پرستار مادرم قسمت10
به طرفش رفتم و به آرومي پشت سرش قرار گرفتم و در آغوش كشيدمش و گفتم:خوش اومدي به زندگي پر از درد سر من...
به همون حال كه ايستاده بود سرش رو به سينه ام تكيه داد و به ماه بالاي سر نگاه كرد و گفت:اونقدر دوستت دارم كه اگه حتي زندگيت جهنم محض هم بود حاضر بودم كنارت بمونم...
به صورت زيباش كه حالا به سمت چپ سينه ام تكيه داده و به آسمون خيره شده بود نگاه كردم...
درخشندگي ماه در چشمهاي زيباش گويا قويترين جادوي بشريت رو به رخ مي كشيد...
سرم رو نزديك بردم و روي گونه و كنار گوشش رو بوسه ي آرومي گذاشتم و گفتم:سهيلا...تو به سرماي تلخ زندگيم گرمايي بخشيدي كه تصورش برام هميشه محال بوده...زندگيم اونقدر دستخوش تلاطم بوده كه عذاب رو با تمام وجود حس كردم...داشتم به معني واقعي كم مي آوردم...ولي حضور تو و عشقي كه بهم هديه داري ميكني باعث شده حس كنم وجودت و بودنت توي زندگيم سبب ميشه بتونم سختتر از اينها رو هم تحمل كنم...
. نه...ديگه نه...سياوش...دوست ندارم هيچ وقت ديگه حرفي از سختي زندگي بزني...خدا ديگه نمي خواد تو سختي بكشي...قول ميدهم هميشه تمام سعيم رو بكنم كه آرامش رو در زندگيت حس كني...نميخوام هيچ وقت ديگه كلافگي كه در اين مدت بارها و بارها توي نگاه جذابت ديدم تكرار بشه...
در اين لحظه صداي اميد از داخل خونه به گوش رسيد كه سهيلا رو صدا ميكرد!!!
با تعجب به سهيلا نگاه كردم و گفتم:اميد مگه هنوز بيداره؟!!!
. نه...خواب بود...احتمالا"دستشويي داره...بايد برم كمكش كنم...
. امروز خيلي خسته ات كرد...دائم صدات ميكرد...
. نه...اينطوري فكر نكن...اون الان شرايطي داره كه بايد كمكش كنم...چند وقت ديگه كه دكتر بهش اجازه ي راه رفتن بده و دوره ي فيزيوتراپي رو شروع كنه ديگه اينقدر من رو صدا نميكنه...
با حركت سرم حرف سهيلا رو تاييد كردم سپس خودش رو از آغوشم بيرون كشيد و به سمت درب هال رفت و داخل شد.
اون شب اولين شبي بود كه سهيلا رو بي هيچ منع و عذاب وجداني با يك دنيا عشق و مالكيت كامل احساسي حضورش رو تا صبح در كنار خودم احساس كردم.
.........................
.........................
شروع مجدد زندگي مشترك من در شرايط نه چندان مطلوب آغاز شده بود اما ميدونستم سهيلا با بردباري و محبت تمام ناملايمات رو در كنار دريايي از عشق تحمل ميكنه...
به پيشنهاد سهيلا به مدرسه ي اميد رفتم و شرايط اون رو به مدير گفتم و خواستم براي اينكه اميد زياد از درس عقب نيفته معلمي رو به طور خصوصي به منزل بفرسته تا در طول مدتي كه اميد وضعيتش بهتر بشه و دكتر بهش اجازه ي رفتن به مدرسه رو بدهد خيلي از درس عقب نباشه و به كمك معلم بتونه ساعات غيبت در مدرسه رو جبران كرده باشه...
روزها تا شب در شركت بودم و زمانيكه به منزل برميگشتم اين سهيلا بود كه توضيحات لازم رو در رابطه با اميد و فعاليتهاش به من ميداد چرا كه خود اميد از بعد تصادف به شدت اخلاقش تغيير كرده بود و با تنها كسي كه ميونه ي خوبي داشت فقط خود سهيلا بود!!!
اميد خيلي بهانه گير شده بود و تا وقتي كه بخوابه دائم ميخواست سهيلا در اتاق كنار او باشه و فاصله ي شب تا صبح هم هر وقت بيدار ميشد با فرياد سهيلا رو صدا ميكرد و اگه احيانا" من به اتاقش مي رفتم حاضر نميشد براي انجام كارهاش هيچ كمكي بهش بكنم!!!
دوران فيزيوتراپي اميد هم شروع شده بود و چند روزي بود كه دكتر اجازه داده بود اميد با كمك چوبهاي زيربغل به آرومي در منزل راه بره...
سهيلا چندباري به من گفت كه اميد براي فيزيوتراپي همكاري نميكنه و هر جلسه رو با سختي تحمل ميكنه!!!
يكي دو بار با خود اميد در اين مورد صحبت كردم و بهش توضيح دادم كه اگه همكاري لازم رو نكنه ممكنه تا آخر عمرش نتونه مثل يك آدم سالم راه بره و مثال و توضيح هاي زيادي براش زدم كه در فراخور درك سن و سالش باشه اما تمام مدتي كه من صحبت ميكردم اميد با اخم به نقطه ايي خيره بود وحتي نگاهمم نميكرد...ميدونستم لجاجت يكي از خصلتهاش به حساب مياد و سعي ميكردم تمام رفتارش رو براي خودم مرتبط با شرايط جسمانيش در اون روزها بدونم!!!
اواسط آذرماه هوا به شدت باروني شده بود.
يكي از روزهاي وسط هفته وقتي به شركت رسيدم از همون ساعات اوليه احساس سردرد شديدي داشتم بنابراين پس از اينكه كارهاي مهم رو انجام دادم بعد ناهار راهي منزل شدم...زمانيكه رسيدم تقريبا" دقايقي از ساعت3گذشته بود.
وقتي وارد خونه شدم صداي اميد رو كه مشخص بود طرف صحبتش سهيلاست از اتاقش شنيدم كه گفت:چندبار صدات كنم؟!!!...بيا ديگه...
صداي سهيلا رو از اتاق مامان شنيدم كه در پاسخ گفت:الان...الان ميام عزيز دلم...چند لحظه صبر كن كار مامان بزرگ رو انجام بدهم...
وارد هال شدم و درب رو بستم و به سمت آشپزخانه رفتم و به صحبتهاي اونها هم گوش ميكردم.
صداي اميد بار ديگه از اتاقش به گوشم رسيد:از مامان بزرگ متنفرم...از خانم معلمم بدم مياد...
سهيلا:نه عزيزم...اينطوري حرف نزن...مامان بزرگ كه اينقدر تو رو دوست داره اينجوري نگو ديگه ناراحت ميشه...خانم معلمتم خيلي خوبه ولي رفتار امروزت ناراحتش كرد...
اميد:به جهنم...ازش بدم مياد...تو همه اش پيش مامان بزرگي...خانم معلمم كه مياد من رو تنها ميگذاري...بابامم ديگه دوست ندارم...بهش بگو اگه بازم اين خانم معلم رو بياره من اصلا درس نميخونم...من ميخوام تو بهم درس ياد بدهي...
سهيلا:عزيزم تو الان ناراحتي...باشه بعد كه يه ذره آروم تر شدي در مورد معلمت با هم صحبت ميكنيم...
ليواني برداشتم و از پارچ روي ميز كمي آب براي خودم ريختم و خوردم...گره ي كراواتم رو هم باز كردم...سرم به شدت درد ميكرد و عصبي شده بودم!
صداي اميد رو بار ديگه كه هنوز در اتاقش بود شنيدم:تو حق نداري شبها من رو تنها بگذاري...من اصلا" دوست ندارم تو بري توي اتاق با بابا بخوابي...بايد پيش من باشي...من نميخوام شبها تنها بخوابم...
سهيلا:اميد جان...باز كه شروع كردي عزيزم!!!...باشه...براي اينكه تنها نباشي ميخواي شب توي اتاق من و بابا بياي و كنار ما بخوابي؟
در اين لحظه سهيلا از اتاق مامان خارج شد و ديد كه من توي آشپزخانه ايستاده ام.
ابتدا كمي تعجب كرد و بعد به آشپزخانه اومد و سلام كرد...نگاهش كردم...كمي عصبي بودم و گفتم:اين چه حرفيه كه به اميد ميگي؟!!...يعني چي كه شب بياد توي اتاق ما بخوابه؟...اميد از بچگي توي اتاقش خوابيده...
سهيلا كمي به من نگاه كرد و با صدايي آروم گفت:عصباني نشو سياوش...تو خودت خوب ميدوني اميد سر اين قضايا و مسائل مربوط به مهشيد مشكل روحي داره...پس...
فشار سر درد كه قبلا" سبب عصبانيتم شده بود با شنيدن اين حرف از سهيلا كه اميد مشكل روحي و رواني داره باعث شدت عصبانيتم شد...به سمت سهيلا رفتم و با صدايي آهسته اما به شدت عصبي گفتم:باز شروع كردي؟...مگه نگفته بودم اسم بيمار رواني روي اميد نگذار؟
سهيلا نگاه خيره اش رو به صورت من دوخت و گفت:چرا گفته بودي...خيلي هم خوب يادمه...ولي تو بايد قبول كني...چرا مثل يه بچه روي اين قضيه لج ميكني؟...من كه بد براي اميد نميخوام...از همه ي اينها گذشته امروز تمام عصبانيتش رو روي سر معلمش خالي كرد...تمام دفتراش رو پاره كرد و گفت كه نميخواد اون بهش درس ياد بده...حرفهايي گفت كه اصلا"قابل تحمل نبود ولي اون خانم با بزرگواري هيچي نگفت و فقط وسايلش رو برداشت رفت...سياوش بايد قبول كني اميد مشكل...
. بسه سهيلا...بسه...اينهايي كه ميگي يعني نشونه ي رواني بودن يه بچه اس؟!!!...بس كن...خوب دوست نداره اون بياد...اين كه نشد دليل تا تو بهش بگي بيمار رواني...
. سياوش آخه تو اجازه بده من حرف بزنم...
فرياد زدم:نه...بسه ديگه...يك كلمه ي ديگه هم نميخوام در اين مورد بشنوم...فهميدي؟...ببينم اين كه تو رو دوست داره و ميخواد پيش اون باشي دليل بيمار بودنش ميدوني؟...بسه ديگه...حالا به جاي گفتن اين حرفها برو ببين چيكارت داره...
سهيلا لحظاتي ايستاد و به من نگاه كرد...سپس بدون اينكه حرفي بزنه از آشپزخانه خارج شد و به اتاق اميد رفت و درب رو بست!
عصبي و كلافه از فريادي كه سر سهيلا زده بودم و سردردي كه داشتم با بي حوصلگي به سمت قفسه ي داروها رفتم و قرص مسكني برداشتم و خوردم...لحظاتي بعد به اتاق خواب رفتم و كت و كراواتم رو به گوشه ايي پرت كردم و روي تخت دراز كشيدم...
54
دقايقي به سقف بالاي سرم خيره شدم...از اينكه اون برخورد رو با سهيلا كرده بودم به شدت احساس ناراحتي ميكردم!
سكوتي كه سهيلا پس از فرياد من از خودش نشون داده بود من رو به ياد مهشيد و واكنشهاي اون هنگام بحثهامون انداخت!!!
سهيلا درست نقطه ي مخالف مهشيد بود!
هيچ وقت نشده بود در زندگي با مهشيد هنگام بحث و جدل چنين برخوردي رو از اون ديده باشم...فريادها و بد دهني هايي كه كرده بود...بعد از هر جيغ و فريادش شكستن ظروف رو به دنبال داشت...و دست آخر به بهانه هاي پوچ اميد رو مورد حمله و كتك قرار ميداد و در اين لحظات بود كه اگه در منزل بودم ميتونستم اميد رو از دسترس مهشيد دور نگه دارم و اگه هم خونه نبودم هنگام برگشت به منزل از آثار كبودي در صورت و يا دستهاي اميد پي ميبردم كه بار ديگه مهشيد تلافي تموم دلخوريهاي خودش رو سر بچه خالي كرده!
اما سهيلا...واقعا با مهشيد متفاوت جلوه كرده بود!
در همين افكار بودم كه خوابم برد...نفهميدم چه مدت زماني طول كشيد اما لحظه ايي بيدار شدم كه سهيلا به آرومي پتويي رو روي من مي انداخت!
متوجه بيداري من نشده بود و به آهستگي پتو رو مرتب ميكرد تا به اصطلاح كاملا" روي من رو پوشانده باشه!!!
دستش رو گرفتم و اون رو به طرف خودم كشيدم...بي هيچ ممانعتي به راحتي در آغوشم قرار گرفت...اما حرفي نميزد!
تمام صورتش رو غرق بوسه كردم و سپس به چشمهاش خيره شدم.
در عمق چشمهاش دلخوري رو احساس ميكردم...نگاهش و مظلوميت نهفته در چشماش ديوانه ام ميكرد!!!
بار ديگه بوسيدمش و سختتر در آغوش گرفتمش و گفتم:دلخوري؟
با صداي غمگين و آهسته گفت:مهم نيست...
. چرا مهمه...خيلي هم برام مهمه...به جون سهيلا اصلا" نمي خواستم سرت داد بكشم ولي آخه تو بعضي اوقات در رابطه با اميد چيزهايي ميگي كه اعصابم رو بهم ميريزه...
. سياوش...چرا نمياي يه ذره فقط يه ذره درباره اميد و مشكل روحي كه داره...
لبهاش رو بوسيدم و اجازه ي ادامه ي صحبت رو از اون گرفتم...سپس گفتم:تمومش كن سهيلا...بسه...اميد مشكل روحي نداره...چرا ميخواي با اين حرفت اوقات من رو تلخ كني؟
سهيلا به آرومي خودش رو از آغوشم بيرون كشيد و گفت:باشه...ديگه هيچي نميگم...حالا ولم كن برم آشپزخونه كار دارم...براي شام بايد غذا درست كنم...مامان صبح تلفن زد گفت شام مياد اينجا...
ميدونستم هنوز از دستم دلخوره بنابراين دوباره در آغوشم گرفتمش و گفتم:سعي ميكنم ديگه دلخورت نكنم...وقتي اومدم خونه يه ذره سردرد داشتم...حالا هم تا مطمئن نشم كه دلخوريت از بين رفته امكان نداره بگذارم از بغلم بيرون بري...
خواستم بار ديگه لبهاي خوش تركيبش رو ببوسم كه صداي زنگ درب بلند شد!
لبخند زيبا و شيطنت آميزي روي لبهاش نقش بست و سپس با فشار دستاش من رو به عقب فرستاد و گفت:اف.اف از ديروز خراب شده...بايد برم درب رو باز كنم...برات متاسفم...مامان اومد و وقت نكردي دلخوري من رو برطرف كني...
دستام رو كه به دور كمرش حلقه كرده بودم آزاد كردم و با خنده گفتم:شانس آوردي...وگرنه به اين سادگي ول كنت نبودم...اما خوب اشكالي نداره...وقت براي برطرف كردن دلخوريت هم پيدا ميكنم...
سهيلا از روي تخت بلند شد و به سمت درب اتاق رفت.
روي تخت نشستم وقتي ديد قصد دارم از روي تخت بلند بشم گفت:تو استراحت كن...نميخواد بياي بيرون..به مامان ميگم خوابي...مگه نگفتي سردرد داري؟...پس استراحت كني بهتره...
چون قرص مسكن خورده بودم هنوز نياز به خواب و استراحت داشتم اما با ترديد رو به سهيلا گفتم:مادرت ناراحت نميشه اگه نيام بيرون و بهش بگي كه خوابم؟
. نه...نگران نباش...بخواب استراحتت رو بكن...
با سر حرفش رو تاييد كردم و بار ديگه روي تخت دراز و پتو رو روي خودم كشيدم و سهيلا از اتاق بيرون رفت و درب رو هم بست.
صداي اميد كه با سهيلا صحبت ميكرد و سپس ورود مريم خانم به هال رو متوجه شدم ولي كم كم خوابم برد.
دو سه ساعتي خواب عميقم طول كشيد اما با شنيدن فرياد اميد از خواب بيدار شدم!!!
همونطور كه روي تخت دراز كشيده بودم صداي گريه و فرياد اميد كه با سهيلا حرف ميزد از هال به گوشم مي رسيد:تو همه اش به مامان بزرگم توجه ميكني...تو همه اش ميري توي اتاق اون...هر وقت باهات كار دارم ميگي صبر كن...ميگي صبر كن كار مامان بزرگ رو انجام بدم...تو همه اش اون رو دوست داري...اون رو دوست داري و بابا رو...تو اصلا" من رو دوست نداري...مامان بزرگ كه حرف نميزنه تكون هم نميخوره...پس چرا نميميره؟...اون بايد بميره...اون بميره ديگه هر وقت صدات كنم نميگي صبر كن...
صداي گريه ي اميد و فريادهاش هر لحظه شدت ميگرفت!!!
از روي تخت بلند شدم و به سمت درب اتاق رفتم...وقتي درب اتاق رو باز كردم صداي روشن شدن جاروبرقي رو شنيدم!!!
الان چه وقته جارو برقي كشيدن بود؟!!!
به ساعتم نگاه كردم...تقريبا"دقايقي از7غروب گذشته و هوا به علت شرايط فصل كاملا"تاريك بود...برگشتم نگاهي به پنجره ي اتاق انداختم و متوجه ي قطرات باران روي شيشه ها كه انعكاس نور چراغهاي حياط درخشندگي عجيبي به قطرات روي شيشه ها داده بود سبب شد متوجه بشم بارندگي هنوز ادامه داره...
وقتي وارد هال شدم ديدم سهيلا داره شيريني هايي كه كف هال پخش شده رو با جاروبرقي جمع ميكنه...حدس زدم بايد اميد ظرف شيريني رو از روي ميز به زمين انداخته باشه...مريم خانم هم در همين موقع از اتاق مامان خارج شد.
اميد كنار هال در حاليكه به چوبهاي زيربغلش تكيه كرده بود با گريه و فرياد رو به سهيلا صحبت ميكرد...
صداي جاروبرقي و گريه و فرياد اميد شلوغي عجيبي به فضا داده بود!
به طرف مريم خانم رفتم و با او سلام و احوالپرسي كردم و در همون حال حواسم بود كه پام رو روي شيريني هاي پخش شده ي كف زمين نگذارم!!!
سهيلا هيچ صحبتي نميكرد و فقط سرگرم كشيدن جاروبرقي بود!
مريم خانم بعد از سلام و احوالپرسي با من در حاليكه مشخص بود فرياد و گريه ي اميد او را كلافه كرده رو به سهيلا كرد و با صدايي كه براي سهيلا قابل شنيدن باشه گفت:سهيلا؟...زير آب برنج رو روشن كنم؟
سهيلا با حركت سر پاسخ مثبت به مريم خانم داد و او نيز وارد آشپزخانه شد.
به طرف اميد رفتم و او را همراه چوبهاي زير بغلش در آغوش گرفتم و بلندش كردم و در حاليكه هنوز جيغ مي كشيد و گريه ميكرد او را به اتاق خودش بردم و به آرومي روي زمين قرارش دادم و درب اتاقش رو بستم و گفتم:اميد...بسه ديگه پسرم...گريه نكن و آروم با بابا صحبت كن بگو ببينم از چي دلخوري؟
اميد با گريه و فرياد گفت:از مامان بزرگ بدم مياد...خيلي ازش بدم مياد...سهيلا جون فقط مواظب اونه...همه اش ميره توي اتاقش...هيچ وقت پيش من نيست...از مامان بزرگ بدم مياد...
جمله ي آخرش رو همراه با جيغ و فرياد گفت!!!
در تمام مدتي كه به ياد داشتم تا اين حد از جيغ و فرياد و حرفهايي كه اميد اون لحظه به زبان آورد عصبي نشده بودم!
بازوهاش رو در حاليكه هنوز چوبهاي زير بغلش رو نگه داشته بود گرفتم و به شدت تكانش دادم و با فرياد گفتم:خفه شو...اينقدر جيغ نكش...بسه ديگه...بسه...
چوبهاي زيربغلش افتاد و من هنوز بازوهاش رو رها نكرده بودم و همچنان با فرياد گفتم:اينقدر خودت رو لوس نكن...تو بايد بفهمي تا وقتي مامان بزرگ زنده اس و نمرده بايد تحمل كني...شنيدي؟
اميد صداش قطع شده بود و فقط با چشماني گشاد شده از وحشت به من خيره بود!
در همين لحظه درب اتاق اميد باز شد و سهيلا و پشت سرش مريم خانم به داخل اتاق وارد شدن...
اميد رو در همون حال رها كردم و نتونست تعادلش رو حفظ كنه و چون چوبهاش زير بغلش نبودن به زمين افتاد!
مريم خانم با هراس به سمت اميد اومد و با تعجب و نگراني نگاهي به من كرد و سپس سعي كرد اميد رو از روي زمين بلند كنه و در همون حال گفت:خدا مرگم بده...چرا با بچه اينطور ميكني؟
سهيلا به طرف اميد رفت و وقتي ديد مادرش در حال بلند كردن او از زمين است برگشت و به من نگاه كرد!
من هنوز عصبي بودم و نگاهم رو به اميد بود گفتم:شنيدي چي بهت گفتم اميد؟...حالا ديگه خفه شو...
سهيلا به طرف من اومد و با صدايي نگران و آهسته گفت:سياوش!!!...تو امروز چت شده؟!!!...به اميد چيكار داري؟!!!...اين چه رفتاريه با بچه كردي؟!!!
هنوز نگاه خشمگين من به روي اميد ثابت بود و ادامه دادم:اگه يك بار ديگه...فقط يك بار ديگه اين رفتار و حركات رو ببينم حسابي تنبيه ميشي...فهميدي اميد؟
اميد هنوز وحشت زده به من نگاه ميكرد!
سهيلا باز هم به من نزديكتر شد و رو به روي من ايستاد طوريكه سد نگاه من به اميد شد...به چهره ي نگران و تا حدودي متعجب سهيلا نگاه كردم.
سهيلا به آهستگي گفت:سياوش بسه ديگه...اون بچه اس...برو از اتاقش بيرون تا يه ذره آروم بشي...من خودم ميدونم چه رفتاري با اميد داشته باشم...اين كار هر روزشه...چرا تو اينطوري ميكني؟
با عصبانيت گفتم:غلط كرده...بيجا كرده كه هر روز اين رفتار رو داره...بهش گفتم بايد از اين به بعد تا وقتي مامان بزرگش زنده اس و نمرده همه چيز رو تحمل كنه وگرنه خودش ميدونه ايندفعه...
سهيلا به ميان حرفم اومد و در حاليكه با دو دست به آرومي به سينه ي من فشار مي آورد تا از اتاق اميد خارج بشم گفت:خيلي خوب...بسه ديگه...فهميد...فرياد نكش...برو بيرون...خودم آرومش ميكنم...
و سپس به سمت مادرش و اميد برگشت و گفت:مرسي مامان...خودم پيش اميد هستم...شما و سياوش بهتره به هال برين...
برگشتم و از اتاق خارج شدم...پشت سر من مريم خانم هم از اتاق خارج شد و سهيلا كه با اميد در اتاق مونده بود درب رو بست.
توي هال روي يكي از راحتيها نشستم و كلافه و عصبي به نقطه ايي خيره بودم.
مريم خانم فنجاني چاي برايم آورد و خودش هم روي يكي از راحتيها نشست و گفت:از شما بعيده...اميد فقط يه پسر بچه اس...الانم به خاطر مشكل پاش بهانه گيري ميكنه...گناه داره...اينطوري كه شما سرش فرياد كشيده بودي طفلك داشت از ترس سكته ميكرد...قلبش مثل گنجشك تند تند ميزد...بچه طفلكي لال شده بود...خدا رو خوش نمياد باهاش اينطوري كنيد...
پاسخي به حرفهاي مريم خانم ندادم و او هم دقايقي بعد جهت رسيدگي به وضع برنج براي شام به آشپزخانه رفت.
اون شب سهيلا شام اميد رو با زحمت بهش داد و اميد اصلا از اتاقش بيرون نيومد...سهيلا هم دائم با نگاه از من به خاطر رفتاري كه با اميد كرده بودم گله ميكرد!
ساعتي بعد از شام مريم خانم با تمام اصراري كه سهيلا كرد اما ترجيح داد به خونه اش برگرده و با آژانسي كه براش خبر كردم به منزل برگشت.
سهيلا به خاطر اميد خيلي ناراحت بود و شب با تمام مخالفتي كه من كردم اما اصرار داشت شب پيش اميد بخوابه...با اينكه حتي از تصميمش عصبي هم شدم اما گفت كه شرايط روحي اميد خوب نيست و بهتره شب تنها نخوابه و در نهايت به اتاق اميد رفت و شب در كنار اون خوابيد.
صبح وقتي راهي شركت بودم حال اميد رو از سهيلا پرسيدم كه در جوابم گفت اميد اصلا تا صبح خواب درستي نداشته و دائم با ترس از خواب مي پريده...!!!
خواستم به اتاقش برم كه سهيلا خواست چون اميد تا نزديكيهاي صبح خوب نخوابيده و تازه خوابش عميق شده وقتي به اتاقش ميرم بهتره بهش دست نزنم و حتي نبوسمش چون ممكنه دوباره بيدار بشه!!!...بنابراين فقط درب اتاقش رو باز كردم و نگاهي به صورت معصوم و رنگ پريده اش انداختم و سپس راهي شركت شدم.
در شركت تمام مدت درگير كارهاي روزانه شدم و به كل قضاياي شب گذشته رو از ياد بردم.
حدود ساعت2:30بعد از ظهر بود كه به همراه چند نفر در جلسه بودم...يكي از قوانين شركت و معمولترين اونها اين بود كه در حين جلسه به هيچ تلفني پاسخ نميدادم و خانم افشار كاملا" به اين امر واقف بود و وقتي در اون ساعت با حالتي مستاصل وارد اتاق شد و رو به من گفت كه تلفن دارم با تعجب نگاهش كردم و گفتم:يعني چي تلفن دارم؟!!!...شما كه ميبيني الان جلسه دارم...هر كي هست بگو يك ساعت ديگه تماس بگيره...
خانم افشار مردد سر جايش ايستاده بود و سپس گفت:ولي آقاي مهندس...فكر ميكنم بهتره جواب بدين...!!!
نگاهم براي لحظاتي روي خانم افشار ثابت ماند...دلشوره و نگراني خاصي به تموم وجودم چنگ انداخت...نميدونم به چه علت اما در اون دقايق به شدت نگران اميد شدم و گفتم:از منزل تلفن شده؟
خانم افشار گفت:مجبور شدم وصل كنم به تلفن اين اتاق...گوشي رو بردارين لطفا"...پشت خط منتظرتون هستن...
گوشي تلفن روي ميزم كنارم رو برداشتم و با شنيدن صداي مضطرب دخترعموي مادرم بيشتر متعجب شدم!!!
. الو؟...سياوش جان؟...نميدونم توي خونه ات چه خبر شده!!!...ولي خانم شكوهي همسايه ات كه قبلا" براي مواقع اضطراري شماره خونه ام رو بهش داده بودم تا هر وقت به تو دسترسي نداشت به من زنگ بزنه همين چند دقيقه پيش زنگ زد اينجا و گفت از توي حياط خونه ات صداي جيغ و فرياد و كمك خواستن شنيده...زنگ زده110بعدشم به من زنگ زده...فكر كنم براي سهيلا اتفاقي افتاده...من همين الان آژانس اومده جلوي درب خونه ام دارم ميرم خونه ات...تو هم خودت رو برسون...
با بهت و ترديد گفتم:شما مطمئني؟!!!
. آره عزيزم...زود باش...خدا به خير كنه...
بعد از خداحافظي گوشي رو قطع و روي به اعضاي جلسه عذرخواهي كردم و خواستم كه روز ديگه جلسه رو ادامه دهيم...سپس با شك و دو دلي و نگراني عجيبي كه تمام وجودم رو پر كرده بود راهي خونه شدم.
وقتي جلوي درب حياط رسيدم ماشين پليس110جلوي درب بود!!!...زمانيكه از ماشين پياده شدم ماشين اورژانش هم جلوي درب منزلم متوقف شد!!!
خدايا...چه اتفاقي افتاده؟!!!
وارد حياط شدم...
سهيلا با رنگي پريده در حاليكه لباس خونه به تن داشت و هيچ حجابي هم به سرش نبود با ديدن من به طرفم دويد...سه افسر پليس با چهره هايي نگران و ناراحت به من نگاه كردند...درب هال باز بود و حكايت از اين داشت كه دقايقي قبل اون رو شكسته و وارد هال شده اند!!!...اميد كجا بود؟!!!
سهيلا وقتي به من رسيد به وضوح لرزش تمام بدنش كه از هيجان و سرما بود رو احساس كردم!!!
سريع كتم رو در آوردم و به اون دادم تا دور شونه هاش بندازه...سپس گفتم:اينجا چه خبر شده؟!!!
با گفتن اين جمله ي من سهيلا به گريه افتاد و در همون حال گفت:سياوش..اميد...مادرت رو كشته...
براي لحظاتي فكر كردم اونچه رو كه شنيدم تماما" اشتباه بوده...
با ناباوري رو كردم به پليسها و دوباره به سهيلا نگاه كردم و گفتم:چي؟!!!
سهيلا با گريه در حاليكه نمي تونست درست صحبت كنه ادامه داد:سياوش...اميد...مادرت رو خفه كرد...
. چي ميگي؟!!...اين مزخرفات چيه سر هم ميكني؟!!!
در همين لحظه دخترعموي مامان از درب هال خارج شد و با ديدن من به گريه افتاد!!!
اعضاي اورژانس به سرعت وارد حياط شده و به داخل خانه مي رفتند...
بار ديگه رو كردم به سهيلا و گفتم:چرا مزخرف ميگي؟!!...درست حرف بزن ببينم چي شده؟
.مزخرف نميگم سياوش...مزخرف نيست...اميد خانم صيفي رو كشته...
55
گيج و متحيربه سهيلا چشم دوخته بودم!!!
خدايا سهيلا چي ميگفت؟!!!...اميد؟!!!...پسر من؟!!!...قتل...مادرم؟!!!
براي لحظاتي مغزم هيچ فرماني به من نميداد!!!
هر چي تلاش ميكردم فكر كنم راه به جايي نداشتم!!!
دهنم خشك خشك شده بود و نفسم به سختي ياري ام ميكرد!!!
نمي تونستم اونچه رو كه شنيده ام باور كنم!!!
خدايا دارم كابوس ميبينم...كمكم كن...چرا بيدار نميشم؟!!!
در همين لحظه مسعود رو ديدم كه با عجله وارد حياط شد!
به محض اينكه نگاهم با مسعود تلاقي كرد به طرفم اومد...
ياراي گفتن هيچ حرفي رو نداشتم...هنوز منتظر بودم از خواب بيدار بشم و ببينم اونچه رو كه شنيده ام در خواب بوده...من دچار كابوسم و بس!!!
وقتي مسعود به كنار من و سهيلا رسيد متوجه بودم كه با چند سوال كوتاه كه از سهيلا كرد ماجرا رو فهميد!
بلافاصله بازوي من رو گرفت و به آرومي گفت:سياوش؟!!...حالت خوبه؟!!
بدون اينكه پاسخ مسعود رو بدهم رو كردم به سهيلا كه صورتش از اشك خيس شده بود و گفتم:اميد كجاس؟
در همين لحظه متوجه نگاه مسعود و سهيلا شدم كه به سمت درب هال نگاه كردند...
به سوي درب هال برگشتم و ديدم سرباز وظيفه ايي از درب هال خارج شده در حاليكه اميد رو درآغوش گرفته!!!...
اميد بدون چوبهاي زير بغل هنوز ياراي راه رفتن رو به خوبي نداشت...به قدري رنگ صورتش پريده بود كه گويي هيچ خوني زير پوستش جريان نداره...لبهاش مي لرزيد و چشمهاش از شدت هيجان همراه با ترس گشاد شده بود...با ديدي مبهم و آكنده از وحشت به محيط اطرافش نگاه ميكرد!
خدايا...اين پسر8ساله ي منه...اميد من...
صداي سرباز وظيفه رو شنيدم كه رو به يكي از افسرها گفت:جناب سروان...پيداش كردم...
نه...خدايا...چرا ميگه پيداش كردم؟!!...مگه اميد من مجرمه؟!!!...نه...اون فقط8سالشه...مگه قاتل گرفته كه اينطوري فاتحانه داره حرف ميزنه؟!!!
اميد لحظاتي گيج و متحير چشم به اطراف گردوند و به محض اينكه من رو ديد دستانش رو به طرف من دراز كرد و فريادكشيد:بابا...بابا...
و بعد به گريه افتاد!
با قدمهايي تند و شتابزده به سمت اون سرباز رفتم و اميد رو از او گرفتم و در آغوشم جاي دادم...
صورتش مثل يخ سرد سرد شده بود و چونه ي ظريفش مي لرزيد!!!...پلك نميزد و چشمانش پر از وحشت بود...اشكهاي پشت سرهمي كه از چشمهاي خوشرنگش به روي صورت سفيدش مي چكيد همراه با پلك نزدن غيرعادي او نشان از وحشتش داشت!!!
در حاليكه صورتش رو غرق بوسه ميكردم گفتم:گريه نكن بابا...گريه نكن عزيزم...نترس...نترس...
مسعود هم به كنار من اومد...متوجه بودم كه صورت مسعود از ديدن اميد در اون شرايط خيس از اشك شده...دائم روي سر اميد دست مي كشيد و اون رو مي بوسيد و ميگفت:نترس عموجون...چيزي نشده...اتفاقي نيفتاده...
اما چهره ي اميد به گونه ايي بود كه گويي از وحشت در حال انفجار است...هيچ حرفي نميزد...فقط با چشماني گشاد شده از ترس و وحشت بدون هيچ حركتي از پلكهايش بي محابا و پشت سر هم اشك مي ريخت...
كاملا ميشد فهميد كه شرايط روحي و عصبي اميد به شدت بهم ريخته است!!!
در همين لحظه صداي توحيد رو از پشت سرم شنيدم كه در حال سلام و عليك با افسرها بود.
ميشد حدس زد كه بعد از خروج من از شركت خانم افشار با توجه به اينكه قبل از من اطلاعات بيشتري پاي تلفن از دخترعموي مادرمرحومم گرفته بوده خيلي سريع با مسعود و توحيد تماس گرفته و اونها رو در جريان گذاشته بوده!
در حاليكه اميد رو در آغوش داشتم به سمت توحيد رفتم و با حالتي مستاصل گفتم:توحيد...به دادم برس...چيكار بايد بكنم؟
توحيد رو كرد به من و با خونسردي گفت:تو فقط آروم باش...همه چي رو بسپار به من...
و بعد رو كرد به مسعود و گفت:اميد رو از آقاي مهندس بگير من بايد با مهندس صحبت كنم...
مسعود به طرف من اومد تا اميد رو بگيره كه اميد شروع كرد به جيغ كشيدن و با تمام قدرت دستش رو به دور گردن من حلقه كرد!
يكي از افسرها رو كرد به مسعود و گفت:بچه رو راحت بگذاريد...اون الان ترسيده و هيچ جايي براش امن تر از آغوش پدرش نيست.
در همين لحظه دكتر اورژانس از درب هال خارج شد و رو به همون افسر كرد و گفت:متاسفانه كاري از دست ما برنمياد غير از صدور تاييد مرگ مقتوله در اثر خفگي...
دو افسر ديگه كه كنار ما بودن به سمت درب هال رفته و داخل شدند!
مسعود گفت:بريم داخل...توي حياط چرا ايستاديم؟
اميد همچنان فرياد مي كشيد و هر چي سعي داشتم ساكتش كنم بي نتيجه بود!
سهيلا به طرف من اومد...چشمهاش از شدت گريه كاملا" سرخ شده بود اما با اون وضع هم شروع كرد به حرف زدن با اميد...
اميد در ابتدا به خاطر جيغهايي كه مي كشيد متوجه ي سهيلا و حرفهاي اون نميشد اما بعد از لحظاتي كه حضور سهيلا رو فهميد دستانش رو از دور گردن من آزاد كرد و آروم شد سپس با وحشت و هراس از محيط به تندي خودش رو در آغوش سهيلا انداخت!
افسري كه در كنار من بود و سرهنگ يونسي نام داشت با توجه به حرفي كه مسعود زده بود خواست كه همگي به داخل خونه بريم.
وقتي وارد خونه شديم گذر زمان برام زجر آور شده بود!
با خبر كردن افسرهاي مرتبط با اين واقعه سريعا" صورت برداري از صحنه و ترتيب تنظيم گزارش مكتوب داده شد...كارهاي قانوني جهت انجام مراتب اوليه شكل مي گرفت!
اميد در آغوش سهيلا كه روي يكي از راحتيها نشسته بود خودش رو جمع تر از معمول كرده بود به طوريكه ديگه نميشد براي يك فرد تازه وارد به خونه قابل تشخيص باشه كه اون يك پسربچه ي8ساله اس...خيلي كوچكتر به نظر مي رسيد...يا شايد من اين طور فكر ميكردم!
زمانيكه شنيدم بايد اميد رو تا رسيدن موعد مقرر و طي مراحل قانوني براي مدتي به يك مركز بازپروري يا نگهداري كودكان بزهكار منتقل كنند كنترل خودم رو از دست دادم و به سمت توحيد حمله ور شدم و يقه ي لباس اون رو گرفتم و با فرياد گفتم:لعنتي مگه تو وكيل من نيستي؟...پس چرا هيچ غلطي نميتوني بكني؟...اميد پسر منه...منم تنها اولياي دم مادرم محسوب ميشم...مگه نه؟...تو به قانون واردي پس اگه نتوني با ترفندهايي كه بلدي همين الان جلوي بردن اميد رو بگيري زير مشت و لگدم خوردت ميكنم...اميد فقط8سالشه...ميفهمي؟
مسعود سريع به سمت من و توحيد اومد و دستان من رو به زور از يقه ي پيراهن توحيد جدا كرد و گفت:سياوش بس كن...توحيد به كارش وارده...ديوونه بازي در نيار...
و بعد من رو كه هر لحظه از فشار عصبانيت به جنون نزديكتر ميشدم محكم به ديوار كوبيد و نگهم داشت.
توحيد لباسش رو مرتب كرد و با آرامشي كه خاص رفتار هميشگي اش بود دوباره به طرف من اومد و گفت:مهندس ميدونم توي چه شرايطي هستي...ولي الان ازت ميخوام كه فقط24ساعت به من مهلت بدهي...مطمئن باش اميد با يك شب رفتن به اون مركز هيچ اتفاقي براش نمي افته...مراحل قانوني در بعضي جاها راه فرار نداره...حتي براي مني كه وكيلم...بايد اميد رو ببرن...تازه ممكنه در اون مركز دكترها بيماري روحي رو در اميد تشخيص بدهند كه اگه اينطور بشه اون وقت دست من باز ميشه...بايد اينو متوجه بشي...بايد تحمل كني...در غير اين صورت مشكلاتمون مضاعف ميشه...سعي كن اينو بفهمي...
فرياد زدم:خفه شو...دهنت رو ببند...اميد از اين خونه هيچ كجا نميره...
توحيد لحظاتي سكوت كرد و سپس نگاهي به افسر ويژه ي قتل كه نيم ساعتي ميشد به اونجا اومده بود انداخت و گفت:جناب سرگرد طلوعي شما مراحلي رو كه بايد طي بشه انجام بدهيد...
مسعود من رو محكم به ديوار چسبونده و نگهم داشته بود و اجازه نميداد حركتي بكنم!!!...و من در تلاش بودم تا هر طور هست توحيد رو به چنگ بيارم و جلوي بردن اميد رو بگيرم...
تمام تلاش من در اون لحظات براي نگه داشتن اميد نتيجه نداد!!!
حتي زمانيكه به توحيد گفتم هر ضمانت و هر سند به ميزان هر قيمتي كه بخواهند و لازم باشه در اختيارش ميگذارم تا اميد رو بتونه در خونه نگهداره اما افسر ويژه ي قتل توضيح داد كه هيچكاري در اين لحظه نميتونم بكنم و بهترين كار همينه كه به حرف وكيلم يعني توحيد گوش بدهم!
نميتونستم باور كنم كه پسر8ساله ام رو به چه دليلي و به كجا دارن انتقال ميدهند!!!
افسرويژه ي قتل خواست كه به همراه اونها اميد رو تا جلوي مركز ببريم چرا كه اميد از سهيلا جدا نميشد!
جيغها و فريادهاي اميد زمانيكه جلوي اون مركز به همراه افسرهايي كه با تاسف به صحنه نگاه ميكردن و سعي در جدا كردن اون از آغوش سهيلا رو داشتند به اوج خود رسيده بود!!!
ساعتي قبل ديدن پيكر بيجان مادرم رو كه در منزل درون كاور گذاشته و از خونه خارج كرده بودن و حالا ديدن اين صحنه كه چطور اميدي كه حتي هنوز نميتونه به علت تصادف اخير روي پاش بايسته و التماس ميكرد تا اون رو از من و سهيلا جدا نكنند تمام وجودم رو به درد آورده بود...
توحيد دائم در كنارم ايستاده بود و تند تند توضيح ميداد تا اطمينان من رو جهت نجات اميد تامين كنه...
اما من احساس ميكردم از نظر روحي هر لحظه به سقوطي هولناك نزديكتر ميشم!
مسعود به همراه دو افسر و يك سرباز در حاليكه اميد رو از سهيلا گرفته و در آغوش داشت وارد اون مركز شد و سپس توحيد هم به داخل رفت و از من خواست همونجا منتظر بمونم...
به ديوار تكيه دادم و احساس ميكردم زانوانم ديگه ياراي نگه داشتن بدنم رو ندارن!!!
من چطور پدري بودم؟...چطور پدري بودم كه نمي تونستم جلوي اين اتفاق رو بگيرم؟...چرا نمي تونستم كاري براي اميد بكنم تا اون رو به داخل اون مركز لعنتي نبرن؟...من...سياوش صيفي...مهندس تراز اول اين مملكت...با اينهمه ثروت...چطور قدرت هيچ كاري رو در اون لحظات نداشتم؟!!!
زمانيكه مسعود و توحيد از ساختمان خارج شدن من روي زانوهام در حاليكه به ديوار تكيه داشتم نشسته بودم!
سهيلا كنارم ايستاده بود و اشك مي ريخت!
وقتي مسعود و توحيد به كنارم رسيدن سهيلا رو كرد به مسعود و گفت:ساكت نشد نه؟...چطوري تونستن از بغلت بگيرنش؟
صداي ناراحت مسعود به گوشم رسيد كه به آرومي به سهيلا گفت:طفلك دچار تشنج شد و دكترها گرفتنش...
به دهان مسعود خيره بودم كه شنيدم توحيد گفت:اتفاقا" اينطوري خيلي بهتر شد...اينطوري روند تاييد پزشك اين مركز به داشتن مشكل رواني اميد تسريع ميشه و خيلي كمك ميكنه...كارمونم جلو مي افته...
از شدت عصبانيت سريع بلند شدم و بار ديگه يقه ي توحيد رو گرفتم و فرياد كشيدم:مرد حسابي بچه ي من توي اين خراب شده دچار تشنج شده بعد تو ميگي بهتر...خوشحالي؟
مسعود سريع من رو از توحيد دور كرد و در همون حال گفت:سياوش بس كن...توحيد درست ميگه...هيچ ميدوني تاييد بر اينكه اميد مشكل رواني داره چقدر ميتونه در نجاتش از اين فاجعه كمكش كنه؟...بس كنه ديگه...هي مثل سگ ميپري يقه ي توحيد رو ميگيري...ميدونم تحملش برات سخته غير ممكنه ولي دقيقا" حرف توحيد رو يكي از دكترهايي كه اميد رو از من ميگرفت هم زد...سعي كن به خودت مسلط باشي...ميدونم سخته ولي بگذار توحيد كاري كه ميدونه درسته انجام بده...
اون شب به معني واقعي طعم بدبختي و استيصال رو حس كردم...
نميدونستم به حال پسر8ساله ام گريه كنم يا براي مادر از دست رفته ام؟
بر خلاف قولي كه توحيد به من داده بود بيرون آوردن اميد از اون مركز لعنتي بيش از24ساعت طول كشيد...
در تمام مدتي كه اميد اونجا بود مسعود دائم سعي داشت رابط بين من و توحيد باشه و از رو به رو شدن توحيد با من جلوگيري ميكرد چرا كه ميدونست اگه دستم به توحيد برسه زير مشت و لگدم زنده نميگذارمش!!!
اعصابم به شدت خراب شده بود...تحمل خونه رو نداشتم...نميتونستم توي خونه دوام بيارم...از سهيلا خواستم مدتي به خونه ي مادرش بره و خودم تمام مدت در شركت بودم حتي براي خوابيدن هم به منزل نميرفتم!
جسد مامان رو به سردخانه سپرده بودم تا در فرصت مناسب مراسمي در خور شخصيت و حالش ترتيب بدهم...فشارهاي روحي و عصبي كه از همه طرف به خودم حس ميكردم توانم رو هر لحظه به نقطه ي پايان نزديكتر ميكرد!
در نهايت با تاييد پزشك قانوني دال بر اينكه اميد مشكل رواني داره و در زمان ارتكاب قتل در شرايط عادي نبوده سبب شد دادگاه رايي صادر كنه كه من خواهانش بودم!
در طي زمانيكه به موعد دادگاه برسيم سهيلا برام توضيح داد كه اون روز وقتي با اميد در اتاق مامان بودند زنگ درب به صدا درمياد...اف.اف خراب بوده و زمانيكه سهيلا از درب هال خارج و به حياط ميره تا درب رو باز كنه اميد درب هال رو ميبنده!!!...سهيلا بعد از اينكه درب حياط رو براي مامور برق باز ميكنه واو عدد كنتور برق رو يادداشت و از حياط خارج ميشه سهيلا قصد برگشتن به داخل خونه رو ميكنه كه متوجه ي بسته بودن درب هال ميشه!!!...به سمت پنجره ي اتاق خواب مامان كه رو به حياط بوده ميره تا از اونجا به اميد بگه بياد درب هال رو باز كنه...و درست در همون لحظه ميبينه اميد بالشتي روي صورت مامان گذاشته و...
ديگه كم كم احساس ميكردم با تمام ثروتي كه دارم غم و درد و غصه و گرفتاري بخش لاينفك زندگي من شده!
احساس پوچي و درماندگي اعصابم رو به شدت تحريك كرده بود و حكم يك آدم بي عرضه ايي رو براي خودم داشتم كه قدرت هيچ مبارزه و ايستادگي در مقابل حوادث نداره...چقدر درك حقايق تلخ زندگيم برام غير ممكن شده بود!
بالاخره توحيد فرصت مناسب رو براي توجيه من پيدا كرد!!!
اون برام توضيح داد كه در ايران مجازات كودكي در سن اميد معلق خواهد موند تا به سن قانوني برسه...اما مجازات قصاص اين جرم و اجراي اون منوط به خواست ولي دم است.
من كه تنها ولي دم مادرم محسوب ميشدم راضي به قصاص نبودم و در نتيجه اميد قصاص نميشد...
اما جنبه ي عمومي جرم مورد رسيدگي دادگاه قرار ميگرفت و در اين شرايط اميد محكوم به حبس تا ده سال ميشد...
ولي اين حكم به علت شرايط و اوضاع و احوال متهم يعني اميد در موضوع مطروحه در دادگاه سبب عفو او شد چرا كه اميد توسط پزشك قانوني بيماريش نوعي جنون ادواري تشخيص داده شده بود و يك قاتل صغير غير مميز شناخته ميشد...
به همين جهت دادگاه حكم عفو او را در نهايت صادر كرد!
زمانيكه بعد از گذروندن دوران پرتنش دادگاه و اخذ راي نهايي دال بر عفو اميد و رضايت من كه تنها اولياي دم محسوب ميشدم به منزل برگشتيم تمام وجودم از درد و غصه فرياد ميكشيد...
حالا در شرايطي بودم كه بعد از دست دادن مادرم و تاييد پزشك قانوني بايد اين حقيقت رو قبول ميكردم كه اميد يك بيمار رواني است و بايد تحت معالجه ي يك پزشك قرار بگيره...
56
به دليل طول كشيدن كارهاي مربوط به اميد ناچار شدم در همون زمانيكه به دنبال مسائل پيش اومده و دادگاه اميد بودم مراسم خاكسپاري مامان رو هم به انجام برسونم!
در شرايط بسيار بد روحي اين كار رو انجام دادم و در تمام طول مراسم از اونجايي كه همه پي به موضوع برده بودند رو به رو شدن با دوست و فاميل برام دشوار بود و از طرفي مجبور به تحمل همه چيز بودم!
مراسم به كمك مسعود و خانم افشار و سهيلا و حتي مريم خانم و كمكهايي كه بي دريغ انجام ميدادند در حدي كه شخصيت مامان لازم داشت به انجام رسيد...اما من واقعا از نظر عصبي و روحي تضعيف شده بودم.
سهيلا تمام سعي و تلاشش رو ميكرد تا محيط رو براي من آروم نگه داره اما اين درون من بود كه به غوغايي سرسام آور تبديل شده بود...
بيشتر ساعاتي كه مي گذروندم بي اراده با سكوتي كه اختيار ميكردم در فكر فرو مي رفتم و به زندگي پر از فراز و نشيب خودم مي انديشيدم!
تا وقتي اميد رو تونستم از اون شرايط به كمك توحيد خارج كنم يكي دو بار بيشتر به خونه نرفتم اونهم براي كار ضروري بود وگرنه اصلا" پا به خونه نميگذاشتم!...سهيلا رو هم فرستاده بودم به همون آپارتماني كه قبلا" به سهيلا داده بودم و حالا مادرش بعد از ازدواج ما در اون ساكن شده بود...گاهي خودم هم به اونجا مي رفتم و فقط ساعتي در كنار اونها بودم...در غير اين صورت دائم در دفتر كارم و شركت لحظاتم سپري ميشد!
سهيلا به شدت نگران وضع روحي من شده بود...ميدونستم تمام تلاشش رو ميخواد بكنه تا من آرامش برباد رفته ام رو دوباره به دست بيارم...اما خودم از همه چيز فرار ميكردم!
روزي كه اميد رو به خونه برگردوندم و به همراه سهيلا وارد خونه شدم گويا تمام ابهت و زيبايي اون ساختمان و حياط مجلل مثل آوارروي سرم خراب ميشد!
اتاق خالي مامان...شرايط اميد كه حالا به علت تشخيص دكتر روانپزشك داروهايي قوي از خانواده ي فنوباربيتال ميخورد و دائم ساكت وافسرده يا در خواب بود يا توي اتاقش مي رفت كلافه ام كرده بود!
سهيلا بيشتر سعي داشت به اميد رسيدگي كنه و يا به كارهاي خونه كه چون مدت زيادي بود در خونه نبوديم نياز به رسيدگي و نظافت داشت!
اون روز وقتي اميد و سهيلا رو به خونه رسوندم نتونستم بيشتر از يك ساعت در خونه بمونم و سپس بدون هيچ حرفي از خونه بيرون رفتم و بي هدف در خيابانها رانندگي ميكردم!
دقايقي بعد موبايلم زنگ خورد...
ماشين رو به گوشه ي خيابان هدايت كردم و بعد از پاسخگويي به تلفن فهميدم مسعود پشت خطه...
مشخص بود سهيلا نگران شده و با تماس تلفني از مسعود خواسته بود من رو به خونه برگردونه!
حوصله ي حرف زدن با مسعود رو هم نداشتم و فقط بهش گفتم كه بايد ساعتي تنها باشم و بعد به خونه برميگردم.
مسعود ميخواست براي شام همراه غزاله به خونه ي ما بياد كه ازش خواستم اين كار رو نكنه چون تازه اميد رو به خونه آورده بودم و از طرفي خودم هم واقعا"حوصله نداشتم و ميخواستم در شب آرامش خونه حفظ بشه...
مطمئن بودم هدف مسعود از اين پيشنهاد كمك به وضع روحي من و حتي اميد بود اما نمي خواستم در شب اول با توجه به كسالت شديد روحي كه در خودم احساس ميكردم حضور شخص ديگه حتي مسعود رو در خونه تحمل كنم!
شب وقتي به خونه برگشتم همونطور كه تصور ميكردم اميد خواب بود و سهيلا تنها توي هال نشسته و با صدايي بسيار پايين تلويزيون تماشا ميكرد.
وارد هال كه شدم از روي راحتي بلند شد و به طرفم اومد.
كتم رو كه از تنم در آوردم گرفت و گفت:شام ميخوري؟
. نه...اشتها ندارم...فقط ميخوام بخوابم.
. سياوش رنگ صورتت پريده...اينجوري از پا در مياي...بيا توي آشپزخونه حتي به زور هم شده چند تا قاشق غذا بخور...
. نه...خسته ام...تو برو شامت رو بخور.
لحظاتي ايستاد و به من نگاه كرد و من بي تفاوت به انتظارش به سمت اتاق اميد رفتم!
صداي سهيلا رو از پشت سر شنيدم كه گفت:سياوش...ميشه باهات حرف بزنم؟
. نه...ميخوام برم اميد رو ببينم.
و بعد وارد اتاق اميد شدم و درب رو بستم.
چقدر اميد لاغر شده بود...رنگ صورتش اصلا" شادابي گذشته رو نداشت...صندلي كنار تختش رو جلو كشيدم و نشستم و بهش چشم دوختم.
قفسه ي سينه اش كه به علت تنفس حركتي بسيار آروم داشت نشون ميداد در اثر خوردن داروها چقدر سست و بي حاله...دستهاي كوچكش نحيف و لاغر شده بود...موهاي سرش بلند و نامرتب بودن...اما مشخص بود قبل از خواب به حمام رفته بوده!
ميدونستم سهيلا بهش رسيده و چقدر حضور سهيلا رو در اين شرايط ضروري تر از هميشه احساس ميكردم...ديگه كمتر به خودم و خواسته هام اهميت ميدادم و وجود سهيلا رو فقط براي به آرامش رسيدن خودم نمي خواستم.
مطمئن بودم اميد بيش از من به سهيلا احتياج داره...اميد...پسرم...تنها موجودي كه حس ميكردم ذره ذره ي وجودش از خودمه و به من تعلق داره...حالا با يك بيماري رواني در سن8سالگي بايد دست و پنجه نرم ميكرد...
به آهستگي دست كوچكش رو در دستم گرفتم...نوازشش ميكردم و گاهي تك تك انگشتهاي كوچكش رو مي بوسيدم...
دلم ميخواست بيدار بود و مثل گذشته خواسته هاي كودكانه اش رو از من طلب ميكرد...دلم ميخواست مثل تمام همسن و سالهاش فردا راهي مدرسه ميشد و پشت ميز و نيمكت مي نشست و مثل سابق به علت هوش فوق العاده اش مورد تحسين همگان قرار ميگرفت...اما حالا!!!
به علت گذروندن اون دوران تلخ جلسات فيزيوتراپيش به تعويق افتاده بود و هنوز از چوبهاي زير بغلش استفاده ميكرد و به نوعي يك وابستگي غيرمعمول هم به اونها پيدا كرده بود!
وقتي به خونه آورده بودمش نگاه مات و پر از غصه اش قلبم رو به آتش ميكشيد...زمانيكه وارد خونه شديم مثل اين بود كه هيچ چيز رو به ياد نداشت!!!...شايد هم داشت و نميخواست آشكار كنه!!!...به محض ورود به خونه وارد اتاقش شد و در يك ساعتي كه من توي خونه بودم از اونجا خارج نشد!
نميدونم چه مدت گذشته بود اما صورتم از اشك بي صدايي كه ريخته بودم كاملا"خيس بود!
دست كوچك اميد در دستم بود و اون رو به پيشونيم گذاشته بودم و سرم پايين بود...قطرات اشك رو ميديدم كه از نوك بيني ام به روي زمين ميچكيد!
احساس كردم سهيلا كنارم ايستاده و نوازش دستهاش كه به آرومي در لابه لاي موهايم حركت ميكرد رو حس كردم...
به آرومي دست اميد رو در زير پتويش قرار دادم و صورتم رو پاك كردم و از روي صندلي بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم...
بي توجه به حضور سهيلا اتاق رو ترك كرده بودم...شايد ميخواستم از سهيلا هم فرار كنم...نميدونم چرا...اما حس ميكردم تمام وجودم زير بار غم داره له ميشه!
به اتاق خواب رفتم و كراواتم رو باز كردم و روي تخت دراز كشيدم.
دقايقي بعد سهيلا به اتاق اومد...لباس خوابش رو پوشيد و كنارم روي تخت نشست.
يك دستم روي پيشونيم بود و به سقف خيره بودم.
صداي سهيلا رو شنيدم كه به آهستگي شروع كرد به صحبت:سياوش...ميخواستم يه خواهشي بكنم...
نگاهم رو از سقف گرفتم و به او خيره شدم...
ادامه داد:اين خونه...ديگه جاي مناسبي براي زندگي نيست...اميد الان توي شرايطي هست كه بايد از اين محيط دور باشه...خاطرات قبلش از مامانش و حالا هم با اتفاقي كه افتاده و ديدن اتاق خالي مادربزرگش...اصلا" به صلاح وضع روحي اون نيست...خود تو هم توي اين خونه مشخصه كه ديگه راحت نيستي...باور كن فقط به خاطر اميد و تو دارم اين حرف رو ميزنم...سياوش؟...صلاح نميدوني خونه رو عوض كنيم؟
پاسخي به حرفش ندادم...شايد توان حرف زدن نداشتم...دوباره نگاهم رو به سقف اتاق دوختم...
يادآوري خاطرات گذشته از زمان زندگي با مهشيد تا امروز...همه و همه در اين خونه اتفاق افتاده بود...
سهيلا پيشنهاد بدي نداده بود...درست ميگفت...اما در اون لحظه براي چند دقيقه مرور اون خاطرات سبب شد ناخواسته بار ديگه صورتم مهمان اشكهام بشه...اشكهايي كه از گوشه ي چشمام سرازير شده بود و در لابه لاي موهاي بالاي گوشم خودشون رو پنهان ميكردند!
سهيلا كه به من چشم دوخته بود با دستهاي نرم و لطيفش اشكهام رو در دو سوي شقيقه هام پاك كرد و گفت:سياوش...اينقدر با فكر كردن به گذشته خودت رو عذاب نده...
در اون لحظه احساس تنهايي و غم تمام وجودم رو گرفته بود...سهيلا رو در آغوش گرفتم و در حاليكه سرم رو به سينه اش ميفشردم به گريه افتادم...گريه ايي عجيب و ناخواسته...
بوسه ها و نوازشهاي سهيلا گويا به گشوده شدن بغضهاي فرو خورده ام در طول چندين سال گذشته تا اون شب كمك ميكرد...لحظاتي كه چشمهاي خيس از اشك سهيلا رو ميديدم ضعف خودم رو بيشتر احساس ميكردم...سهيلا تمام زندگي و عشق خودش رو به من هديه كرده بود و من غير از مشكل و دردسر چيزي در زندگيم نتونسته بودم تا اون لحظه بهش نشون بدهم...حالا هم با اين وضع سبب شده بودم تا چشمان زيبا و پر محبتش رو هم از غم و گرفتاري خودم به گريه وادار كنم!
اما گريه كردن در آغوش سهيلا گويا تنها مسكن دردها و غصه هام و بهترين عقده گشاي بغضهاي نهفته ام شده بود!
نزديك به يك ساعت مثل كودكي كه در آغوش مادرش پناه گرفته گريه كردم!
در تمام اين مدت با نوازش و بوسه و حرفهاي تسكين دهنده و حتي همراهي من در اشكهايم سعي در آروم كردن من داشت.
زمانيكه كمي آروم شدم از من فاصله گرفت و به بيرون اتاق رفت...وقتي برگشت يك عدد قرص آرام بخش به همراه ليواني آب آورده بود و به من داد.
قرص رو خوردم و دوباره دراز كشيدم...كمي احساس سبكي ميكردم...مثل اين بود كه نياز به گريستن بيش از هر چيزي در از پا درآوردن من نقش داشته و حالا اندكي به آرامش رسيده بودم!
زمانيكه بار ديگه سهيلا رو در آغوش گرفتم احساس ميكردم چقدر به وجودش نياز دارم...سهيلا آرامشي به من ميداد كه مثال نيافتني بود و من با تمام مشكلات و غصه هام بيش از گذشته نياز به اون رو در خودم احساس ميكردم.
صبح وقتي بيدار شدم سهيلا رو كنار خودم نديدم!!!
به ساعتم نگاه كردم...نزديك7صبح بود!!!
از روي تخت بلند شدم و لباسم رو پوشيدم و از اتاق بيرون رفتم.
فكر ميكردم بايد سهيلا در آشپزخانه باشه اما با كمال تعجب ديدم روي يكي از راحتي هاي هال در حاليكه اميد در آغوشش است هر دو به خواب رفته اند!!!
وقتي درب اتاق خواب رو بستم از صداي بسته شدن درب سهيلا به آرومي چشمهاش رو باز كرد...خستگي از جاي نامناسبي كه خوابيده بود كاملا" در چهره اش هويدا بود!
با اينهمه از ديدن من لبخندي به لب آورد!
به طرفش رفتم و خم شدم و بوسيدمش و به آهستگي گفتم:چرا اينجوري اينجا خوابيدين؟!!!
با صدايي آهسته طوريكه اميد بيدار نشه گفت:ديشب نصفه هاي شب احساس كردم اميد از اتاقش اومده بيرون...آروم از كنار تو بلند شدم اومدم بيرون ديدم داره تنهايي توي هال راه ميره...وقتي من رو ديد گريه اش گرفت...خواستم ببرمش توي اتاقش قبول نكرد خواستم بيارمش پيش خودمون توي اتاق بخوابونمش بازم قبول نكرد و گفت اصلا" نميخواد بخوابه و فقط ميخواد توي بغلم بگيرمش...به نظرم ترسيده بود...گرفتمش توي بغلم و اينجا نشستم براش قصه گفتم...بعد دوتايي خوابمون رفت...تو چرا زود بيدار شدي؟...امروز كه همه جا تعطيله...فكر كردي بايد بري شركت؟
تازه يادم اومد سهيلا درست ميگه و اون روز با اينكه وسط هفته بود اما يكي از تعطيلات عمومي و رسمي هم بود.
ساعتي بعد همراه اميد و سهيلا صبحانه خوردم...در تمام مدت صبحانه سهيلا سعي داشت به اميد برسه اما اميد لجبازي ميكرد و صبر و تحمل سهيلا برام تعجب آور بود چرا كه اون خيلي بيشترازاونچه كه ميشد ازش توقع داشت تحمل نشون ميداد!
زمانيكه از آشپزخانه خارج شدم دقايقي بعد حس كردم حضور من در آشپزخانه و بودنم سر ميز بيشترين دليل لجبازي اميد بوده!!!...چرا كه با خروج من از اونجا اميد كاملا"تغيير رويه داد و خيلي نرم و ملايم تمام حرفها و خواسته هاي سهيلا رو گوش ميكرد و انجام ميداد!!!
در ابتدا فكر كردم شايد من اشتباه ميكنم اما اين حالت اميد در روزهاي و هفته هاي بعد تاييدي بود بر برداشت من از حضورم در كنار او و سهيلا كه براي اميد قابل تحمل نبود و بازتاب اين حس در رفتارش كاملا" مشخص بود!!!...اميد حضور من رو در كنار سهيلا نمي تونست بپذيره!!!
وقتي با دكترش در اين مورد صحبت كردم گفت چنين چيزي از اميد بعيد نيست و كاملا" امكان پذيره اما جاي نگراني نيست و با پيگيري و معالجات روان درماني از شدت اين حساسيتها كاسته خواهد شد!
در طي يك ماه پيش رو طبق خواست سهيلا و حتي تشخيص خودم و دكتر معالج اميد خونه رو عوض كردم!...يك واحد آپارتمان شيك و مجلل در يكي از برجهاي تهران خريداري كردم و به اونجا نقل مكان كرديم و خونه ي پر از حكايت و دردم رو به حال خود رها و با قفل كردن درب اون منزل به اميد اينكه از تمام مصائب دور خواهم شد پا به منزل جديد گذاشتيم.
اين تغيير مكان در روحيه ي خودم و سهيلا و تا حدي اميد كاملا" اثر مثبت گذاشته بود و از اين بابت راضي بودم.
رسيدگي سهيلا به خواست و تمايلات اميد شدت گرفته بود به طوريكه با حضور من نيز اميد دائم سهيلا رو سرگرم كارهاي خودش ميكرد...
معمولا ساعاتي كه در شركت بودم سعي ميكردم چندين بار در زمانهاي مختلف با منزل تماس بگيرم و از حال اميد و وضعيتش جويا بشم.
كاملا" ميتونستم احساس كنم سهيلا با تمام صبوري و بردباريهاش گاه دچار سردرگمي و خستگي و حتي كلافگي ميشه اما زودگذر بود و خيلي سريع مي تونست موقعيت اميد رو بهتر از قبل درك كنه!
اوايل هفته ي كاري بود و وقتي به شركت رسيدم بعد از انجام كارهاي اوليه حدود ساعت10بامنزل تماس گرفتم...برخلاف هميشه هيچكس پاسخگوي تلفن نشد!!!
به هيچ وجه سابقه نداشت سهيلا بيخبر و بدون اطلاع من به جايي بره...حتي براي خريد جزئي هم كه از خانه خارج ميشد حتما با من تماس ميگرفت!
چند بار ديگه توسط خانم افشار با منزل تماس گرفتم اما كسي پاسخگو نبود!
در نهايت از خانم افشار خواستم تا با موبايل سهيلا تماس بگيره و به محض برقراري تماس به اتاق من پارالل كنه...اما خانم افشار دقايقي بعد به اتاق من وارد شد و گفت هيچكس به تلفن همراه هم پاسخگو نيست!
تمام وجودم رو بار ديگه اضطراب فرا گرفت!!!
با اينكه اميد در اين مدت نشون داده بود آرامش نسبي در اثر خوردن داروها و مراقبت سهيلا كسب كرده اما به هر حال با توجه به بيماريش و تجربه ي تلخ چند ماه پيش اضطراب من بي علت نمي تونست باشه!
نتونستم ديگه در شركت دوام بيارم...با عجله به سمت خونه حركت كردم.
وقتي رسيدم زنگ درب رو زدم اما باز هم كسي پاسخگو نبود...با عجله وارد كوريدور و سپس آسانسور شده و به طبقه ي مورد نظر رفتم و با كليد درب خونه رو باز كردم...همه جا سكوت بود!!!
به اطراف نگاهي انداختم...هيچكس توي خونه نبود!!!
وارد آشپزخانه شدم...واي خداي من!!!...اين خون چيه؟!!!
با صداي بلند سهيلا و اميد رو صدا كردم...اما كسي پاسخگو نبود!!!
خون زيادي روي سراميكهاي كف آشپزخانه ريخته شده بود...چاقوي بزرگ آشپزخانه به خون آغشته و روي زمين افتاده بود...
جاي دمپايي هاي سهيلا و پاهاي كوچك اميد رو كه به روي خونها راه رفته بودند رو ميتونستم تشخيص بدهم!!!
اعصابم به شدت بهم ريخته بود...
نمي تونستم تصور اتفاق ناگوار ديگه ايي رو در ذهنم داشته باشم!
كلافه و دستپاچه دوباره جاي جاي خونه رو گشتم...
موبايل سهيلا روي ميز وسط هال بود...
قطرات بزرگ خون كه روي سراميكهاي هال و فرشها تا اتاق خواب رفته بود رو دنبال ميكردم...اما توي اتاق خواب قطرات تموم ميشدن!!!
درمونده و نگران با مسعود تماس گرفتم و به محض اينكه گوشي رو برداشت گفتم:مسعود سريع خودت رو برسون خونه ي من...فقط عجله كن...دارم ديوونه ميشم...
57
مسعود كمي مكث كرد و بعد گفت:چته سياوش؟!!!
. بلند شو بيا اينجا...همين الان...
. باشه ميام ولي حداقل بگو چه مرگت شده؟!!...يكباره زنگ زدي فقط داري ميگي بلند شو بيا...باشه ميام ولي حداقل بگو چي شده؟!!...با سهيلا دعوات شده؟...اميد حالش خوبه؟
. مسعود سوال نكن...فقط بلند شو بيا...
جمله ي آخرم رو تقريبا" با فرياد گفتم و بعد هم گوشي رو قطع كردم!
مثل ديوونه ها توي خونه راه ميرفتم و هر بار كه به كف آشپزخانه چشمم مي افتاد اعصابم بيشتر تحريك ميشد!
خونه ي جديدي كه گرفته بودم با منزل و محل كار مسعود فاصله ي كمي داشت به همين خاطر كمتر از20دقيقه بعد وقتي مسعود زنگ زد و از آيفون تصويري صورتش رو ديدم بلافاصله درب رو باز كردم...درب هال رو هم باز گذاشتم و خودم هنوز كلافه و سردرگم توي هال از يك طرف به طرف ديگه حركت ميكردم!
مسعود وقتي وارد هال شد و درب رو بست با نگاهي كنجكاو و گيج به اطراف هال نظري انداخت و بعد از سلام كوتاهي كه كرد گفت:بچه ها كجان؟!!!...سهيلا...اميد...چرا هيشكي خونه نيست؟!!!...اين وقت روز تو توي خونه چيكار ميكني؟!!
بازوي راستش رو گرفتم و اون رو به سمت آشپزخانه هدايتش كردم و گفتم:مسعود اينجا رو نگاه كن...دارم ديوونه ميشم...ايندفعه ديگه نميدونم چه خاكي توي سرم ريخته شده...
مسعود به آهستگي بازوش رو از دست من خارج كرد و با احتياط وارد آشپزخانه شد و به خونهايي كه روي ميز و كف آشپزخانه ريخته شده بود نگاهي كرد و بعد با تعجب به من خيره شد و گفت:يا امام رضا!!!...اين خونها چيه؟!!!
. نميدونم...نميدونم...
. از اميد و سهيلا خبر نداري؟!!...اون دو تا الان كجان؟!!!
. لامذهب نميدونم...نميدونم كه دارم ديوونه ميشم...اگه ميدونستم كه اين حالم نبود...
. خوب زنگ بزن به موبايل سهيلا...
. موبايلش اينجاس...همراهش نبرده!
و به ميز وسط هال اشاره كردم.
مسعود متحيراما با احتياط طوريكه پاش روي خونها نره از آشپزخانه خارج و رد قطرات خون رو گرفت و متوجه شد كه قطرات تا اتاق خواب من و سهيلا امتداد يافته و سپس قطع شده!!!
جلوي درب اتاق خواب ايستاد و رو كرد به من و با صدايي مضطرب گفت:سياوش؟!!!...نكنه براي سهيلا اتفاقي افتاده؟!!!...نكنه اميد به سهيلا صدمه زده باشه؟!!!
با فرياد گفتم:خفه شو مسعود...خفه شو...امكان نداره اميد به سهيلا صدمه بزنه...اون عاشق سهيلاست...
مسعود به طرف من اومد و رو به روي من ايستاد و گفت:سر من فرياد نكش مرد حسابي...خودتم خوب ميدوني كه اميد چه مشكلي داره...اينهمه خون توي آشپزخونه و بعدم قطرات خون تا اتاق خواب...اون چاقويي كه كف آشپزخونه افتاده...جاي پاها...بلايي كه قبلا" اميد سر مادرت آورده...همه و همه نشون ميده ممكنه اميد باز ناخواسته دسته گلي به آب داده...ولي ايندفعه با متكا نبوده بلكه با چاقو بوده...اونم سر سهيلاي بدبخت...
به قدري از شنيدن حرفهاي مسعود عصبي شده بودم كه بي اراده يقه ي اون رو گرفتم و كوبيدمش به ديوار و گفتم:اميد سر خودش بلا بياره سر سهيلا بلا نمياره...اينو مطمئنم...
مسعود خواست حرفي بزنه كه صداي چرخيدن كليد در قفل درب هال سبب شد نگاه مضطرب و متعجب هر دوي ما به سمت درب هال خيره بمونه!!!
درب هال به آرومي باز شد و اميد سپس سهيلا پشت سرش وارد هال شدند!!!
از ديدن اميد كه سالم هست بي نهايت خوشحال شدم و يقه ي مسعود رو رها كردم و به سمت اونها رفتم...
چند روزي بود كه اميد چوبهاي زيربغلش رو به گفته ي دكتر كنار گذاشته بود...وقتي به اميد رسيدم سريع در آغوش گرفتمش و از روي زمين بلندش كردم و گفتم:كجا بودين؟!!!
و بعد به سهيلا نگاه كردم!...رنگش به شدت پريده بود!!!
با نگاهي سريع به سر تا پاي سهيلا بلافاصله دست باندپيچي شده اش رو ديدم!
اميد رو به آهستگي روي زمين گذاشتم و گفتم:هيچ معلوم هست كجا رفتين؟!!...دستت چي شده؟!!
سهيلا درب هال رو بست و مانتو و روسريش رو به جالباسي آويزان كرد...ضعف و بيحالي زيادي در رفتارش ميديدم!!!
جوابم رو نداد و به هال وارد شد و روي اولين راحتي كه بهش رسيد نشست و سرش رو به پشت اون تكيه داد و چشمهاش رو بست!
مسعود لباسش رو كه در اثر حركت چند دقيقه پيش من نامرتب شده بود صاف كرد و به سمت اميد رفت و اون رو در آغوش گرفت و به هال برگشت و با نگاهي پرسشگر و متعجب به سهيلا خيره شد!
از اينكه اميد سالمه خوشحال بودم اما ديدن دست باندپيچي شده ي سهيلا و اينكه با بيخبر گذاشتن من از ماجرايي كه نميدونستم چي بوده و حالا سكوتش كلافگيم نه تنها از بين نرفته بود كه شدت هم گرفت!
با صدايي عصبي در حاليكه به سهيلا نگاه ميكردم گفتم:مثل اينكه دو تا سوال كردم...چرا حرف نميزني؟!
سهيلا به همون حالتي كه نشسته بود حتي چشمهاش رو باز هم نكرد و گفت:رفته بودم كلينيك دستم رو بخيه بزنن...
. خوب نمي تونستي از همون خراب شده ايي كه رفته بودي يه تلفن به من بزني كه اينقدر نگران نشم؟...هيچ ميدوني چقدر اعصابم ريخته به هم؟...تو اصلا حاليت ميشه كه من چطوري مسير شركت تا خونه رو اومدم؟...وقتي هم اومدم خونه اينهمه خون توي آشپزخونه بود...ميفهمي چه اعصابي از من خورد شده يا نه؟
صداي من به فرياد شبيه شده بود!!!
مسعود در حاليكه اميد رو در آغوش داشت به سمت اتاق خواب اميد رفت و در همون حال رو به من گفت:يه ذره آرومترم ميتوني حرف بزني...
و در ضمني كه وارد اتاق اميد ميشد به سهيلاگفت:تو هم نشين اينجا...بلند شو برو يه ليوان آب قند براي خودت درست كن...با اين خوني كه از دستت رفته معلومه هم فشارت افتاده هم قند خونت...
و بعد وارد اتاق شد و درب رو هم بست.
فهميدم مسعود براي دور كردن اميد از جو پيش اومده اين كار رو كرد.
رو كردم به سهيلا و گفتم:با يه بي احتياطي كه معلوم نيست ميخواستي چه غلطي بكني ببين چه صدمه ايي به خودت زدي...چه اعصابي از من خورد كردي...مگه تو بچه ايي؟ يا تا حالا با چاقو كار نكرده بودي كه اينطوري زدي دستت رو بريدي؟...اونم اينطوري كه اينهمه خون از دستت رفته...حالا چند تا بخيه زدن؟
هنوز چشمهاش بسته و سرش به پشت راحتي تكيه داده شده بود و در همون حال گفت:9تابخيه خورده...
چشمهام از تعجب گشاد شدن و گفتم:9تابخيه؟!!!
به آشپزخانه رفتم و در ليواني چند تا قند و مقداري آب ريختم و با يك قاشق شروع كردم به هم زدن محتوياتش...
به هال برگشتم...هنوز عصبي بودم...گفتم:چطوري اين اتفاق افتاد؟
. ميخواستم مرغ خورد كنم...
. كدوم مرغ؟!!!...من كه هميشه مرغ خورد شده و آماده ميگيرم.
. اميد خواست براش مرغ سرخ كرده درست كنم...توي فريزر مرغمون تموم شده بود...هر چي بهش گفتم صبر كنه تا به تو تلفن كنم و شب كه مياي مرغ بخري بياري قبول نكرد...با هم رفتيم خريد كرديم و اومديم...وقتي خواستم مرغ رو تيكه كنم...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:ولي من مرغي توي آشپزخونه نديدم!!!
. توي يخچاله...قبل اينكه بريم كلينيك گذاشتمش توي يخچال...
ليوان شربت قند رو به طرف سهيلا گرفتم و گفتم:حواست بوده مرغ رو توي يخچال بگذاري ولي حواست نبوده به من تلفن كني؟...بار آخرت باشه كه اينطوري من رو بيخبر ميگذاري...در هر صورت تو وظيفه داشتي يه تماس با من بگيري...هيچ ميدوني چقدر نگران اميد شدم؟
در اين لحظه چشمهاش رو باز كرد و به من نگاه كرد...نگاهي كه اين باردرعمق چشمهاش خشم رو ديدم!!!...گفت:پس تو فقط نگران اميد هستي...درسته؟
ليوان شربتي كه هنوز در دستم بود و سهيلا از من نگرفته بود با عصبانيت روي ميز كنارش گذاشتم و گفتم:خوب مسلمه...پس ميخواي نگران تو باشم؟...چرا؟!!!...چه دليلي داره كه نگران تو باشم؟
. واقعا نگران من نشدي؟!!
. نه...تو سالمي...مشكلي نداري...ولي اميد...
. آره...درست ميگي...اميد مريضه...اونه كه مشكل داره...اونه كه بيماري رواني داره...اونه كه به علت بيماريش هر لحظه ممكنه يه حركت غيرمنطقي بكنه...اونه كه به علت تشخيص دكترش هر لحظه ممكنه دست به يه ديوونه بازي بزنه...و من هم هيچ اهميتي برات ندارم كه چه...
با عصبانيت بي سابقه ايي كه در اين مدت اصلا" در برخورد با سهيلا از من سر نزده بود فريادكشيدم:خفه شو...خودت خوب ميدوني كه اميد هيچ بلايي سر تو نمياره...تو اگه دستت بريده به خاطر دست و پا چلفتي بازيت بوده كه از خودت درآوردي...جون و عمر اميد تو هستي...خودتم خوب ميدوني...پس اين مزخرفات رو نگو...نخواه من نگران اين باشم كه نكنه اميد به تو صدمه برسونه...چون اين غير ممكنه...
سهيلا از روي مبل بلند شد و رو به روي من ايستاد و گفت:تو واقعا" نگران من نيستي؟!!...صبح تا شب من و اميد توي اين خونه تنها هستيم...اون قبلا" مادرت رو كشته...يعني حتي يك درصدم احتمال نميدي به خاطر رواني بودنش ممكنه به منم صدمه ايي بزنه؟!!!
. خفه شو سهيلا...مادر من يك بيمار بستري فلج بود بعدشم سكته مغزي كرد و هيچ حركتي نداشت...خودت كه اينارو خوب ميدوني...اميد به راحتي ميتونست سر اون هر بلايي بياره...چرا شعورت نميرسه كه اگه اون اتفاق هم افتاد فقط و فقط به خاطر علاقه ايي بود كه اميد به تو داشت و ناراحت بود از اينكه تو به مامان داري رسيدگي ميكني و براي اون وقت كمتري ميگذاري...
صداي سهيلا بر خلاف من آروم اما عصبي بود و گفت:نخير...نخير...سياوش چرا سعي نميكني پرونده ي پزشكي پسرت رو يك بار با دقت بخوني؟!!...اون روانيه...يك بيمار رواني...كشتن مادربزرگشم هيچ ربطي به علاقه اش نسبت به من نداشته!
با صدايي بلند فرياد كشيدم:بسه ديگه...خفه ميشي يا خفه ات كنم؟
در اين لحظه درب اتاق اميد باز شد و مسعود و پشت سرش اميد از اتاق خارج شدن...
سهيلا چشمانش از اشك پر شد و به سمت اتاق خواب رفت و وارد شد و درب رو هم محكم بست!
اميد نگاه حاكي از خشمي به من كرد و بعد به طرف اتاق خواب رفت و داخل شد.
مسعود لحظاتي به من نگاه كرد و با طعنه گفت:داشتي طلبت رو از سهيلا وصول ميكردي كه اينطوري سرش داد ميكشيدي؟...مردحسابي به جاي دست درد نكنه گفتنت به اونه...حالا كه الحمدلله هر دو تاشون سالم برگشتن خونه...دستش بريده خوب با اينهمه خوني كه داريم ميبينيم حتما خودشم شوك بوده يادش رفته تلفن كنه...اين كه ديگه اينهمه بچه بازي نداره...دنيا كه به آخر نرسيده...
با عصبانيت به مسعود نگاه كردم و گفتم:تو اگه بفهمي من توي همين يك ساعت چقدر اعصابم خورد شده الان نميخواي كه آروم باشم...دستش رو بريده بعدش رفتن درمانگاه من احمقم بيخبر گذاشته...اومدم خونه و ديدن اين وضعيت توي آشپزخونه به مرز جنون رسونده من رو...باور كن فكر كردم اميد سر خودش بلايي آورده...حالا هم كه دارم باهاش حرف ميزنم يه مشت خزعبلات تحويلم ميده...
مسعود به طرفم اومد و گفت:خيلي خوب بسه...الان عصبي هستي...برگرد شركت...منم بايد برگردم به كارم برسم...اونطوري كه تو تلفن زدي و حرف زدي ولله منم داشتم سكته ميكردم...بسه ديگه...حالا كه به خير گذشته...بيا بريم بيرون...شب كه برگشتي خونه آروم شدي تا اون موقع...سهيلا هم الان حتما" درد و خونريزي دستش عصبيش كرده...فعلا" جلوي چشم هم نباشيد بهتره...شب كه اومدي خونه از دلش دربيار...
و بعد بازوي من رو گرفت و هر دو از خونه خارج شديم.
تا شب كه برگردم خونه ديگه حوصله ي انجام هيچ كار و ملاقاتي رو در شركت نداشتم و از خانم افشار خواستم هيچ تلفن و ملاقاتي رو براي من ترتيب نده...تمام ساعات در دفترم نشسته بودم و به رفتارم فكر ميكردم...حق اون برخورد رو با سهيلا نداشتم...اون واقعا" توي زندگيم داره تمام تلاشش رو ميكنه كه من آرامش داشته باشم...مصمم شدم كه شب دلجويي مناسبي از اون به عمل بيارم و عذرخواهي كنم به همين خاطر در راه برگشت هديه ي قابل توجهي براش تهيه كردم و به همراه يك سبد بزرگ از گلهاي مورد علاقه اش به خونه برگشتم.
ساعت نزديك10:30بود كه رسيدم خونه...وقتي زنگ زدم و درب هال رو باز كرد برعكس هميشه چهره اش به شدت گرفته و هنوز رنگ پريده بود...وقتي سبدگل و هديه رو بهش دادم با صدايي گرفته تشكر كرد و اونها رو روي ميز ناهارخوري گذاشت و به آشپزخانه برگشت!
حق داشت دلخور باشه...به دنبالش وارد آشپزخانه شدم و گفتم:سهيلا؟...معني اون سبدگل و جعبه ي كوچيك هديه ايي كه برات گرفتم رو فهميدي يا بايد با كلام صريح هم بابت رفتار امروزم عذرخواهي...
به ميون حرفم اومد و گفت:سياوش...من نيازي به عذرخواهي ندارم...من فقط ميخوام بدونم چقدر براي تو ارزش دارم؟...زنتم يا فقط به چشم پرستار مادرت و حالا هم بعد از مرگش به چشم پرستار پسرت و يك معشوقه داري نگاهم ميكني؟...ميخوام بدونم اصلا" واقعا" من براي تو جايگاه يه همسر رو دارم يا...
و بعد به گريه افتاد!
به طرفش رفتم و با تمام ممانعتي كه ميكرد در آغوش گرفته و بوسيدمش و گفتم:سهيلا...اين حرفها چيه ميزني ديوونه؟...حتما" بايد اعتراف كنم؟...يعني خودت نميدوني كه اگه تو توي اين چند ماهه اخير كنارم نبودي به چه فلاكتي افتاده بودم؟...هان؟
سهيلا كه هنوز گريه ميكرد سرش رو به سينه ي من فشرد و گفت:سياوش...وقتي من عاشقتم ميخوام يه ذره هم تو عاشقم باشي...اين حق منه كه اين رو از تو بخوام...من زنتم مگه نه؟...ولي تو اينقدر كه عاشق اميد هستي در عوض من هيچ ارزش و جايگاهي براي تو ندارم جز يه پرستار براي بچه ات و شايدم معشوقه ات...نه يه همسر...تو امروز فقط نگران اميد بودي...نگران بودي نكنه سر اميد بلايي اومده باشه...حتي يك درصدم به من فكر نكردي نگرانمم نبودي...در حاليكه فرصت ندادي من برات توضيح بدهم كه همون اميد باعث بريدگي دست من شد...
از شنيدن جمله ي آخر سهيلا سوزشي در ستون فقراتم احساس كردم...خداي من...باورم نميشد!!!
صورت سهيلا رو با دو دست گرفتم وبه چشمهاي اشك آلودش نگاه كردم و ناباورانه گفتم:چي؟!!!...يعني اميد با چاقو به تو...
سهيلا سرش رو به علامت تاييد حرف من تكون داد و گفت:آره...چاقو رو گذاشته بودم روي ميز آشپزخونه و تا خواستم مرغ رو از يخچال بيرون بيارم اميد چاقو رو برداشت...اول فكر كردم ميخواد چاقو رو به من بده...وقتي دستم رو دراز كردم تا چاقو رو ازش بگيرم با شدت اون رو كشيد روي دستم...سياوش...اميد وقتي اين كار رو كرد اصلا" توي حال خودش نبود...چون بعدش وقتي خوني كه از دستم سرازير شده بود رو ديد به شدت ترسيد و شروع كرد به گريه كردن...سياوش...اميد چرا به من حمله كرد؟...چرا؟!!!
و بعد دوباره به گريه افتاد...
سهيلا رو سخت در آغوش گرفته بودم و مات و بهت زده به نقطه ايي خيره بودم!
در اين لحظه درب اتاق خواب اميد باز شد و در حاليكه بليز وشلوار خواب به تنش بود و چهره اش نشون ميداد كه از خواب بيدار شده رو به سهيلا گفت:سهيلا جون شب مياي پيش من بخوابي؟...
58
سهيلا با حركتي سريع خودش رو از آغوش من بيرون كشيد و صورت خيس از اشكش رو پاك كرد و گفت:آره عزيزم...ميام...چرا بيداري شدي؟!
اميدجوابي نداد و فقط با حالتي خواب آلود شروع كرد به ماليدن چشمهاش...
از آشپزخانه خارج شدم و به طرف اميد رفتم...به آهستگي اون رو از روي زمين بلند كردم و در آغوشم گرفتم و گفتم:حالت خوبه پسرم؟
اميد با حركت سر پاسخ مثبتي به من داد و بعد سرش رو روي شونه ام گذاشت...
چقدر سبك شده بود...ميدونستم اشتهاش مدتهاست كم شده و اين لاغر شدن و كم شدن وزنشم به علت بي اشتهايي هاي چند ماه اخيرش بود!
با اينكه همراه با داروهاي اعصابي كه دكتر براش تجويز كرده بود دارويي هم جهت تقويت اشتها براش نوشته و سهيلا هميشه داروهاش رو سر وقت بهش ميداد اما اشتهاي اميد تغيير نكرده بود!
در حاليكه اميد رو در آغوش داشتم روي يكي از راحتيها نشستم و اميد بدون اينكه حرفي بزنه و يا اعتراضي بكنه همچنان سرش روي شونه ام بود...صداي نفسهاش توي گوشم مي پيچيد و ضربان قلبش رو به وضوح احساس ميكردم.
خدايا...اميد تنها فرزند منه...چرا بايد اينطوري دچار بيماري رواني بشه؟...چرا بايد اين اتفاقات يكي بعد از ديگري زندگي من رو دستخوش حوادث بكنه؟....حوادثي كه واقعا" تحمل و هضمش براي هر انساني چه بسا غيرقابل باور هم باشه؟...اما من اينطوري درگير باشم...بسان انساني كه توي يك درياي طوفاني دائم در حال دست و پنجه نرم كردن با موجهاي سهمگين هست و دائم اون رو در خودشون غرق ميكنن و باز تلاش ميكنه تا با شنا لحظاتي سرش رو از آب بيرون نگه داره تا فقط نفسي بكشه براي زنده موندن...آيا اين انصاف بود كه من اينقدر درگير باشم؟
سهيلا به طرفم اومد و به آرومي دستي روي سر اميد كشيد و گفت:اميد جان...نكنه ميخواستي بري دستشويي كه بيدار شدي...آره عزيزم؟
اميد با حركت سر پاسخ منفي به سهيلا داد و ديگه حرفي نزد!
شروع كردم به نوازش كمر اميد و در همون حال گفتم:روي تخت تو جا فقط براي تو هست...سهيلا جون اگه بخواد كنار تو بخوابه سختشه...نمي تونه راحت بخوابه...امشب تو هم بيا توي اتاق ما سه تايي روي تخت بخوابيم...باشه پسرم؟
اميد پاسخي نداد...
سهيلا خم شد و در حاليكه صورت اميد رو مي بوسيد گفت:آره...سه تايي روي يه تخت گنده ميخوابيم...خيلي خوبه...مگه نه اميد جون؟
اما اميد باز هم حرفي نزد!!!
به سهيلا گفتم:تو برو بالشت وپتوي اميد رو ببر توي اتاق ما...جاي اون رو روي تخت بين خودمون درست كن تا من بيارمش...
سهيلا بلافاصله به اتاق اميد رفت وچيزهايي كه اميد لازم داشت رو برداشت و به اتاق خواب خودمون برد و روي تخت رو آماده كرد...ميتونستم درك كنم از اينكه خواستم اميد در اتاق پيش ما بخوابه سهيلا هم خيلي راضي تر شده...اينطوري خودمم خيالم تا حد زيادي راحت شد چرا كه با توجه به حرفهايي كه سهيلا از اتفاق صبح گفته بود نميتونستم در اون شب تصميم ديگه ايي بهتر از اين بگيرم!
به آرومي از روي راحتي بلند شدم و در حاليكه هنوز اميد در آغوشم بود به اتاق خواب رفتم و اون رو روي تخت قرار دادم.
سهيلا روي اميد رو با پتو پوشاند و كنارش به حالت نيمه درازكش قرار گرفت و شروع كرد به دست كشيدن روي سر و موهاي اون...
كتم رو از تنم درآوردم و كراواتم رو باز كردم و اونها رو روي صندلي جلوي ميزآرايش گذاشتم...وقتي ميخواستم از اتاق خارج بشم شنيدم سهيلا به آرومي روبه اميد گفت:بابا شام نخورده...برم براش غذاشو آماده كنم دوباره برميگردم پيشت ميخوابم...باشه عزيزم؟
برگشتم وبه هر دوي اونها نگاه كردم...
اميد چشمهاش رو باز كرد وبا دو دست كوچكش دست سهيلا رو گرفت و گفت:نه...نه...پيشم بمون...
و بعد رو كرد به من و گفت:شما خودت ميتوني شام بخوري مگه نه؟
با سر جواب مثبت به سوال اميد دادم...
اميد ادامه داد:پس برو..درب اتاقم ببند...
نميدونم به چه علت ولي با شنيدن اينكه اميد ميخواست از اتاق بيرون برم و درب رو هم ببندم اضطراب بار ديگه به وجودم چنگ انداخت!
لحظاتي به اميد كه نگاه منتظرش روي من ثابت مونده بود خيره شدم و بعد با جديت گفتم:نه...درب اتاق بسته نميشه...ميرم شام بخورم...اما درب اتاق رو نمي بندم...راستي سهيلا تو خودت شام خوردي؟
سهيلا كه به صورت اميد خيره بود نگاهش رو به سمت من امتداد داد و گفت:نه...خودت كه ميدوني من هميشه منتظر ميشم شبها باهم شام بخوريم...
با اينكه ميدونستم اميد در اون لحظه دوست نداره سهيلا از كنارش دور بشه گفتم:پس بلند شو تو هم بيا با هم شام بخوريم...بعد برگرد پيش اميد...اميد كه ميدونم شامش رو خورده ولي اگه دوست داره بياد سه تايي با ما دوباره شام بخوره...اگرم دوست نداره بياد پس منتظر بمونه تا ما شاممون رو بخوريم...
اميد با عصبانيت دست سهيلا رو رها كرد و سپس سرش رو به زير پتو برد و حرفي نزد!
با اشاره به سهيلا گفتم از كنار اميد بلند بشه و همراه من به آشپزخانه بياد.
سهيلا با ترديد و به آهستگي از كنار اميد بلند شد و به سمت درب اتاق اومد...
صداي عصباني اميد كه از زير پتو حرف ميزد به گوش رسيد:هر دوتاتون برين...درب اتاقم ببندين...نميخوام هيچكدومتون اينجا باشين...
با جديت گفتم:اگه ميخواي اينجا تنها بخوابي بهتره برگردي توي اتاق خودت...چون اينجا اتاق خواب تو نيست.
سهيلا به من اشاره كرد كه اينطوري با اميد صحبت نكنم و سپس با فشار ملايم كف دستش به سينه ام من رو به سمت درب اتاق فرستاد...زمانيكه از اتاق خارج ميشديم سهيلا قبل از اينكه درب اتاق رو ببنده رو كرد به اميد و گفت:شام رو كه خورديم سه تايي با هم همين جا ميخوابيم...باشه عزيزم؟
اميد پاسخي نداد!
به همراه سهيلا وارد آشپزخانه شدم و با اينكه سهيلا مقدار زيادي غذا برام توي بشقاب كشيده بود اما اشتهايي به خوردن نداشتم!...اون شب با شنيدن اصل واقعيت ماجراي صبح حالا نگرانيم مضاعف شده بود...واقعا" چرا اميد به سهيلا صدمه زده بود؟!!!...بايد با دكترش صحبت ميكردم...خدايا اين گرفتاريهاي من پس كي تموم ميشه؟
سهيلا هم اشتهايي به غذا نداشت و خيلي زود سير شد.بعد از غذا ظرفها رو در ماشين ظرفشويي قرار داد ومشغول انجام بعضي كارها در آشپزخانه بود و من در هال روي راحتي نشسته بودم...به ظاهر تلويزيون تماشا ميكردم اما در واقع فكر و ذهنم هزار جاي ديگه بود به غير از موضوع در حال پخش از تلويزيون!
در اين لحظه درب اتاق خواب ما باز شد و اميد با حالتي عصبي بالشت و پتوش رو كه روي زمين كشيده ميشد به دست گرفته و به اتاق خودش رفت و با صدايي بلند گفت:نميخوام توي اتاق شما بخوابم...ميخوام توي اتاق خودم بخوابم...سهيلا جونم نميخوام بياد پيشم بخوابه...
و بعد درب اتاقش رو محكم بهم كوبيد و بست!
سهيلا كه در حال خشك كردن دستهاش با دستمال بود نگاه نگرانش رو به سمت من امتداد داد و سپس سمت اتاق خواب اميد رفت.
بلافاصله گفتم:سهيلا..دنبالش نرو...ولش كن...حالا كه ميخواد توي اتاق خودش بخوابه بگذار بخوابه...اصلا" اينطوري بهتره...اگه بري پيشش ممكنه ازت بخواد شب پيش اون بخوابي...
سهيلا ايستاد و گفت:راضيش ميكنم بياد پيش خودمون بخوابه...واقعيتش خودمم يك كم ميترسم پيش اميد تنها بخوابم...
. لزومي نداره راضيش كني...ميدوني كه خيلي لجبازه...ولش كن احتمالا" خودش تا نيم ساعت ديگه مياد بيرون.
سهيلا با نگراني سرش رو به علامت قبول حرف من تكان داد سپس روي راحتي نزديك درب اتاق اميد نشست.
ساعتي بعد وقتي خواستيم براي خواب آماده بشيم سهيلا با احتياط به اتاق اميد رفت و وقتي بيرون اومد گفت كه اميد به خواب رفته...
زمانيكه روي تخت دراز كشيدم به سهيلا كه در حال عوض كردن لباس و پوشيدن لباس خوابش بود نگاه ميكردم...متوجه بودم كه با وجود جراحتي كه به دستش وارد شده هنوز دستش درد ميكنه...از روي ميز آرايش دو قرص مسكن برداشت و با ليوان آبي اونها رو خورد!
وقتي روي تخت كنارم دراز كشيد در آغوش گرفتمش و به چشمهاش نگاه كردم...نوعي اضطراب و نگراني خاص در چشمهاش موج ميزد...بنابراين گفتم:نگران نباش...فردا ميبريمش پيش دكترش و تموم ماجرا رو ميگيم...حتما" دكترش راه چاره ايي براي اين وضع پيشنهاد ميكنه...مطمئن باش نميگذارم ديگه اين وضع تكرار بشه...هر قدر كه عاشق اميدم مطمئن باش تو هم برام مهمي و وجودت برام ارزش داره...
سهيلا حرفي نميزد اما از اشكي كه توي چشمهاي جذابش جمع شده بود بغض غصه و وحشت ناخواسته اش رو احساس ميكردم...
بوسيدمش و دوباره تكرار كردم:نگران نباش...بهت قول ميدهم مراقب تو هم باشم...نميگذارم توي خونه تنها بموني باهاش...حداقل تا وقتي مطمئن نشدم از وضعيتش نميگذارم تنها باشين توي خونه...
ساعتي بعد هر دو به خواب رفتيم...
نيمه هاي شب حدودساعت3بود كه نميدونم به چه علتي اما بيدار شدم!
همونطور كه سرم روي بالشت بود براي لحظاتي احساس كردم صداي نفس كشيدني غير از صداي نفس سهيلا رو دارم ميشنوم!!!...سرم رو از روي بالشت بلند و به سهيلا نگاه كردم...خواب بود و بدنش از زير پتو بيرون مونده بود...پتو رو روي سهيلا كشيدم و وقتي خواستم اون رو درآغوش بگيرم باز هم همون صداي نفس كشيدن به گوشم رسيد!!!...اما اين بار واضح تر!!!
سرم رو برگردوندم و ديدم اميد در فاصله ي بسيار كمي از تخت كنار من ايستاده و به من نگاه ميكنه!!!
گفتم:اميدجان...اينجا چيكار ميكني پسرم؟!!!...كي اومدي توي اين اتاق؟!!!...چرا اينجا وايسادي؟!!!
از حرف زدن من سهيلا هم بيدار شد و در حاليكه چشمهاش رو كمي مي ماليد گفت:سياوش بغلش كن بيارش روي تخت بين خودمون بخوابونيمش...حتما"تنهايي ترسيده اومده اينجا...
اميد رو بغل كردم...از سردي دست و پاش فهميدم مدت زياديه كه كنار تخت ايستاده بوده...بنابراين سريع اون رو زير پتو قرار دادم و در آغوش گرفتمش...سهيلا هم به ما نزديكتر شد و به نوعي هر سه در آغوش همديگه به خواب رفتيم.
صبح كه بيدار شدم اميد هنوز توي بغلم خواب بود ولي سهيلا توي اتاق نبود...از سر و صدايي كه مي اومد فهميدم به آشپزخانه رفته و احتمالا" در حال تهيه ي صبحانه بود.
به آرومي از كنار اميد بلند شدم و حوله ام رو برداشتم و به حمام رفتم.
زمانيكه سر ميز توي آشپزخانه به همراه سهيلا مشغول خوردن صبحانه بودم اميد هنوز بيدار نشده بود...از سهيلا خواستم براي اينكه توي خونه با اميد تنها نباشن با مادرش تماس بگيره و بخواد كه چند روزي مريم خانم به اونجا بياد.
اون روز بعدازظهر اميد رو پيش دكترش برديم و ماجرا رو زمانيكه اميد در اتاق ديگه ايي سرگرمش كرده بودن براي دكتر تعريف كرديم...دكتر معتقد بود اميد بايد مراحل درمانش رو طي كنه و روند درمان به طور طبيعي كند صورت ميگرفت و ما فقط بايد صبور باشيم و مراقب...روي كلمه ي مراقب تاكيد زيادي ميكرد و خواست داروهاي جديدي كه براي اميد تجويز ميكنه حتما" مرتب و سروقت بهش داده بشه و سهيلا كه در اين مدت نهايت همكاري و محبت رو كرده بود باز هم قول مساعدت داد.
آخر اون هفته چند روز تعطيلي بود كه پيشنهاد دادم حالا كه مريم خانم هم اومده بهتره همه با هم چند روزي به شمال بريم...
سهيلا پذيرفت و مريم خانم هم بعد از اينكه كلي بهش اصرار كرديم راضي شد در اين سفر ما رو همراهي كنه...اما اميد اصلا"حرفي نميزد...از وقتي داروهاش تغيير كرده بود ساكت تر از قبل شده بود...نه شكايتي داشت و نه حرفي ميزد...درست مثل يك رباط شده بود كه هر چي ميگفتيم و ميخواستيم بدون هيچ جنجالي انجام ميداد و اين بيشتر باعث نگراني من بود چرا كه احساس ميكردم اميد رنج و عذاب روحي شديدي رو داره تحمل ميكنه اما قدرت بيان نداره...دلم ميخواست تمام ثروتم رو از من ميگرفتن اما اميد رو با خصوصيات چند ماه قبل كه بچه ايي شاد و شيطون بود به من برگردونده ميشد...ولي اين ديگه از محالات شده بود و من تا به كي بايد اين وضعيت رو براي دردانه ام تحمل ميكردم فقط خدا ميدونست و بس!
قرار شد براي دوري از ترافيك جاده صبح زود حركت كنيم.
شب قبل از حركت حال و شرايط جسماني سهيلا كاملا" بهم ريخته بود!...فشارش افت داشت و دائم حالت تهوع بهش دست ميداد كه حسابي كلافه اش كرده بود و از اونجايي كه به گفته ي خودش در خوردن هندوانه زياده روي كرده بود مريم خانم معتقد بود احتمالا" دچار سردي مزاج شده و اون شب با خوردن عرق نعنا و نبات تا صبح سر كرد!
مسير تهران تا چالوس هم تا به مقصد برسيم دائم مجبور بودم به علت شرايط سهيلا ماشين رو متوقف كنم!
در يكي از توقفها وقتي سهيلا از ماشين پياده شد خواستم منهم پياده بشم كه مريم خانم به آهستگي گفت:فكر ميكنم سهيلا حامله باشه...اين حالت تهوع ها يك كمي ديگه غيرعادي شده...هر قدرم هندونه اذيتش كرده بوده ديگه تا الان نمي تونه اثر اونها وادار به تهوع بكنش...
برگشتم و به مريم خانم كه روي صندلي عقب نشسته بود نگاه كردم...متوجه ي اميد شدم كه سرش روي پاي مريم خانم قرار داشت و به خواب رفته بود...گفتم:خودمم كم كم داشتم به همين نتيجه مي رسيدم...
در اين لحظه سهيلا درب ماشين رو باز كرد و در حاليكه با دستمال جلوي دهنش رو گرفته بود روي صندلي جلو نشست و با كلافگي گفت:اه...اين راه لعنتي چرا تموم نميشه؟...اين پيچ و خمهاي هزارچم ديگه داره ديوونه ام ميكنه...اون از ديشب كه تا صبح نخوابيدم...اينم از الان كه اينجوري با هر پيچ جاده حالم بد ميشه...
مريم خانم گفت:سهيلا تو كه هيچ وقت سابقه نداشته توي ماشين حالت بد بشه...سردي مزاجتم بابت هندونه خوردن هر چي بوده تا الان ديگه بايد تموم شده باشه...نكنه اين عق زدنهات مال چيز ديگه باشه؟
سهيلا سكوت كرد و برگشت به سمت عقب و مادرش رو نگاه كرد و سپس نگاهي هم به من انداخت بعد بدون اينكه حرفي بزنه به حالت عادي نشست و كمربندش رو بست!
ماشين رو روشن كردم و دوباره به راه افتاديم.
سكوت عجيبي توي ماشين حكمفرما شده بود!
مريم خانم گفت:رسيديم چالوس امروز كه نميشه ولي فردا برو يه آزمايش خون بده...شايد داري بچه دار ميشي!
سهيلا با كلافگي و عصبانيت گفت:بس كن مامان...من فقط سرديم كرده الانم جاده حالمو خراب كرده...همين...
من حرفي نميزدم...اما منم مثل مريم خانم حدسم بر اين بود كه سهيلا باردار شده!
وقتي رسيديم به ويلا يكي دو ساعتي حال سهيلا خوب بود اما زمانيكه براي ناهار از بيرون كباب گرفتم و به ويلا برگشتم به محض اينكه مريم خانم كبابها رو روي ميز گذاشت سهيلا به شدت حالش بد شد و به سمت دستشويي دويد...
براي من و مريم خانم مسلم شد كه سهيلا حامله اس!
از مريم خانم خواهش كردم وقتي سهيلا ار دستشويي خارج شد حرفي در اين مورد به سهيلا نگه و اجازه بده فردا كه بردمش آزمايش بعد از نتيجه خودش متوجه موضوع بشه...احساس ميكردم سهيلا يا به علت معذورات اخلاقي در حضور مامانش و يا اينكه واقعا" از داشتن بچه در اون زمان راضي نيست...براي همين نميخواستم با ايجاد بحث بين اون و مريم خانم اعصابش تحريك بشه!
ساعتي بعد وقتي خواستم اميد رو براي گردش به ساحل ببرم سهيلا احساس كسالت و خستگي ميكرد و نتونست همراه ما بياد و ترجيح داد در ويلا بمونه.
اميد و مريم خانم رو به كنار ساحل بردم...اميد مشغول بازي با شن ها شده بود...شرايط آب وهوا و تا حدودي طوفاني بودن دريا اجازه ي آب بازي به اميد رو نميداد براي همين با ماسه ها سر خودش رو گرم كرده بود.
مريم خانم كنار من روي حصيري كه پهن كرده بوديم نشست و به آرومي گفت:آقا سياوش...مثل اينكه زياد خوشحال نيستي از اينكه سهيلا ميخواد برات يه بچه بياره؟!!!
59
در حاليكه هم به اميد و هم به امواج نسبتا" خروشان دريا چشم دوخته بودم گفتم:ناراحت نيستم اما خوشحالم نيستم...بچه ي اولم نيست كه ذوق زده بشم...از طرفي ما هنوز در مرحله ي حدس هستيم شايد اصلا"بچه ايي در كار نباشه...در ثاني احساس ميكنم خود سهيلا هم زياد از اين وضعيت راضي نيست...از همه ي اينها گذشته در حال حاضر اميد و بيماريش به قدري فكر من رو مشغول كرده كه جايي براي ذوق كردن واسه يه بچه ي ديگه باقي نمونده برام...نميدونم اگه واقعا"سهيلا باردار باشه واكنش اميد چيه؟...اميد شرايط روحي و رواني مناسبي نداره...ميترسم به سهيلا و يا حتي بچه ايي كه احيانا" تازه ميخواد شكل بگيره آسيب برسونه...
تمام اين صحبتها رو سعي داشتم با صدايي آهسته گفته باشم تا اميد متوجه نشه...اون هم همچنان مشغول شن بازي بود!
مريم خانم سكوت كرد و نگاهش رو به سمت اميد امتداد داد.
وقتي به خونه برگشتيم اميد شام مختصري خورد و خيلي زود به خواب رفت...اون رو به اتاقي كه مخصوص خودش بود بردم و روي تخت قرارش دادم و به هال برگشتم.
مريم خانم هم خسته بود و خيلي زود براي خواب آماده شد.
سهيلا به خاطر عق زدنهاي پي در پي سر معده اش درد گرفته بود و وقتي شب كنارم خوابيد و اون رو در آغوش گرفتم زمانيكه به خواب رفت در خواب گاهي از درد ناله ميكرد...كم كم خودمم به خواب رفتم.
بار ديگه نيمه هاي شب لحظاتي خوابم سبك شد به آهستگي چشمم رو باز كردم...سهيلا هنوز در آغوشم بود...حس كردم اميد كنار تخت ايستاده!!!
در تاريكي نيمه شب با نور كم يكي از چراغهاي حياط كه اندكي فضاي اتاق رو روشن كرده بود دقت كردم و ديدم درست مي بينم...اميد كنار تخت ايستاده و به من و سهيلا چشم دوخته بود!!!
به آهستگي از سهيلا فاصله گرفتم و گفتم:اميد جان؟!!!...چرا اينجا ايستادي؟!!!
سهيلا بيدار شد و با ديدن اميد در كنار تخت تعجب كرد و رو به من گفت:سياوش چرا معطلي؟!...بغلش كن بيارش بين خودمون بخوابه...
بار ديگه وقتي اميد رو در آغوش گرفتم از سرماي صورت و دست و پاش فهميدم مدت زمان زياديه كه كنار تخت ايستاده بوده!!!
صبح روز بعد همراه سهيلا به يك بيمارستان رفتيم و در آزمايشگاه اونجا به طور آزاد از سهيلا آزمايش خون گرفتن و يك ساعت بعد نتيجه رو به ما گفتن...بله حدس من و مريم خانم كاملا" درست بود...سهيلا باردار شده بود!
نميدونم به چه علت اما مسير بيمارستان تا ويلا رو در سكوتي سنگين كه در ماشين حكمفرما شده بود طي كرديم!
وقتي وارد ويلا شديم مريم خانم توي ايوان جلوي ويلا به انتظار ايستاده بود...با اشاره از من سوال كرد نتيجه چي بوده و منم با حركت سرم به او درست بودن حدسمون رو گفتم.
در اين لحظه اميد از درب ويلا خارج شد و به طرف سهيلا اومد و گفت:رفته بودين دكتر؟...تو ميخواي براي بابام يه بچه بياري؟
سهيلا با تعجب نگاهي به من و سپس به مادرش كرد...بعد خم شد و اميد رو بوسيد و گفت:تواز كجا فهميدي؟!!!
اميد گفت:بابا و مريم جون توي ماشين با هم داشتن اينو ميگفتن...ديروزم لب دريا داشتن همين رو به همديگه ميگفتن...
سهيلا صورت اميد رو بوسيد و گفت:آره عزيزم...چند وقت ديگه تو يه برادر يا يه خواهر كوچولو داري...
اميد از سهيلا فاصله گرفت و عقب عقب رفت دويد به سمت ويلا...
رو كردم به سهيلا و با عصبانيت گفتم:كاش بهش نميگفتي...
سهيلا با حالتي حاكي از كلافگي و خشم گفت:كاش تو و مامانم توي ماشين حرفي نزده بودين يا ديروز لب آب...خودت ديدي كه قبل ازاينكه من بگم اميد از حرفهاي شما دوتا همه چي رو فهميده بوده...
. حرفهاي من و مامانت براي اين بچه مثل خود ما در حد يك حدس بوده ولي تو ميتونستي با گفتن نه خيالش رو راحت كني...
. بعدش كه بچه دنيا مي اومد چي؟...حتما اون موقع هم توقع داري بچه رو قورتش بدهم كه نكنه اميد ناراحت بشه...آره؟...سياوش...ايني كه الان توي شكم منه بچه ي تو هستش...درست عين اميد...
در اين لحظه اميد با صداي بلند من رو صدا كرد:بابا...بابا...من رو نگاه كن...
به دنبال صداي اميد به سمت ويلا نگاه كردم...
ويلا سه طبقه بود و در طبقه ي سوم بهارخواب بزرگي قرار داشت كه معمولا" تابستانها از اون طبقه استفاده ميشد و با پله هايي بسيار شكيل به حياط هم راه داشت...
اميد از پله ها بالا رفته بود و در بهار خواب درست بالاي نرده هاي رو به حياط ايستاده بود!!!
با ديدن اميد روي نرده ها درست مثل اين بود كه مي تونستم كاملا" حدس بزنم كمتر از يك دقيقه ي ديگه چه فاجعه ايي رخ خواهد داد...
فرياد زدم:برو عقب...اميد...از نرده ها برو پايين...آروم...
اميد با صداي كودكانه ي خودش گفت:ببين...من بلدم بپرم...من از اون بچه ايي كه سهيلا جون ميخواد بياره خيلي بهترم...من همه كار بلدم...من از اون خيلي بزرگترم...ببين چه خوب مي پرم...
و بعد از اين حرف...خداي من...باورم نميشه!!!
اين اميد قشنگ من بود كه از اون بالا خودش رو به حياط پرت كرد...نه...خدايا...نه...
وقتي بالاي سرش رسيدم از بيني و گوشش همزمان خون بيرون ريخت و بعد به آرومي چشمهاي روشنش بسته شد!
صداي جيغ و فرياد سهيلا رو مي شنيدم...صداهاي زيادي توي گوشم مي پيچيد و من اميد رو در آغوش گرفته بودم...و چه بيهوده به دنبال صداي ضربان گم شده ي قلب كوچكش ميگشتم...اميد من...صداي قلبش براي هميشه خاموش شده بود و من در تلاشي بس عبث سر ميكردم!
فاجعه ايي كه از اون مي ترسيدم واقع شد!
باورم نميشد كه به اين راحتي اميدم رو از دست دادم!!!
ضربه هاي روحي يكي بعد از ديگري چنان من رو در خودم خورد كرد كه تصور زندگي برايم غير ممكن شده بود!
از همه چيز و همه كس متنفر شده بودم!!!
احساس ميكردم ديگه به هيچكس نيازي ندارم و بودن هر فرد رو در نزديكي خودم مزاحمي ميدونستم كه سعي داره من رو بيشتر از پيش در درماندگيم نظاره كنه!
بعد از انتقال جسم كوچك و بي جان دردانه ام و طي مراتب قانوني لازم به تهران در اوج بهت و ناباوري فاميل و دوست و آشنايانم مراسم عزاداري اميد رو برگزار كردم...
زمانيكه اميد رو در منزل ابديش قرار ميدادن به هيچ چيز جز بدن كوچكش كه در لباس سفيد سفر پوشانده شده بود نگاه نميكردم...اميد كودك8ساله ي من بسان پرنده ايي زيبا بود كه براي هميشه پرواز كرد و من رو تنها گذاشت...تنها...تنهاي تنها...
حضور ديگران برام اهميتي نداشت...گريه هاي سهيلا برام بي معني بود...از حرف زدن با هر كسي فراري شده بودم...دلم ميخواست هيچكسي رو نبينم و در تنهايي غريب خودم غرق بشم...
به دنبال مقصرميگشتم و هر كسي از نظرم در بروز تمام اين اتفاقات كوچكترين نقشي رو براش متصور ميشدم نسبت به او احساس تنفر پيدا ميكردم...و در اين ميان سهيلا...
در تمام طول مراسم عزاداري روابطم با سهيلا به شدت سرد و خشك شده بود...دلم نميخواست نگاهش كنم...احساس ميكردم در اون روز اگر تنها يك((نه))به اميد گفته بود هرگز اين اتفاق نمي افتاد...ناخواسته تمام تقصيرها رو متوجه ي سهيلا ميديدم...برام مهم نبود كه حالا در بطن اون كودكي داره شكل ميگيره كه از وجود خود من است...تنها ميخواستم ديگه كسي رو در اطرافم نداشته باشم...حتي بودن سهيلا هم آزارم ميداد!!!
همه ي مراسم زير نظر مسعود انجام ميشد...حضور فاميل و دوست و آشنا و تمام افرادي كه من رو ميشناختن در مراسم جمعيت زيادي رو شامل شده بود كه اگه درايت و كارداني مسعود در اون شرايط نبود واقعا" خودم در وضعيتي نبودم كه به تمامي امور رسيدگي كنم...اما مسعود از پس مسئوليت تمام كارها به نحو احسنت بر اومد.
پس از پايان مراسم شب هفت وقتي به منزل برگشتيم مريم خانم و مسعود و غزاله نيز همراه من و سهيلا به خونه اومدن...
سرم به شدت درد ميكرد و حوصله ي هيچكس و هيچكاري رو نداشتم...
بي توجه به بقيه قرص مسكن قوي رو خوردم و فقط از مسعود به خاطر زحماتي كه در اين يك هفته متحمل شده بود تشكر كردم و بعد به اتاق خواب رفتم و بدن خسته ام رو روي تخت انداختم...اشكهام بي اختيار از گوشه ي چشمام بيرون ميريخت و در لابه لاي موهاي سرم گم ميشدن...
درب اتاق به آرومي باز شد و سهيلا به داخل اومد...هنوز كاملا"وارد نشده بود كه با صدايي محكم و جدي گفتم:برو بيرون...ميخوام تنها باشم.
لحظه ايي ايستاد و من رو نگاه كرد سپس بي هيچ حرفي از اتاق خارج شد و درب رو بست!
دراز كشيده به سقف اتاق خيره بودم و بي صدا اشك مي ريختم...لحظه ايي صورت اميد از نظرم محو نميشد...لحظه ايي صحنه ي پريدنش از بالاي نرده ها رو فراموش نميكردم...و از اينكه هيچ كاري از دستم بر نيومده بود و شاهد مرگ پسرم شده بودم لحظه ايي عذاب رهايم نميكرد...
نميدونم چه مدت به اون حال دراز كشيدم و گريه ميكردم و سپس خوابم برد!
زمانيكه بيدار شدم همه جا رو سكوت پر كرده بود...ساعت10صبح رو نشون ميداد...باورم نميشد!!!...يعني حدود12ساعت خواب عميق من رو از دنياي پرغصه ايي كه در اون غرق شده بودم دور كرده بود!!!
بلند شدم ولبه ي تخت نشستم...پاهام روي زمين بود و با يك دستم كه از آرنج به روي پام قرار داشت سرم رو گرفته و به كف اتاق خيره بودم...خدايا اي كاش تمام وقايع رو در خواب ديده بودم...يه كابوس...اي كاش هيچيك از اون اتفاقات وحشتناكي كه در يك سال گذشته به سرم اومده بود واقعيت نداشت...اي كاش همين الان صداي خنده ي اميد به گوشم مي رسيد...اي كاش...اي كاش...اما افسوس همه چيز با تمام قوت به وضعيت تلخ خود پا برجا بود!
از جا بلند شدم و به بيرون اتاق رفتم...همه جا ساكت بود و فقط صداي كتري روي گاز بود كه در فضاي سنگين خونه طنين انداز شده بود...
به آشپزخانه رفتم و در يك ليوان براي خودم چاي ريختم و روي ميز آشپزخانه قرار دام و صندلي رو عقب كشيدم و نشستم...سكوت خونه آزارم نميداد...نياز به اين سكوت داشتم...نميدونستم سهيلا كجاست اما از اينكه نبود خوشحال بودم!!!
احساس خوبي نداشتم اما باور كرده بودم كه نميخوام كنارم باشه!!!
چند حبه قند در ليوان انداختم و شروع كردم به هم زدن چاي...
صداي چرخيدن كليد در قفل درب هال رو شنيدم اما برام مهم نبود...
لحظاتي بعد سهيلا وارد هال و سپس آشپزخانه شد و كيسه ي كوچكي كه حاوي كره و پنير و خامه و عسل به همراه يك بسته نان بود به روي ميز گذاشت و گفت:سلام...صبح بخير...كي بيدار شدي؟
نگاهش نميكردم و پاسخي هم ندادم!
كمي نگاهم كرد و سپس مانتو و شال روي سرش رو درآورد وروي يكي از صندليها گذاشت...به سمت كتري و قوري روي گاز رفت و در همون حال گفت:ديدم توي خونه كره و پنير براي صبحانه نداريم...تو هم كه خواب بودي...براي همين خودم رفتم خريد...
تنهايي و خلوتم رو بار ديگه بهم ريخته بود...و اين عصبيم ميكرد!!!...حرفي نميزدم و فقط با قاشق چايخوري توي ليوانم بازي ميكردم و به اون خيره بودم!
سهيلا به محض اينكه براي خودش چايي در فنجون ريخت بار ديگه حالت تهوع به سراغش اومد و در ضمني كه خيلي سريع فنجانش رو روي ميز گذاشت به سمت دستشويي دويد...
وضعيتش نه تنها نگرانم نميكرد بلكه بي تفاوت هم بودم...حس ميكردم سهيلا در مرگ اميد نقش اصلي رو داشته و به شدت از اين بابت عذاب ميكشيدم!
احساس خوبي نداشتم چرا كه در طول هفته ايي كه گذشت نه تنها به سهيلا فكر نكرده بودم بلكه از نگاه كردن به او هم اجتناب ميكردم...ديگه ديدن صورت زيباش و اندام بي نظيرش و زيبايي هاي خيره كننده اش برام جذابيت نداشت!!!...در طول هفته ايي كه گذشته بود هر بار كه به طرفم اومده بود حتي زمانيكه تنها بوديم با جديت ازش خواسته بودم من رو تنها بگذاره و چه صبورانه حرفم رو گوش كرده بود...بي هيچ اعتراضي!!!
زمانيكه از دستشويي خارج شد رنگش پريده بود و براي لحظاتي روي يكي از راحتي ها نشست...
بي تفاوت به او و حالش چايي درون ليوانم رو سر كشيدم و سپس از روي صندلي بلند شدم و در حاليكه به سمت اتاق خواب ميرفتم گفتم:تا من يه دوش ميگيرم تو صبحانه ات رو بخور بعدش هر چي لازم داري جمع كن...
صداي متعجب سهيلا رو از پشت سرم شنيدم كه گفت:يعني چي هر چي لازم دارم جمع كنم؟!!
وارد اتاق خواب شدم و حوله ام رو برداشتم...متوجه شدم كه سهيلا پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:سياوش؟!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵ ساعت 10:21 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|