رفتیم خونه خودمون... علی کتشو در اورد

گفت من میرم حمام

.

لباس عروسمو در اوردم... لباس راحتی پوشیدم... اخیش

روی کاناپه نشستمو از تو موبایلم رمان میخوندم دیدم با موهای خیس وایساده

..

منو نگاه میکنه و رفت تو اتاق خواب

اصلا حوصله پاک کردن ارایشم رو نداشتم ..همونجور خوابیدم

صبح با بدن درد بلند شدم ...اخه روی کاناپه خوابیده بودم ...رفتم حموم اومدم دیدم علی داره صبحانه میخوره... یه سلام کردم ونشستم صبحانه خوردم... وسایل صبحانه روجمع کردم

یه دید به خونه زدم... مبلامون سفید طلایی... که با رنگ دیوارمون همرنگ بود

وسایل اشپز خونم هم مشکی متالیک ...اتاق خوابمون هم قرمز مشکی بود

از بیکاری نشستم بقیه رمانمو خوندم... دیدم علی بدون اینکه به من چیزی بگه... رفت بیرون

منم شونه هام انداختم بالا یعنی به من چه

ظهر شد... گرسنم شده بود تخم مرغ درست کردمو خوردم

یک لحظه یاد سامی افتادم که باهم تخم مرغ میخوردیم

به خودم گفتم عسل تو دیگه متاهل شدی... نباید فکرشو بکنی

الان معلوم نیست با کیه ...اَه ولم کن

برای اینکه دیگه بهش فکر نکنم... بلند شدم ارایش کردمو... موهامو اتو کشیدم

...

از وقتی که موهامو عسلی کردم... قیافم خیلی خوشگل تر شده بود

یه لباس کوتاه که تا رونم میومدپوشیدم ... رنگشم طلایی بود... چون پاهام تو پر بود خیلی بهم میومد

سی دی رو روشن کردم شروع کردم به رقصیدن

بعد از یک ربع رقصیدن... دیدم یکی داره منو نگاه میکنه دیدم

علیرضاست صدای ضبطو کم کردم... دستم گذاشتم روی پاهای لختم

بریده..بریده.. گفتم سلام ..کی اومدی..؟

!!

با یه پوزخند بهم گفت... الان....... ورفت سمت اشپزخونه تا اب بخوره

منم سریع رفتم تو اتاق خواب ..یه ساپوت پوشیدم

اخ حرصم گرفت... الان فکر کرده برای اون تیپ زدم

داشتم خودمو سرزنش میکردم... اومد گفت ...شب خونه مامانم ایناییم

....

حاضر شوبریم

منم گفتم چرا الان میگی ..؟

با طعنه بهم نگاه کردگفت... توکه حاضری... یه مانتو بپوش بریم

اخ بچه پررو...اصلا بذارهر جوری... که دوست داره فکر کنه

خدارو شکر خانواده علی اینا راحت بودند... یعنی و زیاد به تیپ وارایش گیرنمیدادند

مانتومو پوشیدم... سوار ماشین شدم... رفتیم ...سمت خونه مامانش اینا

تو راه علی گفت ..جلوی مامان اینا یه مقدار خوش اخلاق باش

...

هر چی هست بین من وتو... اون بدبختا گناهی نکردند

منم موافق بودم... که جلوی دیگران باید خوب باشیم ..کسی از مشکلمون نفهمه

.

باشه ای گفتم و رسیدیم به خونشون

نرگس خانم با خوش رویی منو بوسید... گفت به به عروس گلم وخوشگلم

...

وبا عمو امیرم روبوسی کردم نشستیم

...

زنگ خونشون زده شد...مامانم و بابام با عرشیا بودند ...با مامان وبابام روبوسی کردم

برامون میوه اوردن... منم شروع کردم به میوه پوست کندن... جلوی علی گذاشتم

...

عرشیا یه ابروشو برد بالا...در گوشم به ارومی گفت... خوبه علی رو نمی خواستی

...!

میدونستم خانواده علی خوششون میاد به مرد خانواده برسند...یه لبخند زدم ...خوب شوهرمه

...

علی یه نگاه تشکرامیز کرد.... شروع کرد به خوردن

عرشیا رو کرد به علی گفت.... خوب تحویلت میگرن...علی گفت... دست پرورده شماست

چه قدر پررو... حیف اون میوه ها که پوست کندم... کوفتت بشه

عمو امیر روکرد به علی گفت... شرکتمون یه نماینده میخواد برای لندن... من تو رو انتخاب کردم میتونی با عسل بری

...

وشرکتو اونجا اداره کنی... یه سال بیشتر اونجا نیستی عسلم که زبانشم خوبه چی میگی

...

وقتی گفت لندن یاد سامی افتادم

....

یه دفعه صدای علی رو شنیدم... گفت باشه پدر

...

اصلا نظر منو نپرسیدند... شاممونو خوردیم و باهمه خداحافظی کردیم

..

راهی خونه شدیم ... دلم خیلی گرفته بودضبط ماشینو روشن کردم اهنگی گذاشتم انگار حرف دلم بود

 

عاشقت بودم

عاشقت موندم

یادت بمونه این من بـــودم که پـــای عشقمونموندم

روزا و شبها

تنهای تنها

با یاد چشمات هر شب تاسحــر خاطراتتو خوندم

گذشتـــی فرامـــوشم کردی

ایـن بــار دیگه برنمــی گردی

دیوونه رفتی

تو ای مســـافر

خدا به همرات بایـــاد تو داغ قصه میمونم

چشماتو بستی

ساده گذشتی

همین کهرفتی شب سایشو راهی کرد رو سمت خونم

گذشتـــی فرامـــوشم کردی

ایـنبــار دیگه بر نمــی گردی

------------------------------------

حرف حســودا دلت رو لرزوند

بگو بدونم کی چشماتو روی احساس منپوشوند

کی بود دیوونـــه

باید بدونــه

با دل سنگش اون خونهی مرغـــای عاشقو سوزوند

بیا تو راهه

باد موافق

دوبارهبرگرد برگـــرد به این سرزمین ای گل عاشق

کارم تمومـــه

غمروبرومـــه

بیا دوباره پرکن هوامو پراز عطر شقایق

گذشتـــیفرامـــوشم کردی

ایـن بــار دیگه بر نمــی گردی

-----------------------------------

بگو بدونـــــم

چیتورو آزرد

چیزی نگفتم که بی خبر رفتی و تنهام گذاشتی

وقتیمیرفتـــی

چیزی نگفتـــی

نگام نکردی شاید تو از اولش دوستم نداشتی

باهات میمونه

این دل عاشق

هرجا که باشی چشماش به راهــهیکی اینور دنیا

میترسم آخر

تورو نبینم

بیای ببینی ایندیوونه پر زده تو آسمونا

گذشتـــی فرامـــوشم کردی

ایـن بــار دیگهبر نمــی گردی

عاشقت بودم

عاشقت موندم

یادت بمونه این منبـــودم که پـــای عشقمون موندم

روزا و شبها

تنهای تنها

با یاد چشمات هر شب تا سحــر خاطراتتو خوندم

گذشتـــی فرامـــوشمکردی

ایـن بــار دیگه بر نمــی گردی

(

اهنگ عاشقت بودم از باراد)

 

اشکام دونه دونه میامد... علی یه نگاه شکاکانه به من انداخت.. چیه...؟!! نکنه عاشقی..؟

وای یعنی فهمید هول شدم... گفتم چی میگی واسه خودت... من برای این گریه میکنم که

هیشکی منو ادم حساب نمیکنه اون از ازدواجم بزور بود

...

اینم از خارج رفتن ...فکر کنم درستش کردم...البته واقعا حرف دلمو زدم

علیرضا

دلم به حالش سوخت

...

گفتم یه سال بیشتر نیست ...تا چشم به هم بزنیم برگشتیم

...

خودت میدونی پدرم جز من ..کسیو نداره من باید کاراشوانجام بدم

دیدم هیچی نگفت ...رسیدیم خونه ماشینو پارک کردم ...رفتم داخل خونه یاد عسل افتادم

این دختر از کجا این رقصا رو یاد گرفته... تا جایی یادمه عرشیا اجازه نفس کشیدن نمیداد...چه پاهای سفیدو خوشگلی داشت

حتما میخواسته منو وسوسه کنه...هِه نمیدونه رو من این چیزا اثر نمیزاره... رفتم اب خوردم دیدم دوباره سرشو کرده تو موبایل... و داره میخنده

خیلی مشکوک میزنه... نکنه با یکی رابطه داره... براش اس ام اس عاشقانه فرستاده

...

خون به مغضم نرسید رفتم با یه حرکت موبایلو ازش گرفتم

دیدم یه متنی مثل داستانه.... اخ چه قدر ضایع شدم

داد زد این چه کاریه میکنی... چرا یهو رم میکنی

دنبال راه حل بودم... برای اینکه درستش کنم

گفتم بیا تو اتاق خوشم نمیاد... زنم بغلم نباشه

اخ چه حرفی زدم... از حرفم خندم گرفته بود ...ولی تو قیافم هیچ تغییری نکرده بود

چشاشو جمع کرد گفت... مگه تا الان چند تا زن داشتی

وای راست میگه ...گفتم منظورم دوست دخترامه

اخ اگه کارد میزدی خونش در نمیومد

برای اینکه نخندم سریع دستشو گرفتم ...بردمش تو اتاق خواب

انداختمش رو تخت گفتم حالا اینجا بخون

رفت اون سمت تخت... ونشست منم سریع لباسمو در اوردم

میخواستم ببینم چه حرکتی میکنه

وای بدبخت انگار خون اشام دیده..چشاش گشاد شده بود

خندم گرفت وبرای اینکه بیشتر بترسونمش... به سمتش خم شدم تقریباً روش بودم

صورتم نزدیک صورتش بود...از ترس داشت سکته میکرد

داشتم نگاش میکردم دستمو بلند کردم.. به سمت دیوار وچراغو خاموش کردم

اخ قیافش چه قدر خنده دار شدش...با شک بهم نگاه میکرد

گفتم میتونی چراغ خوابو روشن کنی... از روش بلند شدم وسمت خودم رفتم

وپشتمو کردم بهش وخوابیدم

عسل

 

وای دوباره ضایع شدم... بهت نشون میدم

یه دوست دختری نشونت بدم... فکر میکنی ازت خوشم میاد... دیگه رمانمو نخوندم... گرفتم خوابیدم

صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم یادم اومد امروز جمعه ست از جام بلند شدم دیدم علی نیست

رفتم تو اشپزخونه علی رو دیدم داره کله پاچه میخوره

اَه ...متنفرم... بوش که میخوره حالت تهوع میگیرم

گفت بفرما کله پاچه ...اخ کی من اون صورت قشنگشو با دیوار یکی کنم...میدونه من بدم میاد

گفت اخ ببخشید هانی...یادم نبود دوست نداری

هه هه خندیدم بیمزه ...از خیر صبحانه خوردن گذشتم رفتم سمت

پذیرایی...صدا زد ...کره وپنیر هستش بیا بخور

...

گفتم اشتهام کور شد...خواهشا سمت من نیا... بوی کله پاچه میدی

دیدم با یه پوزخند...اومد بغلم نشست.. اخ سوتی دادم

صورتشو اورد سمتم ...با لحن مسخره گفت..عزیزم نمی خوای شوهرتو بوس کنی

حجم معده ام اومد بالا..سریع دستمو جلوی دهنم گذاشتم

دویدم سمت دسشویی..وبالا اوردم

صدای خندشو شنیدم گفت: یادت باشه ...ضعفتو جلوی کسی نگی

دوباره خندید...زهرمار منم باید بفهمم چه ضعفی داره

..

یهو یه فکری زد به سرم...یه لیوان اب برداشتم ..چند تا قندریختم توش

وهمش زدم..جلوی تلویزیون بود داشت شو میدید

....

حواسش به من نبود ..از بالای سرش لیوانو خالی کردم روش

...

سریع بلند شد گفت: موجی برای چی این کارو کردی...گفتم

هانی حالا شیرین شدی...وای صورتش جم شد...ولی یهو صورتش عادی شد

گفت ..تو که میخواستی منو لیس بزنی خوب زودتر میگفتی

منو میگی ...از سرم داشت بخار در میومد...زد زیر خنده

گفتم مگه تو بستنی لیست بزنم....تو بیشتر شبیه زهر ماری باید

تفت کرد.. با این حرفم....نیشش بسته شد

..

گفت دیدم تو خونه فشم تفم میکردی...و رفت سمت حمام

خدایا تا کی باید به روم بیاره...اصلا خوب کردم یه احساسه دیگه

گوشیم زنگ خورد ..دیدم اسم هدیه افتاده

...

جواب دادم...بله

گفت: به به سلام عروس خانوم بد موقع مزاحمت نشدم

همینجوری گوشی دستم بود نشستم جلو تلویزیون...گفتم نه عزیزم این حرفا چیه

هدیه: با طعنه گفت عسل جان تو که ازش متنفر بودی .... چی شد یهویی زنش شدی...؟

منم تمام قضیه رو تعریف کردم... البته با فاکتور از کاری که ...علیرضا تو خونه فشم باهام کرد

هدیه گفت... الهی بمیرم برات... ولی خودمونیم بد تیکه ای... هم گیرت نیومده دختر

..

از خداتم باشه... الان دخترا دوست داشتن... به جای تو بودند

والا من اون پسری... که اون روز دیدم... اگه من بودم تا حالاازش حامله بودم

گفتم دختر تو چقدر بی حیایی

...!!!

همون لحظه شو

.. hiro انریکو رو گذاشت...گفتم وای عشقم

هدیه گفت علی اومد...گفتم نه بابا اونو نمیگم ایش....انریکو رو میگم

با شوخی گفتم یکی از آرزوهام اینه که .. بغلش....یه دفعه علی روبالای سرم دیدم

.

اخماشو کرده بود توهم ....منم هول شدم بلند شدم به هدیه گفتم بعدا زنگ میزنم

صورتشو طلبکارانه اورد جلو

گفتی چی...؟باهاش ....چی؟

خدای من حالا چی بگم... اب دهنمو به زور قورت دادم.. وفکر کردم چی بگم..آهان

گفتم بغلش عکس بندازم

یه نگاهی بهم کرد یعنی خودتی

...

رفت سمت اشپزخونه گفت چی میخوری...من هنوز تو شک بودم

گفتم ..هان ..علی گفت... گفتم چی میخوری..؟

!!

جوجه با دلستر لیمویی میخورم..زنگ زد به رستوران تا غذا بیارند

امروز وقتی کلاسم که تعطیل شد... حوصله نداشتم برم خونه... ناهار درست کنم

گفتم :برم یه رستوران... یه غذایی بخورم

بعدبا خودم گفتم:... بذار اول به علی زنگ بزنم ...نگه کجا رفتی ..؟

!!

حوصلشو ندارم.... زنگ زدم به علی

الو سلام... من میخواستم برم رستوران،غذا بخورم ...حوصله غذا درست کردنو ندارم

علی گفت کجایی..؟ گفتم نزدیک دانشگاه

گفت صبر کن میام دنبالت با هم میریم رستوران

اَه این پسره ول کن ما نیست.... میخواستم یه ناهار بخورم امروز

امروز موهامو کج گذاشته بودم... وارایشم بیشتر بود نسبت به روزای دیگه

..

مانتوم هم نسبتا کوتاه بود

.

این پسرا هم هی تیکه میندازند... اخه این همه خوشگل...چرا به من گیرمیدند

خداکنه وقتی علی میرسه... گیر ندند فکر کنه... تقصیرمنه

اخه همیشه دراین موقعه ها.... عرشیا میگفت.... حتما یه کاری کردی

با خودم گفتم خوب عسل تو هم خوشگلی ..بهت گیر میدند

دیدم داره میاد سمتم.... چه قدی داره در برابرش اعتماد نفسم پایین میاد

...

سلام کرد ورفتیم تو رستوران

...

توی رستوران.. همه... البته بیشتر دخترا بودند... به ما نگاه میکردند

رفتیم نشستیم پشت میز من سفارش مرغ سوخاری دادم...علی هم استیک گوشت سفارش داد

داشتم غذامو میخوردم... دیدم یه پسره داره... بهم نگاه میکنه ...و بهم یه چشمک زد

عوضی ...چه دوره زمونه ای شده ....میبینه با یه مرد نشستم... باز پررو بازی درمیاره

...

از ترس علی ...سرمو بالا نیوردم که نگاهم... به پسره نیفته

حرفی بینمون گفته نشد.... فقط غذا مونو خوردیم

علی که رفت غذا رو حساب کنه

پسره اومد سرمیزم... هول شدم سریع برگشتم ببینم... علی کجاست...؟

که دیدم پشتش به ما هست

یه کارت داد.. گفت: خوشحال میشم زنگ بزنی.... منم از ترس علی ... با اخم سریع کارتو گرفتم

تا پسره بره ... کارتوگذاشتم تو جیب مانتوم.... دیدم علی داره سمت میز میاد

...

سریع بلند شدمو گفتم. بریم....گفت بریم

از در خارج شدیم رفتیم سمت پارکینگ.... به ماشین که رسیدیم

یه دفعه منو هول داد... چسبوند به ماشین دست کرد تو جیب مانتوم کارتو در اورد

....

وای خاک بر سرم حالا چه کار کنم ...؟

خوشبختانه کسی تو پارکینگ نبود

..

کارتونگاه کرد... با یه نگاهی که روحمو... تا یه متر اونورتر برد

بیشتر منو فشار داد.... داشتم له میشدم... صداشو بلند کرد... گفت این چیه... ؟

فکر میکردی نمیفهمم ...! هان.... گفتم به خدا.... که یه دفعه یه سیلی زد به صورتم

گفت :سوار شو تا حالیت کنم

...

گریم گرفته بود... داشتم سکته میکردم ...سوار ماشین شدم ماشینو روشن کرد

با سرعت میروند....داد زد فکر میکنی من ببوام...؟ !!نمیفهمم...؟

!!

مچاله شده بودم سمت در ماشین

داد زد... دِ حرف بزن ... وقتی دید من چیزی نمیگم ..یه مشت زد به بازوم

بازوم له شد... از شدت درد صورتمو جمع کردم

گفت: حرف بزن... چیه ساکت شدی ... با دست چند مرتبه زد به پاش.. ببین ،من چه کارت بکنم

گفتم: به خدا اشتباه میکنی.... گفت خفه شو.... حرف نزن دختره اشغال وهرزه

اینقدر تند میرفت تمام غذا یی خورده بودم.... ازتو معدم اومده بود، تو دهنم

...

وقتی رسیدیم به خونه... سریع پیاده شدم... حالم بهم خورد

دستمو گرفت وبا خودش کشید تو خونه ... وپرتم کرد رو زمین .. درو بست

اروم اروم میومد جلو... من به عقب میرفتم... گفتم: غلط کردم

...

از ترس تو سریع کارتو... گرفتم تا دعوا نشه... به خدا کاری نکردم

همه این حرفارو با گریه میگفتم

انگشت اشارشو اورد بالا.... با اون نگاه گیرا ترسناکش گفت

:

به ولای علی فقط ....فقط یکبار... دیگه تکرار بشه خونتو میریزم

رفت سمت در برگشت.... یه نگاه کردو درو محکم بست

از صدای محکم دریک متر.... اونورتر پریدم

..

گریه کردم که چه قدر من بدبختم

بلند شدم دست کثیفمو شستم... وبه صورتم اب زدم

توی آیینه نگاه کردم... خیلی زرنگ بود... از کجا فهمید ..؟

علیرضا

با عصبانیت از در رفتم بیرون... دختره عوضی با چه رویی... شمارشو گرفت

تا حالا دوست دخترام این کارو باهام نکرده بودند... حالا اینکه به اسمه زنمه

...

وای وقتی از ایینه میز صندوق رستوران... دیدم شماره پسره رو گرفت

دوست داشتم هم پسررو... وهم عسلو بکشم... ولی دیدم اگه کسی بفهمه ابروم میره

...

اخه چقدر پرروِ.. این دختر

گفتم حالا نشونت میدم... یه کاری میکنم بدون من اب هم نخوری

سریع گوشیمو در اوردم... زنگ زدم به عسل

..

گوشیرو برداشت ...وبا صداش توش ترس بود

گفت: ب... بله

منم خیلی جدی گفتم... امشب خودتو اماده کن برو حموم دوست دارم.... خوش بو باشی فهمیدی

با صدای بریده بریده گفت :یعنی چی ...؟

!!

یه پوزخند زدم چه قدر خنگ بود این دختر

...

گفتم :میخوام نیازمو برطرف کنم.... وتو وظیفتو انجام بدی.... حالا فهمیدی..؟

گفت : باشه ...نذاشتم حرفی بزنه سریع گوشیرو..قطع کردم

.

دنده ماشینو با حرص جابجا کردم.. با خودم گفتم

بذار بهت میگم.... با بد کسی در افتادی..!!!میدونم زنها با ارتباط وابسته میشند

.

اینم تازه دفعه اولشه دیگه بدتر

..

عسل

وای خدایا چه کار کنم.... چرا اینجوری کرد... نکنه اذیتم کنه

دارم دیوونه میشم... از ترسم رفتم حموم موهامو سشوار کشیدم... ارایش کردم... یه لباس کوتاه قرمز پوشیدم انگاری خودم هم دوست داشتمو

...!

ادکلن هالویینمو رو خودم خالی کردم... میخواستم از اونایی که تا حالا با هاشون بوده بهتر باشم

...

حس حسادتم زده بود بیرون

....

ساعت 9 بود... که علی اومد... من نشسته بودم تلوزیون نگاه میکردم... سریع بلند شدم ...سلام دادم

چی کار کنم از بچگی عادت کرده بودم..قبلا پدرم وبرادرم بودند.. همیشه ترس تو دلم بود

یه نگاه جدی به من کرد گفت... تا میرم یه دوش بگیرم

یه شربت خنک درست کن وبیار تو اتاق خواب

....

باشه ای گفتمو رفتم تو اشپزخونه ....استرس گرفته بودم... ترسم داشتم

درسته قبلا با سامی بودم.... ولی رابطمون محدود بود

خاک تو سرت عسل.... دوباره یادش افتادی ...تو که میخوای با شوهرت رابطه برقرار کنی

...

فکرت یه مرد دیگست، خدایا چی کار کنم منو ببخش

...

رفتم تو اتاق شربتو گذاشتم.... رو میز تمام بدنم یخ بود

بلاخره از حموم اومد بیرون ..حولشو دورش پیچیده بود.... چه بدنی داشت

اومد جلوم... من سرمو اوردم پایین.... با دستش چونم بالا اورد.... تو چشام نگاه میکرد

بعد نگاهشو برد پایین تر سمت لبام با انگشت..شصتش لبامو لمس کرد

وای نکنه مثل اون دفعه مسخرم کنه

نه عسل..فکر نکنم که یه دفعه

منوهول داد سمت دیوار و لبامو بوسید ....منم همراهیش کردم

...

در گوشم گفت لبات مزه خوبی میده... منو انداخت رو تخت...منم بیجنبه...از خود بیخود شدم

ومن رو به دنیای زنانگی وارد کرد

...

یه حس خوب داشتم ...حس ارامش....علی خیلی خوب با من رفتار کرد

رفتم حمام دوش گرفتم... همش یاد صحنه های ...چند دقیقه پیش میوفتادم

واز حسش بدنم مورمور میشد

از حمام اومدم بیرون... داشتم موهام با حوله خشک میکردم

علی گفت توپولی ...شام نداریم با این حرفش... یاد سامی افتادم

خدایا کی تموم میشه... چه اشتباهی کردم ... میدونم تاوان اشتباهمومیدم... گفت عسل با توام..؟

علیرضا

به سقف خیره شده بودم ...به رابطمون فکر میکردم.. لبخند زدم

بعد از رابطمون،بهش حس تنفر نداشتم..برعکس دوست داشتم بغلش کنم

چون با دوست دخترام بعد از رابطه... ازشون متنفر میشدم

شاید به خاطر اینکه میدونم دست نخورده بود.. یا اون ترسش تو نگاش... وای لباش دیوونه کننده بود

حس خیلی خوبی داشتم...حس ارامش...حس مالکیت..حس اطمینان

!!

فکر کنم ازش خوشم اومده... یا دوسش داشتم

نمی دونم چه حسی بود... ولی دوست داشتم دوباره رابطه بر قرار کنم

چقدر با احساس بود... گرم بود مثل اتیش

.....

امروز که تو شرکت بودم

..

بابا گفت یه هفته دیگه پرواز دارید... باید به عسل بگم

گرسنم شده بود ...بعد از اینهمه فعالیت خوب معلومه

..!

عسل از حمام امد بیرون داشت موهاشو با حوله خشک میکرد

گفتم... توپولی شام نداریم که دیدم... اخماشو جم کرد رفت تو فکر

اینم همش که میره تو فکر...دوباره صداش کردم عسل

گفت: من فقط 2 کیلو... اذافه وزن دارم...تو اون دوست دخترای نی قلیونتو دیدی... به من میگی توپول

دیگه منو...اینجوری صدا نکن... دیدم راست میگه

..

ولی وقتی عصبی میشد...خیلی خوردنی میشد

عسل

شبو تا صبح بیدار بودم....برای اینکه علی گفت هفته دیگه پرواز داریم

از الان احساس ترسو، غربت میکردم

یک هفته زود گذشت ...ومن هر روز بیشتراز علی خوشم میومد

...

دیگه ازش متنفر نبودم.... دیگه با هم دعوا نمیکردیم

...

رابطمون باهم خوب شده بود

علی اخلاقش با اون چیزی که فکر میکردم ...فرق داشت

.

دیگه اون علی... مغرورو...ازخودراضی رو نمیدیدم

خیلی با احساس و هات بود

...

با اون احساس ارامش میکردم... اگه عذاب وجدانمو فاکتور بگیرم

توی فرود گاه مامانم وبابام بغل کردم ..وبوسیدمشون

..

عرشیا هم بغلم کرد در گوشم گفت: مواظب خودت باش

خندیدم..بادست اشاره به علی کردم .. وقتی علی هست نگران نباش

با عمو امیر ونرگس خانمم.. خداحافظی کردم

تو هواپیما بودیم .. من سرمو رو شونه علی گذاشتم

دوست داشتم احساس علی رو نسبت به خودم بدونم

..

گفتم علی احساست نسبت به من چیه...؟

!!

با اون چشمای گیرا یه نگاهی کرد... به من گفت

:

اینکه میدونم مال منی... وفکرت همش مال منه ...اینکه وقتی زنم شدی بکربودی

بهم احساس آرامش میدی

من رفتم تو فکر... عذاب وجدانم دو برابر شد ...علی فکر میکنه من بکر بودم

نمیدونه... با صمیمی ترین دوستش بودم... تو چشام اشک جمع شده بود ...از خودم بدم اومده بود

من بهش دروغ گفتم... دوست داشتم خودمو از این بالا پرت کنم... پایین