رسوند و کنارم زانو زد : _ کیانا چی شد ؟ حالت خوبه ؟ بدون توجه بهش رو به همون خانوم کردم و پرسیدم : _ خانم کریمی الان کجان ؟ _ چند روز پیش دخترش اومد و با خودش بردش مشهد تا تنها نباشه . سرمو به در تکیه دادم و چشمامو بستم ، باورم نمیشد ، از وقتی بهزاد و دیده بودم فکر میکردم آرش هم باید باشه ، این امکان نداشت....... _ آقا خانومتون حالش خوب نیست ، بیاریدشون خونه ی ما یه آب قند بهش بدم ،خونمون همین بغله ....... چشمامو باز کردم ، _ من حالم خوبه ، شما عکس خانوم کریمی یا پسرشون و ندارین ؟ _ نه ندارم ...... از جام بلند شدم و گفتم : _ ممنون از کمکتون ، فرزاد بریم ..... تو ماشین همش اشک میریختم و به بخت بد خودم لعنت میفرستادم ، فرزاد هم اجازه داده بود به حال خودم باشم و سوالی ازم نمیکرد ، اونقدر تو حال خودم بودم که متوجه نشدم مسیرش به سمت هتل نیست ، یه جا نگه داشت و گفت : _ پیاده شو برات خوبه الان بری کنار دریا...... بی حرف از ماشین پیاده شدم ، وقتی به دریا رسیدیم روی شنها نشستم و خیره به دریا اشک ریختم........فرزاد از دور وایستاده بود و حواسش بهم بود ، یه مدت که گذشت اومد کنارم نشست ، _ بسه دیگه چقدر گریه میکنی ؟ داری خودتو میکشی....... _ بذار بمیرم......این برام بهتره _ این حرفا چیه میزنی؟......به من نمیگی جریان چیه؟ نگاهمو از دریا گرفتمو بهش زل زدم : _ جریانی وجود نداره......همه چی تموم شده ... _ پس آرش کیه که اومده بودی دنبالش؟ میدونم همه ی این راهو اومده بودی اونو ببینی و تفریح بهانه بوده..... _ آرش یه بچه ی 6 ساله ی ماهه.....که اثری ازش نیست......خواهش میکنم دیگه چیزی نپرس ساکت شد و اونم مثل من به دریا خیره شد ، _ اگه آرش الان اینجا بود با هم مجسمه ی شنی درست میکردیم...... _ اگه میخوای من چیزی نپرسم باشه نمیپرسم ، ولی اگه به من بگی شاید بتونم کمکت کنم پیداش کنی.... _ اگه کمکی از دستت بر میومد بهت میگفتم ولی گفتنش فایده ای نداره.... وقتی برگشتیم هتل دم در اتاقا بهش گفتم : _ میشه فردا برگردیم؟ _ حالا که این همه راهو اومدی نمیخوای دو روز بیشتر بمونی و یه حال و هوایی عوض کنی ؟ تازه اگه برگردی مامانت مشکوک نمیشه که بعد از اون همه اصرار چرا نرفته برگشتی ؟ قبول کردم بمونم ولی تنها کاری که تو دو روز باقی مونده میکردم این بود که برم ساحل و زل بزنم به دریا ، فرزاد بدون اینکه به من بگه یه بار دیگه رفته بود اون محل و از بقیه ی همسایه ها هم درباره ی آرش تحقیق کرده بود ولی میگفت هیچ کس همچین بچه ای رو نمیشناخته ، اون از بهزاد ، این هم از آرش ......پس حکمت اون اتفاقا چی بود ؟ نمیتونستم بگم اون خواب .....چون خواب نبود ، 5 ماه از زندگی من بود، هیچ دوره ای تو 18 سال زندگیم به اندازه ی اون 5 ماه واقعی نبوده .......من همه ی اتفاقات اون 5 ماه و با تمام وجود احساس میکردم ، درد ......لذت .....حتی طعم غذاهایی که خورده بودم .....بوی تن بهزاد و آرش و مریم ......واقعی تر از اونا هیچ لحظه ای تو زندگیم نداشتم..........اما حالا فقط یه علامت سوال بزرگ تو مغزم بود که هیچ جوابی براش نداشتم....... بالاخره اون دو روز هم تموم شد و با فرزاد برگشتیم خونه ، دست از پا درازتر و نا امید تر از قبل ، وقتی میخواستم از ماشین پیاده شم فرزاد خواست چند لحظه صبر کنم و بعد از کلی مقدمه چینی و من من کردن گفت : _ کیانا باید اعتراف کنم ازت خوشم اومده ......موافقی یه مدت با هم بریم بیرون تا بیشتر با هم آشنا بشیم ؟......شاید تو هم از من خوشت بیاد ...... شوکه شده بودم ، این اتفاق کی افتاده بود ؟ من چیکار کرده بودم که اون ازم خوشش بیاد ؟.....در هر صورت من نمیتونستم درخواستشو قبول کنم چون دلم جای دیگه ای بود ......از طرفی دلم نمیومد ناراحتش کنم چون پسر خوبی بود برای همین سرسری گفتم : _ فرزاد من آمادگیش و ندارم ، فراموشش کن..... و سریع از ماشین پیاده شدم تا فرصت جواب دادن پیدا نکنه ......مامان خونه نبود ، بعد از عوض کردن لباسام سری به گوشیم زدم و با تعجب دیدم که 5 تا میس کال دارم ، که همش از یه شماره ی ناشناس بود ، یه اس ام اس هم اومده بود که با خوندنش چنان جیغی کشیدم که نزدیک بود خودم کر بشم ، _ کیانا من مریمم ،حتی اگه منو نمیشناسی خواهش میکنم گوشی رو بردار.......