چنگي به موهام زدم و دوباره محکم داد زدم
-من طلاقش نميدم....
داشتم سر کي داد ميزدم در و ديوار...يه روز ميگن بايد باهاش ازدواج کني ...يه روز ميگن بايد طلاق بدي...فکر کردن زندگي من دست اوناست....بهشون ثابت مي کنم که خودم براي زندگيم تصميم مي گيرم....يه بار که توي عمرام زندگيم رو دستشون سپردم بسم بود...لعنتيا ...اصلا اينا از کجا فهميدن؟کي بهشون گفته؟
رها گريه مي کرد....صداي گريه اش بدتر اعصابم رو خورد مي کرد...روي مبل گذاشته بودمش و توي سالن قدم ميزدم...
بغلش کردم...و گهواره وار توي بغلم تکونش دادم
-آروم باش بابايي،حتي اگه همه دنيا نخوانت ،من مي خوامت....من دخترمو مي خوام
کف سالن نشستم....الان بايد چکار مي کردم؟
خب طلاقش بده و خودتو خلاص کن...به همين راحتي؟اونا به مادر و پدرم توهين کردن....طلاقش نميدم بذار ببينم چکار مي تون بکنن...؟
گوشيم زنگ خورد....هر چي نگاه کردم نديدمش...ايستادم و يه نگاه به سمت اپن کردم...اونجا بود...
شماره پيمان بود
-الو
-سلام
-سلام
با شک گفت خوبي؟
پوزخندي زدم...رها رو توي بغلم جابه جا کردم...سعي داشت گوشي رو از دستم بگيره...
-از صدقه سر بابات عاليم
-بهار کجاست؟
پس بگو....من هي با خودم ميگم اينا از کجا فهميدن؟
-خيلي نامردي پيمان...خيلي....چي رفتي بهشون گفتي کي اومدن هر چي از دهنشون در اومد بارم کردن؟خيلي احمقي...
با صدايي عصبي گفت:احمق خودتي...من


شماره پيمان بود
-الو
-سلام
-سلام
با شک گفت خوبي؟
پوزخندي زدم...رها رو توي بغلم جابه جا کردم...سعي داشت گوشي رو از دستم بگيره...
-از صدقه سر بابات عاليم
-بهار کجاست؟
پس بگو....من هي با خودم ميگم اينا از کجا فهميدن؟
-خيلي نامردي پيمان...خيلي....چي رفتي بهشون گفتي که اومدن هر چي از دهنشون در اومد بارم کردن؟خيلي احمقي...
با صدايي عصبي گفت:احمق خودتي...من ...
با صدايي که بخاطر وجود رها تو بغلم سعي مي کردم آروم نگهش دارم گفتم تو چي ؟هان؟
رها سعي داشت به صورتم چنگ بزنه اخمي بهش کردم اما باز هم به کارش ادامه داد....صداي عصبي پيمان دوباره بلند شد
-يه ذره فکر کن فقط،از اينکه خونواده زنت بفهمن مگه چي به من ميرسه؟
رو به رها که مي خواست دستش رو تو دهن بکنه...با اخم گفتم آروم باش بچه
-چي ميگي؟
-با تو نيستم ...اه
رها رو روي مبل گذاشتم...گوشي هنوز توي دستم بود و صداي الو گفتن پيمان ميومد...
-صبر کن يه لحظه
بعد دوباره به رهايي که روي مبل گذاشته بودمش نگاه کردم...با اخم گفتم آروم باش ،اگه باز اذيت کني ديگه دوست ندارم فهميدي...
به اين کاراي احمقانه ام خنديدم مگه بچه مي فهميد من چي گفتم...کنارش نشستم و دستم رو بين دست گذاشتم تا باهاش بازي کنه
-پس اگه تو نگفتي کي گفته...مگه کسي غير از تو و بقيه اهل خونه ميدونستن
يهو انگار يه جرقه توي ذهنم خورد....بهار هم ميدونه...اما ساکت شدم تا ببينم پيمان چي ميگه
-من نميدونم از کجا فهميدم فقط مامان بهم زنگ زد برم خونه...حاجي حالش بد شده برديمش بيمارستان...مثل اينکه پدرزن گراميتون زنگ زده هر چي از دهنش دراومده گفته ..حاجي هم حالش بد شده
نگران حاجي شدم...مردي که حتي اگر پدرم نبود در حقم پدري کرد...مردي که پسرش گناهکار بود
-حاجي الان کجاست؟
-خونه اس ...نخواست بيمارستان بمونه ...الان بهتره
صداي جيغ رها دوباره بلند شد
-رها پيشته؟
چه عجب تازه فهمید این صدای رها هستش
-آره
نگاه کردم ببينم چرا جيغ مي کشه فهميدم وقتي حرف ميزدم دستم رو از دستش کشيدم و اون در تلاش براي گرفتن دستم به گريه متوسل شده...دوباره انگشتم رو بهش سپردم و اون انگشتم رو به دهن گذاشت و شروع به مکيدنش کرد
-چکارش مي خواي بکني؟
دستم رو از دهنش بيرون کشدم
-بابايي نذار دهنت مريض ميشي
صداي خنده پيمان اومد
-با مني بابايي؟
-درد...نخند
و در تلاش بودم که انگشتم رو از دهنش خارج کنم اما مثل اينکه بدجور گرسنه اش بود منم بي خيال بهداشت شدم و گذاشتم فعلا سرگرم باشه
-پيمان گرسنه اش؟
اينبار خنده اش بلند تر شد
-کوفت نخند بي شعور
-خب ميگي گرسنه اش می خوای بيام شيرش بدم...برو يه شيشه شير درست کن بهش بده
اما اون که شيشه شير نداشت بهار از شير خودش بهش ميداد
با کلافگي به پيمان متوسل شدم
-پيمان بلند شو برو شيرخشک و شيشه شير و هر چي براي بچه لازم هست بگير بيا اينجا ببينم چکار بايد بکنم
پيمان با بدجنسي گفت به من چه ....تا ديروز که بد بودم الان چي شد يهو خوب شدم
دوباره صداي گريه رها بلند شد
-اه چقدر نق نقويي تو...يه دقيقه آروم باش ببينم بايد چکار کنم
پيمانم که حرفامو شنيد با صدايي که ته خنده توش مشخص بود گفت بيست دقيقه ديگه اونجام..
خواستم قطع کنم که گفت راستي شير خشکش چی باشه؟
با حرص گفتم من چه ميدونم تو هم از خود دکتري که تو داروخونه اي بپرس هر کدوم که براي سن رها بهتر بود بگير بيار
-چشم داداش نهايتا نيم ساعت ديگه اونجام
-زود باش وگرنه اسکلتم رو پيدا مي کني اين دختر تا الان نصفه هيکلمو خورده
صداي خنده اش بلند شد...خودمم خنده ام گرفته بود...گوشي رو قطع کردم...پرت کردمش روي مبل کنارم و رها رو دوباره تو آغوش گرفتم
سرمو بلند کردم و گفتم خدايا راضيم به رضاي تو


گريه رها آروم نمي شد و من هم مجبور بودم توي بغلم بگيرمش و طول سالن رو قدم مي رفتم تا آروم شه...صداي
زنگ بلند شد...دکمه اف اف رو فشار دادم...هنوز ده دقيقه از تماسم با پيمان نگذشته بود ....بهش اميدوار شدم چقدر زود خودشو رسوند و در رو باز گذاشتم و باز شروع به قدم زدن کردم
تقه اي به در زده شد
-بيا تو
در بيشتر باز شد و يه کله از لاي در پيدا شد...
-اهل خونه کجايين؟
صداي علي بود ...رفتم سمتش و در رو کامل باز کردم
-سلام اقاي پدر
و سلام نظامي داد
-سلام بيا تو
علي که هنوز دم در بود گفت نه ممنون داداش اومدم دنبالت بريم يکم خوش بگذرونيم
بي حوصله دوباره شروع کردم به قدم زدن تو سالن
-اگه قبلش زنگ ميزدي بهت مي گفتم نمي تونم بيام
علي وارد شد و در رو بست
-چرا؟
به رها اشاره کردم
-مگه نمي بيني دارم بچه داري مي کنم
علي انگار تازه متوجه رها شده بود به سمتم اومد و دست دراز کرد تا رها رو بگيره منم از خدا خواسته دادم دستش
علي:چه دختره تيکه اي داري
محکم پس گردنش زدم
-در مورد دختر من درست حرف بزن ...ناسلامتي عموش محسوب ميشي
علي صورتشو جمع کرد و گفت غلط کردي که من عموش باشم من تازه بيست سالمه تازه قصد دوستي با دخترت رو دارم
-خفه تو همسن باباشي
ممنون علی بودم که چیزی نپرسید....شاید چون می دونست تا خودم نخوام چیزی نمی شنوه ...بهر حال توی اون لحظه دلم نمی خواست حرف بزنم
حرکت کردم سمت آشپزخونه تا هم آب جوش براي شير رها درست کنم و هم دو تا فنجون قهوه درست کنم....بعد از مدتها دوباره ياد قهوه و تلخيش افتادم....الان ديگه اونقدر طعم دهنم تلخ هست که تلخي قهوه رو حس نکنم
علي هم پشت اپن رها به دست ايستاد....رها از بس گريه کرده بود روي شونه علي خوابش گرفته بود...نگاهم که بهش افتاد
دلم سوخت....دلم براي دخترم سوخت
بدون اينکه نگاهم رو از رها بگيرم زير لب زمزمه کردم
"دلم براي همه ي دلتنگي هايت مي سوزد
دلم براي همه ي اشکهايت مي سوزد
و حتي دلم براي خودم مي سوزد
که باور کردم دوستت دارم هايش را"
-چي داري مي خوني بلندتر بخون مستفيض شيم
دو تا فنجون قهوه رو جلوش گذاشتم ...دست دراز کردم که رها رو بگيرم که همين جابه جايي باعث شد دوباره بيدار شه
با بغض نگاهم مي کرد...نگاهش دلم رو سوزوند...نگاهش حتي از آهن گداخته هم سوزنده تر بود
دوباره زنگ زده شد...علي سمت در رفت
و من هنوز خيره به کودکي بودم که با چشماش مادرش رو ازم طلب مي کرد


صداي بلند و پر خنده پيمان اومد
-سلام اميرعلي نکنه تو هم براي امداد رساني اومدي
علي:سلام و زهر حالا خوبه صدبار بهش گفتم من از اين امير که به اسمم چسبيده متنفرم بعد بگو
و با عصبانيت به سمت من و رها که حالا توي سالن ايستاده بوديم اومد
ميدونستم چرا از اينکه امير يا اميرعلي که اسم کاملش بود صداش کنيم متنفره....اون متنفره از هر چيزي که اون رو ياد مادرش بندازدش،شايد براي همينه که هيچ وقت دوست نداشت پدرش ازدواج کنه...بيچاره دکتر،چه عذابي رو تحمل کرد وقتي که زنش ازش طلاق گرفت اونم بخاطر پسري که ازش پنج سال کوچکتر بود اما مي گفت عاشقشه،دکتر هم طلاقش داد اون طور که از علي شنيدم دکتر عاشق زنش بود اما وقتي ديد زنش دلش يه جاي ديگه اس رهاش کرده...به قول علي مي گفت بابام ميگه"من عاشق مادرت بودم اما اون منو نمي خواست منم نتونستم براي خودم نگهش دارم،نخواستم پرپروازشو بچينم،اگه فکر مي کنه با اون خوشبخته بذار بره"و علي دوازده ساله چقدر رنج کشيده بود،فکر نمي کنم هرگز تونسته باشه فراموش کنه...فراموش کنه ظلمي که مادرش در حقش کرده....مادري که اون هر وقت کسي ازش پرسيد گفت مرده
گاهي وقتا مادراني هستن که لايق اسم مادر نيستن....مادرايي که فراموش مي کنن عشق به فرزند يعني چي؟مگه عشق به اين معني نيست که از خودت هم بخاطر معشوقت بگذري؟يعني مادر علي عاشقش نبوده که نتونست بخاطر علي از هوسش شايدم عشق جديدش بگذره...من چه ميدونم من تو جايگاه قضاوت نيستم فقط اميدوارم اين نفرتي که علي از همه زنا تو دلشه پاک شده باشه...همين کار مادرش باعث شد هيچ وقت نتونه دل به دختري بده ،هميشه دخترا براش فقط يه وسيله براي سرگرمي بودن...اما خوشحال بودم که مثل اينکه شيدا تونست اين نفرت رو از دلش پاک کنه...اصلا يادم نبود که پنج شنبه عروسيشه پس اين اينجا چکار مي کنه؟
به خودم که اومدم ديدم علي و پيمان با حيرت دارن نگاهم مي کنن
سرمو تکون دادم و گفتم چيه چرا اينجوري نگاهم مي کنيد؟
پيمان:اين هپروتي که توش بودي چه خبر بود که هر چي صدات کرديم بي خيال فقط نگاهمون مي کردي
لبخندي زدم و چيزي نگفتم
علي دوباره رهايي که الان بيدار بود رو بدست گرفت و پيمان شيشه شير و شير خشک رو برداشت و رفت سمت اشپزخونه
-پيمان فکر کنم اول بايد اون شيشه شير و بذاري توي آب جوش
پيمان هم از همونجا بلند گفت:باشه بابا
علي شروع به بوکشيدن کرد و هي بينيش رو جمع مي کرد...دستمو به کمر زدم و گفتم چته چرا اينجوري داري دخترمو بو مي کشي
اونم رها رو از خودش دور کرد و به سمتم گرفت
-بيا بگير اين دخترتو فکر کنم خرابکاري کرده
پشت گوشم و خاروندم
-حالا چکارش کنم من؟
علي نيشخندي زد و گفت:هيچي مثل يه باباي خوب ميري پوشکش رو عوض مي کني و بچه رو هم تميز مي کني،
بعد به حموم اشاره کرد
-اصلا ببر حمومش کن
با کلافگي گفتم چي واسه خوت ميگي تو هم ،ببند فکتو اگه نمي توني کمک کني
هنوز رها توي دست علي بود و من کلافه نگاش مي کردم....يعني من بايد برم تميزش کنم
-علي حالا اين دفعه رو تو برو دفعه بعد با من
-نه بابا خوش اشتها شدي،بيا بگير دخترتو مگه من باباشم ،تو باباشي پس وظيفه توئه
پيمان که با شيشه شيري که توي دستش تکونش ميداد سمتمون ميومد گفت چه خبرتونه ،يه بچه تميز کردن که اينقدر من و تو کردن نداره
با خنده گفتم پس دستت رو مي بوسه
پيمانم ابرو درهم کشيد و گفت عمرا
رها هم باز صداش دراومده بود ...چاره اي نبود مثل اينکه بايد من اقدام مي کردم
رها رو از دست علي گرفتم و در همون حال بهش گفتم خيلي بي شعوري اگه تلافي نکردم من
علي:باشه هر وقت بچه دار شدم تو هم تميزش نکن
با نيشخند روي مبل نشست و به من خيره شد
پيمان هم به اپن تکيه داده بود و هنوزم داشت شيشه شير رو تکون ميداد


عصر علي رفت تا به کار و زندگيشه برسه پيمان هم که تا همين يک ساعت پيش اينجا بود ،بعد شام هم با اينکه گفت اگه کمک لازم دارم مي مونه،اما من نذاشتم بمونه،مغلوم نبود اين وضعيت تا کي ادامه پيدا کنه خودم بايد يه راه حلي پيدا مي کردم...رها رو که خواب رفته بود سرجاش گذاشتم و بالا سرش ايستادم ...به صورت معصومش خيره شده بودم که گوشيم زنگ خورد براي اينکه رها بيدار نشه سريع سمت در حرکت کردم و بدون اينکه به شماره نگاه کنم دکمه اتصال رو زدم
--الو هيراد
بهار بود آروم حرف ميزد
-سلام
-سلام رها خوبه؟
-چرا اينقدر آروم حرف ميزني؟
-نمي خوام کسي بفهمه دارم باهات حرف ميزنم
پوزخندي زدم
-منم مشتاق حرف زدن باهات نبودم
صداش دلخور شد
-رها خوابه؟گرسنه اس نه؟
-نه خانم براش شير گرفتم درست سخت قبول مي کرد از شيشه شير بخوره اما خب ميدوني که وقتي کسي گرسنه باشه از سر اجبار هر چيزي رو مي خوره ديگه رها که بچه اس و تحمل گرسنگي رو داره مسلمه که شيشه شير رو قبول کنه و دو روز ديگه هم مادرش رو فراموش کنه،فکر نمي کردم حرفي رو که به کسي که اسم زنمو يدک مي کشه بگم همه ازش خبردار ميشن
صندلي رو کشيدم جلو پشت ميز توي آشپزخونه نشستم...
-منظورت چيه؟
-خودتو ميزني به اون راه که چي بشه مثلا؟
-باور کن نمي فهمم منظورت چيه؟
خنده عصبي کردم
-حقا که دختر همون پدري
-هيراد باور کن من نميدونستم نبايد بگم،اصلا نميدونستم کسي نمي دونه ،تلفني با مامان حرف ميزدم که مثل اينکه مهدي هم شنيده و ...
-محکم روي ميز کوبيدم و گفتم آهان پس چرا خودتو ميزدي به اون راه که نفهميدي منظورم چيه؟ميدوني چقدر بده به کسي هيچ احساسي نداشته باشي و باهاش زندگي کني؟من حتي حس تنفر رو هم بهت نداشتم اما بخاطر رها حاضر شدم باهات زندگي کنم...اما با اين همه اتفاق باورم شد عقل تو هيچ وقت نمي خواد بزرگ شه...همون بهتر که بابات طلاقتو بگيره
-هي..
اما قبل از اينکه حرف بزنه قطع کردم و گوشي رو انداختم روي ميز
مثل اينکه فرصت دادن به اين دختر هيچ فايده اي نداره ...خب اول و آخرش که همه مي فهميدن...آره اما نه اينجوري که حتي سوال نکردن اصلا پدر و مادرت کي هستن نه اينکه يه سره بشينن به من و خونواده ام توهين کنم...بيچاره حاجي....به ساعت مچيم نگاه کردم...ساعت 10 و 6 دقيقه شب بود...
گوشيم رو برداشتم و شماره حاجي رو گرفتم...
بعد از چهار بوق بالاخره جواب داد
-الو هيراد بابا تويي؟
-سلام بابا خوبي؟
-خوبم پسرم خوبم
-ببخشيد نتونستم امروز بيام اونجا ميدونيد که..
بين حرفم اومد و با مهربوني گفت ميدونم بابا ،من خودم فردا ميرم حضوري با باباش صحبت مي کنم و همه چيز رو براش توضيح ميدم اونم مطمئنا متوجه ميشه اشتباه کرده و ميذاره بهار برگرده...
سريع گفتم نه بابا نمي خواد....بذارين هر کاري دوست دارن بکنن من خودمم از اين زندگي و اين خونواده خسته شدم
-پس رها چي يشه؟
-خودم بزرگش مي کنم
-لجبازي نکن پسرم خودم فردا همه چيز رو درست مي کنم
-گفتم که بابا نمي خواد شما برين التماس پيش اين مرد که فقط ادعاي دين و ايمون مي کنه ....من ديگه دخترش رو نمي خوام حاضر نيستم ديگه دخترشو تحمل کنم اونا اولين بارشون نيست که دارن بهم توهين مي کنن...بهتره همه چي تموم بشه
-باشه بذار آروم شي بعد با هم حرف ميزنيم
چنگي به موهام زدم و گفتم حاجي تو رو جون خودم قسم ميدم که نري باهاشون حرف بزني ...من نمي خوام بري التماس اينا که نمي فهمن انسانيت يعني چي؟باشه
-باشه...نوه ام چطوره ...پيمان گفت که نذاشتن بهار با خودش ببرتش
-خوبه الان که خوابه
-توکل کن به خدا هر چي صلاحه انشالله پيش مياد
-باشه ...بابا مواظب خودت باش
-عزيزت ميگه رها رو بيار پيش ما اون مواظبشه
-باشه تا براش پرستار بگيرم بهتره پيشتون باشه...پس خداحافظ
-خداحافظ


با صداي کوبيده شدن در از خواب پريدم...به ساعت نگاه کردم 8 صبح بود....تا صبح رها نذاشته بود بخوابم و فقط گريه مي کرد بعد نماز ديگه از خستگي خوابش برد
مسير اتاق تا پشت در رو با چشماي نيمه بسته رفتم ....حتما پيمان بود پس ترجيح ميدادم خواب از چشمام نپره...
اما با باز شدن در از کسي که جلو چشمام بود چشمام به خودي خود تا آخرين حد باز شدن
بدون اينکه از جلوي در کنار برم متعجب گفتم تو اينجا چکار مي کني؟
-سلام
با صدايي که سعي مي کردم بالا نره گفتم سلام و درد اول صبحي اومدي اينجا که چي بشه؟
مثل هر وقت که نگران مي شد شروع به بازي با انگشتاش کرد
-من نمي خوام طلاق بگيرم
با تمسخر گفتم :ااااااا چه جالبه من فکر مي کردم مي خواي طلاق بگيري؟بهتره تا قبل از اينکه داداشات بيان سراغت برگردي اصلا تو چطور با وجود داداات جرات کردي بياي
در رو باز گذاشتم ورفتم سمت اشپزخونه
شير رو باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم
-اينجا جاي شستن دست و صورتت نيست
دستام رو به سينک تکيه داده بودم ...سرم رو برگردوندم و با تمسخر نگاش کردم
-جدي؟نميدونستم تو خونه ي خودم بايد از تو دختر حاجي اجازه بگيرم که صورتمو کجا بشورم
حرفي نزد و اومد سمت من ....درست روبروم ايستاد....دستش رو آروم کنارم آورد
نميدونم چرا اون لحظه ياد يکي از جکاي علي افتادم ...با خودم گفتم اگه اينجور باشه پس الان کار منم تومه بعد بايد برم شکايت که زنم بهم دست درازي کرده...از اين افکار خنده دار علي لبخندي رو لبم نشست نگاش که کردم نبود....فهميدم مي خواسته شير آب رو ببنده...چاي ساز رو هم به برق زده بود و داشت ميز صبحونه رو مي چيد
از اثرات همون افکار قبليم که الان من جون سالم به در بردم پقي زدم زير خنده
بهارم برگشته بود و با تعجب نگاهم مي کرد...اينم از اثرات گشتن با عليه ديگه....سعي کردم خنده ام رو جمع وجور کنم...صدام رو جدي کردم و گفتم يادم نمياد اجازه داده باشم تو خونه بموني که مي خواي با يه صبحونه درست کردن گوشامو دراز کني
قالب کره اي که توي دستش بود روي ميز کوبيد و گفت خسته شدم ....مي فهمي خسته شدم...
باز اين اژدها شد..
-به من چه برو خستگيت رو خونه بابات در کن
اين بار قالب کرده رو برداشت و پرت کرد سمتم...جاخالي دادم خورد به کابينت
با خشم گفت چته؟چرا نمي خواي بفهمي دوست دارم...بابا من يه غلطي کردم تاوانشو هم دادم....اين همه محليت کافي نبود...بي حسيت نسبت به من کافي نبود که الان بايد بخواي بيرونم کني
با خونسردي بهش زل زده بودم ....نميدونم چرا دوست داشتم داد بزنه و دعوا کنه....بحث کنه و حقي اگه داره از من از پدرش از داداشاش بگيره
اونم فکر کنم از خونسرديم تعجب کرده بود...صورت سفيدش از خشم قرمز شده بود و نفساش تند شده بود....
-چرا ساکتي هان؟چرا گذاشتي مهدي منو ببره ..؟
دست به سينه سرجام جابه جا شدم
-من چرا بايد جلوت رو مي گرفتم؟خودت بايد نمي رفتي ؟تازه من از خدام بود بري
به سمتم حمله کرد و با مشت شروع رکد به کوبيدن رو سينه ام
مچ دو دستش رو با دستام قفل کردم
-چته وحشي شدي؟اگه واقعا شجاع شدي برو جلو داداشت درآ ...اصلا تو چطور جرات کردي بيايي اينجا؟مهدي چطور گذاشت بيايي و قلم پاتو نشکست
آروم شد...سرش رو به سينه ام تکيه داد...اشکاش سرازير شدن...
-وقتي همه اشون رفتن بيرون...فرار کردم...حتي ساک وسايلم رو هم برنداشتم....هيراد تو رو خدا نذار منو ببرن
سرم رو بلند کردم با خودم گفتم خدا چرا بعضي دخترا رو اينقدر ضعيف افريدي؟
يهو ياد موضوعي که به مامانش گفته افتادم...بازوهاش رو گرفتم و از خودم جداش کردم....
با کمي خشم توي چشاش زل زدم
-چرا به مامانت گفتي هان؟يعني من نمي تونم دو کلوم با زنم حرف بزنم که بقيه نفهمن
به هق هق گفت به خدا نميدونستم نميدونن...فکر مي کردم مي دونن....تو که نگفتي ؟من گفتم بابام دوست بابات مگه ميشه ندونه
-اصلا برفرض کهبابات هم بدونه تو اصلا چرا بايد زنگ بزني به مامانت بگي
به تي شرتم چنگ زد و گفت به خدا من زنگ نزدم خودش زنگ زده بود حوالپرسي من احمقم از سر نگراني بود که گفتم تازه فهميدي پسر حاجي نيستي و ناراحتي
بازوهاش رو ول کردم و هلش دادم عقب
تعادلش رو حفظ کرد و نيفتاد...هنوز هم سرجاش ايستاده بود و نگاهم مي کرد...سعي مي کرد عصباني نشم اما مگه مي شد...صداي گريه رها بلند شد
با چشم غره اي گفتم بفرما خوبه بيدارش کردي...
خواستم برم سمت اتاق رها که اون قبل من دويد سمت اتاق
سرم رو با تاسف ابخاطر ضعيف بودن اين دختر تکون دادم و برگشتم پشت ميز نشستم


به قالب کره اي که داشت کف زمين آب مي شد نگاه کردم...
با خودم گفتم اين دخترم بد خطرناکه ...خدا رو شکر عقل داشت که کاسه مربا رو پرت نکنه سمتم....
-هيراد؟
خدا بخير کنه باز اين چرا دوباره اژدها شد
لقمه اي که دستم بود رو دهنم گذاشتم و جوابشو ندادم..
باز داد زد ...اينبار فهميدم مثل اينکه دعاهام مستجاب شده و خدا به اين يه زبون درست حسابي داده فقط حيف واسه من فقط اژدها شده...
رفتم سمت چاي ساز...ليوان چايي واسه خودم ريختم...يک مقدار شکر و بعد هم همزدن و ليوان رو بردم سمت لبام که اينبار جيغش رو نزديک به خودم شنيدم
-يعني تو نميدوني بايد پوشکش رو عوض مي کردي؟
پوفي کردم و بي خيال يه قلپ از چايي ام رو خوردم
که با حرص گفت :اصلا تو پوشکش رو عوض کردي
با نهايت خونسردي گفتم آره همون وقت که شما تشريف بردين
با صداي جيغي گفت يعني از ديروز تا حالا پوشکش رو عوض نکردي؟
-آره
و قلپ ديگه اي از چايي ام رو خوردم...به رها که توي دستش بود و داشت با خنده نگاهم مي کرد چشمکي زدم
و گفتم دختر بابا چطوره؟اين مامان نق نقوت که اول صبحي خواب برامون نذاشت با اين صداش ...
هنوز جمله ام تموم نشده بود که يه چيزي خورد به سينه ام....
اخم کردم و گفتم چته تو امروز وحشي شدي؟
بعد به کف زمين نگاه کردم ببينم چي پرت کرده سمتم ديدم عروسک موطلايي و کوچولوي رهائه
ليوان چايي ام رو که خالي بود توي سينک گذاشتم و با آرامش سمت بهار قدم برداشتم...
بيچاره حرص مي خورد اما هنوز اونقدر شجاع نشده بود که بيشتر از اين اقدام کنه ...
ميدونست اگه عصبي بشم ديگه اين خشم اژدهاش به دردش نمي خوره
جلوش ايستادم و رها رو که لباسش رو عوض کرده بود رو ازش گرفتم...
محکم لپش رو بوسيدم
-به به دخترم خوشگل بابا چه بوي خوبي ميده؟ناقلا اين بوي خوب از کجا اومده
نگاهي به بهار کردم و يه چشمک حواله اش کردم
با حرص از آشپزخونه بيرون رفت که داد زدم
-بهتره قبل اينکه داداشات بيان بري،چون من حوصله اينکه با آدماي نفهم دهن به دهن بشم رو ندارم
هنوز به اتاق نرسيده بود که برگشت و با مظلوميت جلوم ايستادم


هنوز به اتاق نرسيده بود که برگشت و با مظلوميت جلوم ايستادم
نفسمو با حرص بيرون دادم و گفتم من اينجا آبرو دارم برادرات بيان اينجا با داد و بيدادشون يه جو آبرو برام نميذارن،تو هم اگه واقعا دوست داري بموني بهتره جلوشون وايسي ،من نمي تونم کمکت کنم چون خودمم واقعا به اينکه تو بتوني يه همسر عاقل و مناسب برام باشي شک دارم
با ناباوري بهم خيره شد...قطره اشکي که مي خواست سرازير شه رو پس زد ...
با صدايي خفه گفت باشه خودم حقم رو مي گيرم
و سريع سمت اتاق دويد....
نگاهي به رهايي ساکت توي بغلم بود،انداختم...گاهي وقتها يه نگاه مجبورت مي کنه خيلي چيزا رو قبول کني...نگاه ديروز رها...چشماي بارونيش..بي قرارياش براي مادرش بهم ثابت کرده بود اون به اينکه مادرش توي زندگيش باشه احتياج داره...رها دختره حتي اگه من الان بخوام بزرگش کنم و حمايتش کنم مطمئنم چند سال ديگه اون احتياج داره حرفايي با مادرش بزنه که به من که پدرشم نمي تونه بزنه...زندگي من که از ريشه بهم ريخته بود بايد بخاطر دخترم تلاش مي کردم...اما اينبار اگه واقعا خودش شجاعت به خرج نده و جلوي خونواده اش نايسته من هيچ کاري براي موندنش نمي کنم.
ياد چند سال پيش افتادم که فکر مي کردم عشقم به ساحل اونقدر هست که نتونم از دست دادنش رو تحمل کنم...اما زهي خيال باطل ساحل رفت و من چند ماهه که با اين همه مشکلاتي که دارم بهش فکر هم نکردم...اصلا واقعا عشق وجود داره؟
حتي به وجود عشق هم شک دارم....ياد مادرم افتادم بخاطر عشق به پدرم اين همه مصيبت سر زندگي من اومد؟واقعا عشقش ارزش داشت؟يا پدرم واقعا ارزش داشت بخاطر عقايدش زندگيش رو از دست بده؟
-من دارم ميرم
سرم رو بلند کردم..رها با يقه تي شرتم بازي مي کرد و بهار پشت اپن با چشمايي سرخ ايستاده بود
-کجا؟
-ميرم تا حقمو از پدر و برادرام بگيرم
سري تکون دادم که حرکت کردم سمت در
-صبر کن
برگشت و منتظز بهم نگاه کرد
رها رو به سمتش گرفتم
-بگيرش تا من لباسام و عوض کنم منم باهات ميام
خوشحالي توي چشماش و لبخند روي لبخاش رو نتونست پنهون کنه ....رها رو از دستم گرفت و با يه لخند وسط سالن ايستاد
اصلا خودم مونده بودم چرا من هر لحظه دارم يه تصميم واسه خودم مي گيرم...تا ديشب که مي گفتم طلاق ...الانم که مي خوام کمکش کنم...شايد براي اين بود که دوست نداشتم ضعيف بودن يه انسان رو ببينم...شايدم بخاطر رها بود...اما ميدونستم که بخاطر خودم نيست...
*********
به مسيري که داشتم ميرفت نگاهي کرد ...رها رو تو بغلش جابه جا کرد و گفت مگه نميريم خونه پدرم؟
بدون اينکه نگاهم رو از خيابون بگيرم سرم رو تکون دادم
-پس چرا پيچيدي اين خيابون؟
يه نگاه بهش کردم و دوباره نگاهم رو به روبرو برگردوندم
-براي اينکه رها رو مي بريم ميذاريم پيش عزيز بعد ميريم
آهاني گفت و ساکت شد...
به محض ورودمون به خونه بابا ...ثريا و عزيز با تعجب به من و بهار نگاه کردن آخرش هم عزيز زودتر به خودش اومد و سعي کرد بدون اينکه به اتفاقات اخير رو به روش بياره با من و بهار احوالپرسي کرد....
به محض نشتن هم مريم خانم واسه پذيرايي کردن اومد...
-عزيز بابا تو اتاقشه؟
-آره مادر
-پس من برم حالشو بپرسم
بعد به بهار اشاره کردم که بلند شه...اونم بلند شد و هر دو به سمت اتاق بابا رفتيم


بابا هم با ديدنمون تعجب کرد اما جلوي بهار حرفي نزد بعد از ده دقيقه بهار رو فرستادم پيش عزيز و ثريا
که بالاخره بابا گفت:چطور راضي شدن برگرده؟
پوزخندي زدم ...سرم رو تکون دادم و گفتم هنوز نميدونن که فرار کرده
بابا با تعجب روي تخت نيم خيز شد و گفت چي؟
-چي بگم ...من خودم هم تو کاراي اين دختر موندم صبح بعد از اينکه باباش و داداش بيرون رفتن اومد خونه،ميگه نمي خواد طلاق بگيره...الانم قرار ببرمش با باباش حرف بزنه
بابا دوباره سرجاش دراز کشيد
-کار خوبي مي کنين با حرف همه چي حل ميشه
-شما که اونا رو مي شناسين،ميدونين مهدي چقدر دنباله شره...فکر نمي کنم اون خانواده بويي از منطق برده باشن...راستش خودمم ترجيح دادم طلاقش بدم و خودمو خلاص کنم...اما خب نمي تونم منکر اين شم که وجودش توي زندگي رها لازمه،همه ي اين کوتاه اومدنام بخاطر رهائه
بابا با صدايي که بخاطر بيماريش ضعيف شده بود گفت:بهار دختر خوبيه،مطمئنم زن خوبي هم برات هست،تو با حاجي حرف بزن مطمئنم درست ميشه...اصلا مي خواي منم باهاتون بيام به تلفنام که جواب نميده
چه دلخوشي داشت بابا....حق داشت از هيچکدوم از اتفاقات و دروغاي بهار خبر نداشت....حق داشت بگه زن خوبيه برام...هنوزم مي تونم انتظار رو توي چشاي حاجي بخونم....منتظر بهش بگم چي باعث شد مسعود بميره اما خب نمي تونستم بگم...شايد اگه مي گفتم بايد بهار رو هم براي هميشه از زندگيم حذف مي کردم...
درک رفتارام حتي براي خودم هم غيرممکنه....نميدونم بايد بهار رو توي زندگيم نگه دارم يا نه؟هيچ کسي هم نمي تونه اين خواستن و نخواستنم رو بفهمه...بهاري که يه روز با همه وجودش گفت از مردا متنفره الان داره ميگه دوستم داره....و من نمي تونستم دليل براي اين گفته اش پيدا کنم جز اينکه براي خلاص شدن از جو و محيط خونواده اش مي خواد به من و زندگيم چنگ بزنه....
-نه بابا خودمون میریم
بلند شدم خداحافظي با بابا کردم و از اتاق بيرون زدم...
پله ها رو يکي يکي پايين ميرفتم و به اين فکر مي کردم که اين سرگردوني من توي زندگي تا کي قرار ادامه داشته باشه؟چه اتفاقات ديگه اي قراره توي زندگي من بيفته؟
ساعت دوازده بود که از خونه بابام بيرون زديم...هردومون سکوت کرده بوديم...من داشتم به اين فکر مي کردم که آيا واقعا اين دختر مي خواست سعي کنه بزرگ شه و عاقل...و شايد اون به اين فکر مي کرد که بايد چطور جلوي خونواده اش بايسته؟
مقابل خونه پدرش ماشين رو پارک کردم...منتظر شدم پياده شه اما معلوم نبود داشت تو چه افکاري سير مي کرد که تو سکوت به روبروش خيره بود
کامل به طرفش برگشتم
-نمي خواي پياده شي؟
به خودش اومد و بدون هيچ حرفي پياده شد....من هم پياده شدم و هردوسمت در خونه رفتيم...
زنگ رو که فشار دادم...در با تيکي باز شد...در رو باز کردم تا بره تو اما از جاش حرکتي نمي کرد...ترسيده بود...ترس توي چشماش رو راحت مي شد ديد...لرزش آروم دستاش رو نمي شد ناديده گرفت...
بازوش رو گرفتم و روبروش ايستادم
-اگه مي خواي با من بموني بايد همين امروز بهم ثابت کني که مي تونم به عنوان يه زن عاقل و فهميده که مي دونه بايد چطور حقش رو بگيره روت حساب کنم....اگه نمي توني برو تو و ديگه هيچ وقت سراغي از من نگير...دخترت رو هم براي هميشه فراموش کن چون مادري که ترسو باشه به درد بزرگ کردن دختر من نمي خوره...من نمي خوام دخترم رو يه دختر ترسو و ضعيف بار بيارم فهميدي؟
لرزش دستاش هنوز هم مشخص بود اما سعي مي کرد با قفل کردنشون بهم آرومشون کنه....
-چي شد؟مي توني يا نه؟
با صداي ماشيني برگشتم عقب که ديدم مهدي سريع از ماشين پايين پريد و بعدش هم يه پسر جوون پياده شد
مهدي به طرفم اومد...بازوي بهار رو ول کردم که دادش بلند شد
-توي حرومزداه اينجا چکار مي کني؟
خواست مشتي حواله ام کنه که دستش رو توي هوا گرفتم...با خودم گفتم پس خبر نداري که خواهرت اول صبحي فرار کرده
هلش دادم عقب و گفتم به نفعته دنبال شر نگردي من مي خوام با بابات حرف بزنم...
به طرف بهار برگشتم و گفتم چرا لال شدي؟
خيره شده بود و حرفي نمي زد ...رد نگاهش رو دنبال کردم به همون پسر رسيدم که کنار ماشين با بهت به ما نگاه مي کرد
مهدي با خشم دستاشو مشت کرده بود و منتظر به بهار نگاه مي کرد...وقتي ديد حرفي نميزنه
بازوش رو کشيد در رو کامل باز کرد و پرتش کرد تو خونه
مهدي:برو تو بعدا حساب تو رو هم ميرسم عقده ايه شوهر نديده...تف به روت...آخه تو به چي اين حرومزاده قرتي که از اول هم گولت زده دلخوشي
سعي مي کردم يه بار ديگه اشتباهم در مورد مسعود رو مرتکب نشم و حرصم رو با مشت کردن دستام کنترل مي کردم
-خفه شو مهدي
به طرفم برگشت و با تمسخر نگام کرد
مي خواستم بهش بگم که تو اصلا ميدوني خواهرت چه گندي قبل از ازدواج با من توي کارنامه زندگيش کاشته....یا اصلا تو میدونستی توی ده سالگی به خواهرت تجاوز شده..تو اگه ادعات ميشه بايد مي فهميدي خواهرت دوست پسر داشته...اما خب زنم بود هنوز دلم نمي خواست بي آبروش کنم...تو مرام من بي آبرويي جاي نداشت...من که خدا نبودم...خدا بايد گناه بنده اش رو ببخشه...من فقط تا جايي که به من ربط داشت مي تونستم نبخشم
هر دومون روبروي هم ايستاديم...صداي گريه بهار ميومد...از خشم هردومون نفس نفس ميزديم....مثل دو تا دشمن خوني براي هم گارد گرفته بوديم...
-مهدي بس کن؟
نگاهي به همون پسر که بالاخره حرف زده بود کردم...اما مهدي بدون اينکه سرش رو برگدونه يا نگاهش رو از من بگيره گفت :سهيل تو دخالت نکن


-رها بابايي اذيت نکنيا،دختر خوبي باش و دوستاي خوبي واسه خودت پيدا کن باشه
سرش رو به آرومي تکون داد و جوابي نداد
بينيش و بوسيدم
-دختر بابا با من قهري؟
سرش و تکون داد
موهاي خرگوشيش رو دستم گرفتم و با خنده گفتم زبونت و موش خورده؟حيف شد ديگه نمي توني حرف بزني
زبونش رو با اخم درآورد نشونم داد اما بازم حرفي نزد
با خنده گفتم خودم کردم که لعنت بر خودم بايد...آخر عاقبت بار آوردن دختر لجباز همينه ديگه
با اخم کيف گربه ايش رو از دستم گرفت و سمت در مهد حرکت کرد...
-رها فقط چند ساعته بعدش خودت هم خوشت مياد تازه دوستاي خوبي هم پيدا مي کني...
اما اون بدون توجه به حرفام رفت داخل و حتي برنگشت نگاهم کنه
شايد حق داشت ،چرا؟نميدونم چرا دوست نداشت بياد مهد....الانم که يه هفته اي از شروع کلاس مهدشون مي گذره و تازه امروز با کلي تهديد تونستم بيارمش
سرمو تکون دادم و سمت ماشين حرکت کردم...



زنگ رو فشار دادم تا آخرين مريض بياد تو...به ساعت نگاه کردم يه ربع به دوازده بود به اميد اينکه مهد رها نزديکه اينجاست و احتمالا کار بيمار زياد طول نمي کشه ،منتظر بيمار شدم...
در باز شد و يه پسر جوون وارد شد...
-سلام آقاي دکتر
-سلام بفرماييد اينجا دراز بکشين
بالا سرش ايستادم
-خب چه مشکلي دارين؟
-آقاي دکتر فکر کنم دندونم عصب کشي لازم داشته باشه
-دهنت رو باز کن....پايين سمت چپ درسته ؟
-بله
کمي ازش فاصله گرفتم
-آره عصب کشي لازم داره ...انجام بدم؟
سرش رو به علامت آره تکون داد...
يه ده دقيقه اي از تزريق بي حس کننده مي گذشت اما مثل اينکه هنوز اثر نکرده بود...
به ساعت مچيم نگاه کردم و بعد پسري که با چشاي بسته منتظر بود
-آقاي اميري لب پايينتون سر نشد؟
-نه آقاي دکتر
يه بار ديگه براش تزريق انجام دادم و منتظر شدم دندونش سر بشه
ساعت دوازده و نيم شده بود اما مثل دندون اين آقا اصلا سر بشو نبود
-چي شد سر نشد؟
سرش رو به علامت نه تکون داد
بالاخره بعد از چهار بار تزريق گفت که لبم بي حس شد....به ساعت که نگاه کردم ديدم يه ربع به يکه...هنوز کار عصب کشي دندونش رو شروع نکرده بودم...رسع رفتم سمت تلفن
بعد از چند بوق جواب داد
-سلام خوبي
-سلام خوبي،ساحل من مريض دارم لطف کن برو دنبال رها حتما الان کلي منتظر شده و ناراحته من خودم با مدير مهد صحبت کردم که ممکنه گاهي دير بيام
با خنده گفت باشه چقدر حرف زدي تو...پس براي ناهار منتظرت مي مونيم
-نمي خواد ..
-باي
و بدون اينکه بهم اجازه مخالفت بده قطع کرد
کار عصب کشي هم با وجود خونريزيي که لثه اش داشت يه نيم ساعتي طول کشيد البته همون اول کار دوباره درد رو موقعه کار حس کرد و مجبور شدم بازم بي حس کننده تزريق کنم...عينک و ماسکم رو برداشتم
-خب آقاي اميري...کار امروز تموم شد مي مونه پر کردن دندونتون که مي تونيد يه نوبت براي هفته بعد بگيرين با خانم کريمي صحبت کنين يه نوبت بهتون بده
-ممنون ...خداحافظ
سري به نشونه خداحافظي تکون دادم و سريع ...دستکش و روپوشم رو عوض کردم دستام رو شستم ...کيفم رو برداشتم
به محض خروج از اتاق چشم به کريمي افتاد
-ببخشيد آقاي دکتر
ايستادم و منتظر شد حرفش رو بزنه
-من فردا نمي تونم بيام مشکلي نيست اگه خواهرم به جام بياد؟
-نه مشکلي نيست فقط ايشون با کار آشنا هستن؟
-بله مطمئن باشيد
-پس مشکلي نيست...خداحافظ
-به سلامت
مطمئنا امروز بايد برم نازکشي....خب فکر کنم با شهربازي بتونم از دلش دربيارم...

همین که سوار ماشین شدم گوشیم زنگ خورد
نگاهی به شماره کردم روزبه بود
-سلام آقا روزبه خوبی
-سلام پسرم ممنون خوبم تو خوبی،رها و خانمت خوبن؟
-ممنون اونا هم خوبن
-راستش زنگ زدم ببینم مطمئن شم تولد رها امروزه؟یا فرداست؟
با شنیدن این حرف محکم به پیشونیم کوبیدم...این روزها اینقدر درگیر بودم که یادم رفته بود تولد رها امروزه...چه پدری هستم من که تولد بچه ام رو فراموش کردم....
-نه امروزه ...راستش خودم یادم رفته بود ممنون که یادآوری کردین
-حق داری پسرم هر کسی جای تو بود هم یادش میرفت ،پس من امشب میام اونجا ،اشکالی نداره که؟
-خواهش می کنم قدمتون رو چشم منتظریم
-باشه پس وقتت رو نمی گیرم خداحافظ
-خداحافظ


امسال دیگه نباید مثل پارسال فراموش می کردم...به ساعت نگاهی کردم ...از یک گذشته بود بهتره اول یه سر به شیرینی فروشی بزنم و کیک و شیرینی بگیرم...بعدم چند تا کادو ...
بعد از خرید چند تا عروسک به عنوان هدیه و خرید کیک و شیرینی سمت خونه حرکت کردم....

تو راه شماره علی رو گرفتم تا برای تولد رها دعوتشون کنم
بعد از دو بوق جواب داد
-سلام بر پزشک پیر
-سلام علی امشب تولد رهائه زنگ زدم بگم امشب منتظرتونیم الانم دارم رانندگی می کنم بای
-صبر کن
گوشی رو دوباره به گوشم چسبوندم
-بگو
-این چه طرز دعوت کردنه ...نه واقعا تو خجالت نمی کشی انتظار داری با این دعوت من بلند شم دست زن و بچه ام رو بگیرم بیام
-منتظریم بای
خندید و گفت یه ذره بذار کلاس بذارم خب به قول شیدا
-علی کار دارم بای
-باشه بابا بای

گوشی رو پرت کردم روی صندلی کناری رو به این چند سال و بزرگ شدن رها فکر کردم که هیچ وقت نتونستم حس کنم مزه بزرگش شدن بچه ام رو...
یاد بابا افتادم ...بغض رو توی گلوم حبس کردم و یه حصار دور چشام کشیدم تا نبارن...بابا می گفت مرد که گریه نمی کنه پس نباید گریه کنم...دلم هوای بابا رو کرده بود...خدابیامرزتت حاجی ،خدابیامرزتت ...فاتحه ای نثار روحش کردم و سمت خونه روندم....
جعبه های کیک و شیرینی رو توی دستام گرفتم و سمت آسانسور حرکت کردم....
جعبه ها رو دوباره گذاشتم دم در و کلید رو به قفل در زدم و در رو باز کردم...
با باز شدن در...بلند رها رو صدا کردم
-رها بابایی کجایی؟
رها هم از سمت آشپزخونه دوید سمتم...اما انگار یادش اومد باهام قهره چون توی یه قدمیم ایستاد و اخم کرد....جعبه ها رو گذاشتم زمین...توی یه قدمیش زانو زدم
دستام رو باز کردم
-نمیایی بغل بابا؟
-نه من دیگه دوستت ندارم
دلم ضعف رفت برای بوسیدنش وقتی می گفت دیگه دوست ندارم خوردنی می شد....
عادت کرده بودیم هر وقت از دست هم ناراحت بشیم به می گفتیم دیگه دوست ندارم...ساحل میگه این چه عادتیه یاد بچه هم دادی...اما خب کاریش نمیشه کرد اینم برای من یه جور بازی بود...
خندیدم و گفتم من دوست ندارم
به محض اینکه اینو بهش گفتم از گردنم آویزون شد
-بابا من دوست دارم...
محکم لپشو بوسید ...بیچاره دخترم اینقدر به من وابسته شده بود که نمی تونست این حرف رو از من تحمل کنه...من هم گاهی مجبور بودم از این چند کلمه سواستفاده کنم...
نگاهش به جعبه ها افتاد
-بابا شیرینی گرفتی؟
بینیش رو بوسیدم و گفتم آره بابایی امشب می خوایم جشن بگیریم
-بابا میشه مامانو نذاریم تو جشن باشه
با تعجب گفتم چرا؟
لباشو جمع کرد و با ناراحتی گفت:امروز هم باهام بازی نکرد
به چشاش غمگین دخترم نگاه کردم موهاشو نوازش کردم...نفسم رو فوت کردم بیرون
-مامان خسته بوده حتما من مطمئنم فردا باهات بازی می کنه
از روی پام پرید پایین و پاش رو به زمین کوبید
-من دیگه دوستش ندارم چون اون هم دوستم نداره
-سلام خسته نباشی
با شنیدن صدای ساحل سرم رو بلند کردم
-سلام ممنون
به جعبه ها اشاره کرد و گفت خودم گرفتم فکر کردم یادت رفته
سری تکون دادم و جعبه ها رو دادم دستش
-آره یادم رفته بود روزبه زنگ زد یادآوری کرد...بی زحمت اینارو بگیر من برم هدیه هاشو بیارم تو ماشین موندن
سری تکون داد و به رها لبخندی زد
-رها بابا رو دیدی یادت رفت داشتی کمکم می کردی میز رو بچینیم ...ای شیطون از زیر کار در رفتیا
رها خندید و گفت بابا من بیام کمکت..
ساحل هم خندید و گفت وروجک شیطون تو از کجا فهمیدی بابا کمک لازم داره
دست رها رو گرفتم
-بریم بابایی که برات یه چیزایی خریدم که شب باید ببینیشون
سمت آسانسور حرکت کردیم...
-نمیشه الان ببینم
-نچ...نچ


-خب اينم از هديه هاي دختر بابا
به جعبه هاي کادو شده نگاه کرد و با مظلوميت نگاهم کرد
حنديدم
-چيه پدرسوخته چرا اينجوري نگاهم مي کني؟
-خنديد و گفت بابا داري به خودت حرف بد ميزني
و دستش رو جلوي دهنش گذاشت و بلندتر خنديد...
سمت خودم کشيدمش شروع به قلقک دادنش شدم
-اي پدرسوخته چه خوشت اومد حرف بد به خودم زدم نه
-آخ بابا...بابا دارم مي ميرم
" هيري خسيس نشو ديگه
با ابروهاي بالا پريده بهش زل زدم..پقي زدم زير خنده...دوباره بالشت رو برداشتم و اينبار محکمتر به صورتش زدم
با خنده گفتم هيري عمه اته
اونم بالشتش رو برداشت و شروع شد...يکي من ميزدم يکي اون....
خنده ام گرفته بود شده بوديم عين بچه ها...با خنده خودشو پرت کرد روي تخت...منم روش خم شدم و شروع کردم به قلقلک دادنش
-هيراد....تو...تورو ...خدا..نکن...هيراد دارم ...مي ميرم...نکن"
دستام از رها جدا شده بودند
رها هم با تعجب به من که ساکت بهش خيره شده بودم نگاه مي کرد
-بابا ؟
به خودم اومد
-جانم بابا
دوباره خنديد و گفت بابا بذار الان بازشون کنم بعد ميگم خاله دوباره کادوشون کنه
خنده ام گرفت
-نچ خانم خوشگله شما الان نبايد بفهمي چي توشونه بايد شب ببينيشون...الانم بدو برو تو اشپزخونه من برم مامان و صدا کنم بياد ناهار بدو...چرا وايسادي برو ديگه
-باشه
نفس عميقي کشيدم ...کتم رو که روي تخت رها انداخته بودم برداشتم و به سمت اتاقمون حرکت کردم
مثل هميشه در بسته بود...بازش کردم
نگاهي به تخت کردم...نبود...مثل هميشه نگاهي به کنار پنجره...
به چارچوب در تکيه دادم...آروم زمزمه کردم:به چي تموم اين روزها و ساعتها خيره شدي؟
در رو بستم برنگشت...پوزخندي زدم برگرده که چي بشه؟
کت رو روي تخت انداختم و آروم آروم حرکت کردم سمتش...
پشت به من روبه پنجره بود...و خيره شده بود به آسمون...
پشت سرش ايستادم..دستم رو دور شکمش قفل کردم...به خودم چسبوندمش
-خانم من چطوره؟
نه برگشت ...نه تکون خورد و نه حتي دريغ از حتي يه فرياد...يه زبون درازي...
چونه ام رو روي شونه اش گذاشتم...خيره شدم به همونجايي که اون خيره اس...من يه شهر مي ديدم با کلي خيابون...اما اون به چي داشت نگاه مي کرد؟
موهاشو رو که اطراف گردنش بود جمع کردم و گردنش رو بوسيدم
-بريم ناهار؟
بدون حرفي ازم جدا شد و برگشت طرفم


دستش رو توي دستم گرفتم و با هم سمت در حرکت کرديم...پشت در ايستادم...اون هم ايستاد
به صورت معصوم و چشماي بي فروغش خيره شدم...نگاهش به ديوار پشت سرم بود
-امشب تولد رهاست
دستش رو از دستم بيرون کشيد و خواست حرکت کنه ،دوباره دستش رو گرفتم برش گردوندم سمت خودم...
صورتش رو با دستام قاب گرفتم ...
-تو مادرشي نمي توني منکر اين شي...سعي کن بخاطر اون هم که شده يه امشب رو براش مادري کني
پوزخندي که روي لبش نشست نااميدم کرد



صندلي رو جلو کشيدم تا بشينه...ساحل با چشم و ابرو پرسيد چي شد؟
طوري که فقط لبهام بي صدا بهم بخورن و صدايي شنيده نشه گفتم هيچي
رها با ناراحتي به من و بهار نگاه مي کرد
بشقاب بهار رو برداشتم و براش غذا کشيدم ...بشقاب رو جلوش گذاشتم و قاشق رو دادم دستش
به رها که به غذايي که ساحل براش کشيد بي اعتنا بود و فقط با اخم به منو بهار نگاه مي کرد...نگاهي کردم
-چي شده دختر بابا؟
-منم بيام کنارتون بشينم؟
ساحل قبل از اينکه من چيزي بگم گفت:دوست نداري کنار من بشيني؟تازه اينجوري که بهتره روبروي مامان و بابا نشستي
رها اخمي به ساحل کرد و گفت من دوست دارم کنار بابا باشم
-باشه بابا بدو بيا کنارم
-رو پات بشينم؟
خنديدم ...
-دختر تو ديگه بزرگ شدي ...سنگيني ...منه پيرمرد پاهام تحمل ندارن
-آره پيرمردي و هنوز بعضيا دنبالتن
با بهت به سمت بهار برگشتم ...ساحل با ناراحتي سرش رو انداخت پايين
نفسم رو کلافه بيرون دادم
سرم رو به گوشش نزديک کردم و آروم زير گوشش گفتم:چرا حرف نميزني اما وقتي حرف ميزني اينجوري نيش ميزني؟
قاشق رو توي بشقاب گذاشت
-دروغه؟
به ساحل که با غذاش بازي مي کرد نگاه کردم
رها:بابا بيام بشينم
با داد گفتم نه
رها هم با بغض خودش رو به ساحل چسبوند
دوباره به سمت بهار که به کابينتاي روبرو خيره بود برگشتم
-بهار بهتره بعدا با هم حرف بزنيم
-چرا؟طاقت ناراحتيشو نداري؟
از لاي دندوناي قفل شدم گفتم بس کن
-من ديگه برم ...خداحافظ
به ساحل که بيرون آشپزخونه رفت نگاه کردم..سريع از روي صندلي بلند شدم..صندلي پرت شد زمين
-نترس اينا فيلمشه
-بهار بس کن تو رو به خدا
و به سمت سالن رفتم...ساحل داشت دکمه مانتوش رو مي بست
-ساحل درکش کن
اشکاش رو پاک کرد وگفت ميدونم حق داره...شايد من اگه جاش بودم بدتر مي کردم
سمت در که رفت گفتم شب که ميايي؟
در رو باز کرد
-فکر کنم بهتره نباشم
-اما..
-خداحافظ
در رو بست...نفسم رو فوت کردم بيرون روي مبل نشستم...سرم رو بين دستام گرفتم...موهام رو چنگ زدم ...
"چرا هر وقت که مي خواهم زندگيمو درست کنم همه چي بهم ميريزه؟"


سعی کردم با کشیدن نفس عمیق خودم رو آروم کنم ....اما مگه این همه اتفاق میذاشت آروم بشم
همیشه هم که منم که در حال تاوان دادنم

بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه
رها با غذاش مشغول شده بود...بهار هم بدون اینکه حرکتی بکنه ساکت پشت میز نشسته بود
-بلند شو بریم تو اتاق باید باهات حرف بزنم
-حرفی داری همینجا بزن
بخاطر حضور رها سعی می کردم صدام بالا نره
-تو چته؟مگه من مسئول الان توام؟
بلند شد...اومد که از اشپزخونه بیرون بزنه که یهو لیز خورد و سقوط کرد روی زمین
صدای آخش بلند شد...به عروسک رها که روی زمن بود و باعث سقوط بهار بود نگاهی کردم بعد هم با اخم به رها...سمت بهار رفتم دستش رو گرفتم تا کمکش کنم...
با بغض گفت ولم کن
-بلند شو خانمم
دستش رو با خشونت از دستم کشید و ایستاد
-من نه عزیزتم نه خانمتم نه هیچیم می فهمی؟
اون الان آروم نبود...من نباید عصبی می شدم...باید آروم باشم
-باشه بریم تو اتاق
قبل از من از اشپزخونه بیرون زد
نگاهم به نگاه بغض کرده رها افتاد
-بار اخرت باشه عروسکاتو هر جا دلت خواست پرت می کنی و میری فهمیدی؟
-باشه
کنارش زانو زدم...اون که گناهی نداشت
موهاشو نوازش کردم
-مامان ناراحته ،اگه خدای ناکرده وقتی می افتاد چیزیش می شد چی؟دیگه عروسکاتو پخش نکنی هر جایی باشه؟آفرین دختر گلم الانم ناهارتو بخور بعد برو تو اتاقت


در اتاق رو که باز کردم باز هم پشت پنجره ایستاده بود...در رو بستم و بهش تکیه دادم
-خسته نشدی اینهمه اونجا ایستادی
دستاش رو بغل کرده بود
شروع کردن حرف زدن...صداش بغض دار بود
-چیه همین رو هم می خوای بگیری ازم؟تو که هیچی رو از دست ندادی نمی تونی درکم کنی
تکیه ام ر از در گرفتم و حرکت کردم سمتش ...نزدیکش ایستادم
دستام رو توی جیبای شلوارم گذاشتم
-چرا به گذشته ای که به قول خودت مه گرفته اس فکر می کنی؟تو الان رو داری ...چرا نمی خوای زندگی کنی؟
دستش رو به دیوار گرفت و سمت تخت رفت
به لبه پنجره تکیه دادم و نگاهم رو سمتش سوق دادم
روی تخت دراز کشید و چشاش رو بست
-میدونم از دستم خسته شدی...میدونم دلت یه زن می خواد که برات واقعا زن باشه..
حرفش و قطع کردم
سعی کردم فضای بغض آلود موجود رو عوض کنم
-من خودم یه زن دارم واسه هفت پشتم کافیه...زن می خوام چکار؟
اشکاش سرازیرش ده بودند...رفتم کنارش رو تخت نشستم ..دستش رو توی دستم گرفتم
-چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی....اینهمه آدم که مثل تواند،مگه دنیا براشون تموم شده؟نه هنوزم دارن زندگی می کنن تازه زندگیشون بهتر از یکی مثل منه
گریه اش شدیدتر شد
موهاش رو که کنار صورتش بود رو کنار زدم...صورتش رو با پشت دستم نوازش کردم
-هیراد من دلم می خواد بمیرم
دستم رو روی لبش گذاشتم
-هیس...
دستامو دو شونه اش قفل کردم و سرش رو روی شونه ام گذاشتم
-من خسته شدم....نه میدونم گذشته ام چیه ...نه می تونم از آینده و حالم لذت ببرم...
صورتش رو بین دستام گرفتم...با انگشتای شستم اشکاش رو پاک کردم
خندیدم و گفتم والله از بدو ازدواجمون تا الان اشکت دم مشکت بوده فهمیدن این اینقدر مهمه که خودتو اذیت می کنی؟
با شیطنت گونه اشو بوسیدم و گفتم بذار یه چرت بزنیم بعد بریم حموم چطوره
می خواستم بخندونمش...حالش عوض شه اما گریه اش شدیدتر شد
دوباره سرش رو روی شونه ام گذاشتم و کمرش رو نوازش کردم...
حق داشت ،اما چرا سعی نمی کرد قوی باشه...تا کی می خواست بخاطر تاریک بودن دنیاش خودش رو عذاب بده
-میدونم برای تو که قبلا این دنیا و دیدن رو تجربه کردی سخته ندیدن...اما عزیز من تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی...
با صدایی که از گریه خشدار شده بود گفت تو واقعا تو گذشته منو دوست داشتی و من عشقت بودم
نفسم رو آروم بیرون دادم و پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم...
سعی کردم صدام شاد باشه
-پس چی فکر کردی خانم این دختر کوچولومون هم حاصل همون شیطونیهای عاشقمونمونه دیگه
میون گریه خندید...
بینیش رو بوسیدم و گفتم امشب هوای رها رو داشته باش باشه خانم خانما
سرش رو تکون داد
خواستم سرش رو بذارم روی تخت که آروم گفت می خوام تو بغلت باشم
کنارش داز کشیدم و گذاشتم تو بغلم باشه...
همه ی این سالها اینجوری گذشت یازده ماه اش سکوت بود و یه ماه گریه اشک...بحث

به اون که الان خوابیده بود خیره شدم و زیر لب زمزمه کردم
"در شعرم نیازی به چشم نیست
به نگاه عاشقانه نیست
من به همه نشان خواهم داد
برای عاشق شدن یک نابینا
نیازی به داشتن چشم نیست"


وقتي مطمئن شدم خوابيده ...دستم رو آروم از زير سرش بيرون کشيدم و از تخت پايين اومد...بالا سرش ايستادم
ذهنم کشيده شد سمت روزي که براي اولين بار سهيل رو ديدم...وقتي که مهدي اسم سهيل رو به زبون آورد و من با بهت ،تعجب و خشم بهش خيره شده بودم...
بعد از چند سال انگار دوباره توي اون روز قرار گرفتم...
مهدي محکم با دستش به سينه ام زد...مني که هنوز از بهت ديدن سهيل خارج نشده بودم...
تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روي زمين
توي اون لحظه نميدونستم بايد چکار کنم...
مهدي روي سينه ام نشست و مشتي حواله صورتم کرد
صداي جيغ بهار بلند شد
-نزنش نامرد
و بازوي مهدي رو کشيد تا کنار بکشدش
سهيل رو مي ديدم که هر لحظه داشت بهمون نزديک و نزدکتر مي شد...انگار زمان با کندترين سرعت داشت مي گذشت...
مهدي محکم بازوش رو از دست بهار بيرون و اونو هل داد که باعث شد بيفته زمين...
سهيل دويد سمت بهار ...دستش رو دراز کرد تا بازوش رو بگيره ...که به خودم اومد...مهدي رو از روي خودم پرت کردم اونور و رو به سهيل که دستش تو چند سانتي بازوي بهار بود داد زدم:بهش دست نزن
سهيل دستش توي همون فاصله موند و با تعجب برگشت طرفم...روبروي بهار ايستادم...بازوش رو گرفتم و بلندش کردم...
مهدي بازوم رو کشيد که برگشتم طرفش
-ولم کن احمق
مهدي هم بازوري ديگه بهار رو گرفت و گفت خواهرمو ول کن
با تحقير بهش نگاه کردم
-الان يادت اومد خواهرته
و دوباره با خشم به سهيل نگاه کردم
-تو اين وسط چکاره اي؟
مهدي:به تو چه ربطي داره
چشام و بستم و سعي کردم آروم باشم...دوست داشتم بزنم هر چي دندون تو دهنش رو خورد کنم...اما نمي شد ...يه اشتباه رو نبايد دو بار تکرار مي کردم
-مهدي خفه شو تا خودم خفه ات نکردم
-خدا مرگم بده چي شده؟
با صداي جيغي همه امون به عقب نگاه کرديم...مادر بهار بود مثل اينکه از سرووصدامون اومده بود دم در
مهدي با فرياد گفت هيچي نشده مي خوام حق اينو بذارم کف دستش
بعد دست بهار رو محکم کشيد و پرتش کرد سمت مادرش
-اينم بردار ببر تو واي به حالتون اگه بيايين بيرون
مادرش با نگراني گفت مهدي مادر بيا تو شر به پا نکن
-مادر وقتي بهت ميگم برو تو يعني برو تو
مادرش اينبار به من نگاه کرد
-هيراد خان تو رو جون بچه ات برو نذار شر به پا شه
خواستم چيزي بگم که سهيل گفت خاله شما برو خودم آرومشون مي کنم
نميدونم اون لحظه چي شد که با شنيدن کلمه خاله مشت محکمي حواله چونه سهيل کنم
شايد بخاطر بهار ده ساله بود که خشمگين شده بودم...شايد بخاطر رهاي 22 ساله اي که با اون کار رذيلانه اش باعث شد يه ضربه ديگه تو زندگيش بخوره ...نميدونم دليلش چي بود اما دوست داشتم بزنمش و عجيب اينکه اون در جواب مشتم هيچ حرکتي نکرد فقط دستي به چونه اش کشيد و نگاهي به بهار که الان کنارم ايستاده بود کرد
-چکار کردي احمق؟
طرف مهدي که اين حرف رو زده بود برگشتم
سرم رو با تاسف تکون دادم
-احمق تويي که هيچ وقت درد خواهرتو نفهميدي
و از کنارش گذشتم و سمت ماشين حرکت کردم
-ولم کن مي خوام باهاش برم
ياد بهار افتادم برگشتم عقب...مهدي داشت کشون کشون اون رو سمت خونه مي برد ...سهيل هنوز سرجاش ايستاده بود
سريع سمت بهار و مهدي دويدم
-مهدي ولش کن
با تمسخر ايستاد و برگشت طرف :جدي؟اونوقت چرا بايد ولش کنم
-چون من ميگم
-شما کي باشين؟
نفسم رو فوت کردم بيرون و گفتم مهدي مسخره بازي رو بس کن بهار زنمه من الان مي تونم برم شکايت کنم که زنمو بزور از خونه بردين و نميذارين برگرده خونه ام...
ابروشو بالا انداخت و گفت کي گفته به زور آورديمش؟خودش راضيه
بعد به طرف بهار برگشت و گفت مگه نه؟
بهار چيزي نگفت که مهدي بازوش رو فشار داد و گفت بهار شوهرتو منتظره نمي خواي جواب بدي
با جواب آره ي بهار شوکه نگاهي بهش کردم
اين دختر اصلا تعادل نداره مثل اينکه
به درکي گفتم و سمت ماشين حرکت کردم


با صدای بابا گفتن رها به طرف در برگشتم....سریع در رو باز کردم که با صورت اشکی رها روبرو شدم
کنارش زانو زدم و آروم گفتم دختر گل بابا چرا گریه می کنه؟
همونطور که با پشت دست چپش اشکاش رو پاک می کرد گفت دیگه جشن نمی گیریم؟
لبخندی زدم و گفتم مگه میشه تولد دخترمو جشن نگیرم تازه...صدامو آرومتر کردم و گفتم مامان هم یه هدیه خوب برات گرفته گفته الان بهت نگم که بعدا ببینیش
با شادی بالا پرید و گفت من میدونم که مامانم دوستم داره
بغلش کردم
-معلومه که دوستت داره
به سمت اشپزخونه حرکت کردم...رها رو روی میز نشوندم و شروع به جمع کردن میز کردم...
یاد ساحل افتادم حتما باید باهاش حرف میزدم
صدای زنگ گوشیم بلند شد
-بابا برم جواب بدم
دستکش ها رو دستم کردم
-بدو برو بزن رو اسپیکر که منم بشنوم
بدو رفت سمت میز وسط سالن و گوشی رو جواب داد
صدای شاد پیمان رو شنیدم
-سلام خان عمو خوبی؟
سرمو با تاسف تکون دادم این پیمان هیچ وقت آدم بشو نیست
-سلام عمو پیمان خوبی
-اااا وروجک تویی پس بابات کو؟
رها که الان نزدیک من ایستاده بود نگاهی بهم کرد تا جواب بدم که چیزی نگفتم
-داره ظرفا رو می شوره؟
صدای خنده پیمان بلندتر شد
-پس یه پا کدبانو شده بابات
مایع ظرفشویی رو به اسکاچ زدم و زیر شیر اب گرفتم تا کف کنه
رها با اخم گفت کدبانو خوبه یا بده عمو؟
پیمان که هنوز صدای خنده اش از پشت گوشی میومد گفت گوشی رو بده بابات تا بهش بگم خوبه یا بده
بشقاب رو زیر آب گرفتم و با خنده ای که سعی می کردم خفه اش کنم گفتم :کدبانو عمه اته
-خوبی داداش
دستکش رو از دستم درآوردم و گوشی رو از دست رها گرفتم
-رها برو تو اتاقت بازی کن بدو
رها هم با اینکه دوست داشت با پیمان حرف بزنه اما چیزی نگفت و دوید سمت اتاقش
پشت میز نشستم
-بد نیستم
صدای پیمان جدی شد
-چیزی شده؟
پوفی کردم...
-نه فقط افسردگی بهار،عدم اعتماد به نفسش،فراموشیش...و چشاش ...انگار هیچی نمی خواد درست شه
-بعد از چندسال که دیگه چیزی یادش نمیاد...اما چشاش رو که من بهت گفتم دکتر سلیمی کارش حرف نداره
-خودش نمی خواد...می ترسه
-از چی؟
-خودمم نمیدونم ...دو بار عمل کرده ...هر بار که بهش اصرار می کنم فکر می کنه از دستش خسته شدم...منم بی خیال شدم بذار خودش انتخاب کنه
-چی بگم
یاد ساحل افتادم بهتر بود به پیمان می گفتم تا دنبالش بره
-پیمان امشب تولد رهاس...میری دنبال ساحل با خودت بیاریش
-چرا که نه....حرفتون شده؟
-نه فقط فکر کنم یکم دلخوره
برای اینکه بیشتر سوال نکنه گفتم خب پیمان من برم به بهار سر بزنم کاری نداری؟
-نه ...کمک لازم نداری
-نه داداش ...خداحافظ
-خداحافظ

مهمونا که زیاد نبودن...روزبه ...علی و شیدا و آبتین پسر دو سالشون ...ثریا و پدرام و عزیز...نگاهم بین پدرام و روزبه چرخید...روزبه چه دل بزرگی داره که تونست به سادگی پدرام رو ببخشه
راسته که میگن بخشش از بزرگان اس
چون اگه به من بود هیچ وقت دوست نداشتم پدرام رو ببینم اما خب اینم از قلب بزرگ روزبه بود که جلوی کسی نشسته که مسبب تموم بدبختیای زندگیشه
روزبه تهرانی جراح موفق با پنجاه و چند سال سن پدر منه...سرم رو تکون دادم
رها با خوشحالی داشت با آبتین بازی می کرد
بهار کنارم نشسته بود...نگاهش در چرخش بین صداهایی بود که می شنید
دستم رو دور شونه اش حلقه کردم و به خودم نزدیکترش کردم
آروم دم گوشش زمزمه کردم
-چیه خانمی چرا اینقدر ساکتی،تولد دخترمونه ها
لبخند بی جونی زد و گفت اما همه چی برای من تاریکه
-اگه تو بخوای می تونه رنگی بشه
-زوج خوشبخت چی دارین پچ پچ می کنید
به پیمان که با خنده نگاهمون می کرد اخمی کردم
-فوضول
قهقه ای زد که باعث شد بقیه هم به ما خیره شن
نگاهم به نگاه عصبی ساحل افتاد
سعی کردم به روش لبخندی بزنم
رها پرید جلوم و گفت بابا پس کادو کیک کجان؟
خندیدم ...موهاشو خرگوشی بسته بودم ...با یه تاپ دامن صورتی فرشته ای شده بود واسه خودش
بلند شدم که ساحل گفت تو کیک رو بیار من برم هدیه هاش رو بیارم تو اتاقش گذاشتی دیگه
سرم رو تکون دادم و رفتم سمت اشپزخونه
کیک رو که گذاشتم روی میز ...همه شروع کردن به خوندن آهنگ تولدت مبارک...
رها هم وسط سالن داشت واسه خودش قر میداد و آبتین رو هم مجبور کرده بود کنارش باشه ...بقیه هم با خنده نگاهشون می کردن..
نگاهم به جای خالی پیمان افتاد....ساحل هم هنوز نیومده بود
یه چیزی مثل خوره افتاد به جونم....سعی کردم افکارم رو پس بزنم و به هیچی فکر نکنم....
بلند که شدم روزبه گفت کجا پسرم
سعی کردم لبخندی بزنم
-الان میام فکر کنم ساحل هدیه ها رو پیدا نکرده
سری تکون داد و من هم سمت اتاق رها رفتم
-پیمان..
پیمان چرا اومده بود....صدای دیگه ای نیومد...خواستم در بزنم ...اما یه چیزی..یه کسی گفت در رو باز کن
خشکم زد...یخ کردم...داغ شدم...بی حس شدم...سرد شدم ...تلخ شدم...
پوزخندی زدم به دو تا چشمی که روبروم بودند و در رو محکم بهم کوبیدم
به دیوار تکیه دادم...
دستای پیمان صورت ساحل رو قاب گرفته باشن
در باز شد
پیمان بود...با شرمندگی نگام کرد...سرش رو پایین انداخت

جعبه ها دستش بودن...

چرا شرمنده بود....؟شرمنده بود...چرا تو چشام نگاه نکرد
سرش رو بالا آورد تا چیزی بگه...اما پشیمون شد...با جعبه ها به سمت بقیه رفت
دوباره ذهنم صحنه های قبل رو تکرار کرد
پیمان....سرم رو تکون دادم...داشت چیکار می کرد...ساحل رو می بوسید؟
به موهام چنگ زدم...
دوباره صحنه تو ذهنم تکرار شد...داشت می بوسیدش....کی رو؟
کسی که همین شش ماه پیش داشت به من می گفت حاضره شریکه همه چیزم بشه...حاضره شریکه زندگیمه و غصه هام شه....
مشتی به دیوار پشت سرم زدم....
چشامو بستم....بهار تو بخاطر شنیدن ابراز علاقه ساحل ناراحت شدی...ساحلی که الان داشت با یکی دیگه...
چشام رو که باز کردم...با چشای اشکی روبرو شدم

سعي کردم به خودم مسلط شم...مگه واسه من مهم بود...نه اصلا هم مهم

نيست...چند باري اين جمله رو توي دلم تکرار کردم...

سعي کردم لبخندي روي لبم بشينه

-مبارک باشه نمي دونستم بالاخره بهش جواب مثبت دادي

اشکش رو پاک کرد

-باور کن من..
دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم

-برو صورتت رو بشور و بيا که الان کيک رو تموم مي کن و بي کيک مي مونيما

و خودم سعي کردم به حرفي که زده بودم بخندم

از کنارش رد شدم و سمت بقيه حرکت کردم...

همه چيز داشت توي ذهنم تکرار مي شد...پس چرا شش ماه پيش اومد و گفت اگه

من بخوام حاضره باهام زندگي کنه و از سنيگني مشکلاتم کم کنه...

ياد حرفاي اون روزش افتادم....به بقيه لبخند ميزدم...به بادکنکاي که روي زمين پخش

شده بودن نگاه مي کردم اما فکرم حول اون روز مي گذشت

"اون روز رها سرماخورده بود و تب شديدي کرده بود ...من مطب بودم...سمانه پرستار رها هم نيومده بود ....ساحل رفته بود تا به بهار و رها سر بزنه که وقتي مي بينه تب بالاست مي بردش دکتر...و بعد هم تا برگشتن من کنار بهار و رها مونده بود...
اون روز شايد رها بخاطر تب و بيماريش هواي بهار رو کرده بود ساحل مي گفت وقتي گذاشتمش رو تختش با گريه مادرش رو مي خواست...بهار هم توي اتاقش مونده بود...
ساحل تو اشپزخونه داشت ميز شام رو مي چيد که وارد شدم....ميدونستم سمانه امروز نمياد ...پس حدس ميزدم مثل هميشه که توي اين مدت ساحل هم امروز اومده اينجا
به آشپزخونه که رسيدم لخندي زدم و سلام کردم
سرش رو بلند کرد و ظرف سالاد رو روي ميز گذاشت و لبخندي در جواب سلامم داد
کت و کيفم رو روي اپن گذاشتم وسمت ميز رفتم يه تيکه کاهو دهنم گذاشتم
با اخم گفت آقاي دکتر بهداشت اولين چيزيه که يادتون ميدنا
يه تيکه ديگه برداشتم که با انگشتش ضربه اي به دستم زد
خواستم ظرف رو بردارم که گفت هيراد بد نشو ،فکر مي کردم هنوزم مثل گذشته اي که دوست نداري اذيتم کني
ابروهام از تعجب بالا پريدن ....پس گذشته ها هم يادش بودن....
ظرف رو که هر طرفش دست يکيمون بود ول کردم ...نميدونم چرا وقتي به گذشته اشاره کردم...حس کردم حضورم اينجا زياد درست نيست...هنوز قدمي حرکت نکرده بودم که گفت مي خوام باهات حرف بزنم


-شوخی نبود...خودتم میدونی...جدی جدی بودم

مقابلش ایستادم ...جدی نگاش کردم
-نه من مطمئنم که یه شوخی بود فقط
شالش رو که کمی عقب رفته بود رو جلو کشید گفت:من می خوام الان که احتیاج داری یکی کمکت کنه کنارت باشم
-همین که به عنوان یه دوست کنارمی کافیه
-هیراد بفهم من می خوام این سرگردونی و پریشونیت از بین بره اینکه نمیدونی باید چکار کنی می خوام کمکت کنم
تو چشاش زل زدم...به خودم دروغ که نمی تونستم بگم هنوز هم دوست داشتم که می شد یه روزی با هم باشیم ...اما بعد از چند سال از ازدواجم اونقدر به بهار عادت کرده بودم که نمی خواستم از دستش بدم
-یادمه یه زمانی گفتی که نمی تونی تحمل کنی من محبتم رو بین تو و دخترم قسمت کنم
مکثی کردم تا عکس العملش رو ببینم اما اون تو سکوت منتظر بود من ادامه بدم
-الان چی شده که حاضری با دو نفر دیگه شریک بشی؟
-اون زمان اگه اون حرف رو زدم چون می خواستم ازم ناامید شی...چون نمی خواستم زندگیتو بهم بریزم چون نمی خواستم من آدم بده باشم می فهمی؟
-اولا آروم حرف بزن دوما به نظرت الان آدم بده قصه نمیشی؟من زن دارم...بچه دارم..و هردوشون رو هم دوست دارم
با کلافگی قدمی بهم نزدیک شد...
-هیراد چرا نمی خوای به خودمون فرصت بدیم...یه بار ازت بخاطر این که زندگیت بهم نریزه گذشتم ...نمی خواستم دلیل طلاقت من باشم
با خودم گفتم من اونقدر پست نیستم که زنم رو بخاطر زن دیگه ای طلاق بدم پس هنوز منو نشناختی...
-چی باعث شده فکر کنی من بهار رو طلاق میدم اونم بعد از چند سال؟
-من نگفتم طلاقش بده
روی صندلی نشسته بود..بالا سرش ایستادم..دستم رو روی میز گذاشتم و بهش تکیه دادم
-حاضر نیستم بخاطر دل خودم زن و دخترم رو اذیت کنم...این موضوع هم برای همیشه همینجا چال میشه ...اگه می خوای هنوزم دوست باقی بمونیم که هر چی گفتی رو فراموش کن و زندگیتو بکن ...اگه هم نه که دیگه بهتره همدیگر رو نبینیم...در ضمن توی دل من فقط زن و دخترم جا دارن اینو گفتم که جمله قبلیم اصلاح شه
و سریع از اشپزخونه بیرون زدم...
در اتاق رها رو که باز کردم...بهار رو دیدم که کنار تختش نشسته و داره گریه می کنه...رها هم با چشمایی که به زور باز نگهشون داشته بود و صورتی که به خاطر تب عرق کرده بود نگاش می کرد
شونه های بهار از گریه می لرزیدن...پشت به من ایستاده بود...صدای قدمهام رو که شنید شروع به پاک کردن اشکاش شد...سرش رو پایین انداخته بود
کنارش نشستم...موهای رها رو که روی پیشونیش بود و کنار زدم
-دختر بابا خوبه.؟نبینم حالش بد باشه
و پیشونیش رو بوسیدم
-بابامامان چرا گریه می کنه...من فقط ازش آب خواستم
و مثل گناهکارا بهم نگاه کرد
به بهار که هنوزم سرش پایین بود نگاه کردم...
-چیزی شده؟
بدون اینکه سرش رو بالا بگیره نه ای گفت و سکوت کرد
رها:بابا من آب می خوام مامان رفت برام بیاره اما نیاورد
ذهنم فعال شد...دوباره به بهار نگاه کردم...بلند شد بره ...با خودم گفتم نکنه شنیده باشه حرفای من و ساحل رو ...اما باز به خودم گفتم گه می شنید که ساکت نمی موند
-بهار حالت خوبه؟
با صدایی خفه گفت بله
و آروم آروم به سمت در رفت
به رها نگاهی کردم...
-برم برای دختر گلم آب بیارم...
تو آشپزخونه نه خبری از ساحل نموند...فقط یه یاداشت که توش نوشته بود"هیراد خان خوب سرکار بودیا :دی...دیرم شده باید برم رها و بهار رو از طرفم ببوس...بای"
همین و این شد اعلام اینکه باید هردومون امشب رو فراموش می کردیم...
اما نمی شد فراموش شه...چون وقتی موقعه خواب مثل همیشه کنار بهار دراز کشیده بود و به سقف زل زده بودم و اون حرف زد تازه فهمیدم گریه اش واسه چی بوده...بهار رو تو بغلم کشیدم...که نگاهش به طرفم چرخید و سکوت بینمون ر شکست
-از فردا به سمانه بگو دیگه نیاد من می خوام خودم سعی کنم کارای خودم و رها رو بکنم...نمی خوام کس دیگه ای کمکمون کنه
سرش رو بازوم بود....یکم جابه جاش کردم
-عزیز دلم بذار اون هم باشه کمکت کنه تو که آشپزی رو سخته انجام بدی
با دستش صورتم ر لمس کرد ...می خواست جهت نگاهش رو تنظیم کنه
-میشه دیگه نگی عزیزدلم...نه می خوام سعی کنم خواهش می کنم
پیشونیش رو بوسیدم
-باشه پس آشپزی رو دوتاییمون انجام میدیم اونم وقتی که من برگشتم خونه ...اوکی؟
باشه ای گفت و پتو رو روی صورتش کشید...
بلند شدم چراغ رو خاموش کردم....بهارهم خیلی وقته که عادت کرده توی تاریکی بخوابه
"
با صدای انفجاری کنار گوشم به خودم اومد
گوشم سوت می کشید....همه با خنده نگاه می کردن...به علی که کنارم ایستاده و بادکنکی که کنار گوشم ترکونده لاشه اش هنوز تو دستش بود فهمیدم قضیه چیه...
صدای خنده بهار باعث شد بهش که کنارم نشسته بود نگاه کنم...
چه عجب بعد از مدتها اینقدر آزاد رها و واقعی خندید
علی با شیطنت منتظر بود یه چیزی بارش کنم...
اما خنده واقعی بهار می ارزید که از کارش بگذرم
دستام رو دور شونه بهار حلقه کردم و به خودم نزدیکترش کردم
علی:ترسیدی رفتی بغل خانمت
و همه به این حرفش خندیدن....به جز پیمان و ساحل که فقط نگاهم می کردن
-نه داداش دیگه خانمم خوشش اومده گفتم بخاطر عزیز دلم گذشت بکنم...
آدم اباز علاقه توی جمع نبودم اما انگار زبونم دست خودم نبود...شاید می خواستم به پیمان و ساحل بفهمونم هیچی برام مهم نیست.