Normal 0 false false false EN-US X-NONE X-NONE /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

 

 

با حرص نگاهم رو از بیرون گرفتم و به ساعتم خیره شدم. به مامان قول داده بودم ساعت 8 اونجا

 باشم ولی الان  نه تنها به مموقع نمی رسم بلکه دیر هم می کنم. البته تقصیر خودم هم بود! با اینکه

 دیشب از این مهمونی خبر داشتم اما بازم پای سریال ها نشستم که باعث شد کلی وقتم هدر بره.

 راستش نمی دونستم این مهمونی بخاطر چیه, هیچ اهمیتی هم برام نداشت چون کار من اونجا فقط کمک

 کردن به مامان و سروناز بود.امروز هم ساعت یک ربع به هشت بیدار شدم. اونقدر عجله داشتم که نزدیک

 بود بجای کفش هام , با روفرشی هام از خونه بزنم بیرون! حتی ارسلان هم از این مهمونی خبر نداشت.

 مامان کلی سفارشم کرد بهش بگم ولی باز هیچی نگفتم. بعد از اون ماجرا تقریبا سه روزی می شد که

 هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمی شد. حتی هروقت من رو توی سالن می دید به هیچ وجه پایین نمی اومد.

 با اینکه از این کارهاش دلخور بودم, اما هیچی نگفتم. از فکر بیرون اومدم. ساعت 8:15 بود. اینبار

 نگاه پر از حرصم رو به راننده که بیخیال مشغول رانندگی بود , دوختم. اونقدر با آرامش و صبر رانندگی

 می کرد حضرت ایوب هم جلوش کم می اورد! خیلی دوست داشتم با دست هام خفه اش کنم.

- خانوم رسیدیم!

******************

 با دیدن چند جفت کفش اضافی تعجب کردم. قرار نبود کسی اونموقع بیاد مهمونی. کلید رو توی قفل چرخوندم

  و داخل شدم. با دیدن آنا و نامزدش واقعا تعجب کردم. آنا دختر داییم بود. دختر خوبی بود ولی زیاد باهاش

 صمیمی نبودم. از این که اون رو بعد از دو سال توی خونمون می دیدم واقعا تعجب کرده بودم. بعد از اینکه

آنا و نوید نامزد شدند برگشتند آلمان. خانواده ی نوید توی المان زندگی می کردند. از اون موقع دیگه خبری

ازشون نداشتم. با صدای در همه به طرفم برگشتند.  با صدای بلندی بهشون سلام کردم و روی نزدیک ترین مبل

کنارشون نشستم. توی مدتی که مشغول حرف زدن باهاشون بودم متوجه تغییرات انا شدم. دیگه خبری از اون

دختر پرحرف نبود. خیلی با وقار شده بود. معلوم بود زندگی توی غربت بهش ساخته بود.

بعد از چند دقیقه با یه ببخشیدی از جام بلند شدم و به طرف آشپز خونه حرکت کردم. خودم رو به مامان رسوندم و

با صدای آرومی گفتم:

-مامان نمی خوای بگی مناسبت این مهمونی چیه؟

مامان: - مگه نمی بینی خالت اینا از المان برگشتن؟

- خب؟

سروناز که تا اون موقع با سکوت به حرف هامون گوش میداد تکیه اش رو از دیوار برداشت و گفت:

 

-بالاخره تصمیم گرفتن ازدواج کنن!

 

با تعجب نگاهم رو به سروناز دوختم و گفتم:

 

-یعنی بالاخره میخوان ازدواج کنن؟

 

سروناز:- آره... انگار بعد دو سال یادشون اومده اینا هنوز نامزدن!

 

ریز خنده ای کردم که ادامه داد:

 

-مثله اینکه خیلی هم عجله دارن...همین چهارشنبه یه عروسی افتادیم

 

با اینکه از این حرفش خیلی خوش حال شده بودم اما بیخیال گفتم:

 

- خب مناسبت مهمونی امروز چیه؟

 

سروناز:-بخاطر برگشتنشون... هنوز هیچ کس نمی دونه برگشتند ایران!

 

اینبار مامان گفت:

 

- سارینا... پس ارسلان کجاست؟

 

با یاد آوری ارسلان خنده ی زورکی زدم و گفتم:

 

-خب... ارسلان توی بیمارستان کار داشت... گفت خودش رو به مهمونی می رسونه.

 

 

در حالی که شیرینی ها رو توی ظرفی می چید گفت:

 

- پس بیا کمک کن!

 

دستهام رو شستم و مشغول چیدن میوه ها شدم.اونقدر سرم شلوغ شده بود که به کلی ارسلان رو

 

 فراموش کردم. حدود ساعت 5 بود که همه چیز رو آماده کردیم. با صدای زنگ در  نگاهم به

 

ساعت افتاد. باید کم کم دیگه مهمون ها می رسیدند. با فکر اینکه یکی از مهمون هاست سینی رو

 

که داشتم تمیز می کردم رکنار گذاشتم. تکونی به لباسم دادم  و به طرف در راه افتادم. کمی پشت

 

در مکث کردم. لبخند دلنشینی روی لبام نشوندم و سعی کردم با وقار باشم. در رو باز کردم و بدون

 

نگاه به جلوم گفتم:

 

- سلام خوش ...

 

ولی ناخوداگاه با دیدن ارسلان لبخند از روی لبم ماسید. نگاهی به پشت سرم انداختم. کسی حواسش به

 

این طرف نبود. دوباره نگاهم رو بهش دوختم و آروم سلام کردم. تا خواست چیزی بگه صدای مامان از

 

پشت اومد:

 

- سلام پسرم..چرا اونجا وایستادی...بیا داخل

 

آروم طوری که مامان نفهمه دم گوشم گفت:

 

- بعدا سر فرصت حساب تو رو می رسم!

 

طعنه ای بهم زد و داخل شد. با شنیدن این حرفش ناخودآگاه یاد اون شب افتادم. ترس تمام بدنم رو فرا گرفت.

 

همیشه وقتی حرفی می زد عملش می کرد. سعی کردم با فکر اینکه توی این خونه کاری نمی تونه بکنه خودم رو

 

آروم کنم  اما نمی دونستم  اون فرصتی که می گفت بالاخره می رسه و تمام دلخوشی های من هم دود می شه!