با تموم شدن آهنگ همگی تشویق جانانه ای کردن پویا گفت:تشویق خشک وخالی به درد نمی خوره ازقدیم گفتن"بی مایه فتیره"!

همه زدن زیرخنده وخاله گفت: خب بگوما باید بهت چی بدیم که توراضی بشی؟ پویا گفت: چیززیادی نمی خوام درواقع همگی نفری یه ماچ بدین من راضیم والبته اگرمخالفتی ندارید اول ازدخترها شروع کنم.

بعد ازگفتن این حرف ازجاش بلند شد وتا خواست به سمت جایی که بچه ها نشسته بودن بره ، دایی با خنده دست پویا روگرفت وگفت :دایی جون این کارها توی جمع خوبیت نداره! پویا هم بلافاصله نشست سرجایش وپاسخ داد: بله شما درست می گید اصلاً حواسم نبود.ومجدداً روبه دخترها کرد وگفت: باشه سریه فرصت دیگه که یه جا تنها گیرتون بیارم، اتفاقاً بهترم هست!

دوباره همه خندیدن درسا که می خندید گفت: پویا واقعاً که . آدم دیگه می ترسه تنهایی بیاد خونتون.

صدای شلیک خنده به هوا برخاست که پویا جدی شد وگفت: ببینم شماها تا حالا ازمن رفتارزننده ای دیدین یا خدای نکرده خطایی مرتکب شدم؟

رفتارجدی پویا جوسنگینی به وجود اورد وهمه به نوعی ازاودلجویی کردن وگفتن که تا حالا هیچ خطایی ازاوندیدن که پویا اخماشوازهم بازکرد وبا خندۀ موزیانه ای گفت: ولی اگه خدا بخواد ازاین به بعد می بینید!!

لحظه ای سکوت شد,یک دفعه قهقۀ خنده فضا روپرکرد.

همه به اخلاق پویا واقف بودن وهمونطورکه خودش گفت کوچکترین خطایی ازاوسرنزده بود ودردل تک تک افراد فامیل برای خود جا بازکرده بود.

پدرکه می خندید روبه پویا کرد وگفت : اصلا" من نمی دونم توبا این چشم چرونی ای به کی رفتی؟!

پویا زل زد به صورت پدروگفت : معلومه به شما !!!

همه خندیدن پدرگفت: من اگه مثل توبودم که مادرت یک روزم منو نگه نمی داشت !

پویا : خب معلومه، برای اینه که مادرازشما چیزی ندیده ! درواقع شما زیرزیرکی شیطونی می کنید !

پدر: حالا ببین می تونی یه کاری کنی مادرت ازم طلاق بگیره .

پویا : آخه پدرمن حقیقت تلخه .

پدر : اگه راست میگی بگو چیکارکردم ؟

پویا : بگم ؟ خودتون گفتینا بعد نگین چرا گفتیا ؟

پدر : بگو نه بگودیگه.

حالا پویا وپدربا هم بگومگومی کردن وبقیه هم می خندیدن.دیگه همه گوشاشونوتیزکرده بودن ومنتظربودن پویا به حرف بیاد وپویا هم گلویی صاف کرد وشروع به حرف زدن کرد :

سه چهارسال پیش که با پدروعموسه تایی رفته بودم آلمان برای واردکردن دستگاههای کارخونه.روزآخرکه کارامون تموم شده بود گفتیم بریم یه گشت وگذاری کنیم.جاتون خالی رفتیم قایق سواری.ازاین قایقها که شبیه اتوبوسه یه چیزی تومایه های کرجیه.

خلاصه ما داشتیم روی آب سیاحت می کردیم. یه آن گرمم شد رفتم لب قایق وایسادم وتی شرتمودراوردم.پدراومد سراغم وگفت : یه دفعه لخت شو!

آقا منم ازخدا خواسته تا اینوشنیدم دست بردم به کمرشلوار،تااومدم تومبونمو بکشم پایین یه دفعه یکی زاااااااااارت زد پس گردنم.برگشتم عقب دیدم پدره.گفتم برای چی می زنی پدرمن آخه ؟

بااخم گفت : پسرتوخجالت نمی کشی جلوی این همه زن ودختروناموس مردم لخت میشی؟!!

یه نگاهی کردم به قایق، تقریبا" پنجاه نفری می شدن.گفتم : این ناموسای مردم که هیچکدوم شلوارتنشون نیست.به من گیرمیدین؟!

جاتون خالی همین موقع یه قایق موتوری پرازدخترای هلواومد با سرعت ازبغل قایق ما رد بشه که پرش گرفت به پرقایق ما وآقاچشمتون روزبد نبینه یه دفعه توآب چپ کرد.

یکیشون دستشو به لبه ی قایق چپ شده گرفته بود وجیغای بنفشی می کشید که بیا وببین.

اومدم بپرم توی آب که پدریقه مو ازپشت گرفت وگفت : تولازم نکرده بری نجاتش بدی!!

گفتم: برای چی ؟! بابا ناموس مردم داره خفه میشه.

آقا ازمااصراروازپدرانکاریه دفعه تا به خودم بیام پدرشیرجه زد توآب.

حالا پویا داره ایناروباآب وتاب تعریف می کنه وهمه ازخنده ریسه رفتن وپدرم به سختی جلوی خودشوگرفته بود وزل زده بودبه پویا.

پادامه داد : خلاصه پدرعین سوپرمن هلورونجات داد وچند نفردیگه ام بقیه شونو.

اومد لب قایق ومنم دستمو درازکردم گفتم : پدربدش به من .

دیدم این همینجوری زل زده به من ودستشولب قایق گرفته وبروبرنگاه می کنه. گفتم : بده دیگه .

پدرگفت : لازم نکرده توبغلش می کنی!!!

خنده ها هی شدیدترمی شد.

گفتم: خودتونم که بغلش کردید ! گفت : من به منظوری بغلش نکردم.

گفتم : ازکجا بدونم ؟

درهمین موقع پدرروبه پویا گفت : بچه کم خالی ببند.ایناهاش این عموت شاهده . بعد روبه عمو گفت : فریبرزتویه چیزی بگو.

تا عموخواست حرف بزنه پویا گفت: اینو! عموکه داشت به یه هلوی دیگه نفس مصنوعی میداد.

شلیک خنده رفت روهوا.

پویا خیلی جدی وریلکس مشغول توضیح دادن بود

گفت : رفتم دیدم عمو دختره روخوابونده روزمین وهی داره تودهنش فوت می کنه. گفتم : عموبسه ناموس مردموکشتی ولش کن!!!

گفت : نه کارازمحکم کاری عیب نمی کنه بذاریه فوت دیگه بکنم.

گفتم : حالا نمی شه این فوت آخرومن بکنم؟!

جواب داد نه توبلد نیستی!

گفتم حالا مگه شما بلدی؟

درهمین موقع عمویه نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت وگفت : پس چی که بلدم،ناسلامتی پسرم دکتره ها !!

گفتم : چه ربطی داره؟ شده حکایت اون یاروئه که ازش مصاحبه می کنن می پرسن آقا شغل شما چیه ؟ میگه راستیشوبیخوای من دوکون دارم ! یاروهمچین گفت دوکون دارم حالاانگاربقیه یه کون دارن.خلاصه میگه آما دامادم قاضیه ! مجریه میگه : به به آفرین . حالا توکدوم شعبه ء دادگستری هستن ؟ یارومیگه.من شوبّ موبّ نّمی شوناسم فگط اینی می دونم چه سّرّ کوچا کپسول قازپرمی کنه !!!

فقط صدای خنده بود که خونه روبرداشته بود.

آقا خلاصه برگشتم دیدم پدرهنوزتوی آبه وهلورم بغل کرده ول نمی کنه ! دستموبه آسمون بردم وگفتم : خدایا ازدست این دوتا برادرچه خاکی توسرم بریزم الانه که خون دوتا هلو بیفته گردنمون.پدرکه داشت توی آب اون ناموس طفل معصوموخفه می کرد . اونم ازعمو دیگه تقریبا" خوابیده بود رودختره وهی فرت وفرت فوتش می کرد ودختره دیگه ریه هاش اززیادی اکسیژن درحال انفجاربود وهمینطوردست وپا میزد.

دیگه دیدم اینطوری نمی شه.دست دختره روگرفتم ازآب بکشم بیرون .حالا سرموگرفتم بالا ودارم همینطورزورمیزنم دیدم هرکاری می کنم تکون نمی خوره.باخودم گفتم خدایا این بهش نمی خوره انقدرسنگین باشه.کله مو گرفتم پایین نگاه کردم دیدم پدرسفت بغلش کرده.گفتم پدرجون آخه من زورم نمی رسه شما دوتاروباهم بکشم بیرون ! خب ولش کن کمرم گرفت.

خلاصه با هربدبختی بود اون هلوها روازدست این دوتا داداش نجات دادیم.

دیگه ازخنده همه ولوشده بودن.عموخودش ازهمه بلندترمی خندید.فربد پسرکوچکترعمه که توشیطنت دست کمی ازپویا نداشت،روی زمین دوزانونشسته بود وبا مشت می کوبید روی زمین.به پارسا نگاه کردم . سرشوبه پشتی مبل تکیه داده بود ودستاشوگذاشته بودروی صورتشوباشدت می خندید.دلم غنج رفت وقتی تواین حالت دیدمش!

خاله که ازخنده داشت اشکاشوپاک می کرد به عموگفت : خوبه مااین بچه روبا شما فرستادیم.اگه نبود معلوم نبود چکارا که نمی کردید!!!

پدرروبه خاله گفت : بابا این شیطونه به حرفش گوش نکنید.البته بودا ولی این پیازداغشوزیاد می کنه !

بعد روبه پویا گفت : چراخوتونمی گی ؟؟؟!!!!

پویا : من کاری نکردم.عین کف دست زلالم.

پدر: نذاربگما ؟!

پویا : اگه چیزیه بگید .

پدر : یادته رفته بودیم لب دریا چهارتا دخترنشسته بودن خودتوزدی به اون راه که یعنی نمی بینیشون وتا رسیدی بهشون الکی خوتوزدی به حواس پرتی وانداختی خودتو روی یکیشون ...

پویا پرید وسط حرف پدروگفت : کدوم یکیشون ؟ همونکه موهاش مشکی بود ؟

پدر : نه بابا اونکه مایوزرد پوشیده بود !

پویا : مایوزرده که بااون دوتا زن چاقا بود .

پدر : اون زن چاقا که بااون دخترموطلاییه بود !

عموازاونطرف گفت : اون مو طلاییه که مایوش سفید بود !!!

پدرگفت : حالا هرچی ! یادت رفته خودتوانداخته بودی روشون.اونام همچین این پدرسوخته روبغل کرده بودن حالا مگه ولش می کردن ؟

عموروبه پدرگفت : ازبس که زبون بازه . راستی اون دختره روبگو....

پدرسریع یه سرفه ی مصلحتی کرد وبا چشم به عمواشاره کرد با این حرکت دیگه رسما" همه درحال غش بودن..


اون شب به همگی خوش گذشت شنیدم که پارسا فردا اولین روزکارش روآغازمی کنه . دیگه تاآخرشب با هم برخورد نداشتیم.هنگام خداحافظی اوبود که منونادیده گرفت وزودترازبقیه ازدرخارج شد ومنم بدون اینکه فکرم روخراب کنم به اتاقم رفتم وبه علت خستگی زیاد خیلی زود به خواب فرورفتم.  

                               

                                     ************

صبح با سختی ازخواب بیدارشدم.مدت طولانی روکه درمرخصی بودم حسابی تنبلم کرده بود ولی بالاخره باهرجون کندنی بود ازرختخواب جدا شدم وسریع دوش گرفتم وبعد ازخوردن صبحانۀ مفصلی سواراتومبیل پویا شدم وتا رسیدن به مقصد چرت زدم.وقتی رسیدیم پویا آروم تکونم داد وگفت:خانم پاشورسیدیم.

چشماموبازکردم دیدم داره به بدنش کش وقوس میده . گفتم : توهم خسته ای نه؟ پویا : خسته که آره ولی این چرت یه ربعی حالمو جا آورد.

-مگه ما الان نرسیدیم ؟!

پویا : آره چطورمگه ؟

-اگه تازه رسیدیم پس تو کی چرت زدی؟!

نگاهی به صورتم کرد و گفت : توی راه که داشتیم میومدیم اینجا .

-مگه رانندگی نمی کردی ؟!

پویا : خب چرا ! هم رانندگی کردم هم چرت زدم !!!

با چشمای گرد شده بهش زل زده بودم وپلک نمی زدم .با حرص درماشینوبستم وگفتم : واقعا" که پویا.تودیگه کی هستی؟لطفا" رفتنی احتیاط کن.

بوق کوتاهی زد ورفت...

خیلی عجیبه ! تأثیراین خواب بیست دقیقه ای بیشترازیک شب طولانی بود! به محض وارد شدن داخل حیاط با دکترشایان برخورد کردم.

مثل همیشه شیک واتوکشیده وآراسته بود. ابتدا خواستم به روی خودم نیارم ولی با شنیدن صداش که صبح به خیرگفت دیگه نتونستم فرارکنم واین ازادب به دوربود  به ناچارایستادم وپاسخش رودادم که گفت: سال نوتون مبارک.

-ممنون همچنین شما

شایان : خیلی متشکرم؛تعطیلات خوش گذشت؟ سرم راتکان دادم وگفتم: جای شما خالی بد نبود.

نگاه موشکافی کرد وگفت:البته جای من که خیلی خالی بوده,کاش میشد درخدمتتون بودم.

ازحرفی که زده بودم پشیمون شدم ولی خود او می دونست که سخنم فقط جنبۀ تعارف داره ونه بیشتر، برای اینکه بیشترازاین چیزی نگه گفتم: فعلاً با اجازه.

لبخندی زد وگفت: خواهش می کنم اجازۀ ما هم دست شماست!

سریع ازکنارش عبورکردم وبرای اینکه مجبورنشم توی آسانسوروجودش روتحمل کنم چهارطبقه روازطریق پله ها طی کردم.

نمی دونم چرا ازنگاهاش معذب می شدم واصلا" احساس راحتی نمی کردم.

به بخش که رسیدم نفسم به شماره افتاده بود....با دیدن لیلا با خوشحالی به سمتش رفتم وهمدیگرودرآغوش کشیدیم که با تعجب گفت: پروا توچراازپله ها اومدی,مگه آسانسورخراب بود؟

گفتم: نه برای نجات ازشرّیه مزاحم ناچارشدم...حیرتزده پرسید:منظورت ازمزاحم چه کسیه؟ گفتم: می خواستی کی باشه,خب معلومه دکتراردلان شایان.

خندۀ بلندی کرد وگفت: ای کاش همۀ مزاحمها مثل اون بودن بعدشم بیچاره چیکارکنه گناه نکرده که عاشقت شده ضمناً توشوهربهترازاون ازکجا می خوای گیر بیاری؟! گفتم: خواهش می کنم بیخودی شلوغش نکن خودت می دونی که من فعلاً تصمیم ازدواج ندارم پس بهتره دیگه چیزی نگی.

سپس با گفتن تعطیلات چطوربود مسیرحرف روتغییردادم.

داخل رختکن شدم وبعد ازتعویض لباس وارد بخش شدم وسری به بیمارها زدم وبرنامه ی بیمارهای جدید رومرورکردم.دراتاق 94 چشمم به دخترجوانی افتاد که ازپنجره به آسمون خیره شده بود کنارتختش رفتم وگفتم: سلام,ببینم توباید تازه توی بیمارستان بستری شده باشی چون چهره ت برام تازگی داره آخه من مدتی تومرخصی به سرمیبردم به همین علت یادم نمیاد قبلاً دیده باشمت.

به انتظارپاسخ ایستادم ولی اوحتی نیم نگاهی هم به من ننداخت.وقتی دیدم انتظارفایده ای نداره دوباره پرسیدم: بیماریت چیه؟ برای چی کارت به اینجا کشیده؟ بازهم پاسخی نداد فکرکردم اصلاً متوجه حضورمن نشده به همین جهت تختش رو دورزدم وبه سمت پنجره یعنی جهتی روکه نگاه می کرد رفتم وبه صورتش نگاه کردم که ناگهان درجا خشکم زد.نیمۀ راست صورتش به شکل عجیبی دراومده بود چشم راست نیمه بازوگوشه اش افتاده بود.حالت صورتش کمی رعب انگیز بود ولی قسمت چپ صورت که سالم بود اززیبایی دلنشینی حکایت می کرد.متوجه حیرتم شد وبا گوشۀ چپ دهان زهرخندی تحویلم داد که حسابی یکه خوردم,کمی هم ترسیدم! فهمیدم عدم حضورم خوشحالترش می کنه به همین خاطرازاتاق بیرون رفتم که جلوی دربه خانمی برخورد کردم که قصد داشت داخل اتاق بشه. وقتی چشمش به                                من افتاد سلام کرد ومن هم بعد ازپاسخ پرسیدم: شما ظاهراً باید همراه بیماراین اتاق باشید اینطورنیست؟ گفت: بله من مادرشم.

گفتم: علت بستری شدن دخترتون چیه؟ آهی  ازته دل کشید وگفت: چه عرض کنم.راستش دخترمن ازاول این شکلی نبود اون اززیبایی زبونزد خاص وعام بود باورکنید خانم پرستاردخترم روچشم زدن.

کنجکاویم حسابی تحریک شده بود گفتم: خب دلیل اینکه به این روزافتاده چیه؟

غم پرحسرتی روی صورتش سایه انداخت و

گفت: ماجرا دوسال پیش اتفاق افتاد اون زمان میترا دانشجوبود درسش هم خیلی خوب بود خواستگارهای زیادی هم داشت , با این که ما وضع مالی متوسطی داشتیم "آخه همسرمن کارمند یک شرکت خصوصیه درآمدشم شکرخدا بد نیست ولی هرطوری که بوده نذاشته ما سختی بکشیم ازداردنیا هم همین یه دختروداریم دوتا بچۀ دیگه ام مرده به دنیا اومدن اینم با نذرونیاززنده موند" آره داشتم می گفتم میترا فقط به فکردرس بود وبس . اصلاً توفکرازدواج نبود تا اینکه سروکلۀ سیاوش پیدا شد. یکی ازهمکلاسیهاش بود خیلی دنبال میترا بود وبالاخره بعد ازسماجتی که به خرج داد دل دخترم روبه دست آورد. البته پسرخوبی بود پدرش یکی ازسرمایه دارهای تهران بود که حساب وکتاب مالش خارج ازگنجایش بود ازهمون اول هم سازمخالف کوک کرد ووقتی حریف سیاوش نشد گفت که ازارث محرومش میکنه وسیاوش هم پشت پا به همۀ اون زرق وبرق زد وبا میترا نامزد کرد وقرارشد وقتی درس جفتشون تموم شد ازدواج کنن.

همه چیزخوب وعالی پیش می رفت تا اون روزشومی که این اتنفاق افتاد...اون روزهردوداشتن ازدانشگاه میومدن خونه سیاوش هم قراربود میترا روبرسونه وبره،سرکوچه که میترا پیاده میشه یه ماشین معلوم نیست ازکجا سبزمیشه ومیزنه به دخترم وفرارمی کنه وسیاوش هم که دستپاچه شده بود مسافتی روبه دنبال ماشین میدوه ولی کاری ازپیش نمی بره وبرمیگرده ومیتراروکه بیهوش شده بود به بیمارستان می رسونه ودکترها بعد ازعکس وآزمایش علت بیهوشی روبرخورد شدید سربا زمین درنتیجه ترک خوردن قسمتی ازجمجمه تشخیص میدن وبلافاصله تیم پزشکی تشکیل میشه وجراحی میکنن. ظاهراً همه چیز خوب پیش میرفته ولی بعد ازبه هوش اومدن متوجه میشن که سمت راست بدن فلج شده و...   

مادرمیترا به اینجای سرگذشت تلخ دخترش که رسید دیگه گریه امانش نداد حال وروزخودم هم بهترازاونبود گفتم: خب پس الان برای چه چیزدوباره بستری کردینش؟

با آهی که حکایت ازغم سنگین درونش داشت گفت: هرچند وقت یکباربستریش می کنن ویه سرس معایناتی ازش می کنن.

گفتم: نامزدش چی شد ؟الان کجاست؟

 صورتش روهاله ای ازغم پوشوند وگفت: تا وقتی که دکترها جواب نکرده بودن خوب بود ولی بعدش پدرش گفته بود چطوری میتونی یک عمربا یه زن علیل زندگی کنی؟! اینقدرزیرگوش سیاوش خوند که راضیش کرد طلاق دخترم روداد وبه خارج فرستاد وما موندیم واین مصیبت.

دومرتبه زد زیرگریه گفتم: متأسفم که ناراحتتون کردم.کمی آرام شد وگفت: نه دخترم اتفاقاً یه کمی سبک شدم،میدونی چیه گاهی فکرمیکنم اگه آدمیزاد چیزی روکه خدا صلاح نمی دونه بهش بده,به زوربگیره حتماً یه جوری چوبش رو می خوره.آدم همیشه باید راضی به رضای خدا باشه. 

با شنیدن صدای میترا معذرت خواهی کرد وداخل اتاق رفت.بدون اینکه سیاوشودیده باشم ازش متنفرشدم.

بعد ازسرکشی به بقیۀ بیمارها رفتم پیش لیلا.وقتی چهره م رودرهم دید گفت:چیه پروا اتفاقی افتاده؟ به طورمختصرجریان روبراش تعریف کردم که گفت: راستش روبخوای من هم دفعۀ اول که دیدمش یه کم ترسیدم،نتیجه میگیریم هیچ نعمتی بالاترازسلامتی نیست واگه الان تمام ثروتهای دنیا روبه میترا بدن اون ترجیح میده اون چیزیم که داره بده درعوض سلامتیش روبه دست بیاره.

اون روزتا آخرشب لحظه ای ازفکرمیترا بیرون نیومدم.دختری که یک زمانی شاگرد ممتازبوده حالا قادرنیست حتی بشینه واقعاً ناراحت کنند ست.

درروزهای آتی هرچقدرسعی کردم نتونستم با اوارتباط برقرارکنم.دوهفته ازپایان تعطیلات می گذشت که یک روزاسمم روپیج کردن وبه اتاق رئیس بیمارستان احضارشدم دربلندگومرتب می گفت"خانم پرستارکاویان به اتاق رئیس بیمارستان:"

سریع خودم رورسوندم پایین وبعد ازکشیدن چند نفس عمیق چند ضربۀ آروم به درزدم وصدای دکترباختررئیس بیمارستان روشنیدم که گفت: بفرمائید داخل.

درروبازکردم ووارد شدم وگفتم معذرت می خوام با بنده امری بو...

با دیدن شخصی که روبروی دکترروی مبل نشسته بود برجا میخکوب شدم !

دکترگفت: خانم من ازشما گله دارم.سعی کردم برخود مسلط شوم وگفتم: به چه دلیل خطایی ازمن سرزده؟ گفت: چه خطایی بالاترازاینکه دکترکاویان ازاقوام نزدیکتون بوده وشما به ما کم لطفی کردید وما روبی اطلاع گذاشتین!

به پارسا نگاه کردم.لم داده بود روی مبل ودستهاشو گذاشته بود روی دسته های مبل وموشکافانه به من زل زده بود.

گفتم: اگه بهتون دراین رابطه حرفی می زدم چه تأثیری برای شما داشت؟

لبخندی زد وگفت: چه تأثیری بالاترازاینکه شما پارتی ما می شدین وایشون اینقدردعوتنامه های ما روبی جواب نمیذاشتن !

-ولی آقای دکترپسرعموی بنده کاری روکه خودشون صلاح بدونن انجام میدن ومطمئن باشید من تأثیری درافکارایشون ندارم.

دکترتبسمی کرد وگفت: شما شکسته لفظی می فرمائید ، چون ایشون وقتی مستحضرشدن شما دراین بیمارستان هستید بلافاصله جواب مثبت دادن !!

هاج وواج برگشتم سمت پارسا که با یه لبخند خوشگل داشت نگام می کرد.

دکترباخترازجا برخاست وبعد ازاینکه با پارسا دست داد ، روبه من گفت :                                                        

درهرصورت می تونید به سرکارتون برگردید. با گفتن: بااجازه به همراه پارسا ازدرخارج شدیم .

سالن خلوت بود وکسی اون اطراف نبود.دوشادوش همدیگه راه می رفتیم.بالبخند زل زده بود به من ودرکنارم آهسته قدم برمی داشت..دیگه داشت کفرم درمیومد.باعصبانیت برگشتم طرفش وگفتم : میشه بگی چرا اینطوری به من زل زدی.

لبخند خبیثی زد وگفت : آره چرا که نه بپرس !

اوووووووف دیگه نمی دونستم درمقابل این همه پررویی چی بگم !

پارسا : خب من منتظرم !

-منتظرچی ؟

پارسا : نمی دونم ، مثل اینکه می خواستی یه چیزی ازم بپرسی؟!

با حرص گفتم : غلط کردم بابا . منصرف شدم.می خوام برم توی بخش.

ایستاد و گفت : برومزاحمت نمی شم .منم جایی کاردارم.

آروم بطرف خروجی حرکت کرد . ازپشت داشتم نگاش می کردم.با طمانیه قدم برمی داشت . بااون قد بلند وهیکل تنومند خیلی جذاب ودوست داشتنی بود .همینطورکه بهش  خیره شده بودم یه دفعه برگشت عقب ونگام کرد.به شدت دستپاچه شده بودم ونمی دونستم چی بگم که زد زیرخنده وگفت : فردا می بینمت دخترعمو!

 

هنگام رسیدن به بخش انقدررنگم پریده بود که لیلا متوجه شد وگفت: این دفعه دیگه چته؟ باهات چیکارداشتن؟ جریان روکه گفتم با هیجان گفت: وای خدای من! یعنی دکترکاویان پسرعموی توئه؟ پس چرا تا حالا دراین رابطه چیزی به من نگفتی؟

- خواهش می کنم تمومش کن که اصلاً حوصله ندارم نمی دونمم چطوری ازاینجا سردراورده؟!

لیلا: تومثل اینکه دیوونه شدیا! می دونی چند تادرخواست براش ازطرف بیمارستان فرستاده شده؟ درضمن حضوراون خیلی به خوشنامی بیمارستان کمک می کنه.

 

غروب که پدربه دنبالم اومد موضوع روباهاش درمیون گذاشتم ولی اوهم اظهاربی اطلاعی کرد .

به منزل که رسیدیم یکراست رفتم سراغ پویا وصداش کردم به اتاقم اومد.                                                                پرسیدم تومی دونستی پارسا به بیمارستان ما اومده ؟

پویا : آره می دونستم.

 با ناراحتی گفتم: یعنی ازاین به بعد باید با اون کارکنم؟!

پویا باتعجب نگاهی کرد وگفت:چطور؟مگه بازحرفتون شده؟

شونه هاموبالا انداختم وگفتم: والا چه عرض کنم؟

سرشوتکون داد وبدون حرف ازروی تختم بلند شد ودرحالی که به سمت دررفت  بدون اینکه چشم ازاوبردارم همچنان خیره نگاش می کردم که ازدرخارج شد                

 

                                   ***************

ده دقیقه بعد ازمن لیلا اومد وگفت: چی شده سحرخیزشدی؟ سلام وصبح به خیرگفتم که گفت:پسرعموت نیومده؟

- من چه می دونم ! حالا توبا اون چیکارداری؟

لیلا : هیچی فقط خیلی دلم می خواد این پروفسوروببینم.

- نترس دیرنمی شه!

لیلا:راستی توی حیاط خانم صبوری رو دیدم منظورم پرستارشیفت شبه می دونی چی می گفت؟

-نه چطورمگه؟ لیلاکمی درفکرفرورفت وگفت: گویا دیشب یک دفعه صدای جیغ توی سالن می پیچه,خانم صبوری تعریف کرد که وقتی به داخل اتاقها سرک می کشه متوجه می شه که صدا ازاتاق نود وچهاربوده... با کنجکاوی گفتم: ببینم توی اون اتاق که میترا بستریه؟

لیلا : آره,حدست درسته.

- خب بگوببینم جریان چی بوده؟

لیلا: هیچی دیگه مادرمیترا داشته شیون وزاری می کرده گویا میترا قصد خودکشی داشته درفرصتی که مادرش به خواب کوتاهی فرومیره کارد روازروی میزکنارتخت برمی داره ومی خواسته خودش رو بکشه که خوشبختانه مادرش به موقع بیدارمیشه وسریع جای بریدگی روبخیه میزنن.

لیلا به اینجای ماجرا که رسید توسط دکتراحضارشد ورفت.... زمان داروی بیمارها بود به همۀ اتاقها سرکشی کردم وعمداً آخرین سرکشی روبه اتاق میترا رفتم چشمهاش نیمه بازبود وداشت به بیرون نگاه می کرد جلوی دیدش روگرفتم وگفتم: وقت داروهاته بذارکمکت کنم بخوری.

نیم نگاهی به سویم کرد وگفت: نمی خورم.

"کلمات روبه سختی ادا می کرد.

- ولی باید داروهات روبخوری.

میترا: مثلاً اگرنخورم چطورمیشه؟

- فایده ای نداره اگه بگم می میری برای اینکه کارت راحت میشه گواینکه دیشب همین قصد روداشتی ,ولی میتونم بهت اطمینان بدم که با عذاب می میری!

پوزخندی زد وگفت: عذاب ؟!! تومی دونی عذاب چیه؟! من که جلوت خوابیدم نمونۀ مجسم عذابم !

- نه ! تونمونۀ مجسم ضعفی ,آدمی که دست به انتهاربزنه جزیه آدم ضعیف چیزدیگه ای نیست.....با عصبانیت خیره شد به صورتم وگفت:تومی دونی وقتی امروزصحیح وسالم باشی ودرست دوروزبعد براثریه حادثه دیگه نتونی حتی سرجات بشینی یعنی چی؟ می دونی وقتی به یه نفردل ببندی واون کس به محض اینکه ببینه دیگه سالم نیستی ولت کنه بره یعنی چی؟ می دونی وقتی یه زمانی توی مدرسه ودانشگاه شاگرد ممتازباشی ودیگه حتی نتونی یه خودکاربه دست بگیری یعنی چی؟ می دونی وقتی که زمانی اززیبایی زبونزد خاص وعام باشی وحسرت به دل هربیننده ای بندازی وحالا بچه ها بادیدنت بترسن وازت فرارکنن یعنی چی؟ نه توهیچی نمی دونی,اگه توی شرایط من بودی وتحمل کردی اون وقت می تونی منو سرزنش کنی...

دیگه گریه امانش نداد کنارتختش نشستم وسرش رادرآغوش گرفتم وموهاش رونوازش کردم..گذاشتم تا عقدۀ دلش خالی بشه، وقتی کمی آرومترشد گفتم: تمام حرفهای تودرسته ولی آخه خودکشی که آخرین راه حل نیست خدا بنده هاش رودوست داره هیچ وقت بدون حکمت کاری رونمی کنه شاید تورو داره امتحان می کنه,باید همیشه خداروشاکربوداین اصلاً درست نیست تا وقتیکه اوضاع بروفق مراده ما حتی کوچکترین تشکری ازخدا نکنیم وبه محض اینکه خدا چیزهایی رو که دوست داریم ازمون گرفت ازدرناسپاسی وارد بشیم.اگرمی خوای نجات پیدا کنی فقط ازخدا کمک بخواه بهت قول میدم بهترش روبرات جبران می کنه.

سرش روبلند کرد وگفت: یعنی تواعتقاد داری؟

- صد درصد . حالا که باهم دوست شدیم یه سؤال ازت دارم بگوببینم دکترها بعد ازجراحی که نا امیدت کردن راه حلی پیش پات گذاشتن یا اینکه به کل قطع امید کردن؟

سینه اش روباآهی که ازته دل برکشید خالی کرد وگفت: یه راه دیگه پیش پام گذاشتن.با هیجان گفتم: راست میگی خب بگوچه راهی؟

میترا : با اینکه گفتنش دردی رودوا نمی کنه ولی میگم,اونا گفتن که اگه بری خارج شانست برای بهبودی مضاعف می شه، هزینه اش سرسام آوره ولی اگه بتونید دکتری روازخارج بیارید خیلی بهتره.چون انتقال به نفعت نیست وامکان صدمه دیدنت زیاده.

با خوشحالی گفتم: خب شما اقدام کردید یا نه؟

 نگاه مأیوسش روبه چشمهام دوخت وگفت: چطوراین کاروباید بکنیم؟ پدرمن وضع مالی متوسطی داره برای خرج عمل من هرچقدرکه اندوخته داشته خرج کرده دوماه پیش هم خونه ای روکه ازپدرش ارث رسیده بود فروخت