- پیاده شو!


با صدای عصبیش به طرفش برگشتم.تشخیص رگ برجسته و دست های


مشت شده اش توی اون تاریکی شب هم چندان سخت نبود. شک نداشتم


اگه توی راه حرف اضافه ای می زدم, زنده ام نمی زاشت. راستش


توی اون موقعیت ازش می ترسیدم .اونقدر هم سرم درد می کرد که


حوصله ی یک دعوای دیگه رو نداشتم.


ارسلان:- مگه کری؟... گفتم پیاده شو!


اشک هایی که روی صورتم سرازیر شده بودند,رو پاک کردم و با کرختی از


ماشین پیاده شدم.از اینکه هیچی نمی گفت تعجب کرده بودم. رفتارش


برخلاف صورتش آروم بود و این منو به تعجب وا می داشت. انتظار هر عکس


العملی به غیر از این رفتار هاش داشتم ولی از طرف دیگه ای هم احتمال


می دادم اینا همش آرامش قبل از طوفانه. بدون توجه به صدای پاش که


نزدیک می شد, وارد خونه شدم و به سالن که از تمیزی برق می زد, خیره


شدم. با صدای بلند بسته شدن در, با ترس به عقب برگشتم ولی ناخودآگاه


از دیدن صورت پر از خون و زخمیش کپ کردم. خیلی بیشتر از اون چیزی که


توی ماشین دیده بودم, زخمی شده بود. با نگرانی کمی به طرفش قدم


برداشتم ولی با دیدن اخم شدیدش پشیمون شدم و دوباره سرجام


وایستادم. واضح بود خیلی درد داره چون همونطور که زخمش رو پاک می


کرد, صورتش هم کمی توی هم می رفت. با دیدن خونی که از بینیش جاری


شد, دیگه صبر کردن رو جایز ندونستم و سریع به طرف آشپزخونه رفتم. با


برداشتن بتادین و کمی پنبه دوباره پیشش برگشتم. اینبار بهش نزدیک


شدم و قبل از اینکه بزارم هیچ عکس العملی نشون بده, کمی بتادین روی


پنبه ریختم و آروم روی زخمش گذاشتم. از درد صورتش جمع شد. با


عصبانیت دستم رو پس زد و گفت:


-اونجا چه غلطی می کردی؟!


بدون توجه دوباره دستم نزدیک صورتش بردم که اینبار دستم رو محکم گرفت


و داد زد:



- گفتم اونجا چه غلطی می کردی؟!!


با عصبانیت دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:


-چته وحشی؟!


انگار با این حرفم جری تر شد چون اینبار هر دو دستم رو محکم گرفت و با


صدای بلندی داد زد:


- خفه شو! خفه شو!... می دونی چیه؟ پشیمونم.. پشیمونم که اومدم


دنبالت... باید می زاشتم هر کاری دلشون می خواست باهات بکنن!


محکم هلم داد که باعث شد با صدای بدی به دیوار برخورد کنم. نفسم بند


اومد. چشمهام رو از درد بستم. کم کم اشکهام راه خودشون رو باز کردند و


گونه هام رو خیس کردند. با انزجار نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:


-برات متاسفم...برای خودمم متاسفم...میدونی چرا؟ از اینکه عاشق


همچین کسی شدم برای خودم متاسفم!...تو اونقدر شکاکی که حتی


نپرسیدی برای چی اونجا بودم...نمی گی من بخاطر دستور هایی که


جنابعالی فرمودین, چه کارهایی که نکردم...حتی عرضت نمی کشه نگاهی


به اطرافت بندازی حداقل اونجوری جواب خودت رو بگیری!


هیچ تکونی نخورد. زیر لبم طوری که نفهمه آروم گفتم:


- وحشی روانی!


ولی بازهم شنید! با عصبانیت به طرفم هجوم آورد و درحالی که یقه ی


مانتوم رو گرفته بود, با چشم های ریز شده اش گفت:


-نشنیدم چی گفتی! یک بار دیگه تکرار کن!


از ترس فقط نگاش کردم.حتی درد کمرم رو هم فراموش کرده بودم. تنها


چیزی که می دیدم چشم های قرمزش بود! با فریاد گفت:



- یک بار دیگه بگو چی گفتی!


با فریادش بغض من هم شکست و اروم شروع کردم به گریه کردن.


در حالی که سعی می کردم گریه ام رو کنترل کنم ,با هق هق گفتم:


_هی..چی نگف..تم


با عصبانیت یقه ام رو ول کرد و با کلافگی نفسش رو بیرون داد.


ارسلان:- من خسته ام میرم بخوابم..اگه صدای گریه ات باعث شه از خواب


بیدار شم,اون وقت من می دونم و تو!


فقط  با هق هق نگاهش کردم. با عصبانیت از کنارم دور شد و منو با تمام


درد هام تنها گذاشت.