سایه گذشته1
عسل :الو سامی خیلی نامردی.. چی جوری میتونی منو ول کنی ..؟!!
سامی :عسل جان تمومش کن من میرم یک ساله دیگه میام
عسل:سامی تو رو خدا منو ول نکن من بدون تو میمیرم
سامی:اه عسل تو رو خدا امشب حالمو نگیر بذار.. خاطره خوبی از هم داشته باشیم
عسل: نمیتونم تو منو وابسطه خودت کردی ..تو منو گول زدی ازم سوءاستفاده کردی
سامی:شر نگو ..عسل خودتم خواستی بعد هم من فقط بوسیدمت همین
عسل:اخه سامی چه راحت میگی فقط بوسه ..!!میدونی اگرعرشیا بفهمه ..فقط باهات حرف زدم منو میکشه
چه برسه بدونه منو بوسیدی
خیلی بی وجدانی نه تنها جسمو دست زدی.. بلکه روحم دست زدی
سامی:کی میفهمه ما باهم دوست بودیم ..هیچکی جز من وتو نمیدونه دیگه زیادش نکن مواظب خودت باش عسلم
برام دعا کن ..بعدم پشت سر مسافر گریه شگون نداره.. بوس بوس خداحافظ
بعدم صدای ممتمد بوق ..دلم میخواد بلند گریه کنم
..
همه چی رو بشکونم ولی نمیشه با خانوادهی که دارم
مخصوصا عرشیا برادر متعصبم.. که خودش هر غلطی میکنه عیبی نداره
ولی برای من ننگه..!! خدایا اخه چرا گذاشتی وابسطش بشم
چه راحت گذاشت رفت اصلا به گریه های من توجه نکرد رفت
خدا جون دوست دارم بمیرم
یاد اولین روزی میفتم که سامیاربه من پیشنهاد دوستی داد .. تمام بدنم میلرزید
که کسی منو ندیده باشه که باهم صحبت میکنیم
وای باورم نمیشه سامیار بهم پیشنهاد داده باشه.. حدود یک ساله ازش خوشم میومد
سامیار یکی از دوستای عرشیاست
.
تا شب ..عرشیا اومد خونه استرس داشتم ..نکنه فهمیده باشه..؟
!!
موقع شام پشت میز نشسته بودم و از استرس نمیتونستم غذا بخورم
که یک دفه مادرم گفت: وا عسل مادر.. چرا رنگ روت سفیده چیزی شده..؟
!!
که من هول شدم به عرشیا یه نیم نگاهی کردم
گفتم: نه معدم یه جوریه حالت تهوع دارم که
پدرم گفت: بابا جان زود حاضر شو بریم دکتر فکر کنم مسموم شدی
سریع گفتم: نه بابا جان یه چایی نبات بخورم خوب میشم
عرشیا یه نگاه کرد به من ..چی خوردی..؟!! دوباره حتما از این لواشکای اشغال خوردی نمیدونم این دخترا که اینقدر ادعای تمیزی میکنند
چی جوری این اتو اشغالارو میخورند
مامانم برام یه چایی نبات اورد گفت: بیا اینو بخور اگه دیدیی حالت خوب نشد.. بریم دکتر من سریع گفتم: باشه چاییو خوردم زود بلند شدم
رفتم توی اتاقم ..فکرمیکردم ..الان همه قضیه سامیارو میفهمند
شب از اینکه فردا با سامیار میخوام صحبت کنم.. از خوشحالی خوابم نمیبرد
صبح که بلند شدم یه حس خاصی داشتم ..پر از انرژی بودم
..
می خواستم یه تیپ قشنگ بزنم ..که بیشتر تو چشم سامیاربیام
جلوی آیینه رفتم من یه دختری معمولی بودم ..صورت گردبا پوست گندمی و چشمان کشیده قهوه ای وخوش حالت
بینیم معمولی ولبهای درشت وگوشتی.. که دوست داشتمشون با هیکلی نسبتا توپر... دوستام بهم میگفتند خیلی خوش فرمی
یه مانتو مشکی نسبتا بلند تا سر زانوهام میرسید پوشیدم
..
چون کشیده ترم میکرد قدم که بلند بود تقریبا 166 بود
..
موهامو فکل کردم خیلی بهم میومد
..
البته فرق کجم بهم میومدا ..ولی دوست داشتم امروز فکل کنم
یه ارایش کمرنگ کردم ومقنعمو پوشیدم وحاضر شدم برم دانشگاه
من سال سوم دانشگاه بودم.. رشته مترجمی زبان
داشتم از شهرک میرفتم بیرون
عرشیا با دوستش علیرضا که پسر، پسرعموی بابام بود..که توی ماشین بودند رو دیدم
سریع مقنعه امو کشیدم جلو.. تا دوباره این عرشیا بهم گیر نده
عرشیا متوجه من شد ..واز ماشن علیرضا مورانو بود پایین اومد
گفت:سوار شو
میرسونمت تمام تنم لرزید که نکنه فهمیده باشه
..
اخه عرشیاوعلیرضا وسامیار باهم دوستای صمیمی بودند وهمه
دخترای شهرکمون اونارو سه تفنگدار میگفتند ..چون در همه جا باهم بودند
رفتم سوار شدم.. وبه علیرضا که اصلا خوشم نمیومد سلام دادم
چون خیلی مغرور بود فکر میکرد کیه..؟
ولی خداییش برای خودش مدلی بود
..
هم تیپ وهم قیافه وهم هیکل.. دخترای شهرک که براش جون میدادند
اه ایکبیری من که ازش خوشم نمیومد.. اندازه موهای سرش دوست دختر داشت
بوی عطرش خیلی خوش بو بود
..
تمام فضای ماشینو پر کرده بود توی ماشین تا دانشگاه هیچکدوممون حرفی نزدیم ..وقتی رسیدم
ازماشین که پیاده شدم عرشیا گفت:عسل جان دیگه بهت نگم ..مواظب خودت باش
منم باشه ای گفتم و خداحافظی کردم
..
و رفتم به سمت کلاسم ..که یه دفعه یکی از پشت زد بهم ..سریع رومو برگردوندم
که دیدم هدیه همکلاسیم بود
دختری باپوست سفید.. وچشمهای درشتوعسلی بینی عروسکی
..
و لبای متوسط که همیشه حسرت لبای منو میخورد
هدیه:بیشعوراون دوتا پسرا کی بودند..؟!! که از ماشینشون پیاده شدی
چشم داداشت روشن ..اونم دوتا دوتا..اونم چه تیکه هایی مخصوصا رانندهه
..
من خندیدم گفتم: دیوونه اون داداشم عرشیا ودوستش علیرضا بودند که منو
رسوندند
....
هدیه یه چشمک به من زد.. گفت: پس اسمش علیرضاست
چیه خوشت اومده باید بهت بگم صد تا دوست دختر داره
..
واخلاقش برعکس قیافش گنده
هدیه گفت یعنی چی گنده..؟
!!
یعنی خیلی مغروره فکر میکنه از دماغ فیل افتاده
-
خاک بر سرت.. اگه ما تو فامیل این تیکه رو داشتیم تا الان زنش بودم
اه حالم بهم خورد فکر کن.. بشه شوهرم اه اه
گفت:گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه پیف پیف بو میده
من عصبی شدم گفتم: دستت درد نکنه ما شدیم گربه
..
با اون اخلاقش که مثل عرشیاست صد سال نگاشم نمیکنم
چه برسه مخشو بزنم
..
زود رفتم سر کلاس نشستم هدیه روزمو خراب کرد
..
اخ اصلا یادم رفت به سامیار زنگ بزنم که
استاد اومد داخل کلاس.. اصلا حواسم به درس نبود
تو فکر این بودم برم به سامیار زنگ بزنم ..وسطای کلاس بودم که از
استاد اجازه گرفتم رفتم بیرون وبه سامیار زنگ زدم
استرس گرفتم دفعه اولم بود که میخواستم با یه پسر حرف بزنم
زنگ اول خورد به زنگ دوم نرسیده صدای سامیار از پشت خط اومد ..نفسم بند اومد
الو... الو... با صدایی که از ته چاه میومد گفتم: سلام
صدای نفس کشیدنشو شنیدم وگفت:سلام خوبی
خوبم میخواستم بگم ...میخواستم بگم میشه امروز همو ببینیم
-
حتما اتفاقا منم میخواستم بهت همینو بگم..
توی دلم به خودم گفتم خاک تو سرت کنه مثل گاگولا هول شدی سریع قرار گذاشتی
الو..الو اونجایی بله بفرمایید
-
میخام باهات صحبت کنم بعد کلاست بیا خیابون بعدی دانشگاه
منتظرم منم سریع باشه ای گفتم و خداحافظی کردم
..
از دست خودم عصبی بودم که چرا اینقدر ضعیف بودم ..؟
اصلا از کلاسا هیچی نفهمیدم
..
همش تو فکر این بودم رفتم پیشش چی بگم که بلاخره کلاسم تموم شد
با هدیه و بچه ها سریع خداحافظی کردم
..
به مامانم زنگ زدم که من میرم خونه دوستم جزوه بگیرم ومامانمم قبول کرد
سر خیابون وایساده بودم که ماشین 206 سامیارو دیدم
..
از ترس اینکه کسی منو نبینه سریع سوار شدم وگفتم
خواهش میکنم سریع برو یکی نبینه ..سامیار خنده ای کرد وراه افتاد
گفتم: میشه بدونم برای چی میخندی بهم نگاه کرد
اخه توپولی من اول از همه امار همه چیرو در اوردم
..
بعد اومدم اینجا الانم اقا داداشت با علی رفتن فشم
ویلای علی عشق حال میکنند ..به من هم گفتم بیا
..
گفتم نمیتونم بیام کار دارم میخوام برم پیش یه خانم توپولی از
اینکه منو توپولی صدا میکرد.. ناراحت شدم
فکر میکردم منو مسخره میکنه گفتم میشه منو توپولی صدا نکنی خوشم نمیاد
خندیدو گفت از این به بعد استخونی صدات میکنم وخندید
گفتم: میشه منو عسل صدا کنی گفت: باشه عسلم
ولی من از توپول بودنت خوشم میاد
..
البته توپول نیستی تو پری گفتم بزار دو روز بگذره بعد هیزی کن
-
باشه پس تا دو روز دیگه بریم یه جای خلوت...
من ترسیدم رنگم پرید یه نگاهی به من کرد
-
بابا نترس منظورم جایی که منو تو رو نشناسند
خیالم راحت شد
..
تو که منو دق دادی زودتر میگفتی یه نگاهی بهش کردم از نیمرخش چشمای عسلی
ابروهاشم تمیز کرده بود ولبای کشیده و با ته ریش در کل قیافه جذابی داشت یه نگاه به ساعت کردم
من تا یه ربع دیگه باید خونه باشم خودت میدونی خانواده ام حساسند
-
سرشو به بالا پایین تکون داد وگفت: عسل درباره دوستی ما نباید هیچ کسی خبر دار بشه
حتی به دوستای دانشگات نباید بگی
منم گفتم: اتفاقا منم میخواستم همینو بهت بگم
...
-
خوب شد تو کی.. میتونی جواب تلفنمو بدی منم گفتم: ساعت 11 شب
تو اتاقم هستم ..گفت اکی
..
سر چهارراه قبل از خونه پیاده شدم.. گفتم: ممنون روز خوبی بود خوش گذشت اونم گفت به منم همینطور
...
به خونه که رسیدم مامان داشت سریال میدید سلام کردم
گفت: ناهار حاضره منم باخوشحالی غذا رو خوردم
رفتم تو اتاقم وبه امروز فکر کردم
هنوز باورم نمیشد من با یه پسر ..اونم کی سامیار
..!!
رفیق فاب عرشیا ...دوست بشم از پارسال که اومد کامپیوترمو درست کنه ازش خوشم اومد
با این فکرا خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم هوا تاریک شده
رفتم روی کاناپه نشستم تلویزیون رو روشن کردم تا شو ببینم
دوست داشتم زمان سریع بگذره ..ومن با سامی صحبت کنم
شام که خوردیم ظرفا رو شستم رفتم داخل اتاقم
...
موبایلمو روسایلنت گذاشته بودم که کسی نفهمه
بلاخره زنگ خورد سریع جواب دادم با صدای اهسته گفتم: بله
-
سلام عزیزم خوبی...
من توی قند اب شد چقدر قشنگ میگفت عزیزم
گفتم : ممنونم تو خوبی
...
-
راحت رسیدی ؟
بله خدارو شکر
...
یه ربعی صحبت کردیم وقرار شد.. یه روز در میون همو ببینیم
ومن چون نزدیک امتحانام بود ..میتونستم بگم کتابخونه میرم
ومی خوام درس بخونم
....
منو سامی یه روز در میون همدیگه رو یواشکی میدیدیم
روزها میگذشت و من به سامیار وابسطه تر میشدم
یه روز جمعه صبح که بیدارشدم خواستم برم صبحانه بخورم
دیدم عرشیا وعلیرضا تو اشپزخونه اند
رفتم شالمو سرم کردم وبرگشتم تو اشپز خونه
شنیدم دارند درباره سامی صحبت میکنند
...
که این چند وقته چه قدر مشکوک میزنه وباهاشون زیاد نیست
سریع سلام کردمو نشستم
عرشیا گفت: سلام عسل خانم ...صبح بخیر سحر خیز شدی ..؟
!!
علیرضا هم داشت مغرورانه بهم نگاه میکرد.. پسره پررو
منم اصلا نگاشم نکردم گفتم: چیه دوباره کله پاچه خوردی یا یه دوست دختر جدید پیدا کردی..؟
!!
اینقدر سرحالی ...خندید گفت : ای شیطون از کجا فهمیدی ؟
منم بهش یه نیش خند زدم ..مشغول خوردن شدم که یک دفعه گفت
:
عسل برات خواستگار پیدا شده.. که یک دفعه لقمم تو گلوم افتاد
وهی سرفه میکردم زد پشت کمرم گفت: بابا هول نشو
با دستم دستشو زدم کنار گفتم: کی جرات کرده بیاد خاستگاری من نزدی بکشیش..؟
!!
-
نخیر اون نیتش ازدواجه چرا بزنمش تازه منم خیالم راحت میشه ...امیر پسر خاله مامانه
عصبانی شدم گفتم:همچنی میگه از دستت راحت میشم که
..
انگار ده تا دوست پسر داشتم و بی ابرو شدم
که یک دفعه زد تو صورتم ....اونم جلوی علیرضا ..اشک جلوی چشممو گرفته بود
-
صد دفعه گفتم: حرفی که میزنی اول مزه مزه کن بعد بزن
اخرسر..با این حرف زدنت سرتو به باد میدی
حالاگمشو برو تو اتاقت.. یه نگاه کردم به علیرضا یه پوز خند رو لبش بود
گفتم: چیه خنده داره بگو ما هم بخندیم
عرشیا بلند شد منوبزنه که علیرضا جلوشو گرفت
گفت: عسل خانم بهتره برید تو اتاقتون
بلند شدمو رفتم تو اتاقم خودمو رو تخت انداختم.. شروع کردم به گریه کردن
گفتمعرشیا ازت متنفرم
همیشه وقتی عصبی میشدم فکر نمیکردم که حرف خوبه یا بد
...
حس لجبازیم فعال شدگفتم
:
منو جلوی علیرضا میزنی .... حالا که اینجوری شد
از این به بعد با سامی هر کاری دلم خواست میکنم
زنگ زدم به سامی که با صدای خواب الود جواب داد.. بله
با بغض گفتم: سامی
..!!
-
عسل تویی طوری شده
ومن همه ماجرا رو براش تعریف کردم
سامی گفت: نباید جلوی علی این حرفا رو میزدم .. روت حساسه ومنو دلداری داد
گفتم: راستی سامی قبل اینکه برم اشپزخونه شنیدم
راجب اینکه تو با هاشون نمیری صحبت میکنند ...خواهش میکنم تابلو نکن
-
باشه برای اینکه کسی نفهمه هر سه شنبه بیا خونه یکی از دوستام نیستش...
منم قبول کردم به خودم گفتم: وقتی دوسش دارم گناهی نداره کاری کنیم... اره من عاشقشم
خداحافظی کردم
رو تخت دراز کشیدم ..با خیال وفکر سامی خوابیدم
.
امروز سه شنبه بود با سامی توی خونه دوستش قرار گذاشتم
به مامان اینا گفته بودم ..سه شنبه ها کلاس دارم
از خونه که اومدم بیرون رفتم توی
wc پارک
ارایش کردم ...به لبام یه رژ قرمز زدم موهامو درست کردم.. رفتم بیرون یه
دربست گرفتم
زنگ خونه رو زدم سامی در را باز کرد.. با دوتا چشم عسلیش نگاه کرد
-
به به خانم خانما بفرمایید تو...
منم رفتم داخل ...تو خونه یه دست مبل راحتی بود یه چند تا تابلو خوشنویسی
معلوم بود خونه مجردی یه پسره
رفتم داخل اتاق خواب مانتومو در اوردم ...زیر مانتوم یه تیشرت قرمز پوشیده بودم
مانتوموروی تخت دو نفره گذاشتم و رفتم تو هال گفتم سامی چه خبر؟
گفت: سلامتی عسلم
...
یه نگاهی از سر تا پام انداخت گفت: بشین عشقم تا برات شربت بیارم
منم از حرفش ذوق کردم رفتم.. رو کاناپه نشستم و از استرس
هی کانال تلویزیون عوض میکردم
سامی با سینی شربت اومد وپیشم نشست
...
دستشو انداخت دور گردنم و من خجالت کشیدم ..چونمو با دستش گرفت
گفت قرمز بهت میاد میدونستی لبای گوشتی خوشگلی داری
من از خجالت سرخ شدم وگر گرفتم.. با تمام وجود دوست داشتم من رو ببوسه
که گرمای لباشو حس کردم
با دستاش رو بدنم بازی میکرد رفت سمت پایین که دستشو گرفتم نگاهش خمار بود
...
گفتم نه سامی این یکی نه ...جلوترازاین نریم.. باشه ای گفت و صورتش رو بهم نزدیک کرد
حس لجبازم میگفت خوب کاری کردی ولی
عذاب وجدان داشتم ...وقتی میخواستم برم به سامی گفتم
وقتی میخواستم برم به سامی گفتم
صورتم که مشخص نیست... ؟!!نکنه عرشیا بفهمه
خندید گفت... من عاشق... این سادگیتم... دیوونه کجاش معلومه
یه دربست گرفتم تا خونه ...دیدم عرشیا وعلیرضا توی ماشین بودند
سلام کردم به هر دو تاشون
...
عرشیا با اخم گفت: کجا بودی؟ موبایلت چرا خاموشه؟
من گفتم: ....من که به مامان گفتم ...که سه شنبه کلاس دارم
بعدم موبایلمم شارژ نداشت... خاموش شد
یه نگاه به سر تا پام کرد
باشه برو خونه ...دفعه بعد بهم خبر بده
گفتم: باشه... رفتم تو خونه نزدیک بود... از ترس خودمو خیس کنم
تا شب همش... به صحنه های عاشقانه ای.... که با سامی داشتم... فکر میکردم
یه روز مادرم منو صدا کرد گفت: ....انسیه خالم زنگ زده برای اخر... هفته میان خاستگاری
دوباره حرصی شدم گفتم... من مردی که شل و...ول باشه نمیخوام مثل ماست میمونه
فقط قد دراز کرده...نمیخوام
مامانم گفت: ...وا خاک بر سرم عسل این حرفا چیه؟
صدای در اومد عرشیا بود....گفت: باز چه خبره صداتون ...تا 7 تا خیابون اونورتر رفته
عرشیا:علی بیا تو.... وای باز این پسره مغرور اورده خونه
...
گفتم: من نمی خوام ازدواج کنم ...بابا مگه زوره ...من از اون پسره شیر برنج بدم میاد
اون پسره نمیتونه دماغشو.... بگیره ..میخواد زن بگیره
عرشیا علیرضا باهم خندیدند... گفتم: مامان دیدی اینا هم دارند بهش میخندند
عرشیا خندشو جمع کردو گفت: بذار بیان بعد جواب رد میدیم
خدا رو شکر ...برای اولین بار... عرشیا باهام موافق بود
دستامو بهم زدم گفتم:..اخ جون خیالم راحت شد
زیر چشمی به علیرضا نگاه کردم ...دیدم داره سعی میکنه ...خندشو کنترل کنه
برای منم چه تیپی هم زده
...