هیراد قسمت7
همه رفته بودن جز روزبه ...
ساحل هم که قبل از همه بعد از باز کردن کادو ها رفت...
خب اگه واقعا پیمان رو دوست داشت همون بهتر که با هم ازدواج کنن
اما خب نمی تونستم منکر حس مالکیتی بشم که بهش داشتم
هنوز هم حس می کردم ساحل فقط مال منه....شایدم این حس نشات گرفته از همون حس مالکیت
دوران کودکیم بود
-کجایی از سر شب تا الان هی تو هپروت سیر می کنی؟
به خودم اومد...و ظرفایی که دستم بود رو روی هم چیدم....
پوست میوه ها رو هم توی یه ظرف خالی کردم
به روزبه نگاه کردم و گفتم هیچی...فقط در عجبم چطوری اینقدر ساده می تونی ببخشی
لبخند تلخی زد
-کی گفته ساده اس؟فقط فکر می کنی کار دیگه ای غیر از بخشش مونده؟
همونطور که به طرف آشپزخونه می رفتم گفتم آره چرا تلافی نکردی؟
روزبه هم با یه سینی پر لیوان جلوم ایستاد
-تلافی کنم که چی بشه؟زنم ...عشقم زنده میشه...بهترین سالای عمرم برمی گردن...یا اینکه حسرت بزرگ کردن بچه ای که بهم گفتن مرده از بین میره
-خب بخاطر همه این چیزا تلافی کن
شروع به بستن پیش بند کردم و دستکشا رو دستم کردم
-نتونستم ببخشم اما آدم تلافی کردن نیستم هیچ وقت هم آدم تلافی نبودم
بعد اشاره ای به سینک پر ظرف کرد و گفت کمکت کنم؟
خندیدم...چون میدونستم از ظرف شستن بدش میاد و خودش بهم گفته بود...اما خب حس موذی بودنم گل کرد
-چرا که نه
بعد دستکشا رو از دستم درآوردم و گرفتم طرفش
خندید و گفت خوبه بهت گفت که از ظرف شستن خوشم نمیاد
به سینک تکیه دادم
-خب تعارف اومد نیومد داره پدر من بلند شو که من برم سالن رو جمع و جور کنم
با ذوق جلوم ایستاد و گفت باشه بده من بشورم
میدونستم ذوقش برای چیه...برای کلمه پدریه که بعد از این چند سال بالاخره از زبونم شنید...سخت بود برام وقتی بعد یه عمر صدا کردن اسم پدر برای مردی که واقعا در حقم پدری کرده بود ...بعدش بتونم پدر واقعیم رو پدر صدا بزنم...اما ناخودآگاه گفته بودم
باز حس موذی بودنم گل کرد
-خب بابا پس بعد از شستن ظرفا اگه لطف کنی و سالن رو هم یه جارو بکشی ممنونت میشم
اون که فهمید حس سواستفادگریم گل کرده ...دستکش و پیشبند رو پرت کرد تو سینه ام و گفت به تو خوبی نیومده بچه ...همون بهتر خودت بشوری
و لیوان تمیزی برداشت و رفت سمت چای ساز...یه لیوان چایی ریخت و گفت تا تو کارت رو بکنی منم برم یه چایی بخورم
-من کمکت می کنم
هردومون به عقب برگشتیم
بهار بود که با لبخند سعی می کرد جهت نگاهش ما باشیم
روزبه:بیا امداد غیبی هم برات رسید من برم چاییم رو بخورم بهتره
وقتی از کنار بهار رد می شد با لبخند آروم اما طوری که من بشنوم بهش گفت دخترم بهتره بذاری خودش بشوره وظیفه اشه
-ااااا نداشتیم آقا روزبه...خودت که کمک نمی کنی خدا هم که بنده اش رو فرستاده کمک می خوای بپرونی
روزبه با خنده بیرون رفت و بهار هم آروم آروم داشت سمتم میومد
دستش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش...دستکشا رو گذاشتم دستش و گفتم اینا رو بپوش و مشغول شو...منم ظرفا رو آب می کشم ..خوبه؟
-چشم
-چشمت بی بلا
هردمون پشت سینک ایستاده بودیم ...شیر آب رو باز کردم
-خب خانم چه عجب دلت به حال شوهرت سوخت اومدی کمک؟
مایع ظرفشویی رو روی ظرفی که دستش بود ریخت و گفت از بس دل رحمم دیگه
مشکوک نگاش کردم
-چیه خانم امشب مشکوک میزنی؟
آروم خندید و گفت شما شکاکین آقا
نه دیگه این دختره امشب واقعا یه چیزیش شده...این همه تغییر ناگهانی مشکوک بود...
دستم رو دورش حلقه کردم و به خودم نزدیکش کردم....سرم رو خم کردم و آروم کنار گوشش گفتم :پس امشب پایه ای؟
و گوشه لبش رو بوسیدم و مشغول آب کشیدن ظرفا شدم
-پایه ؟
-پ نه پ صندلی....
بعد دوباره سرم و نزدیکش بردم و گفتم نکنه تحریم و وضعیت اقتصادی روی روابط زناشویی هم اثر میذاره
با این حرفم بلند خندید و گفت چی میگی تو ؟
شیر اب رو بستم و کشیدمش طرف خودم...بوسه ای کوتاه روی لبش زدم که با اعتراض اما صدای آرومی گفت
زشته ممکنه بابات ببینه ...بعدش هم ولم کن بابات راست میگه همون بهتر خودت بشوری من خسته ام برم بخوابم بهتره
به خودم فشارش دادم و دستم رو محکم روی شکمش فشار دادم و گفتم اتفاقا من امشب اصل خسته نیستم و تو هم امشب تا من نخوابم نمی خوابی اوکی خانم
-باشه ولم کن زشته
با شیطنت گفتم چی زشته؟
با اعتراض خودش رو از بغلم بیرون کشید و مشت آرومی به سینه ام کوبید و گفت امشب غیرقابل کنترل شدی؟
-امشب تو هم زیادی مشکوک شدی
نمی خواستم بهش بگم اینهمه تغییر رفتارت مشکوکه ترسیدم باز عوض شه...مگه من دوست نداشتم اخلاقش اینجوری شه پس چرا اعتراض کنم...اما خب باز مشکوک بود اینهمه تغییر
با خودم گفتم ممکنه دليل اين همه تغيير ساحل باشه...
خب ممکن بود ساحل باشه...اما ساحل که خيلي وقته توي زندگيم وجود داره؟
يعني ممکنه حضور امروز ظهر ساحل و حرفايي که بهار زد يه تلنگر بوده که به خودش بياد...
دستام رو با حوله که روي ميز بود خشک کردم
-خب بهار خانم خسته نباشي
-تو هم همينطور
-والله من که اصلا خستگي رو حس نکردم ...اگه قول بدي هر روز بياي کمکم مطمئن باش
خستگي به تنم نمي مونه
لبخندي زدم و گفتم راستي خانم خانما ما کي قرار دوباره برگرديم به دوران خوردن دستپخت افتضاحت؟
اخمي به چهره اش نشست ...
با تلخي گفت فعلا که داري از دستپخت ساحل فيض مي بري
جان اين دختر حسود چرا اينجوري تغيير چهره داد
پشت ميز نشستم و نگاهي به بهار که هنوز کنار سينک ايستاده بود نگاهي کردم
-خب تقصيره خودته تصميم مي گيري اما عملي نمي کني؟
پوزخندي روي لبش نشست
-وقتي خانم شهبازي هر روز تو خونه امون چتر باشه و انگار بيکاره ديگه مگه کاري هم مي مونه من بکنم...همون بهتر توي اتاق بشينم
راست مي گفت...از شش ماه پيش حضور ساحل به جاي اينکه کمرنگتر بشه ...خيلي پررنگ تر شده بود ...شايد هم مي خواست با حضور هميشگيش تو اين خونه ما رو به حضورش و بودنش عادت بده...
از وقتي برگشته بود ديگه کار وکالت رو کنار گذاشته بود و با ارث هنگفتي که از پدرش بهش رسيده بود بهترين زندگي رو داشت پس کار واسه چيشه...اما ميدونستم که اون به وکالت علاقه داره...کار کردنش هم بخاطر پول نبوده
دستش رو گرفتم...قدمي بهم نزديک شد
-فکر کنم يه مدت ديگه خبر عروسي پيمان و ساحل رو بشنويم
به وضوح مي شد برقي که تو چشماش نشست رو ديد...لبخندي که روي صورتش نشسته بود رو نتونست پنهان کنه
-راست ميگي؟
-نگاهاشون بهم که اينجوري نشون ميده
يه دفعه پکر شد
-نگاه که زياد مهم نيست بايد ديد دلشون چي ميگه...دلشم که معلومه تو رو مي خواد
و يه دفعه دستش رو روي دهنش گذاشت
پس درست حدس زده بودم...الان داشتم مطمئن مي شدم که همه ي حرفاي اون روزمون رو شنيده
به صورت معصومش نگاه کردم...مگه من مي تونستم بعد از اين چند سال ازش دل بکنم...خواسته يا ناخواسته علاقه به وجود مياد...حتي اگه خودم نمي خواستم ...مگه مي شد...دختري که بخاطر من مهمون تاريکي شده بود رو دوست نداشته باشم...شايد خودش فراموش کرده باشه...اما من که ميدونم...نمي تونم منکر شم...حتي اگه تا الان هزاران بار منکر شده باشم...اما ميدونستم که بخاطر من بوده
دستش رو فشار دادم و گفتم مهم دل منه که با کيه؟الانم برو بخواب که خسته اي...راستي با يه مسافرت کوتاه موافقي؟
چيزي نگفت که گفتم
-خب پس با يه مسافرت کوتاه موافقي
سرشو تکون داد و گفت آره خسته شدم از بس تو خونه نشستم
-خوبه پس....الانم برو بشين تو سالن دو تا ليوان چاي بريزم بيارم
-نه من خسته ام برم بخوابم ...شب بخير
-شب بخير عزيزم
بهار که سمت اتاق رفت دو تا ليوان چاي ريختم و سمت سالن رفتم..امشب که روزبه اينجاست مي شد يکم باهاش گپ بزنم
روبروي روزبه نشسته بودم....
-يعني چي؟پس چرا حاجي مي گفت مامانم گفته شهيد شدي؟
لبخند تلخي نشست روي لبهاش ..دستي به موهاي نيمه سفيد شده اش کشيد و گفت
قبلا که برات تعريف کرده بودم...خونواده ام هيچ وقت موافق عقايدم نبودن،من شده بودم يه وصله ناجور بين اونا،اما خب من عقايد خودم رو داشتم....همين عقايد هم باعث شد که از خونواده ام طرد بشم....خونواده اي که فقط دو تا پسر داشت و شش تا دختر....اما اونقدر افکارشون براشون مهم بود که از پسرشون بگذرن....فقط خانم جون بود که مخالفم نبود...اگه بگم اون هم مشوقم بود دروغ نگفتم اما خب از ترس پدرم و عموهام اونم چيزي نمي گفت...
دانشجوي سال دوم پزشکي بودم....يه خونه کوچيک اجاره کرده بودم ...
هم کار مي کردم ...هم درس مي خوندم...نمي خواستم دستم ديگه جلو پدرم دراز شه...
گهگاهي هم به خانم جون که تنها زندگي مي کرد سر ميزدم...
لبخندي روي لبش نشست...انگار داشت خاطرات خوشي رو توي ذهنش تداعي مي کرد...
با همون اثار لبخند که هنوز روي صورتش بود گفت:مادرت رو هم توي همون رفت و آمدا يکي دوبار ديدم....عشق در نگاه اول بود قصه ما...
مطمئن بودم با خوناده اي که اون داره دخترشون رو به من نميدن....اما خب دلم مي خواست شانسم رو امتحان کنم...
يه روز سر راهش سبز شدم...خواستم باهاش حرف بزنم ...اما محلم نذاشت...چند بار ديگه هم اومدم و رفتم تا يه بار بالاخره ايستاد که حرفامو بشنوه...منم بهش گفتم که ازش خوشم اومده و مي خوام خانم جون رو بفرستم خواستگاريش
خواست جواب تند و تيزي بهم بده که گفتمش يه فرصت بده که ثابت کنم مي تونم خوشبختت کنم
اشکي که از گوشه چشمش سرازير شده بود رو گرفت و گفت:حيف که نتونستم از فرصتي که بهم داد استفاده کنم...بخاطر من تو روي خونواده اش ايستاد...از اون خونه و مال و منال چشم پوشيد اما مرگ عايدش شد.
کنارش نشستم و دستم رو روي شونه اش گذاشتم
-من مطمئنم که اون تو همون فرصت کوتاه هم باهات خوشبخت بوده
لبخند تلخي زد و گفت هميشه طوري با گروه کار مي کردم که کسي بويي نبره...حتي مادرت هم نميدونست...شايد يه ظلم بزرگ بود در حقش که هيچ وقت بهش نگفتم...اما مي خواستم اگه اتفاقي هم افتاد به اونا آسبي نرسه غافل از اينکه پدرام قرار بود زندگمون رو بهم بريزه...هيچ وقت نفهميدم اصلا پدرام از کجا فهميد...هيچ وقت هم نپرسيدم ...اما زير شکنجه هاي ساواک فهميدم که نه فقط پدرام بلکه برادر خودمم توي اين قضيه نقش داشته...مي خواست از دستم خلاص بشه...اون بوده که کاراي منو براي پدرام رو کرده بود....
من زندان بودم اما خود بهروز بود که خبر مرگ منو پخش کرد....جنازه اي تحويل خانواده ام داده نشد....اما اعلام کردن من مردم....زمان انقلاب هم که آزاد شدم...هر چيگشتم خبري از زن و بچه ام پيدا نکردم...توي چهارديواري هاي حبس فقط فکر به تو مادرت بود که من و سرپا نگه داشته بود...اما بعدش يه قبر نشونم دادن و گفتن اين از زنت...بچه ات هم معلوم نيست کجاي اين زمين دفن شده...
در به در دنبالتون گشته بودم ...اما آخرش هيچ نصيبم شده بود و يه قبر که تن عزيزترينم رو تو خودش حبس کرده بود
نگه داشته بود...اما بعدش يه قبر نشونم دادن و گفتن اين از زنت...بچه ات هم معلوم نيست کجاي اين زمين دفن شده...
در به در دنبالتون گشته بودم ...اما آخرش هيچ نصيبم شده بود و يه قبر که تن عزيزترينم رو تو خودش حبس کرده بود
نگاهم کرد و گفت فکر مي کني تموم اين حساي بدي که من اونموقع تجربه کردم قابل تلافين که تلافي کنم
-بالاخره بهتر از اينه که طوري برخورد کنيد که انگار اون هيچ نقشي توي گذشته اتون نداشته
نگاه دقيقي بهم کرد و گفت تو چرا دعوتش کردي؟
-من دعوتش نکردم....
-چرا ننداختيش بيرون؟
-خب نمي شد...به حرمت تموم کاراي که حاجي در حقم کرد نتونستم به خونواده اش پشت کنم
-آفرين ...خب من هم به همون دليل نمي خوام تلافي کنم...درسته که اون زندگيمو بهم ريخت اما درعوضش پدرش زندگي پسرمو ساخت...
حرفشو قطع کردم و گفتم اون اگه لوتون نميداد که اين بلا سرمون نميومد
لبخند آرامبخشي صورتشو پوشند
-درسته اما اين رو هم فراموش نکن که بهروز تحريکش کرده بود...خود بهروز دم مرگش همه چيز رو بهم گفت...اونقدر پي کار و زندگي من بوده که حتي زير و بم زندگي پدرام هم دستش بوده..
خب پدرام هم جوون بوده...غرور داشته ...اشتباه کرده...همين که پشيمونه خودش کليه...
خودمم فهميده بودم پشيمونه ...ياد همون موقعه که بهار خونه پدرش بود و اوضاع بهم ريخته شده بود افتادم...زماني که مهدي رفته بود سراغ حاجي توي کارخونه و هر چي از دهنش دراومده بود رو گفته بود...
وقتي که حاجي راهي بيمارستان ميشه ...حاجي تو بخش مراقبتهاي ويژه بود و همه توي بيمارستان بوديم....دو روزي بود که حاجي تحت نظر بود و وضعيتش تغييري نکرده بود...
وضعيتش وخيم بود...
همونجا بود که براي اولين بار پدرام رو ديدم ...با چشمايي که احساس توشون بود...چشمايي که بخاطر پدرش داشتن اشک مي ريختن...
و من اون روزها داشتم ديوونه مي شدم ....ديوونه که هر وقت حاجي پاش به بيمارستان رسيده بخاطر من بوده
همونجا بود که براي اولين بار پدرام رو ديدم ...با چشمايي که احساس توشون بود...چشمايي که بخاطر پدرش داشتن اشک مي ريختن...
و من اون روزها داشتم ديوونه مي شدم ....ديوونه که هر وقت حاجي پاش به بيمارستان رسيده بخاطر من بوده
اون روز روی صندلی توی سالن بیمارستان نشسته بودم...چشمام بسته بودن و سرم رو به دیوار تکیه داده بودم...حس کردم کسی پیشم نشست...فکر کردم پیمان..
اما وقتی صداش رو شنیدم فهمیدم پدرامه...
-من فکر نمی کردم اون همه اتفاق قراره تو زندگیتون بیفته...اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم بابات زیر شکنجه دووم تیاره...فقط من....من فقط می خواستم یکم حالشون روبگیرم همین...
چشام رو باز کردم...تکیه ام رو از دیوار گرفتم...توی چشماش زل زدم
-الان خوشحالی که بدجوری حالشون رو گرفتی...پدرم رو کشتی ...مادرمو آواره کردی...مجبورشد با یه معتاد عوضی ازدواج کنه بعد هم ...
-باور کن نمی خواستم اینجوری بشه خودم پشیمونم...یه عمره که پشیمونم...
پوزخندی زدم
-آره معلوم بود چقدر پشیمونی از نفرتی که بهم داشتی مشخص بود..
سرش رو تکون داد...سرش رو بین دستاش می گیره و با عجز میگه...
-ازت متنفر نبودم...فقط نمی تونستم ببینمت...هر بار که می دیدمت یاد کاری که باهاتون کردم می افتادم...یاد حماقتم می افتم...میدونم باورت نمیشه...اما باور کن هیچ وقت نمی خواستم اونجوری شه...من اشتباه کردم....اشتباه کردم
با دیدن پرستارهایی که به سمت بخش مراقبتهای ویژه میدویدن..هردومون بلند شدیم..
با ناله گفتم بابا
فقط منو پدرام بیمارستان بودیم...پیمان بقیه رو فرستاده بود خونه...
و وقتی نیم ساعت بعد دکتر جلومون ایستاد و گفت غم آخرتون باشه...
تازه فهمیدم چی شده و کی رو از دست دادم............
با دست روی پیشونیم کوبیدم ....نگاه متاسف دکتر روی من و پدرام بود...
و اینبار مثل دفعات قبل فراموش کردم که مرد نباید گریه کنه....
مگه میشه برای از دست دادن بهترین مرد گریه نکرد...
وقتی پدرام سرش رو روی شونه ام گذاشت...نتونستم پسش بزنم...
با کمری خم شده زار میزد...شاید اولین و آخرین بار بود که پدرام رو اینجوری میدید...
-آره پشیمون شده بود اما به چه درد من و شما می خوره پشیمونیش
روزبه لبخندی زد و گفت حداقلش خیالت راحته که اگه کاری هم کرده خودشم الان از کارش راضی نیست
-گفتی تو زندان فهمیدی بهروزم دست داره تو لو رفتنت؟
-اونجا نفهمیدم بهروز فهمیدم یکی از اقوام نزدیکم هم دست داره...اما بعدش که بهروز ماجرا رو تعریف کرد فهمیدم اون قوم نزدیکم کی بوده...اون برادرم بوده که زیرآبمو زده
لیوانای خالی چای رو بداشتم و گفتم بریزم می خوری؟
-اگه یه لیوان آب بدی ممنون میشم
سرم رو تکون دادم و سمت آشپزخونه رفتم...لیوان رو توی سینک گذاشتم و لیوان تمیزی برداشتم ...بطری آب رو از یخچال بیرون کشیدم و لیوان رو پر آب کردم...
-بفرمایید
لیوان رو از دستم گرفت
-ممنون
دوباره روبروش نشستم
-خب گفتین که بعد از آزادی کجا رفتین؟
-اولش که رفتم همون خونه ای که اجاره کرده بودیم ...اما خب از تو مادرت خبری نبود....صاحبخونه هم گفت چند ساله که از اون خونه رفتین...
بعدش رفتم سراغ خانم جون....اون بیچاره وقتی منو دید خشکش زد...گفت که بهمون گفتن تو مردی...گفت حتی خونواده ام واسه ام مجلس عزاداری هم گرفته بودن...گفت زن و بچه ات اومدن اینجا اما شرمنده بود که نتونسته بود کنار خودش نگهتون داره...می گفت از بابام می ترسیده...
بابام رو می شناختم میدونستم آدم مستبدیه...
سکوت که کرد گفتم خونواده مامان ایران نبودن؟
-اره اونا چند سالی بود که رفته بودن....اصلا نمیدونستم باید کجا دنبالتون بگردم...
رفتم پیش خونواده ام...اونا هم کلی از دیدنم خوشحال شدن..حتی بهروز ...بهروزی که اون هم توی این بلاهایی که سرم اومد نقش داشت...اونقدر خوب نقش بازی می کرد که باورم شد خونواده ام از دیدن دوباره من خوشحال و فراموش کردن که یه روزی من رو از خودشون روندن...
سراغ تو و مادرت رو ازشون گرفتم...گفتن خبری ندارن...گفتن اومده بودن سراغتون اما مادرت قبول نکرده بیاد پیششون و بعد از تموم شدن عده اش رفته ازدواج کرده...
به تلخی نگام کرد....
-تو اون روزها بدجوری دلم از مادرت گرفت....خصوصا وقتی که بهروز آدرس شوهرش رو بهم داد....رفتم گشتم ...پرس و جو کردم و فهمیدم واقعا ازدواج کرده....شوهرش رو هم دیدم یه آدم معتاد که پای منقل نشسته بود و خودش از قبل زن و بچه داشته...
راستش اون روزا بدجوری دلم از مادرت گرفته بود..
اما وقتی گفت مرده ...تازه فهمیدم نتونسته بودم ازش دلگیر شم...همونجا برای از دست دادن لیلام زار زدم...
اون آدم معتاد با دو تا دوستش پای منقل بودن...و به گریه های من می خندیدن...ازم پرسید چکارشی؟گفتم برادرش...گفتم پس بچه اش کو؟گفت اونم قبل مادرش مرد...
نگاش کردم...یادآوری گذشته براش سخت بود...صورتش پر از غم شده بود
همهی گذشته ام شد یه قبر و یه انتظار برای پیدا کردن بچه ای که حسم یم گفت زنده اس؟
-چرا نرفتی سراغ حاجی؟اون که دایی مامان بود
-من حتی تا حالا یه بار هم دایی مادرت رو ندیده بودم....از لیلا شنیده بودم که اون نامزد پسر داییش بوده میدونستم دل خوشی ازم ندارن و غیرممکنه به زن و بچه ام کمک کنن...تازه مطمئن بودم مادرت سراغ اونا نمیره...پدرام یه روزی نامزدش بوده پس نمیرفت از اونا کمک بگیره...اما مثل اینکه اشتباه می کردم...باید همون موقع دنبال حاجی می گشتم...
-خدا بیامرز حاجی رو ...اون روزا که خونواده زنت،می خواستن زنتو طلاق بدن چون به قول خودشون پدر و مادرت معلوم نیستن...حاجی هم با تنها مدارکی که لیلا از من در اختیارش قرار داده...دنبال من می گرده...یه اسم ...یه فامیل...یه شناسنامه از من که دست حاجی بوده....همین....
مثل اینکه اون روزا که تو درگیر رها بودی...حاجی پیمان رو می فرسته که دنبال خونواده من بگردن...حاجی هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد خودم زنده باشم...اینو وقتی فهمیدم که پیمان از زنده بودنم اونقدر تعجب کرده بود که تا چند لحظه هیچ واکنشی از دیدنم نشون نداد...
حاجی برای اینکه ثابت کنه که تو از خونواده اصل و نسب داری هستی دنبال خونواده ام بوده...
شرکت پخش داروی خونوادگی ما اونقدر معروف بوده که با اندک اطلاعاتی که حاجی و پیمان از ما داشتن باز شانسشون رو امتحان می کنن که شاید خونواده تهرانی که دنبالش می گردن همین خونواده باشه...
یادمه اون روز وقتی برادرزاده ام مهیار بهم زنگ زد و ازم خواست بیام دفتر شرکت ،تعجب کردم...
چون تا حالا پیش نیومده بود که ازم بخوان تو کارای شرکت دخالتی بکنم...و من هم دوست نداشتم دخالتی بکنم...اون روز هم شک کردم که نکنه قضیه چیز دیگه ای باشه...
وقتی رسیدم دفتر شرکت و پیمان رو دیدم که متعجب بهم نگاه می کنه گیج شدم که این کیه که مهیار اون رو پیمان پارسا معرفی کرده و من رو هم اینجوری معرفی کرد"ایشون هم عموی بنده روزبه تهرانی ...خب الان منتظرم حرفایی که می خواستین بزنین رو بشنوم"
چند بار با خودم تکرار کردم پارسا....پارسا...
اما خب ممکن بود یه تشابه فامیلی بوده برای همین به صندلی اشاره کردم تا بشینه و خودم هم روبروش نشستم...
مهیار هم با دقت به دوتامون خیره شده بود تا بفهمه قضیه چیه ...و من گیجتر از هردوتاشون منتظر بودم بفهمم قضیه چیه؟
بالاخره پیمان به خودش اومد و گفت شما روزبه تهرانی هستین؟
سرمو تکون دادم و گفتم بله چطور؟شما منو می شناسین
مکثی کرد و گفت اونطور که فهمیدم و برادرزاده اتون گفتن فامیلی پارسا باید براتون آشنا باید براتون آشنا باشه درسته؟
سری تکون دادم و منتظر نگاش کردم
نفس عمیقی کشید و گفت لیلا پارسا رو می شناسین؟
اونقدر تند از روی صندلی بلند شدم که نزدیک بود تعادلم بهم بخوره و پرت شم زمین...
-لیلا پارسا؟
نگاهی به مهیار کرد و گفت آره
مهیار مشتاق به ما دوتا زل زده بود...مثل اینکه اون خیلی مشتاق بود برای شنیدن
مکثی کرد و توی چشمام زل زدو گفت اونجور که من با تحقیقاتی که انجام دادم فهمیدم که شما قبلا ازدواج کرده بودین و یه پسر هم داشتین درسته؟
میز رو دور زدم و مقالش ایستادم
-تو کی هستی؟لیلا رو از کجا می شناسی؟
دو تا شناسنامه قدیمی از کیفش درآورد و جلوم گذاشت
سریع از دستش قاپیدمشون و بازشون کردم
شناسنامه خودم بود....دومی هم هیراد...
با شک گفتم اینا رو از کجا آوردی؟
نگاهی به مهیار انداخت و گفت فکر کنم لازم باشه بیایین یکی رو ببینید
کیفش رو برداشت که مچ دستش رو گرفتم و گفتم تو کی هستی؟
سرش رو پایین انداخت و گفت پسر پدرام پارسا....نوه دایی لیلا
-چی می خوای؟بابات که زندگیمو بهم ریخت تو دیگه می خوای کجای زندگیمو بهم بریزی
نگاه دقیقی بهم کرد
-می خوام پسرتو بهت برگردونم
اینو که گفت یهو مهیار اومد جلو و با صدای عصبی گفت چی میگی تو...پسر عموی من خیلی ساله مرده...فکر نکن با این حقه ها و این اطلاعات که همه از زندگی عموم می دونن می تونی سرمون و کلاه بذاری و به یه نون و نوایی برسی
پیمان هم با تحقیر نگاش کرد و گفت :اولا هر وقت ازت نظرخواهی کردم خودتو بنداز وسط و حرف بزن...یاد نگرفتی وقتی دو تا بزرگتر حرف میزنن تو حرف نزنی دوما من خودم اونقدری دارم که چشم دنبال پول چهار قلم دارویی که می فروشین نباشه و سریع به سمت در رفت
مهیار خواست چیزی بگه که گفتم تو چیزی نگو....
دنبال پیمان رفتم که دیدم پایین دم شرکت تو ماشینش منتظر ایستاده...منو که دید بوقی زد و گفت چی شد میاین یا نه؟
سریع در جلو رو باز کردم و باهاش رفتم....
منو برد کارخونه حاجی...تو راه همه چیزایی که می دونست رو برام تعریف کرد...اینکه چطوری و چه جوری وارد خونواده اش شدی...از اینکه الان زندگیت داره بهم میریزه و لازمه که مشخص بشه که هیراد اونی نیست که خونواده زنش فکر می کنن...بلکه اونم خونواده دار و با اصل و نسبه و خیلی حرفای دیگه...
با حاجی هم خیلی حرف زدیم...حاجی خوشحال بود....قرار بود باهات حرف بزنیم....قرار بود اگه لازم باشه برای اثبات نسبتمون بریم آزمایش هم بدیم...اما مثل اینکه همون روز برادر زنت بعد از اینکه من از کارخونه زدم بیرون میاد سراغ حاجی و بعدش رو هم خودت بهتر میدونی......راستش تا چند روز خبری نه از پیمان شد نه از حاجی ...منتظر بودم سراغی بگیرن اما خبری نشد...تا اینکه ییه هفته بعدش که به پیمان که اون روز کارتش رو به من داده بود زدم...فهمیدم که حاجی فوت کرده...
بقیه اش رو هم که خودت میدونی.......
یادمه اولین بار که روزبه رو دیدم تو مراسم چهلم حاجی بود....
کنار پیمان ایستاده بود و به من خیره شده بود....
اون روز هیچ وقت فکر نمی کردم مردی که اینجوری بهم خیره شده باشه ممکنه پدرم باشه....
همون روز بعد از اینکه همه مهمونا رفتن ....سراغ رها که دست خاله پیمان بود و توی این چند روز نگهش داشته بود رفتم...دلم برای دخترم تنگ شده بود
رها رو برداشتم و رفتم تو حیاط....هنوز خونه شلوغ بود و تعدادی از فامیل و آشنا اونجا بودن...دنبال یه جای آروم بودم...یه جایی که راحت بتونم به حاجی فکر کنم...
حاجی که اونقدر خوب بود که نمی تونستم خوبیاش رو بشمارم...هنوزم باور نمیشه پدر بهار به مراسم نزدیکترین رفیقش نیومده باشه....هیچ کدومشون نیومدن...
روی چمنا زیر درخت نشستم و رها رو توی بغلم گرفتم
-دوباره یتیم شدم....یتیم شدن چقدر سخته....میدونی یتیم شدن یعنی چی؟
-نه نمیدونه
سرم رو که بلند کردم...همون مرد رو دیدم...پیمان هم پشت سرش ایستاده بود...
پیمان قدمی جلو گذاشت و رها رو از دستم گرفت و گفت این آقا روزبه تهرانی هستن لازمه در مورد یه مسائلی باهات حرف بزنه...
اون لحظه اونقدر ذهنم درگیر شده بود که به این فکر نکردم که شاید این آدم ممکنه به گذشته ام و خونواده ام ربط داشته باشه....
بلند شدم ایستادم...
-بفرمایید می شنوم...
و اون روز همه چیزایی که امشب باز برام گفت رو تکرار کرد...گفت کیه...گفت کجا بوده..گفت چی شده...گفت دنبالم گشته...گفت و گفت و گفت و من فقط گوش دادم...بدون اینکه حتی سوالی بپرسم...به این فکر می کردم یعنی من از این به بعد به این مرد بگم بابا؟
و در آخرش گفت حاضره ثابت کنه که من پسرشم....
و دو ماه بعد ثابت شد...با آزمایشی که انجام دادیم ثابت شد...پدری که یه عمر توی بچگیم فکر می کردم مسافرته برگشته...پدری که حاجی گفت مرده زنده است...
چقدر اون روزا به وجود پدرم احتیاج داشتم و خدا خوب موقعه ای اون رو به من رسوند...
به همین خاطر بود که هیچ وقت نتونستم گناه پدرام رو پای پیمان بنویسم ...پیمان واقعا برادری رو در حقم تموم کرده بود...همه جوره هوام رو داشت...
بلند شدم و گفتم بابا من برم رختخوابا رو بیارم بندازم که بخوابیم ...نگاهی به ساعتم کردم و گفتم ساعت چهار شده و ما هنوز بیداریم..
روزبه تبسمی کرد و گفت بالاخره گفتی بابا و اونم ندونسته
جمله قبلیم رو مرور کردم...آره گفته بودم...الان می فهمیدم زیاد هم سخت نیست...
بلند شد
-من دیگه برم
با تعجب گفتم ساعت چهار صبحه کجا می خواین برین الان
دستی به شونه ام زد و گفت لازمه یکم با خودم خلوت کنم...خداحافظ
تا دم در بدرقه اش کردم....و بعد سمت اتاقمون برگشتم...
در رو که باز کردم حس کردم تخت تکون خورد....آروم به تخت نزدیک شدم..بهار ملافه رو کامل رو صورتش کشیده بود...
از بالا و پایین رفتن نامنظم قفسه سینه اش فهمیدم بیداره
سرمو کنار گوشش بردم و آروم گفتم فالگوش وایسادن کار بدیه ها
یه دفعه ملافه رو کنار زد
-به خدا اتفاقی شنیدم ...خب بعدش کنجکاو شدم گوش بدم
قیافه خودم رو جدی نشون دادم
-اما من اصلا از کارت خوشم نیومد
روی تخت نشستم...دستش رو دراز کرد تا من رو لمس کن...
دستش به بازوم خورد...بازوم رو گرفت و گفت باور کن خوابم نمی برد...خواستم بیام بیرون شنیدم داشتین حرف میزدین گفتم نیام
بینیش رو با دو انگشتم فشار دادم و گفتم آره تو هم با خودت گفتی بشینم گوش بدم چی میگن نه؟
مثل گذشته وقتی نگران استرش داشت امشب هم دستش رو توی هم قفل کرد و شروع به بازی با انگشتاش کرد...
دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم...
-حالا که خودت هم فهمیدی کارت اشتباه بوده می بخشمت فقط به یه شرط؟
سرش هنوز پایین بود...با انگشت شستم چونه اش رو بالا آوردم
چشاش رو بسته بود و منظر بود شرطم رو بگم..
-از فردا به مدت دو روز میرم مسافرت چطوره
لبخندی روی بلاش نشست که با بدجنسی گفتم البته این همه شرطم نبود
روی تخت دراز کشیدم و اون رو هم که نیم خیز شده بود سمت خودم کشیدمش...
آروم زیر گوشش گفتم یادت نرفته که قرار بود تا وقتی من بیدارم تو هم بیدار باشی...
و بعد از اولین ما شدنمون...این دومین باری بود که به دلم نشست و دوتامون لذت بردیم و لذت دادیم....
هیچی نتونست خوشیمون رو زایل کنه...حتی تاریکی ...
يه مرخصي دو روزه براي خودم و رها و بهار....به خانم کريمي زنگ زدم تا به بيماراي
امروز و فردا زنگ بزنه و کنسل کنه وقتشون رو...
دلم امروز هواي حاجي رو کرده بود...مي خواستم قبل سفر يه سر بهش بزنيم
-بهار کارت تموم شد يا بيام کمکت...
کلا از ديشب تا حالا بهار کلي تغيير کرده بود...و اونم يه تغيير مثبت...
براي اولين بار داوطلبانه داره رها رو حاضر مي کنه...
ليوان شير رها رو روي ميز گذاشتم
-بهار چي شد؟بيام...
اما با ظاهر شدن بهار و رها خندون جلوم
سوتي کشيدم و گفتم خانما کجا قراره برين که اينهمه خوشتيپ کردين...
يه تاپ سفيد و دامن کوتاه جين تن رها کرده بود و خودش يه تاپ سفيد بندي و شلوار
جين...
جلوي رها زانو زدم و گفتم چه خبره ست کردين با هم شيطونا؟
خنديد
-مامان گفت اينجوري بپوشيم...
خنديدم و محکم گونه اش رو بوسيدم...
رها رو روي صندلي گذاشتم...و کنار بهار ايستادم و آروم با شيطنت گفتم:خانم مثل
اينکه قراره مسافرت کنسل شه و خونه بمونيم نه؟
با گيجي و ابروهاي درهم جهت نگاهش رو سمت گردنم تنظيم کرد
-چرا اتفاقي افتاده؟
ليوان شير و رو نزديک رها کردم و يه تيکه نون تست دادم دستش و گفتم بابايي تو
مشغول شو...
رها هم لبخندي زد و شروع به ماليدن کره روي نون کرد...
دوباره نزديک بهار شدم
با لحن بدجنسي گفتم فکر کنم لازمه بازم شيطوني کنيم
با دلخوري دستش رو مشت کرد و خواست به بازوم بزنه که دستش رو گرفتم و با خنده
روي صندلي نشوندمش
-بشين خانم صبحونه اتو بخور که بريم يه سر به حاجي بزنيم بعد هم بزنيم به جاده
رها با ذوق گفت بابا قراره بريم کنار دريا؟
-آره بابا جون قراره بريم کنار دريا همونجا که مامانت دلمو برد
و با خودم گفتم اونم چه بردني....واقعا چقدر راحت دارم حقيقت رو پنهون مي کنم
اخماي بهار تو هم کشيده شد
-چرا اخم کردي تو؟
و ليوان چايي رو به دستش دادم...دستش که روي ليوان حلقه شد دستم رو کنار
کشيدم..
سعي کرد اخمي که روي چهر هاش بود رو پاک کنه...لبخندي زد و گفت هيچي
با شک گفتم مطمئني؟
-آره
ابرويي بالا اندختم و ليوان چايي رو به لبم نزديک کردم...
کنار سنگ قبر بابا نشستم ...دستم رو روی سنگ قبر گذاشتم و فاتحه ای نثار روح
حاجی کردم
نگاهم به شعری که روی سنگ قبر گفتیم بنویسن افتاد
مظلوم و آرام از این زندگی کردی عبور
امشب با خاطراتم تو را میکنم مرور
قلبی عاشق پر از ایمان و مهر و صفا
عمری پر از شرافت و از کینه ها به دور
زبانت کسی را آزرده نساخت
ولی
از یاد ما نمی رود آن مرد صبور
شعر از محمد عابدی
-بابا برام دعا کن...دعا کن همه چیز درست شه
شیشه گلاب رو باز کردم....
گلاب رو روی سنگ ریختم و با دستم خاکی که روی سنگ نشسته بود رو شستم...
بلند شدم...باید به مادرم هم سر میزدم...خیلی وقته باهاش حرف نزدم
سنگ قبرها رو یکی یکی رد می کردم....بعد از طی مسافتی ایستادم
خیلی وقت بود که بهش سر نزده بودم....
خیلی وقت بود که باهاش حرف نزده بودم...
همونطور که گلاب رو روی سنگ قبرش می ریختم گفتم
-مامان چرا من هیچ وقت نفهمیدم تو دلت چی می گذره...
هنوزم نمی تونم درست درکت کنم که چرا منو از خودت دور کردی..
بابا می گفت دوست نداشتی زجر کشیدنت رو ببینم و زجر بکشم...
روزایی که من حسرتم خوابیدن رو تخت خواب نرم بود حسرت تو زندگی کردن بود...
روزایی که من فراموشت کرده بودم و غرق بازیهای کودکانه ام بودم...شاید تو برای دیدنم بی تابی می کردی
روزایی که من سرمو روی بالشت گرم و نرم میذاشتم و یادم رفته بود مادری هم تو زندگیم بود...
تو داشتی با مرگ می جنگیدی...
حیف که دیر شناختمت....خیلی دیر...
میدونی درسته که مدت خیلی کمی با بابا بودی اما مطمئنم خوشبخت بودی ...
میدونی چرا ...چون روزبه هنوز بعد از این همه سال نتونسته کسی رو جایگزینت کنه...
هنوزم تو براش عشق اول و آخری...
فکر نکنی همه مردا اینجورین...نه نیستن...
مثلا خود من...یه روزی فکر می کردم ساحل عشق اول و آخرمه...دوست نداشتم ازدواج کنم مبادا از دستش بدم..
اما الان...
درست زمانی که خودشم راضی بود باهام زندگی کنه...فهمیدم خیلی چیزایی دیگه هم هست..
من شاید عاشق بهار نبودم...اما الان دوستش دارم...الان می فهمم دوست داشتن هم کلی هیجان داره...
ساحل بهتره همون عشق دوران کودکی بمونه....
عشقی که تجربه شیرینی بود...اما زندگی که فقط عشق نیست...
من خیلی وقته حسی که به ساحل دارم رو یه گوشه از قلبم دفن کردم روش یه تابلو ورود ممنوع زدم..
دعام کن مامان....دعا کن این تغییرات بهار موندگار باشن...می ترسم مامان ...می ترسم
-بابا پس چرا نمیایی
سرم رو برگردوندم..بهار و رها کنار ماشین ایستاده بودن و رها از همون فاصله با صدای بلند داشت صدام می کرد
بلند شدم...
شاید بشه یه شروع دوباره داشته باشم...
اصلا شاید بشه دوباره عاشق شم....عاشق شم و عاشق کنم...
آخرین بسته خرید رو توی آشپزخونه گذاشتم که صدای بهار اومد
-از وقت ناهار هم که گذشته چی درست کنیم؟
دستامو به کمر زدم و گفتم نمیدونم...حالا یه چیزی می خوریم در عوض شام رو تلافی می کنیم...چطوره/
لبخندی زد
-خوبه....من چکار کنم؟
شما بیا میوه رو بشور منم بندری درست می کنم...خوبه؟
-بابا تندش نکنیا
-تو کی اومدی فسقلی...
رها دست بهار رو تو دستش گرفت
-مامان میای بازی کنیم
قبل از اینکه بهار جوابش رو بده من گفتم:نخیر مامان باید به من کمک کنه...مگه نه خانم؟
بهارم کنار رها زانو زد ...و با لحنی که سعی می کرد مهربون باشه رو به رها گفت:قول میدم بعد ناهار بازی کنیم
رها پاش رو به زمین کوبید
-پس من الان تنهایی چکار کنم
جدی گفتم:همیشه چکار می کردی برو همون کار رو بکن
با بدخلقی گفت میشه برم بیرون بازی کنم
بهار:برو فقط کنار ویلا باش
رها سرش رو تکون داد و رفت
منم خودم رو با آمده کردن غذا گرم کردم....
هردومون سکوت کرده بودیم ...و حرفی نمیزدیم...
صدای گوشیم سکوت بینمون رو شکست...دست تو جیبم کردم و گوشی رو دستم گرفتم..
پیمان بود...
دکمه اتصال رو زدم و با لحن همیشگی جوابش رو دادم
-بله
با مکث چند ثانیه ای جواب داد
-سلام خوبی؟
-ممنون خوبم
-راستش می خواستم باهات حرف بزنم...می تونیم همدیگر رو یه جایی ببینیم؟
نگاهی به رها کردم که با اینکه مشغول شستن سبی که دستشه بود اما حس می کردم حواسش به من و مکالمه امه...
من تصمیم خودم رو گرفته بودم...نمی خواستم تو زندگی ساحل دخالت کنم...لازم هم نبود خودم رو درگیر احساسات دفن شده بکنم...
اما به قصد اذیت کردن پیمانی که اولین بار حس می کردم صداش اون شیطنت همیشگی رو نداره گفتم:
-نه نمیشه
-چرا؟لازمه باهات حرف بزنم..باور کن...اون چیزی که تو دیدی
سعی کردم بخندم...خنده ای که صداش رو پیمانم بشنوه
-چیه می خوای بزنی زیرش و شیرینی جواب مثبتی که گرفتی رو ندی
فکر کنم از تغییر ناگهانی لحنم شوکه شد چون چند ثانیه ای مکث کرد
-هیراد تو ناراحت نیستی؟
-مگه دیوونه ام که ناراحت باشم...با خانم بچه ها اومدم سفر به نظرت ناراحت شدن داره
فهمید اصلا نمی خوام در مورد اون موضوع حرف بزنم ...
-نامردا تنها تنها سفر میرین...یه وقت نگین یه پیمانی هم هست که دلش سفر می خواد
قهقه ای زدمو گفتم شما ایشالله ماه عسلت نزدیکه ...اون سفر بیشتر بهت خوش می گذره...بعدش ما چرا باید مزاحم با خودمون ببریم؟
خندید و گفت دارم برات...اینجوریه...الان من شدم مزاحم
صندلی رو از پشت میز بیرون کشیدم...حواسم به بهار بود که دست از شستن میوه ها کشیده اما هنوز پشت به من در حال استراق سمع بود...لبخندی نشست رو لبم.. ببین فوضولی چکارا که نمی کنه
-نه شما مزاحم نشدی...فقط از ازل تا به ابد مزاحم بودی
-هیری سالاد درست کنم
شوکه سرم رو بلند کردم و به بهار خیره شدم...
-الو..هیراد ...الو
-بعدا بهت زنگ میزنم
پیمان با نگرانی گفت چیزی شده؟
-نه فقط الان کار دارم فعلا
و بدون اینکه مجال حرف زدن بهش بدم گوشی رو قطع کردم
بهار خونسرد منتظر بود تا جوابش رو بدم ...و من شوکه از اصطلاحی بودم که بعد از چند سال از زبونش شنیده بودم...
اما این همه خونسردیش خط بطلانی کشید به تموم افکاری که توی ذهنم داشتن رژه میرفتن
-هیراد درست کنم یا نه؟
بلند شدم و سمت اجاق رفتم...
-اگه سختت نیست درست کن
و بعد خودم خیار و گوجه و کاهو رو روی میز گذاشتم...خودش ظرف وو چاقویی روی میز گذاشت و مشغول خورد کردنشون شد
نگاش کردم...
-مواظب باش دستتو نبری...اگه هم نمی تونی نمی خواد درست کنی
-نه می تونم
لحن جدی و محکمش که مطمئنا برای اثبات خودش بود باعث شد نگاهم رو ازش بگیرم
نگاهم به محتویات درون تابه بود...اما ذهنم هر جا که هوس می کرد سرک می کشید...
چرا من اینقدر برام مهمه که بعد از چند سال این لفظ رو به کار برده...
خب حتما به ذهنش رسیده گفته....
مگه ندیدی اصلا تو حالتش نه دستپاچگی بود نه آشفتگی ...خونسرد خونسرد بود..
با صدای افتادن چیزی به عقب برگشتم...
به بهار که داشت سس سالاد رو آماده می کرد نگاه کردم
-چی شد؟
-نمیدونم فکر کنم یه چیزی رو میز افتاد
یاد گوشیم که روی میز گذاشتمش افتادم...نگاهی به میز و بعد هم نگاهی به گوشیم کردم
نفسمو محکم فوت کردم بیرون و سمت گوشیم که باتریش معلوم نیست کجا پریده رفتم
-گوشیم بود
با ناراحتی گفت ببخشید ...
-فدای سرت
واقعا هم نمی تونستم چیز دیگه ای بگم...عمدی که نبود
-چیزیش شده؟
نگاش کردم که بالای سرم ایستاده بود....بغض توی صداش باعث شد بلندشم بایستم
-چرا بغض کردی تو؟یه گوشی بود...جون آدمیزاد که نبود
نمیدونم چرا وقتی این جمله رو گفتم یاد مسعود افتادم...
جون آدمیزاد...من جون یه آدم رو هم گرفته بودم اما بخشیده بودنم
اشکی روی گونه اش چکید
بی حوصله و کلافه از یادآوری گذشته گفتم بهار به خدا گریه کنی تو میدونی و من....نذار فکر کنم هیچ تغییری نکردی..تازه داشتم باور می کردم می خوای عوض شی
اشکش و پاک کرد و گفت باور کن نمی دونستم رو میز
-اه ...بابا گفتم فدای سرت تموم شد خلاص...فقط بذار ببینم باتریش کو ؟
نشستم تا زیر کابینتا رو نگاه کنم ...اونم کنارم نشست
-تو چرا نشستی؟
-یادم رفت من نمی تونم ببینم...من میدونستم که به درد زندگی نمی خورم
شونه هاش رو محکم گرفتم...تکونش دادم
-بهار بس کن...تا وقتی خودت خودتو قبول نداری وضع ما همینه...مگه دیدن اینقدر مهمه..؟آره حق داری مهمه...اما مگه بدون نور نمیشه زندگی کرد...
چرا خودتو باور نداری...؟باور کن تواناییاتو...
می خوام بشی همون بهاری که یه روز تونستی بهم ثابتش کنی....همون بهاری که شجاعتش بهم ثابت شد...
نه این بهاری که منو یاد خیلی از گذشته های تلخ می اندازه می فهمی...حتی اگه همه چی یادت رفته ...اما تو یه زمانی تونستی ثابت کنی میشه روت حساب کرد....من الان می خوام باز خودتو ثابت کنی ...فهمیدی؟
-اما من می ترسم...می ترسم خسته بشی و با ساحل ازدواج کنی
ای خدا الان این موضوع چه ربطی به بحث ما داشت آخه
بلندش کردم...صندلی رو بیرون کشیدم...
-بشین
لیوان آبی جلوش گذاشت..
-این لیوان آبو بخور...و این افکار مزخرف رو از ذهنت دور کن...من اگه می خواستم ترکت کنم خیلی وقت پیشا این کار رو می کردم..من دوست دارم بفهم
-تو ساحل رو دوست داری
چشامو ریز کردم...دقیق نگاش کردم...دست به کمر بهش زل زدم...
-کی گفته من دوستش دارم
با داد گفت خودت گفتی...خودت گفتی دوستش داری
دستمو محکم روی میز کوبیدم
شروع به مرور کردن این پنج ساله کردم...اصلا یادم نمیاد حرفی از دوست داشتن ساحل به بهار زده باشم
-من کی گفتم که خودم یادم نمیاد؟
سرم و خم کردم...
عصبی کنار گوشش گفتم تو همه چی یادت میاد نه؟
دستپاچه خودشو کنار کشید
-نه...یعنی ..مگه چی گفتم که فکر می کنی گذشته یادم میاد
عصبی موهامو چنگ زدم که بوی سوختن غذا باعث شد به طرف اجاق برگردم و سریع زیر تابه رو خاموش کنم و اون رو از روی اجاق بردارم
مطمئن بود اگه کل گذشته یادش نیاد اما این یه چیزایی یادش اومده ....
دوباره به طرفش برگشتم..
-من کی گفتم ساحل رو دوست دارم که خودم یادم نمیاد؟
-نمیدونم ...آره تو نگفتی اما من حس کردم
عصبی گفتم لطف این احساسای مزخرف رو دیگه به زبونت نیار
-بابا تو داری مامانو دعوا می کنی؟
همینو کم داشتم من...
سعی کردم لبخندی بزنم
-نه بابایی...برو دستاتو بشور بیا یه چیزی بدم بخوری...بدو
رها هم سریع رفت تا دستاش رو بشور...
-ناسلامتی اومدیم مسافرت
حرفی نزد ...منم رفتم سمت تابه تا ببینم درصد سوختگی غذا چقدره
بعد از ناهار به بهار رو رها گفتم آماده شن تا بریم کنار دریا....
توی حیاط روی تابی که گوشه حیاط بسته شده بود نشستم...تا بهار و رها بیان پایین
می خواستم بهم عادتشون بدم ...حالا که خود بهارم داره سعیش رو می کنه تا رابطه اش رو با رها قوی کنه بهتره منم کمکشون کنم...
نگاهم سمت محمود کشیده شد با چند کیسه وارد شد...
-سلام آقا
سری تکون دادم و نگاهم رو سمت در ساختمون برگردوندم...
اینا چقدر طولش دادن...
بلند شدم که همزمان رها و بهار هم بیرون اومدن...
دست رها رو گرفتم...یه دستش هم توی دست بهار بود...
-خب بریم که از دریا آرامش بگیریم
رها با شیرین زبونی گفت بابا مگه دریا آرامش میده؟حالا نمیشه یه چیز دیگه بهمون بده
با این حرفش من و بهار زدیم زیرخنده...
اونم با اخم نگاهمون می کرد
لپش رو کشیدم و گفتم اخم نکن
نزدیک ساحل رها دستاش رو از دستامون بیرون کشید و دوید سمت ساحل
-مواظب باش
اما اون بدون توجه به حرفم با خنده دور خودش می چرخید
دست بهار رو تو دستم گرفتم...
-می خوام وقتی برگردیم بریم پیش یه مشاور چطوره؟
حرفی نزد و فقط به روبرو خیره شده بود...
-نمی خوای جواب بدی؟
بازم چیزی نگفتم
با خنده گفتم بابا اونی که باید قهر کنه منم نه تو
-باشه
خندیدم و گفتم باشه چی؟مشاور یا قهر؟
-هردو
-آفرین داری دختر خوبی میشی
روی شنای ساحل نشستیم ...و به دریا که آروم بود خیره شدیم...
ساحل تقریبا خلوت بود....
رها هم برای خودش داشت توی ساحل می چرخید و خاک بازی می کرد...
آرامش دریا رو دوست داشتم....
ذهنم کشیده شد سمت اولین باری که بهار رو دیدم
و همه قضایا و اتفاقات بعد از نجات دادنش...
-اولین بار همینجا دیدمت
حرفی نزد ...توی سکوت به روبرو خیره شده بود...
روبرویی که میدونستم برای اون سیاهه...
شاید لازم بود بعد از این همه سال خودم کمکش می کردم تا همه چی رو به یاد بیاره...با اینکه دکتر احتمال برگشتن حافظه اش رو کم عنوان کرد...اما شاید بشه
از طرفی هم می ترسیدم اگه واقعیت رو بهش بگم ذهنش پریشونتر بشه...
روحیه اش بدتر خراب شه...
نمیدونستم گفتنش درسته یا نه اما دل و زدم به دریا و آروم و شمرده شروع کردم
-من اون موقعه اومده بودم اینجا تا از یه ازدواج اجباری فرار کنم و تو...تو هم قصد فرار از زندگی رو داشتی...؟
نه برگشت ...نه عکس العملی انجام داد و نه حرفی زد...و همین باعث شد ادامه بدم
-می خواستی خودکشی کنی...منم نجاتت دادم؟
-پس چطوری دلتو بردم؟
-نمیدونم شد دیگه
پوزخند صدا دارش رو شنیدم...
-بگو مجبور شدی
با بهت گفتم تو ...
که صدای جیغ رها بلند شد.
به عقب برگشتم...بهار هم بلند شد...
رها روی زمین بود و جیغ میزد...
دویدم سمتش...به محض اینکه صورتش رو که روی خاک بود برگردوندم...صورت پرخونش رو دیدم...
نزدیک بود سکته رو بزنم...
اونم فقط جیغ میزد...
سریع بلندش کردم...
-بابا داره خون میاد...
-آروم باش بابا چیزی نیست...
سرش به صخره کوچیک نوک تیزی خورده بود...و شکاف کوچیک اما عمیقی بالای پیشونیش ایجاد شده بود
بهار خودش رو به سمت ما رسوند...
-بهار تند حرکت کن
-چی شده هیراد
-هیچی فقط سعی کن دنبالمون باشی ..باید ببرمش درمونگاهی جایی ....زخمش بخیه می خواد
-کجاش زخم شده
صدای هق هق رها اعصابم رو بهم ریخته بود...اصلا طاقت گریه اش رو نداشتم
-بهار فقط بیا...
از دور محمود که ما رو دید سریع به سمتون دوید
-چی شده آقا؟
بدون اینکه جوابش رو بدم سمت ساختمون دویدم...سریع سمت حموم رفتم...صورتش رو شستم..
کنارش زدم و گفتم آروم باش بابایی الان خونش بند میاد
سریع بتادین رو از کابینتی توی حموم برداشتم و کنارش نشستم
داد زدم محمود بیا گاز رو بهم بده زخمش رو ببندم
بهار و محمود دوتاشون دم در حموم ایستاده بودن...
محمود سریع جعبه کمک های اولیه رو جلوم گذاشت...
بعد از ضدعفونی کردن زخمش...با گاز پانسمانش کردم...
بلند که شدم نگاهم به لباسای من و رها افتاد که خونی شده بودن...
اما فعلا وقت این رو نداشتم که به تعویض لباسامون فکر کنم...برای همین رو به محمود کردم
-محمود سوییچ ماشین رو میز تو سالن برو ماشین روشن کن تا ببریمش بیمارستان
مطمئن بودم این زخم عمیقش نیاز به بخیه داره
اصلا نفهمیدم چطور رسیدیم بیمارستان....وقتی به خودم اومدم که...رها تو بغلم بود و بهار هم گوشه تی شرتم رو چنگ زده بود و با گریه دنبالم راه میرفت...
حالا که رها آروم شده بود..صدای گریه بهار رو اعصابم بود
به پرستار که رسیدم گفت خانم زخم پیشونی دخترم احتیاج به بخیه داره کجا ببریمش...
-بیرینش اتاق روبرو دکتر ببیندش
اتاقی با چند تا تخت بود که چند نفر هم روی تختا بودن....
رها رو روی یکی از تختا گذاشتم و به سمت بهار که هنوز گوشه تی شرتمو
چنگ زده بود برگشتم
-ول کن اینو ...نصف کمرمو لخت کردی
دستش رو که برداشت پرستاری وارد شد..
سرش رو که سمتمون چرخوند...
هردومون متعجب بهم خیره شدیم...
اصلا نفهميدم چطور رسيديم بيمارستان....وقتي به خودم اومدم که...رها تو بغلم بود و بهار هم گوشه تي شرتم رو چنگ زده بود و با گريه دنبالم راه می رفت...
حالا که رها آروم شده بود..صداي گريه بهار رو اعصابم بود
به پرستار که رسيدم گفتم خانم زخم روی پیشونی دخترم احتياج به بخيه داره کجا ببريمش...
-بيرينش اتاق روبرو دکتر ببيندش
اتاقي با چند تا تخت بود که چند نفر هم روي تختا بودن....
رها رو روي يکي از تختا گذاشتم و به سمت بهار که هنوز گوشه تي شرتمو
چنگ زده بود برگشتم
-ول کن اينو ...نصف کمرمو لخت کردي
دستش رو که برداشت پرستاري وارد شد..
سرش رو که سمتمون چرخوند...
هردومون متعجب بهم خيره شديم...
اخمي کرد و به سمتمون اومد
شروع به بررسي زخمش کرد ...
کنارش ايستادم..
-ليلا خودتي؟
بدون اينکه نگاهم کنه گفت آره ... زخمش سه تا بخيه مي خواد...الان کارش رو انجام ميدم....
نگاهي به بهار کرد و رفت سمت در...
بعد از اتمام کار بخيه و توصيه هاي دکتر که اگه تا 48 ساعت سرگيجه ،حالت تهوع و يا خواب طولاني داشت حتما به بيمارستان مراجعه کنيد از اونجا خارج شديم...
نگاهم به خيابون بود اما حواسم به حرفهاي ليلا بود...
قبل از خروج رفتم سراغش....تو ايستگاه پرستاري ايستاده بود...
سرش به يه سري پرونده گرم بود …
-ليلا خانم؟
دوستش سقلمه اي بهش زد و به من اشاره کرد
ليلا هم نگاهي بهم کرد
-بله بفرماييد
-مي خواستم باهات حرف بزنم
نگاهي به دوستش کرد
-الان که سرم شلوغه....
-کي کارت تموم ميشه؟
بهم خيره شد
-فکر نمي کنم حرفي بين ما باشه
کلافه سرم رو تکون دادم...
نگاهم به بهار و رها افتاد که توي سالن روي نيمکت نشسته بودن و منتظر من بودن
رد نگاهم رو دنبال کرد...پوزخندي زد
-فقط بايد داداش من کشته مي شد که شما زندگي کنيد؟
دوستش ايستاده بود و با فوضولي به حرفامون گوش ميداد
ظاهرا براي ليلا مهم نبود دوستش از قضيه باخبر شه...شايدم خبر داشت
-خودت هم ميدوني من مقصر نبودم
-يه ساعت ديگه ...تو محوطه منتظرتونم...يه ساعت ديگه متوجه شدين
سرم رو تکون دادم
-باشه پس من يه ساعت ديگه تو محوطه ام
رها و بهار رو رسوندم ويلا و برگشتم بيمارستان...
داشتم با خودم فکر مي کردم چي رو بايد ازش بپرسم
بپرسم چرا رضايت دادين؟
يا اصلا چرا دروغ گفتي؟
يا ...يا...
به ساعتم نگاه کردم..يه ربعي تا وقتي که اون گفته بود زمان هست
روي نيمکت توي محوطه نشستم و منتظر شدم تا بياد
-براي چي مي خواين با هم حرف بزنين؟
اونقدر غرق افکارم بودم که نفهميدم کي اومده و روي نيمکت با فاصله از من نشسته
دستام رو بهم قفل کردم و روي پام گذاشتم
-خودتم ميدوني که من نمي خواستم بميره
پوزخند صدادارش رو شنيدم
-اما مرد
-هر مردي جاي من بود توي اون موقعيت نمي تونست به اعصابش مسلط باشه...اون به زن من نظر داشت...
گفتنش هنوز هم که هنوزه برام سخته...اينکه بخوام از اون قضايا حرف بزنم...باعث ميشه حس خفگي بهم دست بده...
-ميدونم
سرم رو بلند کردم...بدون اينکه نگاهم کنه ادامه داد
-شايد دليل نجاتت هم همين بود...
منتظر شدم حرف بزنه اما اون سکوت کرده بود
بالاخره سکوتش رو شکست و ادامه داد
-وقتي داداشم جلوي چشمم کشته شده مرگ رو حقت ميدونستم...تويي که مي خواستي حسابي که با داداشم داشتي رو با من حساب کني
حرفش رو قطع کردم
-من فقط قصدم ترسوندت بود..قبول دارم کارم خيلي نامردي بود..اما فقط مي خواستم بترسونمت تا جاي مسعود رو بگي
-اما نمي توني بفهمي تو همون چند دقيقه چه ترسي رو بهم وارد کردي...مسعود تو خونه بود..اما تو اون لحظه با خودم گفتم نکنه که با ديدنت رفته باشه و من تنها باشم...نمي توني هيچ وقت بفهمي توي اون لحظه ها چقدر بهم ترس و حساي بد وارد کردي...شوکه بودم...
تويي که هيچ وقت تا حالا حتي تو چشام مستقيم نگاه نکرده بودي تونستي بدجور بترسونيم...بعدش هم که باعث مرگ تنها برادرم شدي...پس مرگ حقت بود...
سرش رو برگدوند...نگاهم کرد و گفت خودتم مي خواستي...و گرنه حرفام رو انکار مي کردي...تو هم تاييدشون کردي...
-آره مي خواستم خلاص شم...نمي خواستم دليل مرگ مسعود رو شه...پس سکوت می کردم بهتر بود..
-چطور زنت حرفي نزد؟
نفس عميقي کشيدم...نم نم بارون شروع شده بود...اما ما زير درختي نشسته بوديم...پس اون قطرات نم خيلي آروم به ما نمي رسيدن
-نذاشتم چيزي بگه...نخواستم کسي در مورد زنم فکر بدي بکنه....مسعود باهاش بد کرده بود...بد کرده بود...ازش فيلم گرفته بود...تهديدش کرده بود...بعد هم که من باهاش ازدواج کردم چند باري تهديدش کرده بود که به من همه چيز رو ميگه يا بايد باهاش باشه...همينا رو شنيدم که اون روز نتونستم خودم رو کنترل کنم...
-همون فيلم هم باعث آزاديت شد
يهو حس کردم بدنم سرد شد....خون براي چند لحظه توي رگهام منجمد شد...هميشه فکر مي کردم فيلمي وجود نداره...
-مگه واقعا فيلمي هست؟
صورتش پر غم و شرمندگي شد...
-آره...نه تنها فيلم زنت...حتي فيلم چند تايي ديگه که نمي شناسمشون...روز قبل اجراي حکم آقا پيمان اومد...باهم حرف زد...گفت مسعود چکار کرده...همه چي رو گفت...باورم نمي شد...مسعود بهم گفته بود قضيه سر يه مزاحمت ساده بوده همين...باورم نشد حرفاي آقا پيمان رو....عصبي شده بودم هر چي از دهنم دراومد بهش گفتم...اما اون التماس مي کرد که کاري کنم بابام رضايت بده...منم جوابي بهش ندادم...موقعي که برگشتم خونه رفتم سراغ وسايل مسعود...هر چي گشتم چيزي پيدا نکردم...تو ذهنم روز دعوا رو مرور کردم....هیچی یادم نیومد....من از روز دعوا فقط کتک کاریتون و ترس از اینکه بلایی سر هم بیارین یادم میومد....
می دونستم اون روز حرف زدین چیزایی رو گفتین...اما از ترس فقط تکون خوردن لبهاتون و داد و بیدادتون یادم مونده بود...هیچی یادم نمیومد...اما خب با حرفای پیمان انگار داشت یه چیزایی یادم میومد...اما خب وقتی چیزی پیدا نکردم
با خودم گفتم اين پيمان هم فقط مي خواست ذهنم رو منحرف کنه همين...مسعود برادر من غيرممکنه همچين کاري کنه...
اشکاش سرازير شدن...صداي گريه اش بلند شد...
-ليلا آروم باش
هیچ وقت پیمان نگفت که رفته پیش لیلا...هیچ وقت نتونستم پیمان رو درست بشناسم
-کدوم خواهري باور مي کنه برادرش همچين آدمي باشه...منم نمي تونستم باور کنم...اما پيمان هم تخم شک تو دلم انداخته بود...همون هم باعث شد برم سراغ دوستش....همون دوستش که هميشه به بهانه درس خونه اش بود...
يه آپارتما ن 60 متري بود...دم در واحدش ايستادم...زنگ رو که زدم اومد دم در تعارف کرد برم تو...
اما با اون ترسي که تو توي دلم کاشتي مگه می تونستم ديگه با يه مرد تنها باشم...
گفتمش بره هر چي از وسايل مسعود اونجاس جمع کنه بياره...
اونم بي هيچ حرفي رفت يه سري وسايل و کتاب رو توي يه ساک گذاشت آورد...همونجا دم در...همه رو ريختم زمين تا شايد چيزي که می خواستم رو بينشون پيدا کنم...اما هيچي نبود
نمي دونم چرا اون لحظه اون حرف رو زدم...اما خب شايد منم به مسعود شک کرده بودم...شايدم چون همشه حرفاي پيمان برام حجت بود به مسعود شک کرده بودم...
زيرلب زمزمه کرد:پيمان هيچ وقت دروغ نميگه من ميدونم
با تعجب بهش خيره شدم ...
به طرفم برگشت
-به دوستش گفتم برو فيلما رو هم بيار و گرنه ميرم همه چي رو ميذارم کف دست پليس و با مامور ميام مي گيرمشون...
وقتي رنگ صورتش پريد و به تته پته افتاد مطمئن شدم يه خبريه...
سروع کرد به انکار و کدوم فيلم و از اين حرفا که گفتمش همون فيلميايي که مسعود بخاطرشون مرد...همون فيلمايي که از بي آبرو کردن دخترا مي گرفتين تا برين باجگيري کنيد ازشون...حالا هم زود فيلما رو بيار و گرنه همه چي رو به پليس ميگم...
بعد ده دقيقه با چند حلقه سي دي و چند تا فيلم اومد دم در...
ميدونستم حتي اگه قضيه واقعي باشه ...نه مي خواستم دوستش رو لو بردم نه مسعود رو چون نمي خواستم باعث شم همون ذهنيتي که مردم از مسعود دارن خراب شه و مردم با يه ديد ديگه به من و خونواده ام نگاه کنن...
تا برسم خونه هي با خودم گفتم من مطمئنم اين فيلما اون چيزي نيست که فکر مي کنم...
اما وقتي ...
صداي هق هقش بلندتر شد...
-داداش من چرا بد شده بود...داداش مهربونم چرا اونقدر بد شده بود...
دستمالي طرفش گرفتم...دستمال رو گرفت...اما اشکاش هنوز هم داشت سرازير مي شد
-بيچاره اون دخترا...من اون حس ترس رو فقط براي چند لحظه تجربه کرد بعد از چند سال هنوز نمي تونم با يه مرد تنها باشم...بيچاره اون دخترا که معلوم نيست چه بلايي سرشون اومده...
همون شب همه چي رو به بابام گفتم...حتي فیلما رو هم نشونش دادم تا باورش شه...بابام خورد شد...شکست...
بابام گفت رضايت ميده بدون اينکه کسي بفهمه قضيه چيه...بدون اينکه به مامانم بگيم...مامان مسعود رو مي پرستيد...اون تنها پسرش بود...پسري که هميشه دوستش داشت...نخواستيم بهش بگيم...
اما وقتي بابا بهش گفت مي خواد رضايت بده حال مامان بد شد...داد بيدا و جيغاي مامان باعث شد بابا کوتاه بياد...
مامانم هم خيالش راحت شد که تو اعدام ميشي و خون پسر ناکام و پاکش پايمال نميشه
آخ مامان اگه مي فهميدي مسعود چکار کرده چه بلايي سرت ميومد...
تا پاي اجراي حکم هم اومديم...اما همونجا بابا گفت رضايت ميده...مامان نتونست خودش رو کنترل کنه...گريه مي کرد و نفرين مي کرد...تو ...بابا...من...نمي دوني چه حرفايي به من زد که حتما باهات سروسري دارم که اون شب معلوم نبود چي به بابام گفتم که راضي شد رضايت بده...مامان بيچاره من هنوز نميدونه قضيه چيه؟
سرش رو بلند کرد و چند نفس عميق کشيد
-اينجا زندگي مي کنيد؟
-آره بعد از اون قضيه مامان خواست بياد کنار خاله هام زندگي کنه....بابام هم قبول کرد...منم انتقالي گرفتم و اومديم اينجا...
-اون فيلما کجاست؟
اشکاش رو پاک کرد...نگاهي بهم کرد..
-چرا؟مي خواي چکار؟
-داريشون؟
-آره...اما فکر نکنم لازمه که زندگي که الان داري رو با فکر گذشته بهم بريزي...برادر من مرد...تو هم زنت رو داري بچه ات رو داري و زندگي هم که جريان داره..
-نمیدونم شاید باید یه چیزایی رو به خودم ثابت کنم
دست توي کيفش کرد ...يه حلقه سي دي جلوم گرفت
-اين همون فيلمه...اين يه ساعت وقت رو براي آوردنش ميخواستم...مي دونستم آخرش سراغش رو مي گيري...بالاخره اين حکم بي گناهي زنت پيش وجدان خودته...اما اگه باورش داري بهتره اين فيلم رو بشکوني و بندازيش دور...
بلند شد ...
روبروش ايستادم
سرم رو انداختم پايين
-بابت ترسي که ناخواسته باعثش شدم معذرت مي خوام...
-تاسفت به دردم نمي خوره...من حتي از تنها موندن با دکتراي ممکلکت هم مي ترسم چون باعث اين ترس خودش هم يه تحصيل کرده بود و نمي تونم بگم يه بي سواد بود و اين کار رو کرد پس بقيه خوبن...مي فهمي؟
نگاهش کردم...
-نرفتي پيش مشاور ؟
-لازم نمي بينم...من ديگه با اين ترس خو گرفتم...اتفاقا الان ديگه دوستش دارم...چون من کسي رو که مي خواستم هيچ وقت بدستش نمي آوردم ...پس اين ترس هم وجودش خوبه...البته از دست دادنش تقصير تو بود اين رو فراموش نکن...
و بي هيچ حرف ديگه اي سمت ساختمون بيمارستان حرکت کرد...
نگاهم برگشتم سمت حلقه سي دي که توي دستم بود...
يعني من واقعا مي خواستم ببينم چي هست اين فيلم؟يعني مي خواستم نگاه کنم چه بلايي سر بهار اومده بود...چند قدمي راه رفتم...سرم رو رو به آسمون گرفتم ...قطرات بارون آروم به صورتم مي خورد...
دوباره همه چي داشت توي ذهنم رژه ميرفت...دوباره حماقتها و اشتباهات بهار داشتن
خودشون رو نشون ميدادن...
دوباره داشت يادم ميومد که من باعث مرگ يه نفر شدم...يه نفر که حتي اگه حقش زندگي نبود اما من حق نداشتم باعث تموم شدن زندگيش شم...
سر راه شام گرفتم و حرکت کردم سمت خونه...
خیلی کلافه بودم...حس می کردم هوا سنگینه و نمی تونم راحت نفس بکشم...
وقتی دفتر خاطراتی که فراموشش کرده بودی دوباره برگ بخوره و باز شه ...چه حسی بهت دست میده...
وقتی همه خاطرات بد و تلخ دوباره زنده میشن چه حسی بهت دست میده...
احساسات ضد و نقیض توی وجودم شکل گرفته بودن...
دوست داشتن بهار...نفرت ازش...
پشیمونی بخاطر مرگ مسعود...یا باید بگم حقشه
یه احساس بدی دارم...
یه کلافگی...
یه درموندگی..
یه عجز...
حس بدی که نسبت به بهار داشتم دوباره بیدار شده بود...
زیر لب با خودم زمزمه کردم
"دل من گلایه داره...موندنت فایده نداره
نمی بخشمت محاله....خواستن هم یه حدی داره"
گوشه جاده پارک کردم....
نمی تونستم ازش دل بکنم....
الان نمی تونستم ازش دل بکنم..
"به تو نفرین به خودم
به تموم خاطرات"
ماشین رو روشن کردم ...
وارد خونه که شدم...بهار نگران توی سالن نشسته بود...از صدای قدمهام بلند شد
-هیراد اومدی؟
غذا رو روی میز جلوش گذاشتم
بی حوصله گفتم آره...رها بیداره؟
-نه خوابیده
به سمت پله ها رفتم
-میرم بیدارش کنم شام بخوره
روی تخت کنار رها نشستم...
آروم دستم رو روی پانسمان زخمش کشیدم...
زیرلب زمزمه کردم"نمیدونی بابا چقدر حیروونه"
-رها بابایی بلند شو بریم شام بخوریم
چشاش رو آروم باز کرد
دستشا رو باز کرد تا بغلش کنم....
توی بغلم گرفتمش و سمت در حرکت کردیم...
وارد آشپزخونه که شدیم ...بهار رو دیدم که غذا رو روی میز گذاشته و قاشق چنگالها رو هم کنار ظروف گذاشته....
هر سه پشت میز نشستیم...رها آروم غذاش رو می خورد و من و بهار فقط با غذا بازی می کردیم...
فکرم پیش اون حلقه سی دی بود ...
"این خاطره ها حق من نیست
این غم بی انتها حق من نیست"
بلند شدم
-بابا شام نمی خوری؟
لبخندی زدم و سرش رو نوازش کردم
-من سیرم شما بخورین
بهار دهنش رو باز کرد چیزی بگه..اما انگار پشیمون شد...
باز اون حس بد بهم دست داد
از آشپزخونه بیرون زدم و سمت اتاق رفتم
لپ تاپ رو روی تخت گذاشتم....سی دی رو کنارش گذاشتم و به لپ تا خاموش خیره شدم
سرم رو بین دستام گرفتم....
نمی تونستم...طول اتاق رو میرفتم و برمی گشتم...
مشتی به دیوار کوبیدم...نه ...نمی تونستم ...باید چی رو می دیدم..
اون که گفت خودش نخواسته....اون که گفت بهش تجاوز کرده...
مگه من بهش اطمینان ندارم..مگه اصلا یه مرد می تونه همچین چیزی رو ببینه
سرم رو به دیوار تکیه دادم...
اما اون دروغ زیاد بهم گفته بود...نکنه اینکه بهش تجاوز کرده هم دروغه و خودش هم خواسته...
همون حسای بد چند سال پیش دوباره سراغم اومده بود....
همون حس دیوونه کننده دوباره بیدار شده بود...
کنار تخت نشستم...لپ تاپ رو روشن کردم...
نگاهم به سی دی کنار لپ تاپ بود...
اما دستم نمی تونست حرکتی برای برداشتنش انجام بده...
داد زدم...بلند....بدون کنترل صدام داد زدم
"خدایا تمومش کن......خدایا این امتحان رو تمومش کن....نذار توی این امتحان رد شم"
حلقه سی دی رو برداشتم...توی دستم گرفتمش...
کی می تونه درکم کنه....کی می تونه مثل من این همه درد رو تحمل کنه
سخته ....آخ خدا من که می خواستم همه چی رو فراموش کنم....
چرا نمی خوای این امتحان رو فراموش کنی...؟
چرا می خوای ببنی تا کجا هستم....خدا من هستم....تا هر کجا بگی هستم...فقط تمومش کن
تموم کن این عذاب رو....
تموم کن این حس رو.....
تازه داشتم این کابوسا رو فراموش می کردم...
مسعود...سهیل....
خدا تمومش کن... ...نذار من تموم شم
حلقه سی دی رو برداشتم...توی دستم گرفتمش...
کی می تونه درکم کنه....کی می تونه مثل من این همه درد رو تحمل کنه
سخته ....آخ خدا من که می خواستم همه چی رو فراموش کنم....
چرا نمی خوای این امتحان رو فراموش کنی...؟
چرا می خوای ببنی تا کجا هستم....خدا من هستم....تا هر کجا بگی هستم...فقط
تمومش کن
تموم کن این عذاب رو....
تموم کن این حس رو.....
تازه داشتم این کابوسا رو فراموش می کردم...
مسعود...سهیل....
خدا تمومش کن... ...نذار من تموم شم
چشام رو بستم ...مشت چپم رو به پیشونیم می کوبیدم...
باید فکر می کردم...
باید درست فکر می کردم...
صدای لیلا تو گوشم بود
"اگه باورش داري بهتره اين فيلم رو بشکوني و بندازيش دور"
این جمله بارها و بارها توی گوشم تکرار شد...
حلقه سی دی کف دست راستم بود....
دستم رو جمع کردم تا مشت کنم....
سی دی دو تیکه شد افتاد رو تخت..
نفس راحتی کشیدم....
آره درستش همین بود...
به تیکه های روی تخت خیره شدم...
شاید اینجوری این هوای سنگین رو می تونستم راحت تنفس کنم
نبض شقیقه ام محکم میزد....
دستام سرد شده بودن...از تصور چیزی که قرار بود ببینم...
سعی کردم این هوای خفه و سنگین که توی گلومه رو بفرستم بیرون
نفس عمیق و پی درپی...
با صدای باز شدن در اتاق برگشتم عقب...
با کف دو تا دستام چشام رو فشار دادم...حس می کردم سنگین شدن...
-هیراد اینجایی؟
دستی به پشت گردنم کشیدم..
-آره...یه چند قدم مستقیم بیای بهم میرسی
لپ تاپ رو از روی تخت برداشتم..
نزدیک تخت که رسید دستش رو گرفتم و نشوندمش روی تخت
مثل همیشه شروع بع شکتن انگشتاش کرد
بی حوصله گفتم نکن...حرفتو بزن
یاد رها افتادم
-رها کو؟
-تو اتاقشه....خوابید...می خواستم باهات حرف بزنم
رفتم سمت پنجره....هنوز هم حس می کردم هوا برای نفس کشیدن کمه...پنجره رو باز
کردم...هوای خنک که بهم خورد حس کردم راه تنفسم باز شد
دستام رو باز کردم و دو طرف پنجره گذاشتم....نفس عمیقی کشدم و گفتم بگو می
شنوم
دستام رو باز کردم و دو طرف پنجره گذاشتم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم بگو می شنوم
سکوتش باعث شد به طرفش برگردم و به دیوار تکیه بدم
-من همه چی یادم اومده
می تونستم حدس بزنم...اما حتی حوصله این رو نداشتم که بگم آره خودم حدس زده
بودم...ساکت فقط نگاش کردم...
سرش رو بالا گرفت...جهت نگاهش به سمتم بود...
-چرا زودتر نگفتی؟
-چون خیلی وقت نیست....چند ماهی می شد که یه سری تصاویر نامفهوم تو ذهنم
رژه میرفتن...
یه سری تصاویر بی معنی ....تصاویر که هیچی ازشون نمی فهمیدم...
دلم نمی خواست بی خودی امیدوار بشم برای همین بهت نگفتم...با خودم می گفتم
بعد از این چند سال غیرممکنه که من حافظه ام برگرده
بی حوصله گفتم دقیقا از کی فهمدید حافظه ات برگشته؟
دوباره سرش رو انداخت پایین و شروع به ور رفتن با انگشتاش کرد
-روز تولد رها...از صبح که از خواب بیدار شدم...انگار که تو خواب بهم الهام شده باشه
همه ی گذشته ام تو ذهنم اومد...عصبی شده بودم...همه چی عکس اون چیزی بود
که فکر می کردم...تو گذشته من نه خبری از عشق بود نه ازدواج با عشق...
گذشته من چیزی بود که تو نگفته بودی...گفته بودی ازدواجمون با عشق بود..گفته بودی
خونواده من مخالف بودن که هیچ رفت و آمدی ندارن باهامون و نمی خوان من رو
ببین...گفتی در عوض من و تو عاشق همیم....اما من تو گذشته ام اینا نبودن...
عشق نبود...اجبار بود...فریب بود...دروغ بود..همه چی بود اما دریغ از یه ذره عشق...
هنوز کلافه بودم از وجود اون فیلم...نه حس دلداری دادن بهش رو داشتم نه از حوصله شنیدن حرفاش رو...
در جواب سکوتش منم سکوت کردم...نگاهم هنوز به حلقه شکسته سی دی بود که
کنار بهار روی تخت بود..
با کف دستم محکم رو لبام کشیدم و با خودم گفتم یعنی شکستنش کار درستی بود..
چرا نخواستم ببینمش...
چون نمی خواستم تصویری از یه رابطه تو ذهنم باشه...رابطه ای که زنم ناخواسته توش بود...
رابطه ای که میدونستم اگه میدیدمش هیچ وقت نمی تونستم نه فراموشش کنم نه
کنار بهار باشم..
-چرا ساکتی؟
سرم رو بلند کردم و نگاش کردم که منتظر بود جواب بدم
با دو انگشت اشاره ام شقیقه هام رو فشار دادم...
-من میرم دو تا لیوان چای بیارم...باید مفصل باهم حرف بزنیم...
و برای رهایی از این سردرد شاید یک لیوان چایی مثل همیشه می تونست یک مسکن باشه...
لیوان چای رو به دستش دادم و کنارش با فاصله کمی نشستم
دستام رو دور لیوان داغ چای حلقه کردم و منتظر شدم اون حرف بزنه...
-چرا زودتر نگفتی همه چی یادت اومده؟نکنه می خواستی اینم پنهون کنی؟
-نه به خدا فقط نمیدونستم باید چجوری بهت بگم...بعد هم حضور ساحل و بعدش هم
که اومدیم اینجا اصلا وقت نشد بگم...
لیوان رو به لبام نزدیک کردم...یه جرعه چای داغ...
با معده خالی یه لیوان چایی داغ و شیرین حالت رو جا میاره...خصوصا وقتی حرکت
چایی رو زمانی که از دهنت شروع به حرکت می کنه تا به معده ات برسه رو هم حس می کنی...
گرماش گرمت می کنه وقتی یه خاطره سردت کرده...اما حیف که گرمای چای هم فقط
برای چند ثانیه بیشتر نیست
نگاهی به بهار که ساکت کنارم نشسته و چشمای بی نورش رو به لیوان توی دستش دوخته ، کردم...
بعد از چند سال سرگردونی توی احساس....
از نفرت به بی احساسی...به تهی بودن...تلخ بودن...سر و یخ بودن رسیدم....و حالا
مدتهاست که به دوست داشتن رسیدم....دوست داشتنی که شاید دلیلش یه
عادت...یه وابستگی و یا شایدم ترحم بود...اما الان نمی تونستم منکر علاقه ای بشم که بهش دارم...
یه علاقه که حتی اگه کم باشه اما وجود داره...
یه علاقه که حتی اگر دلیل وجودش دخترم باشه اما وجود داره..
یه علاقه حتی اگر دلیلش نیاز من برای مرد بودن باشه اما وجود داره...
یه علاقه که می دونستم وجود داره...
-نمی خوای حرف بزنی...چرا خودکشی کردی...؟فکر می کردم بعد از دفعه اول برات
دست عبرت شده باشه؟نکنه اونقدر عشق سهیل خان کورت کرده که زندگی بدون اون رو نمی خواستی؟
با حرص حرف میزدم..بعد از این همه اتفاق ....بعد از این همه بی خبری حقم بود بدون دلیل کارش چی بوده
بابات گفت که دلیل خودکشیت این بود که می خواستی برگردی خونه...البته به پلیس
که گفتن چون می خواستی از من جدا شی و اونا قبول نکردن خودکشی کردی؟منم که
آخرش نفهمیدم دلیلش چی بوده؟پیمان هم خواست پی اش رو بگیره بفهمه قضیه
چیه...اما من نخواستم تو شرایطی که زنم دو ماهه تو کماست و منظر بهوش اومدنش
بودیم...بعد هم که بهوش بیاد بگن نه می بینه نه چیزی یادشه...بی خیال اون قضیه
شدم تا خودت یادت بیاد و حرف بزنی...اما بعد این همه سال دیگه مطمئن شدم امید به
برگشتن حافظه ات یه امید واهیه
سرش رو به طرفم چرخوند
-تو چرا هیچ وقت باورم نکردی؟
واقعا نمی تونستم پوزخند نزنم...
-چرا باورت نکردم؟مگه تو جواب باورم رو دادی؟هر بار یه چیزی رو می شد و من هر بار
می ترسیدم نکنه چیز بدتری هنوز پنهون مونده باشه...و دفعه آخرم که دیگه ...
سرم رو تکون دادم که این افکار که توی ذهنم بودن رو کنار بزنم...
یادم بره که بهاری که شاید الان بهش علاقه داشتم ،اما نمی تونستم فراموش کنم
چطوری وارد زندگیم شد...
بهاری که الان جلو رومه همون دختریه که خیلی چیزا رو از من پنهون کرد....
بهاری که بخاطرش تا گرفتن جون یه انسان پیش رفتم...
بهاری که با دونستن حقیقت زندگیش سوختم و آتیش گرفتم...
بهاری که الان باید جوابگوی خیلی از سوالام می شد...
سرد و تلخ گفتم...
-می خوای منکر این شی که اون روز با دیدن سهیل قید من...محکم رو سینه ام
کوبیدم...قید منی که شوهرت بودم رو زدی؟هان؟می خوای منکر این شی که تا چشت
بهش افتاد فراموش کردی من و دخترت رو...؟می خوای منکر این شی که اون روز من، تو
خونه چه افکاری به سرم زد؟
میدونی اون روز من به چیا که فکر نکردم؟به اینا فکر کردم که نکنه همه ی حرفایی که
گفتی در مورد سهیل دروغ باشه...اینکه نکنه قضیه ،قضیه یه عشق قدیمی باشه؟
دوباره هوای نفس کشیدن کم شد...لیوان رو روی پاتختی گذاشتم و سمت پنجره
رفتم...
هوای خنک...نفسهای عمیق و پی در پی...
به طرفش برگشتم...محکم و جدی گفتم:میدونی که اون روز توی نظرم شکستی...اون
روز ازت متنفرشدم... یادته اون روز مهدی قبل رفتنم داد زد و گفت که فکر کردی تو کی
هستی؟فکر کردی شوهر واسه بهار قحطه ؟تو طلاقش بده خاطرخواهش زیاده...
داد زدم
یادته به همون سهیل اشاره کرد و گفت یکیش همین پسرخاله ام
دوباره داد زدم یادته؟پس چی شد...چرا هنوزم کنارمی؟چرا سهیلی تو زندگیت
نیست؟چرا نمی خوای حرف بزنی؟
هق زد...
سعی کردم آرومتر حرف بزنم...تا رها بیدار نشه...
فرداش علی..آره داداشت میاد میگه بیا زنتو بردار ببر...وقتی هم میام تو با
اون حرفایی که زدی تونستی بهم ثابت کنی که میشه روت حساب کرد اما
خب بازم نخواستی برگردی....بعد هم که وقتی از برگشتت قطع امید کردن
مهدی رفت کارخونه و معلوم نیست چی به حایج گفت که باعث مرگش شد...
ده روز بعد از اون روز بهم زنگ میزنن که بیا بیمارستان زنت در حال مرگه....
بعد از اون همه اتفاق بازم نمی تونستم منکر وجودت شم...
بازم نتونستم قید مادر بچه ام رو بزنم...
اومدم...اما بین مرگ و زندگی بودی...فقط مادرت بود...هیچکی نبود...فقط مادرت
بلند داد زدم می فهمی فقط مادرت بود؟
پس سهیل کجا بود...سهیلی که پیمان خبرش آورد دو روز قبل از ایران خارج شده؟
حرف بزن...بگو...من اگه این همه سال فراموش کردم بخاطر این بود که تو هم فراموش
کرده بودی...اما امشب می خوام بفهمم چی شد...چرا تو هنوز اینجایی...چرا اون روز رو
تخت بیمارستان بودی؟بگو...
سُر خوردم...کنار دیوار ...کف زمین...نشستم...
ا گریه شروع کردن به صحبت...
-آره اون روز رو یادمه....اما مگه تو می دونی بعدش چی شد که اینجوری حرف میزنی
داد زدم
-مگه معلوم نبود قراره چی بشه...وقتی تو یه کلوم حرف رو حرف مهدی نیاوردی یعنی
چی؟منتظر بودی بمونم کی چی بشه...خب معلومه که باید می رفتم...باید می موندم
که تا می دیدم سهیل داره بهم میخنده....که بگه ببین اول و آخرش مال خودمه...
بی حال گفتم چی رو می خواستی بمونم و بفهمم
بگو چی شد..اصلا سهیل از کجا یهو پیداش شد...چی می خواست..دنبال چی
بود..مهدی چی می گفت؟
با پشت دستاش اشکاش رو پاک کرد...بلند شد...دستش رو توی هوا حرکت میداد تا به
دیوار برسه...
دستش که به دیوار خورد...
-هیراد کجایی؟
نگاش کردم...یه قدمی من بود..
-همونجا بشین
-می خوام کنارت بشینم کجایی؟
واقعا من مونده بودم چی رو باید باور می کردم
-یه دو قدمی بیا جلو..آره...بشین..
وقتی نشست...دست دراز کرد..
-چی می خوای؟
با بغض گفت می خوام دستتو بگیرم..می خوام حس کنم مردی رو که این همه
خوبه...اماباور نداره که من اگه یه روزی گفتم دوستش دارم ،دوستت دارمم نه بخاطر
چنگ زدن به اون و زندگی بود بلکه از ته دلم بود فقط بلد نبودم چطوری بگم تا باورش شه
حالا اون هم کنارم نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود...
-اون روز من اگه زیر قول و قرارمون زدم و خواستم بمونم بخاطر این بود که بتونم از
سهیل انتقام بگیرم...انتقام از کسی که زندگیم رو بهم ریخت...خواستم ازت جدا
شم ...تا بتونم انتقام بگیرم...نخواستم تو آسیب ببینی...نخواستم بلایی سرت بیاد؟
پوزخندی زد و گفت خودکشی؟خب بایدم می گفتن خودکشی کرده ...من که اونقدر
ارزش نداشتم که پسرش بخاطرم بیفته گوشه زندون...برای اونا مرده من بهتر از زنده امه...
همون روز مهدی حبسم کرد تو اتاق...منم نه حرفی زدم نه اعتراضی کردم...می
خواستم به فکر یه نقشه باشم برای انتقام...خودمم می دونستم هیچ وقت مغزم واسه
نقشه کشیدن درست کار نمی کنه اما خب خواستم تلاشمو بکنم که بعد پشیمون نشم...
سهیل یه ماهی می شد برگشته بود...و خب مسلما من آدم مهمی نبودم که کسی
بخواد خبر اومدن پسرخاله ام رو بهم بده...پسرخاله...پسرخاله....
نفس عمیقی کشید...
-واسه چی برگشته بود؟نمی ترسید لوش بدی؟
سرش رو به بازوم تکیه داد
-همون روز یه ساعت بعد اینکه مهدی تو اتاق زندونیم کرد...صدایی قدمهایی رو که
پشت در اتاقم متوقف شدن شنیدم...فکر کردم مامانه..
اما وقتی دیدم سهیله...پر از خشم شدم...
با تموم نفرتی که بهش داشتم داد زدم که گم شه بیرون...
اما اون در رو بست اومد تو...گفت لازمه باهام حرف بزنه...