پرستار مادرم قسمت5
به هيچ عنوان ديگه متوجه ي گذر زمان نبودم...
باورم نميشد وقتي دوباره به كنار ماشين برگشتم هوا كاملا" تاريك شدخ بود!!!
به واقع من اون روز از قبل ظهر تا ساعت11:20دقيقه شب توي اون منطقه از جنگلهاي لويزان كاري نكرده بودم به غير از راه رفتن...راه رفتن در يك بيخبري مطلق...در يك دوري عميق از خونه و خانواده ام...از پسرم...از مادرمريضم...و از...سهيلا...حتي از خودمم دور شده بودم...
وقتي در اون وقت شب خودم رو جلوي ماشين حس كردم براي لحظاتي نمي تونستم بفهمم در ساعات رفته چي به من گشذته...اما ميدونستم در تنهايي عميقي خودم رو غرق كرده بودم...
يكدفعه نگراني تمام وجودم رو گرفت...نگراني براي اميد...نگراني براي مادرم...
ياد تلفني افتادم كه در لحظه ي ورودم به اين منطقه از منزل به من شده بود...
نكنه اتفاق بدي توي خونه افتاده بوده؟!!!...نكنه توي اون تماس كه از خونه وبده ميخواستن بهم بگن بايد سريع به منزل برگردم؟!!!...
بلافاصله داخل ماشين نشستم و گوشي موبايلم رو روشن كردم و شماره ي منزل رو گرفتم و در همون حال ماشين رو هم روشن و به حركت در اوردم و به سمت منزل راهي شدم.
بعد از خوردن چند بوق صداي سهيلا رو پشت خط شنيدم:الو؟...بفرمايين؟
. سلام سهيلا...منم سياوش...
. سياوش؟...حالت خوبه؟...هيچ معلومه تو كجايي؟...چرا گوشيت رو خاموش كردي؟
. ميخواستم چند ساعتي راحت باشم...حالا بگو ببينم اميد چطوره؟...مامانم حالش خوبه؟
. آره...اميد كه خوابيده...مامان هم تازه آماده شده براي خواب ولي الان كه تو زنگ زدي ميخواد با خودت صحبت كنه...
. به مامان بگو حالم خوبه...الان پشت فرمونم...نميتونم زياد صحبت كنم...وقتي رسيدم خونه ميبينمش.
ديگه منتظر پاسخ سهيلا نشدم و تماس رو قطع كردم.
وقتي رسيدم خونه مامان هنوز بيدار بود...دقايقي كنارش موندم اونم از موضوع به وسيله ي توضيحاتي كه سهيلا داده بود باخبر شده بود...كمي با حرفام سعي كردم بهش تسكين بدهم و از نگراني هاي موجود دورش كنم و بعد از اتاق خارج شدم.
سهيلا مقداري از غذاي شام برام گرم كرده و توي آشپزخانه روي ميز گذاشته بود و خواست كه براي خوردن شام به آشپزخانه برم اما ميلي به غذا نداشتم براي همين تشكر كردم و به اتاق خوابم رفتم...
خسته تر از اوني كه تصورش رو ميشد كرد بودم براي همين حتي لباسهامم عوض نكردم و با همون وضع روي تخت دراز كشيدم و نفهميدم چه موقع به خواب رفتم.
صبح با صداي مهربون سهيلا بيدار شدم كه ميگفت:سياوش...بيدار شو...مگه امروز نميخواي بري شركت؟
22
از روي تخت بلند شدم وقتي روي پاهام ايستادم سردرد عجيبي رو حس كردم ناخودآگاه با هر دو دستم شقيقه هايم رو گرفتم و چشمام رو بستم...
صداي سهيلا رو شنيدم كه با نگراني گفت:چيه؟!!!...سر درد داري؟
به همون حالتي كه ايستاده بودم با حركت سر جواب مثبت يه سهيلا دادم و بعد به آرامي گفتم:چيز مهمي نيست...احتمالا به خاطر اتفاقات ديروزه...لطف كن از توي قفسه ي داروهاي توي آشپزخانه دو تا قرص مسكن برام بگذار...صورتمو كه شستم ميام ميخورم...
. صبحانه ات رو بخور بعدش قرص.
دستهايم رو از كنار شقيقه هايم برداشتم و چشمانم رو باز و نگاهش كردم...
چقدر اين دختر مهربون بود و در ابراز علاقه اش هيچ حد و مرزي قائل نبود...بي ريا و پاك احساس خودش رو نشون ميداد!
جواب دادم:باشه...صبحانه ام رو ميخورم بعد قرصها رو...
لبخند مليح و زيبايي به لب آورد و برگشت كه از اتاق خارج بشه...گفتم:سهيلا؟
دوباره برگشت به سمت من و منتظر بقيه ي حرفم شد.
ادامه دادم:اميد ديشب چطور بود؟...ديگه عصبي نشد؟
براي لحظاتي كوتاه سكوت كرد و بعد گفت:سياوش عصبانيت اميد فقط همون لحظه ايي بود كه تو هم خونه بودي...بعد از اون انگار به كل همه چيزو فراموش كرد چون نه حرفي در اون مورد زد و نه عكس العملش ادامه داشت...فقط كمي نگران حال تو بود و چندين بار سراغت رو از من ميگرفت و ميخواست بدونه كجايي و چيكار ميكني و كي برميگردي...منم چندبار با موبايلت تماس گرفتم ولي اول كه گوشي رو جواب ندادي بعد از اون هم كه گوشي رو خاموش كردي...براي همين مجبور شدم به دروغ وانمود كنم كه در حال صحبت تلفني با تو هستم...نميدونم تا چه حد موفق بودم در نقش بازي كردن اما فكر ميكنم اميد تا حدود زيادي باور كرد و وقتي بهش گفتم كه تو حالت خوبه و براي يكي از دوستات مشكلي پيش اومده و منزل اون هستي و شبم ديروقت برميگردي ديگه بهونه نگرفت و حرفي نزد...شامشم كه خورد خيلي راحت رفت و خوابيد...الانم هنوز خوابه...
به نقطه ايي خيره شده بودم و حرفهاي سهيلا رو گوش ميكردم وقتي حرفهاش تموم شد به سمت حوله ام رفتم تا اونو بردارم و وارد حمام بشم كه سهيلا گفت:سياوش؟
برگشتم و بهش نگاه كردم و گفتم:ممنونم كه ديروز در نبودن من و اون شرايط عصبي مراقب اميد هم علاوه بر مراقبت از مامان بودي...
به طرفم اومد و در حاليكه با نگاهي آكنده از محبت و نگراني به من نگاه ميكرد گفت:سياوش؟...من اصلا" نميخوام تو به خاطر اين چيزها از من تشكر كني...فقط اين رو بدون كه حاضرم هر كاري بكنم تا تو اينقدر چهره ي خسته نداشته باشي...سياوش باور كن مشكل اميد به كمك يك روانپزشك كودك حل ميشه...من الان علاوه بر خانم صيفي و اميد نگران تو هم هستم...خودت خبر نداري...ولي از ديروز تا حالا به قدري چهره ات ريخته بهم كه انگار...
به ميون حرفش رفتم و سعي كردم لبخند تصنعي به لب بيارم و گفتم:براي من نگران نباش...هيچ وقت براي من نگران نباش...من پوست كلفت تر از اوني هستم كه فكرشو كني...
قدمي ديگه به سمتم برداشت و تا خواست حرفي بزنه به آرومي بازويش رو گرفتم و به سمت درب اتاق بردمش و درب رو باز كردم و گفتم:حالا هم اگه اجازه بدهي ميخوام يه دوش بگيرم و تا به قول تو بهم ريخته نباشم و بعدش بيام صبحانه و اون دو تا قرص مسكني كه قراره برام اماده كني رو بخورم بعدشم كه بايد برم شركت...
لحظاتي به صورتم خيره شد و بعد بدون هيچ كلامي از اتاق بيرون رفت و درب رو بست.
بعد از اينكه دوش گرفتم و صورتم رو اصلاح كردم كت و شلواري كه به رنگ نوك مدادي بود و اغلب در جلسات رسمي اون رو به تن ميكردم از كمد بيرون آوردم به همراه يك پيراهن طوسي روشن و كراواتي كه كاملا با رنگ پيراهن و كتم همخوني داشت انتخاب كردم...خاطرم بود كه امروز يك جلسه با چهار مهمان از كشور سنگاپور داشتم كه براي عقد قرارداد با شركت به ايران اومده بودن براي همين بايد ظاهرم رو مرتب تر از هميشه نشون ميدادم...گرچه خودم ميدونستم باطنم چقدر افسرده و پر از درد شده...ظاهري كه هيچ همخوني با باطن من نداشت...كي خبر داشت كه باطن سياوش صيفي برعكس ظاهر جوان و به قول خيلي ها بسيار جذاب اينقدر دردآلود باشه!!!...
وقتي به آشپزخانه رفتم كتم رو روي يكي از صندليها گذاشتم و براي خوردن صبحانه صندلي ديگه ايي رو عقب كشيدم و نشستم.
اشتهاي چنداني به خوردن صبحانه نداشتم براي همين بيشتر از يكي دو لقمه نتونستم بخورم اونهم به خاطر اينكه با معده ي خالي مجبور نباشم اون قرصهاي مسكن رو خورده باشم.
وقتي قرصها رو خوردم كتم رو برداشتم و ميخواستم از آشپزخانه خارج بشم سهيلا گفت:سياوش براي ناهار مياي خونه؟
كتم رو به تن كردم و در حاليكه از آشپزخانه خارج ميشدم گفتم:نه...من هيچ وقت ناهار خونه نميام...فكر ميكنم قبلا" اينو گفته بودم...نگفته بودم؟
حرف ديگه ايي نزد و متوجه شدم از آشپزخانه خارج نشد.
قبل از خارج شد از منزل به اتاق مامان و اميد هم سري زدم.هر دو خواب بودن...جلوي درب اتاق اميد براي لحظاتي به صورت اميد نگاه كردم...چقدر اميد رو دوست داشتم فقط خدا ميدونه...با اينكه يادگاري از يك زندگي فوق العاده مزخرف و پر از طنش همراه با خاطره هايي مشمئز كننده بود اما اين بچه از پوست و خون خودم بود...
حس ميكردم تمام وجودم در وجود اميد خلاصه شده...دلم نميخواست هيچ وقت كمبودي در زندگي داشته باشه...هيچ وقت غمي به دلش راه پيدا كنه...هيچ وقت اشكي از چشمهاش سرازير نشه...اما چقدر دردناك بود وقتي به حقيقت امر فكر ميكردم...
اميد...اين پسر كوچولوي8ساله ي من به اندازه ي يك دنيا غم در درون قلب كوچكش انبار كرده بود...فقدان مادر و محبت مادري حتي در زمان حضور مهشيد...و حالا...حالا ميدونستم كه اميد با وجود سن كمش شاهد نفرت انگيزترين صحنه هاي زندگيش بوده...صحنه هايي كه كوه رو از پا درمياره...اما اين بچه با تمام كودكي خودش بدون اينكه كلامي در اين مورد با من يا هيچ كس ديگه حرفي زده باشه به تنهايي بار غصه هاش رو به دوش كشيده بوده...!!!
از اتاق اميد خارج شدم و از خونه بيرون رفتم.
اونقدر فكرم مشغول بود كه به كل يادم رفت از سهيلا خداحافظي كنم و بدون اينكه اون رو ببينم سوار ماشين شدم و از حياط خارج و به سمت شركت راه افتادم.
اون روز توي شركت تا ساعت3يعني زمان بعد از جلسه و خوردن ناهار به قدري گرفتار بودم كه حسابي كلافه شده بودم...هر بار كه خواسته بودم با منزل تماس بگيرم موضوعي پيش اومد كه مجبور شدم از تماس با خونه در اون لحظه منصرف بشم...
ساعت3:20بود كه از منزل تماس گرفتن.
وقتي گوشي رو برداشتم صداي شاد و سرحال اميد رو شنيدم كه گفت:سلام بابا.
. سلام پسر گلم...چطوري بابا؟
. خوبم...بابا...عمو مسعود برام يه ماشين كنترلي گنده خريده كه ميتونم سوارش بشم...از اونها كه شبيه ماشينهاي جيپ توي فيلمهاي جنگيه...
كمي به فكر فرو رفتم و گفتم:مگه عمو مسعود اومده خونه ي ما؟!!!
. نه بابا...گفت دو روز ديگه مياد...گفت از اهواز برام خريده خودشم الان اونجاس...بابا نميشه ما بريم اهواز؟
. نه عزيزم...عمومسعود گفته دو روز ديگه مياد ما كجا بريم اهواز؟
. آخه من ميخوام زودتر ماشينمو ببينم.
. نه پسرم...بچه بازي در نيار تو ديگه مرد بزرگي شدي صبر كن دو روز ديگه عمو مسعود مياد...چرا اداي بچه ها رو درمياري؟
صداي اه گفتن اميد كه با عصبانيت ادا شده بود رو شنيدم و بعد صداي سهيلا رو شنيدم كه سلام كرد...
فهميدم اميد گوشي رو با عصبانيت از حرف من به سهيلا داده و خودش رفته...
بعد از اينكه پاسخ سلام سهيلا رو دادم اولين سوالي كه به ذهنم رسيد اين بود:مسعود با تو هم صحبت كرد؟
. نه...اميد گوشي رو برداشت اونم فقط با اميد صحبت كرد...
. متوجه شد تو اونجايي؟
. نه فكر نميكنم...تو نگراني سياوش؟
. نگران؟
. آره...ناراحتي از اينكه من اينجا هستم؟
. ناراحت نيستم...اما اصلا" دلم نميخواد مسعود رو هم ناراحت كرده باشم...
. و بودن من در اينجا مسعود رو ناراحت ميكنه...درسته؟
. فكر ميكنم اينطور باشه.
. و نبودنم در اينجا تو رو ناراحت نميكنه؟
. من هيچ وقت توي زندگيم سعي نكردم به خودم خيلي اهميت بدهم...شايد به خاطر اين باشه كه ناراحتي و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات همه ي وجودم رو گرفته...اينقدر كه هميشه به ديگران اهميت دادم شايد يك سومشم به خودم اهميت نداده باشم...
. من عضو ديگران نيستم براي تو؟...من حتي به اندازه ي ديگران هم ارزش ندارم برات ميدونم...ميدونم ناراحتي من اهميتي نداره برات...باشه سياوش...شايد فكر كني خيلي بي شخصيت هستم كه اينقدر راحت ميگم عاشقتم...اما مهم نيست من بازم ميگم...دوستت دارم...عاشقتم...اما با وجود اين راضي نيستم يك لحظه حضورم باعث ناراحتي و حتي نگراني تو بشه...ميدوني چرا؟...چون عاشقتم...چون دوستت دارم...اما خودت ميدوني اميد رو نميتونم اينجوري رهاش كنم...خانم صيفي هم بدون حضور پرستار دچار مشكل ميشه...پس فقط تا وقتيكه پرستار مناسب پيدا نكردي توي خونه ات هستم...بهتره همين الان آگهي بدهي براي استخدام يك پرستار...به خدا سياوش با تمام وجودم دوستت دارم...ميدونم قبولم نداري و شايد اصلا" باورمم نداشته باشي...رفتار و حركاتت نشون ميده بودن و نبودنم چقدر برات بي اهميته...اونقدر كه موقع خروج از خونه حتي ارزش نگاه كردن هم نداشتم...ولي با تمام اين تفاسير فقط ميخوام اينو بدوني كه...
صداش بغض دار شد و كاملا" فهميدم كه ديگه به گريه افتاده!!!
در حاليكه گوشي رو كنار گوشم نگه داشته بودم پيشوني ام رو به دست ديگرم تكيه دادم و با كلافگي گفتم:سهيلا...تو ميدوني من چقدر مشكل دارم...توي خونه...توي شركت...
. اگه تموم مشكلات خونه ات رو به دوش بگيرم بازم حاضر نيستي براي من و عشق من اهميت قائل بشي؟
. گوش كن سهيلا...خواهش ميكنم...حداقل تا يه مدتي نگذار فكرم درگيرتر از ايني كه هست بشه...به خدا ديگه دارم حس ميكنم كم آوردم...سهيلا...من ادم بي انصافي نيستم...باور كن منم مثل همه ي مردها و ادمهاي ديگه احساس دارم...منم تمايلاتي براي خودم دارم...ولي تو كه به قول خودت توسط مسعود از تمام مشكلات من خبرداري...ديروز هم ديدي كه اميد و رفتارش باعث شد پي به چه حقيقتي ببرم...به خدا فكرم مشغوله...سهيلا به جون اميدم كه از همه چيز برام باارزش تره نميخوام اشك و ناراحتي تو رو ببينم...منم شعور دارم...حس تو رو ميفهمم ولي حداقل تو اينو درك كن كه اصلا" در موقعيتي نيستم كه...
. آره...ميدونم...در موقعيتي نيستي كه به احساس من اهميت بدهي...من بد موقع وارد زندگي تو شدم...البته نه از نظر موقعيت پرستاري...منظورم موقعيت احساسي تو هست...باشه سياوش...باشه...تو درست ميگي...حق با توئه...براي همينم گفتم آگهي استخدام براي پرستار بدهي...به من فكر نكن...اهميت هم نده...تو حق داري...مشكلاتت اونقدر زياد و پيچيده اس كه توقع من نابجا شده..
. سهيلا خواهش ميكنم...فقط يه ذره به موقعيت من فكر كن...به اينكه در كنار كوهي از مشكلاتم حالا دارم حس ميكنم به دختري علاقه مند شدم كه صميمي ترين دوستم قبل از اينكه بدونه اين دختر خواهرشه عاشقش شده بوده و حالا هم كه موضوع براش حل شده اس نمي تونه بپذيره كه من با وجود داشتن16سال اختلاف سني با اون دختر و داشتن يه زندگي ناموفق در گذشته و داشتن يك پسر8ساله و يك مادر پير حق علاقه مند شدن به تو رو ندارم...سهيلا اينها رو بفهم...فهميدن اينها خيلي برات سخته؟
در همين لحظه زنگ موبايلم به صدا در اومد وقتي نگاه كردم متوجه شدم مسعود با من تماس گرفته...!!!
23
همانطور كه به صفحه ي موبايل و شماره ايي كه روي اون به نمايش دراومده بود نگاه ميكردم منتظر پاسخ سهيلا هم بودم...
سهيلا بعد از لحظاتي مكث با صدايي اهسته گفت:باشه...سعي ميكنم بيشتر از قبل بفهمم...هر طور تو دلت بخواد...خداحافظ...
با سهيلا خداحافظي و گوشي رو قطع كردم...
گوشي موبايل هنوز صداي زنگش در فضاي اتاق مي پيچيد...
نميدونم به چه علت اما حس عجيبي بهم دست داده بود...با تمام منطقي كه هميشه سعي داشتم در وجود خودم حفظ كنم اما تماس مسعود برايم حكم از دست دادن سهيلا رو داشت!!!
از طرفي دلم ميخواست مسعود رو در جريان واقعيت بگذارم و از طرف ديگه مي ترسيدم از اينكه بعد فهميدن واقعيت سهيلا رو از من دور كنه...
مسخره بود!!!...احساس من درست شبيه به احساس يك پسر نوجوان عاشق شده بود كه از رقابت براي به دست اوردن عشقش تمام تلاشش رو ميكنه حتي اگر بدونه اين عشق فرجام درستي نداره...اما تلاشش هر لحظه مضاعف ميشه!!!
تماس قطع شد...به محض اينكه خواستم گوشي رو روي ميز بگذارم دوباره مسعود تماس گرفت و باز هم صداي زنگ...
بالاخره به تماس پاسخ دادم...مسعود هيچ حرفي در رابطه با سهيلا عنوان نكرد و هدفش از تماس فقط تشكر به خاطر تهيه ي به موقع بليطها بود!...
خواستم به ميون حرفش برم و بگم كه سهيلا توي خونه ي منه اما در همون لحظه كسي مسعود رو صدا كرد و بايد تماس رو قطع ميكرد و فقط تاريخ برگشتنش رو از اهواز بهم گفت و بار هم تشكر كرد و بعد از خداحافظي ارتباط قطع شد...
در طي دو روز پيش رو كه گذشت ديگه هيچ حرفي بين من و سهيلا در رابطه با خودمون مطرح نشد و بيشتر اينطور بود كه گويا هر كدوم سرگرم مشغوليات ذهني خودمون بوديم...اما من باور داشتم كه وابستگي و علاقه ام به سهيلا داره رنگ و بوي تازه ايي به خودش ميگيره...
وقتي ميديدم اميد چقدر از اينكه در كنار سهيلا هست احساس آرامش ميكنه شايد صد برابر اين احساس به خود من منتقل مي شد...
زمانيكه مي فهميدم مامان با حضور سهيلا واقعا" هيچ مشكلي نداره آرامش دروني من بيشتر از هر موقعي در زندگيم قابل درك ميشد برام...
روزيكه مسعود از اهواز برگشت با شركتش تماس گرفتم ولي منشي شركت گفت كه مسعود در جلسه است و نمي تونه صحبت كنه...بعد اون خودم هم درگير كارهاي مربوط به اور روز شدم و ديگه وقت تماس با مسعود رو پيدا نكردم...
بعد از ظهر نزديك ساعت5بود كه تصميم گرفتم براي عرض تسليت به منزل پدري مسعود برم و همين كارو هم كردم.
وقتي جلوي درب منزل پدري مسعود رسيدم و ماشين رو در كنار خيابان متوقف كردم براي لحظاتي در همان حالت كه هنوز توي ماشين نشسته بودم به ياد نام خانوادگي مسعود افتادم...نام خانوادگي اون كماني فرد بود و مسعود چقدر ماهرانه توانسته بود نام خانوادگي سهيلا رو از كماني فرد به گماني تبديل كنه!!!
براي لحظاتي به مسعود فكر كردم...به اينكه چقدر كتمان موضوع سهيلا و رابطه ي واقعي اون با سهيلا براش اهميت داشه!!!
اما در نهايت با تمام تلاشي كه كرده بود من اين موضوع رو فهميدم!!!
پدر مسعود چند سالي بود كه از فوتش ميگذشت و تمام دارايي اش بعد از مرگ تمام و كمال به مادر مسعود رسيده بود!!!
وقتي خوب به قضايا فكر ميكردم مي تونستم بفهمم چرا مادر مسعود قبل از مرگ همسرش اينقدر اصرار و عجله داشت كه تا آقاي كماني فرد نمرده هر چه سريعتر از دفتر خانه افرادي رو به منزل بياره و تمام دارايي همسرش رو به نام خودش كنه...پس تمام هراس اون از حضور وارث ديگه بوده...و براي اينكه چيزي به اون وارث كه در واقع سهيلا بوده از اين دارايي تعلق نگيره با دانايي و آينده نگري دارايي رو تماما"در زماني كه آقاي كماني فرد در بستر بيماري بود اما هنوز حالش وخيم و به مرگ نرسيده بود به نام خودش كرد!!!
حتي هنوز هم بعد از گذشتن چند سال از فوت آقاي كماني مادر مسعود مالك اين دارايي بود و مسعود به نوعي شركتي رو اداره ميكرد كه مالك اصلي اون مادرش بود!!!
از ماشين پياده شدم و در حاليكه كتم رو از روي صندلي ماشين برميداشتم و به تن ميكردم صداي زنگ موبايلم من رو از افكارم خارج كرد.
به شماره ي روي گوشي نگاه كردم فهميدم تماس از منزل هست.گوشي رو كه جواب دادم با صداي بغض آلود اميد مواجه شدم كع گفت:بابا بيا خونه...
. چي شده اميد جان؟
. بيا خونه...
. باشه ميام...فقط بگو بدونم چي شده؟
. عمو مسعود اومد اينجا...
. خوب؟
. بيا خونه ديگه...
. گوشي رو بده سهيلا...
بعد از گفتن اين حرف من بود كه بغض اميد به گريه تبديل شد و در همان حال گفت:بابا...عمو مسعود اومد اينجا با سهيلا جون دعوا كرد...اونو كتكش زد...بعدم از اينجا بردش...بابا بيا خونه...
يك دستم كه هنوز به طور كامل در آستين كتم فرو نبرده بودم به نوعي براي لحظاتي به همون حالت بي حركت قرار گرفت...
خدايا من چي مي شنيدم؟...مسعود به خونه يمن رفته بود و در حضور اميد با سهيلا مشاجره و بعد هم كتكش زده بوده و در اخر هم اون رو با خودش از خونه برده!!!
نفس عميقي كشيدم و دوباره كتم رو از تنم بيرون آوردم و روي صندلي عقب ماشين انداختم و سوار ماشين شدم...
براي لحظاتي حس ميكردم فكرم كار نميكنه...با كلافگي پيشوني ام روماليدم...
صداي اميد رو دوباره شنيدم كه گفت: بابا...سهيلا جون خيلي گريه كرد...ولي عمو مسعود كتكش زد از دماغش خون مي اومد...بابا...عمو مسعود چرا اينقدر بد شده؟...بابا بيا خونه...
. باشه پسرم...باشه...ميام خونه...مامان بزرگ حالش چطوره؟
. گفت زنگ بزنم خونه ي خانم شكوهي...الان خانم شكوهي اومده پيش مامان بزرگ...
. باشه پسرم...من نهايتا تا دو ساعت ديگه خونه ام...يك كمي كار دارم...اما تا دو ساعت ديگه خودمو مي رسونم خونه...الانم ديگه گريه نكن...مامان بزرگ فهميد عم مسعود با سهيلا دعوا ميكنه؟
. آره...عمو مسعود خيلي داد كشيد سر سهيلا جون...مامان بزرگ همه رو شنيد...
. خيلي خوب عزيزم...مامان بزرگ الان ناراحته تو گريه كني بيشتر ناراحت ميشه...پس سعي كن مرد باشي و گريه نكني تا من برگردم خونه...باشه؟
اميد با گريه گفت:باشه اما زودتر بيا...
ماشين رو به حركت درآوردم و در حاليكه بازم سعي داشتم اميد رو آروم كنم به سمت منزل مجردي كه مسعود داشت به راه افتادم...
آدرسي از منزل حقيقي سهيلا نداشتم پس بايد به منزل مجردي مسعود مي رفتم و جلوي درب منزلش منتظر ميشدم.
تا اونجا راهي نبود و خيلي زود رسيدم...جلوي درب ورودي پاركينگ اون ساختمان توقف كردم و از ماشين پياده شدم...زنگ درب رو با علم بر اينكه ميدونستم خونه نيست اما فشار دادم...كسي پاسخ نداد و اين برام عجيب نبود چون حس ميكردم مسعود اين موقع هنوز خونه نيومده...هر چي سعي كردم با موبايل مسعود تماس بگيرم اما متوجه شدم موبايل رو خاموش كرده...!!!
ميدونستم در اون ساعت محاله به شركت برگرده...پس حدس ميزدم بايد خونه ي سهيلا رفته باشه و سهيلا رو به خونه ي خودشون برگردونده باشه...
اما من فراموش كرده بودم آدرس منزل سهيلا رو حتي از خودش هم در اين چند روز بگيرم...!!!
نزديك به يك ساعت نيم كلافه و عصبي در جلوي درب پاركينگ منزل مسعود ايستاده بودم و در نهايت وقتي ديدم از مسعود خبري نشد دوباره سوار ماشين شدم و اين بار به سمت خونه ي خودم حركت كردم.
وقتي رسيدم خونه همانطور كه حدس ميزدم علاوه بر اميد وضع روحي مامان هم خوب نبود!
خانم شكوهي لطف كرده و در اين مدت كه من نبودم به وضع مامان رسيدگي كرده بود و بعد اينكه من به به منزل رسيدم اون هم خداحافظي كرد و رفت.
اميد با ديدن من كمي حالت اضطرابش بهتر شده بود اما غصه از عمق چشمهاش فرياد ميزد...
سكوت كرده بود و روي زمين در حاليكه تكيه اش رو به يكي از راحتي هاي هال داده بود نشسته و به ظاهر كارتوني كه از سيستم در حال پخش بود رو نگاه ميكرد اما من كاملا" مي تونستم متوجه بشم كه اميد فقط نگاهش به صفحه ي تلويزيون است و اصلا" توجهي به ماجراي كارتون نداره!!!
به آشپزخانه رفتم و ديدم سهيلا براي شام الويه درست كرده بوده...كمي از سالاد الويه در بشقابي كشيدم و با نان باگت و كمي خيار شور و گوجه ي خورد شده در كنارش براي اميد بردم و روي ميز كوچك وسط هال گذاشتم و خواستم كه در حين نگاه كردن به كارتون شامشم بخوره و اون بي هيچ ممانعتي و حتي يك كلمه حرف به سمت سيني حاوي شامش رفت.
براي لحظاتي نگاهش كردم...به قدري چهره اش مظلوم شده بود كه تحمل و باورش برام سخت شد...ميدونستم تمام وجودش پر از غصه شده...مي تونستم حس كنم كه چقدر سهيلا رو دوست داره و از بودن اون در خونه چقدر راضي و خوشحال ميشده اما حالا مثل بچه ايي بود كه از بازي با تمام اسباب بازيهايي كه داره محرومش كردن...
بيشتر از اين نتونستم ديدنش رو در اين وضعيت تحمل كنم روي سرش رو بوسيدم و به اتاق مامان رفتم.
مامان با كمك قرصهايي آرام بخش خودش كه خانم شكوهي بهش داده بود حالش بهتر به نظر مي رسيد ولي بيشتر نگرانيش مربوط ميشد به سهيلا و از من ميخواست كه با مسعود صحبت كنم و اين مسئله رو از راه عقلاني و منطقي حلش كنم...
اما كدوم عقل؟...كدوم منطق؟...حس ميكردم ديگه عقلي برام باقي نمونده...فكرم ديگه كار نميكرد و منطقي هم در رفتار اخير مسعود نميديدم...نمي تونستم بپذيرم در شرايطي كه خودم فكرم درست كار نميكنه با ادم بي منطقي مثل مسعود صحبت بكنم!!!
شام مخصوص مامان كه اون رو هم سهيلا آماده كرده بود رو به مامان دادم و بعد از انجام كارهاي مربوط به مامان به هال برگشتم و اميد رو در حاليكه مقدار كمي از شامش رو خورده بود و در همونجا وسط هال به خواب رفته بود در آغوش گرفتم و به اتاقش بردم و روي تختش قرارش دادم.
خسته و عصبي بودم ولي اصلا احساس خواب آلودگي نداشتم...سوئيچ ماشين رو برداشتم و سوار ماشين شده و از خونه بيرون رفتم.
مسير پيش رويم رو اصلا" متوجه نبودم...لحظه ايي به خودم اومدم كه ديدم جلوي منزل مسعود توقف كردم!
به چراغهاي واحد آپارتمانش نگاه كردم و ديدم همه روشن هستن...فهميدم مسعود اومده به خونه اش...
از ماشين پياده شدم و بعد قفل كردن ماشين به سمت درب حياط مجتمع رفتم و زنگ واحد مسعود رو فشار دادم.
بدون اينكه پاسخي به زنگ من داده بشه درب حياط باز شد...وارد لابي ساختمان و بعد به كمك آسانسور به طبقه ي5 رفتم.
وقتي درب آسانسور باز شد درب نيمه باز منزل مسعود نور داخل خونه رو به كوريدور ساختمان هم تابانده بود...
به سمت درب رفتم و چند ضربه ي كوتاه به درب زدم و سپس با فشار اندكي كه به درب دادم اون رو بيشتر باز كردم...
24
صدايي به گوش نميرسيد...براي لحظاتي مردد بودم كه برم داخل خونه يا نه!!!
با صداي بلند كه به خوبي درفضاي منزل پيچيد گفتم:مسعود؟...خونه ايي؟
و بعد از گذشت چند ثانيه صداي پايي به گوشم رسيد و سپس صداي مادر مسعود رو شنيدم كه گفت:سياوش تويي؟!!!...فكر كردم مسعود اومده...
از حضور خانم فرد يا همون مادر مسعود در اونجا تعجب كردم...هيچ وقت نديده بودم كه مادر مسعود به منزل مجردي اون بياد و هميشه از مسعود هم گله ميكرد كه چرا براي خودش منزل جدا گرفته!
بعد از سلام و احوالپرسي مختصري كه بين من و مادرمسعود صورت گرفت گفتم:ببخشيد خانم فرد خبر نداريد مسعود كي مياد خونه يا اصلا" الان كجاست؟
مادرمسعود كه هميشه زني بود با چشماني بسيار تيز بين و باهوش كمي سرتاپاي من رو برانداز كرد و بعد گفت:سياوش...بين تو و مسعود اتفاقي افتاده؟!!!...اين يكي دو هفته ي اخير احساس ميكنم مسعود با تو هم مشكل پيدا كرده...
فهميدم خانم فرد از ماجرا بي خبره براي همين در حاليكه سعي داشتم چهره ايي بي تفاوت به خودم بگيرم شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:نه...اتفاقي نيفتاده...من و مسعود مشكلي نداريم...
لبخند كنايه آميزي به لبهاي خانم فرد نشست و بعد گفت:خدا كنه كه اينطور باشه ولي يه نگاه به ساعتت بنداز...ساعت خيلي وقته از نيمه شبم گذشته و تو اين وقت شب كه قاعدتا" بايد پيش پسر كوچولوت و مادر بيمارت باشي با اين وضع آشفته كه از سر و ريختت مي باره اومدي خونه ي مجردي مسعود بعدم از من ميپرسي مسعود كي مياد يا كجا رفته...خوب اين چي رو نشون ميده؟
ميدونستم ناشي تر از اون عمل كردم كه بخوام با تظاهر به خونسردي و بي اطلاعي و يا بي تفاوتي خانم فرد رو از اونچه كه در ذهنش داشت دور كنم!
مادر مسعود به طرف درب هال كه من نزديك اون بودم رفت و درب رو بست سپس دست من رو مثل مادري كه دست پسرش رو گرفته باشه گرفت و با خودش به هال برد و اشاره كرد كه روي يكي از راحتي ها بشينم و بعد خودش به سمت آشپزخانه رفت و دو فنجان قهوه ي فوري درست كرد و آورد...
حرفي براي گفتن به خانم فرد نداشتم اما حالتي از درماندگي و بي خبري كه از سهيلا بهم دست داده بود شايد اونقدر كلافه ام كرده بود كه واقعا"در اون لحظات نياز به يك هم صحبت داشتم حتي اگر اين هم صحبت خانم فرد باشه!!!
خانم فرد كه كت و دامن مشكي بسيار شيك و برازنده ايي به تن داشت روي راحتي رو به روي من نشست و يكي از فنجانها رو براي من و ديگري رو براي خودش برداشت و در همون حال گفت:مدتيه به رفتار مسعود مشكوك شدم!...احساس ميكنم داره مسئله ايي رو از من پنهان ميكنه...تو نميدوني ولي من به خاطر ضربه ايي كه از پدر مسعود خوردم خيلي حساس و محتاط شدم...از مسائل مادي گرفته تا معنوي...برام فرقي نميكنه...كلا سعي دارم در همه حال جانب احتياط رو در نظر بگيرم...بعد از فوت پدر مسعود تمام مدارك و اسناد كه محضري به نام من شده بود بي كم و كاست پيش خودم بوده تا امروز...هيچ فعاليتي هم بدون اطلاع من انجام نشده...اما نميدونم چرا چند وقتي بود كه نسبت به مسعود شك داشتم ولي سعي ميكردم خودم رو راضي كنم كه دارم اشتباه ميكنم تا اينكه هفته ي پيش وقتي توي خونه خودم وارد كتابخانه شدم حس كردم كمي بهم ريخته شده اونجا...اين بهم ريختگي بيشتر مربوط ميشد به كمد و كشوهاي كنار كتابخانه كه معمولا من سندها و مدارك رو در اونجا نگهداري ميكنم...وقتي خوب گشتم و همه چيز رو چك كردم متوجه شدم يكي از سندها نيست!
وقتي صحبت خانم فرد به اينجا رسيد تعجب كردم...من مسعود رو خوب ميشناختم اون آدمي نبود كه بخواد به اصطلاح سرمادرش كلاه بگذاره يا از اون دزدي كنه...اصلا" اين كارها توي خون مسعود نبود...با اينكه اون لحظه از دست مسعود به خاطر اتفاقات اخير دلخور بودم اما از طرز فكر مادرش كه ميخواست اينطوري اونو زير سوال ببره حال بدي بهم دست داد و گفتم:اين چه حرفيه خانم فرد!!!...مسعود رو شما بايد بهتر از من بشناسيد...اون نيازي نداره به اينكه بخواد سندي رو بدون اطلاع شما برداره و ...
خانم كماني لبخند عميقي به چهره آورد وگفت: ميدونم...ميدونم سياوش...تو درست ميگي...من مسعود رو خيلي خوب ميشناسم اما همين باعث تعجب من شد...ببين تو خودت ميدوني كه مسعود اصلا" نيازي به خونه ي كوچيك من و پدرش كه سالهاست توي محله ي باغ فريد خالي افتاده نداره...اصلا" اون خونه به نوعي ديگه از ذهن من پاك شده بود...من و پدر مسعود فقط5سال اونجا زندگي كرديم...وقتي مسعود به دنيا اومد از اونجا بلند شديم و تا امروز فقط يكي دو بار مستاجر توي اون خونه ساكن بوده بعد از اونم كه سالهاست خالي افتاده بود براي خودش...همين منو متعجب كرده كه چرا مسعود بايد سراغ سند اون خونه رفته باشه!!!...امشب اومدم اينجا كه از مسعود همين رو بپرسم اما خونه نبود منم با كليدي كه قبلا بهم داده بود اومدم داخل و كمي فضولي كردم...كار سختي نبود سند رو خيلي زود پيدا كردم همراه با يك قولنامه ي اجاره...ولي حيف كه عينكم رو خونه جا گذاشتم و نمي تونم بخونم از چه تاريخي خونه رو اجاره داده و اصلا" به كي اجاره داده...وقتي تو زنگ زدي فكر كردم مسعود اومده و چون ماشين منو جلوي درب حياط مجتمع ديده و چراغهاي واحدشم روشن بوده خواسته با زنگ زدن به من حالي كنه كه داره مياد بالا...منم بلافاصله درب رو باز كردم يعني برام مهم نيست باشي يا نباشي من هر وقت بخوام ميام اينجا...اما بعدش ديدم تو اومدي اونم در حاليكه نشون از آشفتگي و مستاصل بودن داشتي و داري به نوعي دنبال مسعود ميگردي!!!...
تمام ذهنم من دنبال اون اجاره نامه بود...به خوبي ميتونستم حدس بزنم كه اون اجاره نامه بي ربط با سهيلا و مادرش نيست و اين تنها راه ممكن بود كه بتونم جاي دقيق محل زندگي سهيلا رو بفهمم و برم اونجا...
رو كردم به خانم فرد و گفتم:با اين حساب يعني مسعود اون خونه رو بدون اطلاع شما به كسي اجاره داده كه در واقع نمي خواسته شما بدونيد اون مستاجر كيه...درسته؟
به محض اينكه اين جملات از دهان من خارج شد چهره ي خانم فرد به نوعي با شنيدنش حالتي از بهت و ناباوري به خودش گرفت و بعد به آرومي زير لب گفت:نه...اين امكان نداره...يعني مسعود اون زنيكه رو پيداش كرده؟...واي خداي من...
و بعد از روي راحتي بلند شد و به سمت ميزناهارخوري كه در كنار ديوار بود رفت و سند و چند برگ كاغذي كه روي ميز بود رو برداشت و دوباره برگشت وكاغذي رو به سمت من گرفت و گفت:سياوش...اسم مستاجري كه اينجا نوشته شده رو براي من بخون...من اعصابم بهم ريخته عينكمم همراهم نيست ببينم اين پسره ي بيشعور چه غلطي كرده...
كاغذ رو از دست خانم فرد گرفتم و به نام مستاجر نگاهي انداختم.
من اسم مادر سهيلا رو نمي دونستم اما همين قدر كه ديدم مستاجر نام برده در اون اجاره نامه يك زن هست حدسياتم هر لحظه بيشتر به يقين نزديك ميشد و بعد با صدايي كه براي خانم فرد قابل شنيدن باشه اون اسم رو خوندم...
در يك لحظه به قدري رنگ صورت خانم فرد تغيير كرد كه احساس كردم هر لحظه ممكنه سكته كنه!!!...و بعد اين جمله از دهانش خارج شد:اول اون باباي بي همه چيزش...حالا نوبت اين پسره ي بيشعوره...
از روي راحتي بلند شدم و ليوان آبي از آشپزخانه آوردم و به دست خانم فرد دادم و در همون حال گفتم:اتفاق خاصي نيفتاده...فكر ميكنم مسعود خونه رو به زني اجاره داده كه شما خاطره ي خوشي از ايشون نداريد...درسته؟...منظورم زني هست كه مدتهاست سايه اش رو روي زندگي خودتون احساس ميكنيد و مسبب اين قضيه هم آقاي فرد خدا بيامرزه بايد باشه...درسته؟
نمي خواستم علنا"به خانم فرد بگم كه من از همه چيز اطلاع دارم اما گويا اين زن در اون شرايط نياز داشت به برملا كردن حقايق و دردها و كمبودهايي كه در اثر اين اتفاق بهش وارد شده بود...اون مثل تمام زنهاي ديگه از اين ستمي كه بهش شده بود سراسر وجودش رو نفرت و خشم پر كرده بود وتحت هيچ شرايطي حاضر نبود اسمي از سهيلا و مادر سهيلا برده بشه و هر گونه توجه و كمكي رو از طرف آقاي فرد و حالا از طرف سياوش نابجا تصور ميكرد و خودش رو محق ميدونست...
بعد از اينكه گذاشتم نزديك به 45 دقيقه حسابي با گفتن ناگفته هاي درونيش اندكي خودش و اعصابش رو كنترل كنه به آرومي براش جريان سهيلا و ورودش به منزلم و معرفي اون رو از طرف مسعود و وقايع پيش اومده در اين چند روز اخير رو تعريف كردم و در آخر بهش قول دادم سهيلا و مادر سهيلا رو از اون خونه كه در واقع ارزش مادي براي خانم فرد هم نداشت خارجشون كنم وبه آپارتماني كه سال گذشته اميد در قرعه كشي بانك برنده شده بود ببرمشون...سعي كردم بهش اطمينان خاطر بدهم كه مسعود قصدش از اين كار كمك به اونها بوده نه پنهان كاري از مادرش ولي چون ميدونسته خانم فرد ممكنه از اين بابت خيلي عصبي بشه و از طرفي اونها هم واقعا نياز به كمك داشتن مجبور شده تا حدي مخفي كاري كنه...
خانم فرد كه تا حدودي آرامش گرفته بود نگاه دقيقي به صورت من انداخت و گفت:سياوش...من ميدونم تو چه مشكلاتي رو در اين چند سال اخير پشت سر گذاشتي ولي واقعا"فكر ميكني سهيلا دختر مناسبي براي زندگي مجدد تو باشه؟
كمي از قهوه رو خوردم و در حاليكه نفس عميق و صدا داري كه نشان از سردرگمي من بود گفتم:نميدونم...واقعا" بعضي لحظات توي جواب اين سوال درمونده ميشم...اما در حال حاضر چيزي كه برام مهمتر از خودم شده وابستگي اميد به سهيلاست...اميد دفعه ي قبل كه مسعود خواست سهيلا ديگه به خونه ي من نياد دچار تب عصبي شد...نميخوام دوباره اين شرايط پيش بياد...يعني فعلا" هدفم اينه...دوم اينكه شنيدن اين موضوع كه مسعود اومده خونه ي من و سهيلا رو جلوي اميد كتك زده برام گرون تموم شده...مسعود حق اين كارو نداشته...هر جور فكر ميكنم مي بينم بايد مسعود رو ببينم و يكسري توضيح از خودش بخوام و الان كه آدرس اين خونه رو ميبينم و با توجه به اطمينان شما از اينكه اين خونه در اجاره ي مادر سهيلاست حدس ميزنم مسعود وسهيلا بايد اونجا باشن...
. ميخواي بري اونجا؟
. آره...بايد با مسعود صحبت كنم و سهيلا رو هم ببينم.
. سياوش...قول بده كه اون دختره و مادرش رو از خونه ي من بياري بيرون...من به بقيه ي قضايا كاري ندارم اما نميخوام سايه ي اين دوتا حتي روي موكت پاره ايي از اونچه كه مربوط به من و زندگي من ميشه هم بيفته...متوجه ميشي منظورم چيه؟
سرم رو به علامت تاييد تكان دادم و گفتم:بهتون قول ميدم در اولين فرصت اونها رو به جايي كه گفتم منتقل كنم...اون واحد آپارتماني خالي افتاده...ولي فقط اميدوارم حدسم درست باشه و هر دوي اونها الان توي خونه ي شما باشن...
از روي راحتي كه نشسته بودم بلند شدم.
همزمان با من خانم فرد هم بلند شد و همراه من تا جلوي درب هال اومد و گفت:سياوش ممنونم كه داري اين كابوس رو از من دور ميكني...من هميشه تو رو مثل مسعود مي دونستم اما يه چيزي ميخوام بهت بگم...شايد زيادم اين حرف جالب نباشه اما اميدوارم اگه يه روزي واقعا" خواستي سهيلا رو به زندگي خودت وارد كني از اون روز به بعد هيچ وقت ديگه جلوي چشم من نياي...چون من واقعا" از اين دختره و مادرش متنفرم.
با اينكه شرايط عصبي خوبي نداشتم اما با شنيدن اين حرف خنده ام گرفت و گفتم:خانم فرد شما از سهيلا و مادرش متنفريد از من كه متنفر نيستيد...
خانم فرد نگاه اخم آلود مادرانه ايي به من كرد و پاسخي نداد.
بعد از خداحافظي به آدرسي كه از روي اجاره نامه يادداشت كرده بودم نگاهي انداختم و از آپارتمان خارج و سوار ماشين شدم و حركت كردم...
25
به ساعتم نگاه كردم.دير وقت بود و بايد برميگشتم به خونه...
دلم بي دليل نگران خونه شده بود!
از رفتن به آدرسي كه نوشته بودم در اون لحظه منصرف شدم و مسير رو تغيير دادم و به سمت خونه حركت كردم.
وقتي رسيدم جلوي درب ماشين مسعود رو ديدم كه جلوي درب پارك شده!!!
به محض اينكه ماشين رو متوقف كردم مسعود از ماشين خودش پياده شد و به طرف ماشين من اومد.
ماشين رو خاموش كردم و در حاليكه به مسعود نگاه ميكردم از ماشين پياده شدم.
مسعود سلام كوتاهي كرد و گفت:منتظرت بودم...
به ماشين تكيه دادم و نگاهش كردم.
چهره اش گرفته و خسته بود.
او هم به ماشين تكيه داد و سيگاري از پاكت بيرون كشيد و آتش زد...دود غليظي رو به فضا فرستاد و بعد گفت:اين وقت شب كجا رفته بودي؟
جوابش رو ندادم و فقط نگاهش ميكردم...شايد هم ميخواستم با اين كار كمي به اعصابم تسلط پيدا كنم!
مسعود ادامه داد:اومدم جلوي خونه از بالاي درب نگاه كردم ديدم چراغهاي خونه خاموشه و فقط چراغ خواب اتاق اميد و اتاق خانم صيفي روشن بود...ماشين تو هم توي حياط نبود...فهميدم خونه نيستي...منتظر شدم تا برگردي...
با كلافگي خاصي كه كاملا" در كلامم مشهود بود گفتم:خوب حالا كه ميبيني اومدم...
دوباره دود غليظي رو از دهان خارج كرد و در حاليكه به خونه هاي رو به رو خيره بود گفت:سياوش ميدونم از دستم عصباني هستي ولي...
. ولي چي مرد حسابي؟!!!...تو هيچ معلوم هست چه مرگت شده؟...از اهواز برگشتي يكباره اومدي خونه ي من جلوي اميد گرفتي سهيلا رو كتك زدي بعدم برداشتي برديش...معلوم نيست كدوم گوري رفتي...مسعود تو فكر نكردي اميد از ديدن اين صحنه...
. اميد كم از اين صحنه ها نديده...مگه تو با مهشيد كم درگير بودي؟
. احمق من با مهشيد با تمام مشكلاتي كه داشت اگرم درگير بودم هيچ وقت جلوي چشم اميد دست روي مهشيد بلند نكردم...از همه ي اينها گذشته مسعود تو چرا اينقدر عوض شدي؟...تو چرا حركاتت با مني كه اينقدر خودم مشكل دارم و تو بهتر از هر كسي از مشكلاتم خبر داره مثل ديوونه ها شدي؟!!!
. سياوش...
. زهرمارو سياوش...ميخوام بدونم تو اصلا" تكليف خودتو با خودتم ميدوني چيه؟...نه ولله...به خدا قسم اگه خودتم بدوني!...چرا داري بلاتكليفي خودت با خودت رو به زندگي منم منتقل ميكني؟...مرد حسابي تو يه روز عاشق دختري شدي كه بعد فهميدي خواهرته خوب اين...
به محض اينكه اين حرف رو زدم مسعود سيگارش رو انداخت و به سمت من برگشت و با دو دست يقه ي پيراهن منو گرفت كه بلافاصله با حركتي سريع هر دو دستش رو از يقه ي پيراهنم جدا كردم و اين بار من يقه ي اون رو گرفتم و محكم كوبيدمش به ماشين...!
هيچ وقت فكرشم نميكردم روزي برسه كه چنين برخوردي بين من و مسعود پيش بياد!!!
در اين موقع بلافاصله درب ماشين مسعود باز شد و سهيلا با عجله از صندلي جلوي ماشين پياده شد و به سمت ما دويد و با صدايي اهسته و نگران رو به من گفت:سياوش تو رو قرآن...كوتاه بياين...مسعود بس كن...نصفه شبه...الان مردم از خونه هاشون ميريزن بيرون...
دستم رو از يقه ي مسعود جدا و به سهيلا نگاه كردم.
صورتش زير نور چراغهاي خيابان كاملا"مشخص بود كه چقدر از برخورد ميان من و مسعود وحشت كرده!
وقتي خوب به صورتش نگاه كردم در ابتدا باورم نشد!
از مسعود فاصله گرفتم و قدمي به طرف سهيلا برداشتم...
زير چشم چپش به شدت كبود شده بود و قسمتي از گوشه ي لبهاش هم ورم كرده و خونمردگي قابل ملاحظه ايي در اون قسمت ديده ميشد!!!
چشمهاي زيباي سهيلا در زماني كوتاه به دريايي از اشك تبديل شد و سپس سيل وار اشكها به روي گونه هاش سرازير شدند و بعد با همون حال گفت:به جون هم نيفتين...شما ها دوستهاي صميمي هستين...نگذارين فكر كنم حضورمن اين دوستي رو داره به گند ميكشه...
صداي مسعود رو شنيدم كه گفت:تو خفه شو...
برگشتم به سمت مسعود و سرتاپاي اون رو نگاهي حاكي از تحقير كردم و گفتم:تو خجالت نميكشي؟!...دست روي زن بلند ميكني؟...غيرت و مردونگي به اصطلاح برادرانه ات رو با چي خواستي نشون بدهي؟...با حماقتت؟...كدوم غيرت؟...كدوم مردونگي...مسعود تو مرد نيستي...
مسعود به طرف من اومد و با شدت هر چه تمامتر مشتي به صورت من زد...!
توقع اين يكي رو ديگه اصلا" نداشتم و از اونجايي كه ناگهاني اين حركت رو كرده بود براي لحظاتي كوتاه تعادلم رو از دست دادم...اما خيلي سريع خودم رو كنترل كردم.
صداي التماس آميز سهيلا رو شنيدم كه رو به مسعود كرد و گفت:مسعود تو رو قرآن بس كن...خدايا...
صاف ايستادم و خوني كه از گوشه ي لبم سرازير شده و طعم گس و نامطلوب اون رو در دهانم احساس كرده بودم رو با دست پاك كردم...به طرف مسعود رفتم و در حاليكه به آرامي با مشت گره كرده ام ضربات پشت سرهمي به سينه ي مسعود زدم گفتم:منتظر من بودي كه مشت حواله ي صورتم كني...آره؟...خيلي خوب...منتظر بقيه اشم...ولي به جون اميدم قسم اگه يكبار ديگه حركتت رو تكرار كني همين جا زير مشت و لگدم خوردتت ميكنم.
مسعود برگشت و با كف دست محكم روي سقف ماشين من كوبيد و گفت:سياوش لعنت به تو...لعنت به مرام نداشته ي تو...لعنت به شرف و غيرت نداشته ي تو...
رفتم پشت سرش ايستادم و گفتم:باشه...اما تو كه مظهر بامرامي و شرف و غيرتي بگو كجا از من بي مرامي و بي غيرتي و بي شرفي ديدي؟...كجا؟
به سهيلا اشاره كردم و بعد رو به مسعود ادامه دادم:من از كجا اين خانم رو ميشناختم؟...هان؟...از كجا؟...كي به من معرفيش كرد؟...كي؟...كي گفت يه آدم مطمئن سراغ داره كه ميتونه بياد خونه ي من و هم از بچه ام مراقبت كنه هم از مادر مريضم...كي؟
مسعود به سمت من برگشت و گفت:من...من گفتم...ولي فكرشم نميكردم اين كثافتكاري رو شروع كني...
. كدوم كثافتكاري مرد حسابي؟!!!...چه خطايي كردم؟!!!...اين كه دست از پا خطا نكردم و مثل تو چنگ به جون هر دختري ننداختم كثافت كاري بوده؟...اينكه حرمت نگه داشتم و دست از پا خطا نكردم و احترامت رو در جايي كه لايقش نيستي حفظ كردم نشونه ي بي غيرتي و بي شرفي و نداشتن مرامم بوده؟!!!...از اين خانمي كه اينجا ايستاده سوال كردي كه تا به حال چه حركتي ناشي ازنامردي و بي مرامي از من سرزده كه حالا اينجوري زير تيغ تهمت داري تيكه پاره ام ميكني؟
سهيلا به طرف من و مسعود اومد و گفت:من براش همه چيزو گفتم به خدا...مسعود من كه گفتم سياوش چقدر پاك و مرد صفته...چرا باز داري حرف خودت رو ميگي؟
مسعود دوباره به سمت من برگشت و گفت:سياوش اومدم فقط بهت بگم نامردي رو در حق من تموم كردي...فكرشم نميكردم روزي به سهيلا كه شايد اگه دو سه سال ديگه كوچيكتر از سن الانش بود ميتونست جاي دخترت هم باشه اينجوري چشم داشته باشي...من به قبر خودمم مي خنديدم اگه حدس ميزدم تو همچين آدمي باشي و سهيلا رو به خونه ي تو بفرستم...
سهيلا با صداي بلند گفت:خفه شو مسعود...
به سهيلا نگاه كردم و گفتم:نه...بگذار حرفاش رو بگه...
و بعد رو كردم به مسعود و گفتم:فقط يه سوال ازت ميپرسم كه اگه راست و حسيني جوابمو بدهي به همون شرفم كه از نظر تو ندارمش و بي غيرت عالمم قسم ميخورم كه تصميم آخرم رو همين جا ميگيرم.
مسعود به چشمهاي من خيره شد و منتظر موند تا من سوالم رو بپرسم.
به مسعودنزديكتر شدم طوريكه فاصله ي خيلي كمي بين من و او ايجاد شد و بعد گفتم:واقعا"اين رفتار و حركات اخيرت از روي غيرت واقعي يك برادر نسبت به سهيلات؟
قطرات درشت عرق كه روي پيشوني مسعود نشسته بود يكي يكي سر ميخورد و از بالاي ابروهاش به كناره هاي پيشونيش هدايت ميشد و از اونجا به پايين صورتش سرازير ميشدن...
نگاهي به سهيلا كرد و بعد دوباره به من نگاه كرد و گفت:آره...
ميدونستم داره دروغ ميگه...مطمئن بودم...ايمان داشتم كه مسعود حس ديگه ايي جدا از احساس يك برادر به سهيلا هنوز در وجودش شعله ور هست...اما نمي تونستم اون حس رو از درونش بيرون بكشم...
نفس بلند و عصبي كشيدم و گفتم:واقعا فكر ميكني اگه من به سهيلا علاقه مند بشم بي غيرت و بي شرفم؟
مسعود سرش رو به علامت تاييد حرف من تكان داد اما حرفي نزد.
از مسعود فاصله گرفتم و در حاليكه اعصابم به شدت بهم ريخته بود گفتم:باشه...پس همين الان سهيلا رو از اينجا ببر...بيشتر از اين اعصاب منو خراب نكن...مسعود گمشو ديگه نيخوام ريختت رو ببينم...واقعا برات متاسفم...
سهيلا با گريه قدمي به سمت من برداشت و گفت:ولي سياوش...من كلي التماسش كردم كه منو پيش تو برگردونه...
با عصبانيت رو كردم به سهيلا و گفتم:تو خيلي بيجا كردي...مسعود درست ميگه...شايد اگه چند سالي از الانت كوچيكتر بودي جاي دختر منم مي تونستي باشه...مگه نه مسعود؟...شايدم حق با مسعود باشه كه اگه به خواهرش علاقه پيدا كنم نهايت بي غيرتي و بي شرفي من باشه...حالا با مسعود از اينجا برين...نميخوام شرف و غيرتم زير سوال بره...ميفهمي چي ميگم مسعود؟...نميخوام شرف و غيرتم توسط تو يكي زير سوال بره...
و بعد از هر دوي اونها فاصله گرفتم و به سمت درب حياط رفتم.
صداي دويدن سهيلا رو پشت سرم شنيدم...برگشتم و سهيلا ايستاد...رو كردم به مسعود و گفتم:نامرد عالمم اگه ديگه اسمت رو بيارم مسعود...فقط اينقدر مرد باش كه وقتي از اينجا گورت رو گم كردي بشيني و به غيرت و شرف خودت فكر كني...حالا ديگه گمشو...
سهيلا به طرف من اومد و گفت:سياوش تو رو خدا...حداقل جازه بده من حرف بزنم...اجازه بده بيام توي خونه...سياوش تو كه ميدوني من...
به ميون حرف سهيلا رفتم و گفتم:ديگه نميخوام يك دقيقه هم نه تو ونه مسعود رو ببينم...
سهيلا با گريه گفت:چرا من؟...من بدبخت چيكار كردم؟...مسعود طرز فكرش اينه تو چرا منو از خودت دور ميكني؟...سياوش چرا داري اينطوري ميكني؟
با كليدم درب حياط رو باز كردم و دوباره به سمت ماشين برگشتم و سوار شدم و ماشين رو به داخل حياط هدايت كردم.
نور چراغ ماشين كه در اون لحظه به انتهاي حياط هم رسيده بود باعث شد متوجه ي حضور اميد كه بليز و شلوار خوابش رو به تن داشت و در حاليكه دمپايي هم به پاش نبود و وسط حياط جلوي درب پاركينگ تيستاده بود نظرم رو به خودش جلب كنه!!!
خداي من...!!!...اين وقت شب!!!...اميد الان بايد قاعدتا"خواب و توي اتاق خودش بود...اما حالا اون با وضعي آشفته در حياط ايستاده بود!!!
از ماشين پياده شدم و در حاليكه با شك و ترديد چراغهاي حياط رو روشن ميكردم به سمت اميد رفتم...
سهيلا هم وارد حياط شده بود و متوجه بودم كه پشت سر من به سمت اميد داره مياد...
وقتي به نزديك اميد رسيدم متوجه شدم به شدت ميلرزه و شلوارش خيس شده...!!!
تمام صورت و موهاي قشنگش از عرق خيس بود!!!
اميد رو در آغوش گرفتم و تازه متوجه شدم كه به شدت تب كرده!!!...وقتي به صورتش نگاه كردم با صداي ضعيفي گفت:بابا...ببخشيد...نتونستم خودمو نگه دارم شلوارم خيس شد...
و بعد در حالتي از ضعف و بيهوشي قرار گرفت...
خدايا...چقدر بايد خدا خدا ميكردم تا صداي منو بشنوي؟
اميد رو كه حالا كاملا" بي حال شده بود بيشتر در آغوشم فشردم و سرش رو بوسيدم و در حاليكه بي اختيار صورت خودمم از اشك خيس شده بود گفتم:اشكالي نداره عزيزم..اصلا" اشكالي نداره...بابا الان لباست رو تميز ميكنه پسرم...
26
اميد رو در آغوش گرفتم و بلند شدم.
سهيلا نگران حال اميد شده بود و سعي داشت از من بگيرش اما من در اون شرايط به شدت عصبي شده بودم براي همين با عصبانيت و تقريبا" صدايي كه به فرياد بيشتر شباهت داشت گفتم:برو كنار سهيلا...
سهيلا قدمي به عقب برداشت و گفت:فقط ميخوام كمك كنم حال تنفسي اميد بهتر بشه...سياوش الان وقت احساسي عمل كردن نيست...اميد تبش بالاست و بيهوش شده...بگذار كمكت كنم...خواهش ميكنم...
نميدونستم بايد چيكار كنم و از طرفي اميد در آغوشم كاملا" از حال رفته بود و متوجه بودم كه تنفس اميد گاهي قطع و زماني با كشيدن فقط يك نفس عميق نمايش داده ميشه...
خواستم برگردم به سمت ماشين كه ديدم مسعود پشت سرم ايستاده و با جديت در حاليكه اميد رو از آغوش من ميگرفت گفت:خريت نكن...بگذار سهيلا كارشو بكنه...تا تو بخواي اين بچه رو به درمانگاه برسوني شايد هر اتفاقي بيفته...
و بعد اميد رو از من گرفت و خيلي سريع به همراه سهيلا وارد هال شدند.
وقتي مسعود اميد رو روي زمين قرار داد سهيلا خيلي سريع اقدام كرد به برگردوندن حالت عادي تنفسي اميد.
متوجه شدم بعد گذشت چند دقيقه كه براي من يك عمر گذشته بود كم كم حالت عادي پيدا كرده و سپس به آرومي چشمهاي قشنگش باز شد و با بغض گفت:بابا...
كنار اميد روي زمين نشستم و مسعود طرف ديگه ي اميد نشسته بود.
سهيلا از روي زمين بلند شد و ديدم كه به سمت حمام رفت.
اميد رو بار ديگه در آغوش گرفتم و بوسيدم.
به محض اينكه چشمش به مسعود افتاد شروع كرد به گريه كردن و در حاليكه سرش رو به سينه ي من فشار ميداد و نمي خواست به مسعود نگاه كنه گفت:بابا بگو سهيلا جون بمونه...بگو اينجا بمونه...
روي سر اميد رو بوسيدم و در حاليكه نگاه عصبيم به مسعود خيره شده بود گفتم:باشه ميگم...ميگم عزيزم.
اميد رو در آغوش گرفتم و از روي زمين بلند شدم و به سمت حمام رفتم چون بايد لباسش رو عوض ميكردم.
سهيلا آب حمام رو آماده كرده بود و خواست در حمام كردن اميد به من كمك كنه اما وقتي فهميد نيازي به حضورش ندارم از حمام خارج شد و من به تنهايي اميد رو شستم و لباسش رو عوض كردم و اين در حالي بود كه اميد دائم نگران بود نكنه وقتي از حمام خارج بشه ببينه كه سهيلا رفته!!!
وقتي از حمام بيرون آوردمش سهيلا هنوز پشت درب حمام به انتظار ايستاده بود و به محض اينكه اميد رو ديد اون رو در آغوش كشيد و بعد به اتاق خوابش برد.
به دليل اينكه اميد رو شسته بودم پيراهن و شلوارم كمي خيس شده بود اما برام اهميتي نداشت و رفتم به هال و روي يكي از راحتي ها نشستم.
مسعود نبود حدس زدم بايد به حياط رفته و يا جلوي درب منتظر سهيلا باشه.
احساس خستگي تمام وجودم رو گرفته بود اما جسمم نبود كه حس خستگيش كلافه ام ميكرد بلكه روحم خسته بود.
احساس ميكردم بنده ي فراموش شده ي خدا هستم چرا كه هر چي صداش كرده بودم جوابي نگرفته بودم!
از روي راحتي بلند شدم و به اتاق مامان رفتم خوشبختانه داروهاي آرام بخشي كه ميخورد خيلي قوي بود و با وجود سر و صداهاي ايجاد شده در خانه هنوزم بيدار نشده بود!
به اتاق خودم رفتم و لباسهام رو عوض كردم و دوباره به هال برگشتم.
از پنجره ي مشرف به حياط نگاهي به بيرون انداختم و ديدم درب حياط بسته است!!!
مطمئن بودم مسعود درب حياط رو بسته...پس خودش كجا بود؟!!!...يعني هنوز توي ماشينش جلوي درب حياط منتظره؟
به ياد حرفهاش افتادم...از يادآوري اينكه چطور من رو متهم به اون صفات كرده بود دندانهام رو با عصبانيت به روي هم فشار ميدادم...
خديا مسعود چطور ميتونست با توجه به شناختي كه از من داره اينطور من رو متهم كنه؟!!!
صداي آهسته ي بسته شدن درب اتاق اميد باعث شد از افكارم فاصله بگيرم.
به سمت صدا برگشتم و ديدم سهيلا با چهره ايي خسته اما مهربان از اتاق خارج شده و به من نگاه ميكنه...
نمي خواستم به عمق نگاهش فكر كنم...
توهيني كه از طرف مسعود به خودم شنيده بودم تحمل و باورش در عين بي تقصير بودنم برام غير ممكن بود...بنابراين قبل اينكه اجازه بدهم حرفي بزنه با سردي و خشكي مطلق گفتم:سهيلا...مسعود جلوي درب منتظرته...برو...
سهيلا به من نزديك شد و با صدايي به ظرافت و نرمي حرير گفت:اميد خوابش رفت...حالشم بهتره...
به سهيلا نگاه نميكردم و در حاليكه به نقطه ايي نامعلوم از پشت پنجره به حياط خيره بودم گفتم:مرسي...حال ديگه برو...
. ساعت ميدوني چنده؟...نزديك5صبح شده...
. شنيدي چي گفتم سهيلا؟
. آره...شنيدم...سياوش بهتره بري بخوابي...خيلي خسته ايي...
. سهيلا گفتم برو...مسعود منتظرته.
. سياوش...هيچ متوجه ي حرفم شدي؟...تو خيلي خسته ايي...برو بخواب.
به قدري اعصابم به هم ريخته بود كه زمان به كل از دستم خارج شده بود!
سهيلا اين رو فهميده بود...من نزديك به دو ساعت بود كه جلوي پنجره رو به حياط ايستاده بودم...ولي چطور ممكن بود؟!!!
هنوز كاملا"متوجه ي اين حقيقت نشده بودم...مثل اين بود كه تمام اين دو ساعت زمان براي من متوقف شده بود...
برگشتم به سهيلا نگاه كردم و با عصبانيت گفتم:بهت گفتم مسعود جلوي درب منتظرته...چرا نميري؟
سهيلا باز هم به من نزديكتر شد و در حاليكه به آرومي يك بازوي من رو گرفت گفت:سياوش...مسعود رفته...همون موقع كه تو اميد رو بردي حموم اون رفت...يعني تقريبا"سه ساعت پيش...تو اعصابت حسابي بهم ريخته...بيا برو استراحت كن...
با تعجب به سهيلا نگاه كردم و گفتم:رفت؟!!!
. آره...وقتي وضعيت اميد رو ديد مثل اينكه فعلا" دست از سرم برداشته...فقط ديدم كه رفت...سياوش اينقدر به من نگو برو...خواهش ميكنم...فقط يه ذره هم منو درك كن...اين خيلي برات سخته؟
با بي حوصلگي گفتم:سهيلا بس كن...نديدي مسعود به خاطر هيچ و پوچ چطوري حرمت دوستي ما رو شكست و منو متهم به بي غيرتي كرد؟...همه اش هم به خاطر..
. ميدونم...به خاطر منه...ولي مسعود اصلا" نمي فهمه چي ميگه...اون نميخواد خيلي چيزها رو درك كنه...مسعود فقط حرف خودشو ميزنه...اين در حاليه كه من واقعا" تصميم خودمو گرفتم...سياوش اين منم كه عاشق تو شدم...نه كسي مجبورم كرده نه حتي تو برخلاف خصوصيات بقيه ي مردها به اين احساس دامن زدي...تو حتي خيلي جاها با رفتارت سعي كردي منو از خودت دور كني...ولي من با دلم چيكار كنم؟...هان؟...چيكار كنم؟...از طرفي اميد از طرف ديگه نياز ظاهري وضعيت زندگي تو به حضور من وابسته شده ولي مهمتر از همه علاقه ي خودم به توئه...سياوش فقط اينو بدون حرفا و دلايلي كه مسعود ميگه يه ذره هم براي من ارزش نداره و مهم نيست...من واقعا" دوستت دارم و پاي احساس و حرفم هستم...مگه اينكه بهم ثابت بشه نه تنها دوستم نداري بلكه از من متنفري...دوست نداشتن رو ميتونم با گذر زمان به علاقه برسونم اما اگه بدونم متنفري قضيه فرق ميكنه...من كوركورانه عاشق تو نشدم كه حالا بخوام مثلا با حرفها و دلايل مسخره ي مسعود پا پس بكشم...سياوش...من نمي تونم عشقي كه از تو توي قلبم به وجود اومده رو بي هيچ دليل واقعي از بين ببرم...
نگاهم رو از سهيلا به سمت ديگه ايي معطوف كردم و در حاليكه سعي داشتم به افكارم مسلط بشم با كلافگي يك دستم رو لاي موهام فرو بردم و گفتم:سهيلا من خسته ام...خيلي خسته ام...تو حرفهايي كه ميگي شايد پر از صداقت و احساس هم باشه اما بيشتر از اونكه براي من لذت بخش باشه داره خستگي روحي منو بيشتر ميكنه...چطوري اينو حالي تو كنم كه من...
سهيلا بيشتر به من نزديك شد و مستقيم به چشمهاي من نگاه كرد و در ضمني كه چشمهاش بار ديگه رقص اشك رو در مقابل نگاه من به نمايش ميگذاشت گفت:تو چي؟...سياوش تو چي؟...به من نگاه كن...بگو تو چي؟...سياوش من قصد آزارت رو ندارم...ميخوام فقط بدوني كه من به حرف هيچ كسي اهميت نميدم...براي من هيچي مهم نيست غير تو...نه حرف مسعود نه حرف هيچكس ديگه...آره شايد براي خيلي ها عجيب باشه شايدم اصلا" دور از ذهن و منطق باشه كه من عاشق مردي شده باشم كه به قول مسعود16سال از من بزرگتره و يه پسر كوچولوي8ساله هم داره و همسر اولشم طلاق داده...اما به نظر خودت اينها دلايل خوبيه كه كسي عاشقت نشه؟...مگه همه ي وجود تو فقط در اين چند مورد خلاصه شده؟...سياوش به خدا من قصد آزار دوباره ي تو رو ندارم...من ميفهمم تو نگران چي هستي...من همه چي رو ميفهمم...اما يعني تو اونقدر منو احمق و بي ثبات فرض كردي كه وحشت داري از اينكه نكنه بعد از مدتي از عشق خودم نسبت به تو پشيمون بشم؟...يا وحشت داري نكنه كه منم مثل مهشيد...
نميدونم چرا اما وقتي حرفش به اينجا رسيد براي لحظاتي احساس كردم سهيلا رو واقعا" دوست دارم...وحشت اينكه نكنه از دستم بره تمام وجودم رو پر كرد...سهيلا دقيقا" به چيزي اشاره كرده بود كه از وقتي فهميدم نسبت به سهيلا بي علاقه نيستم اين فكرمثل خوره به جونم افتاده بود...سهيلا كاملا" درست ميگفت من بيشتر از هر چيزي از اين وحشت داشتم كه نكنه روزي اون از اين عشق پشيمون بشه و بلايي كه مهشيد مثل آوار روي سرم ريخت بار ديگه تكرار بشه...
نفهميدم...اصلا" متوجه ي حركت خودم نبودم وقتي به خودم اومدم كه ديدم سهيلا رو با تمام وجود در آغوشم گرفتم و او هيچ مقاومتي نميكرد...
لحظاتي بعد سهيلا رو از خودم دور كردم و صورتش رودر ميان دستانم گرفتم و گفتم:سهيلا...نميخوام...نميخوام خاطره ي مهشيد دوباره برام تكرار بشه...سهيلا من داغونم...من خيلي داغون تر از اوني هستم كه توي تصور كسي جا بگيره...بهم حق بده كه...
اين بار سهيلا بود كه با محبتي خالصانه دستانش رو به دو طرف صورت من گذاشت و گفت:تو فقط منو باور كن...قول ميدهم...قول ميدهم كاري كنم كه خاطرات بدت نه تنها تكرار نشه حتي از ذهنتم پاك بشن...فقط ديگه به من نگو كه برم...خواهش ميكنم...
روي سر و موهاي سهيلا رو بوسيدم و ازش فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم.
اونقدر احساس خستگي ميكردم كه به محض دراز كشيدن روي تخت به خواب رفتم.
............................
............................
دو هفته از اون شب گذشت و در طي اين دو هفته مسعود رو اصلا" نديدم حتي تلفن هم بهش نكردم...اون هم به ديدنم نيومد و تماسي نگرفت!
اميد خيلي زود روحيه ي از دست رفته اش با وجود سهيلا به حال عادي برگشت.
حضور سهيلا و عشقي كه خالصانه توي خونه از خودش بروز ميداد براي من بزرگترين نعمت شده بود.
در طي اون دو هفته در مورد تصميمي كه در رابطه با خونه ي اونها گرفته بودم هم با سهيلا صحبت كردم...با اينكه در ابتدا قبولش براي اون سخت بود اما وقتي توضيحات منو شنيد بالاخره قبول كرد و قرار شد قبل از برگشتن مادرش از سفر مكه كارهاي مربوط به اسباب كشي به كمك چند كارگر انجام بگيره...
واحد آپارتماني كه در اختيار سهيلا و مادرش قرار داده بودم به قول سهيلا قابل مقايسه با خونه و محيط قبلي كه در اون ساكن بودند نبود...از رضايتي كه در چشمان سهيلا مي ديدم بي نهايت خوشحال بودم و حس ميكردم ذره ايي تونستم محبتهاي اخيرش رو جبران كنم و از طرفي هم خوشحال بودم به خاطر عمل به قولي كه به مادرمسعود داده بودم.
ديگه از بودن سهيلا توي خونه نه تنها نگران نميشدم بلكه هر لحظه احساس ميكردم نيازم داره به وجودش بيشتر ميشه...
حس ميكردم محبتهاش چقدر تاثير گذار بوده چرا كه به وضوح تمايلات خودم رو نسبت به اون درك ميكردم و اين در حالي بود كه من و سهيلا از نظر شرعي هنوز مشكل داشتيم و شايد اين تنها عامل بازدارنده ي جدي من نسبت به سهيلا ميشد...اما احساس ميكردم اين مقاومت هر لحظه داره به سستي نزديكتر ميشه...!!!
شروع هفته ي سوم بود كه وقتي از شركت به خونه برگشتم...
27
ماشين رو به داخل حياط بردم...هنوز از ماشين پياده نشده بودم كه ديدم سهيلا در حاليكه دست اميد رو گرفته از درب هال خارج شدند و به سمت ماشين اومدن!!!
هيچ وقت سابقه نداشت وقتي به خونه ميام با اين صحنه رو به رو بشم...در همون لحظات اول متوجه شدم كه بايد مشكلي توي خونه به وجود اومده باشه!!!
از ماشين پياده شدم و در ضمني كه درب ماشين رو مي بستم به چهره ي اميد نگاه كردم...مضطرب بود و تا حدودي رنگ صورتم پريده به نظر مي رسيد!
به سهيلا نگاه كردم و متوجه شدم او هم دست كمي از اميد ندارد!!!
وقتي به نزديك من رسيدند نگاه دوباره ايي به هر دوي انها كردم و سعي كردم لبخد بزنم و گفتم:چه استقبالي!!!...
سهيلا سلام كرد اما چشمان زيبايش گوياي ماجرايي بود كه ميدونستم قاعدتا" بايد مربوط به داخل خونه باشه...
خم شدم و اميد رو در آغوش گرفتم و از زمين بلندش كردم و در همون حال كه سعي داشتم از اينكه اميد سلام نكرده با خنده وشوخي اشتباهش رو بهش تذكر بدهم شنيدم كه سهيلا به آهستگي گفت:سياوش...مهمون داريم...
اميد رو بوسيدم و از كنار صورت اون به سهيلا نگاه كردم و گفتم:چه خوب...نمي دونستم اومدن مهمون باعث ميشه شما دو تايي به استقبال من بياين...از اين به بعد هر روز قبل از اومدن خودم به خونه يادم باشه چندنفر مهمون بفرستم خونه تا وقتي ميام شما دوتايي بياين به استقبال من!!!
اميد با نگراني كه در صداش موج ميزد گفت:بابا...مامان مهشيد اومده اينجا...
با شنيدن اين حرف از دهان اميد براي لحظاتي احساس كردم تمام رگهاي بدنم يخ بست و در همون حال نشست عرق ناگهاني رو روي پيشوني خودم حس كردم!!!
مدتاه بود شنيدن اسم مهشيد هم عصبيم ميكرد اما تحمل حضور دوباره اش رو در خونه ي خودم به هيچ وجه نمي تونستم بپذيرم...
اميد رو به اهستگي از آغوشم به روي زمين گذاشتم و شونه هاش رو گرفتم و به سمت درب هال بر گردوندمش و گفتم:خيلي خوب بابا...تو برو توي خونه...من و سهيلا جون هم الان ميايم داخل خونه...برو داخل عزيزم...
اميد نگاه مضطربش رو به سمت صورت من برگردوند و گفت:بابا...با مامان مهشيد دعوا نكن...من از صداي دادهاي مامان مهشيد بدم مياد...فقط بهش بگو بره...من نميخوام دوستم داشته باشه...فقط بگو بره...
آب دهانم رو به سختي فرو بردم و روي زانو خم شدم و بار ديگه صورت معصوم و دوست داشتني اميد رو بوسيدم و گفتم:باشه پسرم..تو نگران نباش...حالا برو داخل...
اميد سرش رو به علامت تاييد و موافقت با حرف من تكان داد و سپس نگاهي ملتمسانه اش رو براي لحظاتي به سهيلا دوخت و بعد به طرف درب هال رفت و داخل خونه شد.
از حالت خميده ايي كه روي زانو قرار گرفته بودم خارج و صاف ايستادم...
خستگي يك روز پر مشغله توي شركت و حالا شنيدن حضور مهشيد در خونه كلافگي كه شايد نزديك به دو هفته بود اصلا" حسش نكرده بودم بار ديگر يكباره تمام وجودم رو گرفت.
با عصبانيت به سهيلا نگاه كردم و گفتم:مهشيد اينجا چه غلطي ميكنه؟
. ميگه اومده اميد رو ببينه...
. غلط كرده...اصلا" براي چي راهش دادي؟
. سياوش من اجازه ي اين كارو به خودم نميدم كه توي خونه ي تو كسي رو راه ندهم...هر چي باشه اون مادر اميد...
. چرا چرند ميگي سهيلا؟...اون اگه مادر بود كه...
. سياوش تو رو خدا عصبي نشو...الانم نيومده كه بمونه...فقط خواسته اميد رو ببينه...از وقتي هم كه اومده اميد اصلا" طرفش نرفته...عصبي نشو...
. سهيلا اصلا" براي چي ميگم راهش دادي؟!!!!
. من توي آشپزخانه بودم...زنگ زدن و اميد درب رو باز كرد ولي مطمئنا"اگه خودمم درب رو باز ميكردم امكان نداشت اين اجازه رو به خودم بدهم كه جلوي ورودش رو به اين خونه بگيرم...سعي كن به اعصابت مسلط باشي...فكر ميكنم خودشم متوجه شده كه اميد واقعا" نميخواد ببينش...همين براش كافيه...سياوش ميدونم عصبي شدي حقم داري ولي هر چي باشه اون يه مادره...
عصبي شدن من هر لحظه شدت ميگرفت اما سعي داشتم خودم رو كنترل كنم...خواستم جواب سهيلا رو بدهم كه مهشيد از درب هال خارج و به سمت من و سهيلا اومد.
نگاهش كردم...خدايا چقدر از مهشيد و حضورش در خونه ام احساس نفرت ميكردم...
به طرفش رفتم...ايستاد و مستقيم به چشمهاي من خيره شد...
مانتويي بسيار تنگ و كوتاه و نازك به رنگ صورتي روشن تنش بود...يقه ي باز مانتو در حاليكه لباس ديگه ايي در زير مانتو به تن نداشت به راحتي خودنمايي ميكرد...شلوار سفيدي كه تا بالاي مچ پاش بود به پا داشت...پاهايي مثل هميشه عريان با ناخنهاي قرمز لاك زده...آرايش صورتش به قدري غليظ بود كه انگار عازم يك مهموني بسيار باشكوه باشه!!!
چقدر از نحوه ي لباس پوشيدن و آرايشهاي غليظش متنفر بودم...
شايد اگر در اون لحظات تسلط به اعصابم دچار تزلزل ميشد با هر دو دستم خفه اش كرده بودم...
تا چندي پيش فقط جنگيدن با خاطرات تلخش آزارم ميادا اما از وقتي اميد با حرفهاش پرده از حقيقت تلخ ديگه ايي در رابطه با رفتار مهشيد برايم برداشته بود ميزان نفرتم از اين موجود كه زماني گمان برده بودم عاشقشم و به قلبم راهش داده بودم و زندگي رو با اون شروع و حتي صاحب فرزند شده بودم به قدري شدت گرفته بود كه هميشه در عذابي پنهاني قرار داشتم!
سهيلا به سمت من اومد و با صدايي كه التماس گونه بود گفت:سياوش بهتر با مهشيد خانم بياين داخل...
نگاه كنايه آميز مهشيد به سهيلا رو ديدم و بعد رو كرد به من و گفت: پرستار قابل توجهي اوردي...
قدم ديگه ايي به طرفش برداشتم و در ضمني كه با سختي خودم رو كنترل ميكردم كه مبادا حركت ناشايستي بكنم گفتم:براي چي اومدي اينجا؟
. اومدم پسرم رو ببينم.
خنده ايي از روي عصبانيت كردم و گفتم: پسرت؟!!!
و بعد در حاليكه نگاه نفرت بارم هنوز روي مهشيد بود با تاسف سرم رو تكان دادم.
چهره ي مهشيد هم حالت عصبي به خودش گرفت و گفت:آره پسرم...اگه براي تو زن خوبي نبودم براي اون كه مادر بودم...گر چه كه اگر من زن خوبي نبودم تو هم مرد مزخرفي بودي...
قدم ديگه ايي به سمتش برداشتم كه باعث شد به ديوار تكيه بده و بعد با صدايي عصبي كه سعي داشتم به هيچ عنوان بلند نباشه گفتم:خفه شو...خفه شو مهشيد..خفه شو وگرنه خودم خفه ات ميكنم...
سهيلا به طرف من و مهشيد اومد وسعي كرد بين من و مهشيد فاصله ايجاد كنه و با التماس رو به من گفت:سياوش تو رو خدا...بريم داخل...سعي كن به اعصابت مسلط باشي...
بعد رو كرد به مهشي و گفت:مهشيد خانم تو رو خدا...خواهش ميكنم...شما اومدي فقط اميد رو ببيني پس بريم داخل...اين رفتار و حرفها اصلا" صلاح نيست...هر چي بوده مربوط به گذشته ي شما دو نفره...الان توي اين خونه يه بچه ي8ساله است كه با كوچكترين مسئله دچار بحران عصبي ميشه...يه مادر مريضم هست كه هر گونه تشنجي در فضاي خونه روي سلسله اعصاب بيمارش اثر منفي ميگذاره...تو رو خدا...
از هر دوي اونها فاصله گرفتم و به ديوار مقابل تكيه دادم و با نفرت به مهشيد چشم دوختم...
مهشيد لبخند كنايه اميزش رو دوباره به چهره ي كريه و غير قابل تحملش نشوند و رو به سهيلا گفت:چرا بقيه اش رو نمي گي؟...بگو...بگو توي اين خونه يه مرد جذاب و پولدارم هست كه دلتو برده...بگو...خجالت نكش...بگو...ولي همين مرد فوق العاده جذاب يه روزي تنها عشق منم بود...اما بعد فهميدم اين مرد به تنها چيزي كه فكر نميكنه و براش اهميت نداره من و پسرش و زندگيشه...
دوباره با وجود عصبانيت بالاي درونيم و شنيدن چرنديات و دروغهاي مهشيد لبخند نيش داري روي لبم نقش بست...
مهشيد لبخند من رو ديد و گويا عصبانيتش شدت گرفت...با دست سهيلا رو كه تقريبا" جلوي اون ايستاده بود كنار زد و به طرف من اومد و گفت:چيه ميخندي؟...دروغ ميگم؟...نه آقا دروغ نميگم...من كه ميدونم اين دختره رو فقط براي پرستاري اينجا نياوردي از شكل و هيكلش معلومه واسه تو هم دلي باقي نذاشته...اما اينم يه احمقه مثل من...ظاهر جذاب و جيب پرپولت...اخلاق مردم پسندت و احتمالا" موقعيت خوب اجتماعيت باعث شده جذب تو بشه...حقم داره...البته براي من اصلا" مهم نيست چون ديگه توي زندگي تو نيستم اما لازمه يه چيزهايي رو بدونه...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۳ ساعت 17:33 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|