وقتی برای سامی قضیه رو تعریف کردم...از خنده داشت میترکید

گفتم والله...فکر کن زنش بشم با هم بریم بیرون

یکی بیاد با ماشین منو بدزده... بهش بگن زنتو دزدیدند...میگه زنو

ول کن سرعت ماشینو بچسب

...

سامی گفت بسه بابا میدونی خوشم نمیاد... درباره یه مرد دیگه صحبت کنیم

اصلا کلا دوستای عرشیا مثل خودشند.. .. من کشته مرده غیرتی شدنشون هستم

یه روز که رفته بودم پیش سامی منو... رو تخت بغلم کرده بود.... ایفن خونه زنگ خورد

سریع بلند شدم با سامی رفتیم دم ایفن... که دیدم علیرضاست من هول شدم

سامی چی کار کنم... نکنه عرشیا فهمیده باشه

...

-

هیس... نه بابا تو برو یه جا قایم شو... منم سریع رفتم

همه وسایلامو با کفشم برداشتم

رفتم زیر تخت... صدای سلام کردنشون رو شنیدم ....سریع دهنمو گرفتم تا صدایی درنیاد

صدای پایی رو شنیدم که داشت میومد تو اتاق دیدم ... صدای علیرضا بود

سامی کلک تنها نبودی... با کی بودی... چند وقته مشکوک میزنی

...!

سامی اومد اتاق گفت... نه من تنها بودم

علیرضا گفت پس این گوشواره چیه...؟

وای خدای من همون گوشوارهایی که خیلی دوسش داشتم ...کاشکی امروز گوشم نمیکردم

صدای سامی رو شنیدم

-

مال دوست دختره فرنود صاحب این خونه.... مشکوکانه سرشو به معنی فهمیدن تکون داد

سامی گفت :بیا بریم چاییت سرد شد

-

نه فقط اومدم ازت عابرمو که اون روز تو ماشینت افتاده بود...ازت بگیرم

صدای خداحافظیشون روکه شنیدم سریع اومدم بیرون ویه نفس راحت کشیدم

سامی اومد منو بغل کرد

خوبی عزیزم منم با سر جوابشو دادم... گفتم خدا بخیر گذروند

دو روزبعد از اون ماجرا.. با هدیه از دانشگاه بیرون اومدیم که

صدای بوق ماشینی اومد... برگشتم ببینم کیه ....دیدم علیرضاست

هدیه یه ضربه ای با ارنج به پهلوم زد ... عشقت اومد.. گفتم خفه شو

توی دلم گفتم نکنه فهمیده باشه

...!

سلام کردم ...سلام داد

گفت :عرشیا گفتش... بیام دنبالتون ببرمتون خونه عموتون

یه نفس راحت کشیدم ... با هدیه خداحافظی کردم

در گوشم گفت خوششششششش بگذره...گفتم ایش ...حتما

میخواستم اذیتش کنم.... در عقبو باز کردم

گفت بهتره این مسخره بازی رو تمامش کنی

من رانندت نیستم... عسل خانم ... عسل خانمومحکم گفت

یه ایشی گفتم ...سوار شدم ...موبایلم زنگ خورد.. سامی بود

جواب ندادم...اس ام اس داد.... با علی چیکار میکنی

نوشتم بعدا زنگ میزنم...دوباره اس ام اس داد

منو عصبانی نکن.... با علی چیکار میکنی

دیدم علیرضا زیر چشمی، داره منو نگاه میکنه

موبایلمو خاموش کردم که...تابلو نشه

با خودم گفتم ..سامی ..از کجا میدونه با علیرضام...؟

موبایل علیرضا زنگ خورد... شنیدم

میگفت من بیرونم ...شب مهمونی دعوتیم

راستی ،سامی برنامت ردیف شد...فهمیدم سامیه.. زنگ زده تا ببینه.. چه خبره

تو دلم گفتم کدوم برنامه ..یادم باشه از سامی بپرسم

فردای اون روز... زنگ زدم به سامی

تا گوشی رو جواب داد... بافریادگفت... حالا گوشی رو من خاموش میکنی

با علیرضا چه کار میکردی....؟!!من گفتم: چرا داد میزنی..؟

!!

عرشیا ، علی رو فرستاده بود دنبالم ....تا برم خونه عموم

تو مگه به من شک داری ...اونم با کی علیرضا.. که ازش بدم میاد

بعدم گوشیمو خاموش کردم ...که شک نکنه

صدای نفس کشیدنش میومد...گفت: دیگه این کارو با من نکن

باشه هر چی اقامون بگن...خندید گفت: خوب میتونی منو اروم کنی

ما اینیم دیگه.... راستی سامی از کجا فهمیدی با علیرضام

-

اومده بودم ببینمت ...که دیدم سوار ماشین علیرضا شدی

داشتم دیوونه میشدم...گفتم نکنه با علیرضا قرار گذاشته

میدونی که علیرضا زیاد هواه خواه داره

...

-

تو در مورد من چی فکری کردی... من مثل دخترای دیگه نیستم

وگرنه تو رو انتخاب نمیکردم سامی جون...من فقط از تو خوشم میاد

-

سامی علیرضا در مورد کدوم برنامه ازت سوال کرد

انگار هول شد..گفت ..برنامه کاری بود.. بعدا بهت میگم

منم دیدم چیز مهمی نیست بی خیالش شدم...گفتم: دیگه به عشق من شک نکن

-

باشه عسلم ...مواظب خودت باش

-

تو هم مواظب خودت باش عزیزم...

حدودا دوماه از دوستی مون میگذشت... ومن هر روز وابسطه سامی میشدم

واونو مرد ارزوهام میدیم ...اخلاقاش خوب بود

فقط تنها بدی که داشت... به قولاش خوب عمل نمیکرد

مثلا میگفتم دوست ندارم به پارتی بری ...ولی بازم میرفت

روز بعدش از زبون عرشیا میفهمیدم که اقا رفته

...

همیشه سر این موضوع ها با هم بحث داشتیم

امروز رفتم پاساژ سپید تا برای روز ولنتاین

برای سامی چیزی بخرم یه خرس قرمز که تو دستش

یه قلب بود...نوشته بود

I LOVE YOU خریدم

دادم مغازه داره برام تزیینش کنه ...اه پسره چقدر از جنسش تعریف میکرد

یه شکلات ویک گل رز خریدم ...با هزار بدبختی کادو ها رو بردم تو اتاقم

گفتم الان زنگ میزنم فردا با سامی قرار بزارم تا کادوشو بهش بدم

زنگ زدم دیدم جواب نمیده منم فکر کردم حتما با عرشیا ایناست

...

اخه هر موقع با اونا بود ...جواب نمیداد...تا شب هر چی زنگ زدم

جواب نمیداد...دلشوره گرفته بودم ..اخه عرشیا خونه بود

شب تا ساعت 2 زنگ زدم جواب نمیداد ...گفتم فردا زنگ میزنم حسابشو میرسم

فرداش زنگ زدم که گوشی رو برداشت

گفت: سلام عسلم ...منم با صدای بلند

گفتم سلام معلوم هست با کی؟ کجایی؟ چه کار میکنی ؟

با عصبانیت گفت ...چه خبره یکی یکی سوال کن

با منم اون جوری صحبت نکن... تو کی هستی از من باز خواست میکنی

دهنم بسته شد....باورم نمیشه سامی... با من اینجوری صحبت کنه

وآروم گفتم ببخشید... خوب دلم شور زد

...

از دیروز تا حالا خبری ازت نداشتم

گفت :عسل یه موضوعی پیش اومده برام. . .که باید بهت بگم

استرس گرفتم گفتم چی؟

گفت : کارم توی لندن درست شده ...میخوام برم لندن ....تمام بدنم یخ زد

گفتم لندن ...! پس اون برنامه ای که اون روز علیرضا گفت این بود

با صدای بغض دار گفتم پس من چی

..

گفت :هیچی... عسلم تو هم درسات بخون وفکر آیندت باش

..

تن صدام بالا رفت.... گفتم فکر آیندم باشم ..تو آینده منی

...

اونم با صدای بلند گفت... چی برای خودت میبافی

...

آینده من کار توی لندن ...تو درباره من اشتباه برداشت کردی

...

من هنوز نمیتونم درباره ازدواج فکر کنم ...بعد تو میگی آینده...

خورد شدم ....خیلی بهم برخورد با عصبانیت گفتم

حالا کی میخوای بری.... !گفت پس فردا

..

فکم سنگین شد شروع کردم... به گریه کردن گفتم من... من بدون تو میمیرم

..

گفت نمیمیری.... اگه عاشقم باشی میزاری من هر جا که موفق میشم برم

تو یکی دو سال دیگه برمیگردم.... تا اون موقع صبر کن با دست پر بیام

..

چه راحت میگفت... یکی دوسال انگار... دو روزه ...مغزم سنگین شده بود

گفتم من الان نمی تونم صحبت کنم.... گفت باشه عسلم خداحافظ

اشکام دونه دونه میریخت.... برای اینکه مامانم نفهمه

رفتم حمام ..... رفتم زیر دوش اب گرم وشروع کردم به گریه کردن

ویاد اهنگ از من نگذر 25 باند افتادم وزمزمه میکرد

 

عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باش

تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه

از من نگذر نمیتونم چون وابستست به توجونم

محتاجم به نفسهاتو آخه دور از دستات تو زندونم

حیف نمیدونی چه خبره دلم

نمیتونم حرفامو یه نفره بگم

حق داری بری برو من که جای تو نیستم

داری فک میکنی که دیگه من مال تو نیستم

کاش میشد چشمارو بست باز کردو

به راحتی به روزای قبل بازگشت

ماها کنار هم بدون هیچ درد و رنجی

غصه ای نبودو نه جرو بحثی

چیه میخوای بهم بگی باورش سخته

کیه اونکه کنار تو تا تهش هستش

اونکه دیوونته مثه نفس نزدیکه به تو

میگه با توبودن درداشو تسکینه یه عمر

نزدیک اگر باشی غرق تومیشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

از غم دلم دوره آخه توئی امیدم

دیگه دوریت محاله واست جونمو میدم

از من نگذر نمیتونم چون وابستست به توجونم

محتاجم به نفسهاتو آخه دور از دستات تو زندونم

 

همینجور اشکهام پایین میومد باورم نمیشد ، یاد روزایی که با هم بودیم میکردم

..

یاد حرفایی میزد...یاد دوست دارم هاش..یاد بوسیدناش...یاد بغل کردناش

فکر میکردم دارم خواب میبینم.... که سامی به همین راحتی منو ول کنه بره ... لندن

چرا به من در مورد کارش چیزی نگفت...؟!!دیگه نمی تونم ببینمش

....

وقتی از حمام اومدم چشمام پف کرده بود.... بدون اینکه سرمو خشک کنم خوابیدم

وحالا فردا سامی میره من میمونمو خاطراتم

....

از رفتن سامی یک ماه میگذره... وهرروزمن بدون سامی میگذره

مثل یک مرده متحرک شده بودم.... هر روز میرفتم دانشگاه وبرمیگشتم

هر روز به خرسی که براش خریدم ...نگاه میکنم.... حتی نتونستم کادوشو بدم

دانشگاه که میرفتم... هدیه دوستم هی به من میگفت چی شده...؟

!!

ولی من نمیتونستم درباره عشقم با دوستم صحبت کنم... وهمه رو تو دلم میریختم و گریه میکردم

عرشیا هم داشت شک میکرد... خدایا حتی نمیتونم برای عشقم عزا داری کنم

.

یه روز که از کلاس برگشتم خونه ....مامانم گفت... برای این هفته برات خواستگار میاد

منم اخمامو کردم تو هم گفتم

من قصد ازدواج ندارم

مامان گفت... این یکی رو... هم بابات وهم منو داداشت راضیم... خانواده خوبیند

گفتم: پس منم بوق... چشامو جمع کردم و گفتم حالا کی هست ؟

که یک دفعه عرشیا از اتاقش اومد بیرون گفت علیرضا

...

وای منو میگی کارد میزدی خونم در نمیومد

گفتم حالم بهم میخوره از اون پسره احمق مغرور... ازش متنفرم

عرشیا گفت تو غلط میکنی ...همه دخترا آرزشونه یک نگاه بهشون بکنه... بعد میگی متنفری

مامانش دیروز زنگ زد گفت برای پنجشنبه میان

تو هم باید قبول کنی ....منم داد زدم

حاضرم زن بقال محل بشم.... ولی زن این احمق دختر باز نشم

یهوعرشیا هجوم اورد بهم... منم فرار کردم رفتم تو اتاقم درو قفل کردم... محکم به در میزد میگفت

میکشمت وا کن این درو اشغال ....پشت در از ترسم نشسته بودم... صدای مادرم میشنیدم تو رو خدا ول کن عرشیا غلط کرد بیا پسرم

خدارو شکر عرشیا کوتاه اومد ...ورفت... منم نشستم برای بختم گریه کردم

....

گفتم سامی کجایی من فقط تو رو دوست دارم

حتی به من یه زنگ نزدی یعنی منو فراموش کردی

...

از عصبانیت خرسی که خریده بودم.. برداشتم با قیچی پارش کردم

امروز پنجشنبه است.... مادرم در حال تمیز کردن خونه بود... منم تو این چندروز فکر کردم... که به علیرضا بگم نمیخوامش

...

به خاطر اینکه عرشیا گیر،نده... لباسی که تازه خریده بودم پوشیدم

کاش سامی اینجا بود.... توی این یک ماه یه زنگم نزده

...

تونیک صورتیم که تا باسنم میرسه میپوشم ... شلوار مشکی لوله تفنگیمو پام میکنم

عرشیا... چون علیرضا هم فامیله وهم دوستشه... بهم گیر نمیده

ارایش صورتی میکنم حاضر میشم.... وبه ساعت نگاه میکنم

که زنگ خونه زده میشه... مامانم منو صدا کرد رفتم تو هال

نرگس خانم مادر علیرضا گفت.... سلام عروس قشنگم ومنو بوس کرد

عمو امیر هم سلام کرد....ودر اخر علیرضا حتی دوست ندارم ....بهش سلام کنم

ولی مجبورم بدون نگاهی که بهش کنم ....سلام میکنمو میرم تو اشپزخونه

اصلا حوصله شونو ندارم ....الهی بمیری سامی ببین چی میکشم

...

چایی رو ریختم وبا یک لبخند رفتم توی پذیرایی ....نرگس خانم و امیر اقا یه نگاه خریدانه بهم کردند

و با یه لبخند مصنوعی چایی رو تعارف میکنم اصلا استرس ندارم

...

برعکس همه دخترا که براشون خواستگارمیاد... شاید چون از علیرضا متنفرم

...

شاید چون از علیرضا متنفرم

...

به علیرضا که میرسم کاملا با اعتماد نفس چایی رو برمیداره ...پسره پرو الان توی دلش فکر میکنه من از خوشحالی توی دلم عروسی گرفتم

بعد از حرفای روزمره و خانوادگی... عمو امیر رو کرد به پدرو مادرم

گفت: محمد جان(پدرم) اگه اجازه بدید میخوام عسلو برای پسرم علیرضا خواستگاری کنم

پدرم گفت خواهش میکنم علیرضا هم مثل پسر خودم

عمو امیر گفت حالا که ما راضی هستیم... بهتره خود دخترو پسر با هم یه صحبتی داشته باشند

..

پدرم به من یه اشاره ای کرد... که بریم تو اتاقم... منم بلند شدم

رفتم سمت اتاقم.... علیرضا هم پشت سرم داخل اتاق شد... ورو تخت نشست

من برای اینکه با هاش صحبت بکنم... به صورتش نگاه میکنم... اول از همه چشما ی سبزبا مژه های بلند رو میبینم واقعا چشماش زیبا بود... ولی برای من جذابیت نداشت

یعنی چون تمام فکرم سامی بود.... موهای قهوهای روشن ، بینی متوسط ولبهای... تقریبا درشت

...

داشت، و هیکلشم درشت و ورزشکاری... تو اتاقو نگاه میکرد... که من شروع کردم

گفتم: اقا علیرضا من اصلا به این وصلت راضی نیستم

....

یه نگاه از سر تا پام کرد... با یه پوزخند

...

گفت چرا...؟

اخ دوست داشتم داغونش میکردم ...گفتم از شما خوشم نمیاد

...

که وسط حرفم پرید... منم از شما خوشم نمیاد...من به خاطر مادرم وقلب پدرم اومدم وگرنه

...

با یه پوز خند.... به من نمی خورید

فکم سفت شده بود.... دوست داشتم بزنم بترکونمش ...بچه پررو... منم گفتم

منم به پات نیوفتادم... بیا منو بگیر

...

گفت به هر صورت شما هم باید قبول کنید

...

من برای اینکه با هاش صحبت بکنم... به صورتش نگاه میکنم...

اول از همه چشما ی سبزبا مژه های بلند رو میبینم واقعا چشماش زیبا بود... ولی برای من جذابیت نداشت

یعنی چون تمام فکرم سامی بود.... موهای قهوهای روشن ، بینی متوسط ولبهای... تقریبا درشت

...

داشت، و هیکلشم درشت و ورزشکاری... تو اتاقو نگاه میکرد... که من شروع کردم

گفتم: اقا علیرضا من اصلا به این وصلت راضی نیستم

....

یه نگاه از سر تا پام کرد... با یه پوزخند

...

-

چرا...؟!!

اخ دوست داشتم داغونش میکردم ...گفتم: از شما خوشم نمیاد

...

که وسط حرفم پرید... منم از شما خوشم نمیاد...من به خاطر مادرم وقلب پدرم اومدم

خودت میدونی برای قلب پدرم هیجان اصلا خوب نیست وگرنه

با یه پوز خند.... به من نمی خورید

فکم سفت شده بود.... دوست داشتم بزنم بترکونمش ...بچه پررو

...

دندونامو روی هم فشردم ..گفتم

منم به پات نیوفتادم... بیا منو بگیر

...

-

به هر صورت شما هم باید قبول کنید...

با طعنه گفت دوست نداری عرشیا بگم

با صدای کنترل شده ....گفتم من ازت متنفرم

...

باز یه پوزخند زد... بلند شد که بره... نزدیک در برگشت

-

بهتره بله رو بدی خود دانی ورفت ...

ای خدا ازش متنفرم...فکر میکنه کیه...؟

!!

رفتم پیش مهمونا همه برگشتند به سمت من ..عموامیرمنو دید

..

گفت دخترم نظرت چیه ...؟

اومدم بگم نمیخوام... که نگاهم افتاد به عرشیا ...که داشت با چشماش خط ونشون میکشید

از ترس عرشیا گفتم... با هم به تفاهم رسیدیم همه دست زدند

...

نرگس خانم بلند شدو منو بوسیدگفت عروس گلم مبارک باشه

...

عرشیا هم به همه شیرینی تعارف کرد