داد زدم مگه حرفی هم بین ما هست؟

سعی داشت آرومم کنه...

با التماس گفت آروم باش بذار حرف بزنیم...

می ترسید...آره می شد ترس رو تو چشماش دید...اما اون از چی می ترسید...

مگه اگه لوش میداد کسی باورم می کرد...

مگه حرفای من اونقدر برای خونواده ام ارزش داشت که باورم کنن.

با نفرت گفتم دیگه می خوای با زندگیم چکار کنی؟

روبروم ایستاد و با التماس گفت:میدونم اشتباه کردم...با اشتباهم بهت ضربه زدم ...

با جیغ گفتم تو به مهدی گفتی منو می خوای هان؟توی عوضی چی بهش گفتی که

می خواد طلاقم بده و تو رو کاندیدای ازدواج با من کرده؟چی گفتی بهش...گفتی چه

بلایی سرم اوردی

-تور و خدا آروم حرف بزن

-چیه می ترسی بفهمن...چرا قبل اینکه بچگیمو،نوجوونی و جوونیمو ازم بگیری بهش

فکر نکردی؟

-باور کن من نگفتم که می خوام باهات ازدواج کنم...باور کن من نخواستم زندگیتو بهم

بریزم...فقط توی همه ی این سالها عذاب وجدان داشتم...می خواستم برگردم اما می

ترسیدم...من یه ترسو بودم که نتونستم پای اشتباهم بایستم...

اما باور کن من حرفی در مورد ازدواج باهات نزدم...فقط وقتی مادرم چند ماه پیش که

باهاش تلفنی حرف میزدم گفت ازدواج کردی؟دمغ شدم....ناراحت شدم...خودمم

نمیدونم چرا ناراحتش دم...مامانم هم وقتی حس کردم ناراحتم پرید گفت نکنه تو هم

می خواستیش...منمواسه اینکه از سرم بازش کنم گفتم آره...همین باور کن...اما مثل

اینکه از وقتی بین تو شوهرت مشکل پیش اومده مامان هی زیر گوششون خونده که

طلاقشو بگیرین سهلیل می خوادش...مامانم به خیالش با این کار می تونه پایبندم کنه

که برگردم و اینجا بمونم..

مستاصل نگاهم کرد ...

-هیچ وقت نمی تونم خودم رو بخاطر کاری که کردم ببخشم...اما من اون وقت برده

غریزه ام بود و اشتباه کردم..میدونم این نمی تونه دلیل توجیه کارم باشه ...چون مسلما

فقط یه حیوون می تونست اون کار رو بکونه...اما باور کن هیچ وقت نخواستم زندگیت

بهم بریزه...الانم کمکت می کنم که برگردی سر زندگیت فقط حرفی نزن تو که داداشات

رو می شناسی...میدونم حقم مرگه اما ..

سیلی محکمی به سمت چپ صورتش زدم...

-هنوزم که هنوزه ترسویی نمی تونی پای اشتباهت وایسی...اصلا توی عوضی مگه

اسه من زندگی گذاشتی...اصلا تا حالا با خودت فکر کردی که اگه من بعد از ازدواج

هنوزم خونه شوهرم بودم اون از مردونگیش بوده که به کسی چیزی نگفت...اون یه مرد

بود نه مثل تو داداشام نامرد...کاش فقط یه ذره حس می کردم مرد شدی که می

تونستم ببخشمت...اما هنوزم نامردی...

-حقته هر چی بگی...اما باور کن پشیمونم...میدونم چه غلطی کردم و چه بلایی سر

زندگیت آوردم...اما حاضرم هر کاری بکنم که جبران اشتباهم شه

-مگه کار تو قابل جبرانه؟

-با بابات حرف میزنم ...سعی می کنم راضیش کنم تا برگردی سر زندگیت...

تو چشاش زل زدم و گفتم بهشون بگو باهام چکار کردی...تا بفهمن شوهر من چقدر

مرده و تو چه نامردی هستی فقط در اون صورت می بخشمت


دستم رو فشار داد و گفت می دونستم اونقدر ترسو هستش که نتونه بگه....

اون روز بی هیچ حرف دیگه ای از اتاقم بیرون رفت...

شبش هم که بابام و علی و محمد اومدن...مهدی با داد و بدیاد اعلام کرد که منم به

طلاق راضیم و بهتره هر چه زودتر اقدام کنن

حالا برای چی صدام کردن که نظرم رو بشنوم برام مسخره اس...چون میدونستم حتی

اگه بگم نه اونا کاری رو می کنن که خودشون میگن و تصمیمی که گرفتن اجرا میشه

نه حرف و تصمیم من...اما باز با اون حال رفتم و گفتم حرفی که اونا منتظر بودن بشونم...

گفتم آره حاضرم جدا شم ..

خودمم نفهمیدم که چرا گفتم آره...به خیال خودم می خواستم بعدش همه چی رو

بگم...وقتی که دیگه از ترس آبروشون نتونن بهت متوسل شن و منو برگردونن خونه ات

چون میدونستم اگه بفهمن واقعیت چیه التماست می کردن که نگهم داری...شایدم

مجبورت می کردن....اما من می خواستم کاری کنم که آبرویی براشون نمونه...اونا

هیچ وقت به فکر آبروی کسی نبودن..اما آبروشون براشون مهم بود پس منم

بی آبروشون می کردم

سرش رو به طرفم چرخوند و گفت:میدونم همیشه نقشه هام خیلی احمقانه اس اما

خب دوست داشتم بهشون ثابت کنم که تو اونی نیستی که فکر می کردن...

من خودم خرابت کرده بودم جلوشون پس خودم باید درست می کردم ذهنیتشون رو در

موردت...

همون شب قرار شد از فردا مهدی و محمد برن دنبال کارای وکیل گرفتن و طلاق من...

و من داشتم به این فکر می کردم که بعدش باید چجوری همه چیز رو بگم...

صبح که شد من باز تو اتاقم زندونی بودم...می ترسیدن بیام بیرون و برگردم خونه...

مامان برام صبحونه رو آورد و یه ذره نصیحتم کرد که اگه نمی تونی تو روشون وایسی

رفتی دادگاه بگو نمی خوام طلاق بگیرم و زندگیم رو نمی خوام...

مامان ساده من....ساده ترین و مهربون ترین عضو خونواده که حرفش خریدار نداشت

به در بسته اتاق خیره شده بودم و به حرفای بهار گوش میدادم...

حالا آرومتر شده بودم...

ادامه داد...

اما حوالی ظهر بود که بابا و علی و محمد و مهدی برگشتن خونه....

هر چهارتاشون جلوی در اتاقم ایستادن و با خشم نگاهم می کردن..

تو اون لحظه فکر می کردم تو کاری کردی....که عصبیشون کردی...

اما وقتی بابام حرف زد فهمیدم چی شده...

هنوز هم ترسو بودم....از ترس نزدیک بود پس بیفتم...

جلوی خشم بابام همیشه ترسو بودم...حتی اگه می تونستم جلوی مهدی بایستم و

داد بزنم اما جلوی بابا نه...

نگاش کردم...الان بعد از چند سال هم داشت می لرزید...از یادآوری خاطرات تلخی که

هنوز ترس توشون وجود داشت ...می لرزید...دستم رو دور شونه اش گذاشتم و

به خودم نزدیک کردم...


نگاش کردم...الان بعد از چند سال هم داشت می لرزید...از یادآوری خاطرات تلخی که

هنوز ترس توشون وجود داشت ...می لرزید...دستم رو دور شونه اش گذاشتم و

به خودم نزدیکش کردم...

-تو که میدونی اهل نقشه کشیدن نیست پس نقشه کشیدنت چی بود؟

با این حرفم میون گریه خندید و گفت می خواستم خودم و ثابت کنم...نمی دونستم

اهلش نیستم

-خب واسه چی عصبانی بودن...چی شده بود؟

با شیطنت گفت حدس بزن

دستم رو از دورش برداشتم و گفتم لوس نشو که اصلا حال و حوصله حدس زدن ندارم

-باشه ...چرا دستت رو بداشتی

خندیدم و گفتم رو که نیست...

بعد دستم رو دوباره دو شونه هاش حلقه کردم

-خب بیا اینم از بغل کردن بگو ...که دیگه کم کم دارم عصبانی میشم

-اینم از شوهر ما...دلمون می خواد یکم نازمونو بکشه ...میزنه تو جاده زور و کتک..

با این حرفش پقی زدم زیر خنده...

-نه بابا پس تو هم از این حرفا بلد بودی و رو نمی کردی...

-پس چی فکر کردی...منم کلی آرزو داشتم واسه زندگیم....

بعد دوباره چهره اش تو هم رفت

موهاشو بهم ریختم گفتم حالا نمی خواد دمغ شی ادامه اش و بگو که حس فوضولیم گل کرده


-می تونی باور کنی که سهیل همه چی رو گفته بود...

تو اون لحظه حس کردم از تعجب چشام داشتن از حدقه بیرون میزنن...

با بهت گفتم همه چی رو گفت؟بعد زنده موند؟

-رو در رو که نگفته بود...به مهدی زنگ زده بود و گفته بود....بعد هم که ناپدید شد...

-خب ادامه اش اونجا رو بگو که بابات و داداشات دم اتاقت اومدن...

-می خوای چی بشنوی...محمد و مهدی افتادن به جونم که چه غلطی کردی ...

هر چی فحش بلد بودن رو بارم کردن...

چشاش پر اشک شدن...

-اونا بهم گفتن من ...من...مگه چکار کرده بودم که منو با زنای خیابونی یکی کرده بودن

داد میزدن ...هر چی تو اتاق بود رو شکستن...زدن...زدن و حرصشون خالی نشد...

باورشون نمی شد....منم باور نمی شد که سهیل اینقدر جرات به خرج داده باشه و

زنگ زده باشه و همه چی رو گفته....مثل اینکه همون روز جمع کرده بوده و رفته...

کجاش رو نمیدونم...چون هر چی علی و محمد هر جا رو احتمال میدادن گشتن...

انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین...

بابام به علی گفت بیاد سراغتو بهت بگه که بابا رو راضی کرده که زنت برگرده سرخونه

زندگیت و بیایی منو ببری و بری...واقعا چرا فکر نکردن که تو مسلما فهمیده بودی...

نکنه فکر کردن تو از دوشیزه بودن چیزی نمی فهمی...شایدم ...نمیدونم...اما خب به

تکاپو افتادن این لکه ننگ رو از زندگیشون بندازن بیرون...پس همون بهتر برگرده....

سرزندگیش....اما من دیگه حاضر نبودن بذارم اونا باز تو رو له کنن....تا اونا له نشن...

باید یه جایی اونا تاوان تعصب بی جاشون رو میدادن....باید اونا یه جایی تاوان

بی اعتمادیشون به من رو میدادن....

به خودم فشارش دادم و به اون روزا فکر کردم...

آره یادمه اون روز علی اومد مطب...

جلوم نشست و بعد از کلی مقدمه چینی و اینکه به زور باباش رو راضی کرده که زنم

برگرده سر خونه و زندگیش و الانم من بهتره هر چه زودتر برم دست بوسی حاجی و زنم

رو ببرم خونه....

پوزخندی به خودم زدم اون روزا من چقدر ساده فکر می کردم که واقعا حاجی پشیمون

شده و نمی خواد زندگی دخترش رو بهم بریزه...

غافل از اینکه قضیه یه چیز دیگه اس....

خب یادمه اون روز وقتی وارد خونه اشون شدم...علی اول وارد شد....بعد بفرماییدی

گفت و من وارد شدم..

تو سالن هم محمد بود...هم مهدی ...و هم حاجی و مادر بهار هم که یه گوشه ساکت نشسته بود...

چهره همه هم عصبی بود....با خودم گفتم اینا که از قیافه اشون معلوم ناراضین...

اما خب کاریش نمیشه کرد....می خواستم هر چه زودتر قضیه فیصله پیدا کنه و همه

چی تموم شه برای همین سلامی کردم که به جز جواب آروم مادر بهار جوابی از بقیه نشنیدم...

اما خب سعی کردم آروم باشم و اهمیتی به این بی اعتناییشون ندم

بابات هم شروع کرد به حرف زدن

گفت:از حاجی انتظار نداشتیم اینجوری گولمون بزنه و پسری که معلوم نیست پدر و

مادرش کین رو بهمون بندازه...

اونجاش نتونسته بودم خودم رو کنترل کنم و با صدایی که حرصش خفه شده بود گفتم

حاجی من پدر و مادرم معلوم هستن...لازم باشه...

که حاجی دستش رو به نشونه سکوت بالا اورده بود و گفت :باشه الان من با حرفایی

حاجی زد و بخاطر بچه ای که دارین گفتم بیایی دسته زنت رو بگیری و ببریش خونه ات...

بعد بلند داد زد بهار بیا با شوهرت برو...

اون روز چقدر حرص خورده بودم اما باز بخاطر رها سکوت کرده بودم...

اما وقتی بهار با اون سر و وضع و صورت کبود بالای پله ها ایستاد و داد زد من باهاش

جایی نمیرم ...گیج شده بودم که اینجا چه خبره...

هنوزم اون روز دقیق جلومه...

بهار روی پله ها ایستاده بود....

وقتی گفت من جایی باهاش نمیرم همه به طرفش برگردیم...مهدی خواست بلند شه

بره طرفش که محمد مچ دستش رو گرفت

منم متعجب بلند شدم....

بهار پله ها رو آروم آروم اومد سمتم

لبخندی زد که صورتش از درد جمع شد....

مقابلم ایستاد که صدای باباش بلند شد..

-بهار بهتره زودتر با شوهرت بری

بهار هم با اینکه ترس توی چشماش مشخص بود بدون اینکه طرف باباش برگرده تو

چشام خیره شد و گفت:چطور قبول می کنی که با زنی باشه که قبل تو کسی باهاش بوده باشه....

صدای داد مهدی بلند شد:خفه شو احمق

من گیج بودم که اینجا چه خبره و این همه گستاخی بهار از کجا نشات می گیره که بهار

ضربه کاری رو زد

-چطور حاضری با زنی باشی که حتی پسر سرایدارتون باهاش بوده....

مهدی دوید طرفش....حاجی دستش رو روی قلبش گذاشت .....

بهار پشت سرم پنهون شد.....علی داشت مشتهاش رو روی دسته مبل می کوبید....و

محمد از خشم سرخ شده بود....فقط مادر بهار بود که آروم یه گوشه با گریه

نظارگر بود...

این همه شجاعت از بهاری که من می شناختم بعید بود....

داد مهدی بلند شد..

-دختره ی احمق چی بلغور کردی واسه خودت....بیا اینور گفتمت...

به مهدی که از خشم صورتش سرخ سرخ بود نگاه کردم...

بهار دستاش رو دو طرف پهلوهام گذاشته بود و به مهدی نگاه می کرد...

-مگه دروغ میگم...الان که فهمیدین من کی ام می خواین طوری منو برگردونین که از

عزت و احترامتون چیزی کم نشه و باز هم شما آدم خوبه ها باشین....نه حقشه بدونه

که همه این حرفاتون یه نقشه اس....

مگه قرار نبود بعد از طلاق با سهیل ازددواج کنم....خب اگه جربزه دارین برین پیداش

کنید و بیارین بنشونینش پای سفره عقد....هیراد از اول هم می خواست طلاقم

بده...مگه نه هیراد؟

با گیجی به معرکه جلو روم نگاه می کردم....

اینبار داد علی بلند شد...

-خفه شو بهار...خفه شو...

به طرف بهار برگشتم....بازوهاش رو توی دستم گرفتم...

-چی میگی بهار...جمع کن بریم...میدونی اگه بمونی زنده ات نمیذارن...

سرش رو تکون داد و گفت:بذار بکشن...نهایتش مرگه دیگه...تو فقط مواظب رها باشه...

دیدی که خونواده ام چه آدمایی اند....از هر فرصتی به نفع خودشون استفاده می کنن

اما من دیگه نمی خوام بذارم از این فرصت به نفع خودشون استفاده کنن...می خوام خودمو به تو...به خودم...به همینا ثابت کنم...

آروم گفتم...ثابت کردی...بهتره بریم...مهدی رو نگاه کن

نگاهی به مهدی انداخت نترس نمی تونه کاری کنه...جربزه آدم کشتن نداره...الان اگه تو بری باز میفتن پی سهیل که پیداش کنن....بذار پیداش کنن...


-بهار این دیوونه بازیا چیه...قبول من فهمیدم تو شجاعی بس کن...بریم

تو چشام خیره شد و گفت من طلاق می خوام بعدش می خوام با سهیل ازدواج کنم...

می فهمی؟

تلخ و برنده گفت....اونقدر تلخ که تا همین چند دقیقه قبل طعم تلخش تو ذهنم مونده

بود

با بهت گفتم بهار مسخره بازی بسه

-مسخره بازی نیست نمی خوام باهات بیام زور که نیست

صدای حاجی بلند شد...

-زنتو بردار برو قبل از اینکه خونش حلال شه...

نگاهی به حاجی کردم...نگاهش درمونده بود...

بهار داد زد

-نمی خوامش زور که نیست...من مردی که بهم بگه دستمال دهنی رو نمی

خوام...مردونگی کرد این همه مدت تحملم کرد...اما الان حقشه بره سراغ زندگیش...

بعدش تو چشام خیره شد و گفت برو....

و خودش هم سمت پله ها دوید...

محمد خواست دنبالش بره که حاجی داد زد...

-محمد وایسا سرجات...

بعد حاجی روبروم ایستاد و گفت:برو دستشو بگیر ببرش...تو که حرفاشو باور نداری...هر

چی گفت واسه حرص دادن ما گفت...دخترم از برگ گل هم پاکتره...

با خودم گفتم واقعا این آدم تا کجا می خواست پیش بره...

تو چشاش زل زدم و جدی گفتم شنیدین که گفت نمی خواد باهام بیاد منم ترجیح میدم

زنی که منو نمی خواد رو تو خونه ام نگه ندارم....

و بی هیچ حرف دیگه ای سمت در رفتم...

به سمت بهار برگشتم و گفتم اونشب چند بار خواستم بیام سراغت ...می ترسیدم

بکشنت...اما خب حرفت هم بدجوری تلخ بود...با خودم می گفتم واسه اینکه نمونم

گفته اما خب بازم ته دلم ناراحت شده بودم...اما رفتن مهدی پیش حاجی و بعد هم

مرگ حاجی همه چی رو بهم ریخت...راستش حتی دیگه دوست نداشتم ببینمت...

چون حاجی بخاطر زندگی من جونش رو از دست داد...درسته که کسی نمی تونه مرگ

کسی رو عقب بندازه...اما خب دلیل مرگش زندگی من بود...

بهار خودش رو بیشتر تو بغلم جا داد و سرش رو روی سینه ام گذاشت و گفت:حق

داری...اون شب هم به هوای اینکه صبح مامانم راضیم می کنه و برمی گردم دیگه کاریم

نداشتن....

اما وقتی با روی خوش نتونستن برم گردونن...تصمیم گرفتن به زور متوسل

شن...راستش من اصلا خبر نداشتم مهدی رفته بود سراغ حاجی و اصلا نفهمیدم که

حاجی فوت کرده...اونم بخاطر حرفای نامربوطی که برادرم بهش زده ....

اون روزا از یه طرف دنبال سهیل بودن....از یه طرف می خواستن منو برگردوندن خونه....

اما همه چی بهم ریخته بود...خاله هم که کار هر روزش شده بود گریه وزاری و اینکه سهیل غیرممکن این کار رو کرده باشه....

اما خب خود سهیل اعتراف کرده بود...صحبت حرفای من نبود....

تا اینکه اونا از پیدا کردن سهیل ناامید شدن...مهدی به زور متوسل شد که برم گردونه...

اون موقعه به قول خودشون دوماد بی کس و کار هم براشون غنیمته....

پوزخندی به افکار این مردم زدم...مردمی که از جنس انسان بودن اما انسانیت نداشتن....

دوباره نگاهم رو دوختم به صورت بهار و گفتم برای چی خودکشی کردی ؟

-خودکشی؟درسته که یه بار تا مرز مرگ رفته بودن...اما اونی که یه بار تا مرز مردن میره

دفعه بعد از مرگ می ترسه...ه رچقدر هم بخواد نشون بده نیم ترسه اما در واقعیت اون

بیشتر از بقیه از مرگ می ترسه چون یه بار طعم مردن رو چشیده...

منم می ترسیدم اما خب نمی خواستم کوتاه بیام...

تا اینکه وقتی اون روز مهدی اومد به زور متسل شه...منو از اتاق کشون کشون بیرون

کشید...

هر چقدر خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم نتونستم...

داد میزدم نمی خوام برگردم ...

اما به حرفام گوش نمیداد...

نزدیک پله ها بودیم که داد زدم...من یه هرزه ام...من دوست پسر داشتم...با دوست

پسرمم بودم...فکر کردین هیراد چرا اون پسره رو کشت واسه اینکه فهمید باهام بوده

کشتش ...مهدی خشکش زد...

بابام و محمد نبودن...

علی و مامان پایین پله ها بودن...اونا هم خشکشون زده بود...فکر کنم حرفایی که

جلوی تو گفته بودم رو باور نکرده بودن...

مچ دستم رو از حصار دست مهدی بیرون کشیدم و داد زدم آره اینی که جلوته بخاطر

کمبود محبتش به یه غریبه روی خوش نشون داد....اما اون غریبه هم مثل خودش ما

نامرد بود...نامردی کرد در حقم...اون بهم تجاوز کرد...می فهیمن...به خواهرتون...به

خواهری که فکر می کردی اونقدر تو سری بهش زدی که جرات انجام کاری رو نداشته

باشه...اما بعد از اون همه تو سری خوردن برای اینکه آبروتون رو ببره رفت با یه پسر

دوست شد...

سیلی محکمی که مهدی بهم زد ساکتم نکرد...جری ترم کرد

-چیه حقیقت تلخه...پس بشنو...همین هیراد که بهش می گفتی بچه قرتی همه ای

این حرفام رو شنید و نگهم داشت...بخاطر من نتونست جلوی خشمشو بگیره و آدم

کشت...پای چوبه دار رفت اما از من بی لیاقت..از آبروم محافظت کرد...تو چکار کردی

واسم...غیر از اینکه اگه یه روز کسیبهم متلک می انداخت و تو می فهمیدی اولین

کسی رو که به باد کتک می گرفتی من بودم چرا چون می گفتی من مقصرم که کسی

به خودش جرات میده بهم حرف نامربوطی میزنه....کجای کاری تو...من هرزگی

کردم...آره خوب کردم که هرزگی کردم..می خوای چکار کنی...کاری هم می تونی بکنی...

هر کایر می خوای بکن...اما من برنمی گردم...هیراد حق داره زندگی کنه....من براش

زن زندگی نمیشم...من لیاقتشو ندارم...ندارم...شما هم لیاقت داشتن همیچین

دومادی رو ندارین...

و خواستم به سمت اتاقم برگردم که تو صدم ثانیه دستم کشیده شد و به طرف پایین

پله ها پرت شدم..

صدای گریه مادرم رو که به طرفم دوید رو می شنیدم.....

تصویر مهدی که هنوز بالای پله ها ایستاده بود و نگاهم می کرد و رو می دیدم...

یه تصویر نامفهوم...اما بعدش دیگه هیچی رو نفهمیدم...یه خواب...یه خواب عمیق


نگاهش کردم و گفتم همه ی این سالها فکر می کردم خودکشی کردی....فقط دنبال

دلیل خودکشیت بودم....که آخرشم نفهمیده بودم...

دست تو موهاش کردم و گفتم نمی خوای ازشون شکایت کنی؟

سرش رو محکم رو سینه ام فشار داد و گفت نه...دیگه نمی خوام هیچ اثری از اونا تو

زندگیم باشه...مثل همه ی این چند سالی که نبود...خدا خودش حقم رو می گیره

مطمئنم که یه روزی حقم رو می گیره...چوب خدا صدا نداره...

-آره خدا حقت رو می گیره اما خب خودت هم می تونی بگیریش....بالاخره از قدیم گفتن حق گرفتنیه...

-نه نمی خوام آرامش زندگیمون بهم بریزه...البته اگه هنوزم می خوای با هم زندگی کنیم؟

سرمو توی گودی گردنش فرو کردم و گفتم شیطون چی می خوای بشنوی؟

شونه هاش رو بالا انداخت و گفت هیچی فقط گفتم حق انتخاب بهت بدم...

خندیدم و گفتم میدونی من توی زندگیمون از چی در عجبم؟

متعجب گفت چی؟

-از اینکه با یه بار شیطونی کردن رها رو بهمون داد و مجبورم کرد نگهت دارم اما الان بعد

کلی شیطونی خبری از بچه نیست پس این یه نشونه اس که طلاقت بدم

و قهقه ام به هوا رفت که باعث شد با حرص خودش رو از بغلم بیرون بکشه و گفت

باشه خب طلاق بده برو با ساحل جونت ازدواج کن...

همونطور که می خندیدم کشیدمش تو بغلم....تقلا می کردم که خودش رو از بغلم بیرون بکشه...

-آروم باش حسود خانم...میدونی اگه پیمان این حرفات رو درباره ساحل بشنوه گوشت

رو می بره...که چی اینجوری در مورد زن آینده اش حرف میزنی

-زن آینده اش؟

با شیطنت گفتم من گفتم زن آینده اش؟نه اشتباه شنیدی...گفتم ممکنه زن آینده اش بشه

خودش رو با حرص از بغلم بیرون کشید و گفت چرا اینجوری حرف میزنی و خب راستش رو بگو دیگه

-باشه سوپاپ اطمینانت رو باز کن که به درجه انفجار رسیدی....من مطمئنم به همین زودی خبر خواستگاری

پیمان از ساحل پخش میشه و اینکه مطمئنم ساحل هم بهش جواب مثبت بده


جلوش ايستاده بودم و بشکن ميزدم و نگاش مي کردم...با خنده تو چشام نگاه مي کرد...
جاي تموم بوسه هات هنوز رو گونه هام
با خنده به گونه ام شاره کردم و زير لب گفتم يادش بخير
قري به گردنش داد ابروهاش ور بالا انداخت
ذره هاي اين دل من گوشه نامه هامه
اسم قشنگت هرروز گوشه دفترم هست
من مي کشم کنارش عکسمونو دست تو دست
آرزوي من تويي
مرهم درد من تويي
به جمعيتي که توي سالن بودن نگاه کردم ...جميعت وسط سالن همه سرشون گرم رقص بود...
با خواننده زيرلبي زمزمه مي کردم
لبام رو کنار گوشش بردم و گفتم ببين ساحل چه خوشگل شده...
نگاهش سمت جايگاه عروس دومادر رفت...
خنديد و گفت آره خوشگل شده...
سرم رو با شيطنت تکون دادم و گفتم اگه زن پيمان نمي شد هم نظرت همين بود
اخمي کرد و نگاهش رو از من گرفت و به بقيه افرادي که در حال رقص بودن نگاه کرد...
نگاهم به رها افتاد که کنار عزيز نشسته بود و برامون دست تکون ميداد
با اين همه خيالات تنها جواب من تويي
اگه يه روز بياد که تو پيشم بموني
برات مي سازم از عشق کلبه مهربوني
ميدوني با تو من خوشبخترينم
ميدوني عمر من به عشق تو اسيرم

دستم رو دور کمرش حلقه کردم
زير گوشش زمزمه کردم
با تو من خوشحالم حس خوبي دارم
از خودم کمي دورش کردم و با خنده چشمکي زدم و گفتم
ليلي من تويي
چقدر تو رو دوست دارم
به خودم اشاره کردم بلند گفتم
مجنون ليلي منم
ليلي مجنون تويي
خنديد و گفت باشه بابا فهميدم آرومتر...
سرش رو کنار گردنم آورد و گفت چه خبره اهل ابراز محبت تو جمع نبودي امشب چه خوابي برام ديدي

اي تو که عمر مني بيا پيشم دوباره
وقتي که تو پيشم باشي دلم کم نمياره
برات مي خونم از عشق يه غزل شاد شاد
دوست دارم رو ميگم من همه جا با فرياد

تو چشاش زل زدم...تو چشمايي که بعد از دو تا عمل و بالاخره بعد از نه ماه خدا بهش برگردوندشون
لبخند زدم...
-شب باهم حساب مي کنيم...
-حيا نکني يه وقت...
ميدوني با تو من خوشبخترينم
ميدوني عمر من به عشق تو من اسيرم
با تو خوشحالم حس خوبي دارم
آهنگ به آخرش رسيده بود...
به چشاش زل زدم و گفتم
ليلي من تويي
با تو من خوشحالم
خنديد...از اون خنده ها که حاضر نبودم با کل دنيا عوضشون کنم....

"مهدي يحيايي"
از هم جدا شديم ...دستش رو گرفتم و سمت ميزي که عزيز و رها پشتش نشسته بودن حرکت کرديم...
به محض اينکه نشستم کف دستم رو سمت رها بردم...رها هم کف دست کوچيکش رو
محکم به دستم کوبيد و با خنده گفت بابا منم مي خوام برقصم...
بهار:مي خواي من و تو باهم برقصيم
ابرويي با انداختم و به بهار نگاه کردم
خانم شما از آقات اجازه گرفتي بري برقصي
عزيز خنديد و گفت خدا حفظتون کنه....
بهار هم با ناز نگاهم کرد و گفت اجازه نميدي؟
-نه نميدم ...رقصت فقط بايد با من باشه
-بابا پس من با کي برقصم؟
-شما خوشگل عمو با من برقص...
همه امون به طرف پيمان و ساحل که کنارمون برگشتيم...
-پيمان تو چرا هي سالن رو داري متري مي کني چرا نميشيني سرجان بابا يکم سنگين
باش...يا وسط پيست رقصي و بزور ميشونيمد سرجات يا هي داري مزه مي پروني
پيمان با خنده گفت:داشتيم خان عمو؟
اينبار ديگه نه حرص خوردم...و نه تو دلم فحشش دادم...بلکه با خنده به برادري که برادرم نبود
اما برادري رو در حقم تموم کرده بود خيره شدم...
پيمان هم به عزيز نگاه کرد و گفت عزيز بلند نشديا...يادم نميره منم تو عروسيت نمي رقصم
عزيز هم لبش رو گزيد و گفت حيا کن پسر
بالاخره بعد از کلي اصرار که پيمان و ساحل کردن مجبور کردن عزيز رو بلند کنن...البته عزيز که
اهل رقص نبود اما براي اينکه رها رو سرگرم کنه بلند شد و همراهش سمت بقيه رفت...
پيمان و ساحل هم سمت بقيه مهمونا رفتن...

نه ماه پيش وقتي باز پيمان خواست در مورد ساحل حرف بزنه و به قول خودش رفع
سوءتفاهم کنه رک و راست بهش گفتم که زندگي ساحل به من ربط نداره و خيلي خوشحالم
ميشم که بهت جواب مثب بده و بالاخره همين سه ماه پيش پيمان با خوشحالي زنگ زد و
گفت بالاخره جواب مثبتش رو گرفته...

نميدونم چرا هيچ وقت نتونستم از پيمان بپرسم که آيا رابطه اي بين تو و ليلا بود...يا اصلا
علاقه اي بوده...شايد مي ترسيدم بفهمم من باعث جدايي دو نفر شدم که هم رو دوست
داشتن.....اما سعي کردم با اين فکر خودم رو قانع کنم که اگه پيمان عاشقش بود محاله ازش
مي گذشت خودم رو قانع کن....اما هنوز هم نتونستم فراموش کنم حرفايي ليلا رو ...اميدوارم
بتونه من رو ببخشه....
سر بهار که رو شونه ام قرار گرفت از فکر گذشته بيرون اومد...
صورتم رو طرفش برگدوندم...و به چشماش خيره شدم...
زيرلب و آروم گفتم دوستت دارم....
با لخند گفت من بيشتر...
صورتم رو به طرف صورتش بردم...لبهامون باهم چند ميلي بيشتر فاصله نداشت که
-سلام پزشک پير،سلام بهار خانم
بر خرمگس معرکه لعنت آخه الان وقت بود...
با حرص و خنده به طرف علي و شيدا که کنارمون با خنده بدجنسي بودن برگشتم...
بهار با صورتي سرخ سرش رو انداخت پايين و سلامي گفت
-سلام علي خان،سلام شيدا خانم
-سلام آقا هيراد سلام بهار جان...
براي علي با چشم و ابرو خط و نشون کشيدم و گفتم بفرماييد بشينيد
علي هم لبخند بدجنسي زد و گفت غرض از مزاحمت فقط احوالپرسي بود ما بريم به عروس
و دومادم يه سر بزنيم شما هم به کارتون برسين يه وقت خجالت نکشين بگين تو جمع
نشستيم ممکنه بدآموزي داشته باشه
خواستم جوابش رو بدم که با خنده دست شيدا رو کشيد و سمت پيمان و ساحل حرکت کردن...
يعني مردم آزار که ميگن يعني همين...سلام کردن بخوره تو سرت نمي شد پنج دقيقه ديگه
بيايي احوالپرسي
-هيراد ابرومونو بردي
نگاش کردم بيچاره چقدر هم سرخ شده بودچ
-خود علي بدتره...زياد نمي خواد حرص بخوري....فقط يادت باشه امشب کلي کار دارم باهات....
لبخندي زد و نگاهش رو سمت رها که وسط جمعيت در حال رقص بود برگردوند...

رهايي که گرچه حاصل عشق نبود ...اما حاصلش عشق شد.....

 

پایان