پرستار مادرم قسمت11(قسمت آخر)
. لباس...پول...كيف...كفش...چه ميدونم هر چي كه لازم داري...
. براي چي؟!!
. ميخوام ببرمت خونه ي مادرت...
. ولي من نميخوام برم اونجا...دليلي نداره كه برم...
. من ميخوام كه بري...
. براي چي؟!!
فرياد زدم:براي چي نداره...نميخوام اينجا باشي...ميبينمت اعصابم داغون ميشه...نميخوام ببينمت...
بهت زده به من خيره شده بود و بعد گفت:من رو ميبيني اعصابت داغون ميشه؟!!...نميخواي ببينيم؟!!
. آره...وسيله هات رو جمع كن...از حموم كه اومدم بيرون ميبرمت پيش مامانت...
برگشتم كه به حمام برم خيلي سريع اومد جلوي درب حمام ايستاد و جلوي راهم رو گرفت...به من نگاه كرد و گفت:سياوش يعني چي؟!!...چرا از وقتي اميد فوت كرده توي اين يك هفته تو اينقدرعوض شدي؟!!...ببين ميدونم فوت اميد وحشتناك بود...ميدونم اعصابت خرابه...ولي به خدا منم از غصه دارم دق ميكنم...منم اميد رو دوست داشتم...
. اگه دوستش داشتي اون روز دهنت رو ميبستي و بهش نميگفتي كه چه اتفاقي قراره بيفته...همون حرف تو همه چيز رو خراب كرد و باعث شد اميد دست به اون كار بزنه...حالا هم ديگه تحمل ديدنت رو ندارم...ميفهمي؟
سهيلا با چهره ايي بهت زده و ناباور به من خيره شده بود و من بي توجه به حالتش اون رو از جلوي درب كنار فرستادم تا برم به داخل حمام...
صداي غمزده و متعجب سهيلا رو شنيدم كه گفت:سياوش يعني چي كه تحمل ديدنم رو نداري؟!!...منظورت چيه كه حرف من باعث شد اميد از اون بالا خودش رو به...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:همين كه گفتم...وسايلت رو جمع كن... ديگه تحمل هيچكسي رو ندارم...حتي تو رو...
سپس بدون معطلي وارد حمام شدم و درب رو بستم...وقتي زير دوش آب رفتم چشمهام رو بستم و سعي داشتم با كشيدن نفسهاي عميق افكارم رو متمركز كنم...اما اعصاب به هم ريخته ي من مجال هيچ تمركز فكري رو بهم نميداد!
وقتي كه از حمام خارج شدم و لباس پوشيدم از اتاق رفتم بيرون و ديدم سهيلا روي يكي از مبلهاي پذيرايي كنار پنجره نشسته و به نقطه ايي خيره شده...
گره كراواتم رو جلوي آيينه ي قدي توي راهرو مرتب كردم و گفتم:پس چرا هنوز نشستي؟...مگه نگفتم...
نگذاشت حرفم تموم بشه و با صدايي گرفته گفت:نيازي نيست تو من رو به خونه ي مامانم ببري...برو شركت...منم تا يكي دو ساعت ديگه ميرم...
سامسونتم رو برداشتم و به سمت درب هال رفتم كه سهيلا دوباره گفت:سياوش؟
به طرفش برنگشتم و همانطور كه به درب هال خيره بودم گفتم:چيه؟
. مطمئني كه تحمل ديدن من رو نداري؟...واقعا" ميخواي كه برم؟
. آره...
. باشه...شب كه برگشتي خونه مطمئن باش از اينجا رفتم...اما سياوش...
فهميدم داره گريه ميكنه!!!...ديگه معطل نكردم و از درب هال خارج شدم و به شركت رفتم.
محيط شركت هم برام زجرآور شده بود...تلفن پشت تلفن چه از داخل كشور و چه از طرف دوستان و آشنايان خارج از كشور كه همه براي عرض تسليت مجدد بود...چند سبد بزرگ گلهاي گلايل سفيد با روبانهاي مشكي همراه با كارتهاي بزرگ تسليت در جاي جاي اتاقم و سالن انتظار شركت بود...سكوت كشنده ي فضاي شركت...چهره هاي غمگين و در عين حال نگاههاي پر از ترحمي كه كارمندان شركت به من داشتن...همه و همه بر سنگيني غم لانه كرده در وجودم نه تنها تسلايي نبود بلكه فشار مضاعفي بود كه بر تمام اعصابم با بي رحمي من رو به نابودي ميكشوند!
بعد از پايان كار شركت ساعتها در خيابانها رانندگي كردم و زمانيكه وارد پاركينگ محل زندگيم شدم ساعت از12گذشته بود!
وقتي با آسانسور به طبقه ي مربوطه رفتم و از اون خارج شدم ديدم مسعود با چهره ايي گرفته جلوي درب واحد من ايستاده و انتظار من رو ميكشه!!!
60
مسعود كه به ديوار تكيه داده بود با ديدن من از ديوار فاصله گرفت و با صدايي گرفته و ناراحت گفت:سلام...تا الان كجا بودي؟...چرا موبايلت رو خاموش كرده بودي؟
درب منزل رو باز كردم و بدون اينكه به مسعود نگاه كنم و يا حتي پاسخ سلامش رو بدهم گفتم:حوصله ي خودمم ندارم چه برسه به اينكه بخوام جواب تلفن بدهم...
وارد خونه شدم و مسعود هم پشت سرم به داخل اومد و درب رو بست.
سكوت مرگباري تموم خونه رو پر كرده بود و چراغها همه خاموش بودن!
سهيلا رفته بود و ديگه مثل شبهاي گذشته كسي به استقبالم نيومد تا با لبخند زيباش و گفتن خسته نباشيد و با بوسه ايي گرم خستگي روزانه رو از من دور كنه...
سهيلا نبود كه كتم رو از من بگيره و همراه با سامسونتم هر دو رو به اتاق خواب ببره و من دنبالش برم و با در آغوش گرفتن و بوسيدنهاي پي در پي اون لذت زندگي پر از آرامشي كه خدا بهم هديه داده بود رو با تمام وجود احساس كنم.
اميد در خونه حضور نداشت...ديگه ماهها از اون روزهايي كه وقتي از سر كار مي اومدم به طرفم مي دويد و با شوق كودكانه ايي مي پرسيد((بابا چي برام خريدي))خبري نبودي!
چراغها رو يكي بعد از ديگري روشن كردم...سامسونتم رو روي ميز ناهارخوري گذاشتم و در حاليكه گره ي كراواتم رو كمي شل كردم روي يكي از راحتي هاي كنار ديوار نشستم.
مسعود به ميز ناهارخوري تكيه داده بود و به من نگاه ميكرد...
با بي حوصلگي گفتم:حالا چيكار داشتي كه اينطوري تا اين وقت شب پشت درب خونه منتظرم وايساده بودي؟
مسعود سيگاري از پاكت بيرون كشيد و آتش زد...چند قدمي راه رفت سپس يكي از صندليهاي ميزناهارخوري رو عقب كشيد و نشست و گفت:تا كي ميخواي تنها باشي؟...سهيلا ميگفت ازش خواستي يه مدت بره خونه ي مادرش تا تو اعصابت آروم بشه...كلي باهاش دعوا كردم و گفتم چرا تنهات گذاشته؟...ولي گفت تو گفتي يه مدت كوتاه خواستي كه تنها باشي...آخه الاغ جون تو فكر نميكني تنها موندن خودش چقدر برات بدتره؟...از اين گذشته خود سهيلا هم با توجه به اينكه حامله اس نگراني براش خوب نيست خودتم ميدوني كه اگه پيش تو نباشه دائم برات نگران و دلواپسه...خوب اين چه كار احمقانه ايي هست كه ميخواي بكني؟...به جاي اين كار دو سه هفته دست سهيلا رو بگير با هم برين يه...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:مسعود ميشه خفه شي؟...من از سهيلا نخواستم يه مدت كوتاه بره خونه ي مادرش...بلكه بهش گفتم كلا: بره پيش مامانش...نميخوام ببينمش...تحمل ديدنش رو ندارم...اگه اون روز توي شمال...لا اله الا الله...اصلا" ميدوني چيه؟...تحمل ديدن نه سهيلا نه تو نه هيچكس ديگه ايي رو ندارم...الانم زودتر بلند شو گورت رو گم كن ميخوام راحت باشم...
مسعود كه در اين لحظه چشماش از فرط تعجب گشاد شده بود سيگارش رو در زيرسيگاري كريستال بزرگي كه كنار ميز ناهارخوري بود خاموش كرد و گفت:صبر كن ببينم...صبر كن...بگذار ببينم...تو چي گفتي؟!!!...تو به سهيلا گفتي چي؟!!!!
عصبي و كلافه از جايم بلند شدم و گفتم:ببين مسعود من حوصله ي سر و كله زدن با هيچكسي رو ندارم...من حتي حوصله ي تحمل خودمم ديگه ندارم...بلند شو برو بيرون بگذار با درد و غم خودم بميرم...
مسعود كه هنوز روي صندلي نشسته بود سر تا پاي من رو نگاه كرد و گفت:تو به سهيلا گفتي كلا" بره پيش مادرش؟!!!...من نميفهمم!!!...يعني چي كلا" بره پيش مادرش؟!!!...تو مثل اينكه جدي جدي ديوونه شدي؟
يك دستم رو لاي موهاي سرم كردم و سپس پيشونيم رو فشار دادم و گفتم:ببين مسعود...ديوونه شدم يا نشدم هر اسمي كه ميخواي روي رفتارم بگذار اصلا" برام مهم نيست...فقط ديگه نميخوام ريخت...
مسعود از روي صندلي بلند شد و با كف دست ضربه ي ملايمي به سينه ي من زد و ميون حرفم اومد و گفت:صبر كن...صبر كن تند نرو...پياده شو با هم بريم...سهيلا در حال حاضر حامله اس...از وقتي هم كه وارد زندگي نكبتي تو شد غير از محبت و از خودگذشتگي و عشق فكر نكنم چيز ديگه ايي ازش ديده باشي...ببين سياوش چندين ساله كه با هم دوستيم و هر حرف مفتي تا الان زدي خواسته يا ناخواسته به دل نگرفتم و يا اصلا" نشنيده گرفتم و ازش گذشتم...ولي كاري نكن كه در نهايت به اين نتيجه برسم كه هر بلايي تا الان به سرت اومده حقت بوده...كاري نكن فكر كنم كه لياقتت همون مهشيد هرزه بود كه اونجوري حيثيت و آبروت رو به بازي گرفته بود...نميدونم نميخوامم بدونم كه توي اون مغز خرابت چرا فكر ميكني كه سهيلا توي مرگ اميد مقصر بوده...ولي چيزي كه هست الان سهيلا بچه ي تو رو توي شكمش داره...همون بچه ايي كه وقتي سهيلا رو شبها توي بغلت گرفتي و از جسمش نهايت لذت رو بردي درستش كردي...
عصبي شدم و دستم كه هنوز به پيشونيم بود رو به حالت مشتي گره كرده با شتاب به سمت صورت مسعود بردم اما خيلي سريع مشتم رو نرسيده به صورتش گرفت و با لبخندي طعنه آميز گفت:نه بابا...پس هنوز غيرتي هم مونده برات...سياوش يادت باشه تو پدر اون بچه ايي هستي كه الان سهيلا داره با خودش حمل ميكنه...مشتتم به صورت من نشونه نرو...بهتره به جاي اينكه به خاطر حرف حقم يقه ي من رو بگيري يه ذره به خودت بياي...اگه واقعا سهيلا رو ميخواي از خودت دور كني مطمئن باش كسي كه ضرر ميكنه خود احمقتي...اگرم فكر ميكني مشكلات اخير توان ادامه زندگي رو از تو گرفته و ميخواي خودكشي كني خوب بكش به درك اما چرا قبل از كشتن خودت سهيلا رو داري نابود ميكني؟!!!...الاغ چرا نميفهمي؟...اون به قدري دوستت داره كه مطمئنا" با وجود همه ي ناراحتي كه از دستت داشته به خاطر اينكه با سنگدلي تموم فرستاديش بره خونه ي مادرش اما وقتي من بهش تلفن زدم تا حال تو آدم احمق رو بپرسم نه تنها يك كلمه از اينكه بيرونش كردي چيزي بهم نگفت كه خيلي هم نگرانت بود و از من خواست هر طور شده شب تو رو تنها نگذارم...اون وقت من الاغ كلي سرش داد و بيداد كردم و بهش دري وري گفتم كه چرا تو رو تنها گذاشته؟...اگه ميدونستم توي بيشعور اون رو از خونه ات بيرون كردي به قبر خودم مي خنديدم اونطوري باهاش حرف بزنم...
بعد از اين حرفها با شدت دست من رو به سمت پايين انداخت و رها كرد!...سپس از من فاصله گرفت و چند قدم شروع كرد به راه رفتن در هال...
با عصبانيت گفتم: مسعود من نيازي به موعظه ندارم...گمشو بيرون...
برگشت به طرف من و گفت:بله...ميدونم...تو نيازي به من نداري...تو فقط به يه جو شعور نياز داري...حالا هم ميرم تنهات ميگذارم...توي تنهايي بتمرگ و به خودت و رفتارت فكر كن...به روح اميد قسم كه اگه سهيلا رو از خودت دور كني نهايت حماقت رو كردي...اون ديگه الان نه تنها زنت شده كه مادر اون تحفه ايي هم كه براش توي شكمش كاشتي هست...
فرياد كشيدم:خفه شو مسعود...گمشو برو از خونه ي من بيرون...
مسعود سرش رو به علامت تاييد همراه با تهديد تكوني داد و سپس بدون هيچ حرفي از خونه بيرون رفت و درب رو محكم به هم كوبيد!
با رفتن مسعود سكوتي مرگبار تمام خونه رو پر كرد...حالا ديگه من مونده بودم و دنيايي از غم و اندوه...من مونده بودم و دريايي از خاطرات غم انگيزم...من مونده بودم و مرور تمام وقايعي كه از سرم گذشته بود...وقايعي كه نقطه ي شروعش مهشيد بود...زندگي با اون...رفتارهاي نادرستش...خراب كردن زندگيم توسط مهشيد...زني كه مادر اميدم بود...اميدي كه به چه راحتي از دست داده بودمش...اميد پسر كوچولويي كه در سن اون تمام كودكان جز خنده و شادي چيزي تجربه نميكنن اما اون در اثر فشارهاي عصبي بيمار شد...بيماريي كه هيچ وقت نفهميده بودم يا شايدم نخواسته بودم كه بفهمم...و در نهايت حضور سهيلا و دلبستگي اميد به محبتهاي اون...دلبستگي كه در آخر منجر به قتل مادرم توسط اميد شد...دلبستگي كه خود اميد از باور اينكه به زودي كودك ديگه ايي در آغوش سهيلا قرار خواهد گرفت رو مجبور به...به وقوع اون فاجعه كرد...
يكباره تمام وجودم از درد پر شد و فرياد كشيدم:خدايا...خدايا...خدايا...
و بعد همراه با گريه و زانوهايي لرزان به زمين افتادم...
گريه ميكردم و با صدايي بلند فرياد ميكشيدم!!!
نميدونم چند ساعت به همون حال بودم...
صبح وقتي چشم باز كردم لحظاتي نمي تونستم تشخيص بدهم كه كجا هستم؟!!!
توي هال...روي زمين...بدون هيچ پتو يا بالشتي!!!
در ابتدا فكرم كار نميكرد اما وقتي كمي به ذهنم فشار آوردم تونستم حدس بزنم كه احتمالا" شب گذشته از شدت گريه در همون هال يا از هوش رفته بودم و يا اينكه خوابم برده بوده...نميدونم...چيز ديگه ايي نمي تونست باشه!
با بدني خسته و كوفت رفته از روي زمين بلند شدم...به ساعت نگاه كردم حدود9صبح بود...زنگ تلفن منزل به صدا در اومد!
با حالتي گيج و سرخورده به سمت تلفن رفتم و گوشي رو برداشتم...
خانم افشار پشت خط بود و بعد از سلام يادآوري كرد كه جهت عقد يك قرارداد بعد از ظهرپروازي دارم به دبي و از اونجا هم به كشوري ديگه...
چيزي از اون قرار داد و يا پروازهايي كه در پيش داشتم به يادم نبود!!!
با بيحوصلگي گفتم:خانم افشار همه رو كنسل كن...
صداي متعجب خانم افشار رو از پشت خط شنيدم كه گفت:ولي آقاي مهندس!!!...اين قرارداد مربوط ميشه به سرمايه گذاريتون روي برجهاي مسكوني كه به طور مشترك با دو مهندس ايراني مقيم دبي ميخواين توي كشور اسپانيا...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:كنسل كن خانم افشار...كنسل...
. آخه نميشه...مگه يادتون رفته؟...سه هفته پيش دو قرارداد اول رو در ايران امضا كردين...اين قرارداد آخر رو بايد حتما"تشريف ببرين وگرنه بيش از سه چهارم كل سرمايه ي شركتهاتون...
يكباره همه چيز يادم اومد...خانم افشار درست ميگفت اين سفر و قرارداد چيزي نبود كه به راحتي بتونم فسخش كنم...يعني هرطور بود بايد ميرفتم...يا بايد مي رفتم يا اينكه قيد تمام سرمايه ام رو به عبارت ديگه ميزدم...سرمايه!!!...ثروت!!!...اينها ديگه به چه درد من ميخوره؟!!!...من كه ديگه نه پسري دارم و نه همسري برام مونده...نه زندگي درستي دارم...سرمايه و ثروت من چيزهايي بود كه همه رو قبلا" از دست داده بودم...
سكوت كرده و به نقطه ايي مبهم خيره شده بودم...
صداي خانم افشار رو از پشت خط شنيدم:الو؟...الو؟...آقاي مهندس؟!
با صدايي گرفته و غمزده گفتم:كنسلش كن خانم افشار...
صداي نگران و مضطرب خانم افشار رو شنيدم كه گفت:آقاي مهندس!!!...البته من وظيفه دارم هر چي شما ميگين بدون هيچ حرفي گوش كنم...ولي هيچ به اين موضوع فكر كردين كه ورشكستگي شما در اثر اين تصميم سبب بدبختي چه تعداد از كارمندان هر سه تا شركتتون ميشه؟!!!...كارمندهايي كه بعضيهاشون نزديك به12ساله دارن صادقانه براي شما كار ميكنن و خرج زندگي و زن و بچه ي اونها از راه حقوقي كه شما بهشون ميدين تامين ميشه؟...حالا به همين راحتي همه چيز رو دارين نديد ميگيرين؟!!!...نميدونم ديشب شما و مسعود چي به همديگه گفتين...اما مطمئنم با هم حرفتون شده...اين رو از رفتار مسعود فهميدم...ولي تو رو خدا آقاي مهندس خواهشا" از روي عصبانيت تصميم نگيريد...اين تصميم شما يعني بازي كردن با زندگي نزديك به200نفركارمندي كه توي هر سه شركت شما مشغول به كار هستن...خواهش ميكنم اقاي مهندس...
براي لحظاتي فكر كردم و ديدم خانم افشار كاملا" درست ميگه...من با يك تصميم غلط داشتم زندگي تمام كارمندهاي خودم رو هم به تباهي مي كشوندم...
با تمام فشارهاي روحي كه روي خودم احساس ميكردم اما در نهايت اون روز بعدازظهر به فرودگاه رفتم و عازم خارج از كشور شدم.
بر خلاف تصورم كه فكر ميكردم در نهايت دو يا سه روز بيشتر كارم طول نخواهد كشيد اما حدود4هفته از ايران دور بودم.
در تمام اين مدت هيچ خبري از سهيلا و بقيه نداشتم و نمي خواستم كه داشته باشم...چند باري هم كه با خانم افشار در شركت تماس گرفتم فقط جهت انجام برخي كارها بود كه الزام به تماس تلفني داشتم و هيچ صحبت و سوالي غير از مسائل كاري بين من و خانم افشار مطرح نشد!
زمانيكه وارد فرودگاه ايران شدم نيمه هاي شب بود... دوباره احساس دلتنگي و هجوم غصه ها آزارم ميداد...درست مثل اين بود كه با ورود دوباره ام به ايران محكوم هستم كه خاطراتم رو مرور كنم!
وارد خونه كه شدم بغضي ناشناخته عذابم ميداد...دلتنگ بودم...به دنبال چيزي ميگشتم كه نميدونستم چي هست!!!...به اتاقها سرك ميكشيدم...خلوت و سكوت خونه...گرد وغباري كه در طول اين مدت به روي وسيله ها نشسته بود رو نگاه ميكردم...من فقط حدود يك ماه نبودم اما درست مثل اين بود كه سالهاست كسي قدم به اين خونه نگذاشته!!!
چمدان و سامسونتم رو در همون هال روي زمين گذاشتم و به اتاق خواب رفتم و روي تخت دراز كشيدم و لحظاتي بعد به خواب رفتم.
صبح روز بعد زمانيكه به شركت رفتم حدود ساعت11بود كه خانم افشار با چهره ايي نگران و مضطرب به دفترم وارد شد و گفت:ببخشيد آقاي مهندس...خانم سابقتون اومده ميخواد شما رو ببينه...
نگاهم رو از روي كاغذهاي گزارش كار شركت برداشتم و با تعجب به خانم افشار نگاه كردم و گفتم:كي ميخواد من رو ببينه؟!!!
. خانم سابقتون...
درست در همين لحظه مهشيد هم وارد اتاق شد!!!
چهره اش به شدت رنگ پريده بود و برعكس هميشه آرايش چنداني نداشت اما ظاهر لباس پوشيدنش تغييري نكرده بود...چشماش متورم و سرخ و نشان از گريه ايي داشت كه شايد ساعتها طول كشيده بوده...وقتي نگاهم به روي صورتش ثابت موند با صدايي بغض دار و عصبي گفت:كجا دفنش كردي؟!!!
61
از روي صندلي بلند شدم و به سمت مهشيد رفتم و با خشم به اون خيره شده بودم...
به خانم افشار اشاره كردم از اتاق بيرون بره و اون كه با نگاهي نگران به من و مهشيد خيره بود از اتاق بيرون رفت و درب رو بست.
مهشيد به گريه افتاده بود و با اينكه دائم اشكهاش رو پاك ميكرد اما بلافاصله صورتش بار ديگه در زير باران اشك قرار ميگرفت!
برگشتم و دوباره پشت ميزم نشستم...دستهام رو روي ميز گذاشتم و به هم گره كردم و زير چونه ام قرار دادم...
ديدن چهره ي گريان مهشيد برام درست مثل ديدن يك تئاتر بود...هيچ احساسي جز تنفر نسبت به اين بازيگر و نقشش در قلبم احساس نميكردم...كسيكه تمام زندگي من رو به تباهي كشونده بود...كسيكه هيچ وقت احساس مسئوليتي نسبت به تنها فرزندمون نداشت و تمام اعمال كثيفش رو در مقابل ديدگان پاك و معصوم اون انجام داده بود...زني كه بارها و بارها با بي رحمي اميدم رو مورد تنبيه بدني قرار داده بود...از يادآوري آثاركبودي كه گاه و بيگاه روي صورت و دست و بدن اميد ديده بودم تمام اعصابم بار ديگه به هم ريخته بود...
مهشيد رو به روي من ايستاده بود و فقط اشك مي ريخت و من به او و رفتارش خيره بودم!
بعد از دقايقي كه براي من يك قرن گذشته بود كم كم آروم گرفت و روي يكي از مبلهاي نزديك ميزم نشست و پاكت سيگارش رو از كيف خارج كرد و يك نخ از اون رو با فندك آتش زد و دود حاصل از اون رو بيرون فرستاد و گفت:دو روز پيش برگشتم ايران...رفتم جلوي خونه تا اميد رو ببينم...البته ميدونم تعهد داده بودم كه ديگه هيچ وقت با اميد رو به رو نشم اما ميخواستم وقي از خونه مياد بيرون و سوار سرويس مدرسه اش ميشه فقط نگاهش كنم...اما فهميدم كسي توي خونه زندگي نميكنه!...از در و همسايه سوال كردم گفتن چند ماهي هست كه ديگه اونجا زندگي نميكنيد...دو هفته ايي بود كه هر شب خواب اميد رو ميديدم...خيلي دلتنگش شده بودم...ميدونم شايد از نظر تو اين حس من مسخره باشه...اما دست خودم نبود...فقط ميخواستم از دور نگاهش كنم به خدا فقط همين...
بار ديگه به گريه افتاد!
نفس عميقي از روي كلافگي كشيدم و هنوز بهش نگاه ميكردم...
ادامه داد:فكر كردم برم خونه ي دخترعموي مامانت و از اون آدرس جديد محل زندگيتون رو بگيرم...همين كارم كردم...اما وقتي برام تعريف كرد كه توي اين چند ماه چه اتفاقاتي افتاده ديگه توانم رو از دست دادم...نميدونستم خدا اينجوري حسرت يك ديدار رو به دلم ميگذاره...ازش نشوني قطعه و رديف اميد رو توي بهشت زهرا خواستم كه گفت خاطرش نيست!...فكر كردم تو بهش سپردي اگه يه روزي منو ديد آدرس اونجا رو بهم نده ولي قسم خورد كه اينطور نيست و واقعا"آدرس دقيق رو نميدونه...اومدم شركتت اما گفتن نيستي و رفتي سفر...امروزدوباره با نااميدي كامل اومدم وقتي ديدم برگشتي خواستم فقط يك خواهشي ازت بكنم...اونم اين كه آدرس اميد رو توي بهشت زهرا بهم بده...
دوباره به گريه افتاد...
براي لحظاتي حس كردم دلم براش ميسوزه...گاهي ديدن فردي كه در عين حال از اون متنفري و دقت ميكني كه چقدر بدبخته ممكنه حس ترحم و دلسوزي هم در انسان به وجود بياد و من هم از اين قائله مستثني نبودم...
احساس ميكردم خودم هم دچار بغض شده ام...بغضي دردناك به حال اميد از دست رفته ام...به حال مادربي گناهم كه ديگه وجود نداشت...به حال زندگي سراسر دردم...به حال خودم و در نهايت به حال زني كه حالا با درد گريه ميكرد و در وضعي كه سيگاري لاي انگشتش بود لرزش دستانش و هق هق حاصل از گريه اون رو در نظر من به يك انسان مفلوك و بدبخت تبديل كرده بود!
مهشيد اشكهاش رو پاك كرد و ته سيگارش رو در زيرسيگاري روي ميز جلوش خاموش كرد و گفت:سياوش...ميدونم هيچ وقت كسي نبودم كه تو ميخواستي...اما اگه فقط9ماه بارداري من رو درنظر بگيري...فقط همون9ماه نه بيشتر...ميتوني بپذيري كه براي 9ماه كه زحمت اميد رو كشيدم مگه نه؟...سياوش خواهش ميكنم...من فردا بايد برگردم دبي...فقط آدرس رو بده...ميخوام برم سرمزارش...خواهش ميكنم...
بار ديگه نفس عميق و پرغصه ايي از اعماق وجودم كشيدم و با حركت سر بهش جواب مثبت دادم و كاغذ يادداشتي رو برداشتم و شروع كردم به نوشتن آدرس جايي كه اميدم رو براي هميشه به اونجا سپرده بودم...
مهشيد از روي مبل بلند شد و به كنار ميزم اومد و با صدايي گرفته و غمگين گفت:يه چيز ديگه...
سرم رو از روي يادداشت بلند و نگاهش كردم و گفتم:بگو...
. سياوش...من هيچ عكسي از اميد ندارم...ميدونم تو خيلي عكس از اميد داري...ميشه خواهش كنم چند تا از عكساش رو بهم بدهي تا با خودم ببرم؟...فقط همين...فقط همين...خواهش ميكنم...
لبخند تمسخرآلودي به لبم نشست و گفتم:اگه نمرده بود هم اينقدر مشتاق داشتن عكسش بودي؟...يا الان كه ديگه مطمئني اميد وجود نداره عكسش رو ميخواي؟...مهشيد حالم بهم ميخوره از اين تئاتري كه داري بازي ميكني...چطور ميتوني اسم خودت رو مادر بگذاري؟...هان؟...چطور؟
دوباره اشكهاش سرازير شد و گفت:باشه قبول دارم...هرچي بگي حقمه...ولي التماست ميكنم...فقط دو سه تا از عكساش...خواهش ميكنم سياوش...اين خواسته ي خيلي بزرگي نيست...فقط دو سه تا...
به آدرسي رو كه روي ورقه ي يادداشت نوشته بودم نگاه كردم و بعد كاغذ رو به سمت مهشيد گرفتم و گفتم:بگير...حالا هم از جلوي چشمم گمشو بيرون...تو لياقت داشتن عكس اميد رو هم نداري...
مهشيد كاغذ رو از دستم گرفت و ميز رو دور زد و اومد كنار صندليم ايستاد...به شدت گريه ميكرد و در همون حال روي دو زانوش نشست روي زمين و گفت:التماست ميكنم سياوش...به پات مي افتم...من چيز زيادي نخواستم...فقط دو سه تا از عكساش...من اينجا نيستم كه بخوام مزاحمي باشم براي زندگي تو...به زودي بايد برگردم دبي...التماست ميكنم...فقط دو سه تا عكس...خواهش ميكنم...
سرم رو ميون دو دستم گرفتم و به صندليم تكيه دادم و چشمهام رو بستم...
با تمام نفرتي كه از مهشيد داشتم اما دلم براي اون در اين حالت هم ميسوخت...
اون التماس ميكرد و من به همون حالت نشسته بودم!
بعد از دقايقي گفتم:بسه ديگه بلند شو مهشيد...باشه بهت ميدهم...اما اينجا عكسي از اميد ندارم... فقط همين يه دونه اس كه توي قاب روي ميزم ميبيني...
مهشيد تند تند اشكهاش رو پاك كرد و بلند شد ايستاد و گفت:ممنونم...مرسي سياوش...باشه...فقط بگو كي بيام عكسها رو بگيرم؟...من فردا بايد برگردم دبي...
. فردا صبح...فردا صبح بيا شركت دو سه تا از عكساش رو برات ميارم...بگيرو برو...
مهشيد از ميز فاصله گرفت و كيفش رو برداشت و در حاليكه به نوشته ي روي يادداشتي كه در دستش بود نگاه ميكرد دوباره تشكر كرد و از اتاق خارج شد.
وقتي مهشيد اتاق رو ترك كرد نفس راحتي كشيدم...بودنش در اتاق برام عذاب آور بود و حالا با رفتنش احساس راحتي ميكردم...بعد از مدتها دلم هواي سهيلا رو كرد...شايد ديدن مجدد مهشيد و مقايسه ي اين دو با هم براي لحظاتي باعث شد دلتنگي عجيبي براي سهيلا پيدا كنم!!!
تقريبا" يك ماه بود كه هيچ خبري از سهيلا نداشتم...و حالا بعد از اين مدت يكباره تمام وجودم جاي خالي اون رو احساس ميكرد!!!
ساعت3بعدازظهر كه كارم تموم شد تصميم داشتم به ديدن سهيلا برم...
ميتونستم حدس بزنم كه چقدر از دستم دلخور و ناراحته اما بايد از دلش در مي آوردم...من در بدترين شرايط روحيم زشت ترين برخورد رو با سهيلا كرده بودم...با كسيكه در مدتي كوتاه تونسته بود آرامش و عشق رو به زندگي من بياره...وظيفه داشتم به معني واقعي بابت قضاوت غلطم كه ناشي از كوته فكريم بود از سهيلا عذرخواهي كنم و بار ديگه خود رو در درياي عشق و محبتش غرق كنم...خدايا كمكم كن!
از پشت مير بلند شدم و كتم رو پوشيدم و سامسونتم رو برداشتم و به محض اينكه از اتاق خارج شدم ديدم مهشيد بارديگه وارد سالن شركت شد!
درب اتاق رو بستم...مهشيد به طرفم اومد و گفت:سياوش...طاقت نياوردم تا فردا صبر كنم...ميشه همراهت بيام و عكسها رو بگيرم؟...خواهش ميكنم...تو رو خدا...
خانم افشار از اتاق ديگه ايي خارج شد و با ديدن مجدد مهشيد چشمهاش از تعجب گشاد شدن و به طرف من اومد و در حاليكه هنوز نگاه متعجبش به مهشيد بود رو كرد به من و گفت:دارين تشريف ميبرين آقاي مهندس؟!!
با حركت سرم پاسخ مثبت به خانم افشار دادم و سپس به مهشيد گفتم:بيا بريم...
كلافه و عصبي در حاليكه مهشيد همراهم بود از شركت خارج شدم.
وقتي مهشيد كنارم توي ماشين نشست باز هم تشكر كرد...
با عصبانيت گفتم:عكسها رو كه دادم بهت گورت رو گم ميكني...براي هميشه فهميدي؟...مهشيد نميخوام تحت هيچ شرايطي ديگه چشمم به ريختت بيفته...شنيدي چي گفتم؟
. آره...آره...به خدا عكسها رو ميگيرم و ميرم...فقط همين...قسم ميخورم...
تا برسيم خونه ديگه يك كلمه با مهشيد صحبت نكردم و اون هم حرفي نزد.
وقتي ماشين رو در پاركينگ پارك كردم مهشيد هم پياده شد و به همراه من وارد كوريدور و سپس آسانسور گشت و به طبقه ايي كه واحد من در اون بود رفتيم...
به محض اينكه درب آسانسور باز شد و از اون خارج شديم رو كردم به مهشيد و گفتم:نميخوام زياد معطل كني...حضورت اعصابم رو بهم ريخته...بهت اجازه نميدهم عكسها رو انتخاب كني خودم دو سه تا رو جدا ميكنم و بهت ميدهم...يه وقت هوس نكني بشيني همه ي آلبومهاش رو نگاه كني...ميدوني كه اصلا" تحمل معطل شدنت رو ندارم...
مهشيد در حاليكه با سرش پاسخ مثبت و قبول حرف من رو نشون ميداد همراه هم به سمت درب خونه رفتيم و با كليدم درب رو باز كردم...
وارد راهرو شدم و پشت سرم مهشيد هم به داخل اومد...راهرو رو طي كردم و به محض اينكه وارد هال شدم ديدم سهيلا روي يكي از راحتيهاي هال در حاليكه مانتو به تن و روسري به سر داشت نشسته و بعد با ديدن من از جا بلند شد!!!...
لبخند مليح و زيباش كه به روي لبهاي خوش حالتش زيبايي هميشگيش رو به رخم ميكشيد بار ديگه نقشبند صورتش شده بود...
از دين سهيلا براي چند ثانيه دچار شوك شدم!!!
مهشيد پشت سر من وارد هال شد!!!
لبخند سهيلا با ديدن مهشيد از روي لبش محو شد!!!
نگاهي به من و بعد به مهشيد كرد...
به فاصله ي كمتر از چند ثانيه چشماش از اشك پر شد و بعد گفت: نيومدم بمونم...اومده بودم چند دست لباس ديگه بردارم...الان ميرم...
بلافاصله فهميدم سهيلا پيش خودش چي فكر كرده...به طرفش رفتم و تا خواستم حرفي بزنم با حركت دستش بهم نشون داد كه نزديكش نشم و گفت:نه...هيچي نگو...هيچي...حالا ميفهمم كه چقدر احمق بودم و خبر نداشتم...مامانم حق داشت...
برگشتم و با عصبانيت به مهشيد نگاه كردم...
مهشيد دو سه قدم به سمت من و سهيلا نزديك شد و گفت:اشتباه نكن...بگذار برات بگم كه...
سهيلا بدون اينكه به مهشيد نگاه كنه خيلي سريع كيفش رو برداشت و از بين من و مهشيد عبور كرد و گفت:من واقعا" احمقم...واقعا"...سياوش اين حق من نبود...به خدا اين حق من نبود...
و بعد با عجله از درب هال بيرون رفت!
رو كردم به مهشيد و فرياد كشيدم: مهشيد ازت متنفرم...تو هميشه باعث خراب كردن زندگي من بودي...حتي الان كه...
خواستم به طرف درب هال برم كه جلوم رو گرفت و گفت:سياوش قسم خوردم كه فقط عكسها رو از تو بگيرم و بعدش برم...من وقت زيادي ندارم...خواهش ميكنم فقط دو سه تا عكس اميد رو به من بده بعد برو دنبالش...من ميرم...به قرآن ميرم...
مثل ديوانه ها شده بودم...فقط ميخواستم هر چه زودتر شر مهشيد كم بشه و برم دنبال سهيلا...بنابراين با عجله وارد اتاق اميد شدم و چند تا ازعكسهاي آلبومش رو جدا كردم و به دست مهشيد دادم...سپس بازوش رو گرفتم و با خودم به سمت درب هال و بعد بيرون خونه كشيدم و از خونه بيرون رفتيم و درب هال رو بستم و گفتم:حالا ديگه گورت رو گم كن...براي هميشه...گمشو...
به طرف آسانسور رفتم و خيلي سريع وارد شدم و بدون اينكه منتظر مهشيد باشم درب آسانسور رو بستم و به طبقه ي پايين رفتم...خدايا...نميخوام سهيلا رو از دست بدهم...من حالا به سهيلا بيشتر از هر وقت ديگه ايي احتياج دارم...
وقتي از آسانسور خارج شدم سريع سوار ماشين و از پاركينگ بيرون رفتم.
تمام مسير تا منزل مادر سهيلا دائم دقت ميكردم ببينم سهيلا رو ميتونم كنار خيابون يا توي تاكسي ها ببينم!!!
وقتي جلوي آپارتمان مريم خانم رسيدم از ماشين پياده شدم...هر چي زنگ زدم كسي درب رو باز نكرد!!!
حدس زدم شايد سهيلا هنوز نرسيده...چند دقيقه به انتظار ايستادم...اما سهيلا نيومد...باز هم زنگ رو فشار دادم اما كسي پاسخگو نبود!!!
در همين لحظه درب حياط باز شد و يكي از همسايه هاي مريم خانم كه چند باري ديده بودمش از حياط خارج شد...با ديدن من شروع كرد به سلام و احوالپرسي و وقتي ديد من به انتظار ايستادم گفت كه مريم خانم تقريبا دو هفته ميشه كه با تور به مشهد رفته بعد هم اضافه كرد كه سهيلا رو ديده يكي دو ساعت پيش از خونه خارج شده بوده!!!
مسلما" سهيلا يكي دو ساعت قبل به خونه ي خودمون رفته و منتظر من بوده...خدايا چرا همه چي داره خراب ميشه؟!!...خدايا نگذار از اين درمونده تر بشم...پس چرا سهيلا هنوز نرسيده؟!!!
موبايلم رو از جيبم بيرون آوردم و شماره ي سهيلا رو گرفتم...موبايلش خاموش بود!!!
بي اراده شماره ي مسعود رو گرفتم...جواب نداد...
عصبي و كلافه گوشي رو قطع كردم...شماره ي خانم افشار رو گرفتم...چون ميدونستم اون ميتونه مسعود رو برام پيدا كنه...اما گوشي خانم افشار هم در دسترس نبود!!!
خدايا...چرا همه چي برام به بن بست داره ميرسه؟!!!...خدايا...
شماره ي شركت رو گرفتم...آبدارچي شركت گوشي رو برداشت...تعجب كردم و گفتم:مگه خانم افشار نيست كه تو گوشي رو برداشتي؟!!!...هنوز كه ساعت5نشده...شركت كه تعطيل نشده...
با فرياد صحبت ميكردم و كلافگي در تمام وجودم موج ميزد!!!
آبدارچي شركت با كمي من و من و دستپاچگي گفت:ولله چي بگم؟...خانم افشار چند دقيقه پيش از شركت رفتن...حتما كاري براشون پيش اومد كه رفتن...من چه ميدونم؟...ميخواين آقاي سعيدي رو صدا كنم؟
سعيدي يكي ديگه از كارمندهاي شركت بود اما در اون لحظه اين سعيدي نبود كه به درد من بخوره براي همين گفتم نه و خداحافظي كردم!
با سرعت به سمت شركت مسعود رفتم اما وقتي رسيدم فهميدم ساعت كاري شركت تموم شده و مسعود هم نبود!
هر چي با موبايلش تماس ميگرفتم جواب تلفنم رو هم نميداد!!!...خدايا!!!
به سمت خونه ي مسعود رفتم اما اونجا هم هر چي زنگ ميزدم كسي به زنگهام پاسخ نميداد!!!...خدايا من بايد چيكار كنم؟!!!
مثل ديوانه ها شده بودم...
دوباره سوار ماشين شدم و به سمت خونه ي مريم خانم حركت كردم...اما باز هم بي نتيجه بود!!!
ديگه واقعا" نميدونستم بايد چيكار كنم؟!!!
تنها چيزي كه با تمام وجودم احساس ميكردم اين بود كه تحت هيچ شرايطي نميخوام سهيلا رو از دست بدهم...نه...خدايا نه...اگه سهيلا رو هم از دست بدهم ديگه هيچي براي من باقي نميمونه...هيچي...چقدر زندگي برام پوچ ميشه...با ذره ذره ي وجودم احساس ميكردم همه ي زندگيم و ادامه ي نفس كشيدنم فقط و فقط به حضور دوباره ي سهيلا در زندگيم بستگي داره...سهيلا...سهيلا و اون...اون بچه ايي كه در راه داريم...بچه ايي كه اصلا" بهش فكر نكرده بودم...بچه ايي كه نتيجه ي عشق بود...بچه ايي كه مي تونست رنگ ديگه ايي به تمام هستي من ببخشه...سهيلا...خدايا...خدايا سهيلا رو ديگه از من نگير...خدايا التماست ميكنم...ديگه چطوري عجز و ناتواني خودم رو بهت ثابت كنم؟...خدايا هنوزم فكر ميكني كه زجر كشيدن برام كافي نيست؟...يعني بازم بايد عذاب بكشم؟...
در حدود3ساعت بي هدف و گيج رانندگي ميكردم...گاهي كنار خيابون و گاهي كنار يك بزرگراه توقف ميكردم و باز دوباره راه مي افتادم... با هر كي تماس ميگرفتم هيچكس پاسخ تلفنم رو نميداد...نه خانم افشار و نه مسعود!!!...موبايل سهيلا هم كه خاموش بود!!!
بار ديگه جلوي منزل مريم خانم رفتم...اما هيچكس در منزل نبود!!!...سهيلا تو كجايي؟!!!
نااميد و مستاصل دوباره به طرف منزل مسعود راهي شدم...
وقتي از ماشين پياده شدم قبل اينكه زنگ درب رو بزنم يك بار ديگه با موبايل مسعود تماس گرفتم...بعد از زدن دو بوق گوشي رو برداشت!!!
. الو؟...مسعود؟
. بيا بالا...خونه ام...
و بعد بلافاصله درب حياط رو با اف.اف باز كرد...فهميدم از پنجره ي خونه اش ماشين من رو ديده...!
از پله ها بالا رفتم و وقتي جلوي درب خونه اش رسيدم ديدم درب هال بازه!!!
رفتم داخل و درب رو بستم...دود سيگار فضاي هال رو پر كرده بود...مسعود روي يكي از مبلهاي پذيرايي نشسته بود و به من نگاه ميكرد!
به ديوار تكيه دادم وسرم رو به ديوار گذاشتم و گفتم:مسعود...سهيلا رو برام پيداش كن...خواهش ميكنم...
. چرا بايد اين كار رو بكنم؟
. امروز مهشيد اومده بود شركت...مسعود...سهيلا دچار سوتفاهم شد...به كمكت احتياج دارم...فقط برام پيداش كن...
مسعود دود غليظي از سيگاري كه بهش پك زده بود رو به سمت سقف فرستاد و گفت:مهشيد شركت تو چه غلطي ميكرد؟...سهيلا كجا بود؟...سوتفاهم براي چي؟
. مهشيد چند تا عكس از اميد ميخواست...بردمش خونه عكسها رو بگيره و بره گورش رو گم كنه...نميدونم چقدر بايد بدشانس باشم كه وقتي وارد خونه شديم ديدم سهيلا اونجاس...
. بدشانس؟...چرا؟...برگشتن سهيلا به خونه ات از بد شانسيت بوده؟
. اومده بود لباس برداره بره...
. خوب؟
. وقتي ديد مهشيد همراه من اومد داخل خونه فكر كرد...فكر كرد كه...من احمق دوباره با مهشيد...
. تو بودي اين فكر رو نميكردي؟
. مسعود تو ديگه اين حرف رو نزن...سهيلا ميدونه من چقدر از مهشيد متنفرم...چرا بايد دچار اين سوتفاهم بشه؟!!...چرا؟!!!
. حق داره...اگه من جاي سهيلا بودم كه هر دو تاي شماها رو با هم آتيش زده بودم...يك ماهه كه هيچ خبري از سهيلا نگرفتي...رفتي براي خودت خارج از كشور...نگفتي سهيلاي بدبخت زنده اس يا مرده...از همه ي اينها گذشته مگه تو خودت سهيلا رو بيرون نكرده بودي؟...مگه نگفته بودي ديگه نميخواي ريختش رو ببيني؟...مگه نگفته بودي توي مرگ اميد مقصره؟...پس حالا ديگه چه مرگته؟...بر فرضم سهيلا دچار سوتفاهم شده باشه...خوب شده كه شده...تازه هموني ميشه كه خودت ميخواستي ميره تا ديگه ريختش رو نبيني...
فرياد زدم:بس كن مسعود...كاش يه ذره دركم كني...آره گفتم...آره قبول دارم بد كردم...قبول دارم بدترين رفتار ممكن رو با سهيلا داشتم...اما مسعود فقط يه ذره دركم كن...من توي شرايط خوبي نبودم اون روزها...ولي حالا ميفهمم چه غلطي كردم...من به سهيلا نياز دارم...بيشتر از هر وقت ديگه...دوستش دارم...اون زن منه...مادر بچه ايي هست كه من پدرشم و قرار به دنيا بياد...مسعود فقط يه ذره دركم كن...التماست ميكنم...تو هميشه در بدترين شرايط از يك برادر براي من مهربون تر بودي و دستم رو گرفتي...رهام نكن...كمكم كن...دركم كن...من سهيلا رو ميخوام...بهش نياز دارم... به بودنش...به عشقش...به محبتش...
و بعد بي اراده بغض فروخورده ام در طول اين چند ساعت مرگبار شكسته شد و همونطور كه به ديوار تكيه داده بودم آهسته آهسته روي زمين نشستم.
مسعود لبخند طعنه آلودي به روي لبهاش نقش بست و گفت:خوبه...خوبه...تا حالا اينجوري نديده بودمت...البته چرا ديده بودم اما راستش رو بخواي هيچ وقت لذت نبرده بودم...اما الان دارم كيف ميكنم...ميدوني چرا؟...چون در حق سهيلا بد كردي...خوردش كردي...داغونش كردي...بهش ثابت كردي كه ازدواجش با تو حماقت بوده...
. نه...مسعود اين حرف رو نزن...من با تمام وجودم سهيلا رو دوست دارم...به خاك اميدم قسم كه بدون سهيلا نميتونم زندگي كنم...
. خوب...الان از من چي ميخواي؟
. برام پيداش كن...هر چي باهاش تماس ميگيرم گوشيش خاموشه...صد بار رفتم جلوي درب خونه ي مريم خانم...ولي هيچكس اونجا نيست...نميدونم كجا رفته...
. من چطوري بايد پيداش كنم؟...گندي كه خودت زدي خودتم بايد درستش كني...برداشتي اون زنيكه ي هرزه رو بردي توي خونه ات خوب منم جاي سهيلا...
با فرياد گفتم:مسعود...بس كن...گفتم مهشيد اومد فقط دو سه تا عكس اميد رو بگيره چرا حاليت نميشه؟
مسعود از روي مبلي كه نشسته بود بلند شد و به طرف من اومد...
تمام صورتم از درد غصه ايي كه به دلم نشسته بود با اشك هم آغوش شده بود...
مسعود رو به روي من ايستاد و دستش رو به طرفم دراز كرد و گفت:بلند شو...
دستم رو در دست مسعود گذاشتم و با كمك اون از روي زمين بلند شدم و روي يكي از راحتي هاي كنار ديوار نشستم.
مسعود گفت:اومديم و پيداش كردم...گيريم ديگه خودش نخواد با تو زندگي كنه...اون وقت چي؟...تو اونقدر در حقش ظلم كردي كه منم جاي سهيلا باشم حالم از ديدنت به هم ميخوره...اين گند آخرتم كه ديگه...
سرم رو بين دو دستم كه ازآرنج روي زانوهام بود گرفتم و گفتم:مسعود...فقط برام پيداش كن...براي برگردوندنش و اينكه من رو ببخشه حاضرم هر كاري بكنم...هر كاري...حالا ميفهمم ديگه تنها كسي رو كه دارم توي اين دنيا سهيلاست و اون بچه ايي كه توي شكم داره...مسعود من عاشق سهيلام...من واقعا" بهش نياز دارم...زندگيم به سهيلا بسته است...
سرم پايين بود و قطرات اشكي كه از چشمام خارج ميشد سرميخوردن و از نوك بيني ام به روي پاركت كف هال مي افتاد...
ديگه توان هيچ چيز رو در خودم نمي ديدم و ذره ذره ي وجودم بود كه سهيلا رو فرياد ميزد...
لحظاتي گذشت...
شنيدم مسعود گفت:بلند شو دست زنت رو بگير برو خونه ات...بگذار منم به زندگي خودم برسم...
سرم رو بلند كردم و برگشتم به سمت مسعود...
ديدم مسعود درب يكي از اتاق خوابها رو باز كرده و داره با لبخند به من نگاه ميكنه!!!
غزاله رو ديدم كه از اتاق خواب خارج شد و كنار مسعود ايستاد...
سپس سهيلا در حاليكه تمام صورتش از اشك خيس شده بود از اتاق بيرون اومد!!!
از روي راحتي بلند شدم و سهيلا رو در آغوش گرفتم و تمام صورتش رو غرق بوسه كردم...
سهيلا با بزرگواري و دريايي از عشق خطاي من رو ناديده گرفت و دوباره به زندگيم برگشت...
بعدا" فهميدم اون روز مهشيد وقتي متوجه ي خراب شدن اوضاع ميشه به شركت مسعود ميره و تمام وقايع رو براي مسعود ميگه و همراه اون به خونه اش ميرن...از طرفي سهيلا بعد از خروج از منزل من كه در شرايط بسيار بد روحي قرار گرفته بوده با مسعود تماس ميگيره و ميگه قصد جدا شدن از من رو داره...مسعود از سهيلا ميخواد كه به شركت من بره و همراه با غزاله به خونه ي مسعود بياد...در منزل مسعود وقتي سهيلا واقعيت رو از زبان مسعود و مهشيد ميشنوه از تصميمش منصرف ميشه...اما مسعود به قول خودش براي گوشمالي دادن حسابي من و براي اينكه ساعاتي در درد بيشتر بسوزم از سهيلا و غزاله ميخواد كه پاسخ تلفنهاي من رو ندهند...زمانيكه با اون حال به خونه ي مسعود رفتم دقايقي قبل مهشيد براي هميشه خداحافظي كرده و رفته بود...مسعود سهيلا و غزاله رو به يكي از اتاق خوابها مي فرسته و ميخواد كه از اونجا خارج نشن تا با من صحبت كنه و...
امروز چند سالي ميشه كه از تمام وقايع تلخ زندگيم فرسنگها دور شده ام...
زندگي در كنار سهيلا نهايت خوشبختي رو براي من به ارمغان داشته و داره و خواهد داشت...
حالا صاحب دو فرزند هستيم...پسرم نويد كه هميشه برام نويد يك زندگي همراه با عشق است...و دختر نازنينم نغمه كه اون هم برام زيباترين نغمه ي دل انگيز زندگي شده...
و حضور سهيلا...
اين فرشته ي بي نظير زندگي من...
كسي كه با نام پرستار مادرم وارد زندگي من شد...
اما امروز تمام زندگي و هستي من در وجودش خلاصه شده...
همسري كه مظهر پاكي...صداقت...نجابت...و عشق است...
سهيلاي من...عشق من...هستي من...با تمام وجودم دوستت دارم...
سياوش زمستان1389
پایان