به سهيلا كه حالا كليد رو در قفل درب قرار داده بود نگاه كردم و گفتم:من ديگه داخل نميام...كار دارم بايد برم.
آرامشي كه در چهره ي اميد با شنيدن حرف من به يكباره نقش بست از ديد من و سهيلا مفخي نموند...
سهيلا به طرف من برگشت و به آهستگي گفت:يعني حتي نمياي يه چايي بخوري بعدش بري؟
با حركت سر جواب منفي به سهيلا دادم و خم شدم اميد رو بوسيدم و دستي روي كبودي روي پيشونيش كشيدم و گفتم:اگه يه وقت با بابا كار داشتي بهم تلفن كن...باشه پسرم؟
اميد با لبخند و حركت سر جواب مثبت داد و با باز شدن درب هال به سرعت كفشهاش رو از پا در آورد و به داخل خونه رفت...توي هال نشست و سرگرم اسباب بازي جديدش شد!
به اميد نگاه ميكردم كه چطور در دنياي كودكي با وجود مشكلاتي كه داره اما يك اسباب بازي چقدر زيبا اون رو از دنياي واقعي دور ميكنه!!!...چقدر دنياي كودكي زيباست!!!
سهيلا به آرومي درب هال رو به حالت نيمه بسته درآورد و رو كرد به من و گفت:خانم صيفي حالشون چطوره؟
نگاهش كردم...اين دختر چقدر قلب مهربون و با احساسي داشت!!!...مادر من يعني همون شخصي كه بدترين توهين رو در شرايطي كه اصلا" استحقاقش رو هم نداشته بهش كرده بود اما اين دختر با بزرگواري حالا داشت احوال همون شخص رو از من سوال ميكرد!!!
يك دستم رو به ديوار تكيه دادم و با دست ديگه ام پيشوني ام رو ماليدم و گفتم:سه روز ديگه مرخص ميشه...دكتر گفته حالش خوب و رضايت بخشه...
. خدا رو شكر...
. تو چي؟بامادرت امروز تماس گرفتي؟
. نه...ميدونم اگرم تماس بگيرم فايده نداره با من حرف نميزنه الان...اخلاقش رو ميشناسم ولي مسعود باهاش حرف زده به اون گفته پروازشون به ايران مشخص شده...افتاده به پنجشنبه و ساعت ورودشم گفته...
. چه ساعتيه؟
. سياوش تو نيا...نميخوام پنجشنبه بياي فرودگاه.
نگاهش كردم...حلقه ي اشكي كه توي چشمهاي جذابش درخشندگي عجيبي به اونها داده بود رو به وضوح ديدم و بعد با انگشتهاي ظريف و مرمرينش قبل از سرازير شدن اونها رو جمع كرد و گفت:نميخوام بياي چون ميترسم بهت توهين كنه...
. اشكالي نداره...تو خودت رو بابت اين موضوع ناراحت نكن...
. نه سياوش...به هيچ وجه دلم نميخواد به تو توهين بشه...خواهش ميكنم اجازه بده پنجشنبه خودم همراه با مسعود برم فرودگاه...باشه؟
سرم رو به علامت موافقت با حرف سهيلا تكون دادم و بعد به آرومي گونه ي سهيلا رو بوسيدم و گفتم:نگران نباش...همه چي درست ميشه...
برگشتم از پله ها برم پايين كه سهيلا گفت:سياوش براي شام بيا اينجا...
دوباره به سمتش برگشتم و نگاهش كردم و گفتم:منتظرم نباش...احتمالا"مسعود ميدونه تنهام و مياد پيشم...
لبخند غمگيني به روي لبهاي خوش حالتش نشست و گفت:خوب با مسعود بياين اينجا...
. نه...منتظر نباش...همين قدر كه توي اين شرايط اميد رو نگه داشتي بي نهايت ممنونتم...
و بعد از خداحافظي مجدد از پله ها پايين رفتم.
وقتي به خونه برگشتم با مسعود تماس گرفتم ولي چون پشت فرمون و توي اتوبان بود نمي تونست صحبت كنه فقط تونستم در چند جمله بهش بگم كه شب براي شام اگه جايي برنامه ي خاصي نداره بياد خونه ي من كه شنيدم در جواب گفت خودش همون موقع داره مياد پيش من!
تقريبا"يك ساعت بعد زنگ درب به صدا در اومد...فهميدم مسعود پشت درب حياطه وقتي اف.اف رو برداشتم بهش گفتم ماشينش رو هم بياره داخل حياط.
دقايقي بعد مسعود وارد هال شد...در ابتدا كمي به خاطر مشكلاتي كه در شركتش به دليل يك قرارداد باعث ضرر چندميليوني شده بود عصباني به نظر ميرسيد اما طبق عادت هميشگي كه در اون سراغ داشتم در نهايت با دادن چند فحش به دنيا و پول كلي خنديد و همه چيز رو تموم شده تلقي كرد!
به آشپزخانه رفتم و ظرف ميوه ايي كه در يخچال بود بيرون آوردم و به همراه دو بشقاب به هال برگشتم و از مسعود در رابطه با تماسي كه با مادر سهيلا داشته پرسيدم.
نگاه عميقي به من كرد و بعد به نقطه ايي خيره شد وگفت:زنيكه ي احمق همونطور كه پيش بيني ميكردم قصد شكايت داره...يكي نيست به اين احمق بگه آخه بيشعور دخترت خودش عاشق دوست من شده حالا اين وسطم يه اتفاقاتي افتاده مهم اينه كه خودشون همديگرو دوست دارن و ميخوان...ولي حرف حساب حاليش نميشه...اما تو نگران نباش سياوش بگذار برسه ايران خودم همه چيز رو حاليش ميكنم...
. مسعود به مادرش گفتي خود سهيلا هم راضي به ازواج با منه...
. آره بابا...يك ساعت داشتم همينها رو بهش ميگفتم ولي زنيكه ي احمق فقط مثل كولي ها گريه و نفرين ميكنه...كلي هم دري وري به سهيلاي بدبخت ميگفت...مرده شور اون زيارتش رو ببرن...خير سرش حاج خانم شده..
. بسه مسعود...مادر سهيلا حق داره...من پيش بيني بدتر از اينها رو هم كردم...اما قبل از اينكه اقدامي بكنه بايد خودم ببينمش و باهاش صحبت كنم...ممكنه با ديدن من و گفتن حرفاش به شخص خودم كمي آرامش بگيره...
. عمرا" بگذارم بهت توهين كنه!!!...تو چي فكر كردي سياوش؟...فكر كردي من ميگذارم اون هر غلطي دلش ميخواد بكنه؟!!!
. مسعود تند نرو...لازم هم نيست براي مادر سهيلا كه حق هر عكس العملي رو نسبت به اين ماجرا داره از خودت واكنش نشون بدهي...به سهيلا هم گفتم به تو هم دارم ميگم...من خودم رو آماده ي خيلي چيزها كردم...پس لازم نيست نگران باشيد...بعضي اتفاقها واقع شدنش اجتناب ناپذيره منم...
. چرند نگو سياوش...امكان نداره بگذارم شكايتي از تو بكنه!
لبخند كم رنگي روي لبهام نشست و به مسعود نگاه كردم.
اون واقعا" هميشه و در همه حال كنارم بوده...با اينكه پيش اومدن مشكل اخير باعث اصليش دهن لقي خود مسعود بود اما به وضوح حس ميكردم تا چه حد روي دوستي عميقي كه بين ما وجود داشت تعصب داره و از اين بابت قلبا" به رفاقت با مسعود حتي با وجود پيش اومدن فراز و نشيبهاي اين اواخر به خودم افتخار ميكردم.
اون شب مسعود خونه ي من خوابيد و تا نيمه هاي شب كلي با هم صحبت كرديم و قرار شد پنجشنبه من به فرودگاه نرم و فقط سهيلا و خودش در ابتدا با مادر سهيلا صحبت كنن...
روزهاي پيش رو مثل برق گذشتند...مثل اين بود كه زمان هم براي رسيدن وقوع وقايع پيش روي من عجله داشت!
درست همون روز كه مامان از بيمارستان مرخص شد شبش مادر سهيلا هم از مكه برگشت!
اميد رو از صبح به خونه آورده بودم و در همون ساعات اوليه ي برگشتنش به خونه متوجه ي ناسازگاري ولجبازيهاي كودكانه ي اون شده بودم!
به مسعود گفته بودم اگه اتفاق خاصي افتاد و يا برخوردي بين مادر سهيلا و سهيلا صورت گرفت سريع با من تماس بگيره تا من خودم رو به اونجا برسونم!
مامان متوجه ي كلافگي و عصبانيت من بود اما كاملا" حس ميكردم كه با اتفاقات پيش اومده كه مسبب اصلي اونها خودش بود توان سوال كردن و يا زدن حرفي در اين خصوص رو نداشت...من هم سعي ميكردم خودم رو متوجه ي تماشاي تلويزيون نشون بدهم و كمتر به اتاق مامان ميرفتم.
ساعت تقريبا" نزديك3:30نيمه شب بود كه هنوز نتونسته بودم بخوابم!!!
مامان و اميد هر دو خواب بودن و من تنها توي هال در حاليكه تلويزيون با صدايي كم روشن بود نشسته و به فكر فرو رفته بودم.
درست در همين لحظه صداي تك زنگ كوتاه منزل بلند شد!!!
وقتي اف.اف رو جواب دادم فهميدم مسعود اومده!!!...
درب رو باز كردم و لحظاتي بعد مسعود به تنهايي وارد هال شد.
چهره ي خسته و عصبي داشت...روي يكي از مبلهاي كنار هال تقريبا" ولو شد و بي مقدمه گفت:زنيكه ي آشغال...
فهميدم منظورش مادر سهيلاست!
به طرف اتاق مامان رفتم و درب رو بستم و برگشتم به هال و رو به روي مسعود نشستم و گفتم:اومد؟
. آره...حاج خانم تشريف گندش رو آورد.
از لحن صحبت مسعود بي اراده خنده ام گرفت و گفتم:خوب؟...چي شد؟
مسعود نگاهي از روي كلافگي به من كرد و گفت:ديوونه نمي رفت خونه...ميگفت توي خونه ايي كه تو به اونها دادي پا نميگذاره!...نميدوني با چه بدبختي راضيش كرديم بره خونه...به جون سياوش چاره ام بود گيسش رو ميكشيدم پرتش ميكردم توي ماشينم...اگه التماسها و اشكهاي سهيلا نبود به مرگ خودم چند تا از اون فحشهايي كه نبايد بگم رو بهش گفته بودم...
از شنيدن اينكه سهيلا گريه ميكرده ناخودآگاه چهره ام در هم رفت و گفتم:به سهيلا توهين هم كرد؟
. نه...ولي بعيد نميدونم الان توي خونه درگير شده باشن...من كه ديگه حوصله ديدنش رو نداشتم بعد كلي معطلي توي فرودگاه بالاخره راضيش كرديم بره خونه تا جلوي درب آپارتمان رسوندمشون بعدم يكراست اومدم اينجا ديدم چراغ هال روشنه فهميدم بيداري زنگ زدم...
سكوت كردم و به نقطه ايي خيره شدم.
مسعود از پارچ روي ميز وسط هال كمي براي خودش آب ريخت و يك نفس اون رو سر كشيد و بعد گفت:سياوش...ولي فكر نكنم بتونه جرات كنه بره براي شكايت...سهيلا درسته كه خيلي گريه ميكرد اما قبل از اومدن مادرش وقتي توي فرودگاه بوديم خيلي با من صحبت كرد...ميگفت تحت هيچ شرايطي اجازه نميده از تو شكايتي بكنه...
در همين لحظه تلفن مسعود زنگ خورد!
نگاهي به گوشيش انداخت و با تعجب گفت:سهيلاست!!!
و سپس به تماس پاسخ داد...من كه به مسعود نگاه ميكردم كاملا" متوجه ي حرفهاي اون شده بودم...بعد از سلامي كوتاه ديدم چهره ي مسعود برافروخته و عصبي شد و با عصبانيت گفت:به درك كه داره وسايلش رو جمع ميكنه...بگذار هر قبرستوني ميخواد بره ببينم اين وقت شبي كدوم گوري ميخواد بره...
سريع گوشي رو از مسعود گرفتم و شنيدم سهيلا با التماس و گريه گفت:مسعود...تو رو قرآن بيا...
گفتم:گريه نكن...الان من ميام...
سهيلا مكث كوتاهي كرد و با اضطراب گفت:سياوش!!!...نه...تو نيا...
گوشي رو به مسعود دادم و از روي مبل بلند شدم و سوئيچم رو برداشتم و به سمت درب هال رفتم.
مسعود سريع با سهيلا خداحافظي و گوشي رو قطع كرد و سريعتر از من جلوي درب هال ايستاد و گفت:ديوونه شدي سياوش...لازم نكرده تو بري...اين زنيكه ديوونه است...يك عمر زندگي من و مادرم رو به گند كشيده حالا نوبت توئه...من خودم ميرم تو نميخواد بياي...
مسعود رو كنار زدم و درب هال رو باز كردم و گفتم:برو كنار...بايد برم...
مسعود دنبال من از درب هال خارج شد و گفت:حماقت نكن سياوش...

43
مسعود كه با عصبانيت دنبال من وارد حياط شده بود دوباره جلوي من رو گرفت و گفت:باشه...باشه...حالا كه اصرار داري به جهنم بريم ولي پس ديگه تو ماشين نيار با ماشين من ميريم.
با حركت سر حرف مسعود رو تاييد كردم و سوار ماشين مسعود شدم و به همراه او به سمت منزل سهيلا حركت كرديم.
تمام مسير كلافگي رو ميتونستم از نحوه ي رانندگي مسعود كاملا"متوجه بشم اما اهميتي برام نداشت...فقط شنيدن صداي گريه و التماس آلود سهيلا در پاي تلفن بود كه توي گوشم مي پيچيد!
وقتي به چند متري سر خياباني كه منزل سهيلا در اون بود رسيديم متوجه ي حضور سهيلا در كنار خانم چادري ديگه اي كه مشخص بود با او در حال گفتگو است شدم و مسعود نيز بلافاصله اونها رو ديد و بعد ماشينش رو به سمت كنار خيابان هدايت و پارك كرد و با عصبانيت گفت:ايناهاشن...زنيكه ي رواني ببين اين وقت شب چطوري همه روعنتر و منتر خودش كرده!
قبل اينكه از ماشين پياده بشم رو كردم به مسعود و گفتم:ببين مسعود...اگه ميخواي به مادرش توهين كني يا عصبي باشي اصلا"لازم نكرده تو از ماشين پياده بشي!
مسعود ماشين رو خاموش و سوئيچش رو خارج كرد و با عصبانيت گفت:چرند نگو سياوش...ساعت نزديك4:30صبحه...آخه ببين چطوري با رفتارش همه ي ما رو كلافه كرده...
و بعد سريعتر از من از ماشين پياده شد!
سپس من پياده شدم...با پياده شدن ما از ماشين سهيلا بلافاصله متوجه ي ما شد و به من نگاه كرد...
مادرش كه تا اون لحظه پشتش به من و مسعود بود از طرز نگاه سهيلا و سكوتي كه يكباره كرده بود به سمت ما برگشت و درست در همين لحظه نگاه من و او به روي هم ثابت موند!
به سمت اونها رفتم و جلوي مادر سهيلا ايستادم...به محض اينكه خواستم حرفي بزنم مادرسهيلا كه كاملا"مشخص بود قبل از رسيدن ما بحث مفصلي با سهيلا داشته در حاليكه تمام صورتش از خشم فرياد ميكشيد سر تا پاي من رو با نفرت برانداز كرد و گفت:چي بهت بگم كه لياقتش رو داشته باشي؟!!!...مرتيكه ي بي همه چيز...
سهيلا و مسعود بلافاصله سعي كردن بين من و او قرار بگيرند كه با دست مسعود رو كنار نگه داشتم...
سهيلا دوباره رو كرد به مادرش و گفت:مامان تو رو قرآن...مامان خواهش ميكنم...
مي تونستم احساس مادرش رو درك كنم و خودم رو مستحق هر حرفي از جانب او ميدونستم...با صدايي آروم رو به او گفتم:شما حق داري...هر چي هم بگي حق داري...
مادر سهيلا با فشار دستش سهيلا رو كنار زد و در حاليكه صداش بي شباهت به فرياد نشده بود گفت:حق دارم؟!!!...حق دارم؟!!!...به روز سياه ميشونمت...فكر كردي چون پول و ثروت داري هر غلطي دلت بخواد ميتوني بكني؟!!!...آره؟...فكر كردي چون سري توي سرها داري هر كثافتكاري كه بخواي ميتوني بكني؟!!!...آره؟...فكر كردي مملكت قانون نداره و هر بلايي كه دلت بخواد سر دختر مردم مياري و بعدشم انگار نه انگار؟!!!...به همون خونه ي خدايي كه رفتم اگه صد برابر بي آبرويي كه سر دختر بدبخت و بي پدر من آوردي سر خودت و زندگيت نيارم اگه به آواره گي و خاك سياه نشونمت زن نيستم...
مسعود با عصبانيت رو كرد به او گفت:صدات رو بيار پايين...الان مردم ميريزن از خونه هاشون بيرون...اين آپارتي گري و كولي بازي الان وقتش نيست...
با كلافگي رو كردم به مسعود و گفتم:مسعود تو دخالت نكن...
مادر سهيلا با صدايي فرياد گونه گفت:مردم از خونه هاشون ميريزن بيرون؟...بگذار بريزن...مگه ديگه براي من و اين دختر خاك برسرم آبرويي هم مونده كه از ريختنش بترسم؟
و بعد در حاليكه با كف دست راستش به سينه ي من ضربه ميزد گفت:اينم كه اينجا ميبيني ايستاده بي آبروتر از همه ي عالم و آدمه...اگه آبرو داشت كه سر دختر من بلا نمي آورد و بعدش اينجوري با وقاحت رو در روي من نمي ايستاد...
سهيلا بازوي مادرش رو كشيد و گفت:مامان بسه ديگه...
چراغهاي چند تا از واحدهاي آپارتماني كه در سر خيابان بود يكي بعد از ديگري روشن شده بود و نگاه كلافه وعصبي مسعود هر لحظه شدت بيشتري به خودش مي گرفت!
بازوي سهيلا رو گرفتم و سعي كردم با آرامش اون رو از مادرش دور كنم و گفتم:سهيلا اجازه بده مامانت حرفهاش رو بزنه...راحتش بگذار...
مادر سهيلا از ديدن اينكه من بازوي سهيلا رو گرفته بودم برافروخته تر از قبل گشت و با هر دو دست محكم به سينه ي من كوبيد و با فرياد گفت:بهش دست نزن...دستت رو بهش نزن كثافت...
مسعود به طرف مادر سهيلا اومد كه با كف دستم سدي شدم براي رسيدن مسعود به او و گفتم:مسعود گفتم تو دخالت نكن...
سهيلا با گريه و التماس رو كرد به مادرش و گفت:مامان تو رو قرآن...مامان الهي قربونت بشم بيا بريم خونه...اصلا" بيا من رو بزن ولي اينجا سر و صدا نكن...توي خيابون زشته...بيا بريم خونه هر كاري دلت خواست بكن...
مادرش دوباره با فريادي كه حالا با گريه درآميخته بود رو به سهيلا گفت:خاك بر سرت...خاك بر سر بد بختت...اين مرتيكه ي آشغال هر غلطي دلش خواسته با تو كرده بعدش يه خونه بهت داده كه مثل بدبختهاي عالم بري توش زندگي كني و جيكت در نياد...آخه كثافت چرا نمي فهمي؟...چرا نمي فهمي اين مرتيكه با تو و زندگيت چه كرده؟...
سهيلا عصبي و با گريه و حالتي حاكي از فرياد گفت:اصلا" خوب كرده...آره خوب كرده...اصلا" خودم خواستم...دلم خواسته...اينقدر بي آبرويي نكن مامان...بسه ديگه...
و درست در همين لحظه بلند شدن دست مادر سهيلا رو ديدم كه به قصد زدن كشيده به صورت سهيلا بلند شد!
سريع مچ دست سهيلا رو گرفتم و قبل از اينكه كشيده ايي به صورتش بخوره اون رو به عقب و پشت سر خودم كشيدم...بين مادرش و اون ايستادم و گفتم:اگه بنا باشه كسي اين وسط سيلي بخوره اين منم نه سهيلا...
مادر سهيلا كه براي لحظاتي كوتاه دستش هنوز در هوا مونده بود در حاليكه از نگاهش انزجار و نفرت شعله ميكشيد دو كشيده ي پياپي به صورت من زد و گفت:تو سيلي حقت نيست...تو رو بايد زنده زنده پوستت رو كند مرتيكه ي بي همه چيز...
مسعود هجوم آورد به سمت مادر سهيلا كه باز اون رو گرفتم و از هر حركتي قبل از وقوعش جلوگيري كردم...
ضربات مشت محكمي كه مادر سهيلا از پشت به كتفهاي من ميزد رو حس ميكردم اما سعي داشتم مسعود رو از اون دور كنم...
مسعود با فرياد گفت:سهيلا...مادرت رو خفه كن...وگرنه همين جا...
با فرياد گفتم:مسعود تو خفه شو...
سعي ميكردم مسعود رو كه به شدت عصبي شده بود كنترل كنم و در همون حال صداي گريه و التماس سهيلا رو هم از پشت سرم مي شنيدم كه تلاش ميكرد تا مادرش رو از من دور كنه!
در همين لحظه صداي آژير ماشين گشت راهنمايي و رانندگي كه در خيابان توقف كرد و دو افسر از اون پياده شدند باعث سكوت ناگهاني بين ما شد!!!
درب همون آپارتماني هم كه چراغهاي واحدهاي اون حالا به سبب سر و صداي ما يكي در ميون روشن شده و سرهاي ساكنين اون با كنجكاوي از پنجره ها بيرون اومده بود باز شد و دو سه مرد از اون خارج شدند!!!
مادر سهيلا نگاهي به دور و اطرافش انداخت و سپس رو كرد به يكي از اون دو افسر و با فرياد گفت:شما رو خدا رسوند...آقا من از دست اين مرد شكايت دارم...
و با انگشت به من اشاره كرد!!!
مردهايي كه از ساختمان خارج شده بودند با چهره هايي خواب آلود و لباسهايي كه معلوم بود از رختخواب برخاسته و به خيابان اومده اند حالا دور ما ايستاده بودند...يكي از اونها رو به افسرها كرد و گفت:آقا الان دو ساعته صداي داد و بيداد اين خانمها و با اين دو تا مرد آرامش ما رو بهم زده...
مسعود با كلافگي رو كرد به او و گفت:چرا چرند ميگي مرد حسابي ما الان ده دقيقه نيست اينجاييم اون وقت تو دو ساعته بيخوابي؟...علت بيخوابيت حتما چيز ديگه بوده...
يكي از افسرها رو كرد به مسعود و گفت:آقا چه خبره؟
به محض اينكه مسعود خواست حرفي بزنه مادرسهيلا دوباره با فرياد گفت:از اون نپرس...از من بپرس...از من كه مادر اين دختر خاك بر سر هستم...از من كه وقتي خبر مرگم رفته بودم مكه اين مرتيكه ي بي همه چيز سر دخترم هزار تا بلا آورده...از من...از من بپرسين...من از دست اين مرتيكه ي كثافت شكايت دارم...
با شنيدن حرفهاي مادر سهيلا كه به من اشاره ميكرد و با گريه و فرياد حرف ميزد تمام نگاهها به سمت من برگشت...
احساس كردم تمام بدنم داغ شده...حس بي آبرو شدن شايد بدترين عذابي بود كه تا اون لحظه با تمام وجودم داشتم دركش ميكردم...احساس ميكردم ستون فقراتم در فشاري وحشتناك قرار گرفته به طوريكه زانوانم هر لحظه توان تحمل خودشون رو رو به سستي مي ديدند!
صداي سهيلا رو شنيدم كه با گريه و التماس گفت:مامان تو رو قرآن بس كن...
يكي از افسرها رو كرد به من و مسعود گفت:اين خانم چي ميگه؟!!!
قدرت حرف زدن رو از دست داده بودم...اصلا" گويا جمله بندي فراموشم شده بود...دست چپم رو به روي پيشوني ام گذاشته بودم...احساس درموندگي رو با تموم وجودم حس ميكرد!!!
مسعود بلافاصله گفت:جناب سروان اين زند چرند ميگه...يه دعواي خانوادگيه...حلش ميكنيم خودمون...
و بعد به من و سهيلا اشاره كرد و گفت:اين دو تا نامزدن...ولله دعوا خانوادگيه...
صداي فرياد مادر سهيلا بار ديگه بلند شد كه با التماس رو كرد به يكي از پليسها و گفت:آقا به قرآن داره دروغ ميگه...به همون مكه ايي كه رفتم داره دروغ ميگه...دختر من با اين مرتيكه هيچ نسبتي نداره...من از دست اين مرد شكايت دارم...گفتم كه بهتون سر دخترم بلا آوردن...چرا باور نميكنيد؟!!!...حالا هم براي خفه كردن دختر بدبختم يه خونه دادن بهش تا صداش درنياد...
يكي از اون دو افسر كه درجه ي سرهنگي داشت با چهره ايي عصبي و گرفته رو كرد به من و گفت:آقا شما همراه ما بيا...
و برگشت به سمت ماشين خودشون...
خواستم به طرف ماشين پليس برم كه مسعود با كف دست كوبيد توي سينه ي من و نگهم داشت و گفت:صبر كن ببينم...كجا داري ميري؟!!!
و بعد رو كرد به افسري كه هنوز كنار ما ايستاده بود و با عصبانيت گفت:جناب سروان شما مامور راهنمايي و رانندگي هستين...اگه اون جناب سرهنگ نميدونه شما بهش بگين كه رسيدگي به اين مسائل اصلا" در حيطه ي انجام وظيفه ي شما نيست...
سرهنگي كه دو سه قدم از ما دور شده بود دوباره به سمت ما برگشت و با عصبانيت رو به مسعود گفت:خيلي قانون حاليته...آره؟!!...ماشين مدل بالا سوار هستين و كيسه كيسه پول پارو ميكنيد فكر كردين هر كثافتكاري كه دلتون بخوادم ميتونين انجام بدين؟
و بعد رو كرد به افسر ديگه و گفت:جناب سروان سروري حالا كه اين آقايون اينقدر قانون مدار تشريف دارن مشكلي نيست...ما اينجا مي مونيم...شما بي سيم بزن مركز اطلاع بده موقعيت رو بگو تا مامورين ويژه ي رسيدگي به اين امور رو بفرستن و اين آقا رو ببرن...
سهيلا با التماس رو كرد به اون سرهنگ و گفت:آقا تو رو قرآن برو...هيچي نيست... ولله به خدا مشكل خانوادگيه...كسي شكايتي نداره...مامانم الان عصبيه...
مادر سهيلا با فرياد گفت:نه آقا...تو رو جون بچه ات نرو...به همون خونه ي كعبه ايي كه الان چند ساعت بيشتر نيست ازش برگشتم دارم راست ميگم...ولي اين دختر احمق من گول وعده و وعيدهاي اين مرتيكه رو خورده...
و باز انگشتش رو به سمت من نشونه گرفت!!!
خدايا خفت و خواري رو هر لحظه بيشتر از ثانيه ي قبل با تمام وجودم احساس ميكردم...
سياوشي شده بودم كه هر لحظه در سياهي چاهي ژرف بيشتر سقوط ميكرد و هيچ دست كمك و فرياد رسي هم در اطرافم نمي ديدم!!!

44
سروان سروري بدون توجه به حرف مسعود و با توجه به اينكه افسر مافوقش به او دستوري داده بود و بايد اطاعت امر ميكرد به سمت ماشين پليس برگشت!
به طرف مسعود رفتم و گفتم:باهاشون بحث نكن...
سرهنگي كه از طرز حرف زدن مسعود بي نهايت دلخور و عصبي شده بود رو كرد به مادر سهيلا و گفت:خانم شما تشريف ببريد توي ماشين ما بنشينيد تا سروان سروري بي سيم ميزنه و بچه ها ميان درست نيست شما با اين وضع اينجا بايستيد...
مادر سهيلا به سمت ماشين پليس رفت و سهيلا با دو دست صورتش رو گرفت و با صداي بلند شروع به گريه كرد.
به طرف سهيلا رفتم و به آرومي گفتم:بسه ديگه...اينجوري گريه نكن...برو توي ماشين مسعود بشين.
رو كردم به مسعود و گفتم:من اينجا پيش جناب سرهنگ ايستادم تو سهيلا رو ببر توي ماشينت بشينه...
مسعود به طرف سهيلا رفت و بازوي اون رو گرفت و به طرف ماشين برد وقتي سهيلا در ماشين نشست خودش دوباره پيش من برگشت و كنار سرهنگ ايستاد.
متوجه بودم كه سروان سروري با بي سيم به مركز گزارش داد!
سرهنگ رو به ساكنين اون آپارتمان كه هنوز ايستاده بودن كرد و از اونها خواست كه به منزلشون برگردن...اونها هم كه گويا تا حدودي خيالشون از بازگشت سكوت به خيابان راحت شده بود لحظاتي تامل كردن ولي در نهايت يكي بعد از ديگري به داخل ساختمان رفته و درب رو بستند!
مسعود پاكت سيگارش رو از جيب بيرون آورد و يكي آتش زد و يكي هم به من داد!
وقتي سيگارم رو روشن كردم به انتهاي خيابان خيره شده بودم...نمي تونستم افكارم رو متمركز كنم...
صداي مسعود رو شنيدم كه گفت:سياوش با توحيد تماس بگير بگو بياد...
نگاه گيج و مبهوتم رو به مسعود دوختم و گفتم:توحيد؟!!!...توحيد كيه ديگه؟!!!
مسعود كلافه و عصبي گفت:وكيلت رو ميگم ديگه بابا...حواست كجاس؟...اون گوشيت رو بده به من باهاش تماس بگيرم...
تازه يادم اومد كه توحيد نام خانوادگي وكيلم هست كه مسعود به زبون آورده بود!
با دست جيبهاي شلوارم رو جستجو كردم و تازه يادم اومد كه موقع خروج از منزل گوشي رو فراموش كردم بيارم!!!
سيگارم رو زير پا انداختم و خاموشش كردم وگفتم:گوشي رو همراهم نياوردم...
مسعود كلافه تر از لحظاتي قبل گفت:اي مرده شور اين شانست رو ببرن...
متوجه شدم موبايلش رو از جيبش بيرون آورده و شروع به گرفتن شماره ايي كرده!!!
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:تو مگه شماره ي توحيد رو داري؟!!!
. نه...دارم به خانم افشار زنگ ميزنم.
. به خانم افشار؟!!!...مگه شماره ي اون رو داري؟!!!
. آره...خبر نداري چند بارم خونه اش رفتم...
جمله ي آخرش رو با خنده هاي شيطنت آمير هميشگي اش به لب آورد!
با تعجب رفتارش رو دنبال ميكردم و او كه هنوز سعي در گرفتن تماس با شماره ي مورد نظرش رو داشت متوجه ي نگاه من نبود!
دوباره گفتم:مسعود دست از مسخره بازي بردار...ميگم اين وقت صبح به كي داري تلفن ميكني؟!!!
مسعود كه گويا موفق به برقراري تماس شده و منتظر بود تا از آن سوي خط گوشي رو بردارن به من نگاه كرد و گفت:مسخره بازي چيه؟...دارم زنگ ميزنم افشار...مگه منشي شركتت نيست؟...خوب قاعدتا"وظيفه اشه كه شماره تماسهاي خيلي مهم افراد مرتبط با تو رو يا حفظ باشه يا يه جايي توي اون دفتر تلفن كوفت گرفته ايي كه توي كيفش داره يادداشت كرده باشه...
با كلافگي گفتم:مسعود تلفن رو قطع كن درست نيست اين وقت صبح مزاحم كسي بشي...اونم خانم افشار...زشته...ساعت5:10صبحه...
. برو بابا...جهنم كه خوابه...درك كه صبح زوده...خوب بيدار ميشه نترس چشمش كه چپ نميشه...چشمش كور...مگه منشي تو نيست؟...بايد وظيفه اش رو خوب انجام بده ديگه...
خانم افشاركه پاسخ تماس رو داد مسعود به من اشاره كرد كه ديگه صحبت نكنم و خودش ازمن و سرهنگ فاصله گرفت!
در همين لحظه ماشين پليس ديگه ايي وارد خيابان شد و پشت ماشين مسعود توقف كرد!
سرهنگي كه كنار من ايستاده بود با ديدن اونها لبخند رضايتي به لب آورد و سپس از اينكه ارگان مورد نظر در كمترين زمان ممكن چند افسر رو به محل رسونده بود حالت فاتحي از يك مبارزه به خودش گرفت و رو به من گفت:اينم از افسرهايي كه دقيقا" مربوط ميشن به مشكل شما...بفرماييد...
سه افسر ديگه از ماشيني كه تازه اومده بود پياده شده و به طرف ما اومدن!!!
سهيلا سريع از ماشين پياده شد و به طرف من دويد!
مسعود كه تلفني در حال صحبت بود كلافه وعصبي و تند تند حرف ميزد و چشمش به من و سه افسر تازه وارد هم بود و لحظاتي بعد تماسش رو قطع و به طرف ما برگشت.
سرهنگ و سروان سروري توضيحات مختصري از وقايع دادند و با اشاره به مادر سهيلا كه تازه از ماشين پياده شده بود تا حدود زيادي تونستن موقعيت رو براي اونها شرح دهند!
اونقدر سير وقايع سريع طي شد كه وقتي به خودم اومدم ديدم در ماشين پليس نشسته ام و به همراه اونها به كلانتري ناحيه ي مربوطه وارد شدم!
مسعود و سهيلا و مادرش رو براي دقايقي در اتاق افسر مخصوص ديدم...
تنها چيزي رو كه مي فهميدم اصرار بيش از حد مادر سهيلا در شكايتش از خودم بود...
متوجه بودم كه مسعود و سهيلا چقدر تلاش در منصرف كردن اون دارن اما خشم و نفرتي كه از ذرات وجود اون زن به فرياد در اومده بود با هيچ چيز مهار شدني نبود!
گريه ها و التماسهاي سهيلا...عصبانيت و پرخاشگري مسعود و حتي صحبتهاي افسري كه در حال تشكيل پرونده بود هيچيك خللي در تصميم اون زن نداشت!
وقتي به خودم اومدم كه متوجه شدم افسر مربوطه با عصبانيت از سربازي كه به دفتر صدا كرده بود خواست تا من رو به بازداشتگاه منتقل كنه!!!
تمام مدت غير از پاسخهاي كوتاهي كه مجبور ميشدم به اون افسر بدهم ديگه هيچ حرفي نزده بودم...سرم به شدت درد ميكرد و اصلا" نمي تونستم به موضوع خاصي فكر كنم!
لحظه ايي كه در حال خروج از اتاق به همراه دو سرباز ديگه بودم آقاي توحيد با عجله وارد كلانتري شد و به سمت من اومد!
وقت و زماني براي اينكه توضيح كافي به او بدهم نبود و به ناچار فقط رو كردم به مسعود و گفتم:مسعود سهيلا و مادرش رو كه از اينجا بردي يه سر بزن خونه...اميد و مامان تنها هستن...
و بعد در ضمني كه يكي از سربازها بازوي من رو گرفته بود و همراه خودش تقريبا" مي كشيد و قصد داشت مانع توقف من بشه ادامه دادم:مسعود توضيحات لازم رو به توحيد بده...
آقاي توحيد كه قصد وارد شدن به اتاق افسر پرونده رو داشت با صداي بلند طوريكه بشنوم گفت:مهندس نگران نباش...
در همين لحظه خانم افشار رو هم ديدم كه سراسيمه و نگران وارد كلانتري شد!
مسعود به طرف خانم افشار رفت...متوجه بودم كه تند تند با او در حال صحبت هست!
نگاههاي متعجب و پر از پرسش خانم افشار به روي من فشار مضاعف ديگه ايي بود كه بايد تحمل ميكردم!
مادر سهيلا با چهره ايي گرفته روي يكي از صندليهاي كنار راهرو نشست و به من خيره شد!!!
سهيلا هنوز اشك مي ريخت و به طرفم اومد و گفت:سياوش چقدر اينجا ميخوان نگهت دارن؟
. نميدونم...بسه سهيلا اينقدر اشك نريز...گريه ي تو بيشتر اعصاب من رو خورد كرده...به مسعود گفتم شما ها رو ببره برسونه خونتون...
اون دو سرباز بيش از اين اجازه ندادند كه ديگه در راهرو توقفي داشته باشم و من رو به همراه خودشون از ساختمان خارج وبه حياط كلانتري بردند...ساختمان رو تقريبا دور زديم و به پشت ساختمان كه رسيديم جلوي پله هايي كه به زير زمين ساختمان راه داشت توقف كردند...حدود10يا11پله رو به همراه يكي از اونها پايين رفتم و جلوي يك درب آهني كوچك زنگ زده ايستادم و بعد اون سرباز درب رو باز كرد و با اشاره ي دستش به من حالي كرد كه بايد داخل بشم...
وقتي وارد شدم و درب رو بست لحظاتي طول كشيد تا به تاريكي اونجا عادت كنم و چشمش محيط اونجا رو ببينه!!!
خداي من؟!!!...اينجا بازداشتگاه بود يا...؟!!!
يك سالن بزرگ كه بوي نم و نا از همه جا به مشام مي رسيد...موكت پاره و كثيفي رو در انتهاي اون سالن پهن كرده بودن كه حتي با كفش هم نميشد روي اون راه رفت چه برسه به اينكه بخوام روي اون بنشينم!!!
دو سه قدمي راه رفتم...خدايا...چرا من بايد اينجا باشم؟!!!
به ديوار سرد و سياه و دود گرفته ي اونجا تكيه دادم...
خدايا الان اميد از خواب بيدار شده كسي نيست صبحانه اش رو براش آماده كنه...
مامان چي؟!...نكنه به من نياز داشته باشه؟!!!
يعني مسعود تا الان سهيلا و مادرش رو به خونشون برگردونده؟...يادش ميمونه يه سر بره خونه ي من؟!...اگه يادش بره چي؟!!!
اگه وسط روزاميد به شركت زنگ بزنه و خانم افشار بهش بگه من كجا هستم چه حالي پيدا ميكنه؟!!
اگه مامان نياز به كمك براي دستشويي داشته باشه چي؟!!...اميد كه نمي تونه به اون كمك كنه...پس چيكار ميكنه؟!!!
خدايا...من كه قبول دارم اشتباه بزرگي كردم اما نگذار تاوان اشتباه من رو ديگران بدهند...
كم كم احساس ميكردم زانوهام دچار ضعف و سستي شده اند و بي اراده وادارم كردند همونطور كه به ديوار تكيه دادم آهسته آهسته روي زمين بنشينم...
صورت گريان سهيلا و چهره ي اميد يك لحظه از نظرم محو نميشد...
و بعد هجوم افكار پريشاني كه هر لحظه تمام مغزم رو در فشار عجيبي قرار داده بود باعث شد از روي عجز و درموندگي فرياد بلندي بكشم و بگم:خدايا...بسه ديگه...تا كي ميخواي عذابم بدهي؟
ثانيه ها و دقايق به كندي مي گذشتند...بي خبري از وقايع بيرون اون سالن كثيف و افرادي كه هر يك به نوعي برام مهم بودن كلافگي عجيبي بهم داده بود...
گرسنگي و خستگي رو به كل فراموش كرده بودم و فقط در فكر اين بودم كه آيا توحيد ميتونه كاري از پيش ببره و من رو از اين وضع نجات بده يا نه؟!!!
تقريبا2يا3ساعتي از ظهر گذشته بود كه درب كوچك و زنگ زده ي آهني اون سالن كثيف با صداي اعصاب خوردكني باز شد...!!!
به همراه دو سربازي كه جلوي درب ايستاده بودند از اون پله ها بالا رفته و به داخل ساختمان كلانتري وارد شدم...
بلافاصله مسعود رو ديدم كه به همراه توحيد به طرف من اومدن...
توحيد يكسري اوراق و پوشه در دستش بود و سريع به من گفت كه همراهش بايد به اتاق افسرپرونده برم...
در اين لحظه مسعود به شدت عصبي شد و با پرخاشگري رو كرد به يكي از سربازها و گفت:مگه دزد يا قاتل داري جابجا ميكني كه از زير زمين تا اينجا بهش دستبند زدي؟!!!...باز كن اين ماسماسك رو از دستش...
توحيد رو كرد به مسعود و از اون خواست كه خودش رو كنترل كنه...
اونقدر تا اون لحظه افكارم درگير بود كه حتي متوجه ي اين موضوع هم نشده بودم...آره اصلا نفهميده بودم كه به هنگام خروج از اون سالن لعنتي و انتقالم به داخل ساختمان كلانتري دستهام رو دستبند زدن!!!
نگاهم تازه به روي دستبند فلزي و نقره ايي رنگ روي مچ دستم افتاد!!!
از ديدن خودم در اون وضع درد عجيب و بي سابقه ايي رو در قلبم احساس كردم...خدايا...تقاص كاري كه كردم رو تا به كجا بايد پس بدهم؟...من...كسي كه اينهمه هميشه از بي آبرويي وحشت داشته حالا چه راحت دستبند به دستش زده بودن و از جايي به جاي ديگه مي بردنم!!!
بي اراده لبخند تلخ و دردناكي روي لبهام نقش بست و رو كردم به مسعود و گفتم:مسعود داد و بيداد نكن...
توحيد كه من رو به سمت اتاق افسر مربوطه مي برد با صدايي آهسته گفت:فعلا"يه وثيقه گذاشتيم بياي بيرون تا مراحل بعدي...
سرم رو به علامت تاسف تكون دادم و وارد اتاق شديم.
به محض ورودمون افسري كه چند ساعت پيش در همون روز رفتاري بسيار توهين آميز و خشن با من داشت حالا با رويي باز و گشاده از روي صندليش بلند شد و به سربازي كه پشت سر ما وارد اتاق شده بود گفت كه دستبند من رو باز كنه و بعد هم با احترام از من خواست كه روي صندلي بنشينم!!!!!!
من و توحيد و مسعود وقتي روي صندليهاي كنار اتاق نشستيم اون افسر كه درجه ي سرهنگ2داشت دستي به ريش انبوه توي صورتش كشيد و گفت:آقاي مهندس صيفي...واقعا" از پيش آمدي كه رخ داده متاسفم ولي اميدوارم موقعيت ما رو هم درك كنيد...به هر حال ما هم وظايفي داريم...بنده صبح اصلا نمي دونستم افتخار ديدن چه كسي رو دارم...اما خوب به لطف آقاي توحيد متوجه شدم...نگران نباشيد فعلا" با سپردن وثيقه ي لازمه شما آزاد هستين...انشالله كه آقاي توحيد هم در جلب رضايت اون خانم تمام تلاششون رو خواهند كرد و قضيه ختم به خير خواهد شد...فعلا" شما لطف كنيد اين برگه ها رو امضا كنيد...
و سپس چند برگ كاغذ رو به طرف من گرفت...

45
توحيد سريع بلند شد و كاغذها رو گرفت و به من داد و منهم جاهاي لازم رو امضا كردم...در حين امضا از حرفهايي كه بين توحيد و اون افسر رد و بدل ميشد فهميدم توحيد در رابطه با معرفي شخصيتي من به او توضيحات لازم رو هم قبلا داده بوده...
برام جالب بود...تا وقتي اين افسر شناختي از من و پدر مرحومم و موقعيت اجتماعي من نداشت دونسته يا ندونسته بدترين برخورد رو در صبح با من كرده بود و حالا همون فرد180درجه تغيير اخلاق داده بود!!!
هنگام خداحافظي حتي به دليل اينكه براي ناهار از من پذيرايي نشده بود عذرخواهي هم كرد!!!
لبخند تلخي كه به روي لبهام نقش بسته بود هر لحظه تلخيش بيشتر در كامم مي نشست...واقعا" دنيا چه بازيها و چه بازگيرهايي رو در خودش جمع كرده!!!
از اتاق كه خارج شديم رو كردم به مسعود و سراغ اميد و مامان رو گرفتم و در جواب گفت كه صبح به خونه رفته بوده و طبق خواست مامان با دخترعموي او تماس گرفته و نياز به نگراني نيست...
ميشم مي بينم از وقتي مامان اومده اينجوري اوضاع بهم ريخته...
با لبخند چونه اش رو گرفتم و گفتم:كسيكه اين وسط بايد بخشيده بشه منم نه تو...
مسعود كه هنوز كلافه و عصبي بود رو كرد به سهيلا و گفت:تو چرا عذرخواهي ميكني؟...اون مادر زبون نفهمت بايد بفهمه كه بدبختانه فعلا" كركره ي مخش رو پايين كشيده...الان كجاست؟
سهيلا كه حالا داشت اشكهاش رو پاك ميكرد گفت:توي تاكسي نشسته...
مسعود ادامه داد:هنوز از درد نمرده؟
با تعجب به مسعود نگاه كردم و سپس رو به سهيلا گفتم:درد؟!!!
مسعود پاسخ داد:آره...از صبح تا حالا بعد اينكه تو رو بردن داره از درد مثل مار به خودش مي پيچه...
. براي چي؟!!!...مشكلي پيش اومده؟!!!
سهيلا گفت:مامان سابقه ي سنگ كليه داره...كليه سمت راستش هميشه مشكل داشته...الانم از صبح شديد درد گرفته...
در اين لحظه توحيد با من و مسعود و سهيلا خداحافظي كرد و از ما كه حالا همگي در محوطه ي حياط كلانتري زير بارون ايستاده و بي توجه به بارش باران تا حدود زيادي هم خيس شده بوديم دور شد و در همون حال تذكرهايي كه فعلا" لازم ميدونست رو بار ديگه برايم تكرار كرد و منهم بعد تشكر از زحماتش تا وقتي با ماشين از حياط كلانتري خارج بشه ايستادم و سپس رو كردم به مسعود و سهيلا وگفتم:الان مامانت توي كدوم تاكسيه؟
سهيلا با دست خارج حياط رو نشون داد و گفت:من ديگه برم...سياوش اگه اميد بي قراري ميكنه بيارش پيشم...
مسعود خنديد و گفت:سهيلا ميخواي مادرت اميدم تيكه تيكه كنه؟
سهيلا بدون اينكه حتي لبخندي به حرف مسعود بزنه در پاسخ گفت:مامان خونه نمياد...ميخواد بره خونه ي يكي از دوستاش كه توي توليدي با هم كار ميكنن...
مسعود با صدايي آروم گفت:جهنم...بهتر...خر چه داند قيمت نقل و نبات...
نگاه جدي به مسعود كردم كه باعث شد ديگه به حرفش ادامه نده و بعد رو كردم به سهيلا و گفتم:مگه نميگي كليه اش درد ميكنه؟...خوب اگه منزل دوستش نياز به دكتر و بيمارستان پيدا كنه چي؟
مسعود دوباره كلافه و عصبي رو به من گفت:سياوش خيلي احمقي...اين زنيكه از ديشب تا الان همه ي ما رو ديوونه كرده اون وقت تو نگران دكتر و بيمارستانشي حالا؟
برگشتم به سمت مسعود وگفتم:ميشه تمومش كني؟...بسه ديگه...برو ماشينت رو بيار...كدوم گوري پاركش كردي؟
مسعود با عصبانيت برگشت و از ما دور شد...
به سمت سهيلا رفتم و دست در جيبم كردم و دو تا تراولي كه فقط همراهم بود رو بيرون آوردم و دادم دستش و خواستم فعلا" اونها رو داشته باشه تا اگه براي مادرش نياز شد استفاده كنه...
سهيلا قبول نكرد و دوباره پولها رو برگردوند و گفت:نه سياوش...مامان سالهاست با اين درد كنار اومده...فقط وقتي عصبي ميشه دردش شدت ميگيره...مشكلي نيست...نيازي ندارم...
بارون كاملا خيسش كرده بود...با اينكه واقعا" از ديدنش سير نميشدم و به حضورش نياز داشتم اما ميدونستم بايد فعلا"ازش چيزي بنا به ميل خودم نخواهم و همينكه بتونه در كنار مادرش باشه واون رو متوجه ي حقيقت و اصل قضيه بكنه از هر چيزي واجب ترو مهمتره...بنابراين بهتر ديدم در اين موقعيت فقط از كمكهايي كه به توحيد كرده بود تشكر كنم و خواستم برگرده پيش مادرش...
سهيلا خداحافظي كرد و از حياط كلانتري خارج شد ولي به علت ازدحام خيابان نتونستم متوجه بشم تاكسي مورد نظرش دقيقا"كجا پارك شده بود.
مسعود با ماشين جلوي پاي من توقف كرد و با زدن يك تك بوق از من خواست كه سوار ماشين بشم...
وقتي به همراه مسعود رسيدم خونه به قدري خسته بودم كه ترجيح دادم قبل از اينكه چيزي بخورم اول دوش بگيرم...
بعد اينكه از حمام بيرون اومدم مسعود هم چون واقعا نياز به استراحت داشت خداحافظي كرد و به منزل خودش رفت.
بين من و دخترعموي مامان هيچ حرفي به غير از سلام و عليكي كه با هم كرديم رد و بدل نشد...او تمام وقت توي اتاق مامان كنارش بود و با هم صحبت ميكردند....
سپس توحيد اشاره كرد به درب خروجي و گفت:سهيلا خانم منتظرتونه...اونجا ايستاده...
به سمت درب خروجي نگاه كردم...
صداي رعد و برق و پشت اون شروع رگبار باعث شد متوجه بشم هواي تابستان ديگه جدي جدي از حال و هواي خودش داره خارج ميشه و نزديك شدن فصل پاييز رو به ياد آوردم!
سهيلا با چشماني سرخ شده و پلكهايي ورم كرده از گريه جلوي درب ايستاده بود و با ديدن من به طرف ما اومد...
رو كردم به مسعود و گفتم:براي چي دوباره سهيلا رو آوردي اينجا؟!!...با گريه ها و اعصاب خرابي كه اين پيدا كرده ديگه اومدنش لزومي نداشته...
توحيد به آهستگي گفت:ايشون و مادرشون هم بايد براي امضا بعضي چيزها حضور داشتن...اما خوب به جرات ميشه گفت كه حرفهاي سهيلا خانم و اظهاراتش واقعا كمك من كرده اما امان از مادرشون...ولي نگران نباش رضايت اون رو هم ميگيرم...
در اين لحظه سهيلا به ما رسيد و در حاليكه دوباره گريه اش گرفته بود با صدايي غمزده سلام كرد و گفت:تو رو خدا سياوش منو ببخش...به قرآن دارم ديوونه
دقايق كوتاهي به اتاق مامان رفتم...چهره ي ناراحت و نگرانش رو متوجه بودم اما به قدري كلافه و خسته بودم كه وقتي خواست سوالي بپرسه گفتم:مامان خواهش ميكنم فعلا راحتم بگذار...
و سپس از اتاق خارج شدم.
اميد متوجه ي موضوع نشده بود و از اين بابت خيلي خوشحال بودم...مثل هميشه غرق بازي بود و فقط بوسه ايي روي سر و موهاي قشنگش گذاشتم و ازش خواستم كمي از سر و صداهاش موقع بازي كم كنه تا من ساعتي بتونم بخوابم.
نگاه دقيقي به من كرد و بعد گفت:بابا امروز سر كار نرفته بودي؟
كمي نگاهش كردم و دستي به پيشوني ام كشيدم و گفتم:آره بابا...امروز يه كاري پيش اومد كه مجبور شدم صبح خيلي زود برم از خونه بيرون ولي شركت نرفتم...
با سر حرف من رو تاييد كرد و ديگه حرفي نزد.
وقتي به اتاق خودم رفتم و روي تخت دراز كشيدم دقايقي بيشتر طول نكشيد كه به خواب عميقي فرو رفتم.
صداي زنگ گوشي موبايلم كه روي ميز كوچك كنار تخت بود بيدارم كرد!
وقتي به ساعت نگاه كردم فهميدم حدود6ساعته كه خوابيدم!!!
باورم نميشد...دوباره به ساعت مچيم نگاه كردم و ديدم ساعت نزديك10شب شده!!!
گوشي موبايل رو برداشتم و ديدم شماره ي سهيلا روي اون افتاده...بلافاصله جواب دادم:جانم؟
صداي نگران سهيلا رو شنيدم كه گفت:سلام سياوش...تو رو خدا ببخشيد مزاحمت شدم...ميخواستم ببينم مسعود پيش تو نيست؟...خونه اش هر چي زنگ ميزنم جواب نميده موبايلشم خاموش كرده...
. چي شده؟!!!
. هيچي فقط بگو مسعود پيش توئه يا نه؟
. ميگم چي شده؟
صداي گريه ي دردآلود سهيلا رو شنيدم!!!
احساس ميكردم اين صدا قلبم رو با شدت زير فشار مي بره...
مي تونستم به خوبي درك كنم عاشقي چه بلايي داره به سرم مياره...
من احساسي نسبت به سهيلا داشتم كه هيچ وقت اين حس رو در زندگي با مهشيد تجربه نكرده بودم!
كلافه شده بودم و مجددا" گفتم:ميگم چي شده؟...سهيلا گريه نكن...حرف بزن بگو ببينم با مسعود چيكار داري؟
سهيلا در حاليكه گريه ميكرد گفت:آخه با چه رويي به تو بگويم؟
از روي تخت بلند شدم و چند قدمي از روي عصبانيت توي اتاق راه رفتم و گفتم:سهيلا با اعصاب من بازي نكن...بگو ببينم چي شده؟
يكدفعه به ياد مادرش افتادم كه قبلا" بهم گفته بود كليه اش درد ميكنه...
سهيلا هنوز گريه ميكرد و حرفي نزده بود گفتم:مامانت حالش خوبه؟
گريه ي سهيلا شدت گرفت و گفت:سياوش...مامانم حالش بده...آوردمش بيمارستان...بايد600هزارتومن پول به حسابداري...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:خيلي خوب...خيلي خوب فهميدم...كدوم بيمارستاني؟
سهيلا در حاليكه دائم عذرخواهي ميكرد بالاخره اسم بيمارستان رو گفت!
بلافاصله لباسم رو عوض كردم و از اتاق خارج شدم.
سكوت همه ي خونه رو پر كرده بود!
اميد روي يكي از كاناپه هاي توي هال به خواب رفته بود!!!
سريع و با احتياط بغلش كردم و به اتاقش بردم و روي تخت گذاشتمش و روي اون رو با پتو پوشوندم و صورتش رو بوسيدم...برگشتم كه از درب اتاق خارج بشم اما با شنيدن صداي خواب آلود اميد كه صدايم كرد دوباره به سمت اون برگشتم.
. بابا...شما شام نخوردي...من برات توي بشقاب خودم شام نگه داشتم...برو بخورش...
و بعد دوباره به خواب رفت!
خم شدم و يكبار ديگه صورتش رو بوسيدم و از اتاق خارج شدم سپس به اتاق مامان رفتم و ديدم مامان و دختر عموش هر دو خواب هستند.
قبل خروج از خونه به دليل اينكه ساعتها بود چيزي نخورده بودم معده ام به شدت ضعف كرده بود بنابراين به آشپزخانه رفتم و يك ليوان برداشتم تا كمي شير از يخچال بردارم...فرصت خوردن چيز ديگه ايي رو نداشتم...در يخچال رو كه باز كردم بشقاب اميد رو ديدم كه مقداري از شام خودش رو نخورده و در يخچال براي من گذاشته!!!
به روي گاز نگاهي انداختم و ديدم غذا به اندازه ي كافي براي من هست اما اميد در دنياي پر مهر كودكانه ي خودش خواسته براي من كمي از غذاش رو نگه داشته باشه...
با اينكه براي رفتن عجله داشتم اما چون ميدونستم اميد روي اهميت دادن من به كارهاي خودش حساسه خيلي سريع تكه ناني برداشتم و محتويات اندك بشقاب اميد رو لاي نان گذاشتم و سپس در ضمني كه از منزل خارج ميشدم اون لقمه رو هم خوردم...
پول به اندازه ي كافي برداشته بودم و با سرعت راهي بيمارستاني كه سهيلا گفته بود حركت كردم...تقريبا"نيم ساعت بعد در بيمارستان بودم.
با توضيحات سهيلا فهميدم كه هدفش از پيدا كردن مسعود اين بوده كه مقداري پول از اون جهت بستري كردن مادرش قرض بگيره...
معطل نكردم و بلافاصله كارهاي حسابداري رو جهت واريز كردن پول انجام دادم و در ادامه متوجه شدم درد اون روز مادر سهيلا از كليه نبوده و بنا به تشخيص دكتر دچار آپانديسيت شده و شرايط خوبي هم نداره و بايد به صورت اورژانسي عملش كنند!
تمام مدتي كه اقدامات لازم رو انجام ميدادم از سهيلا خواستم پيش مادرش بره و اصلا" هم صحبتي از اينكه من اومدم نكنه و سهيلا در حاليكه بغض سبب دريايي شدن چشمهاي زيباش شده بود با سر حرف من رو تاييد كرد و پيش مادرش رفت...
واريز كردن پول و انجام كارهاي لازم خيلي طول نكشيد و تقريبا" ساعت11:30 بود كه روي نيمكتي در سالن بيمارستان نشستم و به فكر فرو رفتم...هنوز چند دقيقه بيشتر طول نكشيده بود كه متوجه شدم سهيلا هم كنارم نشست.
نگاهش كردم...خدايا چقدر من اين دختر رو دوست دارم...يعني واقعا"عاشقي اينقدر لذت داشته و من تا به حال از اين لذت محروم بودم؟!!!
به چشمهاش نگاه كردم...بازهم گريه كرده بود!
دستم كه به روي لبه ي تكيه گاه نيمكت بود رو به دور شونه هاي سهيلا انداختم و اون رو كاملا" به خودم نزديك كردم و گفتم:ديگه گريه ات براي چيه؟!
با گريه گفت:سياوش تو خيلي انساني...خيلي مردي...هر كي ديگه جاي تو بود امكان نداشت براي مامانم اين كار رو بكنه...اينهمه افتضاح برات به بار آورده...از ديشب تا الان اينهمه اعصابت رو خورد كرده...حالا ببين خدا چطوري بلا سرش آورد كه اينطوري محتاج بشه و تو تنها كسي باشي كه...
پيشوني سهيلا رو بوسه ي تند و سريعي كردم و بيشتر به خودم فشردمش و گفتم:بس كن سهيلا...بس كن...من اصلا" از اين حرفها خوشم نمياد...بگو ببينم الان حالش چطوره؟
سهيلا اشكهاش رو پاك كرد و گفت:وضعيتش اورژانسي بود براي همين تقريبا نيم ساعت پيش كه تو داشتي كارهاي پذيرشش رو انجام ميدادي با نظر دكترش سريع منتقلش كردن اتاق عمل...
و دوباره به گريه افتاد...
. نگفتن عملش چقدر طول ميكشه؟
. از يه پرستار پرسيدم گفت تا عمل تموم بشه و بياد بيرون و ببرنش توي ريكاوري و به هوش بياد و منتقلش كنن توي بخش نزديك سه ساعتي طول ميكشه...شايدم كمتر...
. شام خوردي؟
. نه...اشتها ندارم...از صبح هيچي نخوردم ولي كلا" سيرم...
. همين جا بشين من برم از بيرون برات غذا بگيرم...نميشه ببرمت بيرون ممكنه حين عمل لازم باشه اينجا باشي و صدات كنن...براي همين تو اينجا باش من ميرم شام بگيرم برات بيارم اينجا...
. نه سياوش...سيرم...
از روي نيمكت بلند شدم و منتظر حرف ديگه ايي نموندم...
از رستوران شبانه روزي كه نزديكي همون بيمارستان بود و بارها و بارها با مسعود نيمه شب براي خوردن غذا به اونجا رفته بوديم دو پرس غذا گرفتم و به بيمارستان برگشتم...
خوشبختانه ترياي بيمارستان هم24ساعته بود و براي خوردن غذايي كه گرفته بودم به شرط سفارش دادن نوشيدني يا چاي يا قهوه ميشد براي نشستن از ميز و صندلي اونجا استفاده كرد!!!
به همراه سهيلا وارد ترياي بيمارستان كه در طبقه ي همكف بود شديم و شامي كه گرفته بودم رو به انضمام سفارش چاي به اون تريا خورديم...
سهيلا اشتهاي چنداني به غذا نداشت ولي من واقعا" احساس گرسنگي ميكردم و بعد از خوردن غذا نسبتا" ميشه گفت از اونهمه فشار عصبي كه در خودم ميديدم اندكي كاسته شد.
ساعت تقريبا"نزديك4صبح بود كه به سهيلا اطلاع دادن مادرش از ريكاوري خارج و به بخش منتقل شده...
زمانيكه مادرش رو به اتاق منتقل كردن كاملا" به هوش نبود اما وقتي سهيلا با او حرف ميزد مي تونست پاسخ بده ولي دائم چشمهاش بسته بود...
لحظاتي در اتاق موندم و وقتي مطمئن شدم سهيلا تا حدودي خيالش راحت شده ديگه حضورم لزومي نداشت بنابراين با سهيلا خداحافظي كردم و به منزل برگشتم...

46
سه روز از وقايع تلخ و آزار دهنده ي اون شب گذشت و در مدت اين سه روز مادرسهيلا در بيمارستان بستري بود و صبح روز چهارم مرخص شد و به منزل دوستش رفت!
در مدتي كه بيمارستان بود هر بار كه به ملاقات مي رفتم وارد اتاق نميشدم و فقط دقايقي كوتاه سهيلا رو كه بسيار هم در اين مدت خسته شده بود ميديدم و از اون احوال مادرش رو هم جويا ميشدم.
مسعود وقتي فهميد هزينه ي بيمارستان رو پرداخت كرده ام طبق معمول اين مدت چند فحش نثار مادرسهيلا كرد و در نهايت من رو به خريت محكوم كرد اما برايم اهميتي نداشت!...مادرسهيلا يا هر شخص ديگه اي هم بود اگه در اين شرايط نياز مالي داشت حتما" نيازش رو برطرف ميكردم اما احساسم نسبت به سهيلا شايد در انجام اين عملم بي تاثير نبود!
در طي اين چند روز توحيد بارها و بارها به شركت آمد و كاملا" من رو در جريان امر قرار داد...
اينطور كه او تعريف ميكرد فهميدم با شهادت و اظهاراتي كه سهيلا در كلانتري در حضور توحيد و مسعود به ثبت رسونده بوده هر گونه تهمتي در رابطه با تعدي به وي كه متوجه من ميشده از من مبراه نموده و در حال حاضر تنها شكابتي كه مادرسهيلا از من داشته بسيار مضحك و پيش پاافتاده جلوه كرده و اون هم به اين صورت بوده كه وقتي ميبينه شكايتش در اين خصوص كه من سهيلا رو مورد تعرض قرار داده ام راه به جايي نمي بره و سهيلا با توجه به سن خودش و ميل خود در اتفاق پيش اومده نقش داشته و در نهايت اظهارات و مداركي كه نفهميدم مسعود چطور تونسته بود از يك عاقد محضردار تهيه كنه مبني بر اينكه بين من و سهيلا براي مدتي كوتاه صيغه ي محرميت جاري شده بوده در نتيجه اون بند از شكايت مادرسهيلا به طور خودكار بي پايه و اساس قلمداد گشته و لذا دست به شكايت ديگري مي بره و اون هم اين بوده كه در زماني كه وي در مكه بوده بدون رضايت وي منزل اون رو تغيير مكان داده ام و اسباب و اثاثيه ي منزلش رو به همون آپارتماني كه هم اكنون سهيلا در اون ساكن است انتقال داده ام!!!!
توحيد معتقد بود اين زن دچار يك عقده ي نهفته است و از اونجايي كه خودش زندگي موفقي نداشته اعصاب درستي نداره و چون سهيلا نيز در طرح شكايت وي اون رو حمايت نكرده تنها خواسته از اين طريق روي حرف خودش باقي بمونه و سبب آزار من بشه كه اين هم مقطعي بوده و با توجه به كمكهاي اخير من او به زودي متوجه اشتباه و غرض ورزي بي موردش خواهد شد و دست از شكايت برخواهد داشت!
توحيد بسيار مطمئن بود و كاملا"با اعتمادي راسخ حرفهاش رو ميزد و حتي خاطرنشان كرد كه در ديدار اخيرش با مادرسهيلا اون رو اندكي نرمتر از قبل يافته...اما به هر حال غرور و يكدندگيش ممكنه اندكي اظهار رضايت و بازپس گيري شكايت مضحك اون رو به درازا بكشونه كه البته براي اين مورد هم نگراني جايز نبود!
در طول روزها كه توي شركت بودم به علت قراردادهاي جديد و جلسات متعدد حسابي افكارم درگير و مشغول شده بود تا حدي كه اگه يادآوري خود اميد جهت نام نويسيش در مدرسه نبود اين مورد رو هم فراموش ميكردم!
يكي از روزهاي آخرشهريور ماه جهت نام نويسي اميد سري به مدرسه اش زدم كه تا حد زيادي بي مورد بود چرا كه مدير مدرسه به من گفت شاگرداني كه شناخته شده هستن و از دانش آموزان سال قبل خود اين مدرسه مي باشند به طورخودكار در ليست دانش آموزان سال آينده درج ميشوند مگه اينكه اوليا قصد جابجايي اونها از اين مدرسه به مدرسه ي ديگه ايي رو داشته باشند كه در اين خصوص شرايط نام نويسي لغو و پرونده به اوليا تحويل داده ميشه و از اونجايي كه من قصد چنين كاري رو نداشتم اميد طبق قوانين مدرسه به طور خودكار در ليست دانش آموزان سال آينده قرار گرفته بود...تنها پرداخت مبلغ تعيين شده ي شهريه بود كه اون رو هم انجام دادم.
براي آخرهفته اميد كه شوق شروع سال تحصيلي جديد رو داشت خواست كه عصر پنجشنبه براي خريد ببرمش تا اونچه رو دوست داره براي سال تحصيلي جديدش از كيف و كفش و لوازم التحريرو...خريداري كنه...
برنامه ها رو تنظيم كردم و روز پنجشنبه بعد از ظهربه شركت نرفتم و از دخترعموي مامان خواهش كردم به منزل بياد و پيش مامان بمونه تا من اميد رو به خريد ببرم و او نيز با كمال ميل پذيرفت...كلا" رابطه ي خوبي كه از قديم بين او و مامان بود باعث ميشد از كنار هم بودن و هم صحبتي با هم در هر شرايطي لذت ببرند!
وقتي با اميد از منزل خارج شدم به اميد گفتم:موافقي سهيلا جون هم با ما بياد؟
اميد كه برق شوق بعد از چندين روز در چشمهاش كاملا" قابل مشاهده بود بلافاصله موافقت كرد.
وقتي با موبايل شماره ي سهيلا رو گرفتم قبل از اينكه گوشي رو كنار گوشم قرار دهم اميد خيلي سريع گوشي رو از دست من گرفت و زمانيكه سهيلا پاسخ تماس رو داد از مكالمه ايي كه اميد انجام داد فهميدم سهيلا موافقت كرده بنابراين ماشين رو به سمت منزل سهيلا هدايت كردم.
زمانيكه جلوي درب حياط آپارتمان رسيديم سهيلا هم همون موقع از حياط خارج شد و اميد كه روي صندلي جلو نشسته بود بلافاصله خودش رو روي صندلي عقب انداخت و با خنده و جيغي كودكانه انتظار سوار شدن سهيلا به ماشين رو كشيد...وقتي سهيلا داخل ماشين نشست اميد دوباره به صندلي جلو برگشت و با عشق و محبتي كودكانه چنان سهيلا رو غرق بوسه ميكرد كه فرصت سلام و احوالپرسي رو از من و سهيلا گرفته بود!!!
با لبخند به هر دوي اونها نگاه ميكردم و سپس ماشين رو به حركت در آوردم...
از اينكه بعد از مدتها بار ديگه سهيلا و اميد رو همزمان كنار خودم داشتم بي نهايت خوشحال بودم...
درگيريهاي كارهاي شركت در اين چند روز اخير باعث شده بود زياد به سهيلا فكر نكنم اما حالا كه توي ماشين روي صندلي جلو و نزديك به خودم نشسته بود تازه ميفهميدم كه چقدر دلتنگش بوده ام...دلتنگ محبتهاش...نگاهش...صداش...لبخندهاي زيباش...و...
تمام مدتي كه براي خريد در فروشگاه بنا به ميل و خواست اميد از جايي به جاي ديگه مي رفتيم به محض اينكه ميخواستم با سهيلا حرفي بزنم اميد بدون اينكه خودداري كنه سريع اعتراض ميكرد و با حرفهاي كودكانه و خواسته هاي گاه غيرمنطقي خودش براي خريد بعضي از وسايل باعث ميشد من و سهيلا فرصت صحبت با همديگرو پيدا نكنيم!!!
وقتي خريد اونچه رو كه اميد ميخواست به پايان رسيد و از فروشگاه خارج شديم در حيني كه سوار ماشين مي شديم رو كردم به سهيلا و گفتم:مامانت حالش چطوره؟...الحمدلله بهتر شده؟
لبخند زيبايي روي لبهاي سهيلا نقش بست و گفت:امروز صبح بهم تلفن كرد...شماره ي تو رو مي خواست...
چشمام از تعجب گشاد و ابروهام بالا رفت و ناخودآگاه گفتم:يا علي...دوباره...
سهيلا خنديد و گفت:نه...براي جر و بحث شماره ات رو نخواست...البته من شماره رو بهش ندادم ولي فكر كنم قصدش عذرخواهي اگه نباشه حتما" هدفش تشكره...
هر دو در ماشين نشستيم و اميد هم كه سرگرم و ذوق زده از خريدهايي كه كرده بود روي صندلي عقب با بازبيني مجدد محتويات درون كيسه هاي خريدش سرگرم شده بود.
ماشين رو روشن و به حركت درآوردم و گفتم:تشكر؟!!!...براي بيمارستان؟!!!...مگه نگفته بودم بهش نگو؟
. آخه سياوش بالاخره چي؟!...مامان ميدونست خرج بيمارستانش يه قرون دوزار كه نشده...منم كه پولي ندارم...خودشم كه بدتر از من...خوب با توجه به اين مسائل ميخواي وقتي ازم پرسيد پول بيمارستان رو از كجا آوردم چي جوابش رو بدهم؟...از همه ي اينها گذشته باور كن مشكل آپانديس مامان خواست خدا بوده...چون من هر جور فكر ميكنم هيچ طور ديگه ايي نمي تونست شرايط تغيير كنه تا مامان از خر شيطون بياد پايين...الانم اين شكايت مسخره ايي كه هنوز پس نگرفته فكر كنم به قول قديمي ها گردن گيرش شده...ولي گمونم كافيه يه بار ديگه ازش خواهش كنم شكايتش رو پس بگيره...مطمئنم نه نمياره...
لبخند عميقي روي لبم نشست و دست چپ سهيلا كه روي پاش بود رو براي لحظاتي در دستم گرفتم و گفتم:يعني ديگه جنگي با من نداره؟...ميتونم دختر خوشگلش رو عقد كنم؟
نگاه مهربون سهيلا براي لحظاتي روي من ثابت موند و بعد گفت:صبر كن شكايت مسخره اش رو پس بگيره...سر فرصت عقد ميكنيم...
به آهستگي گفتم:خيلي دوستت دارم سهيلا...خيلي.
. منم همين طور.
اون روزعصربه همراه اميد و سهيلا ساعتي هم به پارك رفتيم و شام هم با هم بوديم...
اميد بي نهايت شاد بود و اين از رفتارش كاملا"مشخص بود.
موقعي كه سهيلا رو جلوي درب خونه اش رسوندم اميد بدون اينكه اجازه ايي از من بگيره و يا سوالي از سهيلا بكنه كيسه هاي خريدش رو برداشت و همزمان با او از ماشين پياده شد و گفت:بابا من ميخوام پيش سهيلا جون باشم...خودت تنها برو خونه.
از ماشين پياده شدم و به محض اينكه خواستم با اميد مخالفت كنم و اون رو راضي به برگشتن همراه خودم بكنم توقف يك تاكسي جلوي درب آپارتمان توجه هر سه نفر ما رو به خودش جلب كرد...
درب عقب تاكسي باز شد...در ابتدا متوجه نشدم اما لحظاتي بعد مادر سهيلا رو شناختم!
تاكسي بعد از پياده شدن مادرسهيلا از اونجا رفت.
من كه تا حدودي از ديدن دوباره ي او جا خورده بودم همونجا كنار ماشين ايستادم!
سهيلا در حاليكه دست اميد رو هم در دست داشت كمي مضطرب شد اما متوجه بودم كه خيلي سريع تونست به خودش مسلط بشه...شايدم چهره ي مادرش براي اون شناخته شده تر بود و حالتي از خصم و كينه ي شديد قبل رو در اون نديده بود كه به خودش اجازه داد به طرف او بره...
مادرسهيلا در حاليكه سهيلا رو در آغوش گرفت و بوسيد متوجه بودم كه نگاهش رو هم از من برنميداره!!!
دو سه قدمي از ماشين فاصله گرفتم و به سمت اونها رفتم و با ترديد گفتم:سلام حاج خانم...انشالله رفع كسالت شده؟
مادرسهيلا خم شد و صورت اميد رو بوسيد و كمي با او احوالپرسي كرد سپس ايستاد و به من نگاه كرد...هنوز در عمق نگاهش دلخوري رو ميشد حس كرد اما به قول توحيد نرم شدن و هضم قضايا رو هم نگاهش همزمان به نمايش ميگذاشت!
بدون اينكه پاسخ سلام من رو بدهد نگاهي به سهيلا كرد و سپس دوباره به من نگاه كرد و گفت:مي خواستين تشريف ببرين يا تازه اومدين؟!!!
سهيلا بلافاصله گفت:رفته بوديم بيرون...اميد خريد سال تحصيلي جديد داشت خواست منم باهاشون برم...همين الان برگشتيم...
رو كردم به سهيلا و گفتم:من ديگه مزاحم نميشم...بايد برگردم خونه...
مادرسهيلا رو كرد به من و گفت:اينجا هم كه خونه ي شماست...مگه غير اينه؟
سهيلا با نگراني رو كرد به مادرش و گفت:مامان...باز ميخواي شروع كني؟
از تصور اينكه يكبار ديگه درگيري پيش بياد كلافه شدم و نفس عميق و بلندي كشيدم و نگاهي سريع و گذرا به انتهاي خيابان انداختم سپس رو كردم به مادر سهيلا و گفتم:حاج خانم اين خونه متعلق به خودتونه...الانم اگه اجازه بفرماييد مرخص بشم؟
مادر سهيلا نگاه عميقي به صورت من داشت در همون حال با خشكي و جديت گفت:خدا زنده نگه داره صاحبشو...من اين خونه رو ميخوام چيكار؟...اگه عجله ندارين بيان بالا...من دو سه كلام با شما حرف دارم...زياد وقتتون رو نميگيرم...خودمم قصد ندارم اينجا زياد بمونم...صبح از سهيلا خواستم شماره ي تماس شما رو بهم بده كه نداد...الان اومده بودم شماره ي تلفنتون رو ازش بگيرم...اما خوب چه بهتر كه خودتون رو ديدم...اينجوري حرفام رو بزنم خيالمم راحتتره...
با حركت سر موافقتم رو نشون دادم و سهيلا هم با عجله كليدش رو از كيف خارج و به سمت درب حياط رفت...
اميد كه حضور اين زن برايش غريبه و سوال برانگيز بود به طرف من اومد و ترجيح داد دستش رو من بگيرم...نگاه نگران اميد رو به مادر سهيلا كاملا" حس ميكردم!!!
ماشين رو قفل كردم و بعد همگي وارد حياط شديم.
زمانيكه از پله ها بالا مي رفتيم متوجه نگاه نگران سهيلا هم شدم كه چند بار برگشت و به من نگاه كرد و من كه پشت سر مادرش از پله ها بالا مي رفتم با اشاره به او گفتم نگران چيزي نباشه!
وقتي وارد خونه شديم سهيلا به طرف آشپزخانه رفت و اين درحالي بود كه اميد هم دنبال او بود...صداي محكم مادر سهيلا كه اون رو صدا كرد باعث شد دوباره به هال برگرده و منتظر ادامه ي صحبت او شد...
مادرسهيلا كه ديگه در طي اين مدت چند روز مي دونستم اسم كوچكش مريم است در حاليكه روي يكي از مبلها نشسته بود چادرش به روي شونه هايش افتاد...روسري كرم رنگي به سر داشت كه با رنگ پيراهنش همخوني ميكرد...چهره ايي كه حالا از او ميديدم در هر خط از چينهاي صورتش رد سالها غم و حسرت به وضوح نمايش داده ميشد...رو كرد به سهيلا و گفت:لازم نيست چيزي بياري...نه ميوه نه چيز ديگه...چايي هم نميخوام دم كني...فقط با اين بچه برو توي يكي از اتاقها من ميخوام با اين آقا صحبت كنم...
با حركت سر به سهيلا اشاره كردم اونچه رو مادرش گفته گوش كنه و سهيلا با نگراني و ترديد دست اميد رو گرفت و كيسه هاي خريدي كه اميد با زحمت زياد همراه خودش بالا آورده بود رو از روي زمين برداشت و از اميد خواست تا با همديگه به يكي از اتاق خوابها رفته و اونها رو دوباره با هم ببينن...
اميد نگاه نگرانش رو به من و مريم خانم دوخته بود سپس دستش رو از دست سهيلا بيرون آورد و به طرف من دويد!
من كه روي مبلي نشسته بودم اميد رو در آغوش گرفتم!
اميد لبهاش رو به گوش من نزديك كرد و به آرومي گفت:بابا...اين خانم ميخواد دعوا كنه؟
. نه پسرم...ميخوايم با هم صحبت كنيم...
دوباره لبهاش رو به گوشم نزديك كرد و گفت:ميگذاره من پيش سهيلا جون بمونم؟
. آره پسرم...نگران نباش...حالا با سهيلا جون برو توي اتاق...برو پسرم...
اميد از من فاصله گرفت و نگاه كوتاه و نگرانش رو دوباره به مادر سهيلا انداخت و سپس رفت و همراه سهيلا وارد يكي از اتاق خوابها شده و درب رو بستند.
مادر سهيلا كه كاملا" شبيه دخترش بود و فقط گذر زمان اون رو شكسته و غمزده تر از حد معمول كرده بود نگاهش رو به روي من ثابت و خيره نگه داشت و بعد از لحظاتي كوتاه گفت:دنيا بازيهاي زيادي سر من درآورده...اما اين بازي آخرش اونهم وقتي كه توي زيارت خونه ي خدا بودم ديگه سرآمد همه ي بازيها شد...درسته كه مادر سهيلا هستم اما دستم به جايي بند نيست...كاره ايي نيستم و قدرت تصميم گيري براش ندارم...دونسته يا ندونسته با حقه يا با كلك...با پستي يا هر چيزي كه اسمش رو ميگذاري زندگيش رو به تباهي كشيدي...نگو نه كه گناهت سنگين تر از ايني كه هست ميشه...براش هزار و يك آرزو داشتم...يه ازدواج موفق...حداقل يه ازدواجي كه هيچ شباهتي به زندگي خودم نداشته باشه رو هميشه از خداش براش خواسته بودم...اما مثل اينكه هيچ وقت دعا و آرزو كردن درست رو بلد نبودم چرا كه خدا بهش زندگي كاملا" متفاوت با زندگي من بخشيده ولي بدبختي كه بهش داده بيشتر از منه...شايد از ديد خدا مفهوم متفاوت بودنش با زندگي من از دعايي كه ميكردم همين بوده...نميدونم...اما خوب سهيلا يا نمي فهمه يا نميخواد كه بفهمه...ميگه دوستت داره...ميگه عاشقته...خنده داره...نه؟!!!...يه دختر22ساله عاشق مردي بشه با شرايط تو...حالا از سر بدبختي يا هر چيزي كه تو ميخواي اسمش رو بگذاري يكي از دعاهام هميشه اين بوده كه زن كسي بشه كه اونقدر پول داشته باشه تا هر چي چشم بچه ام ديد و دلش و خواست بتونه براش بخره...خوب اين دعام مثل اينكه مستجاب شده اما يادم رفته بود توي بقيه ي دعام از خدا بخوام شوهرش كسي باشه كه لياقت دخترم رو داشته باشه نه مردي مثل تو كه يك ازدواج ناموفق از قبل داشتي و الانم يه پسر بچه داري بعلاوه يه مادر مريض...اگه يه سر سوزن عقل توي سر سهيلا بود خودش ميفهميد كه زن تو شدن يعني چي..يعني اينكه بچه ات رو نگه داره...مادر پير و مريضت رو نگه داره...مثل كلفت به كار خونه ات برسه...از همه ي اينا گذشته بايد تو رو هم راضي نگه داره...وقتي هم كه خريت خودش به اوج برسه و از تو حامله بشه و بچه دنيا بياد ديگه واويلا...تعجب نكن اگه دارم اينطوري رك و پوست كنده حرفام رو ميزنم چون اين اولين و آخرين باريه كه تو رو ميبينم...مطمئن باش شنبه كه با آقاي توحيد برم و شكايتم رو پس بگيرم شايد فقط يك بار ديگه تو رو ببينم اونم وقتيه كه مطمئن بشم سهيلا رو عقدش كردي...اينم فقط به خاطر اينه كه يه ذره خيالم راحت بشه...كاري كه توي بيمارستان برام كردي تا حد زيادي منو مديون خودت كردي اما اين باعث نميشه از بلايي كه سر دخترم آوردي قلبا" چشم پوشي كنم...اما چيكار كنم كه اون مسعود خير نديده با يكسري كاغذ پاره ايي كه آورد كلانتري دهن منو بست و سكه ي يه پولم كرد....چه كنم كه دستم بسته است و به هيچ جا هم راهي ندارم...ولي اينو بدون بعد اينكه دخترم رو عقد كردي تا آخر عمرمم نمي خوام چشمم به ريختت بيفته...فقط يه سوال دارم...
تمام مدتي كه مادرسهيلا حرف زده بود در سكوتي دردناك به فرش زير پام خيره شده بودم وعمق درد و غصه ايي كه در كلام اين زن بود رو حس ميكردم...آهسته سرم رو بلند كردم و نفس عميقي كشيدم و گفتم:خانم گماني...شما نگراني كه سهيلا در زندگي با من خوشبخت نشه اما به شرفم قسم ميخورم كه خوشبختش ميكنم...گرچه ميدونم براي باور اين قسمم از طرف شما به زمان نياز هست...شما توي صحبتهاتون حرفهاي سنگيني به من زدين كه اميدوارم به مرور زمان بهتون ثابت بشه كه لايق اينهمه توهين نبودم...ولي خوب شما الان در شرايطي هستي كه حق داري اينطوري قضاوت كني...حالا هم در خدمتتونم...هر سوالي داشته باشيد جوابگو هستم...
نفس عميق و پر غصه ايي كشيد و گفت:ميخوام بدونم چرا زن اولت رو طلاق دادي؟
سرم رو به علامت تاييد سوال مريم خانم تكان دادم و گفتم:اين حق شماست كه دليل اين امر رو بدونيد...باشه چشم...همه چيز رو براتون ميگم...اگه لازم بدونيد مداركي هم دارم كه حرفام رو در مورد زندگي قبلم و مشكلاتي كه پيش اومد رو ثابت ميكنه...همه رو بخواين در اختيارتون ميگذارم...فقط به خاطر اينكه باور كنيد مرد بوالهوسي نيستم و از روي هوسبازي يه زندگي رو شروع نكرده بودم كه بعد بخوام به طلاق برسونمش و حالا چشمم دنبال دختر ديگه ايي مثل دختر شما باشه...

47
تمام مدتي كه من صحبت ميكردم مريم خانم سكوت كرده بود و گوش ميكرد...وقتي داشتم خاطرات تلخ گذشته ي زندگيم رو تعريف ميكردم فشار عصبي كه روي خودم بود رو به وضوح احساس ميكردم...تكراربيان اون خاطرات براي من انرژي زيادي مي خواست كه حالا با وقوع اين امر متوجه بودم چقدر در اين قضيه ناتوانم...بارها و بارها مجبور ميشدم در بين حرفهام براي دقايقي سكوت كنم...لحظاتي ميشد كه احساس ميكردم تنها هستم و دارم خاطرات رو براي خودم مرور ميكنم و در خلال تعريفهام بي اراده از خودم سوال ميكردم و با هزار اگر و اما پاسخگوي سوالهام ميشدم...اما مريم خانم فقط گوش ميكرد!
وقتي حرفهام تموم شد نگاهم رو كه تا اون زمان به نقطه ايي نامعلوم خيره نگه داشته بودم به سمت مادرسهيلا برگردوندم و ديدم اون هنوز به من خيره است...و سكوت بود و سكوت!!!
در اين لحظه درب اتاقي كه سهيلا و اميد در اون بودند به آرومي باز شد و سهيلا از اتاق بيرون اومد و نگاهي به مادرش و سپس به من انداخت و با صدايي آروم گفت:اميد خوابش برده...براش قصه گفتم و خوابيد...
و بعد رو كرد به مادرش و گفت:حالا برم چايي دم كنم؟
عرقي كه روي پيشونيم در اين مدت نشسته بود رو با دستمالي پاك كردم و در پاسخ سوال سهيلا گفتم:من چايي نميخورم...فقط اگه ممكنه يه ليوان آب به من بده...
سهيلا بلافاصله به آشپزخانه رفت و با ليواني آب برگشت و اون رو به من داد...
وقتي آب ميخوردم متوجه بودم كه مادرسهيلا به آهستگي چادرش رو دوباره روي سرش كشيد و مرتبش كرد و بعد رو به سهيلا گفت:شماره تلفن آژانس نزديك اين محل رو داري تلفن بزني بياد دنبال من؟
سهيلا با التماس رو به مادرش گفت:مامان...ديروقته...بمون همين جا...به خدا اونجوري كه فكر ميكني نيست...اگه ديدي در نبود شما من به كمك سياوش خونه رو تغيير دادم فقط و فقط دليلش اين بود كه مادر مسعود خواسته بود از اونجا بلند بشيم...شما هيچ وقت اجازه ندادي من بهت بگم اما بايد از اونجا بلند ميشديم...شما حتي نميدونستي يعني هيچ وقت هم نخواسته بودي بفهمي مسعود اون خونه رو چطوري به ما اجاره داده بوده...ولي سياوش موضوع رو به من گفت...شما اصلا" خبرداشتي اين يكي دو سال توي خونه ي زن اول باباي من بودي؟...يعني بودن توي اون خونه بهتر از زندگي توي اين خونه اس؟!!!
مريم خانم كه از شنيدن اين حرف تعجب كرده بود با چشماني كه از اين امر گشاد شده رو كرد به من و گفت:واقعا؟!!!...سهيلا راست ميگه؟!!!...مسعود خير نديده اين مدت من رو توي خونه ي زني نشونده بود كه حق همه چيز رو با سنگدلي تموم از من گرفته بوده؟!!!...همون زني كه باعث شد پدر سهيلا بعد از پايان محرميت بينمون بره و ديگه پشت سرشم نگاه نكنه و تنها لطفي كه كرد اين بود كه براي دخترش شناسنامه بگيره بعدم حتي يكبار نياد حالش رو بپرسه؟!!!...
با حركت سرم پاسخ مثبت سوالي كه در رابطه با حقايق گفته هاي سهيلا بود رو به مريم خانم دادم...
از شدت غصه و عصبانيت رنگ چهره ي اين زن به وضوح پريده بود و فشار بغض در گلوش رو ميشد حس كرد...
سهيلا كنار مادرش روي مبل نشست و با ترديد كمي به او نزديك شد و وقتي مريم خانم بغضش به گريه نشست اون رو در آغوش گرفت...
متوجه شدم كه هر دو از درد و غصه به گريه افتاده اند!!!
از روي مبلي كه نشسته بودم بلند شدم و به اتاقي كه اميد در اون خوابيده بود رفتم و درب رو بستم.
اميد به آرومي روي تخت يك نفره ي گوشه ي اتاق خوابيده بود و تمام وسايلي كه اون روز بعدازظهر خريده بود رو به طرز جالبي كنار ديوار چيده بود...
چقدر چهره اش آروم بود...ميدونستم از بودن كنار سهيلا بي نهايت لذت ميبره...اميد تمام كمبودهاي عاطفي خودش رو در وجود سهيلا جستجو ميكرد و چقدر اين دختر در پاسخ به كمبودهاي اون موفق عمل كرده بود!!!
كنار تخت روي زمين نشستم و به ديوار تكيه دادم...سرم درد ميكرد...تعريف وقايع تلخ زندگيم و تكرار اونها من رو دوباره به همون لحظات برده بود...لحظاتي كه خيانت مهشيد بهم ثابت شده بود...لحظاتي كه احساس ميكردم چقدر خوار و ذليل شدم...دقايقي كه از شدت فشار عصبي با مشت به ديوارهاي زيرزمين منزلم كوبيده بودم رو به ياد مي آوردم...ساعاتي كه توي اون زيرزمين در بدترين شرايط احساسي گريه هايي از روي بدبختي با صداي بلند سر داده بودم رو به ياد مي آوردم...به ياد روزي كه مسعود مدارك لازم براي اثبات خيانت مهشيد كه شامل عكس و مكالمات تلفني و حتي يك حلقه فيلم كاست ميشد و برام آورده بود به ذهنم مي اومد...وقتي عكسها رو ديدم به قدري عصبي شدم كه بي اراده يقه ي مسعود رو گرفتم و چند مشت پياپي به صورتش زده بودم...اما اون هيچ عكس العملي نشون نداده بود و در كمال همدردي و رفاقت وقتي اونجوري با وضعي كه از سر بدبختي بود به زانو افتادم و گريه كردم من رو در آغوش گرفت و درست مثل يك برادر فقط سعي كرده بود آرومم كنه...
سرم رو بين دو دستم كه از آرنج روي زانوانم گذاشته بودم گرفتم و چشمام رو بستم!
دقايقي بعد صداي باز و بسته شدن درب اتاق رو شنيدم و بعد متوجه شدم سهيلا كنارم روي زمين نشست و يك دستش رو به آرومي لاي موهاي من كرد و نوازش كوتاهي به سرم داد و بعد دستش رو كشيد و گفت:سياوش...حالت خوبه؟!
سرم رو بلند كردم و بدون اينكه پاسخ سوالش رو داده باشم گفتم:مامانت چطوره؟...آرومش كردي؟
. آره...رفته دستشويي صورتش رو بشوره...
. نگذار شب بره...هر طور شده راضيش كن شب اينجا بمونه...
و بعد بدون اينكه منتظر حرف ديگه ايي از سوي سهيلا بمونم از روي زمين بلند شدم و لباسم رو مرتب كردم و گفتم:من ديگه بايد برم...اميد اينجا بمونه...ممكنه بغلش كنم بخوام ببرمش بيدار بشه و بدقلقي كنه...از قول من با مامانت خداحافظي كن.
سهيلا كه حالا رو به روي من ايستاده بود با مهربوني دونه هاي عرقي كه بار ديگه روي پيشونيم نشسته بود رو با دست پاك كرد و گفت:سياوش حالت خوبه؟!...به نظر مياد خيلي عصبي شدي!!!...يه ذره تحمل كن بهتر كه شدي بعد برو...
دستش رو گرفتم و سپس صورتش رو به آرومي بوسيدم و گفتم:هر چي هست مربوط به گذشته ي منه...ولي آينده فرق داره...وقتي قرار كسي مثل تو شريك زندگيم بشه همه چي رنگ عوض ميكنه...فقط...حيف كه شروعش با تو خيلي متفاوت بود...ميتونست به مراتب قشنگتر از هر اونچه كه توي ذهن جا ميگيره آغاز بشه...ولي من...
سهيلا در اين لحظه به من نزديكتر شد به طوريكه تقريبا در آغوشم بود و نگذاشت حرفم رو ادامه بدهم و با دستهاي ظريفش جلوي دهنم رو گرفت و گفت:سياوش...ادامه نده...خواهش ميكنم ديگه نگو...نميخوام هيچ وقت در رابطه ي خودت با من به ولي و اماهاي اولين رابطمون فكر كني...هر قدر تو خودت رو مقصر بدوني واقعيت امر اينه كه منم بي تقصير نبودم اما پشيمونم نيستم...چون عاشقتم...با تموم وجودم...
ميدونستم حرفهاش از روي بزرگواري ذاتي كه در وجودش هست سرچشمه ميگيره...خدايا چقدر به اين دختر بدهكارم كردي!!!
بار ديگه گونه هاي زيبا و لطيفش رو بوسيدم و سپس خداحافظي كردم...وقتي از اتاق خارج شديم مريم خانم هم از دستشويي خارج شد...خداحافظي كوتاهي هم با او كردم و از منزل بيرون اومدم.
وقتي به خونه رسيدم مامان و دخترعموش خواب بودند...به آشپزخانه رفتم و قرص مسكني از قفسه ي داروها برداشتم و با ليواني آب اون رو خوردم و سپس به اتاقم رفتم.
ساعتي طول كشيد كه در جنگ با يادآوري خاطراتم پيروز بشم و بتونم بخوابم وقتي هم كه خوابم برد تا زمانيكه بيدار بشم دائم دچار كابوس ميشدم و صبح جمعه وقتي چشم باز كردم خستگي هنوز در وجودم موج ميزد!
به ساعتم نگاه كردم...حدود10صبح بود!
از صداهايي كه مي اومد فهميدم شهناز و پسرش هم به اونجا اومدن و مطمئن بودم امروز براي مامان با حضور اقوام در منزل روز خوبي خواهد بود!
از روي تخت بلند شدم و وقتي حوله ام رو برداشتم كه به حمام برم موبايلم زنگ خورد...نگاهي كردم و شماره ي توحيد رو روي گوشيم ديدم.
بعد از سلام و احوالپرسي گفت كه مادر سهيلا راضي به رضايت و بازپس گيري شكايتش شده و قراره فردا براي لغو شكايت اون رو همراهي كنه...
از خبري كه داده بود تشكر كردم...با اينكه موضوع رو شب گذشته خود مريم خانم بهم گفته بود اما جاي تشكر زيادي داشت كه از زحمات توحيد به جا بيارم...در مدت اين چند روز توحيد و مسعود هريك به اندازه ايي بسيار زياد براي فيصله دادن به اين شكايت تلاش و دوندگي كرده بودن...توحيد كه به عنوان يك وكيل انجام وظيفه و محبت كرده بود و مسعود هم طبق معمول با ترفندهاي خاص و كمك از افرادي كه من هيچ وقت نمي فهميدم چطوري با اونها طرح دوستي تا اين حد ريخته كه به راحتي مدارك عجيب و غريب براي خلاصي در اين شرايط جور كرده رو ريخته باعث خلاصي من از مشكلي به اين بزرگي شده بود!!!
كاملا" ايمان داشتم كه اگه مسعود اون مدارك مبني بر محرميت كوتاه مدت ميان من و سهيلا رو جور نكرده و ارائه نداده بود شرايطم حالا زمين تا آسمون با هم فرق ميكرد...
وقتي هم كه در اين خصوص از اون تشكر كرده بودم كلي خنديده و گفته بود كه در جواب محبتهايي كه من هميشه در حقش كردم اين كوچكترين كاري بوده كه ميتونسته انجام بده و از طرفي خيلي راضي بود بابت اين موضوع كه با جور كردن اون مدارك به قول خودش حسابي حال مريم خانم رو گرفته بوده!!!
مسعود دوست با معرفتي بود و اينكه خودش رو مديون محبتهاي من ميدونست هم از سر لطفش بود چرا كه من فقط چند باري در خصوص مسائل مالي كمكش كرده بودم و به ياد نداشتم كار خاص ديگه ايي در رابطه با اون انجام داده باشم اما مثل اينكه همين هم براي مسعود حائز اهميت بوده كه در چنين شرايطي تونسته بود به تلافي اون روزها اينطوري آبروي من رو حفظ كنه!
صبح روز شنبه وقتي به شركت رسيدم حدود ساعتهاي11توحيد بهم تلفن كرد و گفت با گذروندن مراتب قانوني لازم پرونده ي كلانتري مختومه شد و با رضايت مريم خانم و كارهاي لازمي كه توحيد بايد انجام ميداده و همه رو هم صورت داده بود ديگه هيچ مشكلي وجود نداشت!
به قدري از شنيدن اين خبر خوشحال شده بودم كه با وجود مطلع بودن از اصل قضيه و اينكه خود مريم خانم هم بهم گفته بود شنبه رضايت خواهد داد اما حالا شنيدن تحقق اين امر برام لذت بيش از اندازه ايي داشت كه تصورش برام ممكن نبود!
براي انجام برخي امور مجبور بودم تا ساعت2حتما" در شركت بمونم و اين بيشتر كلافه ام كرده بود...دلم ميخواست هر چه زودتر كارم رو تموم ميكردم و به ديدن سهيلا مي رفتم...اما به هر حال داشتن جلسه و رسيدگي به دو قرارداد باعث شد تا بعداز ناهار در شركت بمونم.
ساعت نزديك2بود كه مسعود با يك سبد بزرگ گل به شركت اومد...البته تا بياد به اتاق من كلي طول كشيد چرا كه صداي صحبتها و شوخيهاش رو در بيرون اتاق با خانم افشار مي شنيدم...
ميدونستم مسعود با خيلي ها رابطه داره ولي حس ميكردم رابطه اش با خانم افشار اين اواخر متفاوت شده...ميتونستم از لحن صحبتها و نگاهش بفهمم كه نگاه مسعود به خانم افشار تغيير كرده...اما باور اينكه واقعا" مسعود نسبت به اون نظر خاصي مبني بر دلبستگي داشته باشه و روي اون به طور جدي فكر كنه كمي برام غير ممكن بود ولي وقتي بعد كلي صحبت و خنده به اتاق من اومد و اون سبد بزرگ گل رو روي ميز كنار اتاق گذاشت و براي سلام و گفتن تبريك از خلاصي مشكل اخيرم به طرفم اومد متوجه شدم كه برق نگاه مسعود مثل هميشه نيست!!!
زمانيكه خانم افشار هم به اتاق اومد و به من تبريك گفت باور نگاه مسعود به اون برام صد در صد شد!
وقتي خانم افشار اتاق رو ترك كرد نگاه مسعود كه هنوز اون رو دنبال ميكرد باعث شد بي اراده لبخند روي لبم نقش ببنده وگفتم:آهاي مسعود...حواست كجاس؟
نگاه مسعود به طرف من برگشت و بي پرده و بي هيچ حاشيه ايي گفت:ديگه وقتشه..اين يكي با همه برام فرق داره...
خديدم و گفتم:از تو بعيده يكدفعه اينقدر تغيير مسير داده باشي...دست از سر اين يكي بردار جون سياوش...كاري نكن منشي به اين خوبي رو از دست بدهم....به جون مسعود من مثل تو از اون آشناها ندارم كه اگه پات به كلانتري و دادگاه بيفته بتونم برات كاغذ صيغه جور كنم...مجبوري عقدش كني اون وقت ديگه مسعود سابق نيستي...
مسعود لبخندي زد و گفت:نه به جون سياوش دارم راست ميگم...بد جور ذهنم رو درگير كرده...با مامان هم دو هفته پيش در موردش صحبت كردم يه بارم بردمش خونه مامان ديدش...
با تعجب به مسعود نگاه كردم و گفتم:جدي؟!!!
. آره...اتفاقا"مامان هم بدش نيومده...
. پس خيلي وقته توي نخشي و از من پنهون كردي...آره؟!!!
مسعود يكي از شكلاتهاي روي ميز رو برداشت و به دهان گذاشت و گفت:پنهون كاري در بين نبوده سياوش...راستش باور اين قضيه كه دارم تغيير ميكنم براي خودمم مشكل بود از طرفي اين اواخر تو اونقدر ماشالله هزارماشالله درگيري فكري درست كرده بودي كه وقتي به تو مي رسيدم ديگه خودمم يادم مي رفت...اما جدي جدي فكر يه منشي ديگه باش...
و بعد با خنده اضافه كرد:ببينم اصلا" تو خجالت نميكشي زن دوست صميمي خودت رو منشي شركتت كردي؟
خنديدم و گفتم:بسه بابا هنوز كه زنت نشده...ولي مسعود مرده شورت رو ببرن كه هر وقت ميخوام اميدوار بشم هميشه برام مفيدي يكدفعه يه كاري ميكني كه مي فهمم نه بابا تو آدم بشو نيستي و در پس هر منفعتي كه به آدم برسوني كلي ضررم دنبالشه...
دوباره با صداي بلند خنديد و گفت:خوب اگه اينطور نباشم كه ديگه قدر منو نميدوني...بايد اينطوري باشم...مگه نه؟
در همين لحظه دوباره درب اتاق باز شد و خانم افشار همراه با يك سيني حاوي دو فنجان قهوه وارد اتاق شد و به طرف ميز وسط اتاق اومد...
مسعود كه هميشه با خانم افشار شوخي ميكرد نگاهي به اون كرد و گفت:ببخشيد عروس خانم شمايي كه با سيني اومدي داخل اتاق؟
نگاه شرمگين و مضطرب خانم افشار رو كه ابتدا به مسعود و سپس به من خيره شد رو متوجه شدم و بعد بلافاصله گفت:آقاي مهندس گماني من اصلا" از اينطور شوخي ها خوشم نمياد...
مسعود خنديد و از جا بلند شد و سيني رو از دست خانم افشار گرفت و گفت:غزاله جون قربونت بشم ديگه لازم نيست جلوي سياوش فيلم بازي كني...همين الان داشتم به سياوش ميگفتم بايد به فكر يه منشي جديد براي خودش باشه...از اين به بعد هم يادت باشه عروس سيني چايي مياره نه قهوه...
و بعد بي هيچ معطلي گونه ي خانم افشار رو بوسيد!
من كه هر دو دستم روي ميز بود از ديدن رفتار و شنيدن حرفهاي مسعود خنده ام گرفته و با يك دست سعي داشتم لبخندم رو پنهان كنم و به اونها نگاه ميكردم...
خانم افشار صورتش از خجالت سرخ شد و نگاه مضطربش رو به من دوخت و سپس با عجله گفت:ببخشيد آقاي مهندس اگه فرمايشي ندارين من برم...
قبل از اينكه من حرفي بزنم مسعود رو به او گفت:الهي قربون اون سرخ شدن صورتت بشم...چرا يه كار داره باهات...اونم اينه كه ترتيب يه آگهي براي استخدام يه منشي واجد شرايط براي اين شركت رو توي روزنامه بدهي...همين...الانم برو كارهات رو زود انجام بده كه وقتي من و سياوش از اين اتاق اومديم بيرون و ايشون خواست بره دنبال كار خودش بنده هم تو رو ببرم يه جايي دنبال كارهاي خودمون...
خانم افشار در حاليكه هنوز شرم خاصي كه ازشنيدن حرفهاي مسعود در حضور من باعث سرخي صورتش شده كاملا هويدا بود برگشت تا از اتاق خارج بشه كه من گفتم:خانم افشار؟
ايستاد و به سمت من برگشت و گفت:بله؟...بفرماييد؟
. بهتون تبريك ميگم...اميدوارم خوشبخت بشين...در ضمن آگهي كه مسعود گفت هم يادتون نره...حتما" ترتيبش رو بدهيد...
خانم افشار كه حالا لبخندي روي لبهاش نقش بسته بود با صدايي آروم گفت:باشه چشم...
و بعد از اتاق خارج شد.
سپس رو كردم به مسعود و گفتم:واقعا" خوشحالم مسعود...ميتونم به جرات بگم انتخاب درستي كردي..الان چند ساله كه خانم افشار منشي اين شركته ولي هيچ مورد غيراخلاقي من از اون نديدم...
مسعود لبخندي زد و سيگاري از پاكت بيرون كشيد و روشن كرد و گفت:مسعود رو دست كم گرفتي؟...اينهمه خودم رو به آب و آتيش ميزدم و با هزارتا زن و دختر رابطه داشتم واسه يه همچين روزي ديگه...فقط و فقط اين همه شيطوني كردم تا بتونم اوني رو كه تمام خصوصيات ظاهري و اخلاقيش برام ارزش داره رو پيدا كنم كه كردم...
خنديدم و گفتم:خوب خدا رو شكر كه ديگه عاقل شدي...اما مسعود فقط يه چيزي...اونم اينكه به لطفي به من بكن و تا منشي خوبي پيدا نكردم كه جايگزين خانم افشار بشه رضايت بده به كارش ادامه بده...خودت ميدوني نميشه هر كسي رو منشي شركت كنم...
مسعود با صداي بلند خنديد و با شوخي گفت:باشه اينم اشكالي نداره به شرطي كه حقوقش رو دو برابر كني يكي از شركتهاتم به عنوان كادوي عروسي تقديم ما كني...
خنديدم و گفتم:مسعود جان ديگه اونجوري ميترسم هر دو تاي شما دل درد بگيرين...خوب نيست شروع زندگيتون با مريضي باشه...
اون روز مسعود تا ساعت2:30با من در شركت موند و كلي با هم شوخي و صحبت كرديم...احساس ميكردم خدا واقعا" دربهاي رحمتش رو به روي من باز كرده و آرامش آغوشش رو داره بهم نشون ميده...
ساعت2:30از شركت اومديم بيرون...مسعود به همراه خانم افشار سوار ماشينش شدند و رفتند و من هم به سمت خونه ي سهيلا حركت كردم...

48
وقتي سوار ماشين بودم و به سمت منزل سهيلا حركت ميكردم جلوي شيريني فروشي توقف كردم و يك جعبه شيرني هم گرفتم...
با تمام وجودم خوشحالي رو درك ميكردم...احساس خوبي بود...آسودگي خيال از تمام گرفتاريهايي كه فكر ميكردم به مراتب سختتر از اين مي تونست برام پيش بياد باعث ميشد احساس كنم زندگي داره بهم لبخند ميزنه.
زمانيكه جلوي درب حياط آپارتمان رسيدم جعبه ي شيريني رو از روي صندلي برداشتم و بعد از قفل كردن ماشين به سمت درب حياط رفته و زنگ زدم.
زمان زيادي طول نكشيد كه صداي اميد رو در پاي اف.اف شنيدم و اونهم وقتي فهميد من پشت درب هستم ضمن اينكه درب حياط رو باز كرد شنيدم اومدن منم به سهيلا خبر داد.
وقتي از پله ها بالا رفتم اميد درب هال رو باز كرده و در جلوي پله ها به انتظار من ايستاده بود...بعد از اينكه صورتش رو بوسيدم و پاسخ سلامش رو دادم نگاهي به جعبه ي شيريني كرد و گفت:از كدوم شيريني ها خريدي؟
خنديدم و گفتم:از همون شيريني ها كه تو دوست داري...
. نون خامه ايي؟!!!
. آره پسرم...
خنده ايي از روي رضايت كرد و جعبه رو از من گرفت و به داخل هال رفت.
در حيني كه كفشهايم رو از پا در مي آوردم شنيدم كه سهيلا گفت:اميدجون جعبه رو بده به من تا همه رو توي ظرف بچينم...
بعد صداي اميد رو شنيدم كه گفت:ميذارم توي آشپزخونه...
وارد هال شدم...به سهيلا نگاه كردم...يك بليز ليمويي آستين كوتاه به همراه يك دامن تنگ مشكي به تن داشت...موهاي بلند و زيباشم اين بار برعكس هميشه پشت سرش جمع كرده بود...ملاحت و زيبايي از تمام وجودش شعله ميكشيد...آرايش ملايم صورتش باعث شده بود زيبايي خداداديش هزاران برابر بشه...واقعا" از ديدن اين همه زيبايي در وجودش سير نميشدم!
اميد جعبه شيريني رو روي يكي از كابينتها گذاشت و گفت:سهيلا جون بيا ديگه...
سهيلا با لبخند به من خيره شده بود و سلام كرد و گفت:خدا رو شكر...بعد از چند روز دارم چهره ي خوشحالت رو مي بينم...
با لبخند نگاهش كردم و در حاليكه بي اختيار به طرفش مي رفتم تا ببوسمش سريع قدمي به عقب گذاشت و با صدايي آروم گفت:مامانم خونه اس...
با تعجب نگاهي به اطراف انداختم و گفتم:جدي ميگي؟!!!
در همين لحظه درب يكي از اتاق خوابها باز شد و مريم خانم در حاليكه پيراهن ماكسي و آستين بلند و راحتي به تن داشت و شال بزرگي هم روي سر و شونه هاش رو پوشانده بود وارد هال شد.
بلافاصله با او سلام و عليك كردم و گفتم:واقعا" از لطفتون ممنونم...به خاطر رضايتي كه دادين...به خاطر گذشتي كه كردين و به خاطر همه چيز...
پاسخ سلام من رو در حاليكه هنوز مي تونستم در عمق نگاهش غم و دلخوري رو حس كنم داد و گفت:خدا كنه به قولي كه دادي پاي بند باشي...من جز خوشبختي سهيلا هيچ آرزوي ديگه ايي توي اين دنيا ندارم...
صداي اميد دوباره از آشپزخانه به گوش رسيد كه با اعتراض گفت:اه...سهيلا جون بيا ديگه...من نون خامه ايي ميخوام...بيا من اين بند روي جعبه رو نميتونم باز كنم...بيا كمك...
سهيلا به آشپزخانه رفت و مريم خانم نيز به دنبال او وارد آشپزخانه شد.
ميدونستم تمايلي نداره زياد من رو ببينه تا اين حد كه حتي منتظر جواب من هم نشد...براي اينكه كمترباعث ناراحتي اون شده باشم ترجيح دادم توي هال روي يكي از راحتي ها بنشينم و به آشپزخانه نرم.
صداي مريم خانم رو شنيدم كه به سهيلا گفت:من جعبه رو براي اميد باز ميكنم تو فقط چند تا بشقاب پيش دستي و يه ظرف بده تا من شيريني ها رو توي اون بچينم...
بعد از چند دقيقه هر سه نفر اونها از آشپزخانه خارج شدند و در هال هر يك روي يكي از راحتي ها نشستند.
اميد كه هميشه عاشق نون خامه ايي بود در همون ابتدا با ولع و اشتهايي كودكانه چند نون خامه ايي در بشقابش گذاشت و مشغول خوردن شد.
مريم خانم كه روي يكي از راحتي هاي نزديك من نشسته بود با صدايي گرفته رو به سهيلا گفت:سهيلا جان بلند شو چند تا چايي هم بريز بيار...
سهيلا بلند شد و به آشپزخانه برگشت.
در همين لحظه مادر سهيلا رو كرد به من و با همون صداي گرفته و غمدارش گفت:كي سهيلا رو عقد ميكني؟
نگاهم رو از اميد به سمت مريم خانم برگردوندم و گفتم:هر زمان كه شما امر كنيد...
مريم خانم كه به گلهاي ظريف و زيباي گلدان بلور روي ميز وسط هال خيره بود گفت:سهيلا گفته هيچ جشن و مراسم خاصي نميخواد...اينم از سر بدبختيشه...واقعا" نميدونم...يعني نمي تونم حرفي بزنم...خودش اينطور ميخواد كه بدون هيچ جشني و سر و صدايي و فقط با عقد توي محضر بياد به خونه ات...دائم ميگه نميخوام اين ازدواج اثر بدي توي ذهن اميد بگذاره...نمي فهمم منظورش از اين حرف چيه ولي من كه توي اين دو روز چيزي رو كه خوب فهميدم اينه كه اميد بي نهايت به سهيلا علاقه داره...حالا منظور سهيلا از اثر بد توي ذهن اين بچه چي هست رو خودش ميدونه...حالا هم كه سهيلا هيچ مراسم و جشني نميخواد ديگه حرفي اين وسط نيست بقيه اشم من حرفي نزنم مثل اينكه سنگين ترم...
. اختيار داريد حاج خانم...شما هر امري داشته باشيد من در خدمتتونم...من خيلي به شما و خيلي خيلي به سهيلا بدهكارم و هر كاري بكنم جبران هيچ چيز رو نكردم...براي مهريه امر امر شماست و منم منتظر فرمايشتون هستم...
مريم خانم نگاهي به اميد و سپس به سهيلا كه توي آشپزخانه بود كرد و بعد رويش رو به سمت من برگردوند و گفت:سهيلا حتي با مهريه هم مخالفه...ميگه مگه خريد و فروش توي بازاره كه مهريه به ازاي عقد از شما بخواد...اما من قلبا" با اين عقيده مخالفم...من معتقدم مهريه براي هر زن مي تونه يه پشتوانه محسوب بشه...اونم انتخابي كه سهيلا كرده...هر كسي شنيده زياد به عاقبتش خوشبين نبوده...اما خوب حرف كسي رو گوش نميكنه...
. شما لطف كنيد نظرتون براي مهريه ي سهيلا به من بگين...
در همين لحظه سهيلا با سيني چاي از آشپزخانه خارج شد و در حاليكه سيني رو ابتدا جلوي مادرش نگه داشته بود تا او يكي از استكانهاي چاي رو برداره با دلخوري به مادرش گفت:مامان مگه من و شما قبلا" در اين مورد حرف نزده بوديم؟
مريم خانم به من نگاه كرد و گفت:بدبختي من اينه كه حتي حق ندارم در مورد مهريه اشم حرف بزنم...
سهيلا سيني چاي رو جلوي من گرفت و رو به مادرش گفت:شما نگران فرداي مني...من ميگم لازم نيست...مهريه اگه مال منه...من ميگم نميخوام...
در حاليكه استكان چايي رو از سيني بر ميداشتم و روي ميز كنارم گذاشتم به حرفهاي مريم خانم گوش ميكردم كه گفت:سهيلا نميخوام حرفام رو دوباره تكرار كنم...تو تصميمت رو گرفتي و هر چي هم من ميگم يا ديگري ميگه اصلا" برات ارزش نداره...حداقل اين مهريه رو رووش فكر كن...ولله به خدا اگه من ميگم مهريه تعيين بشه فقط و فقط به خاطر خودته...دنيا هزار جور بازي سر آدم در مياره...به قول معروف يه سيب رو كه ميندازي بالا تا برگرده بياد توي دستت هزار چرخ ميخوره...
اميد از روي راحتي بلند شد و در حاليكه به سهيلا نگاه ميكرد گفت:اگه سه تا ديگه نون خامه ايي بردارم بخورم دندونم خراب نميشه؟!!!
سهيلا لبخندي زد و به اميد گفت:نه...ولي به شرط اينكه بعدش زود بري دندونهات رو مسواك كني...
اميد با خوشحالي سه نون خامه ايي ديگه برداشت اما اين بار براي بازي بشقابش رو هم با خودش به يكي از اتاق خوابها برد و در حاليكه درب رو مي بست گفت:باشه...قول ميدم بعد كه همه رو خوردم برم مسواك بزنم...
وقتي اميد درب اتاق رو بست رو كردم به مريم خانم و گفتم:شما به سهيلا كاري نداشته باشين...اصلا" فكر كنيد در اين زمينه تام الاختياريد...براي مهريه ي سهيلا هر چيزي كه شما امر كنيد من همون كار رو انجام ميدم...
مريم خانم به سهيلا نگاه كرد.
متوجه ي اشاره ي التماس آميز سهيلا شدم كه اون رو از جواب دادن به من منع ميكرد.
رو كردم به سهيلا و گفتم:سهيلا ميشه خواهش كنم چند دقيقه بري داخل اتاق پيش اميد بموني و اجازه بدهي مامانت در اين خصوص راحت باشه؟
سهيلا با اكراه از روي راحتي كه نشسته بود بلند شد و در حاليكه به سمت اتاق ميرفت به مادرش گفت:من مهريه نميخوام...
وقتي سهيلا وارد اتاق شد و درب رو بست دوباره رو كردم به مريم خانم و گفتم:حالا بهتر شد...بفرماييد...من در خدمتتونم...
مريم خانم نگاه عميق و دقيقي به من كرد و گفت:خودت خوب ميدوني كه به هيچ چيز اين وصلت قلبا" راضي نيستم...نگرانيمم نميتونه الكي باشه...شرايط شما شرايطي نيست كه براي دختر من ايده آل باشه...من فقط ترسم از فرداي اين وصلته...فردايي كه شايد خيلي هم دور نباشه...هيچ تضميني نمي بينم كه بتونم از شما در ازاي خوشبخت كردن دخترم بگيرم...واقعيتش رو بخواي وقتي خوب فكر ميكنم ميبينم زمانيكه شما ومسعود با كمك وكيلت و با اتكا به پول و موقعيت اجتماعيت به اين راحتي تونستي از اون وضعيت و شكايت اصلي من خلاص بشي پس تعيين هر مهريه ايي هر قدر هم سنگين نمي تونه بهم اين اميدواري رو بده كه مثلا با تعيين مهريه تونسته ام به قول معروف پشتوانه ايي براي دخترم ساخته باشم...هر حرفي هم ميزنم سهيلا نه حاضره گوش كنه نه اهميت ميده...قبلا" هم گفتم اونقدر توي زندگيم ستم كشيدم و بدبختي ديدم كه واقعا" نمي تونم به هيچ چيز اين دنيا اميدوار باشم...حالا هم فقط اميدم به خداست...كاره ايي نيستم كه مهريه ايي تعيين كنم...مطمئنم اگرم حرفم خريدار داشت و مهريه هم تعيين ميكردم به وقتش چه بسا پرداخت اون رو هم به همون راحتي كه مسعود خير نديده تونست مدرك صيغه ي شما و سهيلا رو جور كنه ميتونين از پرداخت مهريه هم با همون حقه بازيها شونه خالي كنيد...مهريه ي سهيلا مال من نيست...خودشم كه ميگه مهريه نميخواد...من فقط دعا ميكنم هيچ وقت از اين تصميمي كه گرفته پشيمون نشه...تو هم اگه واقعا" مرد باشي سر قولت بموني و خوشبختش كني...اين وسط اگه مهريه ايي هم بايد باشه خودت تعيين كن...اين گلي هست كه به سر خودت زدي...آدم وقتي حرفش خريدار نداره حتي اگه مادر باشه سكوتش و نگه داشتن بغض و غمش توي سينه سنگين تر از ابراز عقيده اش ميتونه باشه...شبي كه از مكه برگشتم حس ميكردم ميتونم تقاص ستمي كه كردي رو ازت بگيرم...ولي زهي خيال باطل...نشد...چرا...چون سهيلا نخواست...حالا هم فقط منتظرم عقدش كني و بعد از اين كار به كار هيچكدومتون ندارم و از خدا ميخوام هيچ وقت سهيلا پشيمون نشه...
بعد از اين حرف از روي راحتي كه نشسته بود بلند شد.
كاملا" فهميده بودم كه فشار بغض در گلوش اون رو وادار كرده كه براي ريختن اشكهاش احتمالا" يا به دستشويي و يا به يكي از اتاق خوابها بره...
از روي راحتي كه نشسته بودم بلند شدم و جلوي مريم خانم ايستادم و گفتم:خانم گماني...به جون اميدم قسم ميخورم كه خوشبختش ميكنم...شما نگران مهريه اش هم نباشيد خودم ميدونم چي مهرش كنم و همون سر عقد هم مهريه اش رو خواهم داد...ميدونم كه براي نشون دادن مرام خودم به شما خيلي خيلي بايد زحمت بكشم...شايدم تا آخر عمرم...اما واقعا" مديون سهيلا و بزرگواري شما هستم...
و بعد بي اراده دستش رو خواستم ببوسم كه ممانعت كرد و عقب رفت و در حاليكه صورتش از اشك خيس شده بود با گريه گفت:بد كاري كردي...با زندگي دخترم بد كاري كردي...
. جبران ميكنم...قول ميدهم...به جون تنها پسرم قسم ميخورم...
در همين هنگام درب اتاق باز شد و اميد با عجله به هال دويد و دو تا نون خامه ايي ديگه برداشت و بار ديگه به اتاق برگشت و سپس سهيلا از اتاق خارج شد.
مريم خانم بلافاصله به دستشويي رفت و درب رو بست.
سهيلا نگاهي به درب بسته ي دستشويي انداخت و سپس رو به من كرد و گفت:دوباره توهين كه نكرد بهت؟
با حركت سر جواب منفي به سهيلا دادم و گفتم:تو چرا مهريه نميخواي؟!!!
. چون اعتقادي به مهريه ندارم...زني كه زندگيش به طلاق بكشه به نظر من هستي خودش رو باخته و اين باخت با پرداخت مبلغ مهريه جبران نميشه...سياوش من تو رو دوست دارم و ميخوام باهات زندگي كنم...اين يعني زندگي من تويي...حالا اگه به هر دليلي اين زندگي خراب بشه هيچ پشتوانه ايي نميتونه زندگي دوباره ايي براي من بسازه...
از شيريني كلامش كه تا عمق وجودم اثر ميگذاشت لبخندي به لب آوردم و چونه اش رو گرفتم و گفتم:اما مهريه هديه ي من به تو هست...پس خواهشا" در اين زمينه دخالت نكن...
. مامانم براي مهريه و مقدارش حرفي بهت زده؟!!!
. نه...اصلا"...اتفاقا" خيلي دلم ميخواست اين كار رو بكنه اما هيچ حرفي در مورد مقدار مهريه نزد...پس مطمئن باش مهريه ايي كه سر عقد تعيين ميشه فقط و فقط از طرف خودمه و يك هديه محسوب ميشه...
. اما سياوش...
انگشتهام رو روي لبهاي خوش تركيبش گذاشتم و اون رو وادار به سكوت كردم و گفتم:ديگه حرف نباشه...
بعد با صداي بلند رو به اتاقي كه اميد در اون بود گفتم:اميد...بابا ديگه حاضر شو با هم بريم خونه...