پرستار مادرم قسمت3
هيچ وقت حوصله ي سر و كله زدن و اصرار روي موضوعي رو نداشتم براي همين گفتم:باشه...خودم ميبرم بهشون ميدم...
هنوز دو قدم هم نرفته بودم كه سهيلا بازوم رو گرفت و گفت:باشه...بدين به من مي برم الان بهش ميدم...ولي يه شرط داره...اونم اينه كه قبول كنيد بعدا"تمام اين پول رو بهتون برگردونم...
كمي از حرفش خنده ام گرفت؛به اطراف نگاه كردم و بعد رو كردم بهش و گفتم:بگير ببر بعد با هم صحبت ميكنيم...بگير دختر.
در حاليكه به همديگه نگاه ميكرديم با ترديد پول رو گرفت و بعد به سمت مادرش رفت و كمي با هم صحبت كردند و سپس به همراه خانم گماني پيش من برگشتند.
خانم گماني گفت:آقاي مهندس به خدا نيازي نبود...شما واقعا" من رو دارين شرمنده ميكنيد...
. خواهش ميكنم خانم اين چه حرفيه...مبلغ زيادي نيست...فقط محض احتياط همراهتون باشه بد نيست...به هر حال سفر راه دوره...ممكنه خداي ناكرده مشكلي پيش بياد و نياز به پول داشته باشيد خوب نيست اونجا براي پول به كسي رو بندازين...انشالله به خوشي زيارت ميكنيد و مشكلي هم پيش نمياد...اينطوري بهتره كه نگران چيزي نباشيد...
خانم گماني نگاهي بخ سهيلا كرد و بعد رو به من گفت:واقعا"ممنونم...توي اين مدت كه من نيستم سهيلا رو به مسعود و شما ميسپارم...خدا از برادري و بزرگي كمتون نكنه...سهيلا خيلي تنهاس البته مسعود هست ولي...
از طرف ليدر كاروان؛مسافرها رو صدا كردن كه همه در يكجا جمع شوند و سهيلا ميون حرف مادرش اومد و گفت:بسه ديگه مامان...مگه دختر5ساله رو داري تنها ميگذاري...برو ديگه...دارن صداتون ميكنن...نگران منم نباش...بچه كه نيستم.
به سهيلا نگاه كردم...چقدر جدي صحبت ميكرد!
جذابيت صورتش بيشتر شده بود و ناخودآگاه آدم دلش ميخواست دقايقي طولاني به اون چهره نگاه كنه...
رو كردم به خانم گماني و گفتم:خيالتون راحت باشه...چشم...سفرتون بي خطر...از همين الان ميگم زيارتتونم قبول...التماس دعا.
خانم گماني؛سهيلا رو در آغوش گرفت و لحظاتي هر دو به آرامي گريه كردند و بعد خانم گماني به جمعيت كاروان ملحق شد و ساعتي بعد جهت پرواز به سالن ترانزيت راهناميي شدن.
سهيلا تا اخرين لحظه جلوي شيشه ايستاده بود و به مادرش نگاه ميكرد و من روي صندلي دركنار سالن نشسته بودم.
وقتي ديگه كاملا" مادرش از نظر ناپديد شد به سمت من برگشت و متوجه شدم در تمام اون مدت چقدر اشك ريخته بوده!
نميدونم چرا اما ديدن چهره ي گريانش حسابي منقلبم كرد..!
از روي صندلي بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم:بسه ديگه...مامان سفر زيارتي رفتن انشالله به سلامت هم برميگردن...خوبيت نداره پشت سر مسافر اينقدر اشك بريزي...
با سر حرفم رو تاييد كرد و با دست صورت خيس از اشكش رو پاك كرد و بعد به همراه همديگه از سالن خارج شديم.
وقتي داخل ماشين نشستيم سكوت كرده بوديم و هر يك در افكار خودمون غرق بوديم.
ماشين رو به حركت در اوردم و از پاركينگ فرودگاه خارج شدم.
سهيلا گفت:مرسي آقاي مهندس...خيلي لطف كردين...واقعا"ممنونم.
لبخندي زدم و گفتم:فكر نميكنم كاري كرده باشم كه اينقدر جاي تشكر داشته باشه...من خيلي بيشتر از اين حرفها بهتون بدهكارم...حضورتون در منزل من شرايطي رو ايجاد كرده كه سالها حتي خوابشم نمي تونستم تصور كنم...آرامش...راحتي...آسودگي خيال و خيلي چيزهاي ديگه...اينها چيز كمي نيستن...پس ميبينيد كه من خيلي بيشتر از اينها به شما بدهكارم...درسته؟
لبخند زيبايي به چهره نشاند و با صدايي آروم گفت:شما خيلي مهربوني...مسعود هميشه از شما تعريف ميكرد اما فكر نميكردم تا اين حد باشه...اما هميشه وقتي چيزهايي از شما ميگفت و بعدم خودم دراين مدت كم از شما دستگيرم شده اين سوال توي ذهنم...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:اين سوال توي ذهنت مي اومد كه چرا توي زندگيم دچار شكست شدم...درسته؟
. نه...نه...اينكه چرا همسرتون قدردان اينهمه محبت و انسانيت وجود شما نبوده...مردي با خصايص شما نمي تونه بي احساس باشه...صد در صد در زمينه ي احساسي و عشقي هم براي همسرتون كم نميگذاشتين...پس چرا...ببخشيد...من حقي ندارم در مسائل خصوصي شما...
. نه...اين چه حرفيه؟...اصلا" دليل اومدن امشب من پيش شما همين بود كه شايد نياز داشته باشم حرف بزنم..از خودم...از زندگيم...از مهشيد...از بلايي كه سرم اومد..از...
. ميدونم مهشيد چيكار كرده...واقعا"متاسفم...
. شما چرا؟
. براي اينكه هميشه فكر ميكنم اين تيپ زنها مايه ي ننگ بقيه ي زنها هستن...
ماشين رو كنار خيابان پارك كردم و كاملا به صندليم تكيه دادم در حاليكه هنوز دستهام روي فرمون ماشين بود...
هر وقت به خاطرات تلخي كه از مهشيد در ذهنم بود مي افتادم ناخودآگاه هر چي كه در دست داشتم رو با تمام قدرت در مشتم فشار ميدادم و حالا اين فرمان ماشين بود كه در بين انشگتان مشت شده ام ميفشردم!
سهيلا نگاهي به من و دستهاي من كرد و بعد با صدايي كه آرامش در اون موج ميزد و سعي داشت اين آرامش رو به منم القا كنه گفت:حرف بزنيد...توي دلتون حرفها رو نگه نداريد..اينجوري خودتون رو داغون ميكنيد...
ناخوداگاه نيشخندي به لبم اومد و گفتم:داغون؟!!!...چيزي از من باقي نمونده...نميدوني...نه تو و نه هيچ كس ديگه نميتونه حال من رو درك كنه كه براي يك مرد چقدر وحشتناكه وقتي بفهمه زنش سالهاست با مردهاي ديگه رابطه داره...با پسرهايي كه حداقل10سال از اون كوچيكترن...
نفس عميقي كشيدم و ادامه دادم:اولش همه چيز رو انكار ميكردم...تا اينكه مسعود اون عكسها و فيلمها رو تهيه كرد و برام آورد...
وقتي جمله ام به اينجا رسيد به طور ناخودآگاه شروع كردم با مشت روي فرمان كوبيدن...
لحظه ايي به خودم اومد كه سهيلا با چهره ايي نگران بازوي راست من رو گرفته بود و با تكرار ميگفت:سياوش...سياوش...تو رو خدا...آقاي مهندس...خواهش ميكنم...
يكباره مثل اين بود كه به خودم اومدم و اون هم بازوي من رو رها كرد و عقب تر نشست و به درب كنارش تكيه داد.
سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمهام رو بستم و سعي كردم با كشيدن چند نفس عميق به اعصاب داغون خودم مسلط بشم...
فايده نداشت...از ماشين پياده شدم و درب ماشين رو بستم و به ماشين تكيه دادم...
نسيم نسبتا"خنكي مي وزيد و خيابان خلوت خلوت بود...
صداي باز شدن درب ماشين رو شنيدم و بعد ديدم سهيلا روبه رويم ايستاد و گفت:ميدونم نميتونم صد در صد شرايط شما رو درك كنم...ولي به خدا دلم ميخواد كاري از دستم بر مي اومد تا شما رو از اين حالت دربيارم...هر قدر هم فرياد بكشيد و مشت به در و ديوار بكوبيد حق داريد...واقعا"سخته...ولي تو رو خدا اينجوري خودتون رو اذيت نكنيد...ميدونم در حرف آسونه...اما...قبول كنيد هر چي بوده تموم شده...هر خاطره ي تلخ و چندش آوري هم بوده ديگه تموم شده...شما هنوز خيلي برنامه ها مي تونيد براي اينده ي زندگيتون داشته باشيد...نميگم همين الان يا به همين زودي همه چيز رو فراموش كنيد چون اين حرف نه تنها عملي نيست كه خنده دارم هست...اما هر كاري از دستم بربياد حاضرم انجام بدهم تا شما حداقل كمتر به خاطراتتون فكر كنيد...
نگاهش ميكردم...وقتي صحبت ميكرد توي چشمهاش صداقت موج ميزد...
سالها بود كه اينقدر دقيق به صورت كسي نگاه نكرده بودم!
شايد به جرات ميتونم قسم بخورم كه تا اون لحظه تمام حس دروني خودم رو نسبت به جنس مخالف در درونم خفه كرده بودم...اما حالا...
در اون شب ساكت و خلوت اين دختر با صداش...با رفتارش...با نگاهش...گويا ميخواست يكباره تمام احساسات من رو بيدار كنه...خدايا من چه بايد ميكردم؟
نگاهم رو از صورتش گرفتم و به انتهاي خيابان چشم دوختم.
با صدايي آرامتر و آرام بخش تر از هميشه گفت:به خدا دوست ندارم چشمها و صورت مردي مثل شما رو اينطوري غرق توي غم ببينم...
و بعد او هم به ماشين تكيه داد و كنار من ايستاد؛گفت:خنده داره ميدونم...اما دست خودم نيست...شايد هر كس ديگه حال من رو بفهمه فكر كنه كه...
صورتم رو به سمتش برگردوندم و دستهام رو به روي سينه گره كردم و گفتم:تو هيچ ميدوني از وقتي اومدي به خونه ي من نه تنها به مادرم و پسرم آرامش دادي حتي براي خودمم آرامش عجيبي به همراه اوردي...نمي فهمم چطوري اين حس رو به من القا كردي ولي توي همين يكي دو روزي كه اومدي واقعا آرامش اعصاب دارم پيدا ميكنم!!!
. آقاي مهندس؟
. راستي يه چيز ديگه كه ميخوام بگم...يعني ميشه گفت يه خواهشي ازت دارم...
. خواهش؟!!!
. اره...لطفا" به من نگو آقاي مهندس...تو كه كارند شركت من نيستي...از اين لفظي كه به كار ميبري خوشم نمياد...همونطور كه خودت از اسمت بيشتر راضي هستي منم دوست دارم بهم بگي سياوش...
. آخه آقاي مهندس...اين كه نميشه!!!
. چرا نميشه؟!!!...تو كه همين چند دقيقه پيش وقتي عصبي شده بودم به راحتي اسمم رو صدا ميكردي...پس خواهشا"از اين به بعدم اسمم رو صدا كن..ممكنه؟
. هر جور شما راحتين...
وقتي به صورتش نگاه ميكردم و اون هم به من خيره شده بود دوباره احساس كردم توي چشمهاش همون حسي رو كه چند بار ديگه به وضوح درك كرده بودم بازم داره برام شكل ميگيره...
نگاهش خالص بود...يك نگاه ناب...عميق و ژرف...اونقدر كه شايد به راحتي ميتونستم قسم بخورم تا به حال اين نگاه رو توي چشمهاي هيچ كسي نديده بودم!!!
دستهاي گره كرده به روي سينه ام رو از هم باز كردم...حس عجيبي داشتم...حالتي كه شايد ساليان سال بود در خودم نديده بودم...شبي ساكت و خياباني خلوت...و من مردي كه حالا بعد از سالها حس ميكردم ميل و كشش عجيبي به يك دختر پيدا كرده ام!!!
سهيلا به ماشين تكيه داده بود و فقط به من نگاه ميكرد...نگاهي كه احساس ميكردم هر لحظه من رو داره بيشتر به خودش جذب ميكنه!!!...تكيه ام رو از ماشين جدا كردم و رو به رويش ايستادم...
12
تمام بدنم داغ شده بود و حس ميكردم بادي هر چه سريعتر به خودم مسلط بشم...دوباره از درون گويا كسي به من نهيب زد كه:سياوش...خجالت بكش...عزت نفست كجا رفته؟
لحظاتي به صورتش نگاه كردم...شايد از درون دلم ميخواست حركتي كنم اما دوست داشتم اون با تمام قوا توي صورتم مي زد و سرم فرياد مي كشيد و من رو از خودش دور ميكرد...
اما متوجه شدم كه اگر ميل و كشش خودم رو بروز بدهم او باز هم هيچ واكنشي منفي از خودش نشان نخواهد داد...باورم نميشد...يعني دارم اشتباه ميكنم؟!!!
چطور ممكنه دختري در شرايط اون؛به سن اون؛به مردي مثل من تمايل داشته باشه؟!!!
شايد از خيلي نظرها مورد تاييد بودم...چه ظاهر چه تيپ چه ثروت چه تحصيلات و...اما من مردي 38ساله بودم كه زندگي موفقي نداشته و حالا پسري8ساله داره كه همراه مادر بيمارش هم زندگي ميكنه...
نه اين امكان نداره...اصلا"...جتما" دچار توهم شدم...
اما واقعا سهيلا هيچ واكنش منفي از خودش نشون نميداد و با نگاهي خالص و ناب به صورت من خيره شده بود...شايد در اون لحظات خودش هم از درون با خويش در جدال بود!!!
يك دستم رو لاي موهايم فرو بردم و نگاهم رو از او گرفتم و بار ديگر به انتهاي خيابان خيره شدم و سپس با صدايي آروم گفتم:سهيلا...برو توي ماشين...
لحظاتي كوتاه به صورت من خيره شد و بعد با همون صداي مليح و آرومش شنيدم كه گفت:باشه...چشم...
و بعد برگشت و سوار ماشين شد.
دستهام رو به لبه ي ماشين گذاشتم و فقط زير لب زمزمه كردم:خدايا...اين ديگه چه بازي هست كه داري واردش ميكني من رو؟!!...كمكم كن...
از ماشين فاصله گرفتم و چند قدمي راه رفتم سپس به ساعتم نگاه كردم و تازه متوجه شدم مدت زمان نسبتا"طولاني هست كه مامان رو در خانه تنها گذاشتم.
سرم رو به سمت آسمون گرفتم و به ستاره هاي بيشماري كه اون شب توي آسمون زيبايي خيره كننده ايي رو به وجود اورده بودند نگاه كردم...و بعد صداي اذان از مسجدي دور به گوشم رسيد...
نفس عميقي كشيدم و به طرف ماشين رفتم و سوار شدم و به سمت منزل حركت كردم.
ديگه تا رسيدن به منزل حرفي بين ما رد و بدل نشد و من در ناباوري قضيه غرق بودم!!!
وقتي رسيديم خونه خوشبختانه مامان و اميد خواب بودن...خيالم راحت شد كه مامان به كمكي در اين مدت احتياج نداشته.
به اتاقم رفتم و لباس راحتي پوشيدم...ميدونستم سهيلا در اون لحظات يا توي هال نشسته يا در آشپزخونه خودش رو مشغول كرده...ديگه دلم نميخواست در اون شرايط پيشش باشم...شايد از خودم و احساسم ترسيده بودم...روي تخت دراز كشيدم و به سقف اتاق خيره شدم كه ضربات ملايمي به درب اتاق خورد و بعد شنيدم كه سهيلا از پشت درب ميگه:چايي حاضر كردم...اگه هنوز نخوابيدين بياين چايي بخوريم...
جوابش رو ندادم كه فكر كنه خوابيدم...اونم ديگه درب اتاق رو باز نكرد و صداي پاش رو شنيدم كه از پشت درب دور شد!
به قدري خسته بودم كه نفهميدم چه موقع به خواب رفتم.
وقتي بيدار شدم كه احساس كردم كسي به آرامي تكانم ميدهد و همزمان صدايم ميكند!
چشم باز كردم...سهيلا كنار تختم بود...خم شده بود و سعي در بيدار كردنه من داشت...
در اون لحظه همه چيز رو فراموش كرده بودم...براي لحظاتي حتي خود سهيلا هم برايم ناشناس بود!!!
اين دختر جوون و زيبا توي اتاق من چيكار داره؟!!...
به صورتش كه تقريبا در فاصله ي كمي از صورتم قرار گرفته بود نگاه ميكردم...حركت لبهاش رو ميديدم...ميدونستم داره حرف ميزنه...اما چيزي نميشنيدم!!!
هنوز بين خواب و بيداري بودم و دائم از خودم سوال ميكردم:اين دختر كيه؟!!
گويا وقتي ديد چشمانم باز شده كمي از من فاصله گرفت...اما هنوز دستش به روي بازوي من بود و با تكاني ملايم كه به دستم ميداد گفت:تلفن با شما كار داره...
تازه صداش رو شنيدم و يكباره همه چيز رو به خاطر اوردم.
سريع از روي تخت بلند شدم و نشستم.
سهيلا هم ايستاد و از من فاصله ي بيشتري گرفت و گفت:چند بار تماس گرفتن...گفتم خوابين...اما ايندفعه ديگه خواستن بيدارتون كنم...از شركتتون تماس گرفتن...
و بعد دست چپش كه گوشي تلفن سيار منزل در دستش بود رو به سمت من گرفت.
به ساعتم نگاه كردم...واي خداي من!!!...ساعت9:40صبح بود...سابقه نداشت تا اين وقت صبح خوابيده باشم!!!
صورتم رو ماليدم و گوشي رو از سهيلا گرفتم و گفتم:چرا بيدارم نكردي؟!!!...من الان بايد شركت باشم...هزار تا كار دارم...هيچ معلومه چي باعث شده فكر كني بايد تا اين وقت مثل يه مرد بيكار و بيعار توي تختخواب مونده باشم؟!!!
و بعد با عصبانيت به تلفن پاسخ دادم...منشي شركت بود و ميخواست ياداوري كنه كه راس ساعت10:30با مديران قسمتهاي مختلف هر سه شركتم جلسه دارم.
تمام مدتي كه صحبت ميكردم سهيلا ايستاده بود و نگاهم ميكرد.
وقتي گوشي رو قطع كردم با نرمي خاصي كه در صداش موج ميزد گفت:شما به من نگفته بودين كه بايد بيدارتون كنم...ديشبم كه اصلا:نخوابيده بودين...فكر كردم خودتون از برنامه هاي خودتون اطلاع دارين و هر ساعت كه لازم باشه بيدار ميشين...به هر حال اگر مقصر من بودم...ببخشيد.
از روي تخت بلند شدم...با اينكه هنوز كمي كلافه و عصبي بودم سعي كردم به واقعيت موضوع بهتر فكر كنم و اونم اين كه حرف سهيلا كاملا" درست بود...چرا من بايد توقع داشته باشم كه سهيلا من رو سر ساعتي مشخص بيدار كنه؟!!..اون به اسم پرستار مادرم پا به اين خونه گذاشته اما چندين مسئوليت سنگين ديگه رو هم به عهده گرفته كه هيچكدوم در حيطه ي وظايف مشخص شده ي اون نبود...حالا چي باعث شده بود كه من با خودخواهي اون رو مسبب خواب موندن اون روزم خودم بدونم؟!!!...
چهره اش مشخص بود كه از برخورد من دلخور شده و بعد از اتاق بيرون رفت و درب رو بست.
گوشي تلفن رو كه خاموش كرده بودم روي ميز آرايش كنار اتاقم گذاشتم و خيلي سريع دوش گرفتم و بعدش آماده شدم تا به شركت برم.
وقتي از اتاق خواب بيرون رفتم خيلي سريع ابتدا حالي از مامان پرسيدم و بعدهم سري به اميد كه هنوز خواب بود زدم...
از رفتاري كه با سهيلا كرده بودم احساس شرمندگي ميكردم و براي همين نخواستم باهاش رو به رو بشم و بدون خداحافظي از اون خونه رو ترك كردم و به شركت رفتم.
در تمام مدتي كه جلسه داشتم دائم ذهنم به سمت سهيلا كشيده ميشد و ديدن چهره ي دلخورش اعصابم رو بهم ريخته بود...
بعد از جلسه نزديك ساعت ناهار بود كه توي اتاقم تنها بودم...گوشي تلفن رو برداشتم و شماره ي منزل رو گرفتم...خودش گوشي رو برداشت و گفت:بله؟...بفرمايين؟
به محض اينكه خواستم حرفي بزنم درب اتاقم باز شد و مسعود وارد شد.
بدون اينكه حتي يك كلمه حرف بزنم گوشي رو قطع كردم.
مسعود مثل هميشه چهره ايي شاد و سرحال داشت و گفت:سلام به جناب رئيس آقاي مهندس سياوش صيفي...
و بعد در حاليكه لبه ي ميز تكيه اش رو قرار ميداد و يك پاش هنوز روي زمين قرار داشت گفت:الان دارم از خونهي جنابعالي ميام...شنيدم ديشب تو سهيلا و مادرش رو رسوندي فرودگاه؟...بابا اي ول...نمرديم و ديديم يه تكوني به خودت دادي...الحق كه داري كم كم به جرگه ي آدمها برميگردي...
از طرز حرف زدن مسعود خوشم مي اومد...لبخند زدم و بعد دكمه ي آيفون روي ميزم رو فشار دادم و به خانم افشار گفتم كه براي دو نفر سفارش غذاي ناهار رو بده و بعد رو كردم به مسعود و گفتم:مرد حسابي قرار بود تو ببريشون...پس چي شد كه ديشب جنابعالي از جرگه ي آدميان فاصله گرفتي؟
مسعود كمي به فكر فرو رفت و بعد گفت:راستش ديشب بيخود و بي جهت حالم خراب شده بود...
. مريض شده بودي؟
. آره...ديشب يه جورهايي انگار مرض داشتم...
خنديدم و گفتم:نمرديم و ديديم به بادمجون بم هم افت خورد...
مسعود خنده ي بلندي كرد و گفت:واسه تو كه بد نشد...شد؟
براي لحظه اي احساس كردم مسعود داره با كنايه صحبت ميكنه!!!
نگاه هر دوي ما روي هم ثابت و خنده از لبهامون محو شد...
نمي تونستم معني اين نوع كنايه رو درك كنم...واقعا" مسعود با كنايه حرف زده بود؟...اما من دنبال سودي در اون قضيه نبودم كه حالا مسعود فكر كرده باشه من با رفتن به دنبال سهيسلا و مادرش به خواسته ام رسيدم...
فكري گذرا و سريع از ذهنم گذشت و اونم اينكه نكنه مسعود فكر كرده من واقعا" قصد فرصت طلبي و سودجويي به معني خاص بودم كه دنبال سهيلا و مادرش رفتم...؟!!!
نمي تونستم احساس واقعي رو كه شب گذشته با حضور سهيلا در خودم حس كرده بودم رو منكر بشم اما اگر واقعا" مسعود تصورش از رفتار شب گذشته ي من اين بوده باشه چي؟!!!...آيا واقعا" من مردي شدم كه...
مسعود دوباره لبخندي روي لبش نشوند و گفت:چيه مهندس؟!!...نكنه چشمت مادر سهيلا رو گرفته؟
به خودم اومدم و فهميدم مسعود قصد شوخي با من رو كرده و خيلي سريع تونستم از ذهنيات خودم فاصله بگيرم و با خنده گفتم:خاك برسرت مسعود تو هيچ وقت آدم بشو نيستي...
مسعود سيگاري آتش زد و گفت:سياوش تقويم رو نگاه كردي؟
چون نزديك وقت آوردن ناهار بود از روي صندلي بلند شدم و دستهام رو شستم و در ضمني كه اونها رو خشك ميكردم گفتم:آره...سه روز تعطيلي پشت سر هم...خاك برسرشون...اقتصاد مملكت هم كه به جهنم...اينهمه تعطيلي پشت تعطيلي به كي بر ميخوره؟...
. اي خاك برسرت سياوش كه فقط فكر كار و سگ دو زدن و پول درآوردن هستي...مرد حسابي سه روز تعطيلي پشت سر هم...چي از اين بهتر؟...بيا همت كن مامان و اميد رو برداريم بريم شمال...
. بريم شمال؟!!...خل شدي؟!!...من مامان رو چطوري راضيش كنم؟!!
. خانم صيفي اگه سهيلا همراهمون باشه كه ديگه مشكلي نداره...تازه از خداشم هست يه آب و هواي حسابي عوض ميكنه...بنده خدا پوسيد بس كه توي اون اتاق روي تخت خوابيد و اون سقف و در و ديوار خونه ي بي صاحاب تو رو ديد...
. سهيلا؟!!...چي ميگي تو؟!!...اون كه نمي تونه بياد با ما شمال...اونم سه روز!!!
. چرا نمي تونه بياد؟...مادرش كه رفته مكه و حالا حالا هم نمياد...خودشم كه تنهاس...من راضيش ميكنم...تو اگه نه نياري من كارها رو درست ميكنم...واسه اميدم خوبه...ميره دريا شنا يه حالي ميكنه...در حاليكه پشت گردنم رو مي ماليدم كمي فكر كردم و گفتم:ولله نميدونم...پس جون من تا سهيلا رو راضي نكردي نگذار اميد چيزي بفهمه...چون اون وقت اگه نشه ديگه اميد از كول من پايين نمياد...تو هم كه ميدوني من نميتونم مامان رو بدون پرستار به...
. خوب...خوب...من فقط رضايت تو برام مهم بود...بقيه اش با من...
در همين موقع گوشي موبايل مسعود زنگ خورد و بعد از كمي صحبت وقتي تماس رو قطع كرد فهميدم نمي تونه ناهار پيش من بمونه و بايد به شركتش برگرده...
درب اتاق باز شد و ناهاري كه سفارش شده بود رو آوردن داخل...
مسعود با خنده و شيطنت خاص خودش پرس غذاي خودش رو برداشت و در ضمني كه از اتاق خارج ميشد با حالتي مسخره گفت:برادر اصراف حرام است...ملتفت هستيد كه...خداحافظ.
اون روز بعد از ظهر وقتي برگشتم خونه در كمال تعجب ديدم مسعود اونجاس و به معناي واقعي همه چيز جهت سفر به شمال رو براي سه روز مهيا كرده!!!
اميد از خوشحالي رو ي پا بند نبود و سهيلا با اصرار و خواهش و خنده سعي داشت لباسهاي اميد رو هم عوض كنه...
باورم نميشد سهيلا راضي شده در اين سفر همراه ما باشه!!!...هم متعجب بودم...هم خوشحال...و هم در اعماق وجودم احساس نگراني ناشناخته ايي داشتم...!!!
حس ميكردم هر لحظه سهيلا داره بيشتر و بيشتر به من نزديك ميشه...اما چرا؟!!!
مسعود ترتيبي اتخاذ كرده بود كه مامان در طول مسير روي صندلي جلوي ماشين من به حالت خوابيده قرار بگيره تا راحت تر بتونه طول مسير رو تحمل كنه...
اميد از همون ابتدا خواست به ماشين مسعود بره چرا كه ماشين مسعود رو به خاطر رنگش خيلي بيشتر از ماشين من دوست داشت.
سهيلا به خاطر مامان بايد در ماشين من مي نشست اما اصرارهاي اميد كه دوست داشت سهيلا همواره همراه اون باشد باعث شد كه من از سهيلا بخوام بر خلاف ميلش به ماشين مسعود بره و در طول مسير اگر مشكلي براي مامان پيش اومد با رعايت حفظ فاصله ي دوتا ماشين و تماس تلفني اون رو خبر ميكنم تا مسعود و من هر دو توقف كنيم...
تا وسايل رو در ماشين ها بگذاريم و حركت كنيم ديگه شب شده بود...راه خلوت بود و از اونجايي كه مامان داروهاي آرام بخششم خورده بود تمام مسير رو خوابيد و بي هيچ مشكلي رسيديم چالوس و بعد از اون به سمت كلارآباد رفتيم...
ويلاي من در شهرك بهرام واقع در هچيرود نرسيده به كلارآباد بود.
ويلاي بسيار زيبا و بزرگي بود كه به جرات ميشه گفت در اون شهرك مثل نگين بر انگشتري مي درخشيد...اما كمترين استفاده رو ازش كرده بودم و اگه سرايدار ويلا نبود شايد سالها پيش اونجا با تمام ريباييش مخروبه شده بود...ولي خوشبختانه ابراهيم خان و زري خانم هميشه و در همه حال چه از نظر نظافت داخل و خارج ساختمان و چه از نظر باغباني واقعا" به ويلا رسيدگي كرده بودن...
13
اون شب وقتي رسيديم به كمك مسعود خيلي سريع وسايل رو به داخل ويلا برديم و سهيلا هم سريعتر از اوني كه فكرش رو ميكردم اتاق مامان رو آماده كرد.
اميد خواب بود وقتي اون رو در تختش گذاشتم دقايقي كوتاه بيدار شد اما خيلي زود دوباره به خواب رفت.
مسعود كه هميشه رانندگي مسافتهاي طولاني خيلي زود خسته اش ميكرد بعد از خوردن شامي كه در طول راه از بيرون گرفته بودم خيلي زود رفت به يكي از اتاق خوابها و خوابيد.
سهيلا براي من چايي آورد و خودش به اتاق مامان رفت چون بايد به كارهاي اخر شب مامان رسيدگي ميكرد و براي خواب آماده اش ميكرد...هميشه بيخوابي مامان رو كلافه ميكرد و اون شب چون در طول مسير خوابيده بود حالا احساس بيخوابي ميكرد...براي همين دائم سهيلا رو به عناوين مختلف صدا ميكرد...
ليوان چاي رو برداشتم و از خونه خارج شدم.
صداي سيرسيركها كه در فضاي شب پخش ميشد هميشه حس و حال خاصي در من ايجاد ميكرد...بوي رطوبت محيط...نور مهتاب كه تمام فضاي حياط رو روشن كرده بود...سياهي درختان حياط درشب...همه و همه يك حس آرامش خاصي رو به من القا ميكردن...محيطي كه صداي هيچ ماشيني در اون به گوش نميرسيد...انگار فرسنگها از شهر فاصله دارم و تنهاي تنها در اقيانوسي از آرامش غوطه ور ميشدم...
چايي رو كه خوردم ليوان رو لبه ي پله ها گذاشتم و شروع كردم به قدم زدن در حياط.
بعد از دقايقي متوجه شدم سهيلا چراغهاي داخل خونه رو يكي يكي خاموش كرد.فكر ميكردم بعدش خودشم بره بخوابه چون وقتي ديدم چراغ اتاق مامان رو خاموش كرد ديگه كاري نداشت براي بيدار موندن اما متوجه شدم از درب هال خارج شد و به بالكن اومد...ليوان خالي چايي من رو كه روي پله ها بود رو برداشت و دوباره ايستاد و به حياط نگاه كرد.
من در تاريكي بودم و اون در روشنايي نور بالكن قرار داشت...
نگاهش كردم...شلوار مشكي كتون به پا داشت به همراه يك بليز دخترونه يقه انگليسي جلو دكمه دار...آستينهاي بليزش رو به بالا تا زده بود ... از نحوه ي لباس پوشيدنش خوشم مي اومد...موهاي بلند و مشكيش زير نور بالكن درخشندگي خاصي داشت...
هنوز ليوان رو با دو دست نگه داشته بود و كاملا متوجه بودم كه با نگاهش داره دنبال من ميگرده...
زيبايي و ملاحت خيره كننده ايي داشت...ويژگي هايي كه براي هر مردي حائز اهميت هست همه و همه در وجود اين دختر يكجا جمع شده بود...فارغ از چهره و اندام زيباش اخلاق فوق العاده ايي هم داشت...محبت؛احسا مسئوليت؛آرامش؛وقار و...انگار خدا در خلقت اين دختر تمام هنر خودش رو به كار گرفته بود...خدايا...
به رفتار شب گذشته اش فكر كردم...چرا وقتي بهش نزديك شدم هيچ عكس العملي از خودش نشون نداده بود؟!!!
چرا دائم سعي ميكرد با صداقت و گيرايي عجيبي كه در چشمهاش موج ميزد من رو بيش از پيش به خودش نزديكتر كنه؟!!!
من يه مرد هستم با تمام خصوصيات مردانه ايي كه انكار ناپذير بود...اما چرا...آيا واقعا"سهيلا به من علاقه مند شده؟!!!...خدايا!!!
چقدر احساس گيجي ميكردم...چقدر احساس سر درگمي برام سخت بود...
اما باور موضوع برام مشكل تر از هر چيزي جلوه ميكرد...
از جايي كه ايستاده بودم به آرومي شروع كردم به قدم زدن.
سهيلا خيلي سريع متوجه ي حضور من و جايي كه قرار داشتم شدم...به آرومي از پله ها پايين و به سمت من اومد.
دلم نميخواست ديگه در شرايطي مثل شب پيش قرار بگيرم...دائم از درون به خودم نهيب ميزدم...سياوش...سياوش...
وقتي رو به روي من ايستاد بدون اينكه بهش اجازه ي حرف زدن بدهم بلافاصله گفتم:سهيلا...برو توي خونه...
. چرا؟...مزاحمتونم؟!!!
. نه...اما اصلا"...
. پس مزاحمم درسته؟
. ببين سهيلا...ديشب من اصلا"اهصاب درستي نداشتم...توي شرايط خوبي هم نبودم و از اينكه...
به ميون حرفم اومد و نگذاشت ادامه دهم و گفت:ديشب هر چي شد ديگه تموم شده...شما در هر شرايطي باشيد براي من قابل احتراميد...
. سهيلا خواهش ميكنم برگرد برو داخل خونه...
جمله ي آخرم رو با جديت گفتم...لحظاتي كوتاه سكوت كرد و به من خيره شد...
سپس به صدايي آهسته در حاليكه به سمت پله ها برميگشت گفت:باشه چشم...به هر حال من بيدارم...اگه كاري داشتين با فكر كردين ميتونم كاري براتون انجام بدهم صدام كنيد...
وقتي از پله ها بالا رفت نگاهش ميكردم و در افكار نامعلومي غرق شده بودم كه يكباره چشمم به پنجره ي اتاقي كه مسعود خواب بود افتاد و ديدم مسعود پشت پنجره ايستاده و زمانيكه متوجه شد من حضورش رو در پشت پنجره حس كردم از پشت پنجره دور شد!
تعجب كردم كه چرا مسعود اينطوري پشت پنجره ايستاده بود!!!
نميتونستم ارتباط بين مسعود و سهيلا رو بفهمم و اينكه اصلا"چرا مسعود؛سهيلا رو به منزل من آورده...!!!
قرار بود خيلي چيزها رو براي من بگه كه هنوز فرصت مناسب دست نداده بود...
كمي به فكر فرو رفتم...حس كردم حالا كه بيدار شده بهترين فرصت باشه كه به اتاقش برم و همه چيز رو ازش بپرسم...
وقتي خواستم از پله ها بالا برم متوجه شدم شلنگ آبي كه هر روز ابراهيم خان با اون حياط رو ميشوره و درختها رو آب ميده زير لاستيك ماشينم مونده.
به سمت ماشين رفتم و دنده رو خلاص كردم و كمي ماشين رو حركت دادم كه صبح ابراهيم خان مشكلي نداشته باشه و شلنگ رو از زير لاستيك ماشين آزاد كردم.
وقتي از اين كار فارغ شدم به سمت پله ها رفتم و زمانيكه وارد خونه شدم صداي مسعود رو شنيدم كه از آشپزخانه مي اومد و با سهيلا در حال بحث بود!!!
اين جمله ها رو شنيدم كه با عصبانيت اما صدايي آروم مسعود گفت:تو غلط كردي...تو بيجا كردي...ببين سهيلا حواست رو جمع كن...كاري نكن اون روي سگ من بالا بياد...تو شعورت رو كجا جا گذاشتي كه اين فكرهاي مزخرف به اون مخ وامونده ات راه پيدا كرده؟!!!...هان؟!!!...
صداي سهيلا رو شنيدم كه گفت:مسعود بسه...ميشه من رو به حال خودم بگذاري؟
صدايي كه از سهيلا شنيده بودم همراه با بغض بود!!!
كمي جلوي درب هال توقف كردم...شايد براي اولين بار بود كه در عمرم حس ميكردم نياز دارم حقايقي رو بدونم...حقايقي كه شايد در ظاهر ارتباطي به من نداشت اما در انتها احساس ميكردن مربوط ميشه به شخصي كه در درون خودم جاي خاصي براي خودش داره كسب ميكنه...و اين شخص كسي نبود جز سهيلا...
از ديدن چهره ي ناراحت و دلخورش در صبح روز قبل ساعتها از دست خودم عصبي بودم و حالا از اينكه صداي بغض دارش رو ميشنيدم و اينكه مسعود با لحني تند اون رو مخاطب قرار داده بود بار ديگه حالتي عجيب به من دست داده بود!!!
حسي كه شايد تنها در دوران دانشجويي زمانيكه روي دختري كه ارتباط باهاش داشتم در من وجود داشت يعني همون مهشيد كه بعدها همسرم شد...اما حالا اين سهيلا بود!!!
در همين افكار بودم كه درب هال رو بستم و صداي بسته شدن درب باعث شد مسعود و سهيلا متوجه ي حضور من در هال شوند.
هر دو به سمت من برگشتند...
نگاهي به سهيلا كردم كه خيلي زود روي خودش رو برگردوند و مشغول شستن چندليوان و فنجان چاي شد؛سپس به مسعود نگاه كردم و گفتم:مشكلي پيش اومده؟!!!
مسعود نگاهي به سهيلا كه حالا پشتش به هر دوي ما بود انداخت و در حاليكه سعي داشت خشم لحظات پيش رو در خودش فرو ببره گفت:نه...فقط داشتم بعضي چيزها رو به سهيلا توضيح ميدادم.
در حاليكه نگاهم به مسعود عميق تر و دقيق تر شده بود سعي داشتم افكار خودم رو هم مرتب كنم؛گفتم:فكر ميكنم بعضي چيزها رو هم بايد براي من توضيح بدهي...اينطور نيست؟
مسعود نگاهي به من كرد و با كلافگي خاصي دست راستش را در لا به لاي موهايش فرو برد و بعد هم دستش را انداخت و گفت:ببين سياوش...قبل از اينكه حرف ديگه ايي بزنم يه سوال دارم؟
سهيلا سريع برگشت به سمت مسعود و با نگاهي كه آكنده از التماس بود گفت:مسعود تو رو قرآن بس كن...چرا اينجوري ميكني تو؟...آخه چرا نميخواي قبول كني كه هيچ...
مسعود با عصبانيت به او گفت:تو حرف نزن...تو ساكت شو...
سهيلا دوباره با التماس گفت:ببين مسعود من فهميدم تو چي ميگي...ديگه كافيه...
با نگاهي متعجب به سهيلا سپس به مسعود نگاه كردم و تا خواستم حرفي بزنم صداي اميد كه از اتاق خواب اومده بود بيرون و با حالتي حاكي از ترس و نگراني به ما سه نفر چشم دوخته بود به گوشم رسيد كه گفت:بابا؟...عمومسعود؟...دارين با هم دعوا ميكنيد؟
سهيلا بلافاصله دستهاش رو با دستمالي خشك كرد و به سمت اميد رفت و گفت:نه عزيز دلم...كسي با كسي دعوا نميكنه...بابا و عمومسعود فقط دارن با هم حرف ميزنن...
و بعد اميد رو در آغوش گرفت و در ضمني كه به سمت اتاق خواب ميرفت رو كرد به من و مسعود و با نگاهي ملتمسانه خواست كه رعايت حال اميد را بكنيم.
وقتي سهيلا همراه اميد به داخل اتاق خواب رفت و درب را بست به مسعود نگاه كردم و گفتم:هيچ معلومه تو چه مرگت شده؟!!!...چرا با سهيلا اينجوري حرف ميزني؟!!!...ميشه به منم بگي بفهمم از چي دلخوري؟
مسعود به سمت پنجره ي آشپزخانه رفت و در حاليكه هنوز عصبانيت از رفتارش كاملا مشهود بود گفت:سياوش...نه من خرم نه تو...
. خوب كه چي؟!!!
. سهيلا يه دختر جوونه...قشنگه...و هزارتا ويژگي ديگه داره كه براي هر مرد و پسري ميتونه قابل توجه باشه...
. خوب حالا منظور؟!!!
مسعود به سمت من برگشت و براي لحظاتي نگاه جدي هر دوي ما در هم گره خورد سپس گفت:از نخ سهيلا بيا بيرون...وگرنه بدجور كلاهمون ميره توي هم و قيد دوستي چندين و چند سالمون رو ميخونم و...اون فقط و فقط پرستار خانم صيفي هستش نه چيز ديگه...
دو دستم رو لبه ي كابينتها گذاشتم و پشت به مسعود كردم...براي لحظاتي سرم رو پايين گرفتم...
خدايا...مسعود فكر كرده من چه آدمي هستم؟...فكر كرده ميخوام از سهيلا...مسعود فكر كرده اين گرايش و ميلي كه به وجود اومده فقط از ناحيه ي منه؟!!!...يا فكر كرده من قصد سو استفاده از اين دختر رو دارم؟!!!...اصلا" چرا من بايد به مزخرفات مسعود گوش كنم؟!...اگرم ميل و كششي در حال شكل گرفتن هست مطمئنم يكطرفه نيست...در جاييكه من هنوز در شك و دو دلي اين ارتباط به سر ميبرم اما به عنوان يك مرد38ساله كاملا"ميتونم درك كنم كه سهيلا تمايلش به من خيلي شديدتر و خارج از هرگونه دو دلي هست...اما چرا مسعود اين حرف رو ميزنه؟!!!...
برگشتم به طرف مسعود و گفتم:تو از چي نگراني؟...
مسعود قدمي به سمت من برداشت و در حاليكه فاصله ي كمي بين ما ايجاد شده بود در ضمني كه ضربات ملايمي با كف دست به سينه ي من ميزد گفت:سياوش دارم بهت ميگم...هر چي توي ذهنت نسبت به سهيلا داري پاكش كن...سهيلا فقط و فقط پرستار مادرته...همين و بس...
بعد از اين حرف خواست برگرده كه بازوش رو گرفتم و نگهش داشتم و گفتم:فقط به يه سوالم جواب بده...تو عاشق سهيلا هستي درسته؟
مسعود ايستاد و بدون اينكه صورتش رو به سمت من برگردونه با صدايي آروم اما لبريز از خشم گفت:اگه اين موضوع شنيدنش خلاصت ميكنه و باعث ميشه بهش فقط به ديدي كه گفتم نگاه كني...بايد بگم...آره...عاشقشم...خيلي هم دوستش دارم...راحت شدي...حالا حواست رو جمع كن...
لبخندي از روي تمسخر زدم و گفتم:خر خودتي مسعود...ديگه بعد اينهمه سال خوب شناختمت...فقط نميدونم مرضت چيه كه اصل ماجرا رو نميخواي بگي...مرد حسابي تو عاشقش نيستي اما نميفهمم چرا ميخواي من رو متهم به اونچه كه توي ذهنياتت پردازش كردي بكني و جلوي پاي من سنگ بندازي!!!...
14
در همين موقع سهيلا از اتاق اميد اومد بيرون و به من گفت:اميد شما رو ميخواد...
دست مسعود رو رها كردم و به سهيلا كه با نگراني و تعجب به من و مسعود چشم دوخته بود نگاه كردم و در همان حال به مسعود گفتم:نري بگيري بخوابي...ميرم ببينم اميد چش شده...برميگردم...بايد همين امشب با هم صحبت كنيم...
به طرف اتاق اميد رفتم و سهيلا از جلوي درب اتاق كنار رفت و در همون حال گفت:خيلي ترسيده...هر چي بهش ميگم كه شما و مسعود فقط با هم صحبت ميكردين باور نميكنه هر كاري هم كردم ساكت نميشه...
نگاهي به سهيلا كردم و گفتم:نگران نباش خودم الان باهاش صحبت ميكنم...
سپس وارد اتاق اميد شدم و درب رو بستم.
اميد روي تخت نشسته بود و با صورتي كه از اشك خيس بود به من نگاه ميكرد.از جايش بلند شد و به طرفم دويد...بغلش كردم؛گفت:بابا؟...چرا با عمو مسعود دعوا ميكردين؟!!!
. دعوا نميكرديم باباجون...فقط داشتيم با هم صحبت ميكرديم...من و عمومسعود هيچ وقت با هم دعوا نميكنيم...خودت كه ميدوني من و عمومسعود اهل دعوا كردن نيستيم...درسته؟
و بعد درحاليكه اميد رو در آغوش داشتم روي تخت نشستم.
ازآغوشم بيرون اومد و روي تخت دراز كشيد و خواست كه من هم كنارش بخوابم.همين كار رو هم كردم و در حاليكه دوباره در آغوشم گرفته بودمش روي موهاش و سرش رو بوسيدم.
كم كم آرامش ميگرفت اما فكر من مشغول بود و از طرفي از صداهايي كه مي شنيدم مي تونستم بفهمم كه مسعود و سهيلا در حال صحبت با همديگه هستن...
اميد چشمهاش رو بسته بود ولي با شنيدن صداي صحبتهاي مسعود و سهيلا دوباره چشمش رو باز كرد و با نگراني گفت:بابا؟...چرا عمو مسعود عصبانيه؟!!!
پيشوني اميد رو بوسيدم و گفتم:چيز مهمي نيست بابا...سعي كن بخوابي.
در همين لحظه صداي سهيلا رو شنيدم كه با گريه گفت:اصلا" به تو مربوط نيست...
و بعد صدايي شنيدم كه در ابتدا باورم نميشد...!!!...اما اشتباه نكرده بودم...مسعود دست روي سهيلا بلند كرده بود و صدايي كه شنيده بودم صداي كشيده ايي بود كه مسعود به سهيلا زده بود!!!
از روي تخت بلند شدم و اميد هم بالافاصله از جا بلند شد...رو كردم به اميد و گفتم:بابايي از اتاق بيرون نيا..باشه؟
اميد درحاليكه چشمانش از ترس و وحشتي كودكانه لبريز شده بود با حركت سر حرف مرا تاييد كرد...از روي تخت بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم.
حدس من درست بود...مسعود كشيده ايي به صورت سهيلا زده بود!!!
مسعود از خشم آكنده بود و سهيلا در اثر كشيده ايي كه خورده مشخص بود تعادلش رو كمي از دست داده بوده؛چرا كه وقتي من وارد هال شدم اون تازه داشت از روي مبلي كه گويا در اثر كشيده ايي كه خورده روش افتاده بود بلند ميشد...
مسعود متوجه ي حضور من در هال نبود.
ديدم بار ديگه به طرف سهيلا رفت و خواست بازوي اون رو بگيره كه با صداي بلند گفتم:مسعود!!!
سهيلا سريع از روي مبل بلند شد و خواست از كنار مسعود رد بشه كه مسعود بازوي اون رو گرفت...
به طرف اونها رفتم و بين هردوي اونها قرار گرفتم و دست مسعود رو از بازوي سهيلا جدا كردم.
مسعود با صدايي كه بي شباهت به فرياد نبود گفت:سياوش به تو مربوط نيست....پس دخالت نكن...
. اتفاقا" به من مربوطه...تو توي خونه ي من داري كسي رو ميزني كه پرستار مادرمه...مگه نه؟
مسعود خنده ايي از روي عصبانيت و تمسخر به لب آورد و گفت:پرستار مادرت؟...مطمئني؟!!!
. مسعود بريم توي حياط با هم صحبت ميكنيم...من نميدونم امشب تو چه مرگت شده!!!...يك كم به اون مغزت فشار بياري مي فهمي كه توي اين خونه يه بچه ي8ساله بعلاوه يك پيرزن مريض احواله...اين يكي هم كه نميدونم به چه علت دست روش بلند كردي يه دختر22ساله اس نه يه مرد هم هيكل و هم سن خودت...مي فهمي چي دارم ميگم؟
مسعود سعي كرد با ضربه ايي كه به سينه ي من وارد كرد من رو از سر راهش كنار بزنه تا دستش به سهيلا برسه اما موفق نشد و بعد رو كرد به سهيلا و گفت:بروگمشو وسيله هات رو جمع كن...همين الان برميگرديم تهران.
ديگه واقعا عصبي شده بودم و اصلا" نمي تونستم رفتار و گفتار مسعود رو براي خودم تعبير و تفسير كنم با عصبانيت گفتم:مسعود ديوونه شدي تو؟
سهيلا در حاليكه گريه ميكرد گفت:مسعود من بچه نيستم تو هم اختيار دار من نيستي...
مسعود دوباره هجوم برد كه سهيلا رو كتك بزنه اما موفق نشد چرا كه من كاملا" بين اون و سهيلا قرار گرفتم و با جديت هر چه تمام تر گفتم:اگه يك بار ديگه دستت رو روي سهيلا بلند كني قبل از اينكه بگي چه مرگته به خداوندي خدا قسم مسعود حرمت دوستيمون رو زير پا ميگذارم و همين جا حالت رو جا ميارم...
. تو حرمت رو زير پا گذاشتي بد بخت خودت خبر نداري...
از اين حرف مسعود يكه ايي خوردم!!!
من چه كرده بودم كه حرمت دوستيمون رو شكسته ام!!!...
صداي مامان از اتاقش به گوش رسيد كه با نگراني سهيلا رو صدا ميكرد و دائم مي پرسيد چه خبر شده و يا من رو صدا ميكرد...
رو كردم به سهيلا و گفتم:ميشه بري ببيني مامان چي ميگه تا من با مسعود صحبت كنم؟
مسعود فرياد زد:سهيلا تو اخلاق منو ميدوني...بهت گفتم برو وسايلت رو جمع كن...برميگرديم تهران...همين الان...
ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم و من هم با فرياد و عصبانيت رو كردم به مسعود و گفتم:سهيلا هيچ جا حق نداره بره...اون رو من استخدام كردم تا پرستار مادرم باشه و طبق تعهدي كه داده بايد از مادرم مراقبت كنه...الانم به رضايت خودش اومده به اين مسافرت مسخره تا در طول سفر مراقب مامان باشه...ولي مسعود اگه خيلي ناراحتي تو ميتوني بري...
در همين لحظه اميد با توجه به تذكري كه بهش داده بودم تا در اتاقش بمونه اما از اتاق اومده بود بيرون و در حاليكه به شدت ترسيده بود با بغض گفت:بابا برگرديم تهران...اصلا" برگرديم تهران...چرا دارين دعوا ميكنين؟...من ميخوام برگرديم خونه...بابا برگرديم...
مسعود و من هر دو با ديدن اميد كه واقعا" ترسيده بود سكوت كرديم و از هم فاصله گرفتيم.
سهيلا به طرف اميد رفت اما اميد به سمت من دويد و من هم بغلش كردم و گفتم:نترس بابا...تو مردي اين كارها چيه؟
اميد در حاليكه گريه ميكرد گفتكبرگرديم خونه...برگرديم...
اميد رو در آغوش گرفتم و از خونه رفتم بيرون.
به همراه اميد در حياط قدم زدم اما متوجه بودم كه اميد با نگراني دائم به ساختمان ويلا نگاه ميكنه...
لحظاتي بعد مسعود هم از خونه اومد بيرون.
وقتي به من و اميد نزديك شد چهره اش معلوم بود كه هنوز عصبيه اما به خاطر اميد سعي داره لبخند در چهره اش رو حفظ كنه و بعد با تمام ممانعتي كه اميد ميكرد اون رو از آغوش من گرفت و گفت:قربونت بشم عمو جون...تو مگه نميدوني من و بابا بعضي اوقات سگ ميشيم و پاچه ي همديگرو ميگيرم...نوكرتم...بيا يه ذره با هم حرف بزنيم...از وقتي رسيديم تو همه اش خواب بودي...بيا بغل عمو ببينم...
وقتي اميد در آغوش مسعود كمي آرامش گرفت با صدايي آروم در حاليكه به همراه مسعود و اميد قدم ميزدم گفتم:مسعود...من نميدونم تو چته...اما حق داري...سهيلا فقط به يه منظور استخدام شده...منم ديگه بايد اونقدر شناخته باشي كه چه آدمي هستم؛ولي با اينهمه اگه فكر ميكني واقعا" اشتباه كردي سهيلا رو براي پرستاري مامان به من معرفي كردي؛هر زمان كه خواستي ميتوني با سهيلا برگردي تهران...فكر ميكنم اصلا" اينطوري بهتر باشه...حد اقلش اينه كه دوستي چندين سالمون به گند كشيده نميشه...سهيلا نشد يكي ديگه...دوباره آگهي استخدام پرستارميدم...ديگه هم نيخوام تو نگران وضع زندگي من باشي.
مسعود سكوت كرده بود و فقط به من نگاه ميكرد و در همون حال هم روي سر اميد كه در بغلش نشسته بود دست مي كشيد.
از مسعود فاصله گرفتم و به سمت پله ها رفتم و گفتم:تو با اميد توي حياط قدم بزنيد ميرم به سهيلا هم بگم كه ديگه نميخوام به كارش ادامه بده...
اميد براي لحظاتي كوتاه به من نگاه كرد و بعد سرش رو روي شونه ي مسعود گذاشت.
از پله ها بالا رفتم و زير لب اين جملات رو گفتم كه مسعود كاملا" متوجه ي حرفم شد:خير سرمون اومديم شمال تا به قول تو يه آب و هوايي عوض كنيم...گند زدي به همه چي...
ديگه به مسعود و اميد نگاه نكردم و برگشتم بقيه پله ها رو بالا رفتم.
وقتي وارد خونه شدم ديدم سهيلا از اتاق مامان خارج شد و چراغ اتاق رو هم خاموش كرد...فهميدم مامان هم ارامش گرفته.
نگاهي به سهيلا كردم و گفتم:بيا بشين ميخوام باهات حرف بزنم.
نگاه نگرانش رو به روي خودم كاملا" حس ميكردم اما بايد به خواسته ي مسعود احترام ميگذاشتم...اون بهترين و صميم ترين دوست من بود...شايد اينطوري بهتر بود...قبل از اينكه دير بشه و مثل يه مرد ناپخته دل به همچين دختري ببندم بايد كاري ميكردم...شايد مسعود واقعا" حق داشت!!!
روي يكي از راحتي هاي هال نشستم و سهيلا هم با اشاره ي من رو ي راحتي نزديك من نشست.
انگشتهاي دستانم رو در هم گره كردم و سرم پايين بود...نمي خواستم به صورتش نگاه كنم..شايد واقعا"مي ترسيدم از اينكه با نگاه به اين دختر منطق و استدلال خودم رو به تزلزل بيندازم...
نفس عميق و صدا داري كشيدم و در ضمني كه به سراميكهاي كف هال خيره شده بودم گفتم:فردا برميگرديم تهران...فردا صبح...
صداي متعجب سهيلا رو شنيدم كه حرف من رو تكرار كرد:فردا صبح؟!!!
. آره...وقتي رسيديم تهران ديگه لازم نيست براي پرستاري ماردم به زحمت بيفتي...دوباره آگهي ميدم توي روزنامه...به خاطر تمام زحمتهايي هم كه اين روزها متحمل شدي بي نهايت ممنونم...
. ولي چرا؟!!!
. به هزار و يك دليل.
. يعني اونقدر ارزش ندارم كه حتي يكي دو تا از اون هزار دليل رو هم بهم بگين تا منم بفهمم چرا؟
. مسعود نميخواد كه ديگه به كارت ادامه بدهي...
. مسعود نميخواد...شما چي؟!!!...مادرتون چي؟!!!...اميد چي؟!!!
جوابي نداشتم كه بگم چرا كه پاسخهاي من از قبل معلوم بود...مسلما" مامان به سهيلا نياز داشت؛اميد هم همينطور...و اما خودم!!!
نمي خواستم به هيچ عنوان به خودم ونياز دروني خودم فكر كنم...شايد در اون لحظات بي اهميت ترين موضوع اين وسط براي من خود من بود!!!
وقتي ديد سكوت كردم با صدايي پر از غصه گفت:پس لااقل اجازه بدين تا وقتي يه پرستار مناسب براي خانم صيفي پيدا نكردين بيام وكارهام رو انجام بدهم...بعدش كه فرد مناسبي رو پيدا كردين ميرم...
. نه...ممنونم...درسته كه توي اين چند روز واقعا كمك بزرگي از همه نظر برام بودي...اما نگران نباشين بدون شما هم ميتونم از پس كارهام بر بيام...
سپس بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و يك ليوان آب خوردم...
متوجه بودم كه سهيلا بي حركت روي راحتي نشسته...گويا در فكر عميق فرو رفته بود...
در همين لحظه درب هال باز شد و مسعود به همراه اميد وارد هال شدند.
مسعود براي لحظاتي به سهيلا نگاه كرد اما سهيلا اصلا" به او توجهي نكرد و همچنان به نقطه ايي خيره بود!
اميد دست مسعود رو گرفت و گفت:عمو مياي امشب كنار من روي تختم بخوابي؟
مسعود دوباره اميد رو از روي زمين بلند كرد و در آغوش گرفت و گفت:آره عموجون چرا كه نيام...بريم...
وقتي اميد و مسعود به سمت اتاق خواب ميرفتن با صدايي كه براي مسعود قابل شنيدن باشه گفتم:فردا صبح همگي برميگرديم تهران.
مسعود سري به علامت تاييد حرف من تكان داد و اميد هم با چشماني غمگين به من نگاه كرد سپس مسعود و اميد وارد اتاق خواب شدند و درب را هم بستند.
روي يكي ازصندليهاي آشپزخانه نشستم و بي اراده به روزهاي آينده فكر كردم...
به اينكه بعد از رفتن سهيلا دوباره برميگردم سر خونه ي اول...نگراني براي مامان...نگداري از اون...انجام كارهاش...كلافه شدن مجدد اميد...كارهاي خونه...كارهاي شركت...همه و همه...بار ديگه...خدايا...پس كي ميخواي دست من رو هم بگيري؟!
كي ميتونه باور كنه كسي مثل من با داشتن اينهمه امكانات؛دنيايي از درد و مشكلات رو هم در لحظه لحظه ي زندگيش به دوش ميكشه؟...
چرا مسعود داره اين آرامش رو از زندگي من ميگيره؟...من كه بدي در طول دوستيمون به مسعود نكردم...اين حق من نيست...مسعود چرا نميخواد ديگه لحظه ايي من رو درك كنه؟...مسعود هميشه براي من يه دوست خوب بوده...اما حالا كه واقعا" نياز به دوستيش دارم يكباره داره همه چيز رو از من دريغ ميكنه...مسعود تو كه اينقدر روي اين دختر حساس بودي اصلا" چرا فرستاديش خونه ي من؟...خدايا مسعود كه من رو ميشناسه...ميدونه من مرد كثيف و هرزه ايي نبودم و نيستم...پس چرا داره در اين شرايط من رو قرار ميده و اين بازي رو داره سرم درمياره؟
يك دستم روي ميز بود و پيشونيم رو به دستم تكيه داده بودم...به گلهاي روميزي خيره بودم و دائم از خودم سوال ميكردم كه چرا بايد با سست عنصري خودم مسعود رو ناراحت كرده باشم؟!!!...
اما آيا وقاعا" من سست عنصر شده بودم؟...آيا واقعا" بي مقدمه به سمت سهيلا گرايش پيدا كرده بودم؟...نه...من مردي نبودم كه به سادگي متوجه ي دختري مثل سهيلا بشم...من كاملا" موقعيت خودم رو ميدونم...ولي رفتار سهيلا بي تاثير نبود...سهيلا مثل يك حرير نرم و لطيف چنان رفتاري رو در اين چند روز از خودش نشون داده بود كه هر مرد ديگه ايي هم جاي من بود متوجه ي احساس اين دختر ميشد!!!...اما چرا؟!!!...چرا سهيلا بايد به مردي مثل من تمايل داشته باشه؟
قبول دارم كه فاكتورهاي وجودي من براي خيلي از دخترها و زنها ممكنه جذابيت داشته باشه...اما سهيلا چرا بايد به اين سرعت نسبت به من علاقه پيدا كرده باشه؟...اصلا" آيا واقعا" علاقه پيدا كرده؟...يا من در تصورات خودم اين رو حس ميكنم و شايدم...شايدم...دارم اشتباه بزرگ دوباره ايي رو مرتكب ميشم...نميدونم...نميدونم...خدايا چرا اينقدر تنهام گذاشتي ؟...چرا؟...
صداي مليح و آروم سهيلا رو شنيدم كه حالا كنار من ايستاده بود و گفت:مسعود ميخواد من ديگه پيش شما نباشم...اما اگه خودم بخوام چي؟...بازم بهم ميگين كه برم؟...ميگين كه بهم نيازي ندارين؟
پيشونيم رو از تكيه دستم جدا كردم و برگشتم و به صورتش نگاه كردم.
تمام صورتش از اشك خيس بود...!!!
اما چرا؟!!!
يك طرف صورتش هنوز به خاطر كشيده ايي كه از مسعود خورده بود سرخ به نظر مي رسيد.
از روي صندلي بلند شدم و رو به روي اون ايستادم و گفتم:سهيلا...دوست ندارم گريه كني...نمي فهمم براي چي داري گريه ميكني...اگه اين وسط كسي هم بخواد غصه بخوره اين منم نه تو...من بايد به حال خودم و زندگيم زار بزنم كه بر خلاف تصور مردم كه فكر ميكنن مرد خوشبخت و ثروتمندي هستم اما توي دريايي از غم و مشكل دارم غرق ميشم...اين منم كه بايد برم يه گوشه ي دنيا و به حال خودم اشك بريزم كه بهترين دوستم با وجودي كه شرايط زندگي من رو ميدونه اما ديگه حاضر نيست مرهمي براي دردهام بشه...اين منم كه بايد به حال خودم زار بزنم چون نميدونم خدا به كدامين گناه داره اينجوري مجازاتم ميكنه...اون از زندگي مزخرف10ساله ي من...اين از مادر بيمارم و نگراني هام براي اون...بودن پسر كوچولوي8ساله ام در اين وسط كه با كوچكترين تلنگر احساسي اينجوري كه چند دقيقه پيش ديدي يكباره فرو ميريزه...اينم از بهترين دوستم...آره...آره سهيلا حتي اگر خودتم بخواي به كارت ادامه بدهي ديگه اين منم كه نميخوام...
با چشمهايي پر از اشك به صورت من خيره شده بود و با صدايي كه لبريز از التماس بود گفت:تو رو خدا...خواهش ميكنم...من نمي تونم...يعني ديگه دست خودم...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:سهيلا...سعي نكن به من و زندگي من بيشتر از اين نزديك بشي...من يه مرد38ساله ام بايد...
. ميدونم...من همه چي رو ميدونم...مدتها قبل از اينكه بيام و پرستار مادرتون بشم مسعود همه چيز از زندگي شما رو برام گفته بود...نه يك بار...نه دوبار...بارها و بارها از شما صحبت كرده بود...من قبل از اينكه شما رو ببينم همه چيز رو ميدونستم...شايد بيشتر از شما ندونم اما مطمئن باشيد كمتر هم نميدونم...اما از وقتي شخصا" شما رو ديدم...ديگه حال حال خودم نيست...تو رو خدا...خواهش ميكنم...اجازه بدين بازم بمونم...به مسعود توجه نكنيد...اصلا زندگي من به خودم مربوطه نه به مسعود...
ديدن اون صورت زيبا و گريان در اون فاصله ي نزديك به خودم باعث كلافگي من شده بود...
خدايا اين دختر چي از جون من ميخواد؟...تصميمي كه من گرفتم در نهايت به نفع خودشم هست...چرا نمي فهمه؟!!!...چرا داره اينقدر راحت و بي پروا پرده از احساس خودش نسبت به من برميداره؟!!!...پس غرور اين دختر كجاست؟!!!...خدايا كمكم كن...نكنه دارم خام ميشم...من يكبار تجربه يتلخ و وحشتناكي رو از سر گذروندم...ديگه نميخوام گرفتار مشكل بزرگتري بشم...نه...سياوش به خودت بيا...
15
ديگه نخواستم به افكارم كه تمام ذهنم رو درگير كرده بود ادامه بدهم براي همين از كنار سهيلا رد شدم و به اتاق خواب رفتم.
وقتي روي تخت دراز كشيدم گويي خستگي جسمي و فكري يكباره هجوم خودشون رو به ادم خسته ايي مثل من به بي نهايت رسوندن چرا كه دقايقي بيشتر طول نكشيد و من به خواب رفتم.
صبح وقتي چشم باز كردم كه مسعود به آرامي كنار تخت من ايستاده و سعي داشت من رو بيدار كنه.
از روي تخت بلند شدم...خستگي و كلافگي شب گذشته همچنان تمام وجودم رو در خود فرو برده بود...با اينكه سه چهار ساعتي خوابيده بودم اما گويا حتي در طول مدتي هم كه خواب بودم فشار و خستگي من نه تنها كم نشده بود كه بيشتر هم گشته بود!!!
دو دستم رو در موهايم فرو بردم و بعد شنيدم كه مسعود گفت:همه چيز رو جمع كردم...ما صبحانه خورديم...فقط مونده تو صبحانه ات رو بخوري و بعد مامان رو بگذاريم توي ماشين تو و راه بيفتيم...
پاسخ مسعود رو ندادم...ميلي به خوردن صبحانه نداشتم...پيراهنم رو كه شب قبل دراورده و روي لبه ي تخت انداخته بودم برداشتم و پوشيدم و در حاليكه دكمه هاي اون رو مي بستم گفتم:من صبحانه نميخورم...اميد بيدار شده؟
. نه خوابه...روي صندلي عقب ماشينم رو مرتب ميكنم تا موقع رفتن بخوابونمش روي صندليهاي عقب.
با بي حوصلگي گفتم:لازم نكرده ببريش توي ماشينت...عقب ماشين خودم روي صندلي مي خوابونمش...
. ولي صندلي جلوي ماشينت رو به خاطر مامان خوابوندم تا تهران راحت باشه...صندليهاي عقب ديگه جاي كافي براي خوابيدن اميد نداره...
. داره...تو نگران نباش...ديشب بهت گفتم نميخوام ديگه نگران هيچ چيز زندگي من باشي...اميدم قسمتي از همون زندگيم محسوب ميشه...
. سياوش...!
. همين كه گفتم...
سپس از اتاق بيرون رفتم و مسعود هم به دنبال من از اتاق خارج شد.
هر چقدر اصرار كرد كه كمكم كنه تا مامان رو با كمك همديگه به ماشين منتقل كنيم قبول نكردم...وقتي جديت من رو ديد ديگه اصراري نكرد اما قدم به قدم با من همراه بود تا اگر لازم باشه كمكم كنه...
از وقتي بيدار شده بودم سهيلا رو نديده بودم...سراغي هم ازش نمي گرفتم...مثل اين بود ميخواستم با تمام قدرت جلوي همه ي احساساتم ايستادگي كنم...
دقايقي بعد اميد رو هم كه هنوز خواب بود در آغوش گرفتم و سپس روي صندلي عقب قسمتي كه جا داشت قرار شدادم و پتويي هم روي اون انداختم.
صبح زود بود و ابراهيم خان و همسرش از اينكه ما با اون وضع دوباره عازم بازگشت به تهران بوديم متعجب و تا حدودي نگران در حياط ايستاده بودند.
سفارشهاي لازم و تكراري هميشه رو بابت ساختمان ويلا به ابراهيم خان كردم و مقداري هم پول در جيبش گذاشتم...
برگشتم به سمت ساختمان تا ببينم چيزي از وسايل اميد در خونه جا نمونده باشه...
وقتي وارد خونه شدم مسعود روي يكي از راحتي ها نشسته بود و سيگار ميكشيد.
درب يكي از اتاقها باز شد و سهيلا اومد بيرون...
با يك نگاه به صورتش كاملا ميشد تشخيص داد كه تمام ساعات شب قبل رو تا صبح بيدار بوده و گريه ميكرده...ولي نميخواستم ديگه به اين قضايا توجهي داشته باشم...ميخواستم بپذيرم كه بايد با تنهايي خودم خو كنم...بايد بپذيرم كه سرنوشت منم همينه...انگار همه ي دنيا رو در مصاف جنگ با خودم ديده بودم و مغلوب شدن در اين جنگ براي من امري مسلم بود...پس لازم نبود با وارد كردن مسائل احساسي كه فرجام درستي هم نداشت به اين سرنوشت منحوسي اون رو بيشتر از پيش براي خودم به اثبات برسونم...
به طرف اتاق خواب اميد رفتم و وقتي درب اتاق رو باز كردم صداي سهيلا رو شنيدم كه گفت:همه وسايلش رو جمع كردم...هيچي جا نمونده...همه رو توي ساكش گذاشتم و مسعود ساك رو توي صندوق عقب ماشينتون گذاشته...
با صدايي گرفته تشكر ساده ايي از سهيلا كردم.
مسعود سيگارش رو خاموش كرد و به همراه سهيلا از ويلا خارج شدند و پشت سر اونها من هم رفتم بيرون.
اميد خواب بود...به شدت عصبي بودم و با سرعتي بالا از همون ابتداي راه رانندگي رو شروع كردم.
مسعود هم پشت سر من بود و دائم چراغهاي ماشينش رو خاموش و روشن ميكرد...ميدونستم منظورش اينه كه چرا اينقدر دارم با سرعت رانندگي ميكنم اما اصلا" توجه نميكردم...دلم نميخواست هر وقت كه توي آينه نگاه ميكنم سهيلا رو ببينم كه كنار مسعود نشسته...
با هر سبقتي كه از ماشينهاي سر راهم ميگرفتم مسعود هم همين كار رو ميكرد...چند باري از من جلو زد و سعي كرد با كم كردن سرعتش من رو هم وادار كنه كه سرعتم رو كم كنم اما باز با شدت سبقت ميگرفتم ولي نمي تونستم مسعود رو جا بگذارم طوريكع ديگه توي آينه نبينمشون چرا كه دائم دنبالم بود...
توي گردنه هاي هراز چم در حال سبقت بودم كه از مقابل يك ماشين سواري و يك موتوري در مسيرم قرار گرفتن...
مجبور شدم با همون سرعت به منتهي عليه سمت چپ جاده بكشم...ماشين مقابل رو رد كردم اما موتوري تعادلش رو از دست داد و اون هم به خاكي كشيد و هر دو سرنشين افتادن و متورشونم به پهلو روي زمين افتاد.
مامان فقط با صدايي مضطرب دائم ميگفت:يا امام رضا...سياوش جان...سياوش داري چيكار ميكني مادر؟
ماشين رو متوقف كردم و پشت سر من در اون سمت جاده مسعود هم نگه داشت و بلافاصله مسعود و سهيلا از ماشين پياده شدند.
سهيلا به طرف ماشين من دويد تا ببينه حال مامان و اميد چطوره و مسعود به سمت سرنشينهاي موتور كه هر دو بلند شده بودن و در حال تكون دادن لباسهاشون بودن رفت...
خودم هم پياده شدم و فقط به اميد كه بيدار شده بود گفتم كه از ماشين پياده نشه و بعد به سمت دو پسري كه سرنشين موتور بودند رفتم...
خوشحال بودم كه سالم هستن...هر دو جوان و ميشه گفت تا حدي از وضعيت ايجاد شده كه متخلف من بودم به شدت ترسيده بودن...
وقتي نزديك اونها رسيدم يكيشون با عصبانيت فرياد كشيد:هي يارو مگه مستي؟...چرا مثل گاو رانندگي ميكني؟
مسعود كه معلوم بود تا من برسم هم كلي با اونها درگير لفظي شده بود به سمت اون پسر برگشت ولي بالافصله بازوي مسعود رو گرفتم و گفتم:آروم باش مسعود...
پسر دوم كه به سمت موتور رفته بود و در حال بلند كردن موتور از روي زمين بود به دوستش گفت:خفه شو سعيد...حالا كه چيزي نشده...
دوستش با عصبانيت گفت:دهنمون سرويس شد...عزرائيل رو ديدم ميگي چيزي نشده؟...مرتيكه ي مادر..عوضي معلوم نيست چي خورده يا چي زده كه عينهو...
مسعود يقه ي اون پسر رو گرفت وبا صداي بلند گفت:جوجه خفه ميشي يا خفه ات كنم؟...زر زر نكن...حالا كه سالمي...برو خدا رو شكر كن وگرنه همچين مي زنمت همين جا كه از صد تا تصادف هم بدتر صدمه ببيني و بعد ملاقات با عزرائيلم دستش رو بگيري بري اون دنيا...
تا به خودم بيام متوجه شدم مسعود و اون پسر كه اسمش سعيد بود با هم درگير شدن!
دوباره برگشتم به سمت مسعود و از اون پسر جداش كردم و فرياد زدم:مسعود بس كن ببينم چه غلطي بايد بكنم...
و بعد صداي پسر دوم رو شنيدم كه با فرياد به دوسستش كه سعي داشت از دست اون خودش رو خلاص كنه و به سمت مسعود بره گفت:سعيد خفه شو ديگه...مگه كوري نميبيني زن و بچه همراهشونه...اينقدر فحش ناموس نده كثافت...
كم كم سعيد و مسعود هم آروم شدن و چون هر دوي اون پسر ها سالم بودن و موتورشونم ايرادي پيدا نكرده بود تنها كاري كه بعد از عذرخواهي و قبل اومدن هر پليسي به محل تونستم انجام بدهم اين بود كه چندتا تراول از جيبم بيرون آوردم و گذاشتم توي دست صاحب موتور و قبل خبر دار شدن پليس خداحافظي كردم و رفتم به سمت ماشينم...
اون دو تا پسر هم كه كاملا" مشخص بود از گرفتن اون مبلغ تا حدي شوكه شده بودن سريع خداحافظي و تشكر كردن و رفتن.
درب ماشين رو باز كردم و لبه ي صندلي نشستم...از درون خوشحال بودم و خدا رو شكر ميكردم كه اتفاقي براي اون دو تا جوون نيفتاده بود...
اميد دستش در دست سهيلا بود وكنار ماشين ايستاده بود...مامان حرفي نميزد مشخص بود سهيلا آرومش كرده...
مسعود به طرف من اومد و گفت:اين چه وضع رانندگيه سياوش؟...ميدوني از اول جاده با چه سرعتي داري ميروني؟...فكر خودت نيستي فكر اميد و مامان رو بكن...
سرم پايين بود و به زمين خاكي زير پاهام نگاه ميكردم...اصلا" حوصله ي حرفهاي مسعود رو نداشتم چرا كه مسعود بايد مي فهميد اين خودشه كه عامل اصلي بهم ريختگي اعصاب من شده...اما انگار نمي خواست اين موضوع رو درك كنه!!!
به اميد نگاه كردم و گفتم:سوار شو بابا...چيزي نشده نترس...سوار شو ميخوام حركت كنم...
كامل در ماشين قرار گرفتم و خواستم درب ماشين رو ببندم كه مسعود نگذاشت و گفت:سياوش چند دقيقه صبر كن يه ذره اعصابت آروم بشه بعد راه بيفت...
در ماشين رو به شدت بستم و گفتم:چرت و پرت نگو مسعود...اميد سوار شو بابا...
سهيلا درب عقب رو باز كرد و اميد رو به داخل ماشين فرستاد و از مامان هم سوال كرد كه مشكلي نداره و مامان هم در ضمني كه با نگراني به من نگاه ميكرد گفت:نه مادر من مشكلي ندارم...
صداي سهيلا رو شنيدم كه به من گفت:تو رو خدا آروم رانندگي كنيد خواهش ميكنم.
و سپس از ماشين بيرون رفت و درب عقب رو بست و به سمت ماشين مسعود برگشت.
منتظر نشدم مسعود سوار ماشينش بشه و دوباره راه افتادم...اما بقيه ي مسير سعي كردم سرعتم رو در كنترل داشته باشم.
وقتي رسيديم جلوي درب منزل ماشين مسعود هم چند لحظه بعد رسيد و پشت ماشين من نگه داشت.
بلافاصله از ماشين پياده شدم و به سمت ماشين مسعود رفتم و در حاليكه نگذاشتم درب ماشين رو باز كنه و حتي پياده بشه خم شدم و از شيشه ي كنارش با عصبانيت گفتم:به كمكت نيازي ندارم..برو سهيلا رو برسون خونشون...
مسعود لحظاتي كوتاه به صورت من نگاه كرد...
متوجه شدم سهيلا ميخواد از ماشين پياده بشه كه با قاطعيت گفتم:مگه نگفتم نميخواي بياي ديگه...بشين توي ماشين...مسعود راه بيفت...
مسعود در حاليكه با عصبانيت به من نگاه ميكرد بدون اينكه حرفي بزنه ماشين رو به حركت درآورد و رفت.
اون روز بعدآوردن مامان به داخل خونه متوجه بودم كه اميد هنوز هيچي نشده دوباره كلافه و عصبي شده و سعي داشت با ديدن كارتونهاي مورد علاقه ي خودش در حاليكه صداي تلويزيون رو فوق العاده بلند كرده بود خودش رو سرگرم كنه...
هر بار كه صداي تلويزيون رو كمي كم ميكردم بلافاصله دوباره اميد صدا رو زياد ميكرد!!!
كم كم از صداي تلويزيون و مسائل پيش اومده كه حسابي عصبيم كرده بود كلافه شدم براي همين بعد از ظهر كارهاي لازم و مربوط به مامان رو انجام دادم و صورت اميد رو بوسيدم و گفتم كه براي يكي دو ساعت بايد برم بيرون و به كاري رسيدگي كنم...
وقتي از خونه اومدم بيرون ساعتي بي هدف به رانندگي مشغول بودم...بعد رفتم پمپ بنزين تا ماشين رو بنزين بزنم...لحظات آخر كه ميخواستم پول خورد از توي داشبورد بردارم كاغذي رو كه ادرس منزل سهيلا روي اون نوشته شده بود رو ديدم...
وقتي از پمپ بنزين خارج شدم براي دقايقي كنار خيابان توقف كردم و به آدرسي كه روي كاغذ نوشته شده بود نگاه كردم...
تمام موضوعات مبهم مربوط به سهيلا و مسعود در همون دقايق به ذهنم هجوم آوردن...
چرا زودتر به فكرم نرسيده بود؟!!!
چرا از خود سهيلا واقعيت رو سوال نكرده بودم؟!!!
چرا هميشه فكر كرده بودم در اين مورد نبايد چيزي بپرسم و هر چي لازم باشه خود مسعود سر فرصت به من ميگه؟!!!
چه فرقي ميكنه...اگه موضوعي هم در اين ميون باشه سهيلا هم ميتونه برام بگه...
اگه قرار بوده من از موضوع مطلع باشم پس فرقي نداره كه اين موضوع رو مسعود به من بگه يا سهيلا...
با همين افكار ماشين رو به آدرسي كه روي كاغذ نوشته شده بود هدايت كردم.
وقتي به محل مربوطه رسيدم ماشين رو در گوشه ايي پارك كردم و پياده شدم...
همون جايي كه دو شب پيش توي خيابون سهيلا و مادرش رو به مقصد فرودگاه سوار كرده بودم...
طبق آدرس موجود جلوي درب خونه ايي با پلاك ياد شده ايستادم و زنگ رو فشار دادم...چيزي طول نكشيد كه پيرمرد خوش برخورد و مهرباني درب رو باز كرد...!!!
با تعجب نگاهي به پيرمرد و سپس آدرس توي كاغذ انداختم وگفتم:سلام پدرجان...ببخشيد..اينجا منزل خانم گماني هستش؟
پير مرد لبخندي به چهره آورد و گفت:نه پسرم...اينجا منزل خداياري است و منم خداياري هستم و الان دقيقا"60سالي ميشه كه ساكن اينجا واين محله هستم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۳ ساعت 17:26 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|