مامان:دخترم حالا تعریف کن ببینم چی شده.

کل ماجرا رو براش تعریف کردم.

مامانم که اعصابش خورد شده بود گفت:اون پسره ی عوضی به چه حقی اومده تو خونه ی من.من میدونم با اون چی کار کنم.

و از اتاق خارج شد و بعد از چند ثانیه سارا وارد اتاق شد و شروع کرد به شیرین زبانی.منم با اینکه حوصله نداشتم،ولی باز دل خواهرم رو نشکندم.

سارا 21 سالش بود.دختری قد بلند،موهای مشکی،صورت برنزه،با چشای قهوه ای پررنگ و لب های قلوه ای و بینی خوش فرم که تا الان خیلی خواستگار داشت.

حالا از خودم بگم.من قدم نسبتا بلند بود،پوست سفید با چشای قهوه ای پررنگ و مثل سارا لبای قلوه ای و بینی خوش فرم هم داشتم که همیشه دوستام میگفتن که خدا صورت تو رو نقاشی کرده و مثل فرشته هایی.

سارا که مزه میپروند من فقط بهش لبخند میزدم.اونم که خیالش بابت من راحت شد از اتاق خارج شد.منم که حالم خیلی بد بود یه مسکن خوردم و دراز کشیدم که نفهمیدم کی خوابم برد.

وقتی بیدار شدم ساعت 3 بعد از ظهر بود.تصمیم گرفتم همون سونیای قدیم که شیطونیش زبانزد همه بود،بشم.خیلی گرسنم بود.رفتم طبقه ی پایین.

من:مامان،مامان،مامان جونم.

مامانم که تو آشپزخونه بود اومد بیرون.معلوم بود که حول کرده.

مامان:چی شده دخترم؟حالت خوب نیست؟

منم که خندم گرفته بود مادرم و بغل کردم و گفتم:واااااا،مامان جونم من گشنمه.چی داریم بخورم؟

مامانم که خوشحال شد و خیالش راحت شد منو برد آشپزخونه و به رقیه خانم گفت:رقیه خانم ببین هرچی سونیا میخواد بهش بده.

من:مادر من چرا این طوری رفتار میکنی؟من همون ناهار ظهر رو میخوام.چرا رقیه خانم رو حول میکنی؟

مامانم که از صورتش معلوم بود که خیلی خوشحاله که من سرحالم گفت:نه دخترم،تو باید تقویت بشی.خودتو تو آیینه دیدی تو این چند ماه چقدر لاغر شدی؟زیر چشات گود رفته دخترم.

یه لبخند زدم و گفتم:قول میدم که بشم همون سونیا ی قدیم.

مامان:خدایا شکرت.

رقیه خانم هم زیر لب برای من آیه های قرآن میخوند و به روم فوت میکرد که من با تعجب بهش گفتم:رقیه جون داری چیکار میکنی؟چرا اینجوری میکنی؟

رقیه خانم:خانم جان دارم براتون دعا میخونم که خداوند همیشه حافظتون باشه و نذاره لبخند از لباتون بره.

بعد از خوردن ناهار به اتاقم رفتم.جلوی آیینه وایستادم و خودمو توش دیدم.مامانم راست میگفت،خیلی لاغر شدم،زیر چشام گود رفته.خودمو کمی آرایش کردم و به جمع کردن وسایلایی که خاطره ی امیر رو برام زنده میکنه پرداختم.وقتی همرو جمع کردم رقیه خانم رو صدا کردم که اونها رو از اتاقم ببره و بریزه آشغالی.وقتی همرو رقیه از اتاقم برد ساعت رو دید.ساعت 7 شب بود.خیلی کار کرده بودم،$رو تختم دراز کشیدم و با فکر های بهتر خوابم برد.

با صدای سارا از خواب بیدار شدم.خیره شده بود بهم و میگفت:سونی،سونیا

من:خواهر خوشگل من چطوره؟

سارا که میخندید گفت:ساعت خواب،بریم پایین شام حاضره.

با هم رفتیم طبقه ی پایین و بعدش رفتیم سمت آشپزخونه.مامان پشت میز نشسته بود و منتظر ما بود و وقتی ما رو دید یه لبخند بهمون زد.

مامان:چه عجب دخترای خوشگل من اومدن،بیاین بشینینکه روده بزرگه روده کوچیک رو خورد.

منو سارا به مادر لبخند زدیم و رفتیم نشستیم پشت میز.من که انگار چند سال غذا نخوردم،شروع کردم بخوردن.وقتی غذام تموم شد سرمو بلند کردم،دیدم مامانمو سارا دارن بهم میخندن.

من:وا!چرا میخندین؟

سارا:خواهر،تو چند سال غذا نخوردی؟!!

مامانم که میخندید گفت:دخترم سیر شدی؟

من که فهمیدم دارن به من میخندن دستی به شکمم کشیدم و رو به رقیه جون کردم.

من:وای رقیه جون دستت طلا خیلی خوشمزه بود.

و از پشت میز بلند شدم و رفتم جلوی TV نشستم و شروع کردم کانال عوض کردن تا یک شبکه ای رو که داشت فیلم میداد رو پیدا کردم.سارا رو صدا زدم.

من:سارا بدو بیا از همون فیلماییه که تو دوست داری،بدو.

سارا که شامشو تموم کرده بود اومد پیش من نشست و بعد از چند دقیقه مادر هم با یه سینی چای اومد پیشمون نشست.مامانم زنی قد بلند و خوش هیکل و صورتی برنزه و زیبا داشت.سارا به مامانم رفته بود صورتی برنزه چشای قهوه ای و قد بلند و خوش هیکل که بیشتر از سنش نشونش میداد،سارا 18 سالشه.

سارا که دید من زل زدم بهش گفت:خواهر TV جلوته من TV نیستم.

خندیدمو بوسش کردم.

مامان:بچه ها چاییتون رو بخورید.

بعد از صرف چای بلند شدم رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم.خوابم نمیومد،باید برای آیندم برنامه ریزی میکردم،من که درسم تموم شده،باید دنبال کار بگردم.( راستی من فوق لیسانس معماریم ) با اینکه به پولش نداشتم ولی برای پر کردن وقتام خوبه.با این تصمیم ساعت گوشیم رو 8 صبح گذاشتم و چراغ خواب اتاق رو خاموش کردم و نمیدونم کی خوابم برد.

*****

صبح با صدای گوشی از خواب بلند شدم.کش و قوسی به بدنم دادم و حولمو برداشتم.رفتم حموم رفتم زیر آب ولرم که بدنم حال اومد.شادابی چند ماه قبل رو پیدا کردم.از حموم اومدم بیرون و موهامو با سشوار خشک کردم و آرایش ملایمی کردم.خودم راضی بودم.شلوار لیمویی چسبم با مانتو مشکیم رو پوشیدم و شال لیموییم رو سرم کردم.بهم میومد.موهای لختمو یه طرف صورتم آزاد گذاشتم و کیف مشکیم و با کفش عروسکی مشکیمو ست کردم.رفتم طبقه ی پایین که دیدم همه خوابن.رفتم سر یخچال،یه لیوان آب پرتقال واسه خودم ریختم و خوردم و نامه ای واسه مامانم نوشتم و از خونه زدم بیرون.سوار ماشینم شدم و حرکت کردم.تو خیابون بودم که به خودم گفتم:بهتر اول برم پیش دوست پدرم،اونم مهندس معماره،یکی از بهترین دوستای پدرم که خیلی آدم خوبیه.به سمت شرکتش روندم.خوشحال صدای ضبط رو زیاد کردم و پامو رو پدال گاز گذاشتم.سرعت ماشین خیلی زیاد بود که نتونستم ماشینو به موقع نگه دارم،زدم به ماشین جلویی.از ماشین پیاده شدم و اون فردی که زدم به ماشینش رو دیدم تعجب کردم.وای خدای من این که...