رمان چهاردیواری18
با پيشوني عرق
كرده ...و قدمهايي اروم به در نزديك شدم...دستمو روي در گذاشتم و اروم هلش
دادم...و ميون چهار چوب ايستادم...با سر و صورتي اشفته همين كه منو ديد
..بهم پشت كرد و به سمت تخت رفت ...و به زور خم شد و لبه تخت نشست....قدمي
به داخل اتاق گذاشتم ...زير چشماش گود افتاده بود و حسابي رنگ و رو پريده
بود...
هول كردم و به طرفش رفتم و با صداي آهسته اي صداش كردم ..سرشو حركت داد و چشماي بي فروغش به سمتم باز كرد...
با نگراني دستمو رو شونه اش گذاشتم و ازش پرسيدم:
- خوبي ؟
لبهاشو با لرز از هم باز كرد ..اما نتونست حرفي بزنه....باز تلاش كرد كه چشمم به سرنگ افتاده كنار تخت افتاد...
به
ارومي كنارش زانو زدم و سرنگو از روي زمين برداشتم...چي داشتم مي
ديدم...باورم نمي شد ...ناگهان حس نگرانيم جاشو به خشم داد....و بدون
كوچكترين حرفي و با نفرت به صورت زردش خيره شدم...دستشو روي گونه اش گذاشت و
به سختي گفت:
-مجيد
اما
من مهلتش ندادم و چنان كشيده محكمي تو صورتش خوابوندم كه بالا تنش روي
تخت افتاد ...ولي به زور و با كمك دستاش به حالت نيم خيز در اومد و با سر
انگشتش گوشه لبشو دست كشيد ..... با ديدن خون رو انگشتش ..چشماشو به زور
باز و بسته كرد
تحمل اين يكي رو نداشتم....تمام برنامه هام بهم خورده بود...و حالا سهيلا...يه دفعه فوران كردم و گفتم:
-پس بگو خانوم براي چيه كه چند روزه گم و گور شدن
-من
- بس كن.....حتما مشكلتم همين بوده..؟
و با عربده اي ازش پرسيدم:
- اره؟
اما اون دوتا دستشو گذاشت رو سرش..مثل اينكه سرش داشت گيج مي رفت
با
خشم يقه اشو چسبيدم و از جا كندمش..و اونم با تني نحيف و رنجور مثل پر كاه
از جاش بلند شد..داشت از حال مي رفت...اما مگه من اهميت مي دادم ...
انگار اين بدبخت به وجود اومده بود تا تلافي همه چي رو سرش در بيارم
سرش
كج شده بود و با چشماي خمار بهم چشم دوخته بود ...بي خبر از حال داغونش يه
بار ديگه فرياد كشيدم و يه كشيده ديگه دم گوشش زدم و گفتم:
-براي همين مي خواستي عقدت كنم؟؟؟؟
با
كشيده اي كه زده بودم شالش ليز خورد و رو شونه اش افتاد ....باز تكونش
دادم ....چشماشو بسته بود و با حركت دستاي من سرشو حركت مي داد...
كه
يك آن احساس كردم زانوهاش داره خم ميشه ..و تو يه لحظه خواست نقش زمين
بشه كه سريع زير بازوهاشو گرفتم. و مانع سقوطش شدم..همونطور كه تو بغلم
بود..به زور چشماشو باز كرد قطره اشكي از گوشه چشمش سرازير شد و با عجز و
صداي لرزوني گفت:
- توروخدا اذيتم نكن..ديگه نمي تونم...
اب دهنشو قورت داد و نفسي به سختي بيرون داد ..اما همين كه خواست حرف ديگه اي بزنه چشماشو بست و از حال رفت
با نگراني چند باري تكونش دادم ..اما چشماشو باز نمي كرد...
- سهيلا.؟..سهيلا چرا جوابمو نمي دي ...؟
لبهام
از ترس خشك شده بود...كشون كشون تا تخت كه در دو قدميم بود رسوندمش و
خوابوندمش و بلافاصله از پارچ يه ليوان اب ريختم و به طرفش دويدم ...خواستم
تو دهنش بريزم...اما لبهاش سفت شده بود ...كمي از اب ليوانو رو با دست روي
صورتش پاشيدم...اما تكوني نخورد ...نمي دونستم بايد چيكار كنم...گوشيمو در
اوردم .. اخه مي خواستم با كي تماس بگيرم ؟...دستپاچه چندبار تا دم در
رفتم و برگشتم ...
دوباره
به بالاي سرش برگشتم بد جوري عرق كرده بودم...دستي به صورتم كشيدم ..و با
ترس گوشمو به بينيش نزديك كردم ..تا از زنده بودنش مطمئن بشم ..ولي صداي
نفسهاي نا اروم خودم... بيشتر شنيده ميشد تا دم و بازدم سهيلا...
با
گيجي ..گوشمو رو قلبش گذاشتم و همزمان نبضشو هم گرفتم ...نبض ضعيف و صداي
قلبش ..ارامش موقتي رو برام داشت كه بهم فهموند بايد كاري كنم ... ديگه
تعلل نكردم و شالو رو سرش كشيدم و مانتوشو بدون اينكه دكمه هاشو ببندم تنش
كردم و با يه حركت از روي تخت بلندش كردم...
مصيبتا
يكي پس از ديگري به سراغم مي اومدن ...چرا بايد سهيلا رو درگير اين بازي
مي كردم..؟.چرا بايد خودمو اذيت مي كردم و وارد بازي سهيلا ودايي مي
شدم..كه حالا اينطور تاوان پس بدم ...؟
با
رسيدن به بيمارستان و بردن سهيلا به بخش اورژانس ...تازه فهميدم حالش خيلي
خرابه .. خودمو دو دستي انداخته بودم تو هچل...هچلي كه نه سر داشت نه ته
..اگر بلايي سرش مي اومد مقصر من مي شدم و بايد جواب گو مي بودم...فقط سر
يه لجبازي بچگانه..دختري كه هيچيش به من مربوط نمي شد.. و حالا با اون صيغه
كذايي شده بودم همه..كارش ...با اومدن پرستار از پشت پرده ...جلوشو گرفتم و
گفتم:
- حالش خوبه ؟
- دكتر بالا سرشه ...
باترديد
و نگراني خواستم ازش بپرسم كه اور دوز كرده ...كه دكتر پرده رو كنار زد و
در حالي كه مي خواست به يه طرف ديگه بره به پرستاري كه مقابل ايستاده بود
گفت:
-به دكتر رحمتي بگيد زود بياد
پرستار با حالت سوالي نگاهي به من و بعد به دكتر كرد و پرسيد:
- دكتر رحمتي ؟
- بله...عجله كنيد
پرستار با قدمهاي تند از جلوي چشمام كنار رفت و من مبهوت پرده سبز شدم كه مانع ديدم بود
پرستار ديگه اي بالا سرش رفت و به سرعت خارج شد و دكتر كه در حال دور شدن بود صدا و زد گفت:
-فشارش داره به شدت افت مي كنه
دكتر با عجله برگشت
احساس خفگي مي كردم ...و با خودم همش مي گفت:
-اين چه بلايي كه بودم كه سر خودم اوردم ..
انقدر
بخش اورژانس شلوغ و پر رفت و اومد بود كه هنوز كسي متوجه رنگ پريدگي و
نگراني بيش از حد من نشد ه بود ...همونطور كه هنوز ميخكوب پرده بود و عقب
عقب مي رفتم ....يكي از پرستارا با پرونده اي تو دست... بهم نزديك شد و
گفت:
-
شما شوهرشي.؟...بايد به يه سري از سوالم جواب بديد...الان دكتر رحمتي
مياد...نگران نباشيد ...البته اميدوارم زود اورده باشيدش..اسم همسرتون؟
- من ..اسمش؟
- اسم خانومتون؟مگه خانوم شما نيست؟
- چرا..ولي..يعني نه شوهرش الان مياد ...من..من..راننده تاكسيم ...
- زود بگيد بياد ...شايد نياز به عمل جراحي باشه ..كه در اون صورت بايد ازش اجازه بگيريم
- الان ..الان ميگم بياد
پرستار
كه حال و حوصله بحث زيادو نداشت به سمت ديگه اي رفت و من از موقعيت پيش
اومده استفاده كردم و با قدمهاي نامطمئن عقب عقب رفتم و قتي به در رسيدم
...براي اخرين بار به پرده چشم دوختم ....و با اينكه از نامردي كه داشتم مي
كردم در عذاب بودم ..فرارو بر قرار ترجيح دادم ...
...اشك لحظه اي متوقف نميشد ..و با اينكه ديدمو تار كرده بودن ....با سرعت به سمت خونه مي روندم ....
به
جلوي خونه كه رسيدم ..دستمو روي بوق گذاشتم .....باغبون درو با عجله باز
كرد هنوز درو كامل باز نكرده بود ....كه با سرعت به سمت داخل روندم ....
جلوي عمارت ماشينو متوقف كردم ...فروغ توي سالن در حال ور رفتن با گلاي توي گلدون روي ميز بود...
تا منو ديد سلام ارومي كرد ...
با
سردرگمي سري تكوني دادم و با عجله به سمت اتاقم رفتم ...ساكمو از زير تخت
بيرون كشيدم و تمام مدارك و وسايل ضروريم توش ريختم ...و دست اخر برگه صيغه
كه توي جيب كتم بودو در اوردم..بازش كردم و نگاهي بهش انداختم و با دستاي
لرزون دوباره بستمش و تو جيبم گذاشتم .... گوشيمو در اوردم و شماره حسامو
گرفتم ....
هنوز
به بوق دوم نرسيده بود ...كه چشمم به برگه چسبيده شده به اينه رو به روم
افتاد و قبل از اينكه حسام جواب بده تماسو قطع كردم ....
نگاهي به برگه و متنش انداختم
"فردا راس ساعت 7 برو دفتر روزنامه داييت...حتما برو ...نه زودتر نه ديرتر راس ساعت اونجا باش "
يه بار ديگه متنو خوندم ولي چيزي نفهميدم... چرا بايد مي رفتم دفتر روزنامه.....متن تايپ و پرينت شده بود...
برگه رو از روي اينه برداشتم و بار ديگه خوندمش تا مطمئن شم
همه چيز گيج كننده بود ...
چه
كسي اين برگه رو اينجا گذاشته بود....وقتي ياد فروغ كه پايين بود افتادم
...با سرعت از اتاق خارج شدم ....تا به سالن رسيدم فرنوشو كنارش ديدم كه در
حال پچ پچ كردن باهاش بود ....
و زماني به خودم اومدم كه ديدم دو نفرشون دارن به من نگاه مي كنن