جواب بوسه اش رو دادم كه در همين لحظه درب آشپزخانه باز شد و اميد براي لحظاتي به من و سهيلا نگاه كرد و بعد بدون اينكه حرفي بزنه با خشم به هال برگشت!
از سهيلا فاصله گرفتم و خواستم به هال برگردم و با اميد صحبت كنم كه سهيلا بازوي من رو گرفت و گفت:سياوش...هيچي به اميد نگو...صبر كن اگه خودش حرفي زد يا واكنشي نشون داد اون وقت باهاش صحبت كن...در غير اين صورت بگذار خودش كم كم با قضيه كنار بياد...
كلافه و عصبي گفتم:ولي اميد بايد بفهمه وقتي دري بسته است بايد موقع ورود درب بزنه...
سهيلا به آرومي گفت:سياوش...اميد فقط8سالشه...خودت ميدوني روي چي حساس شده و چرا...بگذار اين چيزها رو من بهش ياد بدهم...نه اينكه الان در اين وضعيت بخواي با اين حال عصبي بري و بهش ياد بدهي كه موقع وارد شدن به جايي كه درب بسته است حتما بايد درب بزنه...خواهش ميكنم سياوش با اين وضعيت هيچي بهش نگو...باشه؟
خواستم پاسخ سهيلا رو بدهم كه متوجه شدم اميد با عصبانيت يكي از ماشينهاش رو محكم به سمت ديوار پرت كرد و به طرف اتاق مامان دويد.
صداي فرياد اميد كه با گريه آميخته شده بود و با مامان شروع به صحبت كرد رو شنيدم...!
به همراه سهيلا به هال رفتم اما با شنيدن حرفهاي اميد هر دو قبل از ورود به اتاق همونجا توي هال بي حركت ايستاديم!
. مامان بزرگ من از بابام بدم مياد...بهش بگو از اين خونه بره بيرون...من ازش بدم مياد...سهيلا جون قول داده بود شبها پيش من بخوابه اما الان چند شبه ديگه پيش من نميخوابه ميره پيش بابام...از بابام بدم مياد...بهش بگو حق نداره سهيلا جون رو ببوسه...من از بابام بدم مياد...بدم مياد...بدم مياد...امروز صبح خودم ديدم كه سهيلا جون از اتاق بابا اومد بيرون...اون شبها ديگه پيش من نيست...
احساس كردم تمام وجودم داغ شد...!!!
سهيلا چشمهاش از نگراني و تعجب گشاد شده بود و يك دستش رو جلوي دهنش گرفته و خيره به درب اتاق مامان نگاه ميكرد...
عرقي كه روي پيشونيم نشست رو به خوبي احساس كردم...
پس اميد همه چيز رو متوجه شده بوده!!!
و اين در حالي بود كه من و سهيلا فكر ميكرديم اون شبها اصلا" متوجه ي موضوع نميشه و وقتي من از سهيلا ميخواستم اتاق اميد رو ترك كنه گمان بر خواب عميقش داشتيم!!!...اما حالا با شنيدن حرفهاي اميد هر دوي ما دچار بهت و ناباوري شده بوديم...
تعجب آميخته به عصبانيت تمام وجود من رو به كلافگي كشيده بود...
مامان تا اون لحظه از واقعيت بين من و سهيلا بي خبر بود اما حالا با حرفهاي اميد مطمئن بودم كه ديگه كاملا به موضوع پي برده!

33
خواستم وارد اتاق بشم كه سهيلا دستم رو گرفت!
برگشتم و نگاهش كردم...دستش رو از دستم جدا كردم و گفتم:تو همين جا باش!
به اتاق مامان وارد شدم.
اميد با ديدن من به طرفم حمله ور شد و شروع كرد با مشت به پاهاي من كوبيدن و دائم فرياد ميكشيد:دوستت ندارم...ديگه دوستت ندارم...
دستهاي اميد رو گرفتم و با صداي بلند گفتم:بس كن اميد...بسه!!!
ولي اميد به هيچ وجه ساكت نميشد...
اون رو به بيرون ازاتاق بردم و به سهيلا گفتم كه اميد رو به اتاقش ببره و پيش اميد بمونه چرا كه ميخواستم با مامان صحبت كنم.
اميد با گريه خودش رو به آغوش سهيلا انداخت و سهيلا سريع اون رو در آغوش گرفت و همراه او به اتاق اميد رفت و درب را بست.
به اتاق مامان برگشتم...به طرف تختش رفتم و روي صندلي كنار تختش نشستم.
هيچ حرفي نميزد و فقط با نگاهي ناباورانه به من خيره شده بود.
توي ذهنم دنبال جملاتي براي شروع حرفهام ميگشتم كه مامان گفت:سياوش...هميشه حس ميكردم سهيلا بهت علاقه مند شده اما فكرشم نميكردم به اين راحتي خودش رو در اختيارت بگذاره!!!...اين دختره به چه قصدي اومده اينجا؟...هان؟!!!
از جايم بلند شدم و درب اتاق رو بستم و دوباره برگشتم و روي صندلي نشستم...متوجه شدم مامان تصوري غلط نسبت به حقيقت موضوع پيدا كرده...گفتم:صبر كن مامان...
. نه...تو صبر كن...ببين سياوش تو وضع مالي خوبي داري اصلا" واقعيتش رو بخواي نه اينكه من مادرت باشم و دارم اين حرف رو ميزنم اين رو همه ميگن كه تو از هر نظر كاملا ايده عالي...فكر نكن كه چون زندگي اولت موفق نبوده و الانم يه پسر كوچولو داري ديگه نمي توني زندگي خوبي داشته باشي...اما اينكه يه دختر به اين راحتي بتونه با تو رابطه برقرار كنه خيلي جاي بحث داره...مطمئن باش اين دختر بعد از مدتي...
. مامان ميگذاري برات توضيح بدهم يا هي ميخواي...
. توضيح؟...چه توضيحي؟!!...ببين سياوش تو نه بچه ايي نه بي تجربه...خودت بايد بفهمي نميشه به اين جور دخترها كه خيلي راحت خودشون رو در اختيار مردي قرار ميدهند اعتماد كرد...ميفهمي منظورم چيه؟
. مامان داري اشتباه ميكني...سهيلا مقصر نبود...
با گفتن آخرين جمله ام مامان يكباره سكوت كرد و با بهت و ناباوري به من چشم دوخت و با صدايي آروم و متعجب گفت:سياوش؟!!!...يعني چي؟!!!...تو چه غلطي كردي؟!!!
حقيقتي كه بين من و سهيلا در نبود مامان اتفاق افتاده بود رو براي مامان تعريف كردم...
مامان وقتي حرفهام تموم شد رنگ صورتش از شدت ناراحتي پريده بود...براي لحظاتي سكوت كرد و بعد گفت:خداي من!!!...باورم نميشه!!!...
. عين واقعيت بود...هر چي كه گفتم...خودمم خيلي از اين وضع و اتفاق ناراحت بودم اما باور كن مامان قصد سواستفاده از سهيلا رو ندارم...الان فقط منتظرم مادرش از مكه برگرده تا سهيلا رو عقد كنم...
. سياوش...از اون شب به بعد هم با سهيلا رابطه داشتي؟!!!
هيچ وقت ياد نگرفته بودم به مامان دروغ بگم...سكوت كردم و مامان كه سكوت من رو ديد برافروخته تر شد و گفت:سياوش به من نگاه كن ببينم...!
به چهره ي عصبي مامان چشم دوختم...ميدونستم به شدت عصبي شده و تا حد زيادي داره به خودش فشار مياره تا صداش رو كنترل كنه...
لحظاتي چشمهاش رو بست و دوباره به من نگاه كرد و گفت:تو ميگي اون شب شرايط خاصي برات پيش اومد...خيلي خوب توي شباي بعدش چي؟...براي دو شب بعدش چه بهونه ايي داري؟...سياوش!!!...فكرشم نميكردم پسري كه من بزرگ كردم تا اين حد حيوون صفت باشه...سهيلا هنوز هيچ حرفي در مورد تو طبق گفته ي خودت به مادرش نگفته...تو هنوز اون رو عقد نكردي...پس ديگه چرا اين دو شب...واي خداي من...سياوش تو چي كار كردي؟...چقدر به داشتن پسر پاك و خودداري مثل تو به خودم افتخار ميكردم...واي سياوش...سياوش تو تمام ذهنيات و افكارم رو نسبت به خودت خراب كردي...نه...اين امكان نداره...پسري كه من تربيت كردم اين نبوده...
از شنيدن حرفهاي مامان هم عصبي شده بودم وهم شرمنده...رو كردم به مامان و گفتم:ولي مامان گفتم كه ميخوام عقدش كنم...
مامان به شدت عصبي شد و با صداي بلند گفت:خفه شو سياوش...ديگه كافيه...تو از خودت خجالت نميكشي؟...تو از خداي خودت شرم نميكني؟...به دختره دست درازي كردي با وقاحت شبهاي بعدشم كارت رو ادامه دادي حالا هم توي چشم من نگاه ميكني ميگي ميخواي عقدش كني؟...اونم الان نه وقتي مامانش برگرده...تو بيجا كردي تا عقدش نكردي بهش نزديك بشي...تو غلط كردي كه تا عقدش نكردي وادارش ميكني هر شب خودش رو در اختيارت بگذاره...حيا كن سياوش...پستي و بي شرمي تا چه حد؟
احساس ميكردم حرفهاي مامان مثل پتك به سرم كوبيده ميشه...
مامان ادامه داد:دختره الان ديگه مجبوره...چي فكر كردي پيش خودت؟...هان؟...من ديگه چطوري ميتونم توي چشم اين دختر نگاه كنم؟...چطوري؟!!!
عصبانيت مامان شدت گرفته بود و اين در حالي بود كه دكتر گفته بود اصلا" نبايد عصبي بشه!
از روي صندلي بلند شدم و يكي از قرصهاي مخصوص مامان كه بايد زير زبونش مي گذاشت رو از جعبه خارج كردم و به طرفش رفتم اما با شدت دستم رو پس زد به طوريكه قرص از دستم پرت شد!
خودم هم عصبي شده بودم اما سعي كردم به اعصابم مسلط باشم...خم شدم صورتش رو ببوسم و در همون حال گفتم:مامان خواهش ميكنم عصبي نشو...به خدا من...
در حاليكه خم شده بودم براي بوسيدن صورتش كشيده ي محكمي به صورتم زد و گفت:سياوش برو از جلوي چشمم دور شو...
ايستادم و قرص ديگه ايي رو از جعبه خارج كردم و به طرفش گرفتم و گفتم:باشه...ميرم...ولي قبلش اين قرص رو بخور...
صورتش رو به سمت ديوار برگردوند و در حاليكه به گريه افتاده بود گفت:برو بيرون سياوش...برو بيرون...تو سياوشي كه من تربيت و بزرگش كردم نيستي...برو بيرون...
قرص رو روي ميز كنار تخت گذاشتم و از اتاق بيرون رفتم.
براي لحظاتي در هال ايستادم و تكرار حرفهايي كه از مامان شنيده بودم در ذهنم كلافگي من رو هر لحظه بيشتر ميكرد!
به طرف اتاق اميد رفتم و درب رو باز كردم...ديدم سهيلا روي تخت نشسته و اميد هنوز در آغوش اون داره گريه ميكنه...
با عصبانيت گفتم:من دارم ميرم بيرون...مامان عصبي شده...قرصشم نميخوره...ببين ميتوني راضيش كني قرص رو بخوره...اگه حالش بدتر شد با موبايلم تماس بگير.
برگشتم و از درب فاصله گرفتم...صداي سهيلا رو شنيدم كه گفت:سياوش صبر كن...با اين اعصاب خراب كجا داري ميري؟
توجهي نكردم و سوئيچم رو به همراه گوشي موبايلم برداشتم و از خونه خارج شدم.
دقايقي بي هدف رانندگي كردم و بعد ماشين رو جلوي پاركي متوقف كردم و پياده شدم.
شروع كردم به قدم زدن توي پارك و بعد روي يكي از نيمكتهاي خالي نشستم.
خدايا چرا مامان نمي خواست به شرايط من فكر كنه؟...چرا دائم من رو آدم پست و بي شرم خطاب ميكرد؟...چرا اصلا" نخواست يك در صد هم به موقعيت من و زندگي من حق بده كه با وجود اون اتفاق اما در پي اون آرامش دارم ميگيرم؟...سهيلا خودش مطمئنه عقدش ميكنم...هم من سهيلا رو دوست دارم هم اون من رو...با اينكه هيچ عقد قانوني بين ما انجام نگرفته اما من و سهيلا با تمام وجود خودمون رو متعلق به هم ميدونيم...درسته شروع خيلي بدي رو آغاز كرده بودم اما قصد سواستفاده از سهيلا رو نداشتم...سهيلا هم به اين قضيه ايمان داره...من و سهيلا بعد از برگشتن مادرش اون صيغه ي عقد مسخره كه بينمون جاري هم بشه روابطمون همين خواهد بود...چرا مامان نخواست لحظه ايي هم به من و زجرها و كمبودهايي كه چندين سال گريبانگيرم بوده فكر كنه؟...من نه پستم نه بي شرف...منم يك انسانم يك مرد هستم مثل تمام مردهاي دنيا...خدايا چرا بايد مامان فقط به خاطر جاري نشدن چند كلمه و جمله ي عربي بين من و سهيلا در حاليكه هيچ سو نيتي هم در كار نيست اينطوري من رو بي شرم و پست بدونه؟...خدايا خسته شدم...چرا خوشيهاي من اينقدر كوتاه و غصه هام بايد اينقدر عميق باشه؟...چرا؟
يك ساعتي با افكاري خراب روي همون نيمكت نشسته بودم كه صداي زنگ موبايلم به گوشم خورد.
نگاهي به گوشي انداختم...فهميدم از خونه تماس گرفتن...به محض اينكه جواب دادم فهميدم حال مامان دوباره خراب شده و سهيلا ميگفت به اورژانس زنگ زده و ميخواست منم هر چه سريعتر خودم رو به خونه برسونم.
با عجله از پارك خارج شدم و به سرعت سمت خونه حركت كردم.
وقتي جلوي درب رسيدم و از ماشين پياده شدم ديدم مامان رو دارن به داخل ماشين منتقل ميكنن...
سهيلا مانتو و روسري پوشيده بود و اميد هم همراهش بود فهميدم مي خواد همراه مامان به بيمارستان بره كه با رسيدن من خيالش كمي راحت شد.
از سهيلا خواستم به همراه اميد در خونه بمونه و خودم با ماشين پشت سر ماشين اورژانس حركت كردم.
قبل از حركت فهميدم دكتر اورژانس قصد داره مامان رو به بيمارستان طرف قرار داد خودشون ببره اما وقتي جديت من رو ديد كه ميخواستم مامان به بيمارستاني كه قبلا" در اونجا بوده و دكترش هم همونجاست منتقل بشه در ابتدا به شدت مخالفت كرد ولي وقتي مبلغ پول زيادي رو كه همه تراول بود كف دستش گذاشتم درست مثل اين بود كه از ابتدا هيچ قانون و قرار دادي در كار نبوده و به سرعت قبول كرد تا مامان رو به همون بيمارستاني كه مد نظر من بود انتقال دهد!!!
وقتي به بيمارستان مذكور رسيديم تا كارهاي مقدماتي و بستري مجدد مامان انجام بگيره و با تماس من دكتر معالجش خودش رو به بيمارستان برسونه و معاينات لازم انجام بشه ساعت نزديك دو نيمه شب شده بود...!
مامان سكته كرده بود!!!
سريعا" اون رو به بخش مراقبتهاي ويژه سي. سي. يو منتقل و با رسيدگي به موقع و حضور دكتر معالجش مامان رو از شرايط بحراني خارج كردند...
يك بار بيشتر در كنار مامان نرفتم چون ميدونستم با ديدن و حضور من بيشتر عصبي ميشه اما تا وقتي دكتر كاملا" خيالم رو راحت نكرد بيمارستان رو ترك نكردم.
وقتي به خونه برگشتم خستگي و كلافگي واقعا" من رو به زانو درآورده بود!
اميد در اتاقش خواب بود.
سهيلا همچنان بيدار و به انتظار من در هال نشسته بود.
وقتي وارد هال شدم با نگراني بلند شد و بلافاصله حال مامان رو پرسيد.
شرايط مامان رو برايش توضيح دادم...سپس به آشپزخانه رفتم و ليوان برداشتم و كمي آب خوردم.
سهيلا با چهره ايي غمزده به ديوار آشپزخانه تكيه داده و به من نگاه ميكرد.
ليوان آب رو روي كابينت گذاشتم و به طرفش رفتم و گفتم:تو رو خدا تو ديگه اين قيافه رو به خودت نگير...سهيلا مامان از دست من عصبي شد...حقم داره...اتفاقي كه بين من و تو افتاده همه اش به خاطر بي اراده بودن من و مظلوميت تو بوده...اما ادامه ي رابطه كه از روي عشق و علاقه ام به تو بوده براي مامان هضمش سخت بود...چون معتقده قبل از هر كار ديگه ايي اول بايد عقدت ميكردم...من نميدونم اين چند جمله ايي كه اينها اينقدر روي اون تاكيد دارن چي رو ثابت ميكنه؟...پايبندي به اصول اخلاق رو؟...در اينكه من تو رو عقد ميكنم هيچ شكي نيست ولي ميخوام بدونم مگه مهشيد عقد شده ي من نبوده؟...مگه زن رسمي من نبود؟...پس اينهمه فضاحت كه به بار آورد از كجا نشات ميگرفت؟...چرا اصول و ضوابط اخلاقي براي اون بعد عقد معني نداشته؟...نمي فهمم چرا مادر من به جاي اينكه اينهمه عصبي بشه و اينجوري سر خودش بلا بياره نخواست يه ذره به من و موقعيت من فكر كنه؟...به زندگي نكبتي من هم فكر كنه؟...به كمبودهايي كه چندين و چند سال باهاش دست و پنجه نرم كردم هم فكر كنه؟...چرا نخواست يه ذره به آرامشي كه من طي اين دو سه روز با تمام وجودم حسش كردم هم فكر كنه؟...چرا؟!!!...حالا اينم از تو كه اينجوري غم داره از سر و صورتت ميباره و به ديوار تكيه دادي...يكي اين وسط به من بگه گناه من بدبخت چيه؟...چرا بايد اينهمه مشكل و بدبختي و كمبود رو به دوش بكشم؟...به چه گناهي بايد اينقدر تقاص پس بدهم؟...سهيلا به همون خدايي كه بالا سرم هست قسم كه در اين دو سه شب گذشته اونقدر از وجودت در كنارم احساس آرامش كردم كه فكر ميكردم همه ي بدبختيهام تموم شده...اما مثل اينكه هنوزم...
سهيلا به طرفم اومد و با عشق و محبت دستانش رو در بين دو طرف صورتم گذاشت و گفت:سياوش...غصه ي الان من از اينه كه تو ناراحتي...سياوش به خدا بيشتر از قبل دوستت دارم...اينجوري حرف نزن...
عشق و محبتي كه سهيلا نثارم ميكرد تنها تسكين روح خسته ي من بود...سهيلا عشق و محبت رو به ذره ذره ي وجود خسته ي من منتقل ميكرد و من با تمام وجودم عشق اون رو درك ميكردم و لذت ميبردم.
........................
........................
دو روز از بستري شدن مامان گذشت و در طي اين دو روز بارها به ملاقات مامان رفتم اما نگاه سرد و عصبي مامان نسبت به من تغيير نكرده بود!...منم نميخواستم با دادن توضيح و يا گفتن حرف اضافه ايي بار ديگه شرايطش رو بحراني كنم بنابراين با سكوت دقايقي كه به ملاقاتش مي رفتم سپري ميشد.
بعد از ظهر روز دوم مسعود از سفر برگشت و به محض ورودش به ايران با من تماس گرفت.
وقتي حال مامان رو پرسيد بهش گفتم كه مامان دچار سكته قلبي شده و در بيمارستان(؟)بستري است...مسعود خيلي ناراحت شد و بعد كه تماس ما قطع شد به من نگفت كه از فرودگاه قصد داره كه مستقيم به بيمارستان بره و مامان رو ببينه...!!!

34
دو ساعتي مشغول كارم شده بودم و رسيدگي به دارايي شركت و قرار دادهاي پيشنهادي باعث شد براي ساعتي از همه ي وقايع اخير دور باشم.
سرم روي ورقه هاي مربوط به قوانين و ضوابط بود و داشتم برخي از بندهاي اون رو نگاه ميكردم كه درب اتاقم باز شد و منشي شركت در حاليكه اميد در كنارش بود وارد اتاق شدند!!!
از حضور اميد در اون وقت روز توي شركت بي نهايت تعجب كردم!
خودكاري كه دستم بود رو روي ورقه ها گذاشتم و از روي صندلي بلند شدم و به طرف اميد كه چهره ايي اخم آلود و عصبي كودكانه اش در اين چند روز به روي من لحظه ايي او را رها نكرده بود رفتم و رو به خانم افشار كردم و گفتم:اميد با كي اومده؟!!!!
خانم افشار نگاهي به اميد كرد و بعد رو به من گفت:ولله نميدونم...بدو بدو از پله ها اومد بالا چيزي هم به من نگفت...يعني منم چيزي سوال نكردم...ولي اينطور كه معلومه كسي همراهش نيست شايدم احتمالا كسي كه آوردش هنوز بالا نيومده...
از خانم افشار تشكر كردم و به سمت درب سالن رفتم و از همانجا نگاهي به پايين پله ها انداختم...كسي در پله ها نبود!!!
دوباره به اتاقم برگشتم و از خانم افشار خواستم براي اميد شيركاكائو بياره.
خانم افشار كه اتاق رو ترك كرد درب رو بستم و به سمت اميد رفتم...ميخواستم مثل هميشه بغلش بگيرم كه ديدم چند قدم به عقب رفت و بدون هيچ حرفي با اخمي در چهره روي يكي از مبلها نشست!
رو به رويش نشستم و گفتم:اميد جان با كي اومدي؟...با سهيلا جون؟
اميد سرش رو به علامت پاسخ منفي به بالا حركت داد و بعد پاهاي كوچكش رو كه به زمين نمي رسيد در هوا با حركات منظم به بازي گرفت و خم و راستشون كرد...
منتظر شدم خودش بگه با كي به شركت اومده اما اميد اصلا" به من نگاه نميكرد!
بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم به اميد اينكه سهيلا هر كجا بوده حالا بايد در سالن باشه اما كسي در سالن نبود به جز چند نفر از كاركنان شركت كه در پي كارهاشون از اتاقي به اتاق ديگر در رفت و آمد بودن!
خانم افشار با ليوان شيركاكائو از اتاق ته سالن خارج شد.
به طرفش رفتم و ليوان رو از توي سيني برداشتم و گفتم:كسي نيومد بالا؟
او به اطراف سالن نگاهي انداخت و گفت:نه...فكر نميكنم...كسي نيست...يعني اين بچه تنهايي اومده؟!!!
. امكان نداره...مگه يه ذره راهه كه بتونه خودش بياد!!!
به سمت اتاقم برگشتم و داخل شدم...دوباره درب رو بستم و ليوان شيركاكائو رو روي ميز شيشه ايي وسط اتاق گذاشتم و رو به اميد گفتم:اميد با كي اومدي؟
. با عمو مسعود و سهيلا جون.
. خوب پس خودشون چرا با تو نيومدن بالا؟
. عمو مسعود اومد خونه به من گفت ميخواد سهيلا جون رو ببره ملاقات مامان بزرگ...گفتم منم ميام گفت بايد با بابات باشي تا اجازه بدهند مامان بزرگ رو ببيني...بعدش جلوي شركت من رو از ماشين پياده كرد تا بالاي پله ها هم يه ذره اومد ولي بعدش خودش ديگه نيومد تو رو ببينه گفت ديرش ميشه...الانم من اومدم تا با شما بريم مامان بزرگ رو ببينيم ديگه...
تا ساعت ملاقات عمومي چندين ساعت باقي بود!!!!
حضور مسعود در خونه ي من و بعد به بهانه ي ملاقات مامان با سهيلا و اميد از منزل خارج شدنش و رسوندن اميد به شركت همه و همه حكايت از مسئله ايي ديگه داشت!
از روي مبلي كه نشسته بودم بلند شدم و شماره ي موبايل مسعود رو گرفتم...هر چي منتظر شدم پاسخي نداد!
دوباره كلافه شده بودم...
خدايا مسعود كه با خودش كنار اومده بود...پس حالا دوباره اين حركتش يعني چي؟!!!
رو كردم به اميد و گفتم:عمو مسعود حرف ديگه ايي نزد؟
اميد كه در حال خوردن شيركاكائوش بود با ابرو اشاره كرد يعني نه...
. سهيلا چي؟...اون چيزي بهت نگفت؟
. چرا گفت...گفت بهت بگم براي شام توي آرام پز مرغ گذاشته رسيدي خونه فقط زير برنج رو روشن كني تا بعد نيم ساعت...
با حركت دستم به اميد حالي كردم كه ديگه حرفش رو ادامه نده...
از پيغام سهيلا فهميدم شب براي شام خونه نيست!!!
يعني مسعود دوباره سهيلا رو به زور از خونه كشيده بيرون؟!!!...ولي اگه برخوردي بين اون و سهيلا صورت گرفته بود حتما اميد به من ميگفت...
دوباره شماره ي همراه مسعود رو گرفتم و بعد از چند بوق گوشي رو جواب داد:بگو سياوش...
صداش گرفته و عصبي بود!
براي اينكه اميد متوجه حرفهاي من و مسعود نشه از اتاق بيرون رفتم و وارد اتاق جلسه شدم و درب رو بستم و گفتم:مسعود؟...دوباره چه مرگت شده؟...سهيلا رو كجا برداشتي رفتي؟
مسعود مكثي كرد و گفت:الان پشت فرمونم نميتونم صحبت كنم...ميام پيشت...
صداي سهيلا رو شنيدم كه گفت:مسعود گوشي رو بده من باهاش حرف بزنم...
و بعد صداي مسعود رو شنيدم كه گفت:لازم نكرده...
سپس تماس قطع شد!
درب اتاق جلسه باز شد و اميد سرش رو از لاي درب به داخل آورد و گفت:پس چرا نمياي بريم پيش مامان بزرگ؟
برگشتم و به اميد نگاه كردم و گفتم:هنوز وقتش نشده...
عصبي و كلافه شده بودم...معني كار مسعود رو نمي فهميدم!
اميد به داخل اتاق اومد و گفت:ولي عمو مسعود و سهيلا جون رفتن اونجا...بيا بريم ديگه...
روي زانو خم شدم و به صورت اميد نگاه كردم و گفتم:عمومسعود با سهيلا جون پيش مامان بزرگ نرفتن...
اميد بلافاصله بغض كرد و گفت:يعني عمومسعود به من دروغ گفت؟...دوباره سهيلا جون رو برد؟
به چشمهاي خيس از اشك اميد نگاه كردم و سرش رو در سينه ام گرفتم و گفتم:گريه نكن عزيزم...نه فكر نميكنم عمومسعود اين كارو كرده باشه...
براي لحظاتي از اينكه با كوته فكري حقيقت ماجرا رو به اميد گفته بودم به شدت از دست خودم عصبي شدم بنابراين گفتم:شايدم من اشتباه ميكنم...صبر كن يه بار ديگه با عمومسعود تماس بگيرم...اگه بيمارستان رفته بودن قول ميدهم همين الان ببرمت پيش مامان بزرگ بعدشم با سهيلا جون برگردي خونه...چطوره خوبه؟
اميد كمي از من فاصله گرفت و گفت:اگه سهيلا جون ديگه نخواد خونمون بياد چي؟...همه اش تقصير توئه...تو اذيتش كردي...ميدونم اذيتش كردي...سهيلا جون اگه دلش نميخواست بره ناراحت ميشد مثل اون دفعه كه گريه كرد ولي اصلا ايندفعه ناراحت نبود اصلا گريه نكرد...عمومسعود اصلا داد نكشيد سهيلا جون رو كتك هم نزد...پس معلومه تو اذيتش كردي اونم ديگه با عمومسعود رفت...
و بعد شروع كرد به گريه!
به طرفش رفتم و با اينكه در ابتدا خواست از من دور بشه اما در آغوش گرفتمش و گفتم:اميد جان من هيچ وقت سهيلا رو اذيت نكردم و نمي كنم...منم مثل تو كه دوستش داري اون رو دوست دارم...باور كن پسرم...من هيچ وقت اذيتش نميكنم...مطمئن باش عمومسعود اگرم سهيلا رو برده باشه خودشم برميگردونش...حالا گريه نكن...بهت قول ميدهم سهيلا جون برميگرده...
اميد به شدت گريه ميكرد و من واقعا نميدونستم مسعود چرا سهيلا رو از خونه بيرون برده!!!...شايدم تمام تصورات من غلط بوده...شايد اصلا مسئله ي مهمي نبوده و مسعود براي كار خاصي سهيلا رو از خونه خارج كرده...آره حتما هم همين طوره...سهيلا برميگرده...حتما هم برميگرده...خدايا...ديگه دارم ديوونه ميشم...
اون روز تا ساعت ملاقات كلي اميد با بهونه گيري و شيطنت اعصاب من رو بهم ريخته بود تا جاييكه اگر كمكهاي خانم افشار براي سرگرم كردن اميد نبود شايد كلافگي و بهم ريختگي اعصابم باعث ميشد برخورد تندي با اميد داشته باشم!
هر چي منتظر مسعود شدم به شركت نيومد!
با گوشي همراهش هم تماس ميگرفتم پاسخي نميداد!
به شركتش هم كه زنگ زدم گفتن اصلا به شركت نرفته!
نزديك ساعت ملاقات به همراه اميد رفتم بيمارستان...عده ايي از اقوام دور و نزديك كه از سكته ي مامان خبردار شده بودن بار ديگه به ملاقات اومده بودند و من مجبور بودم تا پايان ساعت ملاقات در بيمارستان باشم.
نگراني وضعيت مامان و برخورد سردش با من و از طرفي بي خبري از سهيلا و ندونستن دليل كاري كه مسعود كرده حسابي افكارم رو مشغول كرده بود!
دقايق پايان ملاقات دخترعموي مامان از من خواست كه اجازه بدهم اميد رو با خودش به منزلشون ببره چرا كه بچه ها و نوه هاش شب منزل او بودن و از اونجايي كه اميد با يكي از نوه هاي او ارتباط نسبتا" خوبي داشت خود اميد هم اصرار ميكرد كه همراه او بره.
دختر عموي مامان وقتي فهميد سهيلا هم در منزل نيست به اصرارش براي بردن اميد شدت بخشيد و منهم كه واقعا چاره ايي نداشتم بعد كلي سفارش لازم به اميد با رفتنش به منزل اونها موافقت كردم.
بعد از اينكه ملاقات كننده هاي مامان رفتند چند دقيقه ايي بيشتر پيش مامان موندم...
بعد از سكوتي طولاني در حاليكه اصلا به من نگاه نميكرد گفت:از مسعود خواستم سهيلا رو از خونه ببره بيرون...تا وقتي مادرش از سفر برگرده.
متعجب به مامان نگاه كردم و گفتم:شما مسعود رو كي ديدي؟!!!
. صبح اومد اينجا.
. صبح؟!!!
. آره...ميگفت تازه برگشته و مستقيم از فرودگاه اومده بود اينجا.
. شما هم همون موقع كه ديديش همه چيزو بهش گفتي؟!!!
. آره...چيه حتما ميخواستي با نبودن من توي خونه و تنها موندنت با اون دختر بازم به...
. مامان!!!...مگه من بچه كوچولوام يا پسر نوجونم كه اين رفتارو كردي؟...اين بچه بازي چيه؟...براي چي به مسعود گفتي؟!!!
. سياوش برو از اتاقم بيرون...برو بيرون تا دوباره اعصابم رو بهم نريختي...برو
با عصبانيت از روي صندلي بلند شدم و گفتم:متاسفم كه شما ذره ايي به موقعيت من فكر نميكني و فقط در پي يكسري افكار پوچ مذهبي داري ميچرخي...مامان من كه به شما گفته بودم قصد سو استفاده از سهيلا رو ندارم...
. سواستفاده يعني چي؟...ارتباط نامشروع با اون دختر اگه اسمش سواستفاده نيست پس چيه؟...اگه خيلي راست ميگي خوب صبر كن تا مادرش برگرده...بايد صبر كني...چيه نكنه ديگه نميتوني؟
. مامان با من اينجوري حرف نزن...اميد رو چيكارش كنم؟...هان؟...مامان چرا اينقدر يكطرفه داري به قضيه نگاه ميكني؟
. خدا بزرگه.
. خدا بزرگه؟!!!...كو؟...پس چرا من نميبينم؟...همه اش مشكل...همه اش گره پشت گره...اين خداي بزرگ شما مثل اينكه فقط براي شما بزرگي كرده...
. خفه شو سياوش...برو بيرون...
با عصبانيت از اتاق خارج شدم و به سمت درب خروجي بيمارستان حركت كردم...در همين لحظه پيامكي از مسعود برام فرستاده شد:شب بيا خونه ام...منتظرتم.
نگاهي به پيامك مسعود انداختم و شماره ي موبايلش رو گرفتم اما باز هم پاسخ نداد!
ديگه كاري توي شركت نداشتم براي همين مستقيم به خونه رفتم.
فضاي خونه برام كشنده بود...سكوت خونه مثل يك بمباران عصبي بود كه روي مغزم انجام ميشد...به آشپزخانه رفتم و دوشاخه ي آرام پز رو از برق كشيدم و سپس به اتاق مامان رفتم...
حدسم درست بود!
سهيلا تمام لباسهاش رو جمع كرده بود!!!
دقايقي روي تخت مامان نشستم اما كلافه تر از اون بودم كه تا شب انتظار بكشم.
دوباره از خونه بيرون رفتم!
اول رفتم جلوي درب آپارتماني كه اين اواخر خودم به سهيلا و مادرش داده بودم...زنگ واحد اونها رو فشار دادم...ميدونستم بي فايده اس اما چند باري زنگ رو فشار دادم و بعد كه هيچ پاسخي داده نشد بار ديگه سوار ماشين شدم و به سمت خونه ي مسعود حركت كردم...اونجا هم وقتي رسيدم هر چي زنگ زدم پاسخي داده نشد!
مسعود گفته بود شب...تا شب دو سه ساعتي باقي بود...
خدايا اين دو سه ساعت رو بايد چيكار ميكردم؟
سهيلا چرا به اين راحتي حرف مسعود روگوش كرده و لباسهاش رو از خونه من جمع كرده و برده بود؟
تا شب بشه بارها و بارها بي هدف توي بزرگراههاي تهران رانندگي كردم...مسيرها رو چندين بار رفتم و اومدم...خدايا اين سردرگمي تا به كي؟...اين خدا خدا كردنهاي من...اين چرا چراهاي من به تو كي ميخواد تموم بشه؟
دقايقي از9شب گذشته بود كه دوباره به منزل مسعود برگشتم...چراغهاي واحدش روشن بود...معلوم بود كه اومده خونه...زنگ رو فشار دادم و بلافاصله درب باز شد!
وقتي وارد واحد مسعود شدم هيچ استقبالي از من نكرد...حتي درب هال رو باز گذاشته بود تا مجبور نباشه شخصا درب رو به روي من باز كنه!
وارد خونه شدم...در ابتدا با چشم اطراف رو در پي سهيلا جستجو كردم... توقع داشتم سهيلا اونجا باشه!
مسعود روي يكي از راحتي ها نشسته بود و به من نگاه نميكرد و در حاليكه سيگار ميكشيد دود غليظي فضاي هال رو پر كرده بود...با صدايي گرفته و عصبي گفت:اينجا نيست...دنبالش نگرد...
به مسعود نگاه كردم و گفتم:مسعود اين فيلمي كه درست كردي چيه؟...براي چي سهيلا رو بردي؟...مادرمن به تو بگه تو چرا حرفش رو گوش كردي؟...چي به سهيلا گفتي كه بدون هيچ حرف و اعتراضي لباسش رو جمع كرده و خونه ي منو ترك كرده؟...هان؟...الان كجاس؟!!!
مسعود نگاه خيره اش رو از فرش وسط هال گرفت و به من نگاه كرد و گفت:

35
طاقت دوريشو ديگه نداري...نه؟
لحن صحبت مسعود با كنايه بود...دلم نميخواست اينجوري زير فشار باشم.
با كلافگي يك دستم رو لاي موهام كردم و براي دقايقي به سقف هال چشم دوختم و سپس رو كردم به مسعود و گفتم:مسعود...من و سهيلا حرفامون رو با هم زديم...ميخوام عقدش كنم.
. جدي؟!!!...چه خوش غيرت...نميدونستم هنوز غيرتي هم برات مونده...
. بس كن مسعود...چرند نگو...
مسعود از روي راحتي كه نشسته بود بلند شد و به طرفم اومد.
بوي مشروبي كه دقايقي قبل از ورود من خورده بود به مشامم رسيد و از استشمام تنفس مسعود كه صورتش رو نزديك صورتم آورده بود چهره ام در هم رفت!
مسعود نيشخندي زد و گفت:مدتها بود لب به مشروب نزده بودم...يادته چرا؟...چون تو هميشه مخالف بودي...ميگفتي سر منشا همه ي فسادها از همين مشروب شروع ميشه...ببينم اون شب كه سهيلا رو توي بغلت گرفتي نكنه تو هم مشروب خورده بودي؟
از شنيدن اين حرف ناخودآگاه اعصابم به شدت بهم ريخت و با مشت به صورت مسعود زدم كه باعث شد كمي تعادلش بهم بريزه و اگه دستش رو به مبلهاي توي هال نگرفته بود حتما به زمين مي افتاد...
دوباره به سمت مسعود رفتم و يقه ي پيراهنش رو گرفتم و گفتم:مسعود دهنت رو ببند و دست از چرندگويي بردار...من همين الانشم سهيلا رو ناموس خودم ميدونم...با همه ي دوستي و رفاقتي هم كه بين ما هست ولي حق نداري پات رو از گليمت درازتر كني...الانم اومدم دنبال سهيلا...
مسعود با حركتي تند و سريع دستهاي من رو از يقه ي پيراهنش جدا كرد و در حاليكه حالا اين اون بود كه يقه ي پيراهن من رو گرفته بود به شدت من رو به ديوار كوبيد و با فرياد گفت:خفه شو سياوش...اون روزي كه بهت گفتم بي غيرت ته دلم از گفتن اين حرف ناراحت بود...دائم به خودم ميگفتم چرا جلوي دهنم رو نگرفتم و به سياوشي كه هيچ وقت در هيچ شرايطي بي ناموسي نكرده اين حرف رو زدم...ولي حالا بهت ميگم كه نامردتر و كثيف تر از تو سراغ ندارم...خانم صيفي وقتي برام گفت چه اتفاقي بين تو و سهيلا افتاده اولش فكر كردم پيرزن بيچاره داره از مريضي هذيون ميگه...
با فشار دستهام مسعود رو به عقب هل دادم و گفتم:بروگمشو مسعود...اتفاقي كه بين من و سهيلا افتاده به من و اون مربوط ميشه...مادرمن حق دخالت توي زندگي من رو نداره...يه مشت اراجيف تحويل تو داده تو هم كه خر وامونده اومدي دست سهيلا رو گرفتي و از خونه ي من برديش در حاليكه من و سهيلا حرفامون رو بهم زده بوديم...منتظر برگشتن مادرشم...يعني خودش اين طور خواست وگرنه الانم عقدش كرده بودم...وقتي مادرش برگرده سهيلا رو عقدش ميكنم...اون وقت ببينم مامان و تو چي دارين بگين...
مسعود خنده ايي از روي عصبانيت كرد و سپس با مشت به ديوار كوبيد و بار ديگه به سمت من برگشت و گفت:ديگه خوابشو ببيني...ديگه دستت به سايه ي سهيلا هم نميرسه...مگه توي خواب ببيني سهيلا برگرده خونه ات...
به طرف مسعود رفتم و بار ديگه يقه ي پيراهنش رو گرفتم و گفتم:چرا مزخرف ميگي؟...كجا برديش؟...سهيلا الان كجاس؟
مسعود نيشخندي زد و گفت:بهت كه گفتم ديگه خوابشو ببيني...خودشم ديگه نميخواد برگرده به خونه ي تو...
دستهام از يقه ي مسعود شل شد و به طرفينم افتاد و گفتم:چي؟!!!...خودشم نميخواد برگرده!!!...چرا؟!!!
مسعود با فشار دستش من رو از خودش دور كرد و رفت روي راحتي نشست و سيگار ديگه ايي آتش زد و گفت:چون مادرش هم مخالفه...
. ولي اين مسخره اس...سهيلا نميتونه به خاطر مخالفت مادرش اين تصميم رو گرفته باشه...يعني ديگه در شرايطي نيست كه مخالفت كسي تاثيري روي تصميم من و اون داشته باشه...
مسعود دود غليظي رو از دهانش بيرون فرستاد و نگاه كوتاهي به من كرد و تكيه اش رو به راحتي داد و يك پايش رو روي پاي ديگرش انداخت و گفت:چرا؟...فكر كردي با بلايي كه سرش آوردي ديگه به هر چي كه تو تمايل داشه باشي بايد تسليم بشه؟...نه...سياوش...وقتي بهش گفتم اگه قراره به اين وضع ادامه بده جز بدنامي هيچي براش نداره و مادر تو هم اون رو به چشم يه دختر فاحشه ي خيابوني داره نگاه ميكنه و راضي نيست كه عروسش بشه نظرش تغيير كرد...ميدوني اون تازه فهميد كه تو چه بلايي به سرش آوردي...آره جناب سياوش خان...اين بلايي هست كه تو سرش آوردي...سهيلا اگه از اين به بعد هر بلاي ديگه هم سرش بياد تو مقصري...
. مسعود تو مستي داري چرند ميگي...امكان نداره مادر من اين حرف رو در مورد سهيلا زده باشه...دارم بهت ميگم من سهيلا رو عقدش ميكنم...ميخوام همسرم بشه حاليت ميشه چي ميگم يا باز ميخواي حرفهاي چرند خودت رو تكرار كني؟...اصلا سهيلا چرا با خود من حرف نزده؟...مادر من نمي تونه براي من تصميم بگيره...مادر اونم نمي تونه در اين شرايط مخالفت كنه...
مسعود از روي راحتي بلند شد و به آشپزخانه رفت.
ديدم كه يك گيلاس مشروب براي خودش ريخت و يك نفس اون رو سركشيد...دوباره به هال برگشت و گفت:سهيلا نمي تونه هم با مادرش بجنگه هم با مادر تو كه توي خونه ي تو زندگي ميكنه...سياوش مادرت از من خواست سهيلا رو ببرم...منم اين كارو كردم ولي وقتي حرفهاي مادرت رو به سهيلا گفتم ميدوني چه حالي شد؟...دختره كم مونده بود پس بيفته...اما بايد ميدونست...از اولشم اشتباه كردم فرستادمش خونه ي تو...اون ميدونه كه تو مادرت رو به خاطر اون دور نميندازي اين يه چيز مشخصيه...مادرت به تو احتياج داره و اين در حاليه كه سهيلا رو حتي با توجه به اينكه گناه از تو بوده نميتونه بپذيره...ميدوني چرا؟...چون ادامه ي كار كثيفتون باعث شده ذهن مادرت اينطوري تغيير كنه كه سهيلا با نقشه وارد زندگيت شده و از ابتدا هم يه دختر خيابوني بوده...ميتوني بفهمي وقتي خانم صيفي با اون عصبانيتش اين حرفها رو به من زد چه حالي بهم دست داده بود؟...اگه اون لحظه جلوي دستم بودي به خدا خفه ات كرده بودم...اون روز كه گفتم تو گند زدي به رفاقت و غيرت و شرف و دوستيمون شايد ايمان به حرفم نداشتم...ولي حالا قضيه فرق كرده...تو واقعا آدم كثيفي هستي...سياوش من توي عمرم با زنها و دخترهاي زيادي رابطه داشتم اما هيچكدوم با زور نبوده...همه يا خودشون تمايل داشتن يا كلا شغلشون اين بود...ولي تو...تويي كه هميشه دم از غيرت و ناموس و شرف ميزدي...
فرياد كشيدم:خفه شو مسعود...بسه ديگه...من بايد سهيلا رو ببينم...بايد با خودش حرف بزنم...به تو و مادرش و مادرمم هيچ كاري ندارم...حرف من فقط با خود سهيلاست و بس.
. گفتم كه...خودشم نميخواد ديگه با تو حرفي بزنه...قبول كن ازش سواستفاده كردي...تو كه نميتوني مادرت و ذهنيت خرابش رو به خاطر سهيلا ناديده بگيري...ميتوني؟...مطمئنا"نميتوني...اونم نمي تونه برگرده توي خونه ي تو چون تحمل نگاههاي كسي كه به اون به چشم يه دختر فريبكار خيابوني داره نگاه ميكنه رو نداره...حالا ميبيني با بي شرفي چه بلايي به سرش آوردي؟
به ديوار تكيه دادم...هيچ وقت تا اين حد احساس درموندگي نكرده بودم...حس ميكردم تمام وجودم در حال نابوديه...با صدايي گرفته كه گويا از اعماق وجودم خارج ميشد گفتم:من بايد با خود سهيلا صحبت كنم...مسعود همتون دارين با اعصاب من بازي ميكنيد...تو...مادرم...
مسعود سيگارش رو در زيرسيگاري خاموش كرد و گفت:سياوش گفتم كه سهيلا خودشم نميخواد ديگه تو رو ببينه...
با دستهام دو طرف سرم رو گرفتم و سعي كردم به شقيقه هام فشار بيارم بلكه از دردي كه در مغزم احساس ميكردم اندكي كم كنم...در همون حال گفتم:دارين خوردم ميكنين...ولي چرا؟...ميخواين صبر كنم تا مادرش برگرده...باشه...صبر ميكنم تا مادرش بياد...
مسعود دوباره نيشخند كنايه آميزي به لب آورد و گفت:آره...جالب ميشه...اتفاقا وقتي مادرش برگرده قضيه خيلي سينمايي خواهد شد...مطمئنا"وقتي مادرش برگرده و از اصل موضوع با خبر بشه اولين كاري كه بكنه شكايت از دست توئه...آقاي سياوش صيفي...مهندس تراز اول مملكت...به جرم تجاوز به دختر22ساله...تيتر درشت روزنامه ها ميشه...كي باور ميكرد مهندس صيفي اينجوري سرزبونها بيفته؟...سياوش بدبختي كه براي فرار از بدنامي و سرزبونها نيفتادن روي گند زنش سرپوش گذاشت...حالا خودش...
و بعد خنده ي بلند ي سر داد...
از شنيدن صداي خنده اش احساس كردم تمام اعصابم بهم ريخته...به سمت مسعود حمله ور شدم و با اينكه مسعود مشروب خورده بود اما درگيري شديدي بين ما شروع شد!
لحظه ايي به خودمون اومديم كه صداي همهمه و ضرباتي كه به درب هال ميخورد حكايت از اين داشت همسايه ها متوجه زد و خورد در واحد مسعود شدن و با خبر كردن پليس حالا پشت درب تجمع كرده بودند!
صداي برخي رو به وضوح ميشنيدم كه در حال صحبت با پليس بودند...
من و مسعود كه هر دو در وضعيت مناسبي نبوديم به هم نگاه كرديم.
مسعود من رو به عقب هل داد و خواست به سمت درب هال بره كه يكباره به خاطر آوردم اون مشروب خورده و بوي دهنش كاملا اين رو نشون ميده و اگه پاي پليس به همراه همسايه ها به داخل خونه كشيده بشه وضع خيلي خرابتر خواهد شد...!
به سمت مسعود رفتم و با حركتي سريع بازويش رو گرفتم و گفتم:من ميرم جلوي درب...تو مشروب خوردي آشغال...
حالا ديگه از حضور پليس در پشت درب اطمينان داشتم چون با زدن ضربه هايي به درب هال و فشار زنگ ميخواستن كه هر چه سريعتر درب رو باز كنيم!!!
مشخص بود در اين دقايق نسبتا"طولاني كه من و مسعود درگير بوديم همسايه ها در خبر كردن پليس معطل نكرده بودن!!!
با عجله به آشپزخانه رفتم و شيشه ي محتوي مشروب مسعود رو در محفظه ي خروج زباله ي ساختمان انداختم و به سرعت مقداري آب و به همراه آب ليمو در ليواني ريختم و به دست مسعود دادم...اون هم به سرعت ليوان رو سركشيد و سپس در كنار راهروي منتهي به درب هال ايستاد.
لباسم رو كمي مرتب كردم و به سمت درب هال رفتم...وقتي درب رو باز كردم جمعيتي حدود هفت تا هشت نفري رو ديدم كه جلوي درب تجمع كرده بودن و با كنجكاوي سعي داشتند به داخل خونه سرك بكشند!!!
دو پليس كه جلوي درب بودن با ديدن سر و وضع من اولين سوالي كه كردند اين بود:داخل اين واحد چه خبره؟!!!
درب رو باز كردم تا راه براي ورود پليسها باز بشه و شكشون كمتر...
لبخند زوركي زدم و گفتم:يه درگيري كوچيك بود...ببخشيد مثل اينكه همسايه هاي وظيفه شناس اين ساختمون رو به زحمت انداختيم كه مزاحم شما شدن؟
هر دو پليس وارد منزل شدن و از ورود بقيه به داخل جلوگيري كرده و درب رو بستن.
وضعيت بهم ريخته ي هال كاملا از درگيري چند دقيقه پيش بين من و مسعود خبر ميداد...
يكي از افسرها رو كرد به من و گفت:صاحب خونه شما هستي؟
مسعود در جواب گفت:نخير...بنده صاحب خونه ام.
افسرها كه با شك و كنجكاوي به جاي جاي خونه نگاه ميكردند هر دو به طرف مسعود برگشتند...يكي از اونها با ترديد گفت:خوب مثل اينكه درگيري و گردگيري شديدي با هم داشتين...
من گفتم:يه درگيري دوستانه بود...
مسعود خنده ايي مسخره آميز كرد و اين ناشي از مشروبي كه خورده بود داشت و گفت:درگيري دوستانه كه يه ذره هم چاشني ناموسي قاطيش شده بود...
هر دو افسر به هم نگاه كردند و سپس با دقت رفتار مسعود رو زير نظر گرفتند.
يكي از افسرها چند قدمي به مسعود نزديك شد...!
ميدونستم اگه بيشتر از اين به مسعود نزديك بشه حتما بوي مشروب رو متوجه خواهد شد...اما درست در همين لحظه مسعود به خاطر آب و آب ليمويي كه چند دقيقه پيش خورده بود حالش بد شد و به دستشويي رفت و درب رو بست!
افسري كه به سمت مسعود رفته بود حالا به طرف من برگشت و با نگاهي دقيق كه روي من داشت با صدايي آروم گفت:اين آقا مشروب خورده درسته؟
ميدونستم انكار اين موضوع وضع رو خراب ميكنه چرا كه وضعيت مسعود كاملا مشخص بود كه وضعيت چندان عادي نداره...
ميدونستم در اين مواقع ميشه حتي پليس رو به گونه ايي راضي نگه داشت!
مبلغي تراول چك از جيبم بيرون آوردم و به سمت افسر مربوطه رفتم و گفتم:جناب سروان...دعوا سر همين بود كه متوجه شدين...
جوري صحبت كردم كه متوجه بشه من چيزي نخوردم و بعد وقتي دستش رو به عنوان موافقت در سكوت در دستم گرفتم تروالها رو در كف دستش گذاشتم و گفتم:شيريني چشم پوشي شما و همكارتونم محفوظه...باور كنيد يه بحث دوستانه بوده...
ميدونستم اگر مسعود رو به اين جرم ببرن از همه نظر براش بد ميشه...!!!ميخواستم به هر قيمتي شده شر واقعه رو از سرش دور كرده باشم!
لبخند رضايتي در چهره ي افسر مربوطه نقش بست و بعد رو كرد به افسر دوم كه در فاصله ي كمي از ما ايستاده بود و كاملا" متوجه ي حركت من شده بود گفت:خوب...بريم...آقايون مشكلشون حل شده...يه دعواي دوستانه بوده كه خدا رو شكر به خير گذشته...اميدوارم ديگه سر و صداشون براي ساكنين اين ساختمان دردسر ايجاد نكنه...
تا جلوي درب هال همراهيشون كردم و بعد با اونها دست دادم و خداحافظي كردم و درب هال رو بستم.
صداي اونها رو دقايقي از پشت درب شنيدم كه از همسايه ها مي خواستن به منازلشون برگردن!!!
مسعود وقتي از دستشويي خارج شد با حوله سر و صورت خيس از آبش رو خشك كرد و با تمسخر نگاهي به من كرد و گفت:چقدر پياده شدي؟
. خفه شو...
. گند من رو اينجوري پوشوندي...گند خودت رو چطوري ميخواي بپوشوني جناب مهندس صيفي؟
بار ديگه عصبي شدم و يقه ي مسعود رو گرفتم و گفتم:مسعود اينقدر با اعصاب من بازي نكن...فقط بگو سهيلا كجاس؟
. سهيلا؟...يا همون دختر خيابوني كه مادرت گفته؟
. مامان اين حرفو نزده...ميدونم تو از خودت اين حرفو به سهيلا گفتي...تو ميدونستي چي بگي كه اونو از خونه بكشوني بيرون...مگه نه؟
. برو سياوش...برو...گفتم كه مادرشم مخالفه...خودشم كه...
. مسعود فقط بگو كجاس؟
صداي تلفن منزل مسعود بلند شد...مسعود نگاهي به صفحه ي نمايش شماره كه روي ميز كنار ما بود انداخت و گفت:گوشي رو بردار...سهيلا پشت خطه...ببين حاضره تو رو ببينه يا نه؟

36
يقه ي مسعود رو رها و به گوشي تلفن نگاه كردم...شماره ايي كه روي نمايشگر تلفن نشون داده ميشد مربوط به يك شماره ي تلفن موبايل اعتباري بود!
گوشي رو برداشتم و گفتم:الو...سهيلا؟
. الو...الو...؟
. الو سهيلا سلام...كجايي تو؟
. الو مسعود...مسعود صدات نمياد...نميدونم تو صداي منو ميشنوي يا نه؟...پروازتهران شيراز سه ساعت تاخير داره...خواستم بهت بگم من هنوز توي فرودگاهم...الو؟
فهميدم سهيلا صداي من رو نداره و از اينكه فهميده بودم حالا كجاست كمي خيالم راحت شده بود اما نمي خواستم مسعود متوجه بشه...بنابراين با علم بر اينكه ميدونستم سهيلا صداي من رو نميشنوه گفتم:براي چي از خونه رفتي؟
سهيلا كه اصلا" متوجه ي حرفهاي من نميشد در ادامه ي صحبتش گفت:الو؟...مسعود؟...اينجا خوب آنتن نميده...شنيدي چي گفتم؟...من مجبورم تا سه ساعت ديگه توي فرودگاه باشم...الو؟
و بعد تماس قطع شد...ولي من وانمود كردم كه هنوز با سهيلا در حال صحبت هستم و گفتم:اما سهيلا ما كه با هم صحبت كرده بوديم...قرار اين نبود...باشه...باشه...خيلي خوب...
و بعد رو كردم به مسعود و با حالتي عصبي و ساختگي گفتم:قطع كرد!!!
مسعود كه گمان كرده بود سهيلا حرف آخرش رو به من زده نيشخندي زد و گفت:بهت كه گفته بودم...حالا چي ميگي؟...ديدي نخواست باهات حرف بزنه...برو سياوش...برو...ديگه تو خوابت سهيلا رو ببيني...دستت به سهيلا نميرسه...رفت...
در حاليكه كاملا ميدونستم سهيلا در اون لحظه كجاست وانمود كردم بي اطلاعم و گفتم:مسعود يعني واقعا نميخواي بگي سهيلا الان كجاس؟
مسعود به سمت آشپزخانه رفت...درب يكي از كابينتهاي انتهايي رو باز كرد و شيشه مشروب ديگه ايي رو بيرون كشيد و گفت:نه...خودش خواسته بهت نگم...حالا هم از خونه ام برو بيرون...باور كن سياوش به معني واقعي حالم داره ديگه از ريختت بهم ميخوره...
گوشي تلفن رو به عمد طوري سرجاش قرار دادم كه تماس اشغال بمونه تا اگه احتمالا سهيلا بار ديگه تماس گرفت شماره ي منزل اشغال باشه...ولي حواسم بود كه جوري تلفن رو قرار ندهم كه مسعود متوجه ي اين موضوع بشه...سپس گفتم:باشه مسعود...مرده شور تو و رفاقتت رو ببرن...بهم ميرسيم...
ديگه معطل نكردم و به سرعت از منزل مسعود خارج شدم و درب هال رو به شدت بهم كوبيدم اما از درون خوشحال بودم كه بعد رفتن من مطمئنا"مسعود بار ديگه مشغول خوردن مشروب خواهد شد و بعدشم طبق عادتي كه داشت به خوابي عميق مي رفت...از تلفن منزلش خيالم راحت بود چون خودم اشغال قرارش داده بودم و سهيلا نمي تونست با منزل تماس بگيره اما نگران گوشي همراه مسعود بودم!...اگه به گوشي همراهش زنگ ميزد چي؟!!!
قبل از هر اتفاقي بايد عجله ميكردم...بايد با سرعت به فرودگاه مهرآباد سالن پروازهاي داخلي مي رفتم...مطمئن بودم حالا مي تونم سهيلا رو ببينم...قبل از اينكه واقعا بره...
از ساختمان خارج و سوار ماشين كه شدم بلافاصله با دوستم كه در حراست فرودگاه بود تماس گرفتم...روزهاي كاريش رو ميدونستم و مطمئن بودم اون شب هم در فرودگاه هست...بعد از چند بوق گوشي تلفنش رو پاسخ داد...بعد از سلام وعليك كوتاهي خيلي سريع اسم و فاميل سهيلا رو بهش دادم و گفتم بگه در سالن پچ كنن و بخوان اين شخص به دفتر اطلاعات فرودگاه مراجعه كنه ولي هيچ حرفي بهش زده نشه و اسم منم نبرن جلوش تا من برسم اونجا!
دوستم كه از اين حركت من بي نهايت تعجب كرده بود گفت:مهندس؟!!!...اتفاقي افتاده؟!!!...اين خانم كيه؟...خلافي چيزي كرده؟
در حاليكه عصبي شده بودم در حين رانندگي كه سعي داشتم با سرعت به سمت فرودگاه حركت كنم با حالتي تند و فرياد گونه گفتم:فقط كاري كه گفتم رو بكن...ديگه اينهمه سوال جوابم چرا ميكني؟...نخير اين خانم خلافي نكرده فقط من بايد حتما ببينمش...
كسي كه پشت خط بود فهميد ديگه جاي هيچ پرسشي نيست!
سابقه نداشت تحت هيچ شرايطي من با اون اينطوري صحبت كرده باشم...! پسر بامعرفتي بود هميشه اگه توي پروازهاي من چه داخلي چه خارجي هر مشكلي پيش مي اومد بلافاصله با نفوذ بالايي كه در سطح فرودگاه داشت به كارم رسيدگي كرده بود اما حالا مطمئن بودم با رفتاري كه از من ديده و شناخت قبلي كه از من داره اين برخورد براش عجيب و باور نكردنيه...بنابراين سعي كردم كمي به اعصابم مسلط بشم و با صدايي آروم تر گفتم:نوكرتم...منو ببخش...يه مشكل خانوادگيه...فقط زحمت بكش بگو صداش كنن بياد اطلاعات...من همين الان دارم ميام فرودگاه...
اون هم ديگه هيچ سوالي نكرد و اطمينان داد كه همين الان اين كارو ميكنه.
حدود نيم ساعت بعد وارد فرودگاه مهرآباد شدم...به علت ترافيك در مدخل ورودي فرودگاه نميشد با ماشينم تا جلوي ساختمانهاي اصلي برم براي همين بدون كسب اجازه سريع ماشين رو به سمت پاركينگ كاركنان فرودگاه بردم و از اونجايي كه در ورود به پاركينگ هيچ مكث و تعللي هم نداشتم و به سرعت واردشده و پارك كرده بودم مسئول نگهباني پاركينگ گمان كرد بايد يكي از كاركنان فرودگاه باشم...خيلي جدي و قاطع بعد پارك ماشين از اون پياده شدم و بدون دادن هيچ توضيح و حرفي به نگهباني درست مثل ساير كاركنان فرودگاه از پاركينگ خارج و به سمت ساختمانهاي اصلي راه افتادم!
بعد از طي مسيري وقتي وارد سالن شدم دوستم كه در همون نزديكي منتظر من ايستاده بود به محض ديدنم بلافاصله به طرفم اومد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت كه سهيلا در اتاق خود اوست و به انتظار نشسته...چون هيچ توضيحي براي سهيلا نداشته كه دليل احضارش رو به اطلاعات بگه از وقتي سهيلا اومده بوده اون رو در اتاق تنها گذاشته و خودش به انتظار من در سالن ايستاده بوده!
تشكر كردم و با راهنمايي اون به سمت اتاقش رفتم...خودش ديگه به داخل اتاق نيومد و به بهانه ي انجام كاري من رو جلوي درب اتاق تنها گذاشت و رفت.
درب اتاق رو باز كردم و داخل شدم.
سهيلا روي صندلي نشسته بود...به محض ورود من نگاهش رو از سمت پنجره ي كنارش به سمت من برگردوند...با ديدن من لحظاتي متعجبانه نگاهم كرد و بعد به آهستگي از روي صندلي بلند شد و گفت:سياوش؟!!!
درب اتاق رو بستم و به پشت درب تكيه دادم...براي لحظاتي نگاهش كردم.
حالا مي فهميدم عشق يعني چي...من واقعا عاشق سهيلا شده بودم...با تمام گرفتاريهام با تمام مشكلاتم كه لحظه ايي رهام نكرده بودن اما درك اين حس در درون قلبم غوغايي به پا كرده بود كه براي خودمم باورش مشكل بود!!!
سهيلا با بغضي در گلو نشسته نگاه كرد و گفت:تو از كجا فهميدي من اينجام؟!!...براي چي اومدي؟!!..به مسعود گفته بودم بهت نگه...
به طرفش رفتم و مقابلش ايستادم و گفتم:بلند شدي لباسات رو جمع كردي با مسعود از خونه ي من رفتي كه چي بشه؟!!...ميخواي چي رو ثابت كني سهيلا؟...بدبختي من بيشتر از اين بايد ثابت بشه كه اينجوري دنبالت بگردم؟!!!...اونقدر ارزش ندارم كه حتي بفهمم براي چي به چه بهانه ايي به خاطر كي يكدفعه داري ولم ميكني ميري؟...مگه نگفته بودي تحت هر شرايطي دركم ميكني دوستم داري ميخواي كنارم باشي؟...اين بود؟
به صورت قشنگ و جذابش نگاه ميكردم...اشكهاش يكي بعد از ديگري از چشمش بيرون ريخت..صورتش رو برگردوند و به سمت پنجره نگاه كرد و گفت:سياوش برو...شايد اشتباه كردم...
بازويش رو گرفتم و با جديت گفتم:به من نگاه كن...منو نگاه كن...اشتباه كردي؟...چه اشتباهي؟...سهيلا من و تو ديگه در شرايطي نيستيم كه اين حرفها رو بخواي بزني...من همين الانشم تو رو زن خودم ميدونم...خودت ميدوني منظورم چيه...چي باعث شده بگي اشتباه كردي؟...كدوم اشتباه؟
سهيلا هنوز به من نگاه نميكرد و فقط اشكهاش بود كه پشت سر هم از چشمهاي زيباش سرازير ميشدن...گفت:من عاشقت شدم...آره دوستت دارم...يه اتفاقي هم بين ما افتاد...ولي خوب حالا كه ميبينم به چشم يه دختر هرزه و خيابوني كه با نقشه وارد زندگيت شده دارن بهم نگاه ميكنن هيچي ازم باقي نمي مونه...سياوش...درسته وضع مالي خوبي ندارم و نداشتم...درسته هيچ وقت پدر و برادري بالاي سرم نبوده...ولي به همون صاحب قرآن كه عشقت رو توي دلم انداخته قسم كه هيچ وقت به طمع وضع ماليت نبوده كه عاشقت شدم...
از شنيدن اين حرفها عصبي شده بودم من صداقت سهيلا رو باور داشتم...
در حاليكه بازوي سهيلا رو هنوز در دست داشتم تكوني بهش دادم و گفتم:اين حرفها رو به من نگو...به من نگاه كن ببينم...
سهيلا هنوز از نگاه كردن به من خودداري ميكرد...
فرياد زدم:بهت ميگم به من نگاه كن.
سهيلا به آرومي صورت خيس از اشكش رو به سمت من برگردوند.
با عصبانيت فرياد زدم:تو خودت رو زن ميدوني يا نه؟
گريه ي سهيلا شدت گرفته بود...سعي كرد با دست صورتش رو بپوشونه كه اين بار هر دو بازوش رو گرفتم و باز هم با عصبانيت و حالتي حاكي از فرياد كه واقعا به اراده ي خودم نبود گفتم:زن من هستي يا نه؟
با حركت سر حرف من رو تاييد كرد...از شدت گريه نمي تونست صحبت كنه!
گفتم:اين مزخرفاتي كه الان گفتي رو من گفتم؟...آره؟...من گفتم؟
سهيلا با گريه گفت:نه...مسعودگفت خانم صيفي...
. مسعود غلط كرده...از همه ي اينها گذشته تو عشق و علاقه ات رو به خاطر حرف يكي ديگه كه هنوزم بهت ثابت نشده رو به همين راحتي زير پا ميگذاري...من رو له ميكني خوردم ميكني به هيچ ميشماري ميخواي بري شيراز كه چي رو ثابت كني؟...كه اينكه به قول خودت هرزه و خيابوني نيستي؟...سهيلا من داغونم...خودت ميدوني زندگي چه بلايي سر من آورده...يعني اونقدر ارزش ندارم كه حتي دو كلمه در اين مورد با خود منم حرف ميزدي بعد ولم ميكردي؟...سهيلا تو تنهايي من رو توي مشكلاتم ديدي...چرا به خاطر حرف مزخرف مسعود كه خودت ميدوني دردش چيه يكدفعه همه چي يادت رفته؟...هان؟...
. سياوش داد نكش...تو رو خدا فرياد نزن...
. فرياد نكشم؟...تو مسعود و مامان هر كدوم به نوعي دارين خوردم ميكنين ديگه...اما اين وسط به كدوم گناه معلوم نيست!!!...مامان ميگه با تو رابطه ي نامشروع داشتم و از تو سواستفاده كردم...مسعود ميگه نامرد و بي شرفم...تو ميگي نميخواي عقدت كنم تا مامانت بياد...مي بيني؟...سهيلا اونها خوردم كنن دردش برام زياد سخت نيست ولي تو چرا؟...تو ديگه چرا؟...تو چرا حرف نگفته ي ديگران رو باور ميكني و اينجوري ولم كردي داري ميري؟...سهيلا مادر من اين حرف رو نزده ولي تو اونقدر ارزش برات نداشتم كه حتي يه سوال از من بكني...اون پيرزن بدبخت از غصه كاري كه من با تو كردم سكته كرده افتاده گوشه بيمارستان و ناراحت از اينه كه چرا عقدت نميكنم بعد چطور ممكنه بياد بگه تو با نقشه وارد زندگي من شدي؟!!...آخه كدوم عقل سليمي اين رو باور ميكنه؟!!!...چرا يه لحظه نخواستي فكر كني شايد مسعود داره دروغ ميگه؟
سهيلا گفت:سياوش...خواهش ميكنم...بگذار منم حرف بزنم...
براي لحظاتي سكوت توي اتاق حكمفرما شد و بعد دوباره سهيلا ادامه داد:مسعود وقتي اين حرف رو زد تو فكر كردي من همون لحظه باور كردم؟...نه...به خدا باور نميكردم...ولي وقتي خودش شماره ي بيمارستان و اتاق خانم صيفي رو گرفت اون وقت بود كه باور كردم...
به صورتش خيره شدم و منتظر بودم تا حرفش رو ادامه بده...
به آرومي بازوش رو رها كردم...نمي تونستم باور كنم كه سهيلا واقعا اين حرف رو از مامان شنيده باشه!
گفتم:خوب؟!!!
. سياوش...خانم صيفي پاي تلفن به خود من گفت كه اگه به موندنم توي خونه ي تو با اين شرايط ادامه بدهم يه دختر هرزه هستم كه...
و دوباره به گريه افتاد.
باورم نميشد مامان با اين صراحت به شخصيت سهيلا توهين كرده باشه...اون در بدترين شرايط سعي كرده بود به مهشيد كه لايق هيچ چيز نبوده توهيني نكنه حالا چطور ميتونستم باور كنم كه به سهيلا اين حرف رو زده باشه و ازش خواسته باشه خونه ي من و من رو ترك كنه؟!!!
با ناباروي و صدايي كه گويا از اعماق وجودم خارج ميشد و ديگه قدرتي برام باقي نمونده بود گفتم:امكان نداره...!
. چرا سياوش باور كن...خانم صيفي گفت حق ندارم پا توي خونه ي تو بگذارم واگه بمونم معنيش اينه كه به تمام حدسيات خان صيفي چهره ي واقعيت بخشيدم...سياوش من اون چيزي كه توي ذهن خانم صيفي هست نيستم...من فقط...
. بسه ديگه...ديگه كافيه...
از سهيلا فاصله گرفتم و روي يكي از صندليهاي كنار اتاق نشستم...احساس ميكردم مغزم از كار افتاده...براي لحظاتي دلم ميخواست دست از تمام تعهداتم مي كشيدم و فقط با سهيلا باقي ميموندم...
خم شدم و سرم رو در بين دو دستم كه از آرنج به پاهام تكيه داشتن گرفتم...به آرومي گفتم:باشه...فعلا نيا خونه ي من تا عقدت كنم...فقط منتظر ميشيم تا مادرت از مكه برگرده...تو هم حق نداري از تهران بري جاي ديگه نه شيراز نه جاي ديگه...ميري خونه ي خودت...مادرت كه برگشت بعد از عقد ديگه حرفي نيست...
سهيلا كنار من روي صندلي نشسته بود و به آهستگي دستش رو به بازوي من كشيد و گفت:اما به اين سادگي هم نيست سياوش...واقعيتش رو بخواي مامان منم به شدت مخالفت كرده...
از حالت خميده خارج شدم و به پشت صندلي تكيه دادم و گفتم:مادرت نميتونه مخالفت كنه...خودتم ميدوني كه چرا نمي تونه...من و تو الان هيچ فرقي با زن و شوهرهاي ديگه نداريم...بهش اينو گفتي؟
. نه...جراتش رو ندارم...ميدونم قيامت به پا ميكنه...

37
مادر سهيلا حق داشت...هر واكنشي هم نشون ميداد اجتناب ناپذير بود...اما اين در چه شرايطي بود؟
سهيلا از ازدواج با من ناراضي نبود...اما ميدونستم در شرايط عادي من گزينه ي مناسبي براي سهيلا نبودم!
پس مادرش حق داشت هر نوع واكنشي از خودش بروز بده...اما...
براي لحظاتي احساس كردم اگه روزي خودم پدر دختري با شرايط سهيلا ميشدم و اين اتفاقات براي دخترم پيش اومده بود مسلما مردي كه اينجوري ميخواست در زندگي دخترم نقش پيدا كنه رو زنده نميگذاشتم!!!...پس من چه توقعي ميتونستم از مادر سهيلا داشته باشم؟!!
اون زن حق داشت هر برخوردي با من داشته باشه...هر برخوردي...بايد خودم رو براي مواجه با خيلي از چيزها آماده ميكردم...واي خدايا ببين يك اشتباه تا به قعر كدوم چاه ميخواد من رو به تباهي بكشونه...خديا گفته بودي غياث المستغيثين هستي...واقعا" هستي؟!!
در حاليكه روي صندلي نشسته بودم سرم رو به ديوار تكيه دادم و چشمهام رو بستم...كلافه و نااميد از هر چي كه در اطرافم ميگذشت بودم...بعد اونهمه گرفتاري و بدبختي حالا با دستهاي خودم هم براي خودم بدبختي به بار آورده بودم...در عشقم نسبت به سهيلا هيچ شكي نداشتم...مطمئن بودم لحظات گم شده و درك نشده ي زندگيم رو با وجود سهيلا همه و همه رو بي كم و كاست ميتونم به دست بيارم...اما به چه قيمتي؟...نميتونستم از واكنش مادرش در اين خصوص چيزي در ذهنم بسازم...
از روي صندلي بلند شدم و رو به سهيلا گفتم:بلند شو بريم...
نگاه پر التماسش رو به من دوخت و گفت:سياوش...من نميتونم بيام خونه ي...
كلافه و عصبي گفتم:ميدونم...منم نخواستم ببرمت خونه ي خودم...بلند شو ببرمت خونه ي خودتون...مثل اينكه فعلا چاره ايي نداريم...بايد صبر كنم تا مادرت برگرده...
سهيلا در حاليكه هنوز نگاهش به من بود از روي صندلي بلند شد و چمدان كوچك لباسش رو كه هنوز تحويل قسمت بار فرودگاه نداده بود از كنار ديوار برداشت و گفت:باشه...بريم...راستي اميد الان كجاس؟!
سرم رو تكون دادم و گفتم:اونم بدتر از باباش آواره اس...ميخواي كجا باشه؟...خونه ي دختر عموي مامانم...خنده داره...بچه ي 8ساله ي من توي شرايطي داره زندگي ميكنه كه در اوج رفاه مادي ميشه فقيرترين كودك در زمينه ي معنوي هم حسابش كرد...خدايا ديگه دارم به بودنت شك ميكنم!...سر هر طرف رو ميگيرم يه طرف ديگه از دستم در ميره...
سهيلا نگاهش به روي من ثابت بود و حرفي نزد و فقط در حاليكه چمدان در دستش بود به انتظار من ايستاد...
جلو رفتم و چمدان رو از دستش گرفتم و درب اتاق رو باز كردم و با هم خارج شديم.
چند قدمي كه از اتاق دور شديم دوستم رو ديدم كه در انتهاي سالن در حال گفتگو با مرد ديگه ايي بود...دستي براش تكون دادم كه باعث شد حرفش رو با ديگري به سرعت تموم كنه و به طرف من و سهيلا بياد.
وقتي به ما رسيد بعد عذرخواهي مختصر و كوتاهي كه از سهيلا كرد من رو چند قدمي از سهيلا دور نمود و به آرومي پرسيد:مشكل حل شد؟
لبخند كمرنگي به لب آوردم و گفتم:مشكلات من تمومي نداره...يكي حل بشه صد تا ديگه مثل آوار ميريزه روي سرم.
دوستم كه بچه با خدا و مومني بود لبخند زد و دستي روي شونه ام گذاشت و گفت:مهندس توكلت به خدا باشه...خدا هيچ وقت بنده اش رو به حال خودشون رها نميكنه...برو به امان خدا...اگه بازم كاري داشتي در خدمتم.
تشكر كردم و به همراه سهيلا از سالن و سپس محوطه ي فرودگاه خارج شدم.
تمام طول مسير يك كلمه با سهيلا صحبت نكردم...يعني نمي خواستم حرفي بزنم...دلم ميخواست امشب هم مثل شبهاي گذشته اون رو در كنار خودم داشتم...بهم دلگرمي و اميد ميداد و باعث ميشد با حضورش مشكلات رو از ياد ببرم ولي ميدونستم تا مدتي اين مسئله ممكن نيست!
چند باري در طول مسير به آرومي صدايم كرد اما وقتي پاسخي ندادم فهميد در اون شرايط سكوت بيشتر كمكم ميكنه!
جلوي درب خونه اش كه رسيدم ماشين رو نگه داشتم و نگاهش كردم...
چهره ي نگران و غمزده اش از بيخبري نسبت به آينده ايي كه پيش رو داشتيم كاملا نمايان بود.
به آرومي دستم كه هنوز روي دنده ماشين بي حركت مونده بود رو لمس كرد و گفت:سياوش به خدا دوستت دارم...حتي يه لحظه هم دلم نميخواد تنها بگذارمت ولي...
دستش كه بي نهايت ظريف و درست مثل مجسمه هاي چيني و مرمرين بود رو در دست گرفتم و گفتم:ولي چي؟...اگه مخالفت كنه واقعا تصميم تو چيه؟...سهيلا؟...نكنه به خاطر مخالفت مادرت من رو توي بدبختي و از همه مهمتر عذاب وجدان بلايي كه سرت آوردم تنها بگذاري؟...سهيلا قول دادم با تمام وجودم خوشبختت كنم ولي به جون اميدم لحظه ايي نشده از عمق شرم واقعه راحت شده باشم...به جون خودت كه برام خيلي عزيزه حتي يه لحظه هم نمي تونم تصور كنم به بهانه هاي اينچنيني بخواي از زندگيم بيرون بري...متوجه ميشي چي ميگم؟
لبخند زيبايي به لبهاي خوش تركيبش نشوند و گفت:سياوش مرد زندگي من فقط تويي...
. سهيلا سر حرفت هستي؟...حتي اگه مادرت مخالفت كنه؟...ببين من حق ميدم مادرت از من ايراد بگيره...شوخي نيست...مردي با شرايط من از دختري مثل تو بخواد كه همسرش بشه...طبيعيه مادرت مخالفت كنه...حق داره...ولي در نهايت بايد حقيقت رو بهش بگيم...مگه نه؟
. نه...نه سياوش...نميخوام از اين قضيه كه بين خودمون اتفاق افتاده بويي ببره...ميتونم تصور كنم واكنشش چيه...مامان بعد از بلايي كه از طرف پدرم ديده نسبت به مردهاي پولدار و ابرازعلاقه ي اونها به دخترها حساسيت پيدا كرده...همشون رودروغگو و هوسباز ميدونه...ميخوام باور كنه كه بيشتر از اونچه كه تو من رو خواسته باشي اين خود منم كه عاشقت شدم...شايد اينطوري بهتر بتونم رضايتش رو بگيرم...ولي اصلا"نميخوام از اتفاقي كه بين ما افتاده بويي ببره...
سرم رو به علامت تاييد حرفهاي سهيلا تكون دادم و در همون لحظه به اين فكر ميكردم كه اگر به قول مسعود وقتي مادر سهيلا از حقيقت ماجرا مطلع بشه واقعا" چه عكس العملي ميتونه داشته باشه؟!!!...يعني ممكنه با آبروي شغلي و اجتماعي من بازي كنه؟...اگر اين اتفاق بيفته اون وقت چيكار بايد بكنم؟!!!
واي خداي من چرا تا كوچكترين راه حلي جلوي پام ميگذاري هزار چاه و چاله سر اين راهم به چشمم مياري كه شيريني راه حل رو از يادم ببري؟!!!
رو كردم به سهيلا و گفتم:شب تنهايي توي خونه نمي ترسي؟
لبخند با محبتي به لب آورد و گفت:نه...
دلم ميخواست بگه آره تا به اين بهانه دوباره ببرمش خونه ي خودم...
دست خودم نبود واقعا عاشقش شده بودم اما شرايط حكم ديگه ايي رو در اون لحظات ايجاب كرده بود كه ملزم به رعايت اون بوديم!
سهيلا از ماشين پياده شد و بعد درب عقب رو باز كرد و چمدانش رو كه روي صندلي عقب قرار داشت برداشت و با صدايي گرفته و غمگين خداحافظي كرد.
تا با ماشين خيابان رو دور بزنم سهيلا جلوي درب حياط آپارتمان به انتظار رفتن من ايستاده بود.
وقتي دور زدم جلوي درب آپارتمان توقف كوتاهي كردم و يك بار ديگه از سهيلا خواستم كه اگر هر ساعتي از شب مشكلي براش پيش اومد سريع با من تماس بگيره...
در پاسخ ضمن نگاه پر محبتي كه بهم داشت خواست نگرانش نباشم...
به محض اينكه ماشين رو در دنده قرار دادم تا حركت كنم موبايل سهيلا كه مسعود همون روز براش خريده بود به صدا در اومد!
ماشين رو از دنده خارج و خاموش كردم و منتظر شدم تا سهيلا به تماس تلفنش پاسخ بده.
سهيلا نگاهي به گوشي كرد و بعد با صدايي نگران گفت:مسعود پشت خطه!!!
. خوب باشه...جوابش رو بده...
. ميترسم اگه بفهمه برگشتم خونه بياد اينجا سر و صدا كنه...
كمي فكر كردم و بلافاصله گفتم:لزومي نداره بهش بگي تهراني...مگه اون ميدونست شيراز پيش كي ميخواي بري؟
. نه...فقط بهش گفته بودم ميرم خونه ي يكي از دوستام توي شيراز...
. خوب الانم براي اينكه شك نكنه تلفنش رو جواب بده بهش بگو شيرازي...اينجوري حداقل از شر اين يكي تا مدتي خلاصيم...تو كه تلفن زدي خونه اش گوشي رو من برداشته بودم و تو متوجه نشدي چون صداي منو نداشتي اما من صدات رو مي شنيدم...اينجوري فهميدم سهيلا خانوم من كجاس...ولي مسعود متوجه نشد فكر كرد تو گوشي رو روي من بعد كلي داد و بيداد قطع كردي...
در حين صحبت من و سهيلا تماس مسعود يكبار قطع شد و بعد از مدت كوتاهي دوباره تماس گرفت و صداي زنگ گوشي بار ديگه به گوش رسيد!
به سهيلا اشاره كردم و گفتم:گوشي رو جواب بده...بهش بگو شيرازي...
. اگه زنگ زده باشه فرودگاه و از تاخير پرواز خبردار باشه چي؟
به ساعتم نگاه كردم و ديدم با حساب من و تاخير اعلام شده ي فرودگاه حدود يك ساعت ديگه پرواز بايد انجام بشه...براي همين از سهيلا خواستم قضيه تاخير پرواز رو به مسعود بگه و اشاره كنه كه تا45دقيقه ديگه پرواز انجام ميشه!
سهيلا هم بعد ازسلام و عليك كوتاهي با مسعود و جواب دادن به سوالهايي كه از اون ميكرد و جوابش تنها با يك بله و نه خلاصه ميشد حرفي رو كه زده بودم به مسعود گفت و سپس خداحافظي كرد و ارتباط قطع شد.
سهيلا وقتي تلفن رو قطع كرد با آرامش به من گفت كه مسعود متوجه ي حقيقت نشده بوده و خيالش از اين بابت راحت شد.
بار ديگه از سهيلا خداحافظي كردم و بعد از اينكه او به داخل حياط رفت و درب رو بست ماشين رو روشن و به سمت خونه حركت كردم.
وقتي رسيدم خونه و ماشين رو به داخل حياط بردم درب حياط رو بستم...سكوت حاكم در محيط براي لحظاتي چنان من رو در خودش غرق كرد كه تصور ميكردم از دنيا دور شدم!
همه جا ساكت بود...حتي نسيمي هم نمي وزيد تا برگ درختها رو تكوني بده!!!
انگار زمان متوقف شده بود!
به ساعتم نگاه كردم دقايقي از يك نيمه شب گذشته بود!
روي پله هاي منتهي به درب هال نشستم...ديدن دوچرخه ي اميد در كنار حياط و توپ بازي قرمز رنگش من رو به ياد شيطنتهاي شيرينش انداخت...
چقدر اميد با سن كمي كه گذرونده بود ميتونست بيش از اين شادي در زندگي خودش داشته باشه...اما صد افسوس كه مهشيد تمام آرامش زندگي رو به خاطر هوسبازي خودش به آتش كشيده بود...زندگي من و تنها فرزندمون رو به تباهي برده بود و بعد در اقيانوسي از خاطرات تلخ و تند بادي از عواقب اون رها كرده و رفته بود!!!
آيا واقعا ايراد از من بوده كه نتونستم كانون زندگيم رو گرم نگه دارم؟
كجا كم گذاشته بودم؟
هر چي بيشتر فكر ميكردم كمتر به نتيجه مي رسيدم...
و بعد...حضور سهيلا...دختري كه در اوج ناباوري خودم با رفتار و اخلاقش تونست من رو عاشق خودش كنه...
اما چقدر بي اراده و سستي از خودم نشون داده بودم و با يك اشتباه ورق سرنوشت رو بار ديگه براي خودم گنگ و نامفهوم كرده و در اين شرايط دست نياز به سوي خدا بلند كرده بودم!
احساس تنهايي و پوچي به اعصابم فشار مي آورد...
چرا من بايد اينقدر تنها باشم؟...تاوان كدوم گناهم رو داشتم پس ميدادم...نميدونم...!!!
از روي پله ها بلند شدم و كليدم رو از جيبم بيرون آوردم و درب رو باز كردم... به محض ورودم به هال متوجه چراغ پيغامگير تلفن شدم كه خاموش و روشن ميشد...ضمن باز كردن گره كراوات و دكمه هاي پيراهنم كليد پخش صوت پيغامها رو هم زدم.
روي يكي از راحتيهاي هال نشستم و سرم رو به پشت راحتي تيكه دادم.
اولين پيغام يك تلفن اشتباه بود...دومين پيام از طرف خانم افشار بود كه جلسه ي فردا رو بهم يادآوري كرده بود...سومين پيام كه مي خواست شروع بشه از روي راحتي بلند شدم و پيراهن و كراواتم رو روي يكي از راحتي ها گذاشتم...ميخواستم به دستشويي رفته و آبي به صورتم بزنم كه صداي پيغام سوم بلند شد:الو؟...سياوش جان؟...واقعيتش هر چي گوشي همراهت رو گرفتم در دسترس نبودي...خواستم بگم ما همگي داريم ميريم پارك اميدم داريم ميبريم...اگه يه وقت شب اومدي خواستي بياي ما نبوديم بدون ما رفتيم بيرون و دير به منزل برميگرديم...
فهميدم تلفن از طرف دختر عموي مامان بوده...
شروع به شستن دست و صورتم كردم و در همون حال هنوز به صداي پيغامها هم گوش ميكردم...دو پيغام ديگه پخش شد كه از طرف دوستان حيطه ي كاريم بود...وقتي صورتم رو با حوله خشك ميكردم پيغام ديگه ايي از طرف دخترعموي مامان پخش شد كه صداش بي نهايت ناراحت و نگران بود!!!
پيغام حاوي اين خبر بود كه اونها در پارك متوجه ميشن اميد به شدت عصبي شده...واضح نگفته بود حال اميد چطور بود فقط اشاره ايي داشت كه مهشيد رو در پارك ديده و اميد حسابي اعصابش بهم ريخته و در پايان از من خواسته بود هر وقت به خونه برگشتم حتما برم منزل اونها!!!!!!
سريع حوله رو به گوشه ايي پرت كردم و لباس پوشيدم و از منزل خارج شدم.
ساعت از 2:30گذشته بود كه جلوي درب منزل اونها رسيدم...ماشين رو پارك كردم و پياده شدم...چراغهاي منزلشون در اون وقت شب همه روشن بود!
به علت سكوت حاكم در اون ساعت شب صداي توقف ماشين من به وضوح براي ساكنين منزل قابل شنيدن بود به همين خاطر وقتي از ماشين پياده شدم متوجه شدم كه كسي از اعضاي منزل پرده ي پنجره رو كنار زد و با ديدن من گويا به ديگران گفت...چرا كه بلافاصله درب حياط از طريق اف.اف باز شد!

به داخل حياط رفتم...در همين موقع درب ساختمان باز شد و دختر عموي مامان به همراه دختر بزرگش از ساختمان خارج و به طرف من اومدن.
از ديدن چهره ي مضطرب و نگران اونها فهميدم كه بايد اتفاق جدي افتاده باشه...بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسي كوتاهي گفتم:اميد حالش چطوره؟...همين كه پيغامتون رو توي تلفن شنيدم اومدم...الان كجاس؟
دختر او كه اسمش شهناز بود سعي داشت آرامشش رو حفظ كنه و گفت:آقا سياوش...احمدلله اميد دو ساعتي هست كه تقريبا آروم شده...الانم خوابه...خوب كردين تشريف آوردين...بفرمايين بريم داخل...
رو كردم به دختر عموي مادرم و گفتم:مهشيد رو توي پارك ديده...درسته؟
دختر عموي مادرم با سر حرف من رو تاييد كرد و بعد به همراه دخترش من رو به داخل خونه بردن.
اميد توي هال بالشت و پتوي گذاشته بودن و خوابيده بود...
روي زمين در حاليكه به پايه هاي مبلي تكيه ميدادم نشستم و به اميد نگاه كردم در همين لحظه متوجه ي كبودي شديدي كه روي پيشوني اون بود شدم!!!