رمان چهاردیواری17
با خروج از ساختمون دستامو تو جيب شلوارم فرو بردم و به اسمون نگاهي كردم و اروم و زير لب گفتم:
- اينم از اين ...كاري مي كنم كه همتون روزي هزار بار ارزوي مرگ كنيد و از اينكه باهام اينكارو كرديد پشيمون بشيد
-حالا بايد تا وقت دارم خونه خان عمو رو زيرو رو كنم و اون چي رو كه مي خوام پيدا كنم ...
به
طرف ماشين راه افتادم... ولي فكرم درگير اين بود كه چطور توي اين هفته همه
كارامو كنم .....فقط يه هفته وقت داشتم يه هفته سرنوشت ساز
***
- كجا بودي .
-پي يللي تللي
-مسخره ...مثلا قراره باهام ازدواج كنيم ..بايد توي اين خونه يه خودي از خودت نشون بدي كه مادر و پدرم راضي بشن يا نه ؟
در ماشينو بستم و بهش نزديك شدم و گفتم:
- چته؟..هول كردي ..نترس ..بي شوهر نمي موني
- بخدا كه خيلي
-خيلي چي ؟
-ولش كن بابا.... اصلا من براي چي دارم خودمو حرص مي دم..به جهنم ..گور باباي هر چي حق و ميراثه به جا مونده است
و با عصبانيت ازم فاصله گرفت
سريع دو تا گام بلند برداشتم ...بازوشو كشيدم و به طرف خودم برگردوندمش و بلاجبار گفتم:
- خانومي تو كه از شوخيام خوشت مي اومد
- اخه كي من بهت گفتم كه از شوخيات خوشم مياد ؟
- د نگفتي ..خوب از اين به بعد مي گي
-
مجيد شوخي رو بذار كنار ..مادرم از صبح چند پرسيده كه اين پسره
كجاست...بعدم با متلك به بابا و عمه گفت هنوز نيومده ...هول كرده و رفته پي
خوشگذرينش
- تو تمام ناراحتيت اينه؟
- چرا نمي خواي بفهمي ..رضايت اون بيشتر از پدرم شرطه
- يعني بابات جز دستگاه پول سازي هيچ سمت ديگه اي تو اين خونه نداره ...كه بايد از مامان جونت اجازه بگيري؟
بازوشو از تو دستم در اورد و پشتش به من كرد و گفت:
- مجيد بابام هر چي مادرم بگه رو قبول مي كنه...پس تو بايد اول نظر اونو جلب كني
- چي شد ؟تو كه گفتي بدون اجازه پدرتم مي توني
- اره اره گفتم ..ولي براي وقتي گفتم كه به هيچ صراطي مستقيم نبودن ...اونوقته كه من
- تو چي ؟
با لبخند به طرفم اومد گفت:
- بيا بريم تو و با دوتا كلمه يه جوري رامش كن كه ...
- اهان همون خر كردن ديگه ..كه دارم توش كم كم اوستا ميشم
- حرف دهنتو بفهم
ضربه ارومي به دهنم زدم و گفتم:
- چشم اينم حرف دهن..ديگه؟
- ميجد من مي خوام تا اخر اين ماه باهم ازدواج كنيم
- بخدا من پسر به درد بخوري نيستما..انقدر عجله نكن
ديگه
حسابي كفري شده بود.... با مشت ضربه ارومي به وسط سينه ام زد ..كه يه جوري
ناراحتيشو بهم نشون بده... با خنده دستاشو گرفتم و گفتم:
- خيل خب بابا...بريم خدمت والده سلطانتون براي عرض ارادت و امر خير دست بوسي و غلام شدن
لبخند خجولي زد و بهم نگاه كرد كه با پوزخند گفتم:
- چيه از اينكه انقدر راحت گولم مي زني ... ذوق مي كني؟
-مجيد !
- مگه الكي مي گم؟
و اون اينبار سكوت كرد و با من اخرين پله رو بالا اومد...
مادر
نبود كه ...ديو..غول ...ادم از وجودش به رعب و وحشت مي افتاد چه برسه به
دهن به دهن شدن باهاش ...كپ فرشته..يعني فرشته كپ اون بود..
وقتي
كه مقابلش نشستم ..نگاهي اجمالي بهم انداخت و درست مثل اينكه ته مونده
بسته چيپسو ديده باشه ...نگاه تحقير اميزي بهم انداخت و در انتها بهم
پوزخند زد
وقتي
مستخدمو صدا زد و گفت كه براش قهوه بياره منو اين وسط بَبو هم حساب نكرد
كه بگه براي داماد اينده ام يه چيز بيار حداقل كوفت كنه...و اين يعني اينكه
اون هنوز منو جز خودشون به حساب نمي اورد
-بايد خيلي خوشحال باشي كه چنين شانسي بهت رو اورده ؟
فقط بهش لبخند زدم
-فرشته كه مدام ازت تعريف مي كنه ...ولي من هر چي دقت مي كنم ..چيز قابل تعريفي توت نمي بينم
اين يكي بدتر از همه بود....واقعا چطور مي خواستم تحملشون كنم....اونم من..مني كه زود از كوره در مي رفتم...
-چرا ساكتي ...نكنه حرفام به فكر ت انداخته...؟
-راستش من
-من علاقه اي به شنيدن حرفات ندارم..فرشته اصرار داشت كه ببينمت ... منم ديدمت...و اميدوارم كه بعد از اين نبينمت...
به چشمام خيره شد و منم مثل خودش با يه پوزخند نگاش كردم
-فكر مي كني حتي اگه واقعا... يكي از اعضاي اين خانواده باشي ....مي توني سهمي از اين خونه و ثروت ببري؟
- چيزي كه ممكنه براي من باشه ..كه حتمام هست.... فكر نمي كنم كه نيازي داشته باشه درباره اش حتي فكر كنم ....
به انتهاي فنجون قهوه اش نگاهي انداخت و گفت:
-
البته اگه منم جاي تو بودم ..فكر رسيدن به چنين حق و سهمي چنان اعتماد به
نفسي بهم مي داد كه ماشين كه سهله ...به فكر خريدن يه خونه چندين برابر
اينجا هم بيفتم
-
نه ديگه انقدرام ولخرج نيستم ...چرا يه خونه ديگه؟...انتظار نداريد كه با
داشتن خونه اي به اين بزرگي و قشنگي به فكر خريدن يه خونه ديگه باشم
- نه انگار بدجور جو زده شدي كه.... واقعا قراره چيزي دستتو بگيره؟
تا خواستم جوابشو بدم فرشته سراسيمه بين حرفامون پريد و گفت:
- اه مامان...شما كه مجيدو هنوز نيومده ترسونديد؟
- والا ايشون با واژه اي به اسم ترس بيگانن وگرنه انقدر محكم جاشو سفت نمي كرد و اينجا نمي موند..
- مامان جان چند روز ديگه جواب ازمايش مياد ..انوقت ديگه همه مطمئن ميشيم كه مجيد همون فرهان خودمونه
- و لابد تو هم مطمئن ميشي كه بهترين
گزينه براي تو همين اقايي كه رو به روت نشسته است؟..نه دخترم من با اين
حرفا خام نميشم... امشبم بايد بريم خونه خاله نگينت...تا موقع رفتن هنوز يه
دو ساعتي وقت داريم..برو حداقل يكم به خودت برس و خودتو از اين اشفتگي
نجات بده - اما مامان
- فرشته كاري كه بهت گفتمو بكن ...
و با قدمهاي استوار از سالن خارج شد
..
فرشته
به جاي اينكه بهم بريزيه بيشتر تو فكر فرو رفت كه چطور بايد مادرشو متقاعد
كنه كه نمي خواد با خواهر زاده اش ازدواج كنه ...تا اون موقع فهميده بودم
كه فرشته سدي به اسم هوشنگ داره..و مادرشم موافق صد در صد اين ازدواجه
و منم تو اين فكر بودم كه چطوره امشب كه فرشته نيست برم دنبال سهيلا و اونو يه جوري براي بازي جديدم سرگرم كنم...
- به چي نگاه مي كني ؟
- هان؟
- مي گم دو ساعته حواست كجاست كه هر چي مي گم جواب نمي دي ؟
- ببخش داشتم فكر مي كردم
- اين مادر منم فكر مي كنه فقط تو دنيا همين يه خواهر زاده اشه... كه من بايد باهاش ازدواج كنم
- چرا از اون خوشت نمياد؟
- مسئله خوش اومدن نيست ..مسئله اينه كه اگه اون با من ازدواج كنه ...معلوم نيست چه بلايي سر سهم من مياد
- چرا معلوم نباشه...اگه ثابت نشه كه من همون فرهانم ..سهم منم با ازدواجت به تو مي رسه ..اين كه بايد برات خيلي خوب باشه
- به همين راحتيا م كه فكر مي كني نيست...اگه ثابت بشه كه تو فرهاني ....سهم خودمم مي ره رو هوا ..و ممكنه كه همش مال تو بشه
- پس قضيه وصيت نامه چيه؟
-
همه حرفا و وصيت نامه تا زماني بود كه تو نبودي و من به عنوان تنها برادر
زاده مي تونستم همه چي رو داشته باشم .. ولي حالا كه تو هستي
- صبر كن اين وسط يه چيزي داره بد مي لنگه
فرشته كمي رنگ به رنگ شد و گفت :
-چي؟
- تو چطور سهمي از خودت داري كه به داشتنشم شك داري ؟
- اي بابا خودمم نمي دونم..چون وصيت نامه رو درست و حسابي نخوندم
نگاهي عاقل اندر سيفي بهش انداختم كه كمي ترسيد و با من من گفت:
- خوب بده كه منو و تو نصف اون كارخونه رو داشته باشيم؟...تا اينكه هر كدوممون يه ذره
تكيه امو از مبل جدا كردم و به طرف جلو خم شدم و گفتم:
- فرشته ميشه درست و واضح بگي اين سهم من چقدره ؟تا حساب كار دستم بياد
دستي به گردنش كشيد و نگاشو از من گرفت و گفت:
- من دقيق نمي دونم..هنوز نتونستم به اون اوراق دسترسي داشته باشم...
-پس از كجا مي دوني كه نصف اين خونه و سهم كارخونه
- خوب چون هميشه حرفشه و همين طور از فكساي كارخونه كه تو بعضياش اسم تو به عنوان يكي از سهامدارست فهميدم كه بايد
- اين چطور سهمامدريه كه شركا بدون اينكه بدون زنده است يا مرده با كارخوهه اتون عقد قرارداد مي بندن
فرشته كه لبهاش خشك شده بود چند قدمي بهم نزديك شد و گفت:
- خوب خوب..ببين من بايد يه واقعيتي رو به تو بگم
چشمامو ريز كردم و بهش خيره شدم
-فرشته تو كه هنوز اينجايي
هر دو به مادرش نگاه كرديم
فرشته كه انگار راه نجاتي پيدا كرده بود عقبگرد كرد و گفت:
- شب اگه زود اومدم مي بينمت ..فعلا بايد برم اماده شم
و به تندي سالنو همراه مادرش ترك كرد ....
چقدر
همه چيز درهم بود ...من بايد تمام مدارك و اوراق مربوط به سهامو پيدا مي
كردم اما چطور و از كجا؟تا جايي كه مي دونستم و با تعريفاي فرشته فهميده
بودم عمو تمام مدارك و چيزاي با ارزششو توي گاو صندوق شركت نگهداري مي كنه
وچيزي رو تو خونه نمياره..البته اينم از سياستاي عمو بود كه نشون مي داد به
خونه و افرادش اطمينان چنداني نداره ...
بايد هر چه سريعتر پامو به كارخونه باز مي كردم ....موندن توي خونه باعث ميشد چيزي دستمو نگيره ...
گوشيمو در اوردم و شماره اتاق خودمو تو دفتر روزنامه رو گرفتم ...منتظر بودم جعفر جواب بده اما خودش بود كه گوشي رو برداشت و گفت:
-روزنامه()بفرماييد
نفسمو دادم بيرون و گفتم:
- سلام منم
- سلام شماييد ؟
- فكر كنم اولين كاري كه بايد برات بكنم خريدن يه خط به همراه گوشيشه..اينطوري راحت تر پيدات مي كنم
چيزي نگفت و ساكت شد
دستي به زير لبم كشيدم و گفتم:
-امشب مي توني بياي رستوارن()؟
-امشب؟
- اره ديگه بايد حرفامونو بزنيم... دست دست كردن كه ديگه فايده اي نداره
-باشه
-مي خواي من بيام دنبالت ؟
نفسي كشيد و خواست جواب بده كه گفتم:
- نه بهتره خودم بيام دنبالت ...رستورانش يكم از اونجا دوره مي ترسم تا برسي حسابي اذيت بشي
- زحمت براتون نميشه؟
- در حال پوزخند زدن گفتم:
-نه چه زحمتي؟.. مثلا قراره زنم بشي...ديگه فكر كنم دنبالت اومدن كمترين كار باشه
و
باز سكوت..سكوتي كه اكثر خانومها تو مواقع داشتن حسهاي خوب و و ايده ال
ترجيح مي دن داشته باشن تا كمي فكر كنن و با خودشون بگن ..منو اين همه
خوشبختي محاله ...
ماشينو كمي جلوتر از دفتر روزنامه
پارك كردم البته نه اونجوري كه اصلا به چشم نياد ..اتفاقا طوري گذاشتم كه
هركي كه منو و سهيلا رو ميشناسه متوجه حضورم بشه و ببينه كه سهيلا داره
سوار ماشينم ميشه ...
اينه رو طوري تنظيم كردم كه هر وقت از پله هاي جلوي ساختمون پايين اومد ببينمش ..
همونطور كه نگام از تو اينه به بيرون بود... شيشه بغلمو پايين دادم و عينك افتابيمو از روي چشمام برداشتم...
داشت
با طمائنينه و خرامان خرامان از پله ها پايين مي اومد ..لبخندي زدمو دستمو
يكسره روي بوق گذاشتم و برنداشتم... بطوري كه نگاه خيليا رو به خودم جلب
كردم ...
سهيلا به
محض شنيدن بوق ..به ماشين نگاه كرد و با ديدنم حركتشو تندتر كرد و خودشو به
ماشين رسوند...درو باز كرد و قبل از سوار شدن گفت:
- چه خبرته ..همه فهميدن
دستمو از روي بوق برداشتم و گفتم:
- نمي دونم چه مرگش شده.. دستمو كه از روش برداشتم هنوز بوق مي زد... داشتم ور مي رفتم كه درست بشه ..انگاري هم درست شد
نگاه گله مندي بهم انداخت و با اخم سوار شد ..اما دريغ از يه محل كوچيكِ من ...كه شايد منظرش بود ...
-چقدر دير اومدي ؟
- يكم كارم طول كشيد
- خوبه ..مي بينم كه داري تو دفتر كم كم جا مي افتي
مقنعه اشو رو سرش مرتب كرد و گفت:
-توروخدا حركت كن ..الان بچه هاي دفتر ميان پايين ما رو مي بينن
- اي بابا خوب ببينن..همكاريم ...
با نگراني سرشو چرخوند به در ورودي دفتر نگاه كرد...بيچاره خبر نداشت كه منم همينو مي خوام ...
-بيشتر نگران بچه هايي يا دايي؟
- بيين اگه نمي ري من پياده شم
- خيل خوب بابا..چقدر كم تحملي
وقتي خيابونو رد كردم و وارد خيابون ديگه شديدم ..نفس راحتي كشيد و درست تو جاش نشست و گفت:
-دوست ندارم هيچ كدوم از بچه هاي دفتر از اين موضوع چيزي بدونن
- خوب بدونن
با تعجب و ناراحتي روشو به من كرد و گفت:
- يعني اصلا براي تو مهم نيست كه اونا بفهمن...اونايي كه هر روز براي يكي يه حرف تازه در ميارن..
-
عزيزم بايد شنونده عاقل باشه...و گوشش به اين حرفا بدهكار نباشه...بذار
اونا صبح تا شب حرف بزنن و اسمون و ريسمون بهم ببافن..مگه اخرش مي خواد چي
بشه...
- من دوست ندارم
- چرا ...؟
بدون حرفي دست به سينه شد و نگاهشو به بيرون دوخت
- انگاري تو اون دفتر كسي هست كه تو دوست نداري چيزي بدونه
لبهاشو بيشتر بهم فشار داد و منو بيشتر جريحيتر كرد كه به ادامه بازيم فكر كنم
- نه كسي نيست ...اما
- اهان ..ممكنه بعدها تو دفتر بياد..درسته؟
با عصبانيت و چشماي برافروخته به من نگاه كرد و گفت:
- تو مي خواي كمكم كني يا هي متلك بارم كني ؟
- خوب باهام رو راست باش ....تا منم اينطوري نباشم...
- چي مي خواي بدوني ؟
-
قبلا هم گفتم مشكلت اصلا به من مربوط نميشه...يعني دوست ندارم شنونده كارا
يا شايدم گند كارايايي باشم كه همشون به تو مربوط ميشه ...اما فقط مي خوام
بدونم...واقعا دختر دايي مني يا نه ؟ بهتره راستشو بگي ..من چه دخترش باشي
چه نباشي ..سر حرفم هستم و كمكت مي كنم...اونم تا اخرش..يعني اگه قراره
منو تو 3 ماه باهم باشيم ..تا اخرش هستم و حمايتت مي كنم..اما همه ي اينا
در صورتيه كه تو برام نقش بازي نكني و راستشو بگي
- چرا فكر مي كني من دخترش نيستم
- تو فكر كن حس ششم يه حدسياتي زده
- خوب بهتره ببري تعمييرش كني
- بهتر نيست تو از نقشت در بياي و واقعيتو بگي
- واقعيت هموني بود كه شنيدي ..من دختر داييت هستم
-چه واقعيت شيريني ..فقط نمي دونم چرا تو كَتم نمي ره
- باشه اگه پشيمون شدي همينجا پياده ام كن...
-مي دوني همين حركات و رفتارته كه منو به شك مي ندازه
باحالت سوالي نگاهم كرد كه گفتم:
- اگه واقعا پدرته..چطور مي خواي بدون اجازه اون با من عقد كني ؟
چنان رنگ به رنگ شد كه انگار روح ديده ...
- اونوقتم تا ميگم دايي نبايد بدونه..بدون فكر قبلي مي گي باشه...پس تو داري به من دروغ مي گي
-نه نه اون پدره منه..ولي راستش.... اصلا به اين موضوع فكر نكرده بودم
-واقعا... چقدر دختر نكته سنجي ...به فكر همه چي هست الا چيزاي اصلي
دستي به لبه مقنعه اش كشيد و گفت:
- يعني ديگه نميشه كاري كرد..؟
- اي بابا اصلو ول كردي رفتي فرعو چسبيدي ؟من مي گم نره تو هي مي گي بدوش
با
ترديد و ترس نگام كرد ...اين فقط يه رو دست بود تا مطمئن شم كه دختر
واقعيش هست يا نه ...؟....تا در اون صورت بتونم راحت تر انتقاممو بگيرم
.... انتقام به خاطر دروغاي اين سالها و بازي دادنم
- خوب تو مشكلت فقط ثبت رسمي ازدواجه؟يا فقط مي خواي بگي كه شوهر داري؟
خيلي سردرگم بود..فكر كنم همه چي رو قاطي كرده بود و از اينكه نمي تونست جز خودش از كس ديگه اي كمك بگيره حسابي هول كرده بود... - دختر جوابم فقط يه كلمه است ..نكنه براي همين جواب بايد از كسي اجازه بگيري ؟
- من..من..
-چي انقدر نگرانت كرده ؟
-ميشه فردا جوابتو بدم...
شستم خبر دار شد كه تا اينجاي كارم از كسي دستور مي گرفته ...و به احتمال خيلي زياد اون شخص كسي نبود جز دايي ...
گوشيمو را از روي داشبورد برداشتم و در حين رانندگي در حالي كه سعي مي كردم شماره اي رو پيدا كنم گفتم:
- متاسفم سهيلا تا اينجا هم نشون دادي از خودت هيچ اختياري نداري ..پس برو پيش همون كسي كه بهت خط مي ده...هنوز خيلي بچه اي ..
با ترس و نگراني بهم خيره شد و گفت:
- خواهش مي كنم..اخه من از كي مي خوام خط بگيرم ...؟
- پس من من كردنت چيه؟نگو كه مي خواي يه هفته فكر كني بعد جوابمو بدي ..من به تو احتياجي ندارم اين تويي كه بهم احتياج داري ..سهيلا
نگاهشو
از م گرفت و به رو به رو خيره شد..مخصوصا از خيابوناي خلوت تر مي رفتم كه
بتونم با هاش حرف بزنم و يه جورايي افكارمو بهش تحميل كنم ...
- تو كه ميگي بدون اجازه پدرم نمي تونم باهات عقد كنم...
-
خوب اگه فقط مي خواي شوهر داشته باشي... كه ميشه با يه صيغه همه چي رو حل
كرد و اگرم خيلي حياتي كه اسمم تو شناسنامه ات باشه ..بايد ببينم كسي رو
مي تونم پيدا كنم كه اينكارو كنه ...
سر انگشتاشو به لب پايينش نزديك كرد و به فكر فرو رفت ....و من با چهره به
ظاهر ريلكسم دعا دعا مي كردم كه گزينه اول رو انتخاب كنه...با اينكه
داشتم از فضولي ميمردم كه بدونم مشكلش چيه ..اما بايدتا اينجاي كار خودمو
بي تفاوت نشون مي دادم كه راحت تر بهم اعتماد كنه
- اگه صيغه كنيم و مشكلم حل نشد ..قول مي دي كه سريعتر عقدم كني
همون چيزي كه مي خواستم شد ...لبخندي زدم و از گوشه چشم نگاهي بهش انداختم و گفتم :
- اره
حس
ترديد و مضطرب بودنشو مي تونستم از قرمز و ملتهب شدن صورت و ور رفتن با
مقنعه و دستاش بفهم...يه لحظه كه به چهره اش خيره شدم ..دلم براي كاري كه
مي خواستم باهاش بكنم سوخت ...اما با ياد اوري تمام دروغهاي خانواده ام ،دل
رحميمو گذاشتم كنار و به فكر قرباني كردن سهيلا افتادم ....
اروم پشت سرم از پله ها پايين مي
اومد... زودتر از سهيلا ..از در محضر اومدم بيرون و عينكو به چشمام زدم كه
برق چشمامو نبينه و فكر كنه فقط از سر ترحم راضي به اين كار شدم...
خيلي بي حال و گرفته بود ...از ديروز كه باهاش حرف زدم و راضي شد صيغه اش كنم ...خيلي بهم ريخته بود...
حتي وقتي ازش پرسيدم صبح دفتر روزنامه رفته ... فقط به گفتن كلمه "نه"اكتفا كرد
حالا بايد دايي رو با وجود سهيلا عذاب مي دادم..اما اروم اروم نبايد عجله مي كردم
وقتي
درو بست و اروم نشست احساس كردم دلش مي خواد ديگه زنده نباشه .بس كه تو
عالم خودش بود ...اما حالا وقت سكوت نبود ..وقت عذاب دادن بود...پس با
بيتفاوتي گفتم:
-راستش ديروز بايد يه چيزي بهت مي گفتم ولي يادم رفت
مضطرب و پريشون .با لبهاي خشك بهم خيره شد
دلم نمي خواست سنگ دل باشم ..اما بازي خيلي وقت بود كه شروع شده بود..و اونم جز بازيكناي كناري بود كه بايد زود حذفش مي كردم..
برگه صيغه رو از جيبم در اوردم و گفتم :
- پيش من بمونه بهتره ...هر وقت بهش احتياج پيدا كردي ..خبرم كن كه بيام...
نگاش
تو برگه مونده بود...نمي دونم چرا حتي يه كلمه و يا حتي يه خواهش كوچولو
براي گرفتن برگه نكرد فقط با حالت انزجار به برگه خيره شده بود....
لبهايمو تر كردم و برگه رو جلوي چشماش تا كردم و دوباره گذاشتم تو جيبم و گفتم:
-خونه ات هنوز همون خوابگاهه؟
چرا
نمي تونستم اون روزا معني نگاشو بفهم....نگاهي كه حالا خوب معنيشو درك مي
كردم ..نگاهي كه فقط يه چيزو مي خواستن و من در اوج نامردي چقدر عذابش
دادم...گناهكاراي اصلي رو ول كرده بودم كه انتقاممو از يه دختر بيچاره
بگيرم
- اره هنوز همونجام
- پس وسايلتو جمع كن ..يكي از دوستام پدرش مسافر خونه داره ..يه اتاق برات تو مسافرخونه اشون گرفتم ...از اين به بعد برو اونجا...
- من همون خوابگاه راحت ترم
-ولي من ناراحتم
- چرا بايد به حرفات گوش كنم ؟
- چون بهم محتاجي
چشماشو حلقه اشكي فرا گرفت ولي به سختي نگهشون داشت كه خودشو بيشتر از اين جلوي من ضعيف نشون نده
- الان جلوي خوابگاه پيدات مي كنم دوساعت ديگه ميام دنبالت ...فقط سهيلا به دايي هيچي نميگيا ...
و براي اينكه بترسونمش گفتم:
-اميدوارم كه مجبورم نكني عالم و ادمو از اين صيغه خبر دار كنم
و
چه احمقي بودم كه فكر كردم فقط به خاطر ترس از اينكه كسي خبر دار نشه
سكوت كرد و دربرابر تهديداي بچگانه ام... سر تعظيم فرود اورد ...
وقتي
جلوي خوابگاه پياده اش كردم ...زود حركت كردم كه جلوي چشمام نباشه ....به
پيچ كوچه كه رسيدم سرعتمو به صورت سرسام اوري زياد كردم ....حال خودمو نمي
فهميدم ...در تمام مدت همش از خودم مي پرسيدم چرا دارم اينكارارو مي كنم
..بعد از رد كردن چندتا خيابون و رد كردن يه چراغ قرمز به سمت خيابون خلوتي
روندم و يه دفعه با خشم زدم رو ترمز... كه سرم محكم به فرمون خورد
سه
روز از بردن سهيلا به مسافر خونه مي گذشت ..و در تمام اين مدت به جز2 بار
باهاش تماس نگرفته بودم...و عوضش با فرشته تا مي تونستم به خوش گذروني و
تفريح پرداخته بودم..البته به جز صبحا كه همراه عمو به كارخونه مي رفتم ...
امروز
صبح هم با گرفتن جواب ازمايش ديگه رو پاهام بند نبودم و ديگه شده بودم
يكي از اعضاي خانواده نجم....انقدر خوشياي اطرافم زياد شده بود كه غافل از
خيلي چيزاي ديگه شده بودم...
مادرم و حسام و خيلي چيزاي ديگه كه روزگاري به داشتنشون دلم خوش بود و احساس خوشبختي مي كردم ...
- من برم اين پاساژ ...يه خريد كوچيك دارم
-فقط زودي بياي..جاي پارك ندارم ...ممكنه جريمه بشم
- باشه باشه
با
رفتن فرشته گوشيمو در اوردم و شماره نگارو گرفتم ...بعد از چندبار بوق
كشيدن جواب داد و اولين چيزي كه گفت ..اسم مجيد... با ناباوري هر چه تمام
بود
دستي به پيشوني ضرب ديده ام بر اثر برخورد به فرمون .... كه هنوز كمي درد مي كرد كشيدم و گفتم:
-سلام دختر دايي جيغ جيغوي خودمون
- مجيد خودتي ؟كجايي پسر؟
-همين نزديكيا
هر چه صداي من شوخ و شاد بود.. صداي نگار گرفته و مغموم بود ...و به نظر مي اومد كه مي خواد چيزي بهم بگه اما نمي تونست
-چه خبرا ؟
- مي خواي چه خبرا باشه ..؟
- چه مي دونم گفتم شايد خبرايي باشه ...
اهي كشيد و گفت:
-تو كه ديگه رفتي و ما رو فراموش كردي ..پس خبر گرفتنت چيه ؟ بابا گفت كه ديگه نمي ياي ....البته فقط من مي دونم كه تو
-چه خوب... بلاخره پدرت يادش اومد كه بايد به همه بگه من كيه ام و اين همه دروغ هيچ سودي نداره
-چي مي گي مجيد ... فكر نمي كردم انقدر
- چي؟... انقدر بد و خود خواه باشم ...گرفتن حقم خودخواهيه؟
وقتي ديد كه من توي يه فضاي ديگه ام... مسير حرفو تغيير داد و گفت:
- اينجا هيچ چيز خوب نيست ...مادرت كه دو-سه روزيه كه بيمارستان بستريه ....
يه لحظه نفسم بند اومد
-
نگران نباش ...كمي قلبش اذيتش كرده بود.. دكترش گفت چند روزي تو بيمارستان
بستري بشه بهتره ....سهيلا هم كه معلوم نيست كجا رفته ....بابا خيلي بهم
ريخته است...همش ميگه امانت مردم معلوم نيست كجا رفته و چه بلايي سرش اومده
..
خلاصه
اينكه ديگه هيچ چيزي مثل گذشته نيست ..تو كجايي ؟لابد با خانواده جديدت
خيلي بهت خوش مي گذره كه بعد از گذشت چيزي نزديك به10 روز ياد ما افتادي
با شنيدن حال بد مادرم و بي خبري از سهيلا ...حسابي نگران شدم...خودمم از سهيلا بي خبر بودم...
-يعني چي كه از سهيلا خبري نيست ؟
-
چه مي دونم...3 روز پيش كه ازم خداحافظي كرد ..ديگه ازش خبري نيست
....تازه بعد از دو روز كه دنبال شماره اي ازش بودم ... ديدم تمام وسايلشو
هم از دفتر روزنامه جمع كرده و رفته
سكوت كردم كه با صداي دلخوري گفت:
- بي احساس مادرت نبود حق مادريم به گردنت نداشت كه يه حالشو ازم نمي پرسي ..... ؟
خواستم باز از اون جواباي پوچ هميشگيمو بدم كه سريع گفت:
-يه
زماني فكر مي كردم عقل و شعورت بيشتر از سنته... و لي چه خوب... خودتو
نشون دادي ...دلم نمي خواست هيچ وقت اين حرفو بهت بزنم ...اما خيلي خوشحالم
كه پسر عمه من نيستي...و واقعا براي خودت و زندگي كه داري متاسفم ....
و باز سكوت من و حرف اخر نگار ...كه اساسي بهمم ريخت
- مجيد ......خيلي پوچي ...خيلي
و تماسشو قطع كرد
به گوشي تو دستم با حسي كه در حال داغون شدن بودن خيره موندم... ..كه فرشته درو باز كرد و با سرخوشي سوار شد و گفت:
- ببين بلاخره ادكلن مورد علاقه امو اورد.. يه هفته اي بود كه سفارش داده بودم
كمي به مچ دستش زد و به طرف بينيم گرفت و گفت:
-بوش كن ..معركه است مگه نه....؟
بعد به طرف خودش گرفت و با چشماي بسته بويي كرد و مشغول گذاشتنش تو كيفش شد و گفت:
-نظرت چيه ؟
- گنگ جواب دادم:
- هان؟
- مي گم بوش چطوره؟ خوبه ؟
سردرگم سرمو تكوني دادم و گفتم:
-اره..خوبه
و
ماشينو رو شن كرد م .... نگراني حال مادرم خيلي حالمو بد كرده بود...از
طرفي مونده بودم چطور شده كه سهيلا تماسي با دايي نگرفته و يا چرا خودشو تو
اين مدت ازشون پنهون كرده ...هر چند كه تهديدش كرده بودم ...ولي فكر نمي
كردم به حرفم گوش كنه ...
واقعا ديگه نمي تونستم صبر كنم براي هيمين با سرعت به سمت خونه روندم تا فرشته رو پيدا كنم و به بيمارستان برم ....
فرشته كه متوجه تغيير مسير شده بود با گله گفت:
-اه مجيد كجا؟...بايد از اون خيابون مي رفتي
جوابي بهش ندادم... وقتي كه جلوي خونه روي ترمز زدم ...و بدون اينكه نگاش كنم گفتم:
- پياده شو بايد برم جايي
-مجيد روزمونو خراب نكن ....از صبح منتظرت بودم كه
يهو
سرش داد زدم ....كه با ناباوري بهم خيره شد ... و وقتي ديد كه مصمم در
صورت نافرمانيش بازم سرش داد بزنم ...با دلخوري و حالت قهر از ماشين پياده
شد ...و درو محكم بهم كوبيد ... به محض بسته شدن در... پامو روي گاز
گذاشتم..و به طرف بيمارستاني كه هميشه مادرو مي بردم اونجا روندم ....
با عجله وارد
بخش شدم و به سمت پذيرش رفتم...شماره اتاقو كه فهميدم..بدون كوچكترين
ترديدي به سمت اتاقش قدمهامو تند كردم .....به پشت در نيمه باز اتاقش
رسيدم...و خواستم دستمو رو دستگيره بذارم و وارد بشم ...اما صداي رنجور و
خسته اش مانع شد ...در حال حرف زدن با كسي بود.:
- اين پسر اينطوري نبود ..تا حالا سابقه نداشت بره جايي و منو اين همه مدت بي خبر بذاره
منتظر پاسخ طرف مقابلش شدم ولي صدايي نشنيدم ....
باز خودش گفت:
- اگه ديديش..بهش بگو اگه يه زنگم بزنه براي من كافيه ...لازم نيست خودشو خسته كنه تا اينجا بياد
با
ناراحتي دستمو از دستگيره دور كردم ...و چند قديمي به عقب رفتم ...با
اينكه شنيدن صداش كمي خيالمو راحت كرده بود.... اما حس نفرت از خودم و گم
كردن خودمو كه باعث اين همه دوري شده بود هر لحظه داشت شدت مي گرفت ..به
حدي كه تحمل نكردم و با چشمايي كه چيزي به در اومدن اشكاشون نمونده بود
.... از بخش خارج شدم...
با چه رويي اومده بودم بيمارستان؟ ....بايد حتما ميمرد كه يادم مي افتاد مادري هم دارم....
پشت
فرمون نشستم و با افتادگي سرمو روي فرمون گذاشتم ..من داشتم چيكار مي
كردم ؟..قرار بود تا كجا پيش برم ؟..چرا داشتم همه پل هاي پشت سرمو يكي پس
از يكي از بين مي بردم ...؟پيشونيمو چندبار روي فرمون كوبيدم ..براي
نادونيام..براي بچگي كردنايي كه ديگه جاي جبران نداشت...
وقتي
سرمو بالا اوردم ...نگام به چشماي عسليم تو اينه افتاد..و رد خوني كه از
بين دو ابرو سرازير شده بود دستمو روي پيشونيم گذاشتم و اروم روي چسب
كشيدم...
كه يه دفعه با حالت انزجار كندمش و از پنجره بيرون پرتش كردم و
بدون
فكر قبلي به سمت مسافر خونه روندم......ترس و اضطراب و بي قراري در وجودم
رخنه كرده بود...نمي دونستم بايد نگران چي باشم... مادرم يا سهيلا؟....هر
بار مغزم فرماني مي داد و من هم هر بار بدون تامل به فرمانش جامع عمل مي
پوشندم و اون كارو انجام مي دادم
چندباري فرشته با گوشيم تماس گرفت ولي همه رو رد تماس زدم و تو اخرين تماسش گوشي رو خاموش كردم ...
به جلوي مسافر خونه رسيدم و قبل از پياده شدن ..شماره نگارو گرفتم ...
اما
جواب نداد...دوباره گرفتم و بازم بي نتيجه بود...هول كرده بودم نمي دونستم
بايد چيكار كنم....حال مادرمو جويا بشم يا از سهيلا خبر بگيرم كه خودمم
ازش بي خبر بودم ...
به
محض ورود سلام سر سري به صاحب مسافر خونه كردم و پله ها رو يكي و دوتا
كردم و خودمو به در اتاقش رسوندم..و بي وقفه به در كوبيدم ...و همزمان
خواستم درو باز كنم...
اما در قفل بود چندبار با اعصابي متشنج و اشفته در زدم و صداش كردم ولي جواب نمي داد...
خواستم برم پايين و بگم كه بيان درو باز كنن..ولي هنوز به پله ها نرسيده بودم كه صداي حركت قفلِ در... تصميمو عوض كرد...