رمان باورم کن
این شمالم شده بود نقطه عطف تو زندگی من. دوبار زوری با شروین رفتم شمال. دفعه اول که اون جور. وقتی برگشتیم شروین یخش یکم آب شد. دفعه دومم که اون ریختی. وقتی برگشتیم فهمیدم احساسم به شروین چیه.
حالا موندم این بار که به میل خودم دارم میرم قراره چی بشه و موقع برگشت چه کشفیاتی بکنم و چه اتفاقاتی می خواد بیوفته.قرار شده فردا صبح راه بیوفتیم. هرچی به طراوت جون اصرار کردم گفت نمیام. خیلی ناراحت بودم. یعنی که چی هی من میرم این ور اون ور و طراوت جون طفلی تنهایی باید بمونه تو خونه. هر چند که همه اش بهانه میاره کارهای شرکت مونده و اونا بهم احتیاج دارن و از این حرفها اما من که می دونم داره بهانه میاره.آخر سرم بس که اصرار کردم گفت: بابا شما دوتا جوونید دفعه اولتونه که بعد محرم شدن می خواین برین مسافرت من پیرزن و کجا می خواید خرکش کنید ببرین. اولش چشمام گشاد شد. بعد که فهمیدم جریان چیه قرمز شدم و با صدای جیغی رو به شروین گفتم: همه اش تقصیر توئه ببین طراوت جون چه فکرایی که نمیکنه. همچین محکم زدم به بازوی شروین که آخش در اومد.طراوت جونم که ریسه رفته بود از خنده.خنده اش که تموم شد گفت: خیله خوب بابا من هیچ فکری نمی کنم در مورد شما. نزن بچه امو دستش کبود شد. شما دوتا برید منم چند روز دیگه میام. خوبه؟با ذوق گفتم: عالیه پس ما منتظرتونیما نکنه یه وقت قالمون بزارید و بد قولی کنید؟طراوت جون با خنده گفت: نه خیالت جمع باشه میام حتما".خوشحال و راضی بلند شدم برم شربت بیارم. رفتم و از تو آشپزخونه شربتهایی که مهری خانم زحمتشو کشیده بود و تو سینی چیده بود و برداشتم و اومدم تو سالن. آروم و مورچه ای قدم بر می داشتم تا نکنه شربتا بریزه تو سینی واسه همین شروین و طراوت جون متوجه اومدنم نشدن. داشتن آروم آروم حرف می زدن. زیاد نفهمیدم چی میگن فقط چند تا جمله اشو فهمیدم.طراوت جون: گفتی بهش؟؟؟؟شروین: نه بزار بریم اونجا بهش میگم.طراوت جون: زودتر بگی بهتره بعدا" شاید ....از اونجایی که من به شدت دست و پا چلوفتیم یه پام رفت پشت اون یکی پام و سکندری خوردم و لیوانا تو سینی تکون خورد و نصف شربتشون ریخت بیرون و خودشونم خیلی صدا کردن به خاطر تکون خوردنشون تو سینی. همین باعث شد که طراوت جون و شروین متوجه اومدنم بشن و من ناکام از کشف حرفهای اونا بمونم. حالا منِ فضول چه جوری می تونستم بدون فهمیدن جریان بخوابم؟؟؟؟تا شب هر کاری کردم شروین نامرد حاضر نشد لو بده چی باید بهم بگه . حتی عشوه شتریمم امتحان کردم بلکه گولش بزنم تا لو بده اما خوب کِی این عشوه شتریه جواب می دا که الان جواب بده . فقط باعث شد شروین قد پنج دقیقه بلند بلند بخنده و منو بغل کنه و تو بغلش بچلونه. یکی نیست بهش بگه آخه من الان که دارم از فضولی می ترکم بغل می خوام چی کار؟؟؟؟ واله ..... ****شب قبل وسایلمو جمع کردم. منظور از جمع کردن همون چپوندن هر وسیله ی موجود در دیدی تو چمدونه. صبح ساعت 7 شروین بیدارم کرد و بعد از خداحافظی با طراوت جون و مهری خانم رفتیم سوار ماشین شدیم. از اونجایی که من همین جوری تو ماشین لالا واجبم صبحم که زود بیدار شدم و هنوزم مست خواب بودم تا نشستم تو ماشین قبل از اینکه ماشین از در خونه بره بیرون سرمو به صندلی تکیه دادم و خوابیدم. با صدای بوق ممتد و یه داد از خواب بیدار شدم. بهتره بگم سکته زنون از خواب پریدم. بی اختیار یه جیغ مهیب کشیدم. حالا مگه من ساکت میشدم. یکی من و کشید تو بغلش. با حس آغوش شروین این فکم بسته شد و جیغم تموم شد.شروین من و از خودش جدا کرد و گفت: آنیدم چی شده؟ چرا جیغ میکشی؟با ترس تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: تصادف کردیم؟ ما مردیم؟ من مردم؟ تو هم مردی؟ تو داد کشیدی؟ اینجا الان اون دنیاست؟ خاک به سرم ببین چقدر گرمه پس بگو آخر، جهنمی شدم. هی گفتم آنید این چشمهاتو درویش کن و هی پسر مردم و دید نزنا اما کِی این چشمها به حرف من گوش کردن؟ اما تو چرا اومدی جهنم تو به این خوبی کلی آدم نجات دادی؟؟؟ ببین آخر و عاقبت دوست دختر زیاد داشتن و از اون کارا کردن همینه دیگه. اونا نامحرم بودن، بهت حرام بودن، الان اومدی جهنم کوفتت شه. ولی خدا جون چرا من و ناکام بردی از دنیا؟ به جون خودم من فقط شروین و هیزی نگاه کردم اینم که محرم و حلالمون شد. بازم گناهه؟ مگه نگفتی یه نظر حلاله؟ به جون خودم من همون یه نگاه و می کشیدم چشم بر نمی داشتم ازش پلکم نمی زدم که نشه دو نگاه. با صدای خنده بلند شروین بهت زده و شوکه بهش نگاه کردم. دستهاش رو شونه من بود و سرشو برده بود عقب و می خندید. منم گیج زل زده بودم و داشتم فکر می کردم این پسره تو دنیا سالم بود، اومده جهنم دیوونه شده بدبخت.شروین که حسابی خندید با دست اشک گوشه چشمش و پاک کرد و گفت: آنید اینا چیه که تو میگی؟؟؟ مردم و جهنم و ناکام و هیزی و دوست دختر و اینا.من همون جور گیج: خوب مگه نمردیم داشتم عجزو مویه می کردم خدا یه رحمی بهمون بکنه.با خنده گفت: دختر خوب یه نگاه به اطرافت بنداز اینجا شبیه جهنمه؟تازه متوجه اطرافم شدم. تو یه خیابون بودیم با کلی آدم وماشین. یه جایی نزدیک یه چهارراه. صدای بوق و داد مال ماشینها و آدمهایی بود که پشت چراغ قرمز ایستاده بودن. ماشین ما چراغ و رد کرده بود و بعد چهارراه گوشه خیابون متوقف بود. اما این خیابون عجیب برام آشنا بود. چرا؟؟؟؟یکم خودمو کشیدم جلو و از شیشه جلوی ماشین یه نگاه دقیق تر به خیابون و مغازه ها و کوچه ها انداختم. یهو خشک شدم. انگار برق گرفته باشدم. حتی نمی تونستم پلک بزنم. صدامم گم کرده بودم. بعد از چند دقیقه به خودم اومدم. با صدای ناباوری گفتم: شروین .... منو کجا آوردی؟؟؟؟ عصبی شدم، نفسهام تند شد، با شک و اتهام به شروین نگاه کردم: قفسه سینه ام تند تند بالا می رفت و نفسهام صدا دار از دهنم بیرون میومد.یه ابروم از تعجب و بهت و فشار عصبی بالا رفته بود.- دروغ گفتی بهت اطمینان کردم و تو بهم دروغ گفتی. ( تو چشمام اشک جمع شد بغض کردم ) گفتی میریم شمال. پس چرا من و آوردی اینجا.... چرا ... چرا ...چرا ها رو با داد گفتم. عصبی اومدم در و باز کنم و پیاده شم که شروین دستمو کشید و با یه حرکت سریع من و کشید تو بغلش و گفت: آنیدم، عزیزم آروم باش به خدا بهت دروغ نگفتم گفتم میریم شمال. خوب اینجام شماله. من بهت دروغ نگفتم.تو همون حالت با بغض گفتم: گفتی میریم ویلا. پس کو ؟؟؟؟ ویلا اینجاست؟؟؟ تو این شهر؟؟؟شروین همون جور که با دست پشتمو می مالید تا آروم شم گفت: چرا خودتو اذیت میکنی گلم. قربونت برم دروغم چیه این جا هم شماله هم ویلا داره. من تازه این ویلا رو خریدم گفتم شاید دلت برای شهرت تنگ بشه دوست داشته باشی یه وقتهایی بیای ببینیش.دلم برای شهرم تنگ بشه؟؟؟ مگه تنگ نیست؟ دلم برای شهرم... برای مردمم ... برای آسمونم... برای باروناش... برای جنگلم... دریام ... مامانم ... بابا.... عسل ... آنیتا ... سپند .... دلم برای بابام تنگ شده. یهو بغضم ترکید قطره های اشک اومد رو گونه ام. سرمو فرو کردم تو سینه شروین و گریه کردم. برای همه دلتنگیهام برای خانواده ام که الان شاید دو تا خیابون بیشتر باهاشون فاصله نداشتم اما نمی تونستم برم پیششون. نمی تونستم برم خونه بابام. نمی تونستم برم مامانم و بغل کنمو آنیتا رو ببوسم، سر به سر سپند بزارم، که برای عسل کوچولوی ناز خاله عروسک ببرم. نمی تونستم. این کارا برام ممنوع شده بود. بهم گفته بودن حق ندارم این کارها رو بکنم. بابام همونی که من و نخواست این حق و ازم گرفت من و از خونه اش بیرون کرد از خونواده ام از همه چیزم....گریه کردم تا سبک شم. گریه هایی که همه رو تو این چند ماهه جمع کرده بودم و پشت پرده لبخند پنهونشون کرده بودم تا کسی غمم و نبینه که کسی آنید ناراحت و نبینه، صدای شکسته شدنم و نشنوه. نداشتن تحمل دوری از خانواده امو نبینه. برای همین بود که همش دل تنگ شروین بودم. وقتی یه لحظه دیر می کرد دلشوره می گرفتم که نکنه شروین تنها کسی که تو این دنیا برام مونده ومی تونم کنارش باشم تنها کسی که من واز خودش جدا نمیکنه تردم نمی کنه، من و از دیدنش منع نمیکنه خدای نکرده اتفاقی براش افتاده باشه یا اینکه بی خبر بره و من و تنهام بزاره. گریه کردم به خاطر تمام ترسهام که تو این مدت پنهانشون کردم ترسهایی که بابام با رفتنش با تنها گذاشتنم با بیرون کردنم تو دلم کاشته بود.شروین گذاشت تا حسابی گریه کنم که آروم شم. وقتی به فس فس افتادم من وجدا کرد و یه دستمال دستم داد. تو چشمهام نگاه کرد و نگران گفت: آروم شدی؟ الان بهتری؟ می خوای برگردیم تهران یا بریم اون یکی ویلا؟با سر گفتم نه. حالا که بعد مدتها اومدم تو شهر و هوایی که عاشقش بودم نمی خواستم به این زودی برم.شروین یه نگاه دقیق و طولانی بهم کرد و ماشین و روشن کرد و راه افتاد. نفهمیدم کجا می ریم. نفهمیدم مسیرمون چیه نفهمیدم کی رسیدیم یا ویلا چه شکلیه چون تمام لحظات داشتم به آسمون و زمین و مردم و شهر و کوچه ها ومغازه ها و پرنده ها و درختها نگاه که نه با چشم می خوردمشون. اونقدر تو فکر بلعیدن چیزایی که دور برم می دیدم بودم که اصلا" یادم رفت حواسمو جمع کنم ببینم از کجا اومدیم که به ویلا رسیدیم. چشمم به جاده و خیابون بود اما نگاهم فقط می دیدشون، ثبتشون نمی کرد. درکشون نمی کرد.به ویلا رسیدیم گیج و منگ از ماشین پیاده شدم. کنار در ماشین ایستادم و به آسمون نگاه کردم. چشمهامو بستم و نفس عمیق کشیدم. باورشم برام سخت بود. یعنی واقعا" الان دارم تو هوایی که خانواده ام تنفس میکنن نفس میکشم؟؟؟؟با صدای بسته شدن در ماشین چشمهامو باز کردم. مثل یه جوجه بی پناه دنبال شروین راه افتادم. هر جا می رفت دنبالش می رفتم. اول رفت تو آشپزخونه. از تو کابینت یه لیوان برداشت و از شیر، آب پر کرد و خورد.بعد برگشت و تو حال و چمدونها رو برداشت و از پله ها بالا رفت و منم دنبالش. بالای پله ها که رسید رفت سمت راست. رفت انتهای راه رو دری که انتهای راه رو بود و باز کرد. رفت توش. چمدونها رو گذاشت کنار دیوار. نشست رو تخت. کفشهاشو در آورد. بلند شد، رفت سمت دری که سمت راست اتاق بود. منم دنبالش. در و باز کرد. کلید برقی که داخلش بود و زد و چراغشو روشن کرد. رفت تو اومد در و ببنده که دید منم پشت سرش سعی دارم برم تو .شروین متعجب با چشمهای گرد به من نگاه کرد. - آنید کجا داری میای؟؟؟مظلوم و بی پناه نگاهش کردم. مثل یه بچه ای که میترسه از مادرش دور بشه. - منم میام نمی خوام تنها بمونم. شروین با چشمهای گشاد گفت: باشه ، تنها نمی مونی. بشین رو تخت منم الان میام پیشت.من: نه هر جا بری میام. کجا می خوای بری؟شروین با یه لبخند کوچولو گفت: آنیدم .... دختر کوچولوی من از چی می ترسه؟ جایی نمی رم. بمون الان بر می گردم.با اصرار و لج گفتم: نه تو یه جا می خوای بری که اصرار داری من بمونم. چرا نمی خوای من و با خودت ببری؟ اصلا" ببینم اینجا کجاست که تو اصرار داری تنهایی بری؟؟؟شروین با یه لبخند گشاد که به زور جمعش کرده بود خودش و کشید کنار تا من بتونم ببینم این در به کجا باز میشه. یهو چشمهام گشاد شد. بمیرم من که اصرارهای بی خود میکنم کجا می خواستم برم من آخه؟شروین با صدایی که توش خنده موج می زد گفت: هنوزم می خوای بیای؟سرمو انداختم پایین و زیر چشمی نگاهش کردم.- نه قربونت من منتظر می مونم زود بیا.شروین شیطون گفت: تعارف میکنی؟ خوب تو هم بیا جا هستا. من می خوام دستامو بشورم تو کاری داری بیا برو انجام بده. فرنگیه، موردی نداره. خجالت میکشی؟؟؟؟بی ادب داشت من و دست می انداخت. سرمو بلند کردم و یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: نخیرم خودت تنها برو حالشو ببر.با یه حرکت گردن، سرمو چرخوندم و برگشتم رفتم رو تخت نشستم. شروینم با خنده در و بست و رفت تو دستشویی. خاک به سرم که بی پناهیمم آدمیزادی نسیت یه بار من نخواستم تنها بمونما. ببین پسره رو تو خلا هم ول نمی کردم. خوب شاید کار داشته باشه بی تربیت چرا دنبالش می ری.یه نفس عمیق کشیدم و بلند شدم و مانتومو در آوردم.، کفشهام هم. رو تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم. الان باید رو تختم تو اتاقم تو خونه امون می بودم نه اینجا توی این ویلا تنها. الان باید با ذوق می رفتم و مامانم و بغل می کردم. مامانم من و می بوسید و بعد من، شروین و با محبت بغل می کرد. چقدر مامانم دوماد دوست بود. چقدر دلش می خواست شوهر من و ببینه. بابام همه حرفهاش پیش شوهر آنیتا بود. یعنی اگه رابطه امون خوب بود شروینم مثل سامان شوهر آنیتا قبول داشت؟؟؟؟ یعنی اگه شروین مثل سامان خیلی معمولی میومد خواستگاری من تو خونه امون من و از بابام خواستگاری می کرد بابام قبولش می کرد؟ اگه اون روز بابام نمیومد دم دانشگاه اگه بابام اون روز من و شروین و تا خونه تعقیب نیمی کرد اگه اون حرفها رو نمی زد اگه می گذاشت من حرف بزنم و از خودم دفاع کنم. اگه من عصبانی نمی شدم و اون حرفها رو نمیگفتم.22 سال خفه مونده بودم چرا باید بعد این همه سال قفل زبونم وابشه و همه دردای این سالها رو بلند داد بکشم. اگه این اتفاقا نیوفتاده بود الان زندگی من چه جوری بود؟اگه این جور نمی شد من الان به جای این ویلا باید تو خونه خودمون می بودم. شروینی نبود. کنار مامانم می نشستم و با جیغ می گفتم من شوهر بکن نیستم. ولی کنار مامانم اینا بودم. من این و می خواستم؟؟؟؟اگه این اتفاقها نمی افتاد من هیچ وقت برای شروین دردودل نمی کردم. هیچ وقت شروین دلداریم نمی داد. هیچ وقت نمی فهمیدم که با شروین چقدر آرامش می گیرم. هیچ وقت این جور به شروین نزدیک نمی شدم. نه من شروین و می خواستم، عاشقش بودم. از اینکه الان پیش اونم اصلا" پشیمون نیستم. اما اگه میشد بابا و مامانمم داشتم چقدر عالی میشد. واقعا" زندگی معرکه ای میشد.تو فکرهام غرق بودم که دستی دور شکمم پیچید.- داری به چی این جوری فکر می کنی؟؟؟من: به همه چی. به بابام. به مامانم به اینکه اگه مامانم تو رو می دید چقدر دوستت می داشت. مامانم عاشقت می شد.شروین: من همین الانشم دوسش دارم. با اینکه ندیدمش اما دلم می خواد برم دستشو ببوسم که دختره ماهی مثل تو رو به دنیا آورد. با یه لبخند بهش نگاه کردم و خودمو کشیدم تو بغلش. سرمو گذاشتم رو بازوش. شروین با دستش با موهام بازی کرد. شروین: آنید ....من: جانم ....شروین: نمی خوای حالا که اینجایی بری مامان و باباتو ببینی؟؟؟من: خیلی دلم می خواد مامانمو ببینم اما بابام ....شروین: چرا بابات نه؟ هر چی باشه اون بزرگترته تو باید بری پیشش. من باید برم پیشش. ما باید ازش اجازه می گرفتیم. اون باید برامون دعا کنه اون باید دست تو رو تو دست من بزاره. اگه خدایی نکرده یه اتفاق بدی براش بیوفته پشیمون میشی از ندیدنش.یه آه بلند کشیدم.من: شروین یه حرفی می زنیا. چرا بابام باید یه طوریش بشه آخه؟ بعدم بابام، من و با تو ببینه جفتمون و میکشه بدون اینکه فرصت حرف زدن بهمون بده.شروین: آدمها عوض میشن. الانم که ما دوتا به هم محرمیم، دیگه مشکلی نداره که.سرمو رو بازوی شروین جابه جا کردم و با یه حسرت گفتم: بابای من نه. هیچ وقت از حرفش نمی گذره. شروین خم شد رومو گفت: آنید آدمها همیشه یه جور نمی مونن زمان خیلی ها رو تغییر داده . خیلی ها از حرفشون برگشتن.با یه بغضی گفتم: کاش بابای منم این جوری بود اما اون یه دنده و خودخواهه کوتاه بیا نیست.شروین یه آه ناراحت کشید و گفت: شاید یه چیزی، یه اتفاق باعث بشه که از حرفش برگرده. شاید یه جورایی بفهمه که اشتباه کرده. مشکوک به شروین نگاه کردم: شروین.... اصرارت برای چیه؟ یه جورایی خیلی مشکوکی.شروین نفسشو صدا دار بیرون داد و ناراحت و کلافه گفت: آنید باید با هم حرف بزنیم.نمی دونم چرا این حرف بزنیمش باعث شد دلم هری بریزه پایین. تو دلم آشوب شده بود. شروین چی می خواست بگه که انقدر جدی و ناراحت بود. شروین آروم بلند شد و رو تخت نشست. منم به تبعیت از اون بلند شدم و کنارش نشستم. شروین چرخید سمت منو کامل رو به روم قرار گرفت. دستهاشو آورد جلو و دستهامو گرفت. تو چشمهام نگاه کرد. یه نگاه مهربون. یه نگاه دوست داشتنی.شروین: آنید تو می دونی که من چقدر دوستت دارم آره ؟؟؟با سر تایید کردم.شروین: و می دونی که اگه لازم بود حاضر بودم تا آخر عمرم منتظرت بمونم.نمی فهمیدم. منظورشو از این حرفها نمی فهمیدم. نکنه می خواد بره، نکنه می خواد تنهام بزاره. نکنه برای همین من و آورده اینجا .چونه ام شروع کرد به لرزیدن. آروم گفتم: می خوای بری؟؟؟؟شروین با یه لبخند مهربون گفت: نه عزیزم من تو رو هیچ وقت تنهات نمی زارم. نه تا وقتی که زنده ام. آنیدم می خوام بدونی که عاشقتم. حاضر بودم تا همیشه همون مدلی حتی اگه شده مثل یه دوست کنارت باشم. وقتی که اومدی فرودگاه دنبالم دنیا رو بهم دادی. دیگه چیزی نمی خواستم. تو هم من و دوست داشتی و احساساتمون دو طرفه بود. بعدم که طراوت جون فهمید خودت دیدی که چی گفت. گفت نمیشه دوتاییمون با این احساس تو یه خونه باشیم. پس یا باید محرم میشدیم یا یکیمون باید می رفت. خوب صد البته که من از خدام بود که محرم بشیم. تو هم که راضی بودی. این وسط یه مشکلی بود.گیج سرمو کج کردم و مشکوک گفتم: چه مشکلی؟؟؟ نکنه ما محرم نیستیم نکنه همه چی نمایشی بود؟نمی دونم چرا همش یاد این فیلمها و کتابا میوفتادم که پسره دختره رو الکی می برد عقد می کرد در حالی که همه اش نقشه بوده و هیچ کدوم از اون عاقدا و شهود واقعی نبودن و قلابی بودن.شروین همراه یه لبخند یه فشاری به دستم داد و گفت: نه دیوونه اون قسمتش از همه واقعیتر بود تو واقعا" زن قانونی من شدی و من هیچ رقمه نمی زارم از دستم بری. ولی برای اینکه تو بتونی با من محرم بشی باید اجازه پدرت و می داشتی.سریع گفتم: اما طراوت جون گفت که چون یه دختر بالغم و پدرم حضور نداره می تونیم بدون حضور پدرم صیغه کنیم.شروین: درسته که تو بالغی اما با این حال یه دختری. یه زن مطلقه یا بیوه نیستی. تو در هر حال نیاز به اجازه پدرت داشتی که بتونی عقد موقت یا دائم بشی. یه دختر بنا به شرایطی می تونه بدون اجازه پدرش عقد یا صیغه کنه. باید بره دادگاه و حکم قضایی بگیره و هزار تا کار دیگه.گیج بودم گیجتر شدم. سرمو یه تکونی دادم و گفتم: شروین من اصلا" نمی فهمم منظورت چیه.شروین تو چشمهام نگاه کرد و گفت: آنید بدون اجازه پدرت من و تو نمی تونستیم عقد کنیم. نه موقت نه دائم.گیج گفتم: اما ما که صیغه کردیم و تو می گی صیغه امون قانونی ....داشتم پیش خودم حرفهای شروین و تجزیه تحلیل می کردم. ما عقد کردیم عقدمونم درست بود. اما نمی شد این عقد درست، بدون اجازه پدر من باشه اما پدر من که ..... شروین با یه نگاه منتظر بهم خیره شده بود. انگار منتظر بود که من معمای ذهنمو حل کنم. با گذاشتن هر تیکه پازل کنار هم شکل کامل در میومد. با ناباوری گفتم: شروین ما .... نگو که ....
شروین سرشو تکون داد و گفت: آره آنید ما اجازه پدرتو داشتیم.با دهن باز از تعجب گفتم: اما این امکان نداره..... چه طور ....شروین توضیح داد: یادته با بچه ها می خواستیم بریم شمال و تو نمی خواستی بیای؟؟؟من: آره اما طراوت جون راضیم کرد که بیام.شروین: درسته. مامان طراوت می خواست تو رو بفرسته با ما که خودش بتونه بره. که بتونه بیاد اینجا. پیش خانواده تو.شوکه به شروین زل زدم باورم نمی شد. طراوت جون چرا باید میومد اینجا؟؟؟؟شروین: مامان طراوت اومد تا سوتفاهمات بین تو و خانواده اتو برطرف کنه. اولش بابات راضی نمیشد ببینتش اما وقتی چند بار مامان طراوت رفت دم خونه و شرکت بابات اونم کوتاه اومد و حاضر شد حرفهاشو بشنوه. مامان همه چیز و براش تعریف کرد. از همون روز اولی که اومدی تو خونه ما. از کارت از اینکه با حضورت به زندگی بی روح و افسرده مامان زندگی دادی. از علاقه ات به رشته ات از باغبونی کردنت. از تغیراتی که تو خونه ایجاد کردی. و از من. از اینکه چرا و برای چی بعد این همه سال برگشتم ایران. از اینکه باز هم تو، چه جوری من و با کارهات، با شادیت، با خنده هات و سادگیت به زندگی برگردوندی. بعدم در مورد تنبیهات و علتش گفت و اینکه برای بیرون فرستادن من از خونه ماها رو مجبور کرده که با هم بریم دانشگاه. این شد که اون روز بابات ما دوتا رو با هم دید.از اینکه تو، توی این همه مدت که مامان می شناستت هیچ کار بدی نکردی. که پاک تر و ساده تر و بی شیله پیله تر از تو، توی زندگیش ندیده. خلاصه اونقدر گفت که بابات فهمید و قبول کرد که در مورد تو اشتباه کرده. هر چند ساده نبود هر چند تلاش زیادی نیاز داشت اما آخرش قبول کرد. اما هنوز هم نمی خواست تو رو ببینه. بغض کردم. چونه ام لرزید اشک تو چشمهام جمع شد.شروین: مامان طراوت برگشت تهران اما به هیچ کس چیزی نگفت. تا اینکه من و تو بهش گفتیم که همو دوست داریم. اون موقع هم مامان طراوت اومد سراغ خانواده ات. مامان تو رو ازشون خواستگاری کرد.با اخم داشتم فکر می کردم که طراوت جون کی اومده شمال که من نفهمیدم. فکرمو بلند گفتم.شروین: آنیدم. تو مامان و نمی شناسی هر کاری از دستش بر میاد. یه روز که تو براش کلی کلاس و استخرو اینا چیده بودی و خودتم دانشگاه داشتی. صبح زود حرکت می کنه و بدون اینکه ماها بفهمیم میاد سراغ خانواده ات. باهاشون حرف میزنه. خواستگاری میکنه. بابات کامل به حرفهاش گوش میکنه. آخرشم که مامان بهشون میگه پسرم با این شرایط و موقعیت دخترتون و دوست داره. حالا من اجازه شما رو می خوام.بابا فقط یه سوال می پرسه که آیا تو هم من و دوست داری یا نه. وقتی مامان طراوت میگه آره. باباتم بهش وکالت می ده و رضایتش و برای ازدواج اعلام میکنه اما بازم میگه نمی خواد تو بفهمی.برای همین ما تونستیم بدون حضور پدرت عقد موقت کنیم. گیج و منگ داشتم سعی می کردم حرفهای شروین و تجزیه تحلیل کنم. با بغض و صدایی که به زور در میومد گفتم: اگه بابام اصرار داشت که من نفهمم پس چرا الان داری بهم میگی.شروین دوباره یه فشاری به دستم داد و گفت: چون الان باید بدونی. چون الان تویی که باید پا پیش بزاری و بری دیدن بابات. چون هر چقدرم که بابات بگه نمی خوام ببینمت تو، الان تو این موقعیت تو این وضعیت باید بری پیشش. آنید من نمی خوام بعدا" پشیمون بشی و حسرت این لحظه رو بخوری.نمی فهمیدم منظورش چیه. من از چی پشیمون بشم؟ حسرت کدوم لحظه رو بخورم. یهو یه فکری مثل برق از تو سرم رد شد. با چشمهای گرد به شروین نگاه کردم. با هول گفتم: شروین بابام خوبه؟ اتفاقی افتاده؟ تو چیزی می دونی آره؟ کسی طوریش شده؟ واسه همینه که من و آوردی اینجا؟ آره؟ بگو پس اون روز با طراوت جونم در مورد همین حرف می زدین؟ همین و می خواستین بگین.اونقدر هول شده بودم که هیستریک پشت هم حرف می زدم. شروین بازوهامو گرفت و یه تکونم داد تا به خودم بیام و پرسیدن و قطع کنم. ترسیده و نگران بهش نگاه کردم.شروین: آنید آروم باش تا بهت بگم. بابات چند وقته حالش خوب نیست. مریضه.مریضه؟ بابام؟ تند تند تو ذهنم داشتم دنبال مریضیش می گشتم. فکرامو بی هوا بلند گفتم: بابام مریضه؟ چشه؟ قند داره، چربی هم داره، کمر دردم داره، کلیه اش هم مشکل داره، قلبشم بگی نگی ایراد داره. سیگارم میکشه ریه هاش خرابه. یعنی چه مریضی می تونه گرفته باشه؟پرسوال به شروین نگاه کردم. شروین: راستش و بخوای یکم از همه اش. قندش بالاست. چربیشم تعریفی نداره. چیز سنگین بلند کرده کمر دردش زمین گیرش کرده چند وقته. سرفه های ناجوریم میکنه. قلبش درد میکنه رفته بیمارستان یه سکته نصفه رو هم رد کرده.سکته کرده؟ مثل تیر از جام پریدم و دوییدم سمت در. بابام مریضه. بابام سکته کرده. بابام بیمارستانه. من کجام؟ تو همون شهر تو یه ویلا دور از بابام. اگه بابام طوریش بشه. اگه نتونم ببینمش. اگه نتونم آخرین نگاه و بهش بندازم. من دوستش داشتم. بابام بود. خوب نبود. با مامانم خوب نبود. یه جورایی خودخواه بود اما بابام بود. هر چی بود و نبود هر کاری کرد و نکرد بابام بود. اسمش روم بود و دخترش بودم.... دخترش بودم ... من دخترش نبودم .... من دخترش نیستم .... خودش گفت که دخترش نیستم .... خودش گفت دیگه دختری به اسم آنید ندارم ....دستهام رو دستگیره در خشک شد. اون همه شتاب و سرعتی که برای دیدنش داشتم همه اش فرو کش کرد. شروین پشت سرم ایستاده بود. هیجان و بی تابی برای دیدن بابام و یهو بی تفاوت و خشک شدنمو دیده بود. متعجب و نگران گفت: آنید چت شد؟ حالت خوبه؟بدون اینکه جوابش و بدم برگشتم. رفتم سمت گوشه اتاق. تو سه کنج دیوار نشستم و زانوهامو بغل کردم. شروین همه حرکاتمو زیر نظر داشت. من اینجا بودم شاید چند خیابون با خانواده و پدر مریضم فاصله داشتم اما نمی تونستم ببینمشون. چون .... اون .... اونا من و به فرزندیشون قبول نداشتن..... خودش گفت دیگه نمی خوام ببینمت ... خودش گفت برام مردی .... خودش گفت .... با نفرت گفت .... تو چشمهام نگاه کرد و گفت دخترم نیستی، برام مردی .....بغض کردم. چونه ام لرزید. بابام و دیدم تو اتاق کار طراوت جون. با نفرت تو چشمهام نگاه کرد و گفت دیگه جزو خانواده من نیستی من آنیدی نمی شناسم ..... تو چشمهام اشک جمع شد. بابامو دیدم .... رو تخت بیمارستان ... کلی دستگاه بهش وصله ... از پشت شیشه نگاهش می کنن ..... بابام مریضه من باید ببینمش ... من نزدیکشم اما نمی تونم ببینمش....بغضم شکست اشکم رو گونه ام چکید. سرمو گذاشتم رو زانوم و آروم گریه کردم. شروین کنارم نشست. من و تو بغلش کشید.آروم گفت: آنید بیا بریم، بریم باباتو ببین. آروم میشی...با بغض و صدای دو رگه از گریه گفتم: شروین اون من و نمی خواد. نمی خواد من و ببینه. گفت دخترش نیستم ..... من و نمی خواد ....با صدای بلند گریه کردم. مهم نبود که باید قوی باشم. باید آروم گریه کنم. باید بی صدا اشک بریزم. الان تو بغل شروین می تونستم شکننده باشم می تونستم ضعیف باشم می تونستم با صدای بلند گریه کنم. می تونستم آروم شم.اونقدر گریه کردم که دیگه جونی برام نموند. بی حال تو بغل شروین خوابم برد شاید بی هوش شدم. شاید فشارم پایین اومد چون وقتی چشمهامو باز کردم اونم به زور رو تخت بودم و همه جا تاریک بود. یکم فکر کردم تا یادم اومد کجام و چی شده. بازم بغض اومد تو گلوم. نشستم و زانوهامو کشیدم تو بغلمو دستمو حلقه کردم دور زانوم. فکرم رفت سمت خونه امون سمت سالهای دور. یادمه بچه که بودم خیلی لوس بودم. هر جا بابا و مامانم می رفتن منم آویزون، دنبالشون راه می افتادم. یه دختر کوچولوی فضول با موهای فرفری و پررو. پررو و شیرین زبون. یادمه شب به شب منتظر بودم که بابا بیاد. وقتی میومد ازش آویزون میشدم همیشه تو جیبش از این کاکائو هوبیا داشت. چقدر دوستشون داشتم. اصلا" یه جورایی به عشق اون کاکائوها منتظر بابا بودم. یه بارم من و برده بود شرکت. چقدر حال کردم. آروم رو صندلی نشسته بودم و به زور پاهامو رو هم انداخته بودم و با دست نگهشون دداشته بودم که از هم باز نشن و بیوفتن، سعی می کردم خانم باشم و نشون بدم که بزرگ شدم اما از زور شیطونی و فضولی داشتم می مردم. دوستها و همکارها و کارمندای بابا که میومدن و من و می دیدن با یه لبخند لپمو می کشیدن و ازم تعریف می کردن. چقدر خوشم میومد. چقدر تو دلم برا بابا بوس فرستادم که من و با خودش آورده.بعضی صبحها وقتی بابا بلند میشد بره نون بگیره خوابالود پا میشدم و به عشق صف نونوایی و دیدن پختن نون 5 صبح همراهش می رفتم.صبحها به عشق نون بربری داغی که هر روز بابا می خرید صبحونه می خوردم. بوی نون بربری داغ هنوز تو بینیم بود. خنده های سر خوش و شادمونو هنوز میشنوم. زندگیم همیشه گند نبود، همیشه بد نبود، همیشه غم نبود، همیشه استرس نبود. خوبی هم داشتیم دوستی و محبتم داشتیم. خوشی و خنده هم داشتیم. حتی آرامشم داشتیم. بابا همش بد نبود، خوبم میشد، مهربونم میشد. حمایتگرم میشد. بابا .... بابا ....سرمو رو زانوم گذاشتم و دوباره قطره های اشک بود که صورتمو خیس کرد. نمی دونم چقدر تو اون حال بودم. همه جا تاریک بود. یکم نور از بیرون از پنجره میومد تو اتاق. صدای در اومد.به زور یه بفرمایید گفتم. در با صدای تیکی باز شد. تو اون تاریکی چشمم به یه سایه افتاد. سایه ای که شروین نبود. با تعجب بهش نگاه کردم. غیر من و شروین کس دیگه ای اینجا نبود پس ....لامپ اتاق روشن شد. نورش چشمهامو زد. چشمهام بسته شد. سعی کردم آروم آروم چشمهامو باز کنم. سایه دیگه سایه نبود کنار درم نبود. اومد تو اتاق و در و پشت سرش بست. اومد رو تخت جلوم نشست. - طراوت جون ....سرومو تو بغلش گرفت. بازم تو آغوشش یاد مامانم افتادم. بیچاره مامانم. الان که بابام مریضه اون چه حالی داره؟ با اینکه دعوا داشتن و با هم مشکل داشتن اما موقع ناراحتی و مریضی باید کنار هم می بودن. بابام وقتی مریض میشد با دیدن مامانم آروم میشد و مامانم هم وقتی مریض بود فقط وقتی بابام حالشو می پرسید لبخند می زد و می گفت خوبم.هیچ وقت سر از کارشون در نیاوردم. اگه همو دوست نداشتن چه جوری با همدیگه آرامش می گرفتن؟؟؟ چه جوری تو اوج ناراحتی و نیاز همدیگرو می خواستن؟؟؟؟طراوت جون موهامو ناز کرد و آروم گفت: گریه نکن عزیزم. بابات حالش خوبه. الان تو بخشه. مشکلی نداره. نگران نباش.شروین همه چیو بهت گفت؟ گفت که بابات تو رو بخشیده؟ نمی خوای بری ببینیش؟ نمی خوای الان که مریضه پیشش باشی؟ بعدا" پشیمون میشی. هر چی باشه اون باباته.با بغض گفتم: طراوت جون بابام من و نمی خواد چه طور می تونم برم دیدنش؟ می ترسم من و ببینه حالش بدتر بشه. بیشتر حرص بخوره و عصبی شه.طراوت جون من و از خودش جدا کرد و بهم نگاه کرد. دقیق. سرشو یکم کج کرد و گفت: آنید .... این چه حرفیه که میگی بابام من و نمی خواد مگه میشه پدری بچه اشو نخواد؟با بغض گفتم: خودش گفت. همون روز تو خونه شما گفت دیگه بچه اش نیستم دیگه دختری مثل من نداره. حتی به خود شما هم گفت که نمی خواد من و ببینه نمی خواد من حتی از راضی بودنش برای ازدواجم چیزی بدونم. مگه نگفت؟ مگه خودش بهتون نگفت؟طراوت جون یه نفسی کشید و گفت: آنید دخترم تو دعوا که حلوا پخش نمی کنن. بابات تو اوج عصبانیت اون حرفها رو زد تو نباید به اون حرفش اهمیت بدی. تو اون لحظه کلی فکر ناجور تو سرش بود. تو رو با شروین دیده بود که اومدین تو یه خونه و خیلی راحت با هم حرف می زنین. تازه فهمیده بود که ماههاست خوابگاه نمی ری و بهشون هیچی نگفتی حتی از کار کردنت. تقصیر خودتم بود که همه چیزو ازشون پنهون کردی. پس نباید به حرفهاش تو عصبانیت اهمیت بدی.با پشت دست بینیمو بالا کشیدم و گفتم: اون موقع عصبانی بود و از رو عصبانیت اون حرفها رو زد بعدش چی؟ وقتی که شما رفتین پیشش وقتی براش توضیح دادین؟ یا وقتی رفتین ازش برای ازدواجمون رضایت بگیرین چی ؟ اونام تو عصبانیت بود؟ مگه نه اینکه گفت نمی خواد من و ببینه نگفت به آنید چیزی نگید؟طراوت جون دستشو رو دست من گذاشت و گفت: درسته همه اینها رو گفت اما حق داشت. اون روز تو خونه ما جلوی من و شروین حرفهای خوبی بهش نزدی. شاید حرفهات درست بود اما نباید جلوی دوتا غریبه حرفهایی که یه عمر خورده بودیشون و می گفتی. تو اون موقع دل بابات و غرورش و شکوندی. نابودش کردی. تا جایی که فهمیدم تو رو بین بچه هاش از همه بیشتر دوست داره و بهت بیشتر از همه افتخار میکنه به این محکم و مقاوم بودنت. به این که همیشه به حرفهاشون گوش کردی و هیچ وقت کاری برخلاف میلشون انجام ندادی بعد یهو تو یه روز میفهمه که بهشون دروغ گفتی، زندگیتو ازشون پنهون کردی، تیر خلاصیتم اون حرفهایی بود که اون جوری کوبیدی تو صورتش.بابات ناراحته، به خاطر حرفهات ناراحته، به خاطر اینکه بعد اون روز حتی یه زنگم بهش نزدی به کل خودتوکشیدی کنار. خودتو ازشون جدا کردی. شاید اونم فکر میکنه که تو دیگه دوستش نداری. شاید فکر میکنه که تو هم از خدات بود که از اونا دور بشی که هیچ ارتباطی باهاشون نداشته باشی. بهت زده به طراوت جون نگاه می کردم. هیچ وقت به این قسمت ماجرا فکر نکردم. به اینکه من به عنوان یه دختر حق نداشتم اون حرفها رو به پدرم بگم به یه بزرگتر. که غرور و ابهتشو جلوی دو تا غریبه بشکنم. اگرم حرفی بود نه از زبون من بلکه از زبون مادرم باید گفته میشد. کسی که یه عمر باهاش زندگی کرده. اون حرفها رو شریک زندگیش باید بهش میگفت نه دخترش نه پاره تنش نه کسی که اون همه سعیشو می کرد که خوشبخت باشه. بعد همین دختر همین فرزند تو چشمهاش نگاه میکنه و میگه 22 سال زجر کشیدم. که از داشتن پدری مثل تو شرمسارم. که اگه نباشی بهتره. که اگه پدری مثل تو رو نداشته باشم بهتره. تک تک حرفهایی که به بابام گفتم همین معنی رو می داد همین تعبیرو داشت.طراوت جون دستمو فشار داد و آروم بلند شد و بی حرف از اتاق رفت بیرون. من موندم و فکرهام، من موندم و حسی که مثل یه عذاب وجدان داشت روحمو می خورد. یعنی ممکنه پدرمم مثل من تو تموم این مدت به من فکر کرده باشه، که دلش برام تنگ شده باشه؟ که مثل من فکر کنه من دوستش ندارم؟ همون جوری که من این فکر و می کردم.بچه هر چی هم که باشه بازم بچه است هر چقدرم بزرگ شده باشه بازم بچه است. بازم دلش می خواد بابا و مامانش دوستش داشته باشن که بهش افتخار کنن وقتی احساس کنه یکی از والدینش دیگه حسی بهش ندارن که باهاش غریبه شدن می شکنه می میره خورد میشه.هر کاری میکنه تا این خلایی که تو وجودش ایجاد میشه پر کنه. همینه ملت میرن دزد و معتاد و خلافکار میشن مگه چه جوری آدم کمبود پیدا میکنه چه جوری عقده ای میشه؟ مگه آدمهای دزد و خلافکارو قاتل و هر کسی که به راه بد و خلاف کشیده میشن همه شون با یه مشکل خانوادگی به این سمت میرن. همه برای پر کردن یه کمبودی به این راه کشیده میشن. هر چیزی که تو بزرگسالی میشی بازتابی از زندگی و احساسات و کمبودها و عقده های کودکیته.برو بابا آنید فیلسوف شدی واسه خدت؟ اینا چه ربطی به هم دارن؟ برو برا خودت یه فکری کن. برای بابات، تو اگه بلدی زندگی خودتو بساز شعار نده.فکر کردم. به همه زندگیم. به تک تک لحظاتی که با پدرم داشتم. مثل یه فیلم زندگیمو تدوین کردم. قسمتهایی که بابام توش بود و جدا کردم و گذاشتم کنار هم. لحظه های با هم بودنمون. همیشه بابام برام یه قهرمان بود یه آدم که همه کاری ازش بر میومد حتی می تونست شب تاریک و به روز روشن تبدیل کنه. وقتی بت قهرمانم جلوی چشمهام شکست از همه زندگیم زده شدم. از همه بدم اومد. اما هنوز که هنوزه تو دلم تو اون ته مهای ذهنم بابام قهرمانمه. الان این قهرمان رو تخت بیمارستانه. شکننده، آسیب پذیر و مریض. دیگه قدرتی نداره. دیگه ابر قهرمان نیست. حالا یه آدمه یه موجود خاکی یکی که زندگی میکنه نفس میکشه می تونه اشتباه کنه می تونه خودخواه باشه که کسی رو نبینه. الان بابام یکیه مثل همه. من باید به این بابا فکر کنم. یه پدر که با وجود همه اشتباهاتش تو زندگیش بازم بابامه بازم تو دلم قهرمانه.بابا چه واژه ای. به همون مقدسی مادر به همون ابهت. مادرا گرمن مهربونن. همیشه پدرها رو سرد و مقاوم نشون دادن. حالا این بابا شکسته......فکر کردم. تا صبح فکر کردم. تا دم دمای طلوع خورشید. کسی نیومد تو اتاقم. گذاشتن تنها باشم و خودم تصمیم بگیرم، خودم انتخاب کنم. و من تصمیم گرفتم. انتخاب کردم. قبل از اینکه خوابم ببره به اونچه که باید رسیدم. صبح بیدار شدم. نور خورشید تو صورتم بود. تو اتاق تنها بودم. عجیب اینکه با اینکه تنها بودم و کل تخت در تصرفم بود اما تو فرمی که دیشب خوابیده بودم بیدار شدم. بدون کوچکترین تکونی. بدون اینکه غلت بزنم بدون جفتک پرونی. یه لبخند اومد گوشه لبم. منم عوض شدم. فرم خوابم عوض شد. شاید باید به آرامش می رسیدم که آروم بگیرم.بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم. جلوی آینه تو اتاق به خودم نگاه کردم. خوشم میاد وقتی درگیری ذهنی دارم قیافم میشه مثل میتا.کیف لوازم آرایشمو آوردم بازش کردم و مشغول شدم. چند دقیقه بعد دیگه از اون آنید زشت که نگاه کردن تو صورتش باعث میشد سه تا سکته رو با هم بزنی خبری نبود. گوشه های لبمو کج کردم به سمت بالا. لبخند زدم. کوچیکه . لبهامو از هم باز کردم. لبخندم بیشتر شد . یه کوچولو دندونام پیدا شد. این جوری بهتره. باید خودم باشم. آنید. همون آنید شاد. همونی که سرو صداش گوش همه رو کر می کرد. همونی که مامانش بهش میگفت زلزله، طراوت جون میگفت روح زندگی، شروین میگفت لبخندم، سپند میگفت دیوونه ، آنیتا میگفت طوفان، دوستاش میگفتن آشوب و باباش میگفت شادی.شادی ... خوشحالی ... دلم برای شادی گفتن بابام تنگ شده .... دلم برای بابام تنگ شده ....یه نگاه دیگه تو آینه به خودم کردم و مطمئن از اتاق اومدم بیرون. با چشم ویلا رو می گشتم دیروز چیزی ازش ندیده بودم امروزم حس فضولی نداشتم. فقط بی توجه دنبال شروین گشتم که تو آشپزخونه پیداش کردم. با لبخند رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم. داشت کتری و پر آب می کرد. با حرکت من یه تکونی خورد.خیلی آروم گفت: آنید ....آنیدم ....عاشق آنید گفتناش بودم.چشمامو بستم و با آرامشی که از وجود شروین گرفته بودم گفتم: جانم .....شروین: خوبی عزیزم؟من: آره گلم پیش تو همیشه خوبیم.شروین تکونی خورد. خودمو ازش جدا کردم و یه قدم رفتم عقب. شروین روشو برگردوند سمتم و بهم نگاه کرد. وقتی لبخند و رو لبم دید با یه شوق و لبخند مهربونی من و کشید تو بغلش.آروم زیر گوشم گفت: عاشقتم. شدی آنید خودم. عاشق خنده هاتم. نبینم دیگه اشک و غمتو.دستهام و پیچیدم دور کمرش و فشارش دادم. آروم گفتم: شروین ....یه بوسه ای رو موهام زد و گفت: جان شروین .....چشمهامو بستم و گفتم: منو می بری بابام و ببینم؟شروین بهت زده گفت: آنید .....بعد با یه حرکت منو بیشتر تو بغلش فشرد و گفت: عزیزم.... قربون دل مهربونت بشم .... چرا نبرمت .... شروینت همیشه حاضرو گوش به فرمانته. خوشحالم که قبول کردی. هر چند ازت انتظار دیگه ای نمی رفت.چقدر خوب بود. چقدر با درک بود. واقعا" یکی از بزرگترین شانس های زندگیم رفتن به خونه طراوت جون و آشنایی با این مادر بزرگ و نوه بود که الان داشتن همه زندگیم می شدن.شروین گفت صبحونه امون و بخوریم و بعدش بریم. بعد یکم طراوت جونم اومد و وقتی لبخند من و دید یه لبخند زد و همه چیز و با نگاه تو صورتم فهمید. فقط گفت: تصمیم درستی گرفتی.خلاصه صبحونه خوردن و حاضر شدن و حرکت و رفتن به بیمارستان نزدیک به یک ساعت و نیم طول کشید. بماند که تو راه چقدر استرس داشتم و چند بار وسط راه پشیمون شدم و تا نوک زبونم اومد که به شروین بگم برگردیم. اما این دهن و به زور بستم تا چیزی نگم. طراوت جون باهامون نیومد که من راحت تر خانواده امو ببینم. شروین انگار متوجه حالم شد چون بی حرف فقط دستمو با دست آزادش گرفت و یه لبخند بهم زد و تا خود بیمارستان دستمو ول نکرد.رسیدیم بیمارستان و شروین یه جایی ماشین و پارک کرد. میگم یه جایی، برای اینکه ندیدم کجا. چون چشمهامو بسته بودم و تو دلم حمد و سوره و ون یکاد و آیت والکرسی و صلوات و خلاصه هر چیزی که بلد بودم به عربی بخونم و می دونستم ممکنه کمکم کنه تا آروم بشم و می خوندم. همون جور تند تند مشغول ذکر گفتن بودم که در سمت من باز شد و شروین دستمو گرفت و من مجبوری پیاده شدم. فقط به شروبن نگاه می کردم. می ترسیدم چشم ازش بردارم و به اطراف نگاه کنم می ترسیدم تو یه لحظه نظرم عوض بشه و پا به فرار بزارم برا همین محکم چسبیدم به شروین که اونم دستشو انداخت دور کمرم و همون جور که به جلو هدایتم می کرد، با لبخند آروم زیر گوشم گفت: آنیدم نگران نباش همه چیز خوب پیش میره.با عجز گفتم: شروین پیشم می مونی؟ تنهام نمی زاری؟یکم فشار دستشو دور کمرم بیشتر کرد و گفت: مطمئن باش هیچ جا نمی رم و پیشت می مونم و تا جایی که بشه تنهات نمی زارم. اما تو باید اول پدرتو تنها ببینی. می دونستم، واسه همینم می ترسیدم. می ترسیدم با دیدنم داد بکشه و من و بندازه بیرون. می ترسیدم دوباره همون حرفهای قبلشو بگه. این بار دیگه نمی دونستم چه جوری تحمل کنم. با استرس دوباره چشمهامو بستم و ذکر گفتم. شروین هدایتم می کرد که نخورم زمین. یکی می دید فکر می کرد یه مشکلی دارم. مثلا" حالم بده که این شکلی سست و بی حال و با قدمهای آروم و کشون کشون راه می رم و چشمهامم بسته و شروین داره کمکم میکنه.از چند تا پله بالا رفتیم و رفتیم تو بیمارستان و شروین دستش و از دور کمرم جدا کرد و گفت: آنید دو دقیقه بمون اینجا تا من برم و برگردم. الان وقت ملاقات نیست باید برم صحبت کنم که بزارن تو بری پیش بابات. همین جا میشینی؟؟؟با سر تایید کردم. شروین یه دستی به بازوم کشید و رفت. به اطراف نگاه کردم. یه ردیف صندلی گوشه دیوار بود. رفتم رو همونها نشستم و سرمو انداختم پایین و به دستهای حلقه شده رو پاهام نگاه کردم. از بیمارستان خوشم نمیومد. بوی مریضی و اضطراب و دلهره می داد. آدم سالمم که بیاد بیمارستان تو جووش احساس مریضی می کنه. مثل من که حس می کردم سرگیجه دارم و هر لحظه ممکنه حالم بهم بخوره. همش سعی می کردم این احساس مریضی و از خودم دور کنم اما مگه میشد. انقدر با خودم کلنجار رفتم تا اینکه با صدای شروین به خودم اومدم. سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم. شروین دقیق تو صورتم نگاه کرد و گفت: حالت خوبه؟ رنگت پریده.خم شد و دستمو گرفت و با اخم ریزی گفت: دستتم که یخ کرده. به زور یه لبخند زدم که آروم بشه. از جام بلند شدم و گفتم: من خوبم. چی شد می تونیم ببینیمش؟شروین همون جور که زل زل نگاهم می کرد گفت: آره می تونی. آنید .... اگه حالت خوب نیست می خوای بریم عصری بیایم.سرمو تکون دادم و ناراحت گفتم: نه همین الان بریم. باید ببینمش. به خودم انقدر اطمینان ندارم که اگه از این در رفتم بیرون دوباره برگردم اینجا. می ترسم نظرم عوض بشه. دیگه تحمل این دلهره و اضطراب و ندارم. بریم شروین.شروین دستمو فشار داد و من و دنبال خودش برد. رفتیم سمت آسانسور و شروین دکمه اش و زد. سرم پایین بود و تو فکر، که وقتی بابام و دیدم چی کار باید بکنم.مثل این فیلم هندیا بدوام سمتش و بپرم بغلش و با جیغ بگم: باباااااااااااااااااااااا ااااااااااااااونم بغلم کنه و با هم گریه کنیم و به خاطر دلتنگیمون از خیر همه این مدت بگذریم و همو ببخشیم؟نه بابا این خیلی خزه.با شتاب برم در و با یه حرکت باز کنم، جوری که در محکم بخوره به دیوار و یه صدای بدی بده که بابام از ترس و تعجب سکته کنه.نه بابا این چه کاریه بابات سکته ناقص کرده تو با این کارت کاملش می کنی.برم با گریه و زاری التماس کنم که باباااااااااااااااااااااا غلط کردم. بی خورد کردم اون حرفها رو زدم. اشتباه کردم تنهایی شوهر کردم. این شروینم که هیچی، ماسته، دیواره شما ندید بگیرینش.برو گمشو اصلا" تو نمی خواد فکر کنی. شروین ماسته؟ شروین دیواره؟ باباتم بخواد تو می تونی شروین و ندید بگیری؟ بعدم مگه فقط حرفهای تو بد بود که تو هی میگی غلط کردم؟ حرفهات بد بود اما حقیقت بود تو فقط بلند گفتیشون.تو افکارم غرق بودم که با تکون دستی به خودم اومدم. با تعجب به شروین نگاه کردم.- چیه؟شروین: آنید حواست نیست؟ میگم رسیدیم. با بهت بهش نگاه کردم. رسیدیم؟یه نگاه به دور و برم کردم. اِاِاِ .... من کی اومده بودم اینجا؟ انقده تو فکر بودم که اصلا" نفهمیدم کی سوار آسانسور شدم و کی پیاده شدم و کی راه رفتم اومدم جلوی این در سفیده ایستادم. دوباره گیج به شروین نگاه کردم. شروین بهم اشاره کرد و گفت: برو تو. چشمهامو ملتمس ریز کردم و گفتم: تو نمیای؟؟؟یه لبخند امیدوار بهم زد که آرامش بده بهم. با صدای قشنگی گفت: نه عزیزم. اینجا رو باید تنهایی بری. بهتره تو اول با بابات صحبت کنی بعد منم میام. برو گلم برو....به لبخندش نگاه کردم. به چشمهای هفت رنگ و مهربونش نگاه کردم. چشمهام و بستم و به دستهاش که دستهامو فشار می داد فکر کردم. یه نفس عمیق کشیدم و چشمهامو باز کردم. الان وقت در رفتن نیست. الان وقت قایم شدن پشت این و اون نیست. الان همون روزیه که همیشه منتظرش بودی. همون روزی که می تونی با بابات درست و محکم صحبت کنی. مثل دو تا آدم بزرگ. الان وقتشه که با هم رو به رو شین و همه حرفهایی که تو دلتونه رو با صدای بلند و بدون هیچ ترسی بگید. الان باید همه حرفهای یه عمرو به زبون بیارید. دستهامو مشت کردم و با اطمینان و محکم رفتم سمت در. جلوی در ایستادم. دستمو گذاشتم رو دستگیره در. دوباره یه نفس عمیق کشیدم و با یه حرکت دستگیره رو فشار دادم و در و باز کردم یه نیم نگاه به شروین انداختم. با یه لبخند سرشو تکون داد برام. و باز کردم و یه قدم رفتم توی اتاق. یه اتاق تک تخته بود که یه تخت گوشه اتاق و کنار پنجره داشت و یه مرد روش با لباس بیمارستان نشسته بود و از پنجره بیرون و نگاه می کرد. وا پس بابام کو؟؟؟ شروینم تو این حال من شوخیش گرفته. یه قدم رفتم جلو. انگار می خواستم مطمئن بشم که اتاق همین یه تخت و داره. شاید فکر می کردم یه تخت دیگه بعد این تخت هست که من ندیدمش. دو قدم رفتم جلو. در ول کردم. در با یه صدای آرومی پشت سرم بسته شد.نه....از بابای ما خبری نیست. صدای بسته شدن در پشت سرم همزمان شد با چرخیدن سر مرد بیمار به سمتم و چرخیدن من به سمت در. برم بیرون شروین و له کنم. آخه مرض داره. می بینه حال منوها بازم از این شوخی خرکیا میکنه. اه ....- آنید ......تو جام خشک شدم. این امکان نداره. این صدای باباست اما ... اما .... اشک بی اختیار از چشمهام سرازیر شد. الهی بمیری آنید که دیر رسیدی. انقدر دست دست کردی که دیر رسیدی و بابات ..... بابا ... بابا جون چرا رفتی؟ چرا .... یعنی طاقت نداشتی یکم صبر کنی من و ببینی و بعد بری؟؟؟؟؟ تو هم منتظر بودی؟ تو هم چشم براه دیدن من بودی که با وجود رفتنت روحت هنوز این دور و برا دنبال من می گرده؟؟؟؟ بابای ....- آنید .... دخترم ....بابایی چقدر صدات نزدیکه. جان آنید برو یکم عقب تر از دور نگام کن من از روح می ترسم.- نمی خوای برگردی؟ نمی خوای بهم نگاه کنی؟فکم یهو از تعجب باز موند. برگردم؟ به کی نگاه کنم؟ بابا روح ها مگه مثل اون کارتونه جاسپر نیستن؟ مثل یه توده ابر. ابر که دیدن نداره. ولی برگشتم باید بابامو می دیدم حتی اگه شده به شکل یه توده ابر.برگشتم اما از ابر خبری نبود. با تعجب به دور و برم نگاه کردم. ای بابای بی معرفت دو ثانیه صبر نکرد من ببینمش. داشتم به همه جای اتاق نگاه می کردم که چشمم خورد به مردی که رو تخت بود. منتظر همراه با یه لبخند ناراحت یا دردمند یا دلتنگ ... نمی دونم همراه با یه لبخند کوچیک نگاهم می کرد.یهو لبهاش تکون خورد و گفت: اومدی؟ بالاخره اومدی؟؟؟ دیگه داشتم نا امید می شدم ....دیگه فقط فکم نبود که باز مونده بود. چشمهامم از تعجب گشاد شده بود.با بهت به مردی که رو تخت نشسته بود نگاه کردم. این امکان نداره این مرد نمی تونه پدر من باشه. اما .... اما صداش همونه ... با اینکه خسته و مریضه اما هنوز همون زنگ صدای محکم و با صلابت و داره ....بی اختیار یه قدم جلو رفتم. دقیق بهش نگاه کردم. اشک آروم رو گونه ام چکید.یعنی واقعا" این مردی که الان جلوی رومه پدرمه؟ پدر من ؟؟؟؟ تو فکرم دنبال بابایی که می شناختم بودم. بابام یه مرد با قد متوسط و رو به بلند. چهار شونه. با هیکل درشت. دستهای بزرگ و قوی. با هیبتی که ناخوداگاه باعث میشد ازش حساب ببری.اما این مردی که جلوم نشسته بود غیر چشمهاش و صداش شباهتی با بابای من نداشت.این مرد لاغر با چشمهای گود افتاده که به نظر 10 سال بزرگتر از بابای منه. نهههههههههبابام یه لبخند بهم زد و گفت: خیلی عوض شدم نه ؟؟؟؟ حق داری نشناسیم. دوقدم رفتم جلو. از بین لبهای بهم فشرده ام فقط یک کلمه بیرون اومد: بابا ....با لبخند چشمهاش و بست و یه نفس بلند کشید.- فکر کردم دیگه شنیدن این کلمه رو از زبون تو باید به گور ببرم. چقدر انتظار سخته. چقدر منتظر دیدنت بودم و تو چقدر دیر اومدی. آروم چشمهاش و باز کرد و تو چشمهام نگاه کرد و گفت: اما بالاخره اومدی .... چشم انتظاری سخته ....با بغض گفتم: اما شما گفتید نیام. شما گفتید دیگه دخترتون نیستم. گفتید دیگه عضوی از خانواده نیستم ....بابا اخمی کرد و ناراحت و همراه با بغض گفت: من گفتم .... من این حرفها رو زدم .... تو چرا گوش کردی؟ تو چرا عمل کردی؟ تو که من و خوب می شناختی؟ تو که می دونستی موقع عصبانیت هر چیزی رو به زبون میارم. توکه می دونی این جور وقتها کنترلی روی حرفام ندارم. پس چرا گوش کردی؟ چرا به حرفهام عمل کردی؟ چرا بر نگشتی؟ چرا یه زنگ نزدی؟ چرا یه بارم نخواستی ماها رو ببینی؟با بغض همراه گریه گفتم: چون شما نخواستین. چون شما گفتین نیام. بابا عصبانی با بغض و صدای بلندتری گفت: من گفتم. من غلط کردم. من باید بگم برگرد؟ تو خودت باید بیای. یه پدر نباید به بچه اش بگه من و دوست داشته باش که از من خوشت بیاد. با اینکه من بدم اما تو تنهام نزار. تو نرو. بمون کنارم. تو اون حرفها رو بهم زدی. تو گفتی که تو همه عمرت زجر کشیدی که من سر افکنده ات کردم و تو از داشتن پدری مثل من پشیمونی.اونوقت من چه طور می تونستم بهت بگم برگرد. که بیا پیش همون کسی که همه زندگیت ازش فرار کردی. همونی که .......به سرفه افتاد و دیگه نتونست ادامه بده. دسپاچه به دور و بر نگاه کردم. چشمم به پارچ آبی افتاد که رو میز کنار تخت بود. با هول رفتم جلو و پارچ و بر داشتم و گرفتم جلوی دهن بابا و مجبورش کردم بخوره. یکم آب از گوشه های پارچ ریخت پایین.بابا دستش و رو دستم رو پارچ گذاشت و خودش پارچ و پایین آورد. با یه لبخند بهم نگاه کرد و گفت: هنوزم گیجی. کی با پارچ آب به خورد مریض میده. بدتر داشتی خفه ام می کردی.خودش بلند بلند خندید. مسخ شده فقط به خنده اش نگاه می کردم، به دست گرمش که دستم و گرفته بود. به حس لمس کردنش. دلم براش تنگ شده بود. دلم برای همه چیزاش تنگ شده بود. خندیدنش. دست انداختنم، اخمش، داد و بیدادش، حتی زور گوئیاش..... یه لبخند اومد رو لبم. چشمم رو دستهامون ثابت موند. بابا رد نگاهمو گرفت و یه فشار به دستم داد. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. بابا: نمی خوای بشینی؟ سرمو تکون دادم و گوشه تخت نشستم. بابا: حرفهایی که بهم زدی ....... ( با بغض و ناراحتی بهم نگاه کرد) نمی دونستم که انقدر زجر کشیدی، که انقدر زجر کشیدین همه تون. نمی دونستم که دارم این بلا رو سرتون میارم. داشتم انتقام می گرفتم. داشتم از خودم و زندگیم انتقام می گرفتم.با تعجب نگاهش کردم. چه انتقامی؟ قضیه رو چرا جناییی میکنه بابا؟یه آهی کشید و گفت: من مامانتو دوست داشتم. هنوزم دارم. دفعه اولی که دیدمش داشت با خواهرش و دوستاش می رفت مدرسه. اونقدر قشنگ بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم. یعنی به دل من خیلی نشسته بود. همون جا به دوستام گفتم من این دختره رو می خوام. همینم شد. از همون روز اونقدر این ور و اون ور کردم اونقدر هر روز دنبالش رفتم تا بالاخره من و دید. اما بازم باهام حرفی نمی زد. فقط جواب لبخندامو نگاهمو با لبخند می داد. هر روز سر کوچه اشون می ایستادم و تا مدرسه دنبالش می رفتم. وقتیم که تعطیل می شد من و چسبیده به دیوار رو به روی مدرسه اش می دید. هر روز علاقه ام بیشتر می شد با اینکه فقط به هم نگاه می کردیم اما می تونستم بفهمم که اونم دوستم داره. من بچه زرنگی بودم. کاری بودم. از پس خودم بر میومدم. پدر نداشتم. به مادرم گفتم که برام بره خواستگاری. اونم رفت و وقتی که بله رو بهم دادن کلی ذوق زده بودم. دلم می خواست از خوشی جیغ بکشم. قرار شد عقد کنیم و یه چند وقت بعد عروسی بگیریم. چون باید می رفتم سربازی عقد کردیم و من بعدش رفتم سربازی. هر هفته به یه بهانه ای مرخصی می گرفتم تا بیام خونه و مادرتو ببینم. چه روزای خوبی بود. یه بار تو همین روزا وقتی داشتم می رفتم سمت خونه مادرت اینا از دور دیدمش که چادر به سر داره از سر کوچه میاد. با ذوق ایستادم و نگاهش کردم. یکم که بهم نزدیک شد متوجه یه پسری شدم که پشت سرش داره میاد. چشمش به آسا بود. معلوم بود دنبالشه. اخمام رفت تو هم عصبانی شدم. رفتم جلو و خودمو رسوندم به آسا. با اخم گفتم کجا بودی؟با تعجب و ترس به خاطر اخمم گفت: رفته بودم مغازه ماست بخرم. کی اومدی؟بی توجه به سوالش عصبانی گفتم: مگه داداشات خونه نیستن که تو می ری؟با سر گفت نه.با اخم گفتم: این پسره از کی دنبالته؟ چرا چیزی بهش نگفتی ؟با تعجب برگشت و یه نیم نگاه به پسره کرد و گفت: این؟؟؟ مگه دنبال منه؟ فکر کردم راهش این سمتیه. عصبانی تر گفتم: که راهش این سمتیه، آره؟؟؟؟ الان که بهت میگم یه چیز بگو خوب.ابروهاش رفت بالا. با تعجب گفت: چی بگم بهش آخه؟ این اصلا" یک کلمه حرفم بهم نزده. شاید مسیرش این وریه؟من: هیچی نگفته باشه. تو یه چیزی بهش بگو. داد بکش بگو چرا همش داری نگاهم می کنی.آسای بیچاره مبهوت داشت نگاهم می کرد. هر کاری کردم حاضر نشد یه چی به پسره بگه. میگفت شاید اصلا" با من کاری نداره. اما من مطمئن بودم این پسره دنبال اون بوده. اطمینانم وقتی بیشتر شد که چند بار بعدم دیدمش که پشت آسا راه میره.اما بازم آسا چیزی بهش نگفت. عصبانی بودم از دستش. به خاطر منم که شده باید یه حرفی به پسره می زد که دیگه دنبالش نیاد اما آسا میگفت وقتی پسره هیچ حرفی بهم نزده که من نمی تونم بی خودی با ملت دعوا کنم. یه روز که با یکی از دوستام که پسر دایی آسا هم بود تو کوچه ایستاده بودیم همون پسره رو می بینم. با اخم به دوستم میگم. محمد این انترو میشناسی؟ محمد یه نگاهی به پسره میکنه و میگه: خشایارو میگی ؟ آره چه طور؟من: چند وقته دنبال آسا راه میوفته.محمد: جدی؟ پس هنوز کوتاه نیومده. سریع برگشتم سمتش و پرسیدم: منظورت چیه؟محمد: این پسره آسا رو دوست داشت اما دیر جنبید و آسا با تو عقد کرد. انگاری هنوز پیگیرشه.اونقدر عصبانی بودم که احساس می کردم دود از کله ام بلند میشه. می خواستم برم پسره رو بکشم. از دست آسا هم عصبانی بودم. نمی دونم چرا.یه بار از آسا پرسیدم: این پسره رو می شناسه؟ بی تفاوت گفت: کدوم پسره.گفتم: همونی که میاد دنبالسش. گفت: نه چرا باید بشناسمش.اما شک داشتم که راست بگه. با اینکه خیلی بی تفاوت و آروم بود اما من بهش شک کرده بودم. حرفای محمدم از یه طرف، هر روز دیدن این پسره خشایار تو مسیر آسا هم یه طرف دیگه عصبیم می کرد. مامان آسا آش نذری پخته بود. من یه کاری برام پیش اومد که باعث شد دیر کنم و پختن آش تموم بشه. دم غروب تند تند و با سرعت داشتم می رفتم سمت خونه اشون. اومدم از سر کوچه بپیچم که دیدم آسا از تو یه خونه اومده بیرون. با چادر. آسا رو که دیدم متعجب ایستادم. اومدم بگم تو اینجا چی کار میکنی که دیدم خشایارم پشت سرش از خونه اومد بیرون.مغزم قفل کرد. باورم نمیشد. خون جلوی چشمهامو گرفته بود. با داد گفتم: تو اینجا چی کار می کردی؟ تو این خونه با این پسره. تا آسا اومد حرف بزنه با داد گفتم: خفه شو و هیچی نگو. برو گمشو خونه. همچین بازوشو گرفتم و پرتش کردم سمت ته کوچه که تا دو سه متر پرت شد اون طرف تر و چادرش کج شد رو سرش. خشایار اومد جلو و گفت: صبر کن برات تو ....نزاشتم حرفش تموم بشه یه مشت زدم تو صورتش که پرت شد رو زمین. دلم می خواست اونقدر بزنمش که بمیره. می دونستم که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم برای همین سریع از اونجا رفتم. تا چند ساعت فقط تو خیابونا راه می رفتم. باورم نمیشد آسا این جوری باشه. هر فکر ناجوری که بگی تو سرم شکل گرفت و من فقط به بدتریتن حالتش فکر می کردم. باید برمی گشتم پادگان. بدون اینکه آسا رو ببینم یا باهاش حرف بزنم فردا صبحش رفتم. رفتم و تا دو ماه بر نگشتم. وقتیم که برگشتم اصلا نزاشتم آسا در مورد اون روز توضیح بده. از طرفی هم محمد هی تو گوشم می خوند و در مورد آسا بد بینم می کرد. منم که بهش شک داشتم. اما نمی خواستم از دستش بدم. نمی خواستم راحت ولش کنم که بعدا" بره پشت سر من بهم بخنده. از طرفی هم هنوز دوستش داشتم.زندگیم برام شد جهنم. به زنم شک داشتم و نمی تونستم از بین ببرمش. گذشت و دو سال تموم شد. من برگشتم. خیلی زود بساط عروسی و راه انداختم و رفتیم سر خونه زندگیمون. می دیدم که آسا خوبه که مهربونه. اما هنوز اون شک لعنتی .....هر وقت که تنها میرفت بیرون دلم می خواست دنبالش برم ببینم چه جوریه. یه بار دیدم یه پسری اومده جلوش و یه چیزی بهش میگه. اونقدر غیرتی و عصبانی شدم که می خواستم برم لهش کنم. اما در کمتر از 30 ثانیه پسر رفت. هر چند بعدا" توی یکی ازدعواهامون این و به آسا گفتم و اونم گفت: پسره ازش ساعت پرسیده بود یا اون بار که اون و خشایار از تو خونه اومده بودن بیرون گفت که رفته بود آشها رو به در و همسایه بده. رفته دم خونه همسایه جدیدشون که تازه چند وقته که اومدن تو اون محل و انگاری خانم اون خونه خواهر خشایار بوده. اون روزم خشایار و برای اولین بار تو اون خونه میبینه. و اونجا بوده که میفهمه خشایار تو همه این مدت دنبال اون نبوده بلکه به خاطر یکی بودن مسیر شون بوده. خشایار میومد بره خونه خواهرش.اما من هیچ وقت شک و سوظنم برطرف نشد. حتی وقتی که فهمیدم که حرفهای محمد همه اش دروغ بوده و این اون بوده که قبل من آسا رو می خواسته و آسا قبولش نکرده. اونم کینه به دل می گیره و آسا رو جلوی من خراب میکنه.این شک از درون روحمو می خورد و نابودم می کرد. باعث میشد همیشه عصبانی و پرخاشگر باشم همه اش داد بزنم و دعوا کنم. همیشه هم آسا رو برای خالی کردن حرصم گیر می آوردم. کم کم دعوا برام کافی نبود. می خواستم یه جوری خودمو آروم کنم یه جوری خالی شم. این شد که من رفیق باز شدم. همش مهمونی همه اش مسافرت با دوستهام .همه اش خوش گذرونی. عشق زندگیم بچه هام بودن که خیلی دوستشون داشتم. بهترین لحظاتم وقتهایی بود که همه با هم تو خونه دور سفره، غذا می خوردیم.تو رو بیشتر از همه دوست داشتم. چون شیطون و بی خیال بودی. حتی زمین خوردن و زخمی شدنم نمی تونست جلوی بازیو شیطنتتو بگیره. شیرین زبون بودی. و همه اش حرفهای قشنگ می زدی. در عین حال صبور بودی. سپند بی حوصله بود و سرش تو کار خودش بود، آروم بود. آنیتام زیادی از همون بچگی خانم بود ولی وای به حال وقتی که عصبانی میشد. مثل خودم جوش میاورد. اما تو.....تو شکل مادرت بودی .... مهربون ... صبور ... بیخیال و گیج .... این گیج بازیهات همیشه من و می خندوند. اینکه همیشه به میل ما رفتار می کردی. من همیشه ازت راضی بودم و بهت افتخار می کردم. می دونستم بی نگرانی می تونم بهت اعتماد کنم.یه آهی کشید و گفت: هیچ وقت فکر نمی کردم کارهام انقدر روی شماها تاثیر بزاره. هیچ وقت فکر نمی کردم اون کسی که همه کارهامو به روم میاره تو باشی. از آنیتا و سپند انتظار داشتم اما از تو ....با چشمهای اشکی بهم نگاه کرد.باورم نمی شد. همه سختی و اعصاب خوردی زندگی ما به خاطر یه شک بی خودی بود. به خاطر یه مشت حرفهای مفت؟ اخم کردم با بهت گفتم: اما چرا بابا. چرا هیچ وقت از مامان نپرسیدی؟سرشو انداخت پایین و گفت: فکر می کردم دروغ میگه. حرفهاشو باور نمی کردم.اما الان میفهمم که چقدر اشتباه کردم الان که ... یه نگاه به پاهاش کرد و آرومتر گفت: الان که خدا داره مجازاتم میکنه می فهمم که چقدر ظلم و بدی کردم در حق شماها و مادرتون.با استفهام نگاهش کردم. یه لبخند تلخی زد و گفت: این مریضیهای جور واجورم کار خودشون و کردن. نمی تونم راه برم. رسما" فکم افتاد کف زمین. با بهت داشتم به پاهای بابا نگاه می کردم که گفت: حالا خوبه قطعشون نکردن. وای خدایا این بدترین مجازاتی بود که می تونستی نصیب بابای من بکنی. بابایی که یک ثانیه هم بی کار تو خونه بند نمی شد حالا مجبوره خونه نشین بشه؟؟؟بابام از بیکاری دق میکنه.بابا یه آهی کشید و گفت: خیلی سخته که یه مرد همه عمرش و با فکر به اینکه ممکنه زنش هر لحظه بهش خیانت کنه یا هر آن ممکنه ترکش کنه بگذرونه. داغون میشه. هر کاری میکنه تا غرورش و نگه داره هر کاری میکنه تا این اتفاق نیوفته هر کاری میکنه که اگه این جوری شد اون تنها کسی نباشه که عذاب کشیده. سرشو انداخت پایین و گفت: منم با کارهام می خواستم خودمو مادرتو عذاب بدم، که بهش نشون بدم من اول تو رو از زندگیم خارج کردم من اول ترکت کردم و رفتن و موندن تو فرقی نداره که برام مهم نیستی.آروم سرشو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. برق اشک تو چشمهاش بود. بابا: اما نرفت. موند. همیشه موند و حرفی نزد. سکوت کرد. صبر کرد. صبر خاموشش بیشتر عذابم می داد. من و از خودم متنفر می کرد. هر کاری کردم تا تحملش تموم بشه که شاید بره که شاید هر دومون از این عذاب نجات پیدا کنیم. من نمی تونستم ولش کنم چون دلم راضی نمی شد چون طاقت رفتنشو نداشتم اما اون می تونست بره این جوری اون بود که تصمیم می گرفت نه من. اما اون همیشه با همه شرایط بدم، با همه اخلاقهای گندم، با همه کارهای بدم آروم و ساکت کنارم بود. حتی الان که همه اش براش دردسرم هم از پیشم نرفت. تلافی نکرد تو این شرایط تنهام نزاشت. شرمنده اشم ، شرمنده همه تونم. خودمم عذاب میکشیدم و شما ها رو هم عذاب می دادم. یه قطره اشک از چشمهاش پایین چکید.بابام داره گریه میکنه. این اشکه که از چشمش پایین میاد؟ نه بابا خاک رفته تو چشمش باباها که گریه نمی کنن. قطره اشکه عصبیم می کرد. دیدنش اعصابمو خورد می کرد. با اخم دستمو بلند کردم و آروم اشک روی گونه بابا رو پاک کردم. بابا یه لبخند زد. تو چشمهاش نگاه کردم. مامانم بخشیده بودتش. با وجود همه کارهایی که کرده بود بازم بخشیده بودتش. هیچ وقت فکرشو نمی کردم که مامانم یه روز بتونه بابامو به خاطر عذاب 20 و چند ساله ببخشه. اما اون بخشید.خوب مامان بخشید. تقصیر بابا بود که زندگیمون جهنم شد. تقصیر بابا بود که بچگیهام مزخرف بود که بزرگیهام بی اعتماد بودم. چرا؟ چرا من باید این جوری میشدم؟ چرا باید مدام دلهره می داشتم؟ فقط به خاطر یه شک مسخره؟ یه حرف دروغ؟ آخ انقدر بدم میاد ملت لال بازی در میارن و حرف دلشون و به هم نمیگن. آی بدم میاد ساکت می مونن و فقط با لجبازی و در آوردن حرص همدیگه خودششون و آروم میکنن. خوب مگه خدا بهتون زبون نداده؟ زبون که برا قشنگی نیست به یه دردی می خوره. خوب بچرخونش تو دهنت و حرف بزن، بگو مشکلت چیه تا هم حل بشه هم آروم بشی.به بابا نگاه کردم.من: می دونید به خاطر این شک بی خودتون چقدر همه رو عذاب دادین؟ راستش هیچ وقت فکر نمی کردم که مامان بتونه ببخشدتون. اما ....در هر حال شما موقع عقد یه قسمی خوردین پس زنتون و زندگیتون اولویت اولتون باید می بود. چرا به جای اعتماد به حرفهای زنتون به حرف مفت یه عده آدم بی خود اعتماد کردین و زندگی همه مون و نابود کردین.چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. باید آروم می شدم. به من چه ربطی داشت. بزار هر کس هر کاری که می خواد بکنه. من یه بار حرفهای دلمو با صدای بلند گفتم نتیجه اش این شد که چند ماه تو عذاب و ناراحتی و ترد شده از خانواده بودم. دیگه نمی خواستم با باز کردن دهنم از خانواده ام دور بمونم. بعدم، بابام خودشم عذاب میکشید. الانم داره مجازات میشه. خدا قدرت پاهاشو ازش گرفته این خیلی بده. مامان بخشیدتش. پس چه نیازی هست که من خودمو بندازم وسط و دوباره فک بزنم. من می خوام پیش خانواده ام باشم هر چقدرم بد هر چقدرم ناجوربازم بودنشون بهتر از نبودنشونه.یه نفس عمیق دیگه کشیدم. بابا دستش و بالا آورد و کشید رو گونه ام. بابا: دخترم .... آنیدم .... آناهیدم .... درست مثل اسمتی ... تو تنها بچه امی که خودم اسمتو انتخاب کردم. برای همین بیشتر دوستت داشتم. غم و شادیت بیشتر روم اثر می زاشت. با دیدنت انرژی می گرفتم . آنید ... آناهید ... الهه آب .... الهه دریا واقیانوس ... به همون پاکی به همون زلالی به همون سادگی ... زن سوار بر اسب ... شجاع .... زنی که قهرمانها برای نیرو گرفتن برای قدرت کرفتن به اون متوسل میشدن .... آناهید چشمه زندگی .... تو قدرت این و داری که زندگیها رو تو دستت بگیری. به خاطر سادگیت به خاطر پاکیت به خاطر همه خوبیهات. همینها باعث میشه که بتونی رو زندگی هر کسی اثر بزاری. تو همیشه به من نیرو و قدرت می دادی. به خانم احتشام روح زندگی و بخشیدی و به اون پسره شروین، شادی زندگی و نشون دادی.تا اسم شروین و گفت چشمهام خود به خود گشاد شد. راستش یکم ترسیدم.بابام با دیدن قیافه ام بلند خندید.بابا: نترس کاریش ندارم. من همه چیز و می دونم. خانم احتشام همه چیزو بهم گفت. فقط یه سوال دارم. آنید دوستش داری؟خود به خودی نیشم باز شد و یه ذوقی کردم. بعد سریع فهمیدم که بابا این جور وقتها دختر باید از باباش خجالت بکشه و کله اشو بندازه پایین. تندی سرمو انداختم پایین که صدای قهقهه بابام بلند شد.یعنی خیلی تابلو نشون دادم که شروین و دوست دارم؟؟؟؟؟؟بابا: خوبه، بهت اعتماد دارم. همیشه داشتم اما .... در هر حال اگه تو انتخابش کردی پس نمی تونه بد باشه. منم کلی تحقیق کردم پسر خوبیه. تو کارشم خیلی موفقه. آخی بابایی برام رفته تحقیق ایول.... یه ذوقی کردم که بابا تحویلم گرفته و با اینکه اون موقع من و ترد کرده بود اما اونقدر براش مهم بودم که در مورد آیندم بره تحقیق و نگران زندگیم باشه.بابا دو ضربه آروم رو دستم زد و گفت: شوهرتم باهات اومده.وای چه فازی میده از زبون بابات بشنوی شوهرت. با ذوق و نیش باز سرمو تکون دادم. بابام دوباره خندید و گفت: دختر خوب نیست واسه شوهر کردن انقده ذوق کنه. سعی کردم با همه زورم نیشم و ببندم که باعث شد لبم غنجه بشه و بابام بیشتر بخنده. بابا: خوب دیگه تو برو این پسره رو بفرست بیاد تومی خوام باهاش حرف بزنم.یه ابروم رفت بالا.با شک پرسیدم: می خوای بزنیش؟بابا با تعجب گفت: بزنیش چیه؟ میگم می خوام صحبت کنم باهاش. برو بیرون انقدم جلوی من هوای این پسره رو نداشته باش. دهههههه....اوه اوه بابام غیرتی شد. تندی بلند شدم و ایستادم اومدم برگردم برم سمت در که تو یه لحظه سریع خم شدم و گونه بابامو ماچ کردم و تندی رفتم بیرون. اگه نمی بوسیدمش دلم می ترکید. خیلی دلم تنگ شده بود براش. مخصوصنم که این جوری رو تخت بیمارستان می دیدمش. اونم الان که فهمیده بودم پاهاش دیگه کار نمیکنه. دلم داشت آتیش می گرفت. واقعا" اینی که میگن چوب خدا صدا نداره همینه. دلم برا بابام کباب بود بغض داشتم اما یاد گرفته بودم تو بدترین شرایطم خودمو کنترل کنم. اونم جلوی خود طرف. الان من باید بخندم باید شاد باشم. نمی خوام بابام فکر کنه که به خاطر حالشه که من برگشتم. باید بفهمه که به خاطر خودش و دوست داشتنشه که برگشتم. دیگه به پاهای بابام فکر نمی کنم. بابام بدون پا هم بابامه. با همون اقتدار و ابهتش.لحظه آخر برگشتم و لبخند و رو لبهای بابام دیدم و همون باعث شد دوباره نیشم شل بشه. یکی امروز بیاد این نیش گشاد من و ببنده.در و بستم و تا برگشتم رفتم تو بغل شروین. بیچاره سعی می کرد خودشو آروم نشون بده اما از چشمهاش اضطراب می بارید.با یه لبخند بغلش کردم. اونم دستهاشو انداخت دورمو نوازشم کرد.من: شروین یه قولی بهم میدی؟با صدایی که توش نگرانی بود گفت: چه قولی؟سرمو از رو سینه اش جدا کردم و یکم خودمو کشیدم عقب. هنوز دستم دور کمرش بود و دست اونم دور بازوم. تو چشمهاش نگاه کردم.- شروین قول بده هر چی شنیدی یا هر چی دیدی یا کلا" هر اتفاقی که تو زندگیمون افتاد و برات جای شک و شبهه یا سوال ایجاد کرد بیای و از خودم بپرسی. نریزی تو خودت و لال بازی در بیاری. هر مشکلی بود مستقیم به خودم بگو تا با حرف و با همدیگه حلش کنیم. دلم نمی خواد چند سال دیگه بفهمم که فلان حرکتت به خاطر فلان کار من بوده. قول می دی شروین؟خیالش راحت شده بود. یه لبخند از رو آرامش زد و گفت: حتما" ، تو هم قول بده که نزاری چیزی تو دلت بمونه. باشه؟نیشم و باز کردم و ابروهامو چند بار انداختم بالا و گفتم: نمی زارم ....رو انگشتای پام بلند شدم و با دو دست صورتشو گرفتم و تندی آوردم پایین و کشیدم سمت خودم و لبم و گذاشتم رو لبهاش و یه بوسه محکم با تمام وجودم ازش گرفتم. شروین که انتظار این حرکت و نداشت هنوز دستهاش تو همون حالت قبلی خشک شده بود و چشمهاشم گشاد.بوسمو که کردم سرمو کشیدم عقب و با یه لبخند قشنگ نگاهش کردم و گفتم: این یکی تو دلم مونده بود.با حرف من لبخند خوشحالی زد و گفت: اینجوریاست؟ خوب یه چیزایی هم تو دل من مونده. یه ابروش و شیطون فرستاد بالا و کمرمو گرفت و سریع کشیدم تو بغلش که یه لحظه تعادلمو از دست دادم و محکم خوردم تو سینه اش و دستهامم از ترس اینکه نیوفتم حلقه شد دور گردنش. سرمو بلند کردم که چشمم افتاد تو نگاه شیطونش. آروم آروم خم شد رو صورتم. تو چشمهای مهربونش خیره بودم و تو عمق مهربونیش فرو رفته بودم. اونقدر که یادم رفته بود باید بهش بگم بابا منتظرشه. یا اینکه ناسلامتی اینجا بیمارستانه و کلی آدم در رفت و آمده. هر جند این اتاق بابا تو راهرویی بود که این ساعت رفت و آمد جندانی نداشت.به شروین نگاه می کردم. فاصله صورتش با صورتم خیلی کم شد. آروم چشمهامو بستم و منتظر موندم....- آنید ....مثل فنر از جام پریدم. چشمهام باز باز شد و با یه حرکت همچین فشاری به سینه شروین آوردم که بدبخت پرت شد عقب و خورد به دیوار روبه رو. شرمنده لبمو گاز گرفتم. بدبخت اونقدر شوکه شده بود که نفهمید چه جوری تعادلشو حفظ کنه. فقط با چشمهای گشاد به من نگاه می کرد.- آنید خودتی؟؟؟؟؟با شنیدن صدا تازه یادم افتاد که چرا شروین بدبخت و مثل دارت کوبوندم به دیوار.برگشتم سمت صدا. -: آنیتا ..... خواهرجون ......با دو قدم خودمو رسوندم به آنیتا که با چشمهای اشکی و صورت بهت زده داشت ناباور نگاهم می کرد. با یه حرکت بغلش کردم و محکم فشارش دادم. دستهاش هنوز تو هوا خشک شده بود. بعد چند ثانیه دستهاش حلقه شد دور کمرم و با بغض و گریه گفت: آنید... خواهر کوچولوی بی معرفتم. برگشتی؟؟؟ بالاخره برگشتی؟؟؟؟ دیگه داشتم نا امید می شدم... دیگه فکر کردم هیچ وقت نمیای... چقدر دیر کردی؟ چقدر چشم به راهمون گذاشتی. خیلی بی معرفتی خیلی ....حرفهای آنیتا باعث شد که تو چشمهام اشک جمع بشه. تازه می فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده. چقدر دلم برای جیغ جیغاش و آنید گفتن عصبیش تنگ شده. خواهرم........بعد چند دقیقه که تو بغل هم بودیم و آنیتا کریه کرد و منم بغض از هم جدا شدیم. آنیتا با لبخند نگاهم کرد. آنیتا: چقدر دلم برات تنگ شده بود. یهو اخم کرد و محکم با دست کوبوند به بازومو گفت: اوی کی بهت میگه تنهایی بری غلط زیادی بکنی. نباید به من یه ندا می دادی تا من هواتو داشته باشم؟ الاغ نگفتی من می تونم خبرهارو بهت برسونم. اگه بهم گفته بودی می تونستم قبل اومدن بابا بهت خبر بدم بعد این افتضاح و قهر و گیس کشیا پیش نمیومد. نیشم از گوش تا گوش باز شد. با ذوق گفتم: خواهر دیوونه خودمی دیگه.چشمهای آنیتا از رو من چرخید و رفت بالا. نگاهش به پشت سر من بود و سرش کامل رفته بود بالا. مثل آدمهایی شده بود که از پایین یه برج دارن به طبقه آخرش نگاه می کنن. آنیتا یه کوچولو قدش از من کوتاه تر بود. رد نگاهش و گرفتم و برگشتم نگاه کردم دیدم شروین پشت سرم ایستاده.خودمو کشیدم کنار و بازوی شروین و گرفتم و آوردمش جلو و رو به آنیتا با ذوق گفتم: آنیتا شوهرمو دیدی؟ آنیتا با حرفم نگاهش و از شروین جدا کرد و یه چشم غره به ذوق من رفت و دوباره برگشت سمت شروین و با لبخند مهربون و صمیمی دستشو دراز کرد وگفت: من آنیتام خواهر آنید.شروین هم با لبخند دستش و آورد جلو و به آنیتا دست داد و گفت: منم شروینم. خوشبختم. فکر می کنم شما و آنید خیلی شبیه همید. من و آنیتا چشمهامون گشاد شد. آخه هیچ کس نمی گفت ما دوتا شبیه همیمم. آنیتا شبیه بابام بود منم شبیه مامانم. هیچ کس نمی فهمید ما دوتا خواهریم تا خودمون نمیگفتیم.آنیتا با بهت با انگشت اشاره به خودش و من اشاره کرد و گفت: ما دوتا شبیهیم؟؟؟؟شروین با لبخند سرشو تکون داد. آنیتا فوری بازوی من و گرفت و کشیدم سمت خودش و آروم دم گوش من گفت: مرده شورتو ببرن شوهر نکردی نکردی حالا هم که یکی و پیدا کردی بدبخت چشمهاش نمیبینه؟ همون چشمهاش ندید که اومد تو رو گرفت وگرنه کی تو رو تحمل میکنه. حالا خوبه خوشتیپه میشه از کور بودنش گذشت. هیکلشم خوبه میشه عیباشو نادیده گرفت.اومدم بگم آرومتر شروین گوشهاش تیزه که قبل من صدای قهقهه بلند شروین ما دوتا رو سکته داد.آنیتا که دهنش یه متر باز مونده بود دوباره با بهت به من گفت: آنید... این پسره دیوونه هم که هست.شروین سعی کرد با سرفه قهقهه اشو کم کنه.با قهقهه ای که به زور در حد لبخند نگهش داشته بود گفت: خواهرجون من مشکل چشمی ندارم. خوبم همه چیز و می بینم. دیوونه ام نیستم اگه خندیدم به خاطر حرفهای شما بود. ببخشید من گوشهام یکم زیادی تیزه. اگه گفتم شباهت دارید منظورم قیافه نبود منظورم به اخلاقتون بود. شما هم مثل آنید شاد و پر انرژی هستین.بمیرم برا خواهریم سوسک شد. همچین شوکه شده بود بدبخت که نمی تونست هیچی بگه. برای اینکه بیشتر سوتی نده و جلو شروین ضایع نشه سریع دست شروین و گرفتم و کشیدمش سمت در اتاق بابام و گفتم: شروین بیا برو بابام می خواد ببینتت. من یادم رفت بهت بگم.شروین ابروش رفت بالا با بهت گفت: من و ببینه؟ چرا؟بچه ام فکر کنم از بابام می ترسید چون یه جورایی تا فهمید خودشو همچین سفت کرده بود که تقریبا" به زور داشتم می کشیدمش سمت اتاق.من: شروینم گلم بیا برو می خواد باهات حرف بزنه نمی خواد بخوردت که.شروین پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: آره نمی خواد بخوردتم. تو که مطمئن نیستی.خنده ام گرفته بود. ایستادم و برگشتم سمتش. دستهامو گذاشتم دو طرف صورتش و سرشو خم کردم سمت خودمو دقیق تو چشمهاش نگاه کردم.من: شروین دوستم داری؟شروین با سر گفت آره.من: بهم اعتماد داری؟شروین دوباره گفت آره.سریع دستمو ول کردم و دوباره دستش و گرفتم و گفتم: خوب پس بیا بابا نمی خوردتت فعلا" فقط سرم باید بزنه تو رگ. حالا بعدا" که به غذا افتاد شاید یه ناخونکی بهت زد.خلاصه در و باز کردم و شروین بهت زده و ترسیده رو پرت کردم تو اتاق و سرمم فرستادم تو اتاق و گفتم: بابا اینم شوهر من. صحیح و سالم تحویلتون همین مدلیم ازتون پسش می گیرم. بلا ملا سرش نیاریا به زور یه دونه شوهر پیدا کردم. این از دستم بره می ترشم می مونم رو دستتون
حالا موندم این بار که به میل خودم دارم میرم قراره چی بشه و موقع برگشت چه کشفیاتی بکنم و چه اتفاقاتی می خواد بیوفته.قرار شده فردا صبح راه بیوفتیم. هرچی به طراوت جون اصرار کردم گفت نمیام. خیلی ناراحت بودم. یعنی که چی هی من میرم این ور اون ور و طراوت جون طفلی تنهایی باید بمونه تو خونه. هر چند که همه اش بهانه میاره کارهای شرکت مونده و اونا بهم احتیاج دارن و از این حرفها اما من که می دونم داره بهانه میاره.آخر سرم بس که اصرار کردم گفت: بابا شما دوتا جوونید دفعه اولتونه که بعد محرم شدن می خواین برین مسافرت من پیرزن و کجا می خواید خرکش کنید ببرین. اولش چشمام گشاد شد. بعد که فهمیدم جریان چیه قرمز شدم و با صدای جیغی رو به شروین گفتم: همه اش تقصیر توئه ببین طراوت جون چه فکرایی که نمیکنه. همچین محکم زدم به بازوی شروین که آخش در اومد.طراوت جونم که ریسه رفته بود از خنده.خنده اش که تموم شد گفت: خیله خوب بابا من هیچ فکری نمی کنم در مورد شما. نزن بچه امو دستش کبود شد. شما دوتا برید منم چند روز دیگه میام. خوبه؟با ذوق گفتم: عالیه پس ما منتظرتونیما نکنه یه وقت قالمون بزارید و بد قولی کنید؟طراوت جون با خنده گفت: نه خیالت جمع باشه میام حتما".خوشحال و راضی بلند شدم برم شربت بیارم. رفتم و از تو آشپزخونه شربتهایی که مهری خانم زحمتشو کشیده بود و تو سینی چیده بود و برداشتم و اومدم تو سالن. آروم و مورچه ای قدم بر می داشتم تا نکنه شربتا بریزه تو سینی واسه همین شروین و طراوت جون متوجه اومدنم نشدن. داشتن آروم آروم حرف می زدن. زیاد نفهمیدم چی میگن فقط چند تا جمله اشو فهمیدم.طراوت جون: گفتی بهش؟؟؟؟شروین: نه بزار بریم اونجا بهش میگم.طراوت جون: زودتر بگی بهتره بعدا" شاید ....از اونجایی که من به شدت دست و پا چلوفتیم یه پام رفت پشت اون یکی پام و سکندری خوردم و لیوانا تو سینی تکون خورد و نصف شربتشون ریخت بیرون و خودشونم خیلی صدا کردن به خاطر تکون خوردنشون تو سینی. همین باعث شد که طراوت جون و شروین متوجه اومدنم بشن و من ناکام از کشف حرفهای اونا بمونم. حالا منِ فضول چه جوری می تونستم بدون فهمیدن جریان بخوابم؟؟؟؟تا شب هر کاری کردم شروین نامرد حاضر نشد لو بده چی باید بهم بگه . حتی عشوه شتریمم امتحان کردم بلکه گولش بزنم تا لو بده اما خوب کِی این عشوه شتریه جواب می دا که الان جواب بده . فقط باعث شد شروین قد پنج دقیقه بلند بلند بخنده و منو بغل کنه و تو بغلش بچلونه. یکی نیست بهش بگه آخه من الان که دارم از فضولی می ترکم بغل می خوام چی کار؟؟؟؟ واله ..... ****شب قبل وسایلمو جمع کردم. منظور از جمع کردن همون چپوندن هر وسیله ی موجود در دیدی تو چمدونه. صبح ساعت 7 شروین بیدارم کرد و بعد از خداحافظی با طراوت جون و مهری خانم رفتیم سوار ماشین شدیم. از اونجایی که من همین جوری تو ماشین لالا واجبم صبحم که زود بیدار شدم و هنوزم مست خواب بودم تا نشستم تو ماشین قبل از اینکه ماشین از در خونه بره بیرون سرمو به صندلی تکیه دادم و خوابیدم. با صدای بوق ممتد و یه داد از خواب بیدار شدم. بهتره بگم سکته زنون از خواب پریدم. بی اختیار یه جیغ مهیب کشیدم. حالا مگه من ساکت میشدم. یکی من و کشید تو بغلش. با حس آغوش شروین این فکم بسته شد و جیغم تموم شد.شروین من و از خودش جدا کرد و گفت: آنیدم چی شده؟ چرا جیغ میکشی؟با ترس تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: تصادف کردیم؟ ما مردیم؟ من مردم؟ تو هم مردی؟ تو داد کشیدی؟ اینجا الان اون دنیاست؟ خاک به سرم ببین چقدر گرمه پس بگو آخر، جهنمی شدم. هی گفتم آنید این چشمهاتو درویش کن و هی پسر مردم و دید نزنا اما کِی این چشمها به حرف من گوش کردن؟ اما تو چرا اومدی جهنم تو به این خوبی کلی آدم نجات دادی؟؟؟ ببین آخر و عاقبت دوست دختر زیاد داشتن و از اون کارا کردن همینه دیگه. اونا نامحرم بودن، بهت حرام بودن، الان اومدی جهنم کوفتت شه. ولی خدا جون چرا من و ناکام بردی از دنیا؟ به جون خودم من فقط شروین و هیزی نگاه کردم اینم که محرم و حلالمون شد. بازم گناهه؟ مگه نگفتی یه نظر حلاله؟ به جون خودم من همون یه نگاه و می کشیدم چشم بر نمی داشتم ازش پلکم نمی زدم که نشه دو نگاه. با صدای خنده بلند شروین بهت زده و شوکه بهش نگاه کردم. دستهاش رو شونه من بود و سرشو برده بود عقب و می خندید. منم گیج زل زده بودم و داشتم فکر می کردم این پسره تو دنیا سالم بود، اومده جهنم دیوونه شده بدبخت.شروین که حسابی خندید با دست اشک گوشه چشمش و پاک کرد و گفت: آنید اینا چیه که تو میگی؟؟؟ مردم و جهنم و ناکام و هیزی و دوست دختر و اینا.من همون جور گیج: خوب مگه نمردیم داشتم عجزو مویه می کردم خدا یه رحمی بهمون بکنه.با خنده گفت: دختر خوب یه نگاه به اطرافت بنداز اینجا شبیه جهنمه؟تازه متوجه اطرافم شدم. تو یه خیابون بودیم با کلی آدم وماشین. یه جایی نزدیک یه چهارراه. صدای بوق و داد مال ماشینها و آدمهایی بود که پشت چراغ قرمز ایستاده بودن. ماشین ما چراغ و رد کرده بود و بعد چهارراه گوشه خیابون متوقف بود. اما این خیابون عجیب برام آشنا بود. چرا؟؟؟؟یکم خودمو کشیدم جلو و از شیشه جلوی ماشین یه نگاه دقیق تر به خیابون و مغازه ها و کوچه ها انداختم. یهو خشک شدم. انگار برق گرفته باشدم. حتی نمی تونستم پلک بزنم. صدامم گم کرده بودم. بعد از چند دقیقه به خودم اومدم. با صدای ناباوری گفتم: شروین .... منو کجا آوردی؟؟؟؟ عصبی شدم، نفسهام تند شد، با شک و اتهام به شروین نگاه کردم: قفسه سینه ام تند تند بالا می رفت و نفسهام صدا دار از دهنم بیرون میومد.یه ابروم از تعجب و بهت و فشار عصبی بالا رفته بود.- دروغ گفتی بهت اطمینان کردم و تو بهم دروغ گفتی. ( تو چشمام اشک جمع شد بغض کردم ) گفتی میریم شمال. پس چرا من و آوردی اینجا.... چرا ... چرا ...چرا ها رو با داد گفتم. عصبی اومدم در و باز کنم و پیاده شم که شروین دستمو کشید و با یه حرکت سریع من و کشید تو بغلش و گفت: آنیدم، عزیزم آروم باش به خدا بهت دروغ نگفتم گفتم میریم شمال. خوب اینجام شماله. من بهت دروغ نگفتم.تو همون حالت با بغض گفتم: گفتی میریم ویلا. پس کو ؟؟؟؟ ویلا اینجاست؟؟؟ تو این شهر؟؟؟شروین همون جور که با دست پشتمو می مالید تا آروم شم گفت: چرا خودتو اذیت میکنی گلم. قربونت برم دروغم چیه این جا هم شماله هم ویلا داره. من تازه این ویلا رو خریدم گفتم شاید دلت برای شهرت تنگ بشه دوست داشته باشی یه وقتهایی بیای ببینیش.دلم برای شهرم تنگ بشه؟؟؟ مگه تنگ نیست؟ دلم برای شهرم... برای مردمم ... برای آسمونم... برای باروناش... برای جنگلم... دریام ... مامانم ... بابا.... عسل ... آنیتا ... سپند .... دلم برای بابام تنگ شده. یهو بغضم ترکید قطره های اشک اومد رو گونه ام. سرمو فرو کردم تو سینه شروین و گریه کردم. برای همه دلتنگیهام برای خانواده ام که الان شاید دو تا خیابون بیشتر باهاشون فاصله نداشتم اما نمی تونستم برم پیششون. نمی تونستم برم خونه بابام. نمی تونستم برم مامانم و بغل کنمو آنیتا رو ببوسم، سر به سر سپند بزارم، که برای عسل کوچولوی ناز خاله عروسک ببرم. نمی تونستم. این کارا برام ممنوع شده بود. بهم گفته بودن حق ندارم این کارها رو بکنم. بابام همونی که من و نخواست این حق و ازم گرفت من و از خونه اش بیرون کرد از خونواده ام از همه چیزم....گریه کردم تا سبک شم. گریه هایی که همه رو تو این چند ماهه جمع کرده بودم و پشت پرده لبخند پنهونشون کرده بودم تا کسی غمم و نبینه که کسی آنید ناراحت و نبینه، صدای شکسته شدنم و نشنوه. نداشتن تحمل دوری از خانواده امو نبینه. برای همین بود که همش دل تنگ شروین بودم. وقتی یه لحظه دیر می کرد دلشوره می گرفتم که نکنه شروین تنها کسی که تو این دنیا برام مونده ومی تونم کنارش باشم تنها کسی که من واز خودش جدا نمیکنه تردم نمی کنه، من و از دیدنش منع نمیکنه خدای نکرده اتفاقی براش افتاده باشه یا اینکه بی خبر بره و من و تنهام بزاره. گریه کردم به خاطر تمام ترسهام که تو این مدت پنهانشون کردم ترسهایی که بابام با رفتنش با تنها گذاشتنم با بیرون کردنم تو دلم کاشته بود.شروین گذاشت تا حسابی گریه کنم که آروم شم. وقتی به فس فس افتادم من وجدا کرد و یه دستمال دستم داد. تو چشمهام نگاه کرد و نگران گفت: آروم شدی؟ الان بهتری؟ می خوای برگردیم تهران یا بریم اون یکی ویلا؟با سر گفتم نه. حالا که بعد مدتها اومدم تو شهر و هوایی که عاشقش بودم نمی خواستم به این زودی برم.شروین یه نگاه دقیق و طولانی بهم کرد و ماشین و روشن کرد و راه افتاد. نفهمیدم کجا می ریم. نفهمیدم مسیرمون چیه نفهمیدم کی رسیدیم یا ویلا چه شکلیه چون تمام لحظات داشتم به آسمون و زمین و مردم و شهر و کوچه ها ومغازه ها و پرنده ها و درختها نگاه که نه با چشم می خوردمشون. اونقدر تو فکر بلعیدن چیزایی که دور برم می دیدم بودم که اصلا" یادم رفت حواسمو جمع کنم ببینم از کجا اومدیم که به ویلا رسیدیم. چشمم به جاده و خیابون بود اما نگاهم فقط می دیدشون، ثبتشون نمی کرد. درکشون نمی کرد.به ویلا رسیدیم گیج و منگ از ماشین پیاده شدم. کنار در ماشین ایستادم و به آسمون نگاه کردم. چشمهامو بستم و نفس عمیق کشیدم. باورشم برام سخت بود. یعنی واقعا" الان دارم تو هوایی که خانواده ام تنفس میکنن نفس میکشم؟؟؟؟با صدای بسته شدن در ماشین چشمهامو باز کردم. مثل یه جوجه بی پناه دنبال شروین راه افتادم. هر جا می رفت دنبالش می رفتم. اول رفت تو آشپزخونه. از تو کابینت یه لیوان برداشت و از شیر، آب پر کرد و خورد.بعد برگشت و تو حال و چمدونها رو برداشت و از پله ها بالا رفت و منم دنبالش. بالای پله ها که رسید رفت سمت راست. رفت انتهای راه رو دری که انتهای راه رو بود و باز کرد. رفت توش. چمدونها رو گذاشت کنار دیوار. نشست رو تخت. کفشهاشو در آورد. بلند شد، رفت سمت دری که سمت راست اتاق بود. منم دنبالش. در و باز کرد. کلید برقی که داخلش بود و زد و چراغشو روشن کرد. رفت تو اومد در و ببنده که دید منم پشت سرش سعی دارم برم تو .شروین متعجب با چشمهای گرد به من نگاه کرد. - آنید کجا داری میای؟؟؟مظلوم و بی پناه نگاهش کردم. مثل یه بچه ای که میترسه از مادرش دور بشه. - منم میام نمی خوام تنها بمونم. شروین با چشمهای گشاد گفت: باشه ، تنها نمی مونی. بشین رو تخت منم الان میام پیشت.من: نه هر جا بری میام. کجا می خوای بری؟شروین با یه لبخند کوچولو گفت: آنیدم .... دختر کوچولوی من از چی می ترسه؟ جایی نمی رم. بمون الان بر می گردم.با اصرار و لج گفتم: نه تو یه جا می خوای بری که اصرار داری من بمونم. چرا نمی خوای من و با خودت ببری؟ اصلا" ببینم اینجا کجاست که تو اصرار داری تنهایی بری؟؟؟شروین با یه لبخند گشاد که به زور جمعش کرده بود خودش و کشید کنار تا من بتونم ببینم این در به کجا باز میشه. یهو چشمهام گشاد شد. بمیرم من که اصرارهای بی خود میکنم کجا می خواستم برم من آخه؟شروین با صدایی که توش خنده موج می زد گفت: هنوزم می خوای بیای؟سرمو انداختم پایین و زیر چشمی نگاهش کردم.- نه قربونت من منتظر می مونم زود بیا.شروین شیطون گفت: تعارف میکنی؟ خوب تو هم بیا جا هستا. من می خوام دستامو بشورم تو کاری داری بیا برو انجام بده. فرنگیه، موردی نداره. خجالت میکشی؟؟؟؟بی ادب داشت من و دست می انداخت. سرمو بلند کردم و یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: نخیرم خودت تنها برو حالشو ببر.با یه حرکت گردن، سرمو چرخوندم و برگشتم رفتم رو تخت نشستم. شروینم با خنده در و بست و رفت تو دستشویی. خاک به سرم که بی پناهیمم آدمیزادی نسیت یه بار من نخواستم تنها بمونما. ببین پسره رو تو خلا هم ول نمی کردم. خوب شاید کار داشته باشه بی تربیت چرا دنبالش می ری.یه نفس عمیق کشیدم و بلند شدم و مانتومو در آوردم.، کفشهام هم. رو تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم. الان باید رو تختم تو اتاقم تو خونه امون می بودم نه اینجا توی این ویلا تنها. الان باید با ذوق می رفتم و مامانم و بغل می کردم. مامانم من و می بوسید و بعد من، شروین و با محبت بغل می کرد. چقدر مامانم دوماد دوست بود. چقدر دلش می خواست شوهر من و ببینه. بابام همه حرفهاش پیش شوهر آنیتا بود. یعنی اگه رابطه امون خوب بود شروینم مثل سامان شوهر آنیتا قبول داشت؟؟؟؟ یعنی اگه شروین مثل سامان خیلی معمولی میومد خواستگاری من تو خونه امون من و از بابام خواستگاری می کرد بابام قبولش می کرد؟ اگه اون روز بابام نمیومد دم دانشگاه اگه بابام اون روز من و شروین و تا خونه تعقیب نیمی کرد اگه اون حرفها رو نمی زد اگه می گذاشت من حرف بزنم و از خودم دفاع کنم. اگه من عصبانی نمی شدم و اون حرفها رو نمیگفتم.22 سال خفه مونده بودم چرا باید بعد این همه سال قفل زبونم وابشه و همه دردای این سالها رو بلند داد بکشم. اگه این اتفاقا نیوفتاده بود الان زندگی من چه جوری بود؟اگه این جور نمی شد من الان به جای این ویلا باید تو خونه خودمون می بودم. شروینی نبود. کنار مامانم می نشستم و با جیغ می گفتم من شوهر بکن نیستم. ولی کنار مامانم اینا بودم. من این و می خواستم؟؟؟؟اگه این اتفاقها نمی افتاد من هیچ وقت برای شروین دردودل نمی کردم. هیچ وقت شروین دلداریم نمی داد. هیچ وقت نمی فهمیدم که با شروین چقدر آرامش می گیرم. هیچ وقت این جور به شروین نزدیک نمی شدم. نه من شروین و می خواستم، عاشقش بودم. از اینکه الان پیش اونم اصلا" پشیمون نیستم. اما اگه میشد بابا و مامانمم داشتم چقدر عالی میشد. واقعا" زندگی معرکه ای میشد.تو فکرهام غرق بودم که دستی دور شکمم پیچید.- داری به چی این جوری فکر می کنی؟؟؟من: به همه چی. به بابام. به مامانم به اینکه اگه مامانم تو رو می دید چقدر دوستت می داشت. مامانم عاشقت می شد.شروین: من همین الانشم دوسش دارم. با اینکه ندیدمش اما دلم می خواد برم دستشو ببوسم که دختره ماهی مثل تو رو به دنیا آورد. با یه لبخند بهش نگاه کردم و خودمو کشیدم تو بغلش. سرمو گذاشتم رو بازوش. شروین با دستش با موهام بازی کرد. شروین: آنید ....من: جانم ....شروین: نمی خوای حالا که اینجایی بری مامان و باباتو ببینی؟؟؟من: خیلی دلم می خواد مامانمو ببینم اما بابام ....شروین: چرا بابات نه؟ هر چی باشه اون بزرگترته تو باید بری پیشش. من باید برم پیشش. ما باید ازش اجازه می گرفتیم. اون باید برامون دعا کنه اون باید دست تو رو تو دست من بزاره. اگه خدایی نکرده یه اتفاق بدی براش بیوفته پشیمون میشی از ندیدنش.یه آه بلند کشیدم.من: شروین یه حرفی می زنیا. چرا بابام باید یه طوریش بشه آخه؟ بعدم بابام، من و با تو ببینه جفتمون و میکشه بدون اینکه فرصت حرف زدن بهمون بده.شروین: آدمها عوض میشن. الانم که ما دوتا به هم محرمیم، دیگه مشکلی نداره که.سرمو رو بازوی شروین جابه جا کردم و با یه حسرت گفتم: بابای من نه. هیچ وقت از حرفش نمی گذره. شروین خم شد رومو گفت: آنید آدمها همیشه یه جور نمی مونن زمان خیلی ها رو تغییر داده . خیلی ها از حرفشون برگشتن.با یه بغضی گفتم: کاش بابای منم این جوری بود اما اون یه دنده و خودخواهه کوتاه بیا نیست.شروین یه آه ناراحت کشید و گفت: شاید یه چیزی، یه اتفاق باعث بشه که از حرفش برگرده. شاید یه جورایی بفهمه که اشتباه کرده. مشکوک به شروین نگاه کردم: شروین.... اصرارت برای چیه؟ یه جورایی خیلی مشکوکی.شروین نفسشو صدا دار بیرون داد و ناراحت و کلافه گفت: آنید باید با هم حرف بزنیم.نمی دونم چرا این حرف بزنیمش باعث شد دلم هری بریزه پایین. تو دلم آشوب شده بود. شروین چی می خواست بگه که انقدر جدی و ناراحت بود. شروین آروم بلند شد و رو تخت نشست. منم به تبعیت از اون بلند شدم و کنارش نشستم. شروین چرخید سمت منو کامل رو به روم قرار گرفت. دستهاشو آورد جلو و دستهامو گرفت. تو چشمهام نگاه کرد. یه نگاه مهربون. یه نگاه دوست داشتنی.شروین: آنید تو می دونی که من چقدر دوستت دارم آره ؟؟؟با سر تایید کردم.شروین: و می دونی که اگه لازم بود حاضر بودم تا آخر عمرم منتظرت بمونم.نمی فهمیدم. منظورشو از این حرفها نمی فهمیدم. نکنه می خواد بره، نکنه می خواد تنهام بزاره. نکنه برای همین من و آورده اینجا .چونه ام شروع کرد به لرزیدن. آروم گفتم: می خوای بری؟؟؟؟شروین با یه لبخند مهربون گفت: نه عزیزم من تو رو هیچ وقت تنهات نمی زارم. نه تا وقتی که زنده ام. آنیدم می خوام بدونی که عاشقتم. حاضر بودم تا همیشه همون مدلی حتی اگه شده مثل یه دوست کنارت باشم. وقتی که اومدی فرودگاه دنبالم دنیا رو بهم دادی. دیگه چیزی نمی خواستم. تو هم من و دوست داشتی و احساساتمون دو طرفه بود. بعدم که طراوت جون فهمید خودت دیدی که چی گفت. گفت نمیشه دوتاییمون با این احساس تو یه خونه باشیم. پس یا باید محرم میشدیم یا یکیمون باید می رفت. خوب صد البته که من از خدام بود که محرم بشیم. تو هم که راضی بودی. این وسط یه مشکلی بود.گیج سرمو کج کردم و مشکوک گفتم: چه مشکلی؟؟؟ نکنه ما محرم نیستیم نکنه همه چی نمایشی بود؟نمی دونم چرا همش یاد این فیلمها و کتابا میوفتادم که پسره دختره رو الکی می برد عقد می کرد در حالی که همه اش نقشه بوده و هیچ کدوم از اون عاقدا و شهود واقعی نبودن و قلابی بودن.شروین همراه یه لبخند یه فشاری به دستم داد و گفت: نه دیوونه اون قسمتش از همه واقعیتر بود تو واقعا" زن قانونی من شدی و من هیچ رقمه نمی زارم از دستم بری. ولی برای اینکه تو بتونی با من محرم بشی باید اجازه پدرت و می داشتی.سریع گفتم: اما طراوت جون گفت که چون یه دختر بالغم و پدرم حضور نداره می تونیم بدون حضور پدرم صیغه کنیم.شروین: درسته که تو بالغی اما با این حال یه دختری. یه زن مطلقه یا بیوه نیستی. تو در هر حال نیاز به اجازه پدرت داشتی که بتونی عقد موقت یا دائم بشی. یه دختر بنا به شرایطی می تونه بدون اجازه پدرش عقد یا صیغه کنه. باید بره دادگاه و حکم قضایی بگیره و هزار تا کار دیگه.گیج بودم گیجتر شدم. سرمو یه تکونی دادم و گفتم: شروین من اصلا" نمی فهمم منظورت چیه.شروین تو چشمهام نگاه کرد و گفت: آنید بدون اجازه پدرت من و تو نمی تونستیم عقد کنیم. نه موقت نه دائم.گیج گفتم: اما ما که صیغه کردیم و تو می گی صیغه امون قانونی ....داشتم پیش خودم حرفهای شروین و تجزیه تحلیل می کردم. ما عقد کردیم عقدمونم درست بود. اما نمی شد این عقد درست، بدون اجازه پدر من باشه اما پدر من که ..... شروین با یه نگاه منتظر بهم خیره شده بود. انگار منتظر بود که من معمای ذهنمو حل کنم. با گذاشتن هر تیکه پازل کنار هم شکل کامل در میومد. با ناباوری گفتم: شروین ما .... نگو که ....
شروین سرشو تکون داد و گفت: آره آنید ما اجازه پدرتو داشتیم.با دهن باز از تعجب گفتم: اما این امکان نداره..... چه طور ....شروین توضیح داد: یادته با بچه ها می خواستیم بریم شمال و تو نمی خواستی بیای؟؟؟من: آره اما طراوت جون راضیم کرد که بیام.شروین: درسته. مامان طراوت می خواست تو رو بفرسته با ما که خودش بتونه بره. که بتونه بیاد اینجا. پیش خانواده تو.شوکه به شروین زل زدم باورم نمی شد. طراوت جون چرا باید میومد اینجا؟؟؟؟شروین: مامان طراوت اومد تا سوتفاهمات بین تو و خانواده اتو برطرف کنه. اولش بابات راضی نمیشد ببینتش اما وقتی چند بار مامان طراوت رفت دم خونه و شرکت بابات اونم کوتاه اومد و حاضر شد حرفهاشو بشنوه. مامان همه چیز و براش تعریف کرد. از همون روز اولی که اومدی تو خونه ما. از کارت از اینکه با حضورت به زندگی بی روح و افسرده مامان زندگی دادی. از علاقه ات به رشته ات از باغبونی کردنت. از تغیراتی که تو خونه ایجاد کردی. و از من. از اینکه چرا و برای چی بعد این همه سال برگشتم ایران. از اینکه باز هم تو، چه جوری من و با کارهات، با شادیت، با خنده هات و سادگیت به زندگی برگردوندی. بعدم در مورد تنبیهات و علتش گفت و اینکه برای بیرون فرستادن من از خونه ماها رو مجبور کرده که با هم بریم دانشگاه. این شد که اون روز بابات ما دوتا رو با هم دید.از اینکه تو، توی این همه مدت که مامان می شناستت هیچ کار بدی نکردی. که پاک تر و ساده تر و بی شیله پیله تر از تو، توی زندگیش ندیده. خلاصه اونقدر گفت که بابات فهمید و قبول کرد که در مورد تو اشتباه کرده. هر چند ساده نبود هر چند تلاش زیادی نیاز داشت اما آخرش قبول کرد. اما هنوز هم نمی خواست تو رو ببینه. بغض کردم. چونه ام لرزید اشک تو چشمهام جمع شد.شروین: مامان طراوت برگشت تهران اما به هیچ کس چیزی نگفت. تا اینکه من و تو بهش گفتیم که همو دوست داریم. اون موقع هم مامان طراوت اومد سراغ خانواده ات. مامان تو رو ازشون خواستگاری کرد.با اخم داشتم فکر می کردم که طراوت جون کی اومده شمال که من نفهمیدم. فکرمو بلند گفتم.شروین: آنیدم. تو مامان و نمی شناسی هر کاری از دستش بر میاد. یه روز که تو براش کلی کلاس و استخرو اینا چیده بودی و خودتم دانشگاه داشتی. صبح زود حرکت می کنه و بدون اینکه ماها بفهمیم میاد سراغ خانواده ات. باهاشون حرف میزنه. خواستگاری میکنه. بابات کامل به حرفهاش گوش میکنه. آخرشم که مامان بهشون میگه پسرم با این شرایط و موقعیت دخترتون و دوست داره. حالا من اجازه شما رو می خوام.بابا فقط یه سوال می پرسه که آیا تو هم من و دوست داری یا نه. وقتی مامان طراوت میگه آره. باباتم بهش وکالت می ده و رضایتش و برای ازدواج اعلام میکنه اما بازم میگه نمی خواد تو بفهمی.برای همین ما تونستیم بدون حضور پدرت عقد موقت کنیم. گیج و منگ داشتم سعی می کردم حرفهای شروین و تجزیه تحلیل کنم. با بغض و صدایی که به زور در میومد گفتم: اگه بابام اصرار داشت که من نفهمم پس چرا الان داری بهم میگی.شروین دوباره یه فشاری به دستم داد و گفت: چون الان باید بدونی. چون الان تویی که باید پا پیش بزاری و بری دیدن بابات. چون هر چقدرم که بابات بگه نمی خوام ببینمت تو، الان تو این موقعیت تو این وضعیت باید بری پیشش. آنید من نمی خوام بعدا" پشیمون بشی و حسرت این لحظه رو بخوری.نمی فهمیدم منظورش چیه. من از چی پشیمون بشم؟ حسرت کدوم لحظه رو بخورم. یهو یه فکری مثل برق از تو سرم رد شد. با چشمهای گرد به شروین نگاه کردم. با هول گفتم: شروین بابام خوبه؟ اتفاقی افتاده؟ تو چیزی می دونی آره؟ کسی طوریش شده؟ واسه همینه که من و آوردی اینجا؟ آره؟ بگو پس اون روز با طراوت جونم در مورد همین حرف می زدین؟ همین و می خواستین بگین.اونقدر هول شده بودم که هیستریک پشت هم حرف می زدم. شروین بازوهامو گرفت و یه تکونم داد تا به خودم بیام و پرسیدن و قطع کنم. ترسیده و نگران بهش نگاه کردم.شروین: آنید آروم باش تا بهت بگم. بابات چند وقته حالش خوب نیست. مریضه.مریضه؟ بابام؟ تند تند تو ذهنم داشتم دنبال مریضیش می گشتم. فکرامو بی هوا بلند گفتم: بابام مریضه؟ چشه؟ قند داره، چربی هم داره، کمر دردم داره، کلیه اش هم مشکل داره، قلبشم بگی نگی ایراد داره. سیگارم میکشه ریه هاش خرابه. یعنی چه مریضی می تونه گرفته باشه؟پرسوال به شروین نگاه کردم. شروین: راستش و بخوای یکم از همه اش. قندش بالاست. چربیشم تعریفی نداره. چیز سنگین بلند کرده کمر دردش زمین گیرش کرده چند وقته. سرفه های ناجوریم میکنه. قلبش درد میکنه رفته بیمارستان یه سکته نصفه رو هم رد کرده.سکته کرده؟ مثل تیر از جام پریدم و دوییدم سمت در. بابام مریضه. بابام سکته کرده. بابام بیمارستانه. من کجام؟ تو همون شهر تو یه ویلا دور از بابام. اگه بابام طوریش بشه. اگه نتونم ببینمش. اگه نتونم آخرین نگاه و بهش بندازم. من دوستش داشتم. بابام بود. خوب نبود. با مامانم خوب نبود. یه جورایی خودخواه بود اما بابام بود. هر چی بود و نبود هر کاری کرد و نکرد بابام بود. اسمش روم بود و دخترش بودم.... دخترش بودم ... من دخترش نبودم .... من دخترش نیستم .... خودش گفت که دخترش نیستم .... خودش گفت دیگه دختری به اسم آنید ندارم ....دستهام رو دستگیره در خشک شد. اون همه شتاب و سرعتی که برای دیدنش داشتم همه اش فرو کش کرد. شروین پشت سرم ایستاده بود. هیجان و بی تابی برای دیدن بابام و یهو بی تفاوت و خشک شدنمو دیده بود. متعجب و نگران گفت: آنید چت شد؟ حالت خوبه؟بدون اینکه جوابش و بدم برگشتم. رفتم سمت گوشه اتاق. تو سه کنج دیوار نشستم و زانوهامو بغل کردم. شروین همه حرکاتمو زیر نظر داشت. من اینجا بودم شاید چند خیابون با خانواده و پدر مریضم فاصله داشتم اما نمی تونستم ببینمشون. چون .... اون .... اونا من و به فرزندیشون قبول نداشتن..... خودش گفت دیگه نمی خوام ببینمت ... خودش گفت برام مردی .... خودش گفت .... با نفرت گفت .... تو چشمهام نگاه کرد و گفت دخترم نیستی، برام مردی .....بغض کردم. چونه ام لرزید. بابام و دیدم تو اتاق کار طراوت جون. با نفرت تو چشمهام نگاه کرد و گفت دیگه جزو خانواده من نیستی من آنیدی نمی شناسم ..... تو چشمهام اشک جمع شد. بابامو دیدم .... رو تخت بیمارستان ... کلی دستگاه بهش وصله ... از پشت شیشه نگاهش می کنن ..... بابام مریضه من باید ببینمش ... من نزدیکشم اما نمی تونم ببینمش....بغضم شکست اشکم رو گونه ام چکید. سرمو گذاشتم رو زانوم و آروم گریه کردم. شروین کنارم نشست. من و تو بغلش کشید.آروم گفت: آنید بیا بریم، بریم باباتو ببین. آروم میشی...با بغض و صدای دو رگه از گریه گفتم: شروین اون من و نمی خواد. نمی خواد من و ببینه. گفت دخترش نیستم ..... من و نمی خواد ....با صدای بلند گریه کردم. مهم نبود که باید قوی باشم. باید آروم گریه کنم. باید بی صدا اشک بریزم. الان تو بغل شروین می تونستم شکننده باشم می تونستم ضعیف باشم می تونستم با صدای بلند گریه کنم. می تونستم آروم شم.اونقدر گریه کردم که دیگه جونی برام نموند. بی حال تو بغل شروین خوابم برد شاید بی هوش شدم. شاید فشارم پایین اومد چون وقتی چشمهامو باز کردم اونم به زور رو تخت بودم و همه جا تاریک بود. یکم فکر کردم تا یادم اومد کجام و چی شده. بازم بغض اومد تو گلوم. نشستم و زانوهامو کشیدم تو بغلمو دستمو حلقه کردم دور زانوم. فکرم رفت سمت خونه امون سمت سالهای دور. یادمه بچه که بودم خیلی لوس بودم. هر جا بابا و مامانم می رفتن منم آویزون، دنبالشون راه می افتادم. یه دختر کوچولوی فضول با موهای فرفری و پررو. پررو و شیرین زبون. یادمه شب به شب منتظر بودم که بابا بیاد. وقتی میومد ازش آویزون میشدم همیشه تو جیبش از این کاکائو هوبیا داشت. چقدر دوستشون داشتم. اصلا" یه جورایی به عشق اون کاکائوها منتظر بابا بودم. یه بارم من و برده بود شرکت. چقدر حال کردم. آروم رو صندلی نشسته بودم و به زور پاهامو رو هم انداخته بودم و با دست نگهشون دداشته بودم که از هم باز نشن و بیوفتن، سعی می کردم خانم باشم و نشون بدم که بزرگ شدم اما از زور شیطونی و فضولی داشتم می مردم. دوستها و همکارها و کارمندای بابا که میومدن و من و می دیدن با یه لبخند لپمو می کشیدن و ازم تعریف می کردن. چقدر خوشم میومد. چقدر تو دلم برا بابا بوس فرستادم که من و با خودش آورده.بعضی صبحها وقتی بابا بلند میشد بره نون بگیره خوابالود پا میشدم و به عشق صف نونوایی و دیدن پختن نون 5 صبح همراهش می رفتم.صبحها به عشق نون بربری داغی که هر روز بابا می خرید صبحونه می خوردم. بوی نون بربری داغ هنوز تو بینیم بود. خنده های سر خوش و شادمونو هنوز میشنوم. زندگیم همیشه گند نبود، همیشه بد نبود، همیشه غم نبود، همیشه استرس نبود. خوبی هم داشتیم دوستی و محبتم داشتیم. خوشی و خنده هم داشتیم. حتی آرامشم داشتیم. بابا همش بد نبود، خوبم میشد، مهربونم میشد. حمایتگرم میشد. بابا .... بابا ....سرمو رو زانوم گذاشتم و دوباره قطره های اشک بود که صورتمو خیس کرد. نمی دونم چقدر تو اون حال بودم. همه جا تاریک بود. یکم نور از بیرون از پنجره میومد تو اتاق. صدای در اومد.به زور یه بفرمایید گفتم. در با صدای تیکی باز شد. تو اون تاریکی چشمم به یه سایه افتاد. سایه ای که شروین نبود. با تعجب بهش نگاه کردم. غیر من و شروین کس دیگه ای اینجا نبود پس ....لامپ اتاق روشن شد. نورش چشمهامو زد. چشمهام بسته شد. سعی کردم آروم آروم چشمهامو باز کنم. سایه دیگه سایه نبود کنار درم نبود. اومد تو اتاق و در و پشت سرش بست. اومد رو تخت جلوم نشست. - طراوت جون ....سرومو تو بغلش گرفت. بازم تو آغوشش یاد مامانم افتادم. بیچاره مامانم. الان که بابام مریضه اون چه حالی داره؟ با اینکه دعوا داشتن و با هم مشکل داشتن اما موقع ناراحتی و مریضی باید کنار هم می بودن. بابام وقتی مریض میشد با دیدن مامانم آروم میشد و مامانم هم وقتی مریض بود فقط وقتی بابام حالشو می پرسید لبخند می زد و می گفت خوبم.هیچ وقت سر از کارشون در نیاوردم. اگه همو دوست نداشتن چه جوری با همدیگه آرامش می گرفتن؟؟؟ چه جوری تو اوج ناراحتی و نیاز همدیگرو می خواستن؟؟؟؟طراوت جون موهامو ناز کرد و آروم گفت: گریه نکن عزیزم. بابات حالش خوبه. الان تو بخشه. مشکلی نداره. نگران نباش.شروین همه چیو بهت گفت؟ گفت که بابات تو رو بخشیده؟ نمی خوای بری ببینیش؟ نمی خوای الان که مریضه پیشش باشی؟ بعدا" پشیمون میشی. هر چی باشه اون باباته.با بغض گفتم: طراوت جون بابام من و نمی خواد چه طور می تونم برم دیدنش؟ می ترسم من و ببینه حالش بدتر بشه. بیشتر حرص بخوره و عصبی شه.طراوت جون من و از خودش جدا کرد و بهم نگاه کرد. دقیق. سرشو یکم کج کرد و گفت: آنید .... این چه حرفیه که میگی بابام من و نمی خواد مگه میشه پدری بچه اشو نخواد؟با بغض گفتم: خودش گفت. همون روز تو خونه شما گفت دیگه بچه اش نیستم دیگه دختری مثل من نداره. حتی به خود شما هم گفت که نمی خواد من و ببینه نمی خواد من حتی از راضی بودنش برای ازدواجم چیزی بدونم. مگه نگفت؟ مگه خودش بهتون نگفت؟طراوت جون یه نفسی کشید و گفت: آنید دخترم تو دعوا که حلوا پخش نمی کنن. بابات تو اوج عصبانیت اون حرفها رو زد تو نباید به اون حرفش اهمیت بدی. تو اون لحظه کلی فکر ناجور تو سرش بود. تو رو با شروین دیده بود که اومدین تو یه خونه و خیلی راحت با هم حرف می زنین. تازه فهمیده بود که ماههاست خوابگاه نمی ری و بهشون هیچی نگفتی حتی از کار کردنت. تقصیر خودتم بود که همه چیزو ازشون پنهون کردی. پس نباید به حرفهاش تو عصبانیت اهمیت بدی.با پشت دست بینیمو بالا کشیدم و گفتم: اون موقع عصبانی بود و از رو عصبانیت اون حرفها رو زد بعدش چی؟ وقتی که شما رفتین پیشش وقتی براش توضیح دادین؟ یا وقتی رفتین ازش برای ازدواجمون رضایت بگیرین چی ؟ اونام تو عصبانیت بود؟ مگه نه اینکه گفت نمی خواد من و ببینه نگفت به آنید چیزی نگید؟طراوت جون دستشو رو دست من گذاشت و گفت: درسته همه اینها رو گفت اما حق داشت. اون روز تو خونه ما جلوی من و شروین حرفهای خوبی بهش نزدی. شاید حرفهات درست بود اما نباید جلوی دوتا غریبه حرفهایی که یه عمر خورده بودیشون و می گفتی. تو اون موقع دل بابات و غرورش و شکوندی. نابودش کردی. تا جایی که فهمیدم تو رو بین بچه هاش از همه بیشتر دوست داره و بهت بیشتر از همه افتخار میکنه به این محکم و مقاوم بودنت. به این که همیشه به حرفهاشون گوش کردی و هیچ وقت کاری برخلاف میلشون انجام ندادی بعد یهو تو یه روز میفهمه که بهشون دروغ گفتی، زندگیتو ازشون پنهون کردی، تیر خلاصیتم اون حرفهایی بود که اون جوری کوبیدی تو صورتش.بابات ناراحته، به خاطر حرفهات ناراحته، به خاطر اینکه بعد اون روز حتی یه زنگم بهش نزدی به کل خودتوکشیدی کنار. خودتو ازشون جدا کردی. شاید اونم فکر میکنه که تو دیگه دوستش نداری. شاید فکر میکنه که تو هم از خدات بود که از اونا دور بشی که هیچ ارتباطی باهاشون نداشته باشی. بهت زده به طراوت جون نگاه می کردم. هیچ وقت به این قسمت ماجرا فکر نکردم. به اینکه من به عنوان یه دختر حق نداشتم اون حرفها رو به پدرم بگم به یه بزرگتر. که غرور و ابهتشو جلوی دو تا غریبه بشکنم. اگرم حرفی بود نه از زبون من بلکه از زبون مادرم باید گفته میشد. کسی که یه عمر باهاش زندگی کرده. اون حرفها رو شریک زندگیش باید بهش میگفت نه دخترش نه پاره تنش نه کسی که اون همه سعیشو می کرد که خوشبخت باشه. بعد همین دختر همین فرزند تو چشمهاش نگاه میکنه و میگه 22 سال زجر کشیدم. که از داشتن پدری مثل تو شرمسارم. که اگه نباشی بهتره. که اگه پدری مثل تو رو نداشته باشم بهتره. تک تک حرفهایی که به بابام گفتم همین معنی رو می داد همین تعبیرو داشت.طراوت جون دستمو فشار داد و آروم بلند شد و بی حرف از اتاق رفت بیرون. من موندم و فکرهام، من موندم و حسی که مثل یه عذاب وجدان داشت روحمو می خورد. یعنی ممکنه پدرمم مثل من تو تموم این مدت به من فکر کرده باشه، که دلش برام تنگ شده باشه؟ که مثل من فکر کنه من دوستش ندارم؟ همون جوری که من این فکر و می کردم.بچه هر چی هم که باشه بازم بچه است هر چقدرم بزرگ شده باشه بازم بچه است. بازم دلش می خواد بابا و مامانش دوستش داشته باشن که بهش افتخار کنن وقتی احساس کنه یکی از والدینش دیگه حسی بهش ندارن که باهاش غریبه شدن می شکنه می میره خورد میشه.هر کاری میکنه تا این خلایی که تو وجودش ایجاد میشه پر کنه. همینه ملت میرن دزد و معتاد و خلافکار میشن مگه چه جوری آدم کمبود پیدا میکنه چه جوری عقده ای میشه؟ مگه آدمهای دزد و خلافکارو قاتل و هر کسی که به راه بد و خلاف کشیده میشن همه شون با یه مشکل خانوادگی به این سمت میرن. همه برای پر کردن یه کمبودی به این راه کشیده میشن. هر چیزی که تو بزرگسالی میشی بازتابی از زندگی و احساسات و کمبودها و عقده های کودکیته.برو بابا آنید فیلسوف شدی واسه خدت؟ اینا چه ربطی به هم دارن؟ برو برا خودت یه فکری کن. برای بابات، تو اگه بلدی زندگی خودتو بساز شعار نده.فکر کردم. به همه زندگیم. به تک تک لحظاتی که با پدرم داشتم. مثل یه فیلم زندگیمو تدوین کردم. قسمتهایی که بابام توش بود و جدا کردم و گذاشتم کنار هم. لحظه های با هم بودنمون. همیشه بابام برام یه قهرمان بود یه آدم که همه کاری ازش بر میومد حتی می تونست شب تاریک و به روز روشن تبدیل کنه. وقتی بت قهرمانم جلوی چشمهام شکست از همه زندگیم زده شدم. از همه بدم اومد. اما هنوز که هنوزه تو دلم تو اون ته مهای ذهنم بابام قهرمانمه. الان این قهرمان رو تخت بیمارستانه. شکننده، آسیب پذیر و مریض. دیگه قدرتی نداره. دیگه ابر قهرمان نیست. حالا یه آدمه یه موجود خاکی یکی که زندگی میکنه نفس میکشه می تونه اشتباه کنه می تونه خودخواه باشه که کسی رو نبینه. الان بابام یکیه مثل همه. من باید به این بابا فکر کنم. یه پدر که با وجود همه اشتباهاتش تو زندگیش بازم بابامه بازم تو دلم قهرمانه.بابا چه واژه ای. به همون مقدسی مادر به همون ابهت. مادرا گرمن مهربونن. همیشه پدرها رو سرد و مقاوم نشون دادن. حالا این بابا شکسته......فکر کردم. تا صبح فکر کردم. تا دم دمای طلوع خورشید. کسی نیومد تو اتاقم. گذاشتن تنها باشم و خودم تصمیم بگیرم، خودم انتخاب کنم. و من تصمیم گرفتم. انتخاب کردم. قبل از اینکه خوابم ببره به اونچه که باید رسیدم. صبح بیدار شدم. نور خورشید تو صورتم بود. تو اتاق تنها بودم. عجیب اینکه با اینکه تنها بودم و کل تخت در تصرفم بود اما تو فرمی که دیشب خوابیده بودم بیدار شدم. بدون کوچکترین تکونی. بدون اینکه غلت بزنم بدون جفتک پرونی. یه لبخند اومد گوشه لبم. منم عوض شدم. فرم خوابم عوض شد. شاید باید به آرامش می رسیدم که آروم بگیرم.بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم. جلوی آینه تو اتاق به خودم نگاه کردم. خوشم میاد وقتی درگیری ذهنی دارم قیافم میشه مثل میتا.کیف لوازم آرایشمو آوردم بازش کردم و مشغول شدم. چند دقیقه بعد دیگه از اون آنید زشت که نگاه کردن تو صورتش باعث میشد سه تا سکته رو با هم بزنی خبری نبود. گوشه های لبمو کج کردم به سمت بالا. لبخند زدم. کوچیکه . لبهامو از هم باز کردم. لبخندم بیشتر شد . یه کوچولو دندونام پیدا شد. این جوری بهتره. باید خودم باشم. آنید. همون آنید شاد. همونی که سرو صداش گوش همه رو کر می کرد. همونی که مامانش بهش میگفت زلزله، طراوت جون میگفت روح زندگی، شروین میگفت لبخندم، سپند میگفت دیوونه ، آنیتا میگفت طوفان، دوستاش میگفتن آشوب و باباش میگفت شادی.شادی ... خوشحالی ... دلم برای شادی گفتن بابام تنگ شده .... دلم برای بابام تنگ شده ....یه نگاه دیگه تو آینه به خودم کردم و مطمئن از اتاق اومدم بیرون. با چشم ویلا رو می گشتم دیروز چیزی ازش ندیده بودم امروزم حس فضولی نداشتم. فقط بی توجه دنبال شروین گشتم که تو آشپزخونه پیداش کردم. با لبخند رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم. داشت کتری و پر آب می کرد. با حرکت من یه تکونی خورد.خیلی آروم گفت: آنید ....آنیدم ....عاشق آنید گفتناش بودم.چشمامو بستم و با آرامشی که از وجود شروین گرفته بودم گفتم: جانم .....شروین: خوبی عزیزم؟من: آره گلم پیش تو همیشه خوبیم.شروین تکونی خورد. خودمو ازش جدا کردم و یه قدم رفتم عقب. شروین روشو برگردوند سمتم و بهم نگاه کرد. وقتی لبخند و رو لبم دید با یه شوق و لبخند مهربونی من و کشید تو بغلش.آروم زیر گوشم گفت: عاشقتم. شدی آنید خودم. عاشق خنده هاتم. نبینم دیگه اشک و غمتو.دستهام و پیچیدم دور کمرش و فشارش دادم. آروم گفتم: شروین ....یه بوسه ای رو موهام زد و گفت: جان شروین .....چشمهامو بستم و گفتم: منو می بری بابام و ببینم؟شروین بهت زده گفت: آنید .....بعد با یه حرکت منو بیشتر تو بغلش فشرد و گفت: عزیزم.... قربون دل مهربونت بشم .... چرا نبرمت .... شروینت همیشه حاضرو گوش به فرمانته. خوشحالم که قبول کردی. هر چند ازت انتظار دیگه ای نمی رفت.چقدر خوب بود. چقدر با درک بود. واقعا" یکی از بزرگترین شانس های زندگیم رفتن به خونه طراوت جون و آشنایی با این مادر بزرگ و نوه بود که الان داشتن همه زندگیم می شدن.شروین گفت صبحونه امون و بخوریم و بعدش بریم. بعد یکم طراوت جونم اومد و وقتی لبخند من و دید یه لبخند زد و همه چیز و با نگاه تو صورتم فهمید. فقط گفت: تصمیم درستی گرفتی.خلاصه صبحونه خوردن و حاضر شدن و حرکت و رفتن به بیمارستان نزدیک به یک ساعت و نیم طول کشید. بماند که تو راه چقدر استرس داشتم و چند بار وسط راه پشیمون شدم و تا نوک زبونم اومد که به شروین بگم برگردیم. اما این دهن و به زور بستم تا چیزی نگم. طراوت جون باهامون نیومد که من راحت تر خانواده امو ببینم. شروین انگار متوجه حالم شد چون بی حرف فقط دستمو با دست آزادش گرفت و یه لبخند بهم زد و تا خود بیمارستان دستمو ول نکرد.رسیدیم بیمارستان و شروین یه جایی ماشین و پارک کرد. میگم یه جایی، برای اینکه ندیدم کجا. چون چشمهامو بسته بودم و تو دلم حمد و سوره و ون یکاد و آیت والکرسی و صلوات و خلاصه هر چیزی که بلد بودم به عربی بخونم و می دونستم ممکنه کمکم کنه تا آروم بشم و می خوندم. همون جور تند تند مشغول ذکر گفتن بودم که در سمت من باز شد و شروین دستمو گرفت و من مجبوری پیاده شدم. فقط به شروبن نگاه می کردم. می ترسیدم چشم ازش بردارم و به اطراف نگاه کنم می ترسیدم تو یه لحظه نظرم عوض بشه و پا به فرار بزارم برا همین محکم چسبیدم به شروین که اونم دستشو انداخت دور کمرم و همون جور که به جلو هدایتم می کرد، با لبخند آروم زیر گوشم گفت: آنیدم نگران نباش همه چیز خوب پیش میره.با عجز گفتم: شروین پیشم می مونی؟ تنهام نمی زاری؟یکم فشار دستشو دور کمرم بیشتر کرد و گفت: مطمئن باش هیچ جا نمی رم و پیشت می مونم و تا جایی که بشه تنهات نمی زارم. اما تو باید اول پدرتو تنها ببینی. می دونستم، واسه همینم می ترسیدم. می ترسیدم با دیدنم داد بکشه و من و بندازه بیرون. می ترسیدم دوباره همون حرفهای قبلشو بگه. این بار دیگه نمی دونستم چه جوری تحمل کنم. با استرس دوباره چشمهامو بستم و ذکر گفتم. شروین هدایتم می کرد که نخورم زمین. یکی می دید فکر می کرد یه مشکلی دارم. مثلا" حالم بده که این شکلی سست و بی حال و با قدمهای آروم و کشون کشون راه می رم و چشمهامم بسته و شروین داره کمکم میکنه.از چند تا پله بالا رفتیم و رفتیم تو بیمارستان و شروین دستش و از دور کمرم جدا کرد و گفت: آنید دو دقیقه بمون اینجا تا من برم و برگردم. الان وقت ملاقات نیست باید برم صحبت کنم که بزارن تو بری پیش بابات. همین جا میشینی؟؟؟با سر تایید کردم. شروین یه دستی به بازوم کشید و رفت. به اطراف نگاه کردم. یه ردیف صندلی گوشه دیوار بود. رفتم رو همونها نشستم و سرمو انداختم پایین و به دستهای حلقه شده رو پاهام نگاه کردم. از بیمارستان خوشم نمیومد. بوی مریضی و اضطراب و دلهره می داد. آدم سالمم که بیاد بیمارستان تو جووش احساس مریضی می کنه. مثل من که حس می کردم سرگیجه دارم و هر لحظه ممکنه حالم بهم بخوره. همش سعی می کردم این احساس مریضی و از خودم دور کنم اما مگه میشد. انقدر با خودم کلنجار رفتم تا اینکه با صدای شروین به خودم اومدم. سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم. شروین دقیق تو صورتم نگاه کرد و گفت: حالت خوبه؟ رنگت پریده.خم شد و دستمو گرفت و با اخم ریزی گفت: دستتم که یخ کرده. به زور یه لبخند زدم که آروم بشه. از جام بلند شدم و گفتم: من خوبم. چی شد می تونیم ببینیمش؟شروین همون جور که زل زل نگاهم می کرد گفت: آره می تونی. آنید .... اگه حالت خوب نیست می خوای بریم عصری بیایم.سرمو تکون دادم و ناراحت گفتم: نه همین الان بریم. باید ببینمش. به خودم انقدر اطمینان ندارم که اگه از این در رفتم بیرون دوباره برگردم اینجا. می ترسم نظرم عوض بشه. دیگه تحمل این دلهره و اضطراب و ندارم. بریم شروین.شروین دستمو فشار داد و من و دنبال خودش برد. رفتیم سمت آسانسور و شروین دکمه اش و زد. سرم پایین بود و تو فکر، که وقتی بابام و دیدم چی کار باید بکنم.مثل این فیلم هندیا بدوام سمتش و بپرم بغلش و با جیغ بگم: باباااااااااااااااااااااا ااااااااااااااونم بغلم کنه و با هم گریه کنیم و به خاطر دلتنگیمون از خیر همه این مدت بگذریم و همو ببخشیم؟نه بابا این خیلی خزه.با شتاب برم در و با یه حرکت باز کنم، جوری که در محکم بخوره به دیوار و یه صدای بدی بده که بابام از ترس و تعجب سکته کنه.نه بابا این چه کاریه بابات سکته ناقص کرده تو با این کارت کاملش می کنی.برم با گریه و زاری التماس کنم که باباااااااااااااااااااااا غلط کردم. بی خورد کردم اون حرفها رو زدم. اشتباه کردم تنهایی شوهر کردم. این شروینم که هیچی، ماسته، دیواره شما ندید بگیرینش.برو گمشو اصلا" تو نمی خواد فکر کنی. شروین ماسته؟ شروین دیواره؟ باباتم بخواد تو می تونی شروین و ندید بگیری؟ بعدم مگه فقط حرفهای تو بد بود که تو هی میگی غلط کردم؟ حرفهات بد بود اما حقیقت بود تو فقط بلند گفتیشون.تو افکارم غرق بودم که با تکون دستی به خودم اومدم. با تعجب به شروین نگاه کردم.- چیه؟شروین: آنید حواست نیست؟ میگم رسیدیم. با بهت بهش نگاه کردم. رسیدیم؟یه نگاه به دور و برم کردم. اِاِاِ .... من کی اومده بودم اینجا؟ انقده تو فکر بودم که اصلا" نفهمیدم کی سوار آسانسور شدم و کی پیاده شدم و کی راه رفتم اومدم جلوی این در سفیده ایستادم. دوباره گیج به شروین نگاه کردم. شروین بهم اشاره کرد و گفت: برو تو. چشمهامو ملتمس ریز کردم و گفتم: تو نمیای؟؟؟یه لبخند امیدوار بهم زد که آرامش بده بهم. با صدای قشنگی گفت: نه عزیزم. اینجا رو باید تنهایی بری. بهتره تو اول با بابات صحبت کنی بعد منم میام. برو گلم برو....به لبخندش نگاه کردم. به چشمهای هفت رنگ و مهربونش نگاه کردم. چشمهام و بستم و به دستهاش که دستهامو فشار می داد فکر کردم. یه نفس عمیق کشیدم و چشمهامو باز کردم. الان وقت در رفتن نیست. الان وقت قایم شدن پشت این و اون نیست. الان همون روزیه که همیشه منتظرش بودی. همون روزی که می تونی با بابات درست و محکم صحبت کنی. مثل دو تا آدم بزرگ. الان وقتشه که با هم رو به رو شین و همه حرفهایی که تو دلتونه رو با صدای بلند و بدون هیچ ترسی بگید. الان باید همه حرفهای یه عمرو به زبون بیارید. دستهامو مشت کردم و با اطمینان و محکم رفتم سمت در. جلوی در ایستادم. دستمو گذاشتم رو دستگیره در. دوباره یه نفس عمیق کشیدم و با یه حرکت دستگیره رو فشار دادم و در و باز کردم یه نیم نگاه به شروین انداختم. با یه لبخند سرشو تکون داد برام. و باز کردم و یه قدم رفتم توی اتاق. یه اتاق تک تخته بود که یه تخت گوشه اتاق و کنار پنجره داشت و یه مرد روش با لباس بیمارستان نشسته بود و از پنجره بیرون و نگاه می کرد. وا پس بابام کو؟؟؟ شروینم تو این حال من شوخیش گرفته. یه قدم رفتم جلو. انگار می خواستم مطمئن بشم که اتاق همین یه تخت و داره. شاید فکر می کردم یه تخت دیگه بعد این تخت هست که من ندیدمش. دو قدم رفتم جلو. در ول کردم. در با یه صدای آرومی پشت سرم بسته شد.نه....از بابای ما خبری نیست. صدای بسته شدن در پشت سرم همزمان شد با چرخیدن سر مرد بیمار به سمتم و چرخیدن من به سمت در. برم بیرون شروین و له کنم. آخه مرض داره. می بینه حال منوها بازم از این شوخی خرکیا میکنه. اه ....- آنید ......تو جام خشک شدم. این امکان نداره. این صدای باباست اما ... اما .... اشک بی اختیار از چشمهام سرازیر شد. الهی بمیری آنید که دیر رسیدی. انقدر دست دست کردی که دیر رسیدی و بابات ..... بابا ... بابا جون چرا رفتی؟ چرا .... یعنی طاقت نداشتی یکم صبر کنی من و ببینی و بعد بری؟؟؟؟؟ تو هم منتظر بودی؟ تو هم چشم براه دیدن من بودی که با وجود رفتنت روحت هنوز این دور و برا دنبال من می گرده؟؟؟؟ بابای ....- آنید .... دخترم ....بابایی چقدر صدات نزدیکه. جان آنید برو یکم عقب تر از دور نگام کن من از روح می ترسم.- نمی خوای برگردی؟ نمی خوای بهم نگاه کنی؟فکم یهو از تعجب باز موند. برگردم؟ به کی نگاه کنم؟ بابا روح ها مگه مثل اون کارتونه جاسپر نیستن؟ مثل یه توده ابر. ابر که دیدن نداره. ولی برگشتم باید بابامو می دیدم حتی اگه شده به شکل یه توده ابر.برگشتم اما از ابر خبری نبود. با تعجب به دور و برم نگاه کردم. ای بابای بی معرفت دو ثانیه صبر نکرد من ببینمش. داشتم به همه جای اتاق نگاه می کردم که چشمم خورد به مردی که رو تخت بود. منتظر همراه با یه لبخند ناراحت یا دردمند یا دلتنگ ... نمی دونم همراه با یه لبخند کوچیک نگاهم می کرد.یهو لبهاش تکون خورد و گفت: اومدی؟ بالاخره اومدی؟؟؟ دیگه داشتم نا امید می شدم ....دیگه فقط فکم نبود که باز مونده بود. چشمهامم از تعجب گشاد شده بود.با بهت به مردی که رو تخت نشسته بود نگاه کردم. این امکان نداره این مرد نمی تونه پدر من باشه. اما .... اما صداش همونه ... با اینکه خسته و مریضه اما هنوز همون زنگ صدای محکم و با صلابت و داره ....بی اختیار یه قدم جلو رفتم. دقیق بهش نگاه کردم. اشک آروم رو گونه ام چکید.یعنی واقعا" این مردی که الان جلوی رومه پدرمه؟ پدر من ؟؟؟؟ تو فکرم دنبال بابایی که می شناختم بودم. بابام یه مرد با قد متوسط و رو به بلند. چهار شونه. با هیکل درشت. دستهای بزرگ و قوی. با هیبتی که ناخوداگاه باعث میشد ازش حساب ببری.اما این مردی که جلوم نشسته بود غیر چشمهاش و صداش شباهتی با بابای من نداشت.این مرد لاغر با چشمهای گود افتاده که به نظر 10 سال بزرگتر از بابای منه. نهههههههههبابام یه لبخند بهم زد و گفت: خیلی عوض شدم نه ؟؟؟؟ حق داری نشناسیم. دوقدم رفتم جلو. از بین لبهای بهم فشرده ام فقط یک کلمه بیرون اومد: بابا ....با لبخند چشمهاش و بست و یه نفس بلند کشید.- فکر کردم دیگه شنیدن این کلمه رو از زبون تو باید به گور ببرم. چقدر انتظار سخته. چقدر منتظر دیدنت بودم و تو چقدر دیر اومدی. آروم چشمهاش و باز کرد و تو چشمهام نگاه کرد و گفت: اما بالاخره اومدی .... چشم انتظاری سخته ....با بغض گفتم: اما شما گفتید نیام. شما گفتید دیگه دخترتون نیستم. گفتید دیگه عضوی از خانواده نیستم ....بابا اخمی کرد و ناراحت و همراه با بغض گفت: من گفتم .... من این حرفها رو زدم .... تو چرا گوش کردی؟ تو چرا عمل کردی؟ تو که من و خوب می شناختی؟ تو که می دونستی موقع عصبانیت هر چیزی رو به زبون میارم. توکه می دونی این جور وقتها کنترلی روی حرفام ندارم. پس چرا گوش کردی؟ چرا به حرفهام عمل کردی؟ چرا بر نگشتی؟ چرا یه زنگ نزدی؟ چرا یه بارم نخواستی ماها رو ببینی؟با بغض همراه گریه گفتم: چون شما نخواستین. چون شما گفتین نیام. بابا عصبانی با بغض و صدای بلندتری گفت: من گفتم. من غلط کردم. من باید بگم برگرد؟ تو خودت باید بیای. یه پدر نباید به بچه اش بگه من و دوست داشته باش که از من خوشت بیاد. با اینکه من بدم اما تو تنهام نزار. تو نرو. بمون کنارم. تو اون حرفها رو بهم زدی. تو گفتی که تو همه عمرت زجر کشیدی که من سر افکنده ات کردم و تو از داشتن پدری مثل من پشیمونی.اونوقت من چه طور می تونستم بهت بگم برگرد. که بیا پیش همون کسی که همه زندگیت ازش فرار کردی. همونی که .......به سرفه افتاد و دیگه نتونست ادامه بده. دسپاچه به دور و بر نگاه کردم. چشمم به پارچ آبی افتاد که رو میز کنار تخت بود. با هول رفتم جلو و پارچ و بر داشتم و گرفتم جلوی دهن بابا و مجبورش کردم بخوره. یکم آب از گوشه های پارچ ریخت پایین.بابا دستش و رو دستم رو پارچ گذاشت و خودش پارچ و پایین آورد. با یه لبخند بهم نگاه کرد و گفت: هنوزم گیجی. کی با پارچ آب به خورد مریض میده. بدتر داشتی خفه ام می کردی.خودش بلند بلند خندید. مسخ شده فقط به خنده اش نگاه می کردم، به دست گرمش که دستم و گرفته بود. به حس لمس کردنش. دلم براش تنگ شده بود. دلم برای همه چیزاش تنگ شده بود. خندیدنش. دست انداختنم، اخمش، داد و بیدادش، حتی زور گوئیاش..... یه لبخند اومد رو لبم. چشمم رو دستهامون ثابت موند. بابا رد نگاهمو گرفت و یه فشار به دستم داد. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. بابا: نمی خوای بشینی؟ سرمو تکون دادم و گوشه تخت نشستم. بابا: حرفهایی که بهم زدی ....... ( با بغض و ناراحتی بهم نگاه کرد) نمی دونستم که انقدر زجر کشیدی، که انقدر زجر کشیدین همه تون. نمی دونستم که دارم این بلا رو سرتون میارم. داشتم انتقام می گرفتم. داشتم از خودم و زندگیم انتقام می گرفتم.با تعجب نگاهش کردم. چه انتقامی؟ قضیه رو چرا جناییی میکنه بابا؟یه آهی کشید و گفت: من مامانتو دوست داشتم. هنوزم دارم. دفعه اولی که دیدمش داشت با خواهرش و دوستاش می رفت مدرسه. اونقدر قشنگ بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم. یعنی به دل من خیلی نشسته بود. همون جا به دوستام گفتم من این دختره رو می خوام. همینم شد. از همون روز اونقدر این ور و اون ور کردم اونقدر هر روز دنبالش رفتم تا بالاخره من و دید. اما بازم باهام حرفی نمی زد. فقط جواب لبخندامو نگاهمو با لبخند می داد. هر روز سر کوچه اشون می ایستادم و تا مدرسه دنبالش می رفتم. وقتیم که تعطیل می شد من و چسبیده به دیوار رو به روی مدرسه اش می دید. هر روز علاقه ام بیشتر می شد با اینکه فقط به هم نگاه می کردیم اما می تونستم بفهمم که اونم دوستم داره. من بچه زرنگی بودم. کاری بودم. از پس خودم بر میومدم. پدر نداشتم. به مادرم گفتم که برام بره خواستگاری. اونم رفت و وقتی که بله رو بهم دادن کلی ذوق زده بودم. دلم می خواست از خوشی جیغ بکشم. قرار شد عقد کنیم و یه چند وقت بعد عروسی بگیریم. چون باید می رفتم سربازی عقد کردیم و من بعدش رفتم سربازی. هر هفته به یه بهانه ای مرخصی می گرفتم تا بیام خونه و مادرتو ببینم. چه روزای خوبی بود. یه بار تو همین روزا وقتی داشتم می رفتم سمت خونه مادرت اینا از دور دیدمش که چادر به سر داره از سر کوچه میاد. با ذوق ایستادم و نگاهش کردم. یکم که بهم نزدیک شد متوجه یه پسری شدم که پشت سرش داره میاد. چشمش به آسا بود. معلوم بود دنبالشه. اخمام رفت تو هم عصبانی شدم. رفتم جلو و خودمو رسوندم به آسا. با اخم گفتم کجا بودی؟با تعجب و ترس به خاطر اخمم گفت: رفته بودم مغازه ماست بخرم. کی اومدی؟بی توجه به سوالش عصبانی گفتم: مگه داداشات خونه نیستن که تو می ری؟با سر گفت نه.با اخم گفتم: این پسره از کی دنبالته؟ چرا چیزی بهش نگفتی ؟با تعجب برگشت و یه نیم نگاه به پسره کرد و گفت: این؟؟؟ مگه دنبال منه؟ فکر کردم راهش این سمتیه. عصبانی تر گفتم: که راهش این سمتیه، آره؟؟؟؟ الان که بهت میگم یه چیز بگو خوب.ابروهاش رفت بالا. با تعجب گفت: چی بگم بهش آخه؟ این اصلا" یک کلمه حرفم بهم نزده. شاید مسیرش این وریه؟من: هیچی نگفته باشه. تو یه چیزی بهش بگو. داد بکش بگو چرا همش داری نگاهم می کنی.آسای بیچاره مبهوت داشت نگاهم می کرد. هر کاری کردم حاضر نشد یه چی به پسره بگه. میگفت شاید اصلا" با من کاری نداره. اما من مطمئن بودم این پسره دنبال اون بوده. اطمینانم وقتی بیشتر شد که چند بار بعدم دیدمش که پشت آسا راه میره.اما بازم آسا چیزی بهش نگفت. عصبانی بودم از دستش. به خاطر منم که شده باید یه حرفی به پسره می زد که دیگه دنبالش نیاد اما آسا میگفت وقتی پسره هیچ حرفی بهم نزده که من نمی تونم بی خودی با ملت دعوا کنم. یه روز که با یکی از دوستام که پسر دایی آسا هم بود تو کوچه ایستاده بودیم همون پسره رو می بینم. با اخم به دوستم میگم. محمد این انترو میشناسی؟ محمد یه نگاهی به پسره میکنه و میگه: خشایارو میگی ؟ آره چه طور؟من: چند وقته دنبال آسا راه میوفته.محمد: جدی؟ پس هنوز کوتاه نیومده. سریع برگشتم سمتش و پرسیدم: منظورت چیه؟محمد: این پسره آسا رو دوست داشت اما دیر جنبید و آسا با تو عقد کرد. انگاری هنوز پیگیرشه.اونقدر عصبانی بودم که احساس می کردم دود از کله ام بلند میشه. می خواستم برم پسره رو بکشم. از دست آسا هم عصبانی بودم. نمی دونم چرا.یه بار از آسا پرسیدم: این پسره رو می شناسه؟ بی تفاوت گفت: کدوم پسره.گفتم: همونی که میاد دنبالسش. گفت: نه چرا باید بشناسمش.اما شک داشتم که راست بگه. با اینکه خیلی بی تفاوت و آروم بود اما من بهش شک کرده بودم. حرفای محمدم از یه طرف، هر روز دیدن این پسره خشایار تو مسیر آسا هم یه طرف دیگه عصبیم می کرد. مامان آسا آش نذری پخته بود. من یه کاری برام پیش اومد که باعث شد دیر کنم و پختن آش تموم بشه. دم غروب تند تند و با سرعت داشتم می رفتم سمت خونه اشون. اومدم از سر کوچه بپیچم که دیدم آسا از تو یه خونه اومده بیرون. با چادر. آسا رو که دیدم متعجب ایستادم. اومدم بگم تو اینجا چی کار میکنی که دیدم خشایارم پشت سرش از خونه اومد بیرون.مغزم قفل کرد. باورم نمیشد. خون جلوی چشمهامو گرفته بود. با داد گفتم: تو اینجا چی کار می کردی؟ تو این خونه با این پسره. تا آسا اومد حرف بزنه با داد گفتم: خفه شو و هیچی نگو. برو گمشو خونه. همچین بازوشو گرفتم و پرتش کردم سمت ته کوچه که تا دو سه متر پرت شد اون طرف تر و چادرش کج شد رو سرش. خشایار اومد جلو و گفت: صبر کن برات تو ....نزاشتم حرفش تموم بشه یه مشت زدم تو صورتش که پرت شد رو زمین. دلم می خواست اونقدر بزنمش که بمیره. می دونستم که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم برای همین سریع از اونجا رفتم. تا چند ساعت فقط تو خیابونا راه می رفتم. باورم نمیشد آسا این جوری باشه. هر فکر ناجوری که بگی تو سرم شکل گرفت و من فقط به بدتریتن حالتش فکر می کردم. باید برمی گشتم پادگان. بدون اینکه آسا رو ببینم یا باهاش حرف بزنم فردا صبحش رفتم. رفتم و تا دو ماه بر نگشتم. وقتیم که برگشتم اصلا نزاشتم آسا در مورد اون روز توضیح بده. از طرفی هم محمد هی تو گوشم می خوند و در مورد آسا بد بینم می کرد. منم که بهش شک داشتم. اما نمی خواستم از دستش بدم. نمی خواستم راحت ولش کنم که بعدا" بره پشت سر من بهم بخنده. از طرفی هم هنوز دوستش داشتم.زندگیم برام شد جهنم. به زنم شک داشتم و نمی تونستم از بین ببرمش. گذشت و دو سال تموم شد. من برگشتم. خیلی زود بساط عروسی و راه انداختم و رفتیم سر خونه زندگیمون. می دیدم که آسا خوبه که مهربونه. اما هنوز اون شک لعنتی .....هر وقت که تنها میرفت بیرون دلم می خواست دنبالش برم ببینم چه جوریه. یه بار دیدم یه پسری اومده جلوش و یه چیزی بهش میگه. اونقدر غیرتی و عصبانی شدم که می خواستم برم لهش کنم. اما در کمتر از 30 ثانیه پسر رفت. هر چند بعدا" توی یکی ازدعواهامون این و به آسا گفتم و اونم گفت: پسره ازش ساعت پرسیده بود یا اون بار که اون و خشایار از تو خونه اومده بودن بیرون گفت که رفته بود آشها رو به در و همسایه بده. رفته دم خونه همسایه جدیدشون که تازه چند وقته که اومدن تو اون محل و انگاری خانم اون خونه خواهر خشایار بوده. اون روزم خشایار و برای اولین بار تو اون خونه میبینه. و اونجا بوده که میفهمه خشایار تو همه این مدت دنبال اون نبوده بلکه به خاطر یکی بودن مسیر شون بوده. خشایار میومد بره خونه خواهرش.اما من هیچ وقت شک و سوظنم برطرف نشد. حتی وقتی که فهمیدم که حرفهای محمد همه اش دروغ بوده و این اون بوده که قبل من آسا رو می خواسته و آسا قبولش نکرده. اونم کینه به دل می گیره و آسا رو جلوی من خراب میکنه.این شک از درون روحمو می خورد و نابودم می کرد. باعث میشد همیشه عصبانی و پرخاشگر باشم همه اش داد بزنم و دعوا کنم. همیشه هم آسا رو برای خالی کردن حرصم گیر می آوردم. کم کم دعوا برام کافی نبود. می خواستم یه جوری خودمو آروم کنم یه جوری خالی شم. این شد که من رفیق باز شدم. همش مهمونی همه اش مسافرت با دوستهام .همه اش خوش گذرونی. عشق زندگیم بچه هام بودن که خیلی دوستشون داشتم. بهترین لحظاتم وقتهایی بود که همه با هم تو خونه دور سفره، غذا می خوردیم.تو رو بیشتر از همه دوست داشتم. چون شیطون و بی خیال بودی. حتی زمین خوردن و زخمی شدنم نمی تونست جلوی بازیو شیطنتتو بگیره. شیرین زبون بودی. و همه اش حرفهای قشنگ می زدی. در عین حال صبور بودی. سپند بی حوصله بود و سرش تو کار خودش بود، آروم بود. آنیتام زیادی از همون بچگی خانم بود ولی وای به حال وقتی که عصبانی میشد. مثل خودم جوش میاورد. اما تو.....تو شکل مادرت بودی .... مهربون ... صبور ... بیخیال و گیج .... این گیج بازیهات همیشه من و می خندوند. اینکه همیشه به میل ما رفتار می کردی. من همیشه ازت راضی بودم و بهت افتخار می کردم. می دونستم بی نگرانی می تونم بهت اعتماد کنم.یه آهی کشید و گفت: هیچ وقت فکر نمی کردم کارهام انقدر روی شماها تاثیر بزاره. هیچ وقت فکر نمی کردم اون کسی که همه کارهامو به روم میاره تو باشی. از آنیتا و سپند انتظار داشتم اما از تو ....با چشمهای اشکی بهم نگاه کرد.باورم نمی شد. همه سختی و اعصاب خوردی زندگی ما به خاطر یه شک بی خودی بود. به خاطر یه مشت حرفهای مفت؟ اخم کردم با بهت گفتم: اما چرا بابا. چرا هیچ وقت از مامان نپرسیدی؟سرشو انداخت پایین و گفت: فکر می کردم دروغ میگه. حرفهاشو باور نمی کردم.اما الان میفهمم که چقدر اشتباه کردم الان که ... یه نگاه به پاهاش کرد و آرومتر گفت: الان که خدا داره مجازاتم میکنه می فهمم که چقدر ظلم و بدی کردم در حق شماها و مادرتون.با استفهام نگاهش کردم. یه لبخند تلخی زد و گفت: این مریضیهای جور واجورم کار خودشون و کردن. نمی تونم راه برم. رسما" فکم افتاد کف زمین. با بهت داشتم به پاهای بابا نگاه می کردم که گفت: حالا خوبه قطعشون نکردن. وای خدایا این بدترین مجازاتی بود که می تونستی نصیب بابای من بکنی. بابایی که یک ثانیه هم بی کار تو خونه بند نمی شد حالا مجبوره خونه نشین بشه؟؟؟بابام از بیکاری دق میکنه.بابا یه آهی کشید و گفت: خیلی سخته که یه مرد همه عمرش و با فکر به اینکه ممکنه زنش هر لحظه بهش خیانت کنه یا هر آن ممکنه ترکش کنه بگذرونه. داغون میشه. هر کاری میکنه تا غرورش و نگه داره هر کاری میکنه تا این اتفاق نیوفته هر کاری میکنه که اگه این جوری شد اون تنها کسی نباشه که عذاب کشیده. سرشو انداخت پایین و گفت: منم با کارهام می خواستم خودمو مادرتو عذاب بدم، که بهش نشون بدم من اول تو رو از زندگیم خارج کردم من اول ترکت کردم و رفتن و موندن تو فرقی نداره که برام مهم نیستی.آروم سرشو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. برق اشک تو چشمهاش بود. بابا: اما نرفت. موند. همیشه موند و حرفی نزد. سکوت کرد. صبر کرد. صبر خاموشش بیشتر عذابم می داد. من و از خودم متنفر می کرد. هر کاری کردم تا تحملش تموم بشه که شاید بره که شاید هر دومون از این عذاب نجات پیدا کنیم. من نمی تونستم ولش کنم چون دلم راضی نمی شد چون طاقت رفتنشو نداشتم اما اون می تونست بره این جوری اون بود که تصمیم می گرفت نه من. اما اون همیشه با همه شرایط بدم، با همه اخلاقهای گندم، با همه کارهای بدم آروم و ساکت کنارم بود. حتی الان که همه اش براش دردسرم هم از پیشم نرفت. تلافی نکرد تو این شرایط تنهام نزاشت. شرمنده اشم ، شرمنده همه تونم. خودمم عذاب میکشیدم و شما ها رو هم عذاب می دادم. یه قطره اشک از چشمهاش پایین چکید.بابام داره گریه میکنه. این اشکه که از چشمش پایین میاد؟ نه بابا خاک رفته تو چشمش باباها که گریه نمی کنن. قطره اشکه عصبیم می کرد. دیدنش اعصابمو خورد می کرد. با اخم دستمو بلند کردم و آروم اشک روی گونه بابا رو پاک کردم. بابا یه لبخند زد. تو چشمهاش نگاه کردم. مامانم بخشیده بودتش. با وجود همه کارهایی که کرده بود بازم بخشیده بودتش. هیچ وقت فکرشو نمی کردم که مامانم یه روز بتونه بابامو به خاطر عذاب 20 و چند ساله ببخشه. اما اون بخشید.خوب مامان بخشید. تقصیر بابا بود که زندگیمون جهنم شد. تقصیر بابا بود که بچگیهام مزخرف بود که بزرگیهام بی اعتماد بودم. چرا؟ چرا من باید این جوری میشدم؟ چرا باید مدام دلهره می داشتم؟ فقط به خاطر یه شک مسخره؟ یه حرف دروغ؟ آخ انقدر بدم میاد ملت لال بازی در میارن و حرف دلشون و به هم نمیگن. آی بدم میاد ساکت می مونن و فقط با لجبازی و در آوردن حرص همدیگه خودششون و آروم میکنن. خوب مگه خدا بهتون زبون نداده؟ زبون که برا قشنگی نیست به یه دردی می خوره. خوب بچرخونش تو دهنت و حرف بزن، بگو مشکلت چیه تا هم حل بشه هم آروم بشی.به بابا نگاه کردم.من: می دونید به خاطر این شک بی خودتون چقدر همه رو عذاب دادین؟ راستش هیچ وقت فکر نمی کردم که مامان بتونه ببخشدتون. اما ....در هر حال شما موقع عقد یه قسمی خوردین پس زنتون و زندگیتون اولویت اولتون باید می بود. چرا به جای اعتماد به حرفهای زنتون به حرف مفت یه عده آدم بی خود اعتماد کردین و زندگی همه مون و نابود کردین.چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. باید آروم می شدم. به من چه ربطی داشت. بزار هر کس هر کاری که می خواد بکنه. من یه بار حرفهای دلمو با صدای بلند گفتم نتیجه اش این شد که چند ماه تو عذاب و ناراحتی و ترد شده از خانواده بودم. دیگه نمی خواستم با باز کردن دهنم از خانواده ام دور بمونم. بعدم، بابام خودشم عذاب میکشید. الانم داره مجازات میشه. خدا قدرت پاهاشو ازش گرفته این خیلی بده. مامان بخشیدتش. پس چه نیازی هست که من خودمو بندازم وسط و دوباره فک بزنم. من می خوام پیش خانواده ام باشم هر چقدرم بد هر چقدرم ناجوربازم بودنشون بهتر از نبودنشونه.یه نفس عمیق دیگه کشیدم. بابا دستش و بالا آورد و کشید رو گونه ام. بابا: دخترم .... آنیدم .... آناهیدم .... درست مثل اسمتی ... تو تنها بچه امی که خودم اسمتو انتخاب کردم. برای همین بیشتر دوستت داشتم. غم و شادیت بیشتر روم اثر می زاشت. با دیدنت انرژی می گرفتم . آنید ... آناهید ... الهه آب .... الهه دریا واقیانوس ... به همون پاکی به همون زلالی به همون سادگی ... زن سوار بر اسب ... شجاع .... زنی که قهرمانها برای نیرو گرفتن برای قدرت کرفتن به اون متوسل میشدن .... آناهید چشمه زندگی .... تو قدرت این و داری که زندگیها رو تو دستت بگیری. به خاطر سادگیت به خاطر پاکیت به خاطر همه خوبیهات. همینها باعث میشه که بتونی رو زندگی هر کسی اثر بزاری. تو همیشه به من نیرو و قدرت می دادی. به خانم احتشام روح زندگی و بخشیدی و به اون پسره شروین، شادی زندگی و نشون دادی.تا اسم شروین و گفت چشمهام خود به خود گشاد شد. راستش یکم ترسیدم.بابام با دیدن قیافه ام بلند خندید.بابا: نترس کاریش ندارم. من همه چیز و می دونم. خانم احتشام همه چیزو بهم گفت. فقط یه سوال دارم. آنید دوستش داری؟خود به خودی نیشم باز شد و یه ذوقی کردم. بعد سریع فهمیدم که بابا این جور وقتها دختر باید از باباش خجالت بکشه و کله اشو بندازه پایین. تندی سرمو انداختم پایین که صدای قهقهه بابام بلند شد.یعنی خیلی تابلو نشون دادم که شروین و دوست دارم؟؟؟؟؟؟بابا: خوبه، بهت اعتماد دارم. همیشه داشتم اما .... در هر حال اگه تو انتخابش کردی پس نمی تونه بد باشه. منم کلی تحقیق کردم پسر خوبیه. تو کارشم خیلی موفقه. آخی بابایی برام رفته تحقیق ایول.... یه ذوقی کردم که بابا تحویلم گرفته و با اینکه اون موقع من و ترد کرده بود اما اونقدر براش مهم بودم که در مورد آیندم بره تحقیق و نگران زندگیم باشه.بابا دو ضربه آروم رو دستم زد و گفت: شوهرتم باهات اومده.وای چه فازی میده از زبون بابات بشنوی شوهرت. با ذوق و نیش باز سرمو تکون دادم. بابام دوباره خندید و گفت: دختر خوب نیست واسه شوهر کردن انقده ذوق کنه. سعی کردم با همه زورم نیشم و ببندم که باعث شد لبم غنجه بشه و بابام بیشتر بخنده. بابا: خوب دیگه تو برو این پسره رو بفرست بیاد تومی خوام باهاش حرف بزنم.یه ابروم رفت بالا.با شک پرسیدم: می خوای بزنیش؟بابا با تعجب گفت: بزنیش چیه؟ میگم می خوام صحبت کنم باهاش. برو بیرون انقدم جلوی من هوای این پسره رو نداشته باش. دهههههه....اوه اوه بابام غیرتی شد. تندی بلند شدم و ایستادم اومدم برگردم برم سمت در که تو یه لحظه سریع خم شدم و گونه بابامو ماچ کردم و تندی رفتم بیرون. اگه نمی بوسیدمش دلم می ترکید. خیلی دلم تنگ شده بود براش. مخصوصنم که این جوری رو تخت بیمارستان می دیدمش. اونم الان که فهمیده بودم پاهاش دیگه کار نمیکنه. دلم داشت آتیش می گرفت. واقعا" اینی که میگن چوب خدا صدا نداره همینه. دلم برا بابام کباب بود بغض داشتم اما یاد گرفته بودم تو بدترین شرایطم خودمو کنترل کنم. اونم جلوی خود طرف. الان من باید بخندم باید شاد باشم. نمی خوام بابام فکر کنه که به خاطر حالشه که من برگشتم. باید بفهمه که به خاطر خودش و دوست داشتنشه که برگشتم. دیگه به پاهای بابام فکر نمی کنم. بابام بدون پا هم بابامه. با همون اقتدار و ابهتش.لحظه آخر برگشتم و لبخند و رو لبهای بابام دیدم و همون باعث شد دوباره نیشم شل بشه. یکی امروز بیاد این نیش گشاد من و ببنده.در و بستم و تا برگشتم رفتم تو بغل شروین. بیچاره سعی می کرد خودشو آروم نشون بده اما از چشمهاش اضطراب می بارید.با یه لبخند بغلش کردم. اونم دستهاشو انداخت دورمو نوازشم کرد.من: شروین یه قولی بهم میدی؟با صدایی که توش نگرانی بود گفت: چه قولی؟سرمو از رو سینه اش جدا کردم و یکم خودمو کشیدم عقب. هنوز دستم دور کمرش بود و دست اونم دور بازوم. تو چشمهاش نگاه کردم.- شروین قول بده هر چی شنیدی یا هر چی دیدی یا کلا" هر اتفاقی که تو زندگیمون افتاد و برات جای شک و شبهه یا سوال ایجاد کرد بیای و از خودم بپرسی. نریزی تو خودت و لال بازی در بیاری. هر مشکلی بود مستقیم به خودم بگو تا با حرف و با همدیگه حلش کنیم. دلم نمی خواد چند سال دیگه بفهمم که فلان حرکتت به خاطر فلان کار من بوده. قول می دی شروین؟خیالش راحت شده بود. یه لبخند از رو آرامش زد و گفت: حتما" ، تو هم قول بده که نزاری چیزی تو دلت بمونه. باشه؟نیشم و باز کردم و ابروهامو چند بار انداختم بالا و گفتم: نمی زارم ....رو انگشتای پام بلند شدم و با دو دست صورتشو گرفتم و تندی آوردم پایین و کشیدم سمت خودم و لبم و گذاشتم رو لبهاش و یه بوسه محکم با تمام وجودم ازش گرفتم. شروین که انتظار این حرکت و نداشت هنوز دستهاش تو همون حالت قبلی خشک شده بود و چشمهاشم گشاد.بوسمو که کردم سرمو کشیدم عقب و با یه لبخند قشنگ نگاهش کردم و گفتم: این یکی تو دلم مونده بود.با حرف من لبخند خوشحالی زد و گفت: اینجوریاست؟ خوب یه چیزایی هم تو دل من مونده. یه ابروش و شیطون فرستاد بالا و کمرمو گرفت و سریع کشیدم تو بغلش که یه لحظه تعادلمو از دست دادم و محکم خوردم تو سینه اش و دستهامم از ترس اینکه نیوفتم حلقه شد دور گردنش. سرمو بلند کردم که چشمم افتاد تو نگاه شیطونش. آروم آروم خم شد رو صورتم. تو چشمهای مهربونش خیره بودم و تو عمق مهربونیش فرو رفته بودم. اونقدر که یادم رفته بود باید بهش بگم بابا منتظرشه. یا اینکه ناسلامتی اینجا بیمارستانه و کلی آدم در رفت و آمده. هر جند این اتاق بابا تو راهرویی بود که این ساعت رفت و آمد جندانی نداشت.به شروین نگاه می کردم. فاصله صورتش با صورتم خیلی کم شد. آروم چشمهامو بستم و منتظر موندم....- آنید ....مثل فنر از جام پریدم. چشمهام باز باز شد و با یه حرکت همچین فشاری به سینه شروین آوردم که بدبخت پرت شد عقب و خورد به دیوار روبه رو. شرمنده لبمو گاز گرفتم. بدبخت اونقدر شوکه شده بود که نفهمید چه جوری تعادلشو حفظ کنه. فقط با چشمهای گشاد به من نگاه می کرد.- آنید خودتی؟؟؟؟؟با شنیدن صدا تازه یادم افتاد که چرا شروین بدبخت و مثل دارت کوبوندم به دیوار.برگشتم سمت صدا. -: آنیتا ..... خواهرجون ......با دو قدم خودمو رسوندم به آنیتا که با چشمهای اشکی و صورت بهت زده داشت ناباور نگاهم می کرد. با یه حرکت بغلش کردم و محکم فشارش دادم. دستهاش هنوز تو هوا خشک شده بود. بعد چند ثانیه دستهاش حلقه شد دور کمرم و با بغض و گریه گفت: آنید... خواهر کوچولوی بی معرفتم. برگشتی؟؟؟ بالاخره برگشتی؟؟؟؟ دیگه داشتم نا امید می شدم... دیگه فکر کردم هیچ وقت نمیای... چقدر دیر کردی؟ چقدر چشم به راهمون گذاشتی. خیلی بی معرفتی خیلی ....حرفهای آنیتا باعث شد که تو چشمهام اشک جمع بشه. تازه می فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده. چقدر دلم برای جیغ جیغاش و آنید گفتن عصبیش تنگ شده. خواهرم........بعد چند دقیقه که تو بغل هم بودیم و آنیتا کریه کرد و منم بغض از هم جدا شدیم. آنیتا با لبخند نگاهم کرد. آنیتا: چقدر دلم برات تنگ شده بود. یهو اخم کرد و محکم با دست کوبوند به بازومو گفت: اوی کی بهت میگه تنهایی بری غلط زیادی بکنی. نباید به من یه ندا می دادی تا من هواتو داشته باشم؟ الاغ نگفتی من می تونم خبرهارو بهت برسونم. اگه بهم گفته بودی می تونستم قبل اومدن بابا بهت خبر بدم بعد این افتضاح و قهر و گیس کشیا پیش نمیومد. نیشم از گوش تا گوش باز شد. با ذوق گفتم: خواهر دیوونه خودمی دیگه.چشمهای آنیتا از رو من چرخید و رفت بالا. نگاهش به پشت سر من بود و سرش کامل رفته بود بالا. مثل آدمهایی شده بود که از پایین یه برج دارن به طبقه آخرش نگاه می کنن. آنیتا یه کوچولو قدش از من کوتاه تر بود. رد نگاهش و گرفتم و برگشتم نگاه کردم دیدم شروین پشت سرم ایستاده.خودمو کشیدم کنار و بازوی شروین و گرفتم و آوردمش جلو و رو به آنیتا با ذوق گفتم: آنیتا شوهرمو دیدی؟ آنیتا با حرفم نگاهش و از شروین جدا کرد و یه چشم غره به ذوق من رفت و دوباره برگشت سمت شروین و با لبخند مهربون و صمیمی دستشو دراز کرد وگفت: من آنیتام خواهر آنید.شروین هم با لبخند دستش و آورد جلو و به آنیتا دست داد و گفت: منم شروینم. خوشبختم. فکر می کنم شما و آنید خیلی شبیه همید. من و آنیتا چشمهامون گشاد شد. آخه هیچ کس نمی گفت ما دوتا شبیه همیمم. آنیتا شبیه بابام بود منم شبیه مامانم. هیچ کس نمی فهمید ما دوتا خواهریم تا خودمون نمیگفتیم.آنیتا با بهت با انگشت اشاره به خودش و من اشاره کرد و گفت: ما دوتا شبیهیم؟؟؟؟شروین با لبخند سرشو تکون داد. آنیتا فوری بازوی من و گرفت و کشیدم سمت خودش و آروم دم گوش من گفت: مرده شورتو ببرن شوهر نکردی نکردی حالا هم که یکی و پیدا کردی بدبخت چشمهاش نمیبینه؟ همون چشمهاش ندید که اومد تو رو گرفت وگرنه کی تو رو تحمل میکنه. حالا خوبه خوشتیپه میشه از کور بودنش گذشت. هیکلشم خوبه میشه عیباشو نادیده گرفت.اومدم بگم آرومتر شروین گوشهاش تیزه که قبل من صدای قهقهه بلند شروین ما دوتا رو سکته داد.آنیتا که دهنش یه متر باز مونده بود دوباره با بهت به من گفت: آنید... این پسره دیوونه هم که هست.شروین سعی کرد با سرفه قهقهه اشو کم کنه.با قهقهه ای که به زور در حد لبخند نگهش داشته بود گفت: خواهرجون من مشکل چشمی ندارم. خوبم همه چیز و می بینم. دیوونه ام نیستم اگه خندیدم به خاطر حرفهای شما بود. ببخشید من گوشهام یکم زیادی تیزه. اگه گفتم شباهت دارید منظورم قیافه نبود منظورم به اخلاقتون بود. شما هم مثل آنید شاد و پر انرژی هستین.بمیرم برا خواهریم سوسک شد. همچین شوکه شده بود بدبخت که نمی تونست هیچی بگه. برای اینکه بیشتر سوتی نده و جلو شروین ضایع نشه سریع دست شروین و گرفتم و کشیدمش سمت در اتاق بابام و گفتم: شروین بیا برو بابام می خواد ببینتت. من یادم رفت بهت بگم.شروین ابروش رفت بالا با بهت گفت: من و ببینه؟ چرا؟بچه ام فکر کنم از بابام می ترسید چون یه جورایی تا فهمید خودشو همچین سفت کرده بود که تقریبا" به زور داشتم می کشیدمش سمت اتاق.من: شروینم گلم بیا برو می خواد باهات حرف بزنه نمی خواد بخوردت که.شروین پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: آره نمی خواد بخوردتم. تو که مطمئن نیستی.خنده ام گرفته بود. ایستادم و برگشتم سمتش. دستهامو گذاشتم دو طرف صورتش و سرشو خم کردم سمت خودمو دقیق تو چشمهاش نگاه کردم.من: شروین دوستم داری؟شروین با سر گفت آره.من: بهم اعتماد داری؟شروین دوباره گفت آره.سریع دستمو ول کردم و دوباره دستش و گرفتم و گفتم: خوب پس بیا بابا نمی خوردتت فعلا" فقط سرم باید بزنه تو رگ. حالا بعدا" که به غذا افتاد شاید یه ناخونکی بهت زد.خلاصه در و باز کردم و شروین بهت زده و ترسیده رو پرت کردم تو اتاق و سرمم فرستادم تو اتاق و گفتم: بابا اینم شوهر من. صحیح و سالم تحویلتون همین مدلیم ازتون پسش می گیرم. بلا ملا سرش نیاریا به زور یه دونه شوهر پیدا کردم. این از دستم بره می ترشم می مونم رو دستتون
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۴ ساعت 17:15 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|