پرستار مادرم قسمت8
به صورت مظلوم و معصوم اميد كه خواب بود نگاه كردم و گفتم:مهشيد نيومد اين بچه رو آروم كنه؟
دخترعموي مادرم گفت:ولله ما اصلا"مهشيد رو نديديم...!!! گويا فقط خود اميد و لحظه ايي هم سعيد اون رو ديدن و بعدش چند كلمه ايي با اميد حرف زده...حالا چي به اين بچه گفته كه اينجوري اين طفل معصوم ريخته بهم خدا ميدونه؟...به خدا من شرمنده ام بچه رو از شما به امانت گرفتم ولي به امام حسين اگه ميدونستم اين اتفاق براش ميفته يك ثانيه هم تنهاش نميذاشتم...
گفتم:اين حرفا چيه...شما مقصر نيستي اتفاقيه كه افتاده...بازم خدا رو شكر كه شما اونجا بودين...
شهناز فنجان چايي رو همراه قندان جلوي من گذاشت و گفت:ولي آقا سياوش شما رو به خدا اميد رو پيش دكتر...
به ميون حرف شهناز رفتم و گفتم: ميشه خواهش كنم اينقدر اين حرف رو تكرار نكنيد؟
شهناز و مادرش ديگه سكوت كردن...
بعد خوردن چايي كه از روي بي ميلي بود از اونها تشكر كردم و اميد كه هنوز خواب بود رو در آغوش گرفتم و با كمك شهناز اون رو روي صندلي عقب ماشين خوابوندم و پتويي رويش انداختم و بعد خداحافظي و تشكر مجدد از دخترعموي مادرم سوار ماشين شدم و به خونه برگشتم.
ساعت نزديك چهارونيم صبح بود كه به خونه رسيدم واميد رو روي تخت كنار خودم خوابوندم.
يك ساعتي طول كشيد تا خودم هم به خواب برم...از ديدن صورت و پيشوني كبود اميد اعصابم خرابتر از اوني كه فكرش رو ميكردم شده بود!
از تصور اينكه مهشيد باعث آزار روحي اميد ميشه حالتي از بهت بهم دست داده بود...
مهشيد مادر واقعي اميد بود اما هيچ بويي از خصلتهاي مادرانه در خودش نداشت...
تظاهر به دوست داشتن اميد ميكرد اما حقيقت امر چيزي متفاوت تر از اصل رو به نمايش ميگذاشت!
از به ياد آوردن اينكه مهشيد با وقاحت تمام و انجام كارهايي كه در خور شخصيت هيچ مادري نيست اينطوري در ذهن اميد تاثير منفي گذاشته بود من رو كلافه ميكرد...اما در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه وقتي مهشيد براي هميشه از ايران بره و ديگه هيچ وقت سر راه اميد سبز نشه مسلما" بچه ي من وضعيتش تغيير خواهد كرد...من آرامش اميد رو در حذف حضور مهشيد از زندگيش ميدونستم و به اين امر ايمان داشتم...
از شنيدن اينكه اشخاصي اميد رو عصبي و به نوعي بيمار رواني تلقي ميكردن تمام وجودم به خشم تبديل ميشد...
اميد مريض نيست...سني نداره كه كسي بتونه اسم بيمار رواني و عصبي روي اون بگذاره...فقط يادآوري خاطراتش اونهم با ديدن برخي چيزها يا حتي ديدن خود مهشيد هست كه باعث بهم ريختگي لحظه ايي در اون ميشه...اين نمي تونه دليل محكمي براي بيمار دونستن اميد باشه!
صبح ساعت8نشده بود كه با زنگ ساعت بيدار شدم...وقتي ديدم اميد كنارم نيست از روي تخت بلند و از اتاق خارج شدم.
اميد توي هال روي يكي از راحتيها نشسته بود و در حال ديدن يك كارتون بود كه از سيستم پخش ميشد!
با ديدن من لبخند كودكانه ي قشنگي به لب آورد و با صدايي بلند گفت:سهيلا جون...بابا بيدار شد...
با تعجب به اميد نگاه كردم و بعد صداي سهيلا رو كه حالا از آشپزخانه خارج شده بود شنيدم كه گفت:كم كم ميخواستم بيام بيدارت كنم...
حضور سهيلا در اون وقت صبح توي خونه ام با توجه به اتفاقات روز گذشته برام باور كردني نبود!!!
به همراه سهيلا وارد آشپزخانه شدم و گفتم:تو كي اومدي؟!!!...مگه نگفتي نمي توني ديگه بياي تا وقتي كه مامانت از مكه برگرده؟
سهيلا در حيني كه فنجان چاي من رو روي ميز ميگذاشت گفت:آره...هنوزم همين رو ميگم...ديشب تا صبح خوابم نبرد...ولي صبح ساعت7اومدم جلوي درب خونه يك تك زنگ كوتاه زدم چون فكر ميكردم بايد بيدار باشي...اومده بودم بهت بگم اميد رو از خونه ي فاميلتون كه آوردي يه وقت توي اين خونه تنها نگذاريش يا با خودت اين طرف اون طرف نكشوني ببريش...اومده بودم بگم كه بياريش خونه ي من...تا وقتي كار داري و شركت هستي خودم مراقبشم...بعد ديدم بلافاصله درب حياط باز شد!...نمي خواستم بيام داخل خواستم دوباره زنگ بزنم كه اميد از درب هال دويد بيرون...بعدشم كه خوب معلومه...اومدم داخل ديدم خوابي...صبحانه ي اميد رو آماده كردم منتظر شدم بيدار بشي بعد كه ميخواي بري شركت منم اميد رو ببرم خونه ي خودم...
تمام مدتي كه سهيلا حرف ميزد با تمام وجودم از حضورش و صداش و رفتارش همه و همه لذت ميبردم...خدايا من با اين درياي محبت چيكار ميتونستم بكنم؟...سهيلا نسبت به اميد درست احساس و محبت مادرانه ايي از خودش بروز ميداد كه مهشيد هيچ وقت چنين كششي رو به فرزندش نداشته!
توي همون آشپزخانه آبي به صورتم زدم و با دستمال تميزي كه سهيلا بهم داد صورتم رو خشك كردم وكمي صبحانه خوردم...با اينكه از حضور سهيلا بي نهايت خوشحال شده بودم اما ميل و اشتهايي به صبحانه نداشتم كه دليلش مي توسنت خستگي جسمي و فكري و بيخوابيم از شب گذشته باشه.
وقتي صبحانه ميخوردم سهيلا صندلي رو به روي من رو عقب كشيد و نشست و بعد از لحظاتي با صدايي آهسته گفت:سياوش صورت اميد چي شده؟...از خودش نپرسيدم ولي مطمئنم علت خوبي نميتونه داشته باشه!
نگاهي به سهيلا كردم كه باعث شد حرفش رو ادامه نده!
شايد هم بي اراده از يادآوري اينكه ديشب شهناز در لا به لاي صحبتهاش اشاره داشت اميد بيمار روانيه صورتم چنان به خشم نشسته بود كه باعث شد سهيلا لحظاتي سكوت كنه!
فنجان چاي رو روي ميز گذاشتم و از روي صندلي بلند شدم و گفتم:ديشب رفته بودن پارك...اونجا اين اتفاق افتاده...
سهيلا نگاه عميقي به من كرد و سپس از روي صندلي بلند شد و ظروف صبحانه رو از روي ميز جمع كرد...بار ديگه با صدايي آهسته گفت:سياوش...اگه عاشقت نبودم دركت نميكردم...اما حالا كه واقعا عاشقتم مي تونم به خوبي بفهمم كه عصبانيت تو در پاسخ به سوال من دليل خيلي محكمي ميتونه داشته باشه...اين كبودي كه روي پيشوني اميد هست نمي تونه در اثر يك سهل انگاري ساده توي پارك اتفاق افتاده باشه...من به خوبي مي تونم حدس بزنم چه اتفاقي براي اميد افتاده...ولي مشكل اينجاس كه تو هيچ وقت نخواستي يعني بهم اجازه ندادي حرفي بزنم...
سهيلا مشغول شستن ظروف صبحانه شده بود...
به طرفش رفتم و بازوش رو گرفتم و به سمت خودم نگهش داشتم وبا كلافگي گفتم:چي ميخواي بگي؟
سهيلا شير آب رو بست و به چشمهاي من خيره شد و گفت:هيچي...تا وقتي كه تو نخواي درست حقيقت رو بشنوي نمي تونم حرفي بزنم...فقط بدون كه من بي نهايت نگران اميدم...فقط همين...
. اميد نياز به نگراني كسي نداره...اون بچه اس و يه بچه ممكنه هر واكنشي داشته باشه و هزار و يك بچگي هم بكنه...اون به دل سوختن و نگراني كسي احتياج نداره...اون فقط محبت مادرانه ميخواد كه نميدونم چطوري اما تو داري اين محبت رو بهش ميكني...اون فقط كمبود محبت مادري داره...پس سيرابش كن...فقط همين...
. ولي سياوش اين كافي نيست...تو بايد...
دستم رو به آرومي روي لبهاي سهيلا گذاشتم و گفتم:بسه...اميد توي پارك اين اتفاق براش افتاده و اصلا هم ربطي نداره كه تو بخواي دوباره بگي اون رو ببرم پيش يه روانپزشك يا روانشناس...ببين سهيلا...اميد فقط توجه و مجبت مادرانه ميخواد...همين و بس.
سهيلا با حركت سر حرف من رو تاييد كرد و دوباره مشغول شستن باقي ظرفها شد.
از آشپزخانه كه خارج ميشدم به سهيلا گفتم تا نيم ساعت ديگه خودش و اميد حاضر باشن تا وقتي ميخوام برم شركت سر راهم اون دو تا رو هم به خونه ي سهيلا برسونم.
تقريبا يك ساعت بعد كه سهيلا و اميد رو جلوي درب آپارتمان سهيلا پياده كردم اميد از شدت شوق كودكانه روي پا بند نبود و دائم دست سهيلا رو كه در دست داشت مي كشيد و ميخواست هر چه زودتر همراه اون وارد خونه بشه!
در ضمني كه ماشين رو آماده ي حركت ميكردم به سهيلا گفتم اگه مشكلي پيش اومد يا كارم داشت سريع تماس بگيره خودم رو مي رسونم.
سهيلا لبخندي زد و گفت:واقعيتش سياوش من شماره تلفن خونه و موبايل و شركتت رو روي يه كاغذ نوشته بودم ولي گم كردم...الان هيچ شماره ايي از تو ندارم...امروز صبحم اگه شماره ات رو داشتم كه نمي اومدم خونه ات...تلفني بهت ميگفتم كه اميد رو بياري پيشم ولي خوب شماره ات رو گم كرده بودم...
در حاليكه شماره ي موبايل و شركت و خونه رو روي ورقي يادداشت ميكردم خنديدم و گفتم:هيچ وقت فكر نميكردم روزي از شلختگي كسي اينقدر خوشحال بشم...
سهيلا اخم زيبايي به صورت آورد كه جذابيتش رو صد چندان كرد و گفت:من شلخته نيستم...توي اسباب كشي نميدونم اون ورق رو كجا گذاشتم...
دوباره خنديدم و گفتم:به هر حال من ميگم اين يه نوع شلختگي محسوب ميشه...و چقدر لذت داشت كه اين حواس پرتي و شلختگي باعث شد امروز صبح وقتي بيدار شدم بازم سهيلاي خودم رو توي خونه ام ديدم...
اميد كه حالا جلوي درب حياط ايستاده بود با اعتراضي كودكانه رو به من گفت:بابا...برو ديگه...
از سهيلا و اميد خداحافظي و به سمت شركت حركت كردم.
غروب وقتي كارم توي شركت تموم شد سامسونتم رو برداشتم و زمانيكه قصد خروج از اتاق رو كرده بودم درب اتاق باز شد و مسعود اومد داخل!
نگاه هر دوي ما براي لحظاتي به روي هم ثابت شد...در همون چند لحظه تا عمق نگاهش رو ميتونستم حدس بزنم...مسعود از نرفتن سهيلا به شيراز خبردار شده بود!
درب اتاق رو بست و بعد به سمت پنجره ي مشرف به خيابان رفت و كمي به چشم انداز دود گرفته ي تهران نگاه كرد و سپس صورتش رو به سمت من برگردوند و گفت:تو نگذاشتي بره شيراز...درسته؟
سامسونت رو روي ميز گذاشتم و به لبه ي ميز تكيه دادم و گفتم:آره...ببين مسعود بين من و سهيلا اتفاقي افتاده كه خودم بايد حلش كنم...تو گفتي مادر من به سهيلا اون حرفا رو زده قبول...اما سهيلا ميخواد با من ازدواج كنه...تو ميگي مادرش مخالفت ميكنه اينم باشه قبول...اما سهيلا خودش به من علاقه داره...من16سال از سهيلا بزرگترم و زندگي اولم موفق نبوده و الانم يه پسر8ساله دارم باشه اينم قبول دارم...اما خود سهيلا...
مسعود عصبي و با فرياد گفت:اه...زهرمارو اما اما اما...سياوش تو اصلا متوجه واقعيت اتفاقي كه بين تو وسهيلا افتاده هستي؟
. به تو مربوط نيست...
. سياوش اگه مادرش از مكه برگرده و از قضيه بو ببره ميدوني چه اتفاقاتي ممكنه بيفته؟
. خفه شو مسعود...گفتم به تو مربوط نيست...قرار هم نيست مادرش بويي از قضيه ببره...
. چه جالب...يعني ميخواي به ظاهر يه مرد مظلوم و شكسته خورده و در عين حال پاك و وارسته بري خواستگاريش...آره؟
. تو مشكلي داري اگه من اينطوري برم خواستگاريش؟
. بحث سر اينه كه اگه مادرش مخالفت كنه اون وقت ميخواي چي بگي؟...هان؟...ميخواي چي بهش بگي؟...بگي ببخشيد شما چه راضي باشي چه بناشي بنده قبلا دخل دخترت رو آوردم و به اندازه ي كافي شب تا صبح با دخترتون وقتم رو پر كردم حالا هم مجبوري رضايت بدهي اگرم ندهي كه خوب جهنم يه زن خيابوني به آمار زنهاي خيابوني تهران اضافه ميشه...
عصبي شدم و بي اراده از ميز فاصله گرفتم و به سمت مسعود رفتم و بار ديگه درگيري بين من و مسعود شروع شد!
تا به خودم بيام ديدم خانم افشار به همراه دو نگهبان شركت سراسيمه وارد دفتر شدن...و بعد من و مسعود رو كه به شدت با هم درگير شده بوديم از هم جدا كردن!
مسعود با فرياد گفت:سياوش تو عقلت رو از دست دادي...داري با آبروي خودت بازي ميكني...چرا نگذاشتي سهيلا شرش رو كم كنه؟...
. خفه شو مسعود...دهنت رو ببند...دارم با آبروي خودم بازي ميكنم خوب چرا تو ناراحتي؟...
به اشاره ي من دو نگهبان شركت دستهاي مسعود رو رها كردن و مسعود در ضمني كه سعي داشت لباسش رو مرتب كنه گفت:سياوش اومدم فقط خبري رو بهت بدهم...اونم اينه كه ديشب من حال مساعدي نداشتم مادر سهيلا هم از شانس مزخرف من توي اون شرايط با موبايلم تماس گرفت...به قول خودش دلنگران دخترش شده بود و چون سهيلا تماسي باهاش نگرفته بوده و اونم به سهيلا دسترسي نداشته...
به مسعود اشاره كردم فعلا حرفش رو ادامه نده و بعد از خانم افشار و دو نگهبان خواستم اتاق رو ترك كنن...
نگهبانها و خانم افشار با ترديد و نگراني در حاليكه به من و مسعود نگاه ميكردن اتاق رو ترك و درب اتاق رو هم بستن.
دوباره به مسعود نگاه كردم و با عصبانيت گفتم:خوب...حالا بگو...ديشب چه غلطي كردي؟...به قول خودت توي عالم مستي چي به مادر بدبخت سهيلا گفتي؟
مسعود يك دستش رو لاي موهاش كرد و بعد سيگاري آتش زد و گفت:خودمم نميدونم چه زري زدم...فقط اين رو ميدونم اونقدر خراب كاري كردم كه امروز از صبح تا الان سيصد بار به موبايلم زنگ زده...ولي جواب ندادم...الان رفتم خونه ديدم چندين بار هم به خونه ام زنگ زده و هر بارم كلي گريه كرده و پيغام گذاشته...از حرفها و پيغامهايي كه گذاشته بود فهميدم از همه چي باخبر شده...همه و همه هم ناشي از حرفهايي بوده كه من در عالم بد مستي بهش ديشب گفتم...
وقتي مسعود حرفش به اينجا رسيد حس كردم تمام بدنم داغ شد...روي صندلي نشستم و سرم رو بين دستهام گرفتم و گفتم:خدا لعنتت كنه مسعود...
39
مسعود روي يكي از مبلهاي كنار اتاق نشست.
نگاهش كردم...نميدونستم چي بايد بهش بگم!
مادرسهيلا از ماجرا باخبر شده بود و اين درست برخلاف اوني بود كه سهيلا مي خواست!
از روي صندلي بلند شدم و سامسونتم رو برداشتم و رو كردم به مسعود و گفتم:بلند شو بريم.
. كجا؟
. خفه شو...فقط بلند شو بريم.
مسعود سيگارش رو در زيرسيگاري خاموش كرد و به همراه من از شركت خارج شد.
جلوي درب خروجي شركت لحظاتي ايستادم و نگاهش كردم...ميتونستم ناراحتيش رو از دهن لقي كه كرده بود كاملا"حس كنم اما اين فايده ايي به حال و وضعيت پيش اومده نداشت!
گفتم:مسعود...گندي كه زدي بر خلاف ميل سهيلا بوده...اون به هيچ وجه دلش نمي خواست مادرش از اين قضيه مطلع بشه...حالا هم سوار ماشينت شو و دنبال من بيا و خودت همه چيز رو بهش بگو.
. سياوش...خودت ميدوني كه من اصلا قصدم اين نبوده كه تو و سهيلا رو پيش مادرش...
. دهنت رو ببند...هر توضيحي داري بيا به خود سهيلا بگو.
مسعود كلافه و عصبي سوئيچش رو از جيبش درآورد و به سمت ماشينش رفت و منهم سوار ماشين خودم شدم.
تقريبا"نيم ساعت بعد جلوي درب حياط آپارتمان ماشين رو متوقف كردم و چند لحظه بعد هم مسعود رسيد.
وقتي از ماشين پياده شدم از نرده هاي درب حياط ديدم اميد مشغول توپ بازي توي حياط است و اونقدر سرگرم بازي بود كه متوجه ي اومدن من و حضورم در بيرون حياط نشد!
مسعود وقتي از ماشينش پياده شد نگراني و ترديدش براي همراه شدن من كاملا در چهره اش مشهود بود!
جلوي درب حياط وقتي زنگ واحد سهيلا رو فشار دادم مسعود با ديدن اميد در حياط رو كرد به من و گفت:اميدم كه اينجاس!!!
. آره...نمي تونستم تنها توي خونه بگذارمش.
صداي سهيلا از اف.اف به گوش رسيد و وقتي فهميد من پشت درب هستم بلافاصله درب حياط رو باز كرد.
با باز شدن درب اميد دست از بازي كشيد و به محض اينكه من و مسعود رو ديد سلام كوتاهي كرد و بعد با اعتراض گفت:بابا من خونه نميام...ميخوام اينجا پيش سهيلا جون باشم.
لبخندي زدم و گفتم:يعني من رو ديگه تنها ميگذاري...آره؟
مسعود كه هميشه علاقه ي خاصي به اميد داشت قدمي به سمت او برداشت و بلافاصله متوجه كبودي روي پيشوني و صورت اميد شد و با تعجب به من نگاه كرد و گفت:سر و صورت اين بچه چي شده؟!!!!
اميد با شنيدن اين سوال سريع پاسخ داد:هيچي...رفته بوديم ديشب پارك...سرم خورد به نرده ها...
براي لحظاتي دلم به حال اميد سوخت اونقدر كه حس كردم از درون قلبم فشرده شد...اميد با تمام كودكي كه داشت غرورش مثال نيافتني بود!
مسعود به طرف اميد رفت و طبق معمول هميشه بسته ي بزرگ شكلات كاكائويي از جيبش بيرون آورد و به دست اميد داد و سپس اون رو در آغوش گرفت و سه تايي از پله ها بالا رفتيم.
جلوي درب هال سهيلا ايستاده بود و انتظار مي كشيد...وقتي مسعود رو ديد در ابتدا تعجب كرد و بعد از سلام و احوالپرسي كوتاه همگي به داخل خونه رفتيم.
اميد در حيني كه با مسعود گرم صحبت بود دائم صحبتش رو قطع و به من يادآوري ميكرد كه همراه من به منزل برنميگرده!
سهيلا با سيني چايي از آشپزخانه خارج شد و در حاليكه نگاهش بسيار كنجكاو بود با اشاره از من پرسيد مسعود چرا اومده؟
نمي تونستم پاسخي به سهيلا بدهم فقط با حركت سر و دست بهش اشاره كردم كه صبر كنه.
اميد در همون چند دقيقه كه در آغوش مسعود بود كلي حرف براي تعريف داشت و از اينكه در اون روز به همراه سهيلا براي خريد از خونه خارج شده و سهيلا ضمن خريد ميوه و نان اون رو هم به مركز خريد ديگه ايي برده و چند كتاب و دو بازي فكري براي او خريده بي نهايت اظهار خوشحالي ميكرد و بعد با اصرار دست مسعود رو كشيد و از روي راحتي اون رو بلند كرد و به همراه خود به يكي از اتاق خوابها برد تا اون بازي مورد علاقه اش كه ساخت ماكت يك قصر بود و از صبح تا بعدازظهر خودش اونها رو قيچي و بهم چسبونده به مسعود نشون بده.
وقتي مسعود به همراه اميد هال رو ترك و به اتاق رفتن سهيلا رو به من گفت:سياوش...اتفاقي افتاده؟!!!...قيافه ي مسعود خيلي نگران به نظر ميرسه!!!...اولش فكر كردم ميخواد با من دعوا كنه كه چرا نرفتم شيراز ولي مثل اينكه...
به ميون حرف سهيلا رفتم و گفتم:سهيلا واقعيتش اينه كه ديشب مسعود يه خرابكاري كرده كه مطمئنم برخلاف ميل تو بعضي چيزها تغيير خواهد كرد....
سهيلا كه چشماش از تعجب گشاد شده بود لحظاتي به من نگاه كرد و گفت:يعني چي؟!!!
. ببين...ديشب اين احمق حسابي مشروب خورده و اصلا حال درستي نداشته...توي اون موقع كه من اومدم فرودگاه و داشتم تو رو راضي ميكردم كه شيراز نري مثل اينكه مادرت با مسعود تماس گرفته...
. خوب؟!!!
. خوب كه خوب ديگه...اونچه رو كه تو دوست نداشتي مادرت بفهمه حالا فهميده...
. واي...
. ببين سهيلا...مسعود اصلا" حالش خوب نبوده...مطمئنم اگه توي شرايط عادي بود امكان نداشت اين افتضاح رو به بار بياره.
در فاصله ايي بسيار كوتاه تمام صورت سهيلا از اشك خيس شد و بعد با عصبانيتي كه اصلا" از اون تا حالا نديده بودم با صدايي بلند گفت:توي حال خودش نبوده؟!!!...مسعود توي حال خودش نبوده؟!!!...امكان نداره...من مطمئنم اون از روي عمد اين كار رو كرده...
و بعد از روي مبل بلند شد و به سمت اتاقي رفت كه مسعود و اميد در اون بودن.
سريع از جا بلند شدم و به طرفش رفتم وقبل از رسيدنش به درب اتاق بازوش رو گرفتم و گفتم:سهيلا...شرايط شب پيش مسعود رو من ميدونم...اون واقعا" وقتي مشروب ميخوره حد و اندازه ايي براي خودش قائل نيست.
سهيلا دستش رو از دستم بيرون آورد و با عصبانيت گفت:ولم كن سياوش...اين كثافت از قصد اين كارو كرده...گفته بود نميگذارم با سياوش ازدواج كني ولي فكرشم نميكردم اينقدر احمق باشه كه به مادرمم رحم نكنه...مامانم با هزار بدبختي سفر مكه اش رو جور كرده بود...كلي شوق داشت...لااقل ميگذاشت برگرده بعد اين فضولي رو ميكرد نه اينكه حالا زيارت رو كوفت اون بدبخت هم بكنه...
سهيلا به شدت عصبي شده بود و گريه تمام صورتش رو به اشك نشونده بود.
بار ديگه خواست به سمت اتاق بره كه دوباره دستش رو گرفتم و در پناه آغوشم نگهش داشتم.
گريه ي سهيلا با ناله همراه شد و دائم تكرار ميكرد:مسعود ازت متنفرم...مسعود چرا؟...چرا مسعود تو اينقدر آشغالي...مسعود لااقل ميگذاشتي از مكه برگرده بعد...
درب اتاق باز شد و اميد با تعجب به سهيلا كه در آغوش من گريه ميكرد خيره و خارج شد...پشت سر اميد مسعود هم بيرون اومد و روي يكي از راحتيهاي هال نشست.
اميد كنار من و سهيلا ايستاد و گفت:سهيلا جون چرا گريه ميكني؟!!!
از اميد خواستم به همون اتاقي كه ماكتش در اون بود برده و بقيه ي ماكت رو تكميل كنه تا سهيلا كمي آروم بشه...
ولي اميد با نگاهي نگران به سهيلا چشم دوخته بود.
سهيلا از من فاصله گرفت و در حاليكه هنوز اشك مي ريخت صورت اميد رو بوسيد و از اون خواست به همون اتاق بره تا خودش با مسعود صحبت كنه.
اميد با خشم به مسعود و سپس به من نگاه كرد و با عصبانيت به اتاق رفت و درب رو محكم بهم كوبيد!
همراه سهيلا به هال برگشتم و هر كدوم روي راحتي دور از هم نشستيم.
سهيلا سرش رو به يك دست تكيه داده بود و قطرات اشك يكي پس از ديگري به روي گونه هاي زيباش به رقص در اومده بودن!
هر اشكي رو كه پاك ميكرد لحظه ايي بيش طول نميكشيد كه قطراتي ديگه مهمان اون صورت دلنشينش ميشدند...
ديدن اين حالت از او براي من شديدا" ناراحت كننده شده بود!
مسعود با صدايي گرفته و ناراحت گفت:سهيلا به قرآن خودمم نميدونم چي گفتم...اصلا"قصدم خراب كردن اوضاع شما دو تا يا خراب كردن سفر مادرت نبوده...شايد بعضي اوقات توي عصبانيت يه حرفي هم به تو زده باشم ولي به جون خودم به مرگ مادرم هيچ وقت فكرشم نميكردم توي عالم مستي اوضاع رو اينطوري بهم بريزم...ولي خوب چيكار كنم؟...حرفي رو كه نبايد بزنم رو زدم...به خدا از صبح تا الان جرات نكردم ديگه با مادرت تلفني حرف بزنم...ميدونم چقدر نگرانش كردم چقدر باعث تلخي سفرش شدم همه رو ميدونم اما خوب چيكار كنم؟...كاري كه نبايد بشه حرفي كه نبايد زده بشه شده...
سهيلا با گريه گفت:براي خودم فقط نگران نيستم...حالا ديگه نگران سياوشم هستم...مامان ممكنه با خود من به طور مستقيم برخورد آنچنان بدي هم نكنه گرچه كه اينم بعيد ميدونم اما مطمئنم با سياوش رفتار درستي نميتونه داشته باشه...
رو كردم به سهيلا و گفتم:تو اگه نگران برخورد مادرت با من هستي اينو بدون كه من خودم رو آماده ي هر برخوردي با مادرت كردم...مادرت حق داره...هر چي هم به من بگه حق داره...تو نگران من نباش من خودم رو آماده كردم...تو اونقدر براي من ارزش داري كه بدتر از اينهاشم تحمل ميكنم...فقط مسئله ي اصلي اينجا اينه نه تنها ما كه خود مسعودم دقيق نميدونه چي به مادرت گفته...اگه ميدونستيم مطلب رو چطوري به مادرت گفته شايد وضعيت بهتر بود...
مسعود با كلافگي سرش رو بين دو دست كه از آرنج به روي زانوانش گذاشته بود گرفت و گفت:خاك بر سر من كنن كه اگه اون مشروب لعنتي رو نخورده بودم الان...
رو كردم به مسعود و گفتم:بسه ديگه...به جاي اين حرفا بگو ببينم پيغامهايي كه مادرسهيلا تلفني برات گذاشته چي بوده؟
. چيز خاصي نمي گفت...فقط گريه ميكرد و ميگفت كه نمي تونه باور كنه و همه اش تكرار ميكرد كه من جواب تلفن رو بدهم وبگم كه دروغ گفتم و شوخي كردم...
سهيلا گريه اش شدت بيشتري گرفت و گفت:خدايا...من جواب مامان رو چي بايد بدهم؟
به سهيلا گفتم:دقيقا چند روز ديگه مادرت برميگرده؟
سهيلا كه سعي داشت اشكهاي پشت سرهمي كه از چشمهاش خارج ميشد رو پاك كنه گفت:با حساب آخرين تماسي كه باهاش داشتم و تاريخي كه بهم گفت بايد هفت روز ديگه برگرده اما ساعت رسيدنش به ايران رو نميدونم...يعني خودشم اون موقع دقيق نميدونست پروازشون به ايران چه ساعتي انجام ميشه و قرار بود توي تماس بعدي از رئيس كاروان سوال كنه و به من بگه...
. خيلي خوب...با اين وضعيت كه فكر نميكنم مادرت فعلا بخواد با تو تلفني حرف بزنه...پس بهتره مسعود بره خونه ي خودش تا اگه احيانا مادرت تماس دوباره ايي گرفت هم جواب تماسهاي اون بنده خدا رو بده هم ساعت ورودش رو به ايران بپرسه تا بدونيم چه ساعتي بايد بريم دنبالش اگرم به موبايل مسعود زنگ زد كه بازم مسعود بايد جواب تماسش رو بده...الانم با گريه ي تو هيچي درست نميشه...مسبب اصلي اينهمه ناراحتي منم و پاي همه چي هم ايستادم...حالا اين وسط مسعود خواسته يا ناخواسته با كاري كه كرده فقط وقوع اتفاقات بدي رو كه ممكنه پيش رو داشته باشم رو كمي جلو انداخته...اونم مشكلي نيست پاش وايسادم...فقط نميخوام اينجوري اشك بريزي...جلوي مسعود دارم ميگم به خودتم بارها و بارها گفتم با توجه به اينكه در ازدواجت با من شكي نداري حاضرم هر كاري بكنم و هر توهيني هم كه مادرت بهم بكنه به جون ميخرم چون سزاوارشم...
مسعود ناراحت و كلافه بلند شد و گفت:سياوش به مرگ خودم نمي خواستم براي تو مشكلي پيش بيارم...
از روي راحتي كه نشسته بودم بلند شدم و لبخند تلخي روي لبم نشست و گفتم:من مدتهاست كه بدون مشكل نيستم...اين رو هيشكي ندونه تو يكي خوب ميدوني...الانم ميخوام برم بيمارستان مامان رو ببينم امروز اصلا وقت نكردم برم ديدنش...
مسعود نگاهي به من كرد و گفت:منم ميام ميخوام خانم صيفي رو ببينم.
با تمسخر بهش گفتم:ديروز به اندازه كافي ديديش...از ديروز تا الان بركات وجودت عجيب داره توي زندگيم نزول ميكنه...خواهشا ايندفعه دست از همراهي من بردار...
به طرف سهيلا رفتم و او هم بلند شد...نگاهش كردم و گفتم:اومده بودم دنبال اميد ولي مثل اينكه امشب بردنش از اينجا محاله...اشكات رو پاك كن...فعلا"نگران چيزي نباش...بايد صبر كنيم تا مادرت بياد ببينيم چي ميشه...
وقتي به قصد عيادت مامان خونه رو ترك ميكردم سهيلا همچنان كه هنوز اشك ميريخت تا جلوي درب هال دنبالم اومد...جلوي درب اميد رو كه حالا از اتاق بيرون اومده و كنار سهيلا ايستاده بود بوسيدم و سفارشهاي لازم رو بهش كردم و در نهايت از اينكه اون رو همراه خودم نميبردم چشمهاش از خوشحالي مي درخشيد!
مسعود هم به همراه من از خونه خارج شد اما ديگه به عيادت مامان نيومد و به خونه ي خودش رفت.
جلوي درب كه خداحافظي كرد با سردي بي سابقه ايي پاسخش رو دادم...از دستش دلگير بودم...مسعود در كمتر از24ساعت يعني درست از ديروز بعدازظهر تا همون موقع به اندازه ي تمام عمر دوستيمون به من فشار عصبي وارد كرده بود...اما چهره ي ناراحت مسعود گوياي پشيموني او بود ولي اين احساس او در حال حاضر به درد من نميخورد...من حالا در شرايطي قرار گرفته بودم كه بايد از نظر روحي خودم رو براي آخر همون هفته آماده ميكردم...چرا كه جمعه مادر سهيلا برميگشت!
40
وقتي سوار ماشين شدم اصلا" نفهميدم مسير رو تا بيمارستان چطوري طي كردم!
تمام طول مسير به اين فكر ميكردم كه چرا اينقدر چقدر مشكلات با زندگي من گره ميخوره!...به اين نتيجه رسيدم كه گويا خدا از اينكه من در رنج و عذاب باشم لذت ميبره وگرنه چه دليل ديگه ايي مي تونست داشته باشه؟
توي زندگيم هميشه سعي كرده بودم به عناوين مختلف دست ديگران رو بگيرم اما هيچ وقت دست ياريگري رو براي خودم نديده بودم!
قبول داشتم كه با اتفاق پيش اومده بين خودم و سهيلا شايد بزرگترين گناه زندگيم رو مرتكب شدم اما مستحق اينهمه عذاب نبودم...من كه سهيلا رو نميخواستم رهاش كنم...من با تمام وجودم دوستش داشتم و طعم عاشقي رو به معني واقعي داشتم احساس ميكردم و با توجه به اينكه سهيلا هم من رو دوست داشت قصد و نيت بدي نسبت بهش نداشتم و در اينكه اون رو به عقد خودم در بيارم مصمم بودم اما حالا در اينكه مادرش با من چه برخوردي خواهد كرد دچار سردرگمي بي اندازه ايي شده بودم كه حدي براي اون نميشد تصور كرد!
زمانيكه وارد پاركينگ بيمارستان شدم بعد از پارك ماشين با اينكه از وقت ملاقات چند ساعتي گذشته بود مثل هميشه با پرداخت پولي اندك به نگهبان و يكي دو نفر ديگه به راحتي تونستم وارد بخش مربوطه بشم و سپس به اتاق مامان رفتم.
مامان به محض ديدن من با دلخوري پرسيد كه چرا ساعت ملاقات در بيمارستان نبودم و از اونجايي كه عده ايي از اقوام براي ملاقاتش اومده بودن از نبودن من در ساعت ملاقات دلخور بود!
پاسخ حرفها و گلايه هاي مامان رو ندادم و بدون اينكه حرفي بزنم روي مبل كنار ديوار اتاق نشستم و به او نگاه كردم.
حسابي كه حرفهاش رو زد سپس براي لحظاتي سكوت كرد و به من خيره شد.
حال ظاهريش به نظر مساعدتر از روز قبل بود...وقتي به دستگاه كارديوگرافي كنارتختش نگاه كردم متوجه شدم ضربان و فشارخونش هم تنظيم شده...
نگاهم رو از دستگاه به سمت پنجره معطوف كردم...مامان كه ديد سكوت من طولاني تر از حد معمول شده گفت:اميد حالش چطوره؟كجاس؟
دوباره به مامان نگاه كردم و گفتم:پيش سهيلاست.
مامان اخمي به چهره آورد و گفت:مگه سهيلا هنوز توي خونه اس؟
. نخير...طبق خواست شما از خونه رفته.
. سياوش ناراحت نشو...اگه گفتم بره به خاطر اينه كه صلاح در همين بود...
. جدي؟...اينكه بهش گفتي ديدت به اون ديگه مثل سابق نيست و به چشم يه دختر خيابوني نگاهش ميكني هم صلاح بوده؟
گره ابروانش باز شد و كمي به فكر فرو رفت و سپس گفت:قصد بدي نداشتم...
. جدي؟!!!...چقدر جالب...علنا" بهش بدترين حرف رو زدي و گفتي اگه به موندنش توي خونه ي من ادامه بده هيچ فرقي با زنهاي بدكاره نداره اون وقت ميگي قصد بدي نداشتي؟...مامان شما مهشيد رو ديده بودي از همه چيزشم خبرداشتي ولي هيچ وقت بهش توهيني نكردي...حتي وقتي گاهي من عصبي ميشدم و حرفي ميزدم با من بحث ميكردي كه حق ندارم توهين كنم و چه ميدونم غيبت و تهمت از گناهان كبيره اس...حالا چي شد كه سهيلا ي بيچاره اين دختري كه با تمام پاكدامني و محبتي كه داره و پا به زندگي من گذاشته رو به اين راحتي لهش كردي؟...ميدوني مامان باورش برام سخته كه كسي مثل شما بخواد حالا با حرفاش و رفتارش نه تنها مشكل من رو حل نكنه كه گره روي گره هاي زندگيمم بزنه...از ديروز تا الان تمام اعصاب من بهم ريخته اونهم فقط به خاطر اينكه شما نميدونم با چه فكري اينطوري همه چيز رو بهم ريختي...قبول دارم كه كار درستي نكردم اما من قصد ازدواج با سهيلا رو دارم ولي كاري كه شما و مسعود كردين خواسته يا ناخواسته حالا چنان همه چيز رو بهم ريختين كه واقعا نميدونم چي قراره برام پيش بياد...
. سياوش...رفتن سهيلا از خونه ي تو اگرم قصدت ازدواج باشه و اون دختره هم واقعا به قول خودت بي هيچ مقصود و هدف سوئي وارد زندگيت نشده باشه پس هميشگي نيست...ديگه اين حرفها چيه ميزني؟...مگه نگفتي كه دختره خواسته مادرش از مكه برگرده بعد عقد كنيد خوب حالا وظيفه ي هر دوي شماست كه صبر كنيد ديگه...
. سهيلا نميخواست ماردش از قضيه باخبر بشه اما حالا به خاطر اتفاقاتي كه از ديروز تا الان افتاده ممكنه خيلي چيزها تغيير كنه...
. يعني چي؟!!!...مادرش خيلي هم دلش بخواد كه دخترش همسر مردي مثل تو بشه...
. بس كن مامان...خودتم خوب ميدوني كه من در شرايط عادي گزينه ي مناسبي براي سهيلا نبودم...اما مسئله اينه كه مادرش از خواستگاري بايد خبردار ميشد نه از اتفاقي كه بين من و سهيلا افتاده...هيچ ميدوني اگه مادرش بخواد ميتونه به راحتي آب خوردن با آبروي من بازي كنه؟...شما چي فكر كردي؟...اصلا" به موقعيت من سر سوزني فكر كردي؟...بعيد ميدونم...فقط يك مشت افكار پوچ مذهبي تموم ذهنت رو پر كرده كه به اصطلاح چون سهيلا محرم من نيست نبايد در خونه ي من باشه غافل از اينكه با حكمي كه به اسم مذهب صادر كردي حالا شرايط رو جوري تغيير دادي كه بعيد نيست پسرت هفته ي ديگه به سادگي تمام با شكايت مادر سهيلا حيثيت و آبروي اجتماعيش در كمتر از يك روز بر باد بره...
. يعني چي؟!!!...تو كه ميگي سهيلا راضيه و خودشم ميخواد با تو ازدواج كنه...پس ديگه شكايت مادرش چه معني داره اين وسط؟!!!...واضح حرف بزن ببينم...
نيشخندي به لب آوردم و از روي مبل بلند شدم و جلوي پنجره ايستادم و به منظره ي غمزده ي محوطه ي بيمارستان چشم دوختم و گفتم:بله...سهيلا راضي به ازدواج با منه ولي مادرش چي؟...اگه تا قبل از اينكه سهيلا مادرش رو قانع كنه اون دست به شكايت ببره تا بيام قضيه رو به نفع خودم تموم كنم ميدوني چه فاجعه ايي در انتظار من و حيثيت شغلي منه؟...ميدوني با بازداشت من اميد چه ضربه ايي ميخوره؟...ميتوني حدس بزني وقتي جرايد اخبار مربوط به من رو چاپ كنن كه مثلا فلاني به علت شكايت در چه موردي كارش به بازداشت و دادگاه رسيده چه حيثيتي از من رفته؟...ميدوني چقدر زمان ميبره تا سهيلا بتونه ثابت كنه حتي با وجود اتفاقي كه افتاده خودش حالا تمايل به ازدواج با من داره چي از من باقي مونده؟!!!...اصلا" به اين چيزها فكر كردي؟...مامان شما و مسعود در اوج ناباوريم دارين زنده به گورم ميكنيد...اي كاش فقط لحظه ايي...فقط يك لحظه به منم فكر كرده بودين بعد اون حرفها رو ميزدين و اون تصميم رو ميگرفتين...خدايا من برم مشكلاتم رو به كي بگم آخه؟
. يعني واقعا" ممكنه مادر سهيلا از تو شكايت كنه؟!!!!
خنده ي تلخي كردم و گفتم:وقتي مادرم به من رحم نكرد و فقط به افكار مذهبي خودش فكر كرد چطور ميتونم شكايت مادر سهيلا رو غير ممكن بدونم؟...هان؟!!!...تمام خفت و خواري كه مهشيد به روح و روان و زندگيم وارد كرد رو اول به خاطر اميد و بعد به خاطر موقعيت اجتماعي خودم سرپوش روشون گذاشتم ولي نميدونستم چه بخوام چه نخوام تقدير اين شده كه شخصيت اجتماعي و حيثيت فرديم بايد بر باد بره...اما باور اينكه مسبب اصلي اين قضيه مادر و دوست صميمي من باشن برام كشنده تر از بي آبرو شدن شده...
مامان سكوت كرده و با حالتي از نگراني و ناباوري به نقطه ايي خيره بود.
به طرفش رفتم و پيشونيش رو بوسيدم و گفتم:حالا كه كار خودت رو كردي اما بازم محتاج به دعاهاتم...از همون خدايي كه خودت قبولش داري و به خاطر مذهبي كه بهش اعتقاد داري بخواه كه پسرت رو نجات بده...فقط همين.
برگشتم به سمت درب اتاق...هنوز خارج نشده بودم كه مامان گفت:سياوش...اگه تا اين حد احتمال اينكه مادر سهيلا واقعا" دست به شكايت ببره هست بهتره تا قبل از هر اتفاقي هر چه زودتر سهيلا رو راضي كني و برين عقدش كني...اينطوري فكر ميكنم ديگه مادرش نمي تونه شكايتي هم از دستت بكنه...
از شنيدن اين حرف تمام بدنم داغ شد...حس ميكردم ريا و تزوير در پشت مذهب چه قالب خوبي به خودش ميتونه بگيره!!!
برگشتم و از همون جلوي درب به مامان نگاه كردم و گفتم:حالا كه حس كردي پسرت در يك خطر جدي قرار گرفته دست به ترفند زدنت شروع شد...آره؟...توي اين شرايط ديگه به نظرت سهيلا يه دختر خيابوني نيست؟...نه؟...منم ميتونم با عقد سهيلا به قول شما روي خطايي كه كردم سرپوش بگذارم و دست مادرشم توي پوست گردو بره؟...آره؟...نخير مادرمن پسر جنابعالي كه بنده باشم وظيفه داره صبر كنه تا مادرهمون دختري كه شما ديشب يه دختر هرزه ي خيابوني خونديش برگرده تا با رضايت قلبي اون دخترش رو عقد كنه...اگرم رضايت نده كه بايد پيه همه چيز از بي آبرويي و بي حيثيتي گرفته تا نابودي كامل به جون بخرم...مگه شما هميشه خودت رو يه زن مذهبي قلمداد نميكردي؟...پس كو؟...كجاس اون قوانين مذهبي كه ازش ياد ميكردي؟...مگه توي همون قوانين رضايت والدين در اين امور از اركان تشكيل يك زندگي و جاري شدن عقد به حساب نمياد؟...چيه پسرت در خطر رفته قوانين از يادت رفت؟...متاسفم...واقعا متاسفم...هم براي خودم هم براي شما...اگه وقت كردي فقط برام دعا كن...همين.
برگشتم از درب خارج بشم كه آخرين جمله ي مامان رو هم شنيدم:پس لااقل قبل از هر اتفاقي با وكيلت صحبت كن...
پاسخي ندادم و با گفتن خداحافظي كوتاه از اتاق مامان خارج شدم و بيمارستان رو ترك كردم.
وقتي رسيدم جلوي درب خونه ديدم مسعود كنار ماشينش ايستاده!
بدون توجه به مسعود درب حياط رو باز كردم و ماشين رو به داخل بردم...مسعود كه حالا به داخل حياط اومده بود درب حياط رو بعد ورود من به حياط بست.
نگاهي بهش كردم و با عصبانيت گفتم:كسي دعوتت كرد بياي داخل كه اومدي؟
نگاهم كرد و گفت:رفتم خونه نتونستم بمونم...ميفهمم الان خيلي ناراحت و عصبي هستي.
. جدي؟...تو مگه اصلا چيزي هم ميفهمي؟...الان فقط ميخوام تنها باشم بتمرگم ببينم با كدوم مشكلم بايد كنار بيام اول به كدوم مشكلم بايد برسم...كدوم يكي رو هضم كنم...مريضي مامان رو؟...رفتن سهيلا رو؟...حضور گاه و بيگاه مهشيد كه داره اميد رو عصبي ميكنه؟...خاطرات مزخرف زندگي با مهشيد رو؟...مشكلات شركت و كارم رو؟...آوارگي الان اميد از خونه رو؟...عقايد و تصميمات پوچ مادرم رو؟...دوستي با تو رو كه نميدونم چرا بعد اينهمه سال داري به گند ميكشيش؟...اومدن مادر سهيلا رو از مكه و اتفاقاتي كه پيش رو دارم؟...به كدوم برسم؟...هان؟
مسعود سرش رو پايين انداخت و گفت:هيچ وقت تنهات نگذاشتم حالا هم نميگذارم...اما اينكه مشكل آخر رو خودم از روي نفهمي و بد مستي برات به وجود آوردم داره مثل خوره وجودمو آزار ميده...
. مرده شور خودت و اون بدمستي بي موقعت رو ببرن...
برگشتم به سمت درب هال و با كليدم اون رو باز كردم...وقتي وارد شدم پشت سرم مسعود هم به داخل اومد و درب هال رو بست!
مسعود درست ميگفت...اون بهترين دوست من از دوران دانشجويي تا الان محسوب ميشد...هيچ وقت در هيچيك از مشكلاتم تنهام نگذاشته بود...با اينكه از دستش عصبي و دلخور بودم اما قلبا" از اينكه حتي در اين شرايط هم تنهام نگذاشته بود ممنونش بودم...من مسعود رو به خوبي ميشناختم و مطمئن بودم اگه ديشب حالت عادي داشت محال بود با گفتن اون خبر به مادر سهيلا من رو دچار مشكل بكنه...بهش حق نميدادم اما دركش ميكردم و حالا از حضورش در كنارم خيلي هم ناراضي نبودم!
به اتاقم رفتم و لباسم رو عوض كردم وقتي به هال برگشتم ديدم مسعود دو تا فنجون قهوه ي فوري آماده كرده و توي هال نشسته و خودشم به نقطه ايي خيره شده!
روي يكي از راحتي ها نشستم و سرم رو به پشت تكيه دادم.
مسعود نگاهم كرد و گفت:صورت اميد چي شده بود سياوش؟
ماجراي شب پيش رو براش گفتم كه باعث شد عصبي بشه و طبق عادت چندين فحش نثار مهشيد بكنه...مسعود خيلي اميد رو دوست داشت و به همون اندازه از مهشيد متنفر بود و هميشه بارها و بارها به من گفته بود كه مهشيد لياقت مادر بودن رو نداره!...در ادامه صحبتهاش خوشبختانه حرفي نزد مبني بر اينكه اميد مشكل رواني داره و يا مثل بقيه نگفت كه اون رو بايد نزد پزشك ببرم حتي مسعود هم اين عقيده رو داشت كه با رفتن مهشيد از ايران و نديدن اون همه چيز براي اميد به حالت عادي برميگرده!
از اينكه مسعود مثل ديگران اين نظر رو نسبت به اميد ارائه نداده بود آرامش پيدا كرده بودم و خوشحال بودم كه لااقل يك نفر از اطرافيانم به حقيقت احساسي اميد با من هم عقيده است!
براي شام مسعود تلفني سفارش غذا داد و وقتي غذا رو آوردن در حين خوردن اونم مثل مامان پيشنهاد داد تا قبل از هر اتفاقي با وكيلم در خصوص مسائل پيش اومده ي بين خودم و سهيلا صحبت كنم اما من عقيده داشتم اگر مادر سهيلا بر فرض يك درصد هم هيچ اقدامي نكنه و كار فقط با توهين و مرافه ي لفظي به پايان برسه اون وقت از اينكه براي همچين موضوع خصوصي وكيلم رو در جريان گذاشته بودم هم نوع ديگه ايي بي آبرويي براي من محسوب ميشد...مسعود بعد شنيدن حرفام با حركت سر حرف من رو تاييد كرد!
اون شب به خاطر اينكه يكي از قرصهاي آرام بخش مامان رو در بدو ورود به منزل خورده بودم با اينكه اعصابم خيلي خراب بود اما خستگي و اثر دارو باعث شد زودتر از مسعود به خواب برم ولي متوجه بودم كه مسعود تا ديروقت بيدار و تلوزيون نگاه ميكرد و منهم در همون جا روي يكي از كاناپه ها دراز كشيدم و به خواب رفتم.
صبح كه بيدار شدم ديدم مسعود روي من پتويي انداخته و خودشم روي كاناپه ايي ديگه در حاليكه هنوز تلويزيون روشن بود به خواب رفته...
از روي كاناپه بلند شدم و به حمام رفتم و بعد هم صبحانه حاضر كردم...وقتي ميخواستم مسعود رو بيدار كنم تلفن منزل به صدا در اومد...گوشي رو كه برداشتم ديدم مسعود هم بيدار شد.
سهيلا پشت خط بود و ميخواست چند دست لباس و حوله ي اميد رو به همراه تعدادي از اسباب بازيهاش برايش ببرم.
مسعود كه بيدار شد به حمام رفت و يك دست از لباسهاي من رو پوشيد...من هم وسايلي كه سهيلا خواسته بود رو جمع كردم و بعد از خوردن صبحانه به همراه مسعود از منزل خارج شدم...
مسعود به شركت خودش رفت و منهم اون وسايل رو ابتدا به منزل سهيلا بردم و سپس راهي شركت شدم.
وقتي به شركت رسيدم و وارد ساختمان شدم ديدم مهشيد در سالن انتظار نشسته!!!
به محض ورودم به سالن مهشيد هم من رو ديد و از روي مبلي كه نشسته بود بلند شد!
از ديدنش در اون روز...اون هم در شروع ساعت كاريم حس كردم امروز از اون روزهايي است كه از صبح بايد اعصابم بهم بريزه!
بدون اينكه به خودم اجازه بدهم نگاهم به روي او طولاني بشه به خانم افشار كه حالا با ورود من از روي صندلي پشت ميزش بلند شده و با چند ورق كاغذ به سمت من مي اومد نگاه كردم و بعد از دادن جواب سلام و صبح بخير به خانم افشار بدون اينكه منتظر توضيحي از جانب اون بشم كاغذها رو از دستش گرفتم و در حاليكه به سمت اتاقم حركت ميكردم نگاهي گذرا به محتويات مطالب كاغذها نيز انداختم و تا حدودي از برنامه هاي كاري و تلفنها و قرار هاي ملاقاتم در اون روز مطلع شدم.
وقتي وارد اتاقم شدم خانم افشار با حالتي از بلاتكليفي گفت:آقاي مهندس...ببخشيد ميخواستم بدونم با خانمتون كه بيرون توي سالن...
با شنيدن كلمه ي ((خانمتون))از دهان خانم افشار كاغذها رو به روي ميز گذاشتم و با عصبانيت به اونگاه كردم و گفتم:خانم بنده؟!!!
خانم افشار كه از طلاق من و مهشيد قبلا باخبر شده بود كمي دست و پايش رو گم كرد و با صدايي آروم گفت:ببخشيد...معذرت ميخوام اصلا" حواسم نبود...فقط...فقط ميخواستم ازتون كسب تكليف كنم ببينم امروز كساني كه قبلا" براي ملاقاتتون وقت نگرفتن رو اجازه ميدين بفرستم داخل اتاق تا شما رو ببينن يا نه؟
خواستم به خانم افشار بگم اگه منظورش به مهشيد است كه هر چه زودتربايد اون رو بفرسته توي اتاقم چون ميدونستم تا كارش رو انجام نده از اينجا نميره اما قبل از اينكه حرفي زده باشم درب اتاق باز شد و مهشيد اومد داخل!
خانم افشار ورقهايي اضافي روي ميزم رو جمع كرد و در فايلي كه در دست داشت قرارشون داد و سپس بدون هيچ حرفي اتاق رو ترك كرد.
مهشيد كه گويا به انتظار خروج خانم افشار درب اتاق رو باز نگه داشته بود با بيرون رفتن او درب رو بست و به سمت من برگشت.
نگاهش ميكردم...
مهشيد از زيبايي ظاهري و اندام واقعا چيزي كم نداشت...تحصيلاتشم در سطح عالي بود...روابط عمومي بالايي هم داشت...ميشه گفت فاكتورهاي مثبت و قابل توجه زيادي رو در خودش جمع كرده بود...
اما با تمام اين محاسن چقدر من از اون متنفر بودم!!!
چقدر تحمل حضورش در اتاقم برايم كشنده بود...احساس ميكردم حالا كه در اتاقم ايستاده درست مثل اينه كه با تمام سنگيني وجودش كه همه از قباحت سرچشمه ميگرفت روي اعصاب و روان من داره فشار وارد ميكنه...!!!
باز هم با ظاهري بسيار زننده اون رو ميديدم...
نمي تونستم درك كنم چرا مهشيد با تمام زيبايي كه داره با اين وضع زننده در جامعه ظاهر ميشه؟!!!...چقدر كمبود شخصيت مي تونست در وجود اين زن شدت داشته باشه كه براي جلب توجه مردان دست به انتخاب چنين آرايش و لباسي زده باشه؟!!!
مهشيد اونقدر زيبا و جذاب بود كه اگه اين ظاهر رو هم براي خودش درست نميكرد به راحتي مي تونست جلب توجه كنه اما حالا با توجه به تيپ لباس و رنگ مو و آرايشي كه داشت از نظر من بيشتر حالتي از اشمئزاز در عمق وجود هر انساني به وجود مي آورد تا احساس لذت...!!!
شايد هم من به خاطر شناختي كه از اعمال اون داشتم اين حس رو در خودم ميديدم!
بدون اينكه من بهش تعارف يا اشاره ايي بكنم بعد از بستن درب اتاق اومد و روي يكي از مبلهاي نزديك ميز من نشست و بعد از سلام كوتاهي كه كرد حال اميد رو پرسيد!
پاسخ سلامش رو ندادم و بدون اينكه حرفي در جواب سوالش داده باشم فقط نگاهش ميكردم!
از دورن كيفش يه نخ سيگار بيرون آورد و با روشن كردن فندكش اون رو آتش زد.
به ساعتم نگاه كردم...هنوز8:30هم نشده بود...با تمسخر و طعنه گفتم:قبلا"سيگار صبحت ساعت10بود...حالا كارت به جايي رسيده كه قبل از ساعت8:30صبحم دود راه ميندازي؟
دود سيگارش رو به سمت مخالف من از دهانش بيرون فرستاد و گفت:منظورت از قبلا" اون زمانيه كه زنت بودم...نه؟
از يادآوري اينكه به راستي زماني مهشيد همسر من بوده و حالا با اون وضعيت جلف جلوي من روي مبلي نشسته بود كه كاملا" دركش براي هر كسي دور از ذهن نمي تونست باشه كه وضع كنوني مهشيد چي هست به شدت عصبي شدم و با صدايي محكم گفتم:مهشيد...من فرصت زيادي ندارم...تقريبا يك ساعت ديگه جلسه دارم...زودتر بگو براي چي صبح اول وقت سر و كله ات اينجا پيدا شده؟
خاكستر سيگارش رو در زيرسيگاري خالي كرد و گفت:ميخواي با اون دختره ازدواج كني...درسته؟...همون پرستاره...اسمش چي بود؟...آهان يادم اومد...سهيلا...آره؟
از روي صندليم بلند شدم و به جلوي پنجره رفتم و اون رو باز كردم...دلم ميخواست با باز كردن پنجره در حاليكه سيستم تهويه ي ساختمان هم روشن بود اما بوي عطر و سيگار مهشيد رو كمتر احساس كنم...
وقتي متوجه شد ميلي به پاسخگويي سوالهاش ندارم خنديد و گفت:البته هر مرد ديگه ايي هم جاي تو بود از اون دختره خوشش مي اومد...هم خوشگله...هم خوش هيكل...تو هم كه پولدار و جذاب...ولي خدائيش سياوش توي انتخاب زن نظير نداري...من رو هم انتخاب كردي يادته؟...البته نمي تونم كتمان كنم كه خودمم واقعا" از جذابيتت مست شده بودم اما بعدش ديدم چه گندي هستي...همه چيز برات مهم و در اولويت بود غير از من...اما خوب الان ديگه38سالته و انتخاب يه دختر جوون و خوشگل مثل سهيلا حتما باعث تغييراتي در تو هم بايد بشه...الان ديگه خوب ميدوني اگه بخواي خودت رو غرق كار و اون سفرها و گذروندن ساعتهاي بيكاريت با مسعود كني بعدش بايد كلي منت دختري مثل سهيلا رو بكشي بلكه يه ذره تحويلت بگيره...درسته كه هنوز به شدت جذاب و در عين حال پولداري اما بالاخره بالا رفتن سن ديگه انكار ناپذيره...واقعا"سياوش اگه بخواي رفتاري كه با من داشتي با سهيلا هم داشته باشي فكر ميكني بتونه كه...
از شنيدن اراجيفي كه بهم مي بافت به شدت عصبي شده بودم...براي همين نگاهم رو از پنجره گرفتم و بهش خيره شدم و با عصبانيت گفتم:مهشيد خفه ميشي يا خفه ات كنم؟...ميگي دليل اصلي اومدنت به اينجا چيه يا پرتت كنم از اتاق بيرون؟
مهشيد كه حالا سيگارش رو در زيرسيگاري خاموش ميكرد كمي مكث كرد و گفت:توي پارك اون شب وقتي به اميد گفتم مامان جديدش رو دوست داره يا نه...تازه فهميدم اون بچه رو از موضوع بيخبر گذاشتي...طفلي اميد عين ديوونه ها شده بود...وقتي اينو بهش گفتم چنان جيغ مي كشيد كه انگار حنجره اش ميخواد پاره بشه...بعدشم كه از دور نگاهش كردم ديدم سرش رو چطوري به نرده ها ميزد...راستي تو و اون پرستاره اون موقع كجا بودين؟!!!...هيچكدومتون رو نديدم كه بياين اميد رو ساكت كنيد!!!...غير از همون فك و فاميل مادرت كسي ديگه دور و بر اميد نبود...
نفس عميقي از روي عصبانيت كشيدم و گفتم:پس اين حرفت باعث اون واكنش اميد شده بوده؟!!!
مهشيد نيشخندي به لب آورد و گفت:نگفتي تو و سهيلا كجا بودين؟...آهان فهميدم...حتما بچه رو با اونها فرستاده بودي بياد پارك تا خودت با اون خوشگل خانم تنها باشي و خلوت كني...خبر دارم مادرتم كه بيمارستان برديش...خونه ي خلوت...آره ديگه...معلومه حضور اميد ايجاد مزاحمت ميكرده ديگه...بايد يه جوري از شرش خلاص ميشدي تا...
و بعد خنده ي كريه و زشتي كرد كه باعث شد بي اراده به طرفش برم و با حركتي سريع مچ دستش رو گرفتم و با شدت از روي مبل بلندش كردم و گفتم:بر فرض اگرم اين كار رو ميخواستم بكنم شرفم از توي حرومزاده ي بي ناموس بيشتره كه تمام كثافتكاريهات رو با صد تا مرد ديگه در حضور اميد انجام ميدادي...مگه نه؟...حداقل اونقدر شرف دارم كه به قول تو اميد رو در اين جور مواقع از خونه بفرستمش بيرون...اما تو چي؟...هان؟...
مهشيد كه اوج خشم رو در چشمهاي من ديد خنده اش رو نيمه كاره در دهان خفه كرد و با شنيدن حرفهاي من كمي حالت عادي به خودش گرفت و گفت:مقصر همه ي اينها تو بودي...تو اگه مرد درست و حسابي بودي و به من اهميت ميدادي من هيچ وقت خودم رو با مردهاي ديگه مشغول نميكردم...اميد بچه بود...نمي تونستم هر روز و هر ساعت و هر دقيقه منت اين و اون رو بكشم كه نگهش دارن...مجبور بودم هر جا ميرم با خودم ببرمش...
بي اراده دستام رو به دور گردن مهشيد گره كردم و در حاليكه به ديوار تكيه داده بود فشار دستم رو به روي گلوش بيشتر كردم و در همون حال با صدايي آروم گفتم:كثافت هرزه...هر روز و هر ساعت و هر دقيقه...آره؟...يعني تو هر روز و هر ساعت و هر دقيقه خودت رو با مردي به غير از من مشغول ميكردي...آره؟...افتخارم ميكني به اين هرزگيت...آره؟...تو اصلا" به چه حقي با اعصاب اميد بازي ميكني؟...به تو چه مربوطه كه من با كسي رابطه دارم يا نه؟...مهشيد من رو به جنون رسوندي ديگه...خودت ميدوني كه چه مداركي براي اثبات هرزگيت داشتم اما به خاطر اميد فقط به خاطر اميد روي كثافتكاريهات رو سر پوش گذاشتم تا روي اعصاب اون بچه اثر بد نگذاره...اما مثل اينكه خيلي خريت كردم...نه؟!!!
فشار دستم روي گلوي مهشيد به قدري زياد شده بود كه صداي نفسش تغيير كرد و چشمهاش حالتي غيرعادي به خودش گرفته بود...
يك لحظه به خودم اومد و ديدم به راستي اگه به كارم ادامه بدهم مهشيد رو واقعا خفه كردم!!!
دستم رو از روي گلوي مهشيد برداشتم و بعد اون به شدت دچار سرفه شد و با زانو روي زمين نشست!
از مهشيد فاصله گرفتم...نگاهش كردم...حالا كه روي دو زانو افتاده بود عجز و بدبختي از ذره ذره ي وجودش فرياد ميكشيد...
اما همين موجود ضعيف با چنان قدرتي زندگي من رو خراب كرده بود كه تصورش رو هم نميكردم!!!
به طرف ميزم رفتم و از پارچ كمي آب در ليوان ريختم و به سمت مهشيد برگشتم...بازوش رو گرفتم و كمك كردم بلند بشه...ليوان آب رو در حاليكه هنوز سرفه ميكرد به دستش دادم و بعد دوباره به سمت صندلي پشت ميزم رفتم و نشستم و گفتم:مهشيد اونقدر از ديدنت متنفرم كه اگه جاي تو بودم و اين نفرت رو درك كرده بودم يك ثانيه ديگه هم توي اين اتاق نمي موندم...حالا ميگي چيكار داري اومدي يا ترجيح ميدي نگفته از اينجا بري؟
مهشيد كمي آب خورد و ليوان رو روي ميز گذاشت و شال روي سرشم مرتب كرد و گفت:فقط وحشي نبودي كه حالا ميبينم وحشي هم شدي...
با كلافگي نگاهش كردم و گفتم:مراقب باش اين وحشي ممكنه بزنه به سيم آخر قاتل هم بشه...
مهشيد به سمت كيفش رفت و بار ديگه سيگاري روشن كرد وگفت:دارم فردا از ايران ميرم...سفرم جلو افتاده...پول نياز دارم...خودت ميدوني دارم ميرم براي زندگي...قرار نبود رفتنم به اين زودي باشه اما خوب جلو افتاده...پولي كه بابت مهريه ام گرفته بودم رو دادم دست حاج رضايي باهاش كار كنه و ماه به ماه سودش رو بهم بده...ازش پولم رو خواستم گفت به اين سرعت نمي تونه همه رو بهم برگردونه چون انداخته پول رو توي كار...چهارماه وقت خواسته...ولي من به پولم نياز دارم...مداركي كه از حاج رضايي گرفتم رو آوردم بدهم بهت به جاش پول بهم بدهي...چهارماه بعد كه پول من رو از حاج رضايي گرفتي مال تو باشه...
در حيني كه حرف ميزد مداركي رو هم از كيفش بيرون آورد و گذاشت روي ميز من!!!
بدون اينكه به مدارك نگاه كنم دسته چكم رو از توي سامسونتم بيرون كشيدم ودر حاليكه فكري به ذهنم رسيده بود بي معطلي گفتم:مداركت رو بگذار توي كيفت...فقط بگو چقدر نياز داري؟
مهشيد با ترديد مدارك رو برداشت و مبلغ مورد نيازش رو گفت...
گفتم:اين مبلغي كه تو ميخواي دو برابر مهريه ي توئه!!!...چكش رو نوشتم...اما يه شرط داره!
چشمهاش برقي زد و گفت:هميشه خصلت دست و دلبازيت بود كه برام دوست داشتني بوده...
دستش رو دراز كرد كه چك رو بگيره اما سريع چك رو عقب كشيدم!!!
ابروهاش رو بالا برد و گفت:شرط؟!!!...چه شرطي؟!!!
. گفتي به اين پول نياز داري...منم بدون هيچ معطلي چكش رو نوشتم اما بايد يه تعهد بدهي!
. چه تعهدي؟!!!
. اين كه ديگه تحت هيچ شرايطي اميد رو نبيني!
. باشه...قبوله...بده حالا چك رو...
. نه...تعهد زبوني به درد خودت ميخوره...بگير بشين تلفن بزنم وكيلم بياد.
ميدونستم گرفتن پول براش خيلي مهمه اما فكر نميكردم اونقدر مهم باشه كه شرطم رو به راحتي بپذيره!!!
با آرامشي باور نكردني روي مبل نشست و گفت:زنگ بزن بياد.
دكمه ي آيفون رو زدم و از خانم افشار خواستم با وكيلم تماس بگيره و بگه خيلي سريع خودش رو به دفتر من برسونه!
در حدود نيم ساعت بعد وكيلم خودش رو به شركت رسوند.
در حاليكه تعجب رو در چشمهاي وكيلم هم ميديدم مهشيد در كمال رضايت و آرامش كامل تعهد قانوني با مهر وامضا بر اسناد لازم كه وكيلم پيش رويش ميگذاشت رو امضا كرد و در نهايت چك مورد نظر رو دريافت كرد و متعهد شد تا براي هميشه به هيچ عنوان اميد رو نبينه...حتي در صورت ضرورت بايد اين ديدار با كسب اجازه ي رسمي از سوي من يا وكيلم و حضور خود من صورت ميگرفت!
مهشيد چك رو گرفت و مدارك توسط وكيلم تنظيم شد...دقايقي بعد وقتي مهشيد ميخواست اتاق رو ترك كنه پرسيدم:كي از ايران ميري؟
. فردا شب...
وكيلم براي آخرين بار توضيحات شفاف و لازم رو دركمترين زمان يك بار ديگه براي مهشيد شرح داد و توضيح داد كه اون حتي اگه روزي هم به هر دليلي دوباره به ايران برگرده به خاطر تعهدي كه داده تا پايان عمر حق ديدن اميد رو نداره...
مهشيد همه رو پذيرفت و بي هيچ تكدر خاطري امضاي همه ي مدارك رو تاييد كرد و از اتاق خارج شد!
وكيلم بعد از انجام كارهاي لازم موقع خداحافظي با صدايي گرفته و ناراحت گفت كه چقدر وجود اينگونه مادرها در بين دنياي پرمحبت مادران واقعي باعث تاسف ميتونه باشه...و سپس رفت!
اون خبر نداشت كه مهشيد هيچ بويي از انسانيت و خصلتهاي مادران واقعي در وجودش نبرده!
بعد از رفتن مهشيد و وكيلم با يادآوري خانم افشار سريع به اتاق جلسه رفتم كه البته به علت تاخير من ساعتي از تشكيل اون گذشته بود اما همچنان تمام اعضا به انتظار من در اتاق نشسته بودند!!!
با تعهدي كه از مهشيد گرفته بودم احساس رضايت قلبي شديدي در عمق وجودم حس ميكردم...حسي كه مدتها بود با اون بيگانه شده بودم اما حالا به وضوح در خصوص روابط و كارهاي مربوط به خودم و زندگيم و مهشيد و اميد حالا به واقع دركش ميكردم!
42
بعد از ظهر همون روز وقتي به ملاقات مامان رفتم تونستم خيلي تصادفي در اون ساعت دكتر معالجش رو در بخش ببينم...
وضعيت مامان رو از او سوال كردم كه در جواب گفت چون شرايط مامان خيلي خوب جواب داده فردا اون رو به پست منتقل خواهند كرد و اگه مشكل خاصي پيش نياد تا سه روز ديگه حتما مرخص ميشه.
تمام ساعت ملاقات همونطور كه پيش بيني كرده بودم مجبور شدم در بيمارستان بمونم چون اقوام دور و نزديك براي ملاقات اومده بودن و به دليل اينكه شرايط ملاقات بيماران بستري در سي. سي. يو متفاوت هست و هر فردي طبق زمان بندي مشخص بايد اتاق رو ترك ميكرد مجبور بودم به احترام اقوام و آشناياني كه يكي يكي براي ملاقات به اتاق مي اومدن خودم به طور دائم در اتاق و كنار مامان حضور داشته باشم!
خوشبختانه اونقدر سر مامان شلوغ شده بود كه فرصت نكرد در خلوتي كه اصلا هم ممكن نشد با من صحبتي بكنه...خودم هم از اين وضع راضي تر بودم...البته احساس ميكردم مامان صحبت تازه ايي براي گفتن نداره به خصوص كه روز قبل حرفهاي سنگيني به او زده بودم حس ميكردم تا حدود زيادي در وقايع پيش روي من خودش رو مقصر ميدونه كه البته اين موضوع انكار ناپذير بود!
بعد از پايان ساعت ملاقات مامان رو بوسيدم و خداحافظي كردم و از اتاق خارج شدم...در نگاهش لحظات آخر كنجكاوي همراه با ندامت رو ديدم اما اين حالات مشكلي از مشكلات پيش روي من رو حل نميكرد!
وقتي از بيمارستان خارج شدم در مسير مقداري خريد كردم و به سمت منزل سهيلا رفتم.
هنگام ورود به خيابان سهيلا و اميد رو ديدم...سهيلا دست اميد رو در دست گرفته بود و به سمت منزل از كنار خيابان حركت ميكردند.
اميد غرق صحبت و لذتي كودكانه در كنار سهيلا راه ميرفت!
سرعت ماشين رو كم و اون رو به كنار خيابان هدايت كردم و پشت سر اونها در حين حركت بوق كوتاهي زدم كه باعث شد هر دو به سمت صدا برگشته و من رو ديدن!
لبخند مهربان و برق نگاه سهيلا تمام وجودم رو به لرزه مي انداخت و بعد اميد رو ديدم كه دست سهيلا رو در حاليكه در دست داشت در ضمني كه با اخمي كودكانه به من نگاه ميكرد اون رو به سمت پياده رو كشيد و با صداي بلند رو به من گفت:چرا اومدي؟...من و سهيلا جون خودمون دوتايي دوست داريم راه بريم...بيا سهيلا جون...بيا بريم...سوار ماشين بابا نشيم...
ماشين رو كنار خيابان پارك كردم و از اون پياده شدم و در حاليكه از رفتار اميد خنده ام گرفته بود بعد از سلام و احوالپرسي مختصري با سهيلا رو كردم به اميد و گفتم:اميد تو مثل اينكه جدي جدي ديگه بابا رو دوست نداري...آره؟
اميد كه در حال ايستادن به سهيلا تكيه داده بود لبهاي سرخش رو كمي جمع كرد و بعد موهاي خرمايي و خوش حالتش رو كه كمي بلند و نامرتب شده و جلوي چشمش رو گرفته بود كنار زد و با اون چشمهاي عسليش نگاه زيباي كودكانه اش رو به من دوخت و گفت:دوستت دارم...اما بيشتر دوست دارم پيش سهيلا جون باشم...دوست ندارم تو بياي پيش سهيلا جون...
روي زانو خم شدم و دستم رو روي موهاي اميد كشيدم و گفتم:مگه وقتي من ميام سهيلا جون رو ديگه دوست نداري؟...يا شايدم فكر ميكني من اگه بيام اينجا سهيلا جون ديگه تو رو دوست نداره؟
اميد خنده قشنگي روي لبش نشست و به سهيلا نگاه كرد و گفت:سهيلا جون خودش گفته هميشه من رو دوست داره...مگه نه؟...حتي وقتي شما هستي...مگه نه سهيلا جون؟
سهيلا خم شد و صورت اميد رو بوسيد و گفت:آره عزيزم...هميشه دوستت دارم...حتي وقتهايي كه بابا سياوش هم باشه من تو رو خيلي خيلي دوستت دارم...
نگاه پيروزمندانه ي اميد رو به خودم ديدم...
دوباره خنديدم و گفتم:خوب پس چرا دوست نداري من بيام؟!!!...سهيلا جون كه ميگه تو رو خيلي دوست داره...حتي وقتي منم بيام تو رو بيشتر از همه دوست داره...
اميد دوباره دست سهيلا رو كشيد به سمت پياده رو و در حاليكه نگاهش حالا جدي شده بود گفت:آره سهيلا جون من رو دوست داره ولي من دوست ندارم شما سهيلا جون رو دوست داشته باشي...
وقتي اميد جمله ي آخرش رو گفت به ياد حرفهايي كه مهشيد به اميد زده و باعث واكنش شديد اون شده بود افتادم...بي اراده لبخند از روي لبهام محو شد و از حالت خميده كه به روي زانوهام قرار گرفته بودم خارج شدم و ايستادم.
سهيلا در ضمني كه توسط اميد به سمت پياده رو كشيده ميشد به صورت من خيره شده بود و با صدايي آروم گفت:سياوش...سر به سر اميد نگذار...
با كلافگي و صدايي آهسته گفتم:خدا لعنتت كنه مهشيد...
و بعد رو به سهيلا گفتم:يكسري خريد كردم...من با ماشين ميرم جلوي درب آپارتمان تا شما هم برسيد...
و بعد برگشتم به سمت ماشين و سوار شدم.
صداي سهيلا كه گويا پي به ناراحتي من در اون لحظه برده بود رو شنيدم كه با التماس گفت:سياوش...
ماشين رو روشن و لحظاتي بعد جلوي آپارتمان توقف كردم...كيسه هاي خريد رو از ماشين بيرون آوردم و جلوي درب حياط گذاشتم و به انتظار رسيدن اميد و سهيلا ايستادم.
از دور هر دوي اون ها رو كه با هم حركت ميكردند رو نگاه ميكردم...اين دو همون دو نفري بودند كه تمام زندگي من رو در خودشون خلاصه كرده بودن...اميد تنها فرزندم كه واقعا"عاشقش بودم و سهيلا...دختري كه معني واقعي آرامش و لذت رو كه در كنار دريايي از غصه و مشكلات زندگيم وجود داشت بهم نشون داده بود...دختري كه با بي رحمي معصوميتش رو مورد تجاوز قرار داده بودم اما با بزرگواري چشمش رو به روي خطاي نابخشودني من بسته بود و همچنان بهم ابراز عشق و علاقه ميكرد...دختري كه حس ميكردم تمام ذرات وجودم رو با تمام قدرت به سوي خودش جذب ميكنه...
طبق عادت هميشگي وقتي خريدي ميكردم حتما اسباب بازي هم براي اميد مي خريدم اين بار هم همين كار رو كرده بودم...اميد و سهيلا وقتي به فاصله ي دو سه متري من رسيدن اميد بلافاصله در يكي از كيسه ها جعبه ي اسباب بازي رو ديد و به سمت كيسه ها دويد و اون رو از كيسه خارج كرد و بعد از ديدن اون فريادي از سر شوق كشيد و به سمت من پريد و خودش رو در آغوشم انداخت و بوسه ي شيرين كودكانه ايي به صورتم گذاشت و بعد بلافاصله مشغول باز كردن جعبه در همون جلوي درب شد!
سهيلا يكي از كيسه ها رو برداشت و منهم بقيه كيسه ها رو به دست گرفتم و به همراه سهيلا و اميد وارد ساختمان شدم.
جلوي درب واحد سهيلا كه رسيديم در حاليكه سهيلا مشغول پيدا كردن كليد توي كيفش بود اميد نگاه نگراني به من كرد و گفت:بابا؟...شما ميخواي بياي توي خونه؟
قبل از اينكه من حرفي بزنم سهيلا خم شد و صورت اميد رو بوسيد و گفت:اميد جون...سفارشهايي كه توي راه بهت كردم به همين زودي يادت رفت عزيز دلم؟
اميد نگاهش رو از سهيلا گرفت و دوباره به من نگاه كرد و گفت:خوب...چقدر ميخواي بموني؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵ ساعت 10:11 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|