هیراد قسمت3
هنوز در واحدش رو نبسته بودم که با خودم گفتم اين مگه بهار رو از کجا مي شناخت...دوباره برگشتم داخل رو رفتم سمت دفترش
پيمان رو ديدم که هنوز روي زمين نشسته بود...
-چيه واسه چي برگشتي؟
دستم رو به چهارچوب در گرفتم.....با اخم نگاش کردم...
-تو بهار رو از کجا مي شناختي؟از کجا ميدونستي دختري که حاجي انتخاب کرده بهاره...اصلا از کجا فهميدي حاجي در مورد ازدواج با من حرف زده؟
همونطور که بلند مي شد و پشت شلوارش رو مي تکوند...گفت به تو چه ؟دليلي نمي بينم بشينم واسه ات توضيح بدم...
دوباره يقه اش رو چسبيدم....
-تو غلط مي کني نگي....بايد بگي؟دوست دخترت بوده که بهم انداختيش؟هان؟نکنه تو هم باهاش بودي اون روز که واسه من نقش بازي مي کرد که مي خواست خودکشي کنه هان؟
با فرياد گفت آره....آره من برده بودمش....دوست دخترم هم نبوده...فقط از حرفاي حاجي فهميدم دختري که قراره باهات ازدواج کنه کيه...
با شک گفتم چطوري يه دختر مثل دختر حاجي حاضر ميشه با يه پسر غربيه بيرون بره....؟
بعد از مکث چند ثانيه اي گفت...
-برو از خودش بپرس....بعد با پوزخند اضافه کرد....
-اون که همه چي رو لو داد...خب برو همه چي رو ازش بپرس...الانم بهتره بري و گرنه از اينجا مي اندازمت بيرون
-خفه شو تو هم....
و يقه اشو ول کردم و رفتم سمت در...قبل از اينکه خارج شم...نگاش کردم
-هيچ وقت نمي بخشمت ....يه روزي تقاص اين کارت رو ازت مي گيرم...
و سريع رفتم سمت در...بايد با اين دختره ...هر چه زودتر حرف ميزدم...
اونقدر درگير افکار خودم بودم که نفهميدم ...کي رسيدم خونه و کي ماشين رو گوشه خيابون پارک کردم....و کي بدون توجه به آسانسور با سرعت از پله ها رفتم بالا....
فقط وقتي به خودم اومد که توي سالن به اون که با ترس بهم خيره شده بود زل زده بودم....
لرزش بدنش تابلو بود...آروم آروم سمتش حرکت کردم...و اون هم مثل من عقب عقب مي رفت...به ديوار که خورد از ترس چشاش رو بست....
روبروش ايستادم...به صورت ترسيده و رنگ پريده اش خيره شدم....دستم رو گذاشتم روي چونه اش و محکم فشارش دادم....
-پيمان رو از کجا مي شناسي؟هان...
و با فرياد گفتم دختر حاجي چطور حاضر شده با يه پسر بره مسافرت هان؟دوست دخترش بودي....نکنه گند زدين خواستين بندازين گردن من ....
ساکت بود و فقط لرزش بدنش بيشتر شده بود...
-د حرف بزن لعنتي چرا خفه خون گرفتي.....
چشاي ترسيده اش رو باز کرد...بريده بريده شروع کرد...
-اون تو خيابون جلوم رو گرفت....گفت بايد بيام با عموش حرف بزنم...گفت عموم خواستگارته...گفت بايد قبل از خواستگاري باهات حرف بزنه
-با تمسخر گفتم اونوقت تو هم قبول کردي نه؟بچه گول ميزني...تو که اونهمه از داداشات مي ترسيدي چطور باهاش رفتي؟
-نميدونم....بهم گفت يه خيابون اونطرف توي يه کافي شاپ منتظره...گفت اون منو فرستاد دنبالت...من خودمم ترسيدم...اما گفتم قرار نيست که بخورتم....
-پس شجاع تشريف داشتي نه....و چونه اش رو محکم فشار دادم...که باعث شد جيغ بکشه
-خفه جيغ نکشه...خب مي گفتي
بعدش تو ماشين يه آبيموه بهم داد...بعدش وقتي بيدار شدم ديدم توي يه ويلام...با اشک ادامه داد...از ترس مي خواستم خودمو بکشم...چون اصلا نميدونستم چند روز خونه نبودم....پيمانم اصلا نبود...
چشامو ريز کردم...به چشاش خيره شدم...
-بلايي هم سرت آورده؟
ساکت شد.....محکم تکونش دادم
-چرا خفه خون گرفتي...ميگم بلايي سرت آورد...؟
-نه
-مطمئني؟
-آره....چون بعدش به گوشيم زنگ زد گفت يه آدرس بهت ميدم برو اونجا...عمومه...گفت مجبوري خودتو آويزونش کني و گرنه....برادرات مي کشنت...
و ساکت شد...داشت گريه مي کرد...نميدونم به چي فکر مي کرد که داشت گريه مي کرد....
-خب ديگه...
-من نخواستم خودمو بهت آويزون کنم...خواستم خودمو بکشم....ولي تو نجاتم دادي
با تمسخر وسط حرفش پريدم آره نخواستي خودتو آويزون کني
-باور کن من وقتي نجاتم دادي نميدونستم تو همون خواستگاري...من حتي اسم خواستگارم رو هم نميدادم...فقط از ترس مجبور شدم اون دروغ رو بگم....
پرتش کردم روي زمين...
-خدا لعنتت کنه پيمان...هم تو هم اين دختره رو...چه به روز من و زندگيم آوردين...
نگاش کردم....با ترس و چشمايي نم دار بهم خيره شده بود....
رفتم سمت اتاقم...لباسام رو عوض کردم..بايد با علي حرف ميزدم...
از اتاق که زدم بيرون ديدم هنوز کف سالن نشسته ....
با نفرت نگاش کردم....
-حق بيرون رفتن از خونه رو نداري شيرفهم شد؟
سرشو به معني بله تکون داد
-نشنيدم؟
-بله
-خوبه...
گوشيم رو درآوردم...و رفتم سمت در....در رو قفل کردم و رفتم سمت پارکينگ...
-الو
-سلام خانم صبوحي ببخشيد مزاحم شدم...فقط من امروز نمي تونم بيام مطب شما هم لطف کنيد زنگ بزنيد به بيمارا بگيد نوبتشون واسه امروز کنسل شده...
-چشم امر ديگه اي ندارين
-نه خداحافظ...
ماشين رو روشن کردم....به موهاي آشفته ام توي آيينه جلو ماشين خيره شدم...با دستم موهام رو درست کردم و دوباره گوشيم رو دستم گرفتم...
-سلام جناب کاراگاه
-سلام علي ...کجاييي؟
-خونه؟
-تنهايي؟
خنديد
-آره تنهام....کسي رو مي خواي بياري ناقلا
-خفه ...مي خوام باهات حرف بزنم....مهمه
-باشه پس منتظرتم
از خودم و اين زندگي داره حالم بهم مي خوره ببين چه به روزم اومده که حتي نمي تونم درست فکر کنم و بايد دست به دامن علي شم.....
اه باز هم اين چراغ قرمز شد...سردرد شديديداشتم....سرم رو با دست چپم محکم فشار دادم....
9...8....7...6...5... و قبل از اينکه به يک برسه پام رو روي پدال گاز گذاشتم و حرکت کردم....
-چيه چرا اينقدر کلافه اي چرا حرف نميزني؟
-دارم ديوونه ميشم....اصلا نميدونم چي دروغه چي راست....به چيزايي که با گوشم شنيدم هم شک دارم
علي که از حرفام گيج شدم بود....ليوان آبي دستم داد و کنارم نشست
-آروم باش و از اول بگو ببينم چي شده؟
ليوان رو سرکشيدم...تا شايد کمي از آتيش خشمم کم شه....ليوان رو توي دستم فشار دادم....
-همه چي زير سر پيمان بود
-چي؟
-صداتو بيار پايين کر شدم
-درست حرف بزن ببينم چي ميگي؟يعني چي همه چيز زير سر پيمانه؟از کجا فهميدي؟
با عجز نگاش کردم....
-خودشون گفتن
علي بلند شد يه دور زد دور خودش و گفت بنال ببينم چي شده ؟
-پيمان و بهار گفتن...گفتن همه چيز زير سرشونه....همه چيزي زير سرشونه....
نفهميدم که هنوز ليوان دستمه و دارم فشارش ميدم....فقط وقتي علي گفت چکار کردي ديوونه تازه متوجه خوني که از دستم به زمين مي ريخت و تکه شکته ليوان توي دستم شدم...
ليوان رو ول کردم از دستم افتاد کف سالن....با صدا تيکه تيکه شد....
-احمق چکار کردي....
و بدون حرف ديگه ي رفت سمت حموم....
همونطور که داشت دستم رو با پنبه و بتادين تميز مي کرد ...زير لب غر ميزد
-پسره احمق...اون از ازدواجش ...اينم از کاراي الانش....مگه مجبور بودي از اول قبول کني که الان عين خر تو گل گير کردي
با چهره ايي که اخم کرده گفتم :درست حرف بزن تو هم داري از موقعيتم نهايت سواستفاده رو مي کني...
يه خنده موذيانه کرد و گفت:به دلم مونده يه روز درست حسابي فحشت بدم ...الان که موقعيت فراهم شده بذار راحت باشم....
پس گردني نثارش کردم که دادش بلند شد...
-بي شعور مثل بچه آدم بشين بذار زخمتو يه چسب بزنم برم...
خوب مي دونست چجوري بايد کاري کنه که فکرم از اون همه ماجرا دور شه....اما مگه ممکن بود من فراموش کنم همه ي اين اتفاقات رو که در عرض کمتر از يک ماه به سرم اومده
-کجايي ؟تموم شد...
به کف دستم که دوچسب زخم به صورت به علاوه روش بود نگاه کردم
-خب اقا هيراد اينو زدم که پاک يادت نره
با لبخند نگاش کردم که داشت به سمت حموم ميرفت
با انگشت سبابه دست راشتم به کف دست چپم مي کشيدم که صداي علي اومد
-نترس دکي جان زخمش عميق نيست...حالا اگه دلت بخيه مي خواد ...نخ و سوزن هست منم که مدرک خياطي دارم...زود برات کوکش مي کنم
-گمشو تو هم
علي جدي شد و روبروم نشست....
-هيراد ؟
سرمو بلند کردم و منتظر شدم تا حرفشو بزنه
اما ديدم نه اونم ساکت داره نگام مي کنه
با تعجب گفتم پس چرا حرفتو نميزني؟
پشت گردنشو خاروند ...
-آخه بله رو ندادي
با گيجي گفتم بله چي؟
-بله سرعقدت پسرم...خب منتظر بودم بعد از اينکه سامتو صدا کردم بله بگي که حرف بزنم
واقعا گاهي وقتا اين بشر خيلي بي مزه مي شد...کوسني که کنارم بود رو برداشتمو پرت کردم سمتش که با خنده گرفت تو دستش....
-هيراد؟
-کوفت ...درد...بنال ببينم بايد چه خاکي به سرم بکنم...
که يهو علي زد زير گريه
ديگه اين کاراش برام عادي شده بود ميدونستم اينم جز مسخره بازيشه
-علي به خدا بخواي مسخره بازي دربياري بلند ميشم ميرم
با همون حالت گريه مسخره گفت هيراد بابام مي خواد زن بگيره؟
-خب بگيره
يهو ساکت شد
-چي چي رو بگيره...من اين همه سال به پاش ننشستم که الان بره بالا سرم هوو بياره
با خنده گفتم آدم باش يه ذره ....تو به پاش نشستي يا اون؟تازه فکر کردي فقط تو دلت از اون چيزا مي خواد...؟
کوسني که من پرت کرده بودم طرفش رو اينبار اون پرت کرد سمتم که جا خالي دادمو به ديوار خورد افتاد...
-بي شعور باباي من پير شده ديگه زن مي خواد چکار؟
بعد دستشو به آسمون گرفت و گفت خدا آخه من چکار کردم که اين بلا بايد سرم نازل بشه....آخه من چجوري هووم رو تحمل کنم...
اينو اگه ول مي کردم تا شب رو مي خواست به مسخره بازي بگذرونه...
براي همين بين حرفش اومدم و گفتم حيف بابات که اون شرکتو دست تو سپرده...تو چرا اصلا همش تو خونه پلاسي؟
رو دستش کوبيد و گفت بيا اينم مزد خوبي من...آخه بدبخت کي بود زنگ زد مي خواد منو ببينه
آره تازه يادم اومد....با مسخره بازيهاي علي داشتم فراموش مي کردم اما يادم اومد همه چيز رو...
علي که فهميد به چي فکر مي کنم گفت مي خواي چکار کني؟
کلافه دستم رو به صورتم کشيدم و گفت نميدونم....خودمم موندم....چنان بهم التماس مي کرد طلاقش ندم که دلم به حالش سوخت..از يه طرف کاري که پيمان در حقم کرد...
-نميدونم اما اين قضيه بدجور مشکوکه....تو فعلا با اين دختره مدارا کن ببين شايد تونستي چيزاي بيشتري از زير زبونش بکشي....
-تو اگه جاي من بودي مي تونستي باهاش مدارا کني....تازه الان که لو داده ديگه چه حرفي بکشم...
جدي نگام کرد و گفت:ببين به نظرم بازم چيزايي هست که بايد بدوني
بلند شدم
-کجا؟
-خسته ام....مي خوام برم يکم استراحت کنم.....
-خب همينجا استراحت کن
-نه ميرم خونه ام
-اي شيطون بدون خانمت خوابت نمي بره نه
-آره حرفي هست؟
شونه هاشو بالا انداخت و با شيطنت گفت نه ما که بخيل نيستيم...خدا بده برکت
سرمو تکون دادم و رفتم سمت در....اما قبل از اينکه خارج شم نگاش کردم و گفتم علي بهار مثل اينکه از داداش کوچيکه اش خيلي مي ترسه...البته فکر کنم چون از بين برادراش اين شرتر به نظر ميرسه اين ازش مي ترسه
ابرويي بالا انداخت و گفت شايد
دستمو به علامت خداحافظي بالا بردم و زدم بيرون......
دو هفته اي از واقعه تاريخي قرن يعني ازدواج من مي گذشت....چند روزي بود...که جز يه سلام و عليک ساده برخوردي با هم نداشتي....طبق اين چند روزي هم که علي يه نفر رو گذاشته کشيک دم خونه من.....هيچي دستمون نيومد...چون اصلا بهار توي اين دو هفته جز با من از خونه خارج نشده.....
تا اينکه امروز بعدازظهر که توي مطبم مشغول کار بود.....گوشيم که روي ويبره بود توي جيبم لغزيد....
بي خيالش شدم و گفتم بذار کار اين بيمار هم تموم شه و بعد جوابش رو ميدم....
کارم که تموم شد...گوشي رو که بعد از ده ميس کال هنوز هم داشت ويبره زنگ ميزد....از جيبم برداشتم....
-الو علي چي شده؟
-پيمان الان خونه اته؟
-چي؟
اونقدر بلند گفتم که حتي فکر کنم بيمارايي که توي مطب بودن هم شنيدم..
-ميگم پيمان الان خونه اته
همونطور که گوشي دم گوشم بود...روپوشم رو درآوردم پرت کردم روي ميز و کتم رو برداشتم....
-مطمئني؟
-آره امروز همون پسره که بهت گفتم گذاشتم دم خونه ات خبرم کرد
-خانم صبوحي از همه بيمارا عذرخواهي کنه مشکل برام پيش اومده بايد برم...و سريع رفتم سمت آسانسور
با گيجي به علي که هنوز پشت خط بود گفتم اون پيمان رو از کجا مي شناسه؟
-عکسشو داده بودم بهش....بهش گفتم هر ملاقاتي که اين خانم باهاش داشت رو خبرم کنه....الانم زنگ زد خبرم کرد که پيمان رفته خونه ات
-باشه...
و قبل از اينکه جواب بده قطع کردم....
همونطور که ماشين رو از پارکينگ خارج مي کردم ...دوتاشون رو به باد فحش گرفته بودم...
کثافتاي عوضي...گندکاريشون رو ميارن خونه من....الان نشونتون ميدم....فکر کردين من پپه ام....نفهميدم با چه سرعتي روندم فقط وقتي به خودم اومدم که کمتر از يه ربع من توي آسانسور ساختمون بودم.....
به محض ايستادن آسانسور سريع کليد رو از جيبم درآوردم خواستم به در بزنم که صداي پيمان رو شنيدم
-تو غلط کردي....احمق...فکر کردي چي؟
سعي کردم به صداي پيمان که انگار سعي داشت کنترلش کنه توجه کنم تا بفهمم چي ميگه...
-نمي تونستم چيز ديگه اي بگم....مجبور شدم
صداي خنده عصبي پيمان بلند شد....
-مجبور شدي؟فکر کردي منم هيرادم که دروغاتو باور کنم....
-من دروغي نگفتم
اينبار صداي فريادش بلند شد
-دروغي نگفتي؟تو چشم من داري ميگي دروغي نگفتي...نکنه خودت دروغاتو باور کردي هان...
از همون روز که ديدمت فهميدم جنست خورده شيشه داره.....اگه من اون روز که زنگ زدي و آبغوره گرفتي حرفاتو تاييد نمي کردم که الان زنده نبودي....بعد دوباره صداشو بالا برد و گفت فکر نکن بخاطر تو بود که گردن گرفتم....بخاطر هيراد بود چون نمي خواستم زندگيش از ايني که هست بدتر شه...
-تو اگه خوبشو مي خواستي که...
-که چي هان ...که چي؟يا خودت مثل بچه آدم بهش ميگي همه چيز رو يا من بهش ميگم....
-تو رو خدا ....
-تو رو خدا چي ....؟
نتونستم بيشتر از اين تحمل کنم....چون با حرفاي اين دو تا من لحظه به لحظه داشتم گيجتر مي شدم...از يه طرف نفهميدم که منظور پيمان موضوع بهاره که گردن گرفته يا چيز ديگه ايه....چه موضوعي رو بهار بايد بهم مي گفتم....
صبرم تموم شد....در رو با سرعت باز کردم...که پيمان رو وسط سالن ايستاده و بهار روي مبل نشسته بود و سرش بين دستاش پنهون شده بود....به لباساش نگاه کردم...يه تونيک با شلوار جين و شال آبي هم سرش بود....هر دو تاشون با تعجب فقط نگاه مي کردن....
در رو بستم و به در تکيه دادم...
-اينجا چه خبره؟تو اينجا چکار مي کني....وقتي من خونه نيستم؟
پيمان سعي کرد خودش رو جمع و جور کنه....خنديد و گفتم سلامت کو خان عمو
کيفم رو گذاشتم کنار در....کفشم رو درآوردم و رفتم جلوي پيمان ايستادم
-اينجا چکار مي کني؟
-خب خونه عمومه اومدم ديدنش...
سعي کردم آروم باشم...
-جدي؟بچه گول ميزني....من قراره چي رو بدونم هان
به بهارنگاه کردم....با ترس نگاهم مي کرد....
با فرياد گفتم چي رو دارين از من پنهون مي کنين....
پيمان تنه اي بهم زد و سريع رفت سمت در...کفشاشو به پاش کرد اما قبل از اينکه بزنه بيرون محکم و جدي گفتم کجا؟حق نداري بري
برگشت طرفم....
-من توي دعواي زن و شوهري دخالت نمي کنم
با تمسخر گفتم جدي؟مطمئني دعوا زن و شوهريه؟به بهار اشاره کردمو گفتم دوست دخترت بوده؟
-خفه شو هيراد...اين دختر الان زنته....
با تحقير بهار رو برانداز کردم....
خواستم بگم دختري که نميدونم واقعا دختره يا نه...اما با صداي بهم خوردن در فهميدم پيمان رفته
روبروي بهار که هنوز روي مبل نشسته بود ايستادم...
-اين اينجا چکار داشت؟
-....
-چرا خفه خون گرفتي؟ميگي يا به حرف بيارمت
بلند شد ايستاد و با فرياد گفت:هيچي...مي فهمي هيچي....از همه شما مردا که فقط بلدين زور بگين بدم مياد....به چي دلخوش کردين شما...مردونگي يعني زور و بازو؟خاک به سر ...
اما قبل از اينکه جمله اش رو تموم کنه مشت گره شده ام رو بردم سمت صورتش که باعث شد خفه شه و عقب بکشه....
دستم رو کنار صورتش نگه داشتم....سعي کردم چند تا نفس عميق بکشم....
دست مشت شده ام رو پايين آوردم...
-چرا نمي خواي بگي حقيقت چيه؟
-چون ميدونم تو هم باور نمي کني....تو هم از جنس همين قماش مردايي که ادعاي غيرت مي کنين....اما نميدونين غيرت يعني چي؟باز هم محکم داشت جلو حرفم ميزد....
-من از تو و هر چي مرده بدم مياد...شمايي که حق ما دخترا رو خوردين...مگه جرم من چيه....جرمم اين بود که دختر بودم....اگه نگاه مردا ه ر ز ه تقصيره من چيه؟....اگه و...
و بدو بدو رفت سمت اتاق و در رو محکم بست....
کف سالن ولو شدم....دم و باز دمم از عصبانيت تند بود....دوست داشتم بفهمم مشکلش چيه؟چرا نصفه نيمه حرف ميزد....اما خارج از توانم بود که بخوام برم نازش رو بکشم که بلکه دوکلوم بگه قضيه چيه؟شايد به قول علي بايد باهاش مدارا مي کردم....
چند ساعتي کف سالن نشسته بودم و داشتم فکر مي کردم....هوا تاريک شده بود.....بلند شدم...چراغاي سالن رو روشن کردم...رفتم سمت اتاق....گوشه اتاق خوابش رفته بود...پاهاش و توی شکمش جمع کرده بود و سرش رو پاهاش افتاده و به نظر خواب بود....دلم باز سوخت....و من از اين سوختنهاي دلم متنفرم......رفتم سمتش....آروم بغلش کردم و رفتم سمت تخت....به محض اينکه گذاشتمش روي تخت...چشاش باز شدن...
با معصوميت داشت نگاهم ميکرد...
لبخند زدم...غير ارادي بود....لبخندي براي آروم کردن دختري که حس مي کردم ناآرومه...
با ديدن لبخندم....چشاش آروم شدن....اما هنوز بغض توي نگاهش اذيتم مي کرد....
-شام نميدي بهمون؟
چيزي نگفت با خنده گفتم من فقط وقتي گشنه امه مهربون ميشما...بلند شو ....شام امشب با من...املت چطوره؟
-ببخشيد من...
انگشتم رو روي لبش گذاشتم...
-هيس بعد از شام با هم حرف ميزنيم....مي خوام امشب دستپختم و بخوري ببيني من چه شوهري گيرت اومده
خنديد....يه خنده که دلم رو لرزوند....يه خنده که مي گفت مي شد از اين دختر هم متنفر نبود...
لبخند زدم...غير ارادي بود....لبخندي براي آروم کردن دختري که حس مي کردم ناآرومه...
با ديدن لبخندم....چشاش آروم شدن....اما هنوز بغض توي نگاهش اذيتم مي کرد....
-شام نميدي بهمون؟
چيزي نگفت با خنده گفتم من فقط وقتي گشنه امه مهربون ميشما...بلند شو ....شام امشب با من...املت چطوره؟
-ببخشيد من...
انگشتم رو روي لبش گذاشتم...
-هيس بعد از شام با هم حرف ميزنيم....مي خوام امشب دستپختم و بخوري ببيني من چه شوهري گيرت اومده
خنديد....يه خنده که دلم رو لرزوند....يه خنده که مي گفت مي شد از اين دختر هم متنفر نبود...
بازدم نفسهاي داغش به صورتم که روبروي صورتش بود مي خورد
به چشماش خيره شدم...چشمايي که از گريه سرخ شده بودن...چشمايي که با اينکه پف کرده بودن اما هنوز زيبا بودن....هردوتامون بهم زل زده بوديم...به خودم اومد...ازش فاصله گرفتم...با کلافگي رفتم سمت در....
-زود باش بدو برو دست و صورتو بشور بيا...
چيزي نگفت و من هم نموندم که بشنوم چيزي ميگه يا نه....
به محض اينکه به آشپزخونه رسيدم سريع پشت سينک ايستادمو شير آب رو باز کردم...چند مشت آب به صورتم زدم....شير آب رو بستم و به کابينتا تکيه دادم....چند تا نفس عميق بکش پسر...چته...چقدر بي جنبه اي....تو که ازش بدت ميومد...چت شد پس....يعني اينقدر بي جنبه ايي....
رفتم سمت يخچال....يه بشقاب و يه چاقو...و شروع کردم به خورد کردن گوجه ها....که ديدم بهار به اپن تکيه داده و داره نگام مي کنه.....
سرمو بلند کردم...با يه لبخند محو داشت نگاهم مي کرد...
سعي کردم بروش لخند بزنم
-ببين چه خوشش اومده داره از شوهرش کار مي کشه....نخند
با اين حرفم لبخندش پررنگتر شد...به طرفم اومد خواست چاقو رو از دستم بگيره که گفتم چکار مي کني؟
-بده من درست مي کنم
-نمي خواد خانم بذار يه شب غذاي خوشمزه بخور
با اخم گفت يعني دستپخت من بده
با شيطنت سري تکون داد
-از بدم بدتر
-خيلي بدي...
نگاش کردم...يه جوري شده بود...دوست داشتم بلند شم يه لقمه چپش کنم
چته امشب تو....مثل اينکه زيادي بهت فشار اومده که اينجوري به دختري که ازش متنفري داري نگاه مي کني....خاک برسرت...چقدر ضعيفي...
-چرا اخم کردي؟
با صداش سرمو بلند کردم....مثل هميشه وقتي داشتم خودمو تنبيه مي کردم اخم کردم...
-هيچي برو تو سالن بشين آماده شد صدات مي کنم...
شايد حالم رو فهميد ....شايدم دلش مي خواست تنها باشه که رفت توي سالن و تي وي رو روشن کرد...
من که تا يکي دو ساعت پيش داشتم باهاش دعوا مي کردم...من که بهش شک دارم پس الان چمه....؟
و يه نفر جواب دادم خب زنته...چه اشکالي داره...
و باز جواب دادم اما زني که دوستش ندارم
و باز جواب شنيدم اما مي توني دوستش داشته باشي...
و اينبار قاطع جواب دادم عمرا.......
و انگار اون صدا جديتم رو ديد که ديگه چيزي نگفت....
تا آماده شدن املت اون تو سالن بود و من توي آشپزخونه....بعد از شام هم من توي سالن بودم و اون توي آشپزخونه...با خودم گفتم دو تيکه ظرف چقدر وقت مي خواد که يه ساعته اونجاست...اما مثل اينکه دوست داشت تنها باشه....و من هم پشيمون بودم از اين همه تند رفتن....از اينهمه دعوا و بحث...پس بي خيالش شدم و گذاشتم هر کاري دوست داره بکنه....
بي هدف نشسته بودم جلوي تي وي و به اين فکر مي کردم که اگه بفهمم اين دختر گناهش اونقدر بزرگ نيست که فکر مي کردم مي تونم ببخشمش؟....و خودم جواب دادم گناهي بزرگتر از بهم ريختن زندگيم هم وجود داره؟
اين دختر بدجوري وارد زندگي من شد....اما من اونقدر بي رحم نبودم که بخوام آزارش بدم....اما گاهي حس تنفر دست خود آدم نيست....ناخودآگاه کاري رو مي کني که ممکنه بعدش پشيمون شي....
به ساعت دايره اي شکل روي ديوار خيره شدم...ساعت ده و سي دقيقه بود و هنوز خبري از اون نشده بود....بدون اينکه نگاهي به آشپزخونه بکنم بلند شدم که برم بخوابم....
مثل هميشه طاق باز روي تخت دراز کشيده بود و نگاهم به سقف بود...عادت هميشگيم بود.....وقتي ذهنم مشغول بود نمي تونستم راحت بخوابم....و الان مدتهاست فکر من مشغوله و امشب از هر شبي افکارم پريشون ترن...با حرفايي که امروز پيمان زد...دارم به اين فکر مي کنم پس يعني پيمان توي اين ماجرا هيچکاره اس؟اگه هيچکاره اس چرا گردن گرفت....اين مهربون شدن يهوييش عجيبه....و يکي از گوشه ذهنم گفت مگه اون تا حالا چکارت کرده جز کل کل.....و من با خودم گفتم هميشه نگاهش يه جوري بوده بهم....هيچ وقت نتونستم معني نگاهش رو بفهمم....
نيم ساعتي گذشته بود که بهار در اتاق رو باز کرد ....بدون اينکه چراغ رو روشن کنه آروم به سمت تخت اومد....و همون جاي هميشگيش دراز کشيده...مثل اينکه هنوز متوجه بيدار بودن من نشده بود چون بعد از چند دقيقه که نگاهم مي کرد آروم پرسيد بيداري؟
نگاهم رفت سمت پنجره که پرده اش کشيده شده بود و هيچ نوري از بيرون به اتاق راه نداشت...حق داشت متوجه نشه....چشمام رو هم وقتي به روبروم خيره بودم انگاري خواب بودم...
-آره
با آره ي من اونم مثل من به ديوار روبرو خيره شد....حالا من موندم مگه توي اين ديوار جز يه تابلو با يه جمله کوتاه چيزي هست که بهش خيره شديم
چندبار اين جمله رو زير لب تکرار کردم...و يادم اومد دو سال پيش وقتي اين جمله رو علي برام اس کرد خواستم ازش که بده برام خطاطيش کنن...شايد به ياد ساحل....آره ته دلم ميدونستم بخاطر ساحل بود....
-معذرت مي خوام که اون حرفا رو زدم...
از گوشه چشم نگاش کردم....داشت عذرخواهي ميکرد...پس چرا بابت بلايي که به سرم اومد عذرخواهي نمي کنه...
-چرا نمي خواي بگي چي شد که اينجور شد؟....چرا نصفه نيمه حرف ميزني...
بدون اينکه حالتش عوض شه گفت:تو هم باور نمي کني ...ميدونم
-تو تعريف کن...بعد اگه قابل باور بود چرا باور نکنم....
-از دختر بودن خودم بزارم
با تعجب به طرفش برگشتم و به بهش خيره شدم
-چرا؟
-چون برام عذاب بوده....کاش منم پسر بودم....تا مثل مهدي يا محمد يا حتي علي مي شدم...کاش واقعا برادرا اونقدر مهربون بودن...که من باهاشون راحت باشم...مثل برادر ياسمن....يا باباي من کاش مثل باباي ليلا بود اونقدر باهاش صميمي بود که هر اتفاقي که توي دانشگاه مي افتاد ميرفت با باباش مشورت مي کرد...اما من چي؟
نگاش کردم...آروم آروم داشت اشک ميريخت...بي صدا اشک مي ريخت و ساکت بود....و اين اشکهاي بي صداي پرفرياد من رو از خودم بيزار کردن....
از وقتي يادم مياد من فرق داشتم....کاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم...چون مشکلات من هم باهام بزرگ شدن....
پسرا تا هر ساعتي که مي خواستن مي تونست بيرون باشن...اما من نه ...چون دخترم...گفتم قبول راست ميگن...
بهم گفتن بلند نخند براي يه دختر خوب بده...گفتم درست ميگن....قبول کردم...گفتن دانشگاهت بايد همينجا باشه....خوندم....اما رشته اي قبول شدم که دوست نداشتم اما خب حداقلش اينجا بود گفتم اشکال نداره....
به طرف چرخيد و گفت وقتي دبيرستان بوديم هميشه دخترا مي گفتن دوست دارين واسه دانشگاه توي يه استان ديگه باشن....دوست داشتن خيلي دور از خونواده اشون باشن....دوست داشتن مستقل باشن...و من اون موقعه بهشون مي خنديدم و مي گفتم من محاله جايي غير از اينجا رو انتخاب کنم...اما الان مي فهمم چرا دوست داشتن از خونواده اشون دور باشن..شايد اونا هم مي خواستن آزاد شن...از اين قفسي که به اسم محافظت دورمون کشيدن خلاص بشن...از اين حصار که همش مي گفتن بخاطر خودمونه....ساکت شد...و من به اين فکر کردم...يعني واقعا دخترا توي جامعه ي ما اينقدر اذيت ميشن....اما من ديدم دخترايي رو که با خونواده اشون راحتن...ديدم دخترايي رو که خوشبخت بودن...
سکوتش که طولاني شد گفتم نمي خواي ادامه بدي....
-اگه کسي توي خيابون بهم متلک مي گفت اوايل به داداشام مي گفتم...اما اونا مي گفتن حتما تو کاري کردي که جرات کردن بهت متلک بگن....و من توي دلم زار ميزدم که گناه من فقط دختر بودنه....و من بی خیال این گفتنها شدم...دیگه نگفتم تا نشونم که گناه از من بوده
حق نداشتم مانتو رنگي بپوشم...حق نداشتم هر نوع و رنگ کفشي بپوشم...چرا چون داداشام مي گفتن باعث جلب توجه ميشه....
برگشت بهم خيره شد و گفت پس چرا بقيه دخترا مي پوشيدن...چرا به جاي اينکه جلوي نگاه هيز مردا گرفته بشه ما بايد زندوني شيم....چرا به مردا نميگن نگاهتو پايين بنداز...اما به ما ميگن وقتي راه ميري نگاهت به زمين باشه....روز به روز زندوني تر مي شدم و اونا مي گفتن بخاطر خودته....
پوزخندي زد ....با نفرت بهم زل زد....
-از همه اتون بيزارم...اگه شما نبودين کسي نمي گفت چادر بپوش...مگه مانتو چشه...اگه شما نبودين منم مي تونستم به جاي مانتوهاي مشکي رنگ ديگه اي هم بخرم...يا همون کفش قرمزي رو که بارها از جلوي ويترين مغازه با حسرت نگاش کردم....وجود شما حسرت به دلم کاشت...بيزارم کردين...
صداش داشت بالا و بالاتر ميرفت....اشکاش هم تند تر شده بود....
شايد لازم بود آرومش کنم...دختري که مي گفت من مسبب حسرتهاشم....دختري که ميگن همجنسام مسبب زندوني بودنشن....
آروم توي بغلم کشيدمش....سرم رو روي سرش گذاشتم....
-آروم باش...
صداي گريه اش بلند تر شد....
-حسرت به دلم موند يه بار موقعه گريه سرم روي شونه يه مرد باشه...يه مرد که تکيه گاه باشه...يه مرد از جنس مرداي محرمم باشه....اما حتي اينم برام يه حسرت بود...
دوست نداشتم به اين فکر کنم که شايد همه حرفاش فقط حرف باشن و دروغ ...دوست داشتم به اين فکر کنم که من نمي خوام به ليست مردهايي اضافه بشم که اين دختر ازشون متنفره....چراش رو نميدونستم...شايد بخاطر خودم...شايد هم بخاطر بقيه مردها...شايدم بخاطر همين دختر....هر چي بود دوست نداشتم اينقدر سياه به زندگيش نگاه کنه....مطمئن بودم حرفاش هنوز تموم نشده....اما مي خواستم فعلا آروم شه...تا خودش نمي خواست ازش نمي خوام ادامه بده.
سرشو بلند کرد...به چشام خيره شد...معصوميت نگاهش رو دوست داشتم....
-باور کن من بد نيستم...
سعي کردم به روش لبخند بزنم
-ميدونم...
من خسته شده بودم از اين بکن نکناشون...از اين همه تبعيضشون....
نگاهم افتاد به بيني عمليش...نميدونم چرا با خودم گفتم يعني واقعا راست ميگه...
آروم دست به بينيش کشيدم...
با تعجب نگاهم کرد....و من تو چشماش خيره شدم و حرف دلم رو زدم...
-باورم نميشه تبعيضي بوده باشه...اين بيني...اگه قبولت نداشتن پس چرا اينقدر بهت بها دادن که تا دوست داشتي بينيتو جراحي کنی قبول کردن و ساپورتت کردن...
پوزخندي زد و تقلا کرد تا ا ز آغوشم بيرون بياد...و من هم مخالفتي نکردم....چون هنوز هم شکم بطرف نشده بود...اين حرفاش نمي تونست تبرئه اش کنه
تلخ نگاهم کرد و گفت....به محض اينکه 18 سالم شد...يکي دو خواستگار داشتم...اما خب نخواستم گفتم مي خوام درس بخونم...بابام هم راضي شد...بقيه هم رو حرفش نه نياوردن....
يکي دو سالي که از ورود به دانشگاهم گذشت....خواستگاري نداشتم...به تکاپو افتادن که چرا خواستگار نداشتم...دست به بينيش کشيد گفت مشکل خاصي نداشت ...اما گفتن حتما بخاطر اينکه بينيت پهنه کسي نمياد بگيرتت....هميشه بخاطر اون بيني از مهدي و محمد متلک مي خوردم...فقط علي بود که کاري به کارم نداشت ...نه اينکه طرفم بود اما وقتي اونا بودن و حرف ميزدن و اون ديگه زياد دخالت نمي کرد...
اونقدر گفتن بينيت بده که خودمم خواستم...گفتم حتما بينيم اونقدر بده هست که کسي نمياد خواستگاريم...راستش خودمم خسته شده بودم...دوست پسري نداشتم تا حالا منم دوست داشتم با يکي تلفني حرف بزنم شبا...يا با يکي اس بازي کنم...منم حس مي کردم نياز دارم براي يکي مهم باشم...يکي دوستم داشته باشه...يکي بهم محبت کنه....
عمل کردم...پوزخندي زد...خواستگار اومد ...من نخواستم...اونايي که مورد تاييدشون بودن رو نخواستم....من يکي رو مي خواستم که از جنس اونا نباشه که بهم گير نده چي بپوشم چي نپوشم...ما دخترا که از ازل تا ابد بدبختيم...تا خونه پدرمونيم....يکي بهت دستور ميده چکار کن چکار نکن....بعدشم که ازدواج مي کني بهت ميگن اجازه ات دست شوهرتته...به سقف نگاه کرد و گفت خدا چرا ما رو اينقدر بدخت آفريدي...حق ما از زندگي چرا اينقدر کمه....
خيلي از اين شاخه به اون شاخه مي پريد اما من سکوت کرده بودم و گذاشتم هر جور که دوست داره تعريف کنه من فقط مي خواستم بشنوم و بفهمم قضيه چيه...
با هر خواستگار بدبختي داشتم من....اونا فشار مي آوردن قبول کن و دختر بايد زود ازدواج کنه و تو ديگه بزرگ شدي و من روي هر خواستگاري يه ايراد بي خودي ميذاشتم...يکي رو مي گفتم اسمش زشته...يک قيافه اش...يک خانواده اش...تا اينکه اونا خسته شدن...فشار آوردن بهم که تو از وقتي رفت دانشگاه توقعت رفته بالا....ديگه نميذاريم درس بخوني....با چه فشاري تونستم درسم رو تموم کنم...اما بدبختيم هنوز تموم نشده بود...اونا قصد کرده بودن شوهرم بدن و من از ازدواج مي ترسيدم...هم مي خواستم هم نمي خواستم...مي خواستم يه تکيه گاه داشته باشم...يه رفيق...يه کسي که دوستش داشته باشم و مي ترسيدم شوهرم هم مثل داداشام باشه....
توي يه برزخ داشتم دست و پا ميزدم...نمي دونم چي درسته چي غلط....آخرين خواستگار هم که مثل اينکه تو بودي....حتي نپرسيدم اسم خواستگار چيه و کيه...چون باز هم نمي خواستم قبول کنم...تصميم گرفتم فرار کنم...نمي خواستم زير بار فشارشون قبول کنم....نگاهم کرد و گفت بقيه اش رو که ميدوني....
من که تا اون لحظه ساکت نگاش مي کردم چشامو ريز کردم و با شک گفتم يعني تنها فرار کردي؟
-آره
-پس چرا اون روز خواستي خودکشي کني؟قصدت خودکشي بود ديگه؟
-نميدونم مي خواستم خلاص شم...دوستم کمکم کرد فرار کنم....بعدش پشيمون شدم...اما ميدونستم بعد از دو روز فرار از خونه حکمم مرگه...براي همين گفتم خودم اجراش کنم که تو نجاتم دادي و بقيه اش رو ميدوني....
نگاش کردم....خواستم چيزي بگم که شب بخيري گفت و روشو کرد اونور و خوابيد.........
يک هفته اي از اون شب مي گذشت...با علي هم صحبت کردم...گفت باورش کن...گفت بهش فکر کن...گفت الان زنته...امتحان کن شايد تونستي باهاش زندگي کني...
اما من داشتم فکر ميکردم که اين دختر چقدر مي تونه پرا از حس کينه باشه که اينجوري از تنفرش نسبت به مردا ميگه....با خودم گفتم يعني الان همه ي دخترايي که محدود شده ان اينجوري از مردا متنفرن...هر چقدر با خودم فکر مي کردم باز هم حس مي کردم يه جاي اين قصه ناقصه...آره ناقصه...
علي پيشنهاد داد با پيمان حرف بزنم....اما هر چي به پيمان زنگ زدم جوابمو نداد....ديروزم که رفتم دفترش جواب سربالا داد...
-تو از چي خبر داري که داري از من پنهونش مي کني؟
خيلي ريلکس نگام کرد و گفت :خيلي چيزا ...اما اين چيزا که من ميدونم براي سن تو خوب نيست....چشم و گوشت باز ميشه ...
و تنها خودش بودکه خنديد...
با جديت نگاش کردم....اما اون هنوز با خنده داشت نگاهم مي کرد
-بهار چي رو داره از من پنهون مي کنه؟
بلند شد...پشت پنجره ايستاد...دستاشو توي جيباي شلوارش برد و به منظره بيرون خيره شد....
-چرا از من مي پرسي؟از خودش بپرس
-فکر مي کني مي تونم باورش کنم؟
به طرفم برگشت ...دست به سينه به ديوار تکيه داد...
-اونوقت مي توني به من اطمينان کني؟مني که ازت خوشم نمياد و مطمئنا مي خوام زندگيتو خراب کنم؟از کجا مطمئني که من با حرفام نخوام زندگيتو بهم بريزم؟
به چهره اش دقيق شدم...به چهره پسري که از کودکي منو دشمن خودش ميدونست...به پسري که فقط اختلاف سنيش با من سه ماه بود...و الان مردي بود که سه ماه از من کوچکتر بود....به چشماي مشکي و نافذش خيره شدم...انگار فهميد توي چشماش دنبال يه نشون از شخصيتشم...چون عينکي که موقعه مطالعه به چشماش ميزد و الان هم رو چشمش بود رو برداشت و گفت:تو که چشات خوشگلترن عموجوون توي تاريکي چشام دنبال چي مي گردي...
اومد کنارم ايستاد....دستش رو روي شونه ام گذاشت
-هيچ وقت نتونستيم با هم دوست باشيم...نميگم تو مقصر بودي يا من...اما خب نشد...اما الان ...برو به زندگيت برس...اگه قراره حرفي رو هم بشنوي بهتره از زبون زنت بشنوي نه من..
به ساعت مچيش نگاهي کرد و گفت بلند شو برو وقتم رو گرفتي با دوست دخترم قرار دارم و چشمکي هم چاشني نگاهش کرد
-چرا اون روز گفتي کار توئه؟
رفت پشت ميزش نشست ...دستاشو توي هم قفل کرد و گفت:قبل از اينکه بياي اينجا زنگ زد ...با گريه و التماس که هيراد به تو شک داره منم گفتم تقصيره توئه ...بعدشم کلي التماسم کرد که منم حرفاشو تاييد کنم...گفت دوست نداره زندگیش بهم بریزه و از این حرفا که دخترا برای خر کردن ما میزنن ...منم که می شناسی مهربون زودی دلم سوخت دیگه.......راستش اصلا نميدونستم چي بهت گفته براي همين فقط سعي مي کردم تاييد کنم همين...
-اون روز تو خونه ام بهش گفتي بخاطر زندگيم حرفاشو تاييد کردي ..چرا؟
خنديد...باز هم مسخره بازيش گل کرد...
-بالاخره من يه خان عمو بيشتر ندارما....جان مادرت بلند شو برو بذارم برم به کارم برسم
زير لب زمزمه کردم جان مادرم.....يعني الان مادرم کجاست؟
-دوست دخترت که نبوده؟
-بابا تو چقدر غيرتي تشريف داري اين سوالو تا حالا چند بار پرسيدي از من...بابا من اين دختر رو اصلا نمي شناختم...فقط چون اون روز با گريه التماسم کرد مجبور شدم حرفاشو تاييد کنم...
من هم خواستم باور کنم...اما يه چيزي ته ذهنم گفت يادته اون روز پيمان بهش گفت من از اول که ديدمت فهميدم جنست خورده شيشه داره"معني اين حرفش يعني چي؟
-بلند شو برو ديگه کار دارم
و بلند شد کتش رو بداشت ...رفت سمت کيفش که پرسيدم
-چرا اون روز بهش گفتي جنسش خورده شيشه داره؟
با خنده گفت :اهان پس آقا بهشون برخورده که به زنش اين حرفو زدم...پسر خوب وسط دعوا که حلوا خيرات نمي کنن...اون يه چيزي ميگه من ده تا چيز عوضش ميگم....خب حرصمو درآورده بود منم اون حرفو زدم
-چرا سعي داري يه جوري منو بپيچوني؟
-چرا سعي داري يه جوري منو بپيچوني؟
با خنده گفت حتما پيچي که مي پيچونمت....بلند شو برو برادر من...بلند شو برو عزيز من ...وقتمو گرفتي بي خودي ...من قرار دارم...
بعد خنده اشو خورد و جدي شد...
-بهتره زياد به اين قضيه فکر نکني...چرا اينقدر سخت مي گيري...بده زن دار شدي مگه؟...نه تازه خيلي هم خوبه خوشبحالت کاش يکي پيدا مي شد واسه من آستين بالا بزنه
مي شناختمش اگه نمي خواست بگه پس نميگفت...الانم تابلو بود نمي خواد چيزي بگه...پس خودم بايد يه جور ديگه مي فهميدم....
از فکر ديروز اومد بيرون....داشتم سمت خونه حرکت مي کردم که گوشيم زنگ خورد...ماشين رو گوشه خيابون پارک کردم...
شماره علي بود...
-الو
-سلام خوبي
صداش شاد بود
-چيه چه خبره از پشت تلفن هم مشخصه زيادي خوشي؟
-دختره زنگ زد...
يکم مغزمو جستجو کردم تا بفهمم منظورش کيه ...اما چيزي يادم نيومد که خودش گفت:بابا شيدا رو ميگم همون روز...
يادم اومد کي رو مي گفت براي همين حرفشو قطع کردم
-زنگ زدي اينو بگي؟
با سرخوشي که تو صداش بود گفت شرط که يادت نرفته
با خونسردي گفتم:اتفاقا يادم نيست...چون يادمه اون روز بهت گفتم اهل شرط بندي نيستم
-باشه توهم....چقدر خسيسي...فوقش يه ناهار ازت مي گرفتم ديگه
-مگه مانتو قرمزه بهت زنگ زد؟
-نه همون دختره دوستش زنگ زد...راستي حدسمون درست بود دوستشه...
-خب دوستش زنگ زده چه ربطي به اون داره؟
و اون با صدايي حرصي ...مثل يه معلم که داشت يه مسئله ساده رو به دانش آموز خنگش ياد مي داد ...شروع کردن به توضيح دادن
-خب اولش با اينم...تا ببينم اون کيه؟چکاره اس؟اصل و نسبش چيه ...و کم کم بفهمم چطوري مي تونم اونم عاشق خودم کنم
با اين حرفش پقي زدم زير خنده
-مرگ چرا مي خندي؟
با همون خنده گفتم مگه تا حالا کسي هم عاشقت شده که اينم عاشقت شده...؟
-باشه آقا هيراد ...مسخره کن...اما من از همين الان دارم روزي رو مي بينم که اون دختره با عشق مياد خواستگاريم...
از تصور اين موضوع خنده ام شديدتر شد.
و صداي حرصي علي از پشت تلفن بلند شد ...مرگ کوفت...چته...زيادي خوش خنده شدي امروز...خبرييه؟
با اين حرفش سکوت کردم....
که اينبار صداش با شيطنت بلند شد...
-حالا نمي خواد سرخ و سفيد شي...مبارکه دارم عمو ميشم نه؟
و صدايي قهقه اش بلند شد...
منم براي اينکه حرصشو دربيارم با خونسردي گفتم
-تو به درد کلفتي بچه هامم نمي خوري چه برسه عمو بودنشون...
-خيلي کثافتي....راستي اين دختره وکيله؟
-کي شيدا؟
-نه همون دختره....بذار يکم بگذره طوري که شيدا شک نکنه از اسم و فاميل گرفته تا آدرس خونه اشو ميارم خدمتت که ببيني حاجيت بي خودي حاجي نشده
-برو بابا تو هم دلت خوشه ....برو آدم بشو ...بچسب به شرکت تا ورشکست نشده
خنديد و گفت :الان که دارم فکر مي کنم مي بينم به يه مشاور حقوقي واسه شرکت احتياج دارم...چطوري اينجوري برم جلو؟
-من که هر چي بگم تو بازم کار خودتو مي کني...ميگم آدم شو ...اما تو آدم بشو نيستي....کاري نداري...گشنه امه داشتم ميرفتم خونه
-نه قربونت داداش...امري نيست
-خفه...باي
بعد از شام توي سالن جلوي تي وي نشستم که بهار با دو ليوان چاي اومد کنارم نشست،ليوان چاي رو بدستم داد و به سريالي که داشت پخش مي شد خيره شد.
همونطور که به سريالي که حتي نميدونستم موضوعش چيه خيره بودم ،بهار رو مخاطب خودم قرار دادم.
-بعد از خوردن چاي آماده شو بريم بيرون يکم قدم بزنيم.
-قدم بزنيم؟!!
با سنگيني نگاه متعجبش به طرفش برگشتم
-چيز عجيبيه؟
سعي کرد حالت تعجب نگاهش رو بدزده
-نه...فقط...باشه پس من ميرم آماده ميشم.
و ليوان چاي دست نخورده اش رو روي ميز گذاشت و رفت سمت اتاق.
-چادر هم لازم نيست بزني
جوابي نيومد...من به اين اعتقاد داشتم که کاملترين نوع حجاب استفاده از چادره اما اين رو قبول نداشتم که حجاب فقط چادره و هيچ وقت به اين فکر نکرده بودم که همسرم حتما بايد چادري باشه،و از حرفاي بهار هم فهميده بودم که چادر چون بهش تحميل شده بود بهش علاقه اي نداشت،پس بهتر بود که چادر نزنه.
چاييم رو که خوردم ،ليوان خودم و ليوان دست نخورده اش رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه ...ليوانا رو آب کشيدم و گذاشتم سرجاشون بعد هم حرکت کردم سمت اتاق.
وارد اتاق که شدم ...بهار جلوي آيينه داشت به چشماش ريمل ميزد،چشام به سمت لباش کشيده شد...نه بد نبود رنگ رژ لبش زياد توي چشم نبود....شالش سورمه اي بود و صورت سفيدش رو قاب گرفته بود...حرکت کردم سمت کمد لباسا....
تي شرت مشکي و شلوار جينم رو برداشتم و بدون توجه به حضور بهار شروع به تعويض لباسم کردم...سرم رو بلند کردم ببينم در چه حاله ديدم سرشو انداخته پايين و داره با رژگونه اش ور ميره.
با خودم گفتم من آخرش نفهميدم اين دختر کيه؟جنسش چيه؟...فقط اميدوار بودم تصميمي که گرفته بودم درست باشه.
***********
توي پياده رو کنار هم قدم ميزديم....هردومون سکوت کرده بوديم....سکوتمون پر از حرف بود،پر از حرفايي که قرار بود گفته يا ناگفته بمونن.
با صدايي ضربه هاي آرومي سرم رو بلند کردم و جلو پام رو نگاه کردم....بهار بود که داشت به قوطي کنسروي که جلوش بود ضربه ميزد و اون رو هم توي پياده رويمون شريک کرده بود.
شايد بهتر از سکوت محض بود ،خيابون خلوت بود به ساعت مچيم نگاه کردم ساعت يازده و نيم شب....
بالاخره تصميم گرفتم سکوت رو من بشکنم
-مي خوام باهم زندگي کنيم
ايستاد...ديگه صداي قوطي کنسرو رو نشنيدم...من هم روبروش ايستادم.
قفل زبونش باز شد
-يعني چي؟!
آروم آروم شروع به حرکت کردم....اون هم به ناچار به دنبالم حرکت کرد....اينبار فقط ما دو نفر بوديم ....
-يعني اينکه درسته که ما بدجوري وارد زندگي هم شديم،اما الان که فکر مي کنم مي بينم اگه بابام مجبور به ازدواجم مي کرد مطمئنم باهات ازدواج مي کردم...
ايستادم...اون هم منتظر به لبهام خيره شد تا ادامه بدم و من ادامه دادم
-مطمئنم ما دو نفر مي تونستيم هم رو خوشبخت کنيم ،الانم مي خوام به خودمون يه فرصت بدم،شايد تونستيم همديگر رو خوشبخت کنيم،چطوره؟
براي يک لحظه برق شادي رو توي چشماش ديدم...اما فقط يک لحظه باز چشماش سرد شدن
به اين فکر نمي کردم که آيا واقعا حرفام از روي واقعيته يا نه؟يه اين فکر نمي کردم که واقعا مي تونيم با هم خوشبخت شيم يا نه؟فقط و فقط به اين فکر مي کردم که من مي تونم زندگي کنم.
-خب چرا ساکتي؟
-مطمئني؟
سرمو تکون دادم و گفتم آره
اينبار اون بود که شروع به حرکت کرد ...يعد از چند ثانیه مکث من هم حرکت کردم.
کنارش که رسيدم انگشتاي دستش رو بين انگشتاي دستم قفل کردم.....حس کردم با تعجب برگشت نگاهم کرد اما من بدون عکس العملي به راهم ادامه دادم،شايد علي راست مي گفت ...شايد واقعا مي شد باهاش زندگي کرد.
من هيچ وقت دنبال يه زن رويايي نبودم....فقط هميشه منتظر بودم ساحل برگرده...الان که نيست و من هم بايد زندگي کنم.
توي ذهنم هزاران سوال و هزاران چرا بود اما ترجيح دادم امشب هيچي نگم،ترجيح دادم امشب واقعا زندگي کنم و بذارم حس کنه که يکي هست که باهاش شريکه....شريک يک زندگي.
سکوتش اذيتم مي کردم....عجيب بود چرا نمي خواست چيزي بگه،دستش رو آروم فشار دادم و مسير خونه رو درپيش گرفتيم.
-هيراد؟
از گوشه چشمم نگاش کردم،تو دلم گفتم داري چکار مي کني؟فکر مي کني چکار م يتوني بکني؟اصلا خودتم مي فهمي داري چه غلطي مي کني؟اين پيشنهادت يعني چي؟
منتظر بود جواب بدم
آسانسور که ايستاد...دست توي جيبم کردم و کليد خونه رو درآوردم...نگاش کردم و گفتم چي مي خواي بگي؟
به داخل خونه اشاره کرد و گفت بريم تو باهام حرف ؟
بدون اينکه تعارف کنم رفتم تو و اون هم پشت سرم وارد شد...در رو بست و بهش تکيه داد.
سمت سالن حرکت کردم...روبروي در ورودي روي يه مبل نشستم و به اون که هنوز به در تکيه داده بود خيره شدم.
غم نگاهش سنگين بود....اونقدر سنگين که نمي تونستم درکش کنم.
با بغض گفت کاش مي شد....
و بدو به سمت اتاق مشترکمون دويد.
دوستش نداشتم...اما مي شد داشته باشم....اما خودمم ميدونستم که فقط مي خواستم کاري کنم که اون اعتراف کنه و من تبرئه شم....از خودم بدم اومد...مي خواستم محبت قلابي کنم تا خودم از بند تهمت رها شم.
دوباره ياد چشماش افتادم....حس کردم يه رنج ...يه درد توشون بود....يه چيزي که نمي تونستم به همين راحتي درکش کنم...
در اتاق رو که باز کردم ....حالم يه جوري شد....دلم لرزيد...اما با خودم گفتم شايد همه ي اين کارا فيلمشه...اما فيلم واسه چي؟
خودشو روي تخت انداخته بود و صورتش رو توي بالشت فرو برده بود....داشت زار ميزد و به بالش مشت مي کوبيد....تمام تنش مي لرزيد....
به تخت نزديک شدم....کنارش نشستم....حضورمو حس کرد...سرش رو بلند کرد...با خودم گفت اين همه گريه چرا؟
يه حسرت ته دلش بود....دست دراز کردمو کشيدمش توي بغلم....سرش و روي شونه ام تکيه داد....
-راست گفتي مي خواي باهام زندگي کني؟قول ميدي ولم نکني؟
مي خواستم جوابشو بدم که دوباره شروع کرد
-نه ميدونم دروغه...تو همه نميموني....تو هم ميري....تو هم ولم مي کني...
نفسهاي داغش داشت حالمو عوض مي کرد....نرمي بدنش که حتي از روي لباس هم حسش مي کردم....
صورتشو با دستام قاب گرفتم....با سرانگشتام اشک چشماشو گرفتم....بهم زل زده بود....نگاهش کردم....
به خودم گفتم اين کارم فقط براي اروم کردنش همين....و لبهاشو با لبهام قفل کردم....آروم آروم شروع کردم به بوسيدنش....شوکه بود ...اين رو از بي حرکتيش مي شد فهميد...هيچکاري نمي کرد....
شايد يک دقيقه طول کشيد که به خودم اومد...ازش جداش شدم...اگه براي آروم کردنشه پس کافي بود...
********************************
*******************************
با صداي صلوات چشام رو باز کردم.....طناب دار از دور گردنم برداشته شد....از روي چهارپايه پايين اومدم....توي شوک بودم...نميدونستم چي شده....فقط صداي صلوات با گريه هاي دو زن قاطي شده بود....دوزني که به روي زمين خم شده بود و ضجه ميزدن....و مردي با موهاي سفيد که مردانه اشک ميريخت.....و نگاهم به همان نگاه گريوني افتاد که به رسم تشکر بهش لبخند زده بودم....نزديکم که رسيد آروم گفت کارتو رود مي کنم که هر چي زودتر برگردي خونه....بالاخره رضايت دادن.
و من بارها با خودم زمزمه کردم رضايت دادن....رضايت دادن.
سرم رو به شيشه ماشين چسبوندم و به بيرون خيره شدم....انگار که سالها بود توي حبس بودم...الان که از طناب دار فاصله مي گرفتم تازه دارم حس ترس از مرگ رو درک مي کنم و من چه ساده فکر مي کردم مشتاق رسيدن به آزاديم.
دوباره افکارم به سمت گذشته اي کشيده شد که من رو به اينجا رسونده بودن....نفس عميقي کشيدم و باز اتفاقات اون شب يادم اومد
*********************
**********************
بلند شدم...خواستم حرکت کنم که دستش دور مچ دستم قفل شد...
-من دختر نيستم
اونقدر سريع به سمتش برگشتم که با ترس دستم رو ول کرد و ازم فاصله گرفت....به چيزي که شک شنيده بودم شک کردم....داغ شدم ...اما اميدوار بودم چيزي که شنيده بودم غلط باشه.
سعي کردم مسخرترين سوال ممکن رو بپرسم
-يعني پسري؟
با ترس داشت به صورت عصباني و سرخ شده از خشمم نگاه مي کرد
با فرياد گفتم چرا خفه خون گرفتي ؟
-منظورم...يعني...
فهميدم...منظورشو فهميدم...با عصبانيتي که تمام وجودمو پر کرده بود دستمک رو بالا آوردمو محکم به صورتش کوبيدم...اونقدر ضربه محکم بود که سرش به ديوار خورد
حتي صداي آخش رو هم نشنيدم...
ديگه برام مهم نبود که همسايه ها بفهمن داريم دعوا م يکنيم...برام مهم نبود که صدام کنترل کنم...فقط اينکه فهميدم چه کلاه گشادي سرم رفته برام مهم بوده...اينکه فهميدم من شده بودم يه ماله براي ماله کشي روي غلطاي دو نفر ديگه ...
با تموم وجودم گفتم پس ربط پيمان به قضيه اينه هان؟من بايد مي شدم يه پرده براي پوشوندن کثافتکاريتون؟هان
هيچ نمي گفت فقط با ترس توي خودش جمع شده بود و نگاهم مي کرد
-چرا ساکت شدي هان؟
به سمتش حمله کردم و دستام رو دور گلوش حلقه کردم...محکم فشار دادم...چشاش گشاد شده بودن...سفيدي چشماش بيشتر شده بود...دهنش رو باز کرده بود و سعي داشت نفس بکشه...صئرتش قرمز شده بود...داشت دست و پا ميزد که ولش کنم...دوست داشتم بکشمش...اما نه الان بايد بگه با کي بوده...ولش کردم
شروع به سرفه کرد...دستش به گلوش بود...داشت عق ميزد..دستش هنوز روي گلوش بود...برام مهم نبود...اينبار ديگه دلم نسوخت....اينبار نفرتم بيشتر از هميشه شد...و باز داد زدم
-با پيمان بودي؟بغل چند نفر خوابيدي هان؟
رفتم سمت ميز آرايش و همه ي وسايل آرايشي که روش چيده بود رو با يه حرکت پرت کردم روي زمين...
دوباره به طرفش برگشتم....تحقير شده بودم...احمق فرض شده بودم و من چه احمقانه همه چيز رو گردن گرفته بودم و قبول کرده بودم...فکر مي کردم يه قضيه ساده اس...
-نکنه شکمت هم پر کردن؟با تمسخر گفتم بگو اگه قراره بابا بشم هان؟ه ر ز ه برادرات حق داشتن محدودت کنن
صداش آروم بلند شد
-تو رو خدا نگو...
-خفه شو اسم خدا رو روي زبون کثيفت نيار...نگم...چرا نگم...اصلا برم به کي بگم...بگم که يه تفاله رو انداختن بهم...بگم که يه دستمال استفاده شده بهم دادن هان؟
و باز صداي آرومش بلند شد که تو رو خدا نگو منو بيشتر از اين نشکن
شيشه عطر رو که روي زمين افتاده بود و هنوز نشکسته بود رو بلند کردم و پرت کردم طرفش که خورد به ديوار کنارش و افتاد رو تخت
-نگم ....مگه تو منو نشکستي؟خوردم کردي...من هيچ وقت دهني کشي رو استفاده نکردم اونوقت حالا يه دهني دادن بهم....با دستم محکم به آينه کوبيدم...آينه شکت...دستم خوني شد...اما مهم نبود هنوز آتيش خشمم خاموش نشده بود...
-چرا لال شدي چرا نميگي با کي بودي؟نکنه اونقدر زياد بودن که يادت رفته هان؟
داشت زار ميزد...ديگه معصوميت نگاهش خامم نکرد...از خودم بدم اومد که فکر کرده بودم اگه فقط همه چيز يه قضيه ساده اس شايد بتونم باهاش زندگي کنم....
پيمان بود نه؟يا چند تا ديگه هم غير پيمانم بودن؟اصلا شايد واسه همينم پيمان نخواستت ولت کرد نه؟
به سمتش هجوم بردم که از تخت پايين پريد و دويد سمت در...
اما قبل از اينکه به در برسه دستشو محکم کشيدم که تعادلش و از دست داد و افتاد...
روي شکمش نشستم که نفسش گرفت...سيلي ديگه اي بهش زدمو گفت حرف بزن و گرنه مي شکمت
-تو رو خدا بلند شو...سنگيني...
با تمسخر توي چشاش زل زدم و گفتم سنگينم...اونوقت که زير دوست پسرات مي خوابيدي اونا سبک بودن...تشک چند نفر شدي هان....با چند تا کثافتکاري کردي و سيلي ديگه اي نثارش کردم...بلند شدم ...بلندش کردم و کوبيدمش به ديوار...
-امشب اگه همه چيزو نگي مي کشمت...به خدا قسم مي کشمت
دستاشو جلو گذاشت که بهش نزديک نشم و گفت باشه بذار توضيح بدم
روبروش ايستادم
-مي شنوم....اما به ولاي علي اگه اينبار فقط و فقط يه کلمه از حرفات کم باشه يا دروغ زنده نميذارمت
روي زمين سر خورد....پاهاشو توي خودش جمع کرد...
صندلي که کنار ميز بود رو برداشتم و مثل بازپرسها روبروش روي صندلي نشستم
-بنال ببينم چي داري بگي دهني شده ديگران
-ميدونستم تو هم باور نمي کني
خواستم دوباره بلند شم که با ترس گفت تو رو خدا بسه ديگه
نشستم سر جام و گفتم پس مثل بچه آدم بنال ببينم چي داري بگي
انگشتمو به نشونه تهديد جلوش تکون دادم و گفتم فقط اينبار دروغ رو فراموش کن که يه کلمه دروغ اگه بشنوم خودتو مرده فرض کن
-ده سالم بود که اون سال مامان و بابام اسمشون برام حج تمتع دراومد....قرار بود من برم پيش خاله ام...مهدي هم که باهام دوقلو بود اونم با من رفت اونجا...اما محمد و علي موندن خونه خودمون....
با بغض نگاهم کرد...اشکاش سرازير شده بودن...اما من دلم رحم نيومد که هيچ با عصبانيت بهش زل زدم و منتظر شدم ادامه بده...
-خب ؟
با هق هق ادامه داد
-سهيل پسرخاله ام شونزده سالش بود....خيلي قلدر بود و همه از دستش عاصي بودن....يه هفته اي از رفتن مامان و بابام مي گذشت که وقتي از مدرسه برگشتم ديدم خاله نيست،مهدي هم هنوز از مدرسه برنگشته بود...سهيل که تنها بچه خاله ام بود تنها تو خونه بود...رفتم سمت اتاقي که خاله به من و مهدي اختصاص داده بود...روپوش مدرسه ام رو با يه بلوز و شلوارعوض کردم و روسری هم که از نه سالگی شروع کردم به زدن رو هم به سر زدم ورفتم تو حياط کنار سهيل که روي تخت گوشه حياط نشسته بود نشستم
-خاله کو؟
کتابش رو که دستش بود از جلوي صورتش کنار زد و نگاهي بهم کرد و گفت نيستش...رفت خونه مامان بزرگ که بيارتش اينجا
يه جوري نگاهم مي کرد که ناخودآگاه بدون اينکه بفهمم چرا ازش ترسيدم
و باز زار زد...
-اما الان ميدونم چرا...چون اون کثافت اون روز به زور منو کشوند توي زير زمين و بهم تجاوز کرد....مي فهمي به يه دختر ده ساله تجاوز کرد
داد ميزد...اشک ميريخت...و من با بهت بهش خيره شده بودم....اگه حرفاش درست باشن....خداي من...اما هيچ نگفتم بايد مي شنيدم...بايد مي فهميدم حقيقت چيه...شايد دروغ مي گفت
-هر چي داد زدم ولم کن...ولم نکرد...بهش گفتم من از زيرزمين مي ترسم اما اون خنديد و بهم گفت من نميذارم بترسي....مثل يه حيوون شده بود...وقتي که کارش تموم شد...چشمه اشک من هم خشک شده بود...بدنم درد مي کرد...حالتم چندش آور شده بود...با ترس و پشيموني نگاهم مي کرد
بهم گفت اگه به کسي چيزي بگي مي کشمت....گفت حتي اگه من نکشمت بابات مي کشتت...گفت اگه بهشون نگي منم ديگه هيچ وقت اذيتت نمي کنم...گفت قول ميدم ديگه هيچ وقت اينکار رو باهات نکنم...
و من فقط از درد به خودم پيچيدم و گريه کردم...من و برد تو اتاق لباسام رو عوض کرد و رفت ...لباسامو هم اصلا نميدونم کجا برد که هيچ وقت نديدمشون...
مهدي با خاله و مامان بزرگ اومد....اما من از اتاق بيرون نرفتم...شب مامان بزرگ اومد کنارم...هنوز هم داشتم گريه مي کردم اما مي ترسيدم به کسي چيزي بگم
اما وقتي مامان بزرگ اومد کنارم ،فهميد چيزي شده هر چي پرسيد چي شده ؟چيزي نگفتم...گفت دلت واسه مامان بابات تنگ شده؟چيزي نگفتم...گفت کسي اذيتت کرده؟وقتي اينو گفت نگاش کردم....گريه ام شديدتر شد...گفتم همه چيز رو بهش گفتم....اما حرفام هنوز تموم نشده بود که مامان بزرگ دستش رو روي قلبش گذاشت و اسم خاله رو صدا کرد...
نگاش کردم گريه اش شديدتر شد....نگاهم کرد و گفت شاهد بي گناهي من همون شب سکته کرد و تنهام گذاشت و رفت....من هم سعي کردم فراموش کنم....همين که ديگه سهيل رو نمي ديدم و نزديکم نمي شد براي اينکه سعي کنم فراموش کنم بد نبود.
سهيل 18 سالش که شد رفت...رفت خارج از کشور که درس بخونه و ديگه برنگشت...منم ديگه سعي داشتم فراموش کنم که چي شده...هيچ وقت فکر نمي کردم اون اتفاق روي آينده ام تاپير بذاره ...چون مامانم هميشه يه پرده بين من و خودش گذاشته بود و هيچ وقت در مورد اين مسائل باهام حرف نميزد...تا اينکه رفتم دانشگاه و فهيمدم قضيه چيه...فهميدم هايمن چيه و پرده بکارت يعني چي؟و فهميدم من بعد از اون اتفاق مثل بقيه دخترا نيستم....فهميدم که من باهاشون فرق دارم...اما باز هم جرات اينکه به کسي رو بگم رو نداشتم...
مي دونستم اگه خونواده ام مي فهميدن بدون اينکه بگن کي اين بلا رو سرت آورد ميگن حتما مشکل از خودت بوده و حکم مرگم رو صادر مي کردن...هم از مرگ مي ترسيدم و هم دوست داشتم خلاص شم....
دوباره بهم خيره شد و گفت حتي چندبار به اين فکر کردم که با يه عمل خودمو راحت کنم ...اما دوست نداشتم کسي که قراره باهام زندگي کنه رو گول بزنم...براي همين روي هر کدوم از خواستگارا يه عيب و ايرادي ميذاشتم...در حين اينکه من به يه نفر احتياج داشتم اما مي ترسيدم...مي ترسيدم که همه چيز لو بره...مي ترسيدم قضيه اي لو بره که من توش هيچ گناهي نداشتم.ميدونستم هيچکي باور نمي کنه و همه فکر مي کنن که من دارم دروغ ميگم.حتما مي گفتن چون سهيل اينجا نيست که از خودش دفاع کنه داري مي اندازي گردنش...
سکوت کرد و من با بهت به اين حرفايي که شنيده بودم فکر ميکردم...اگه حرفاش واقعيت داشته باشه....آدم چقدر مي تونه حيوون باشه که تونسته اينکار رو بکنه....اما باز ياد پيمان افتادم
با خشم گفتم پس پيمان کجاي کاره؟
-هيچ جا
موهامو چنگ زدمو گفتم درست حرف بزن....يعني پيمان اين قضيه رو ميدونه؟
-نه
داشت تلگرافي حرف ميزد و اين عصبانيتم و بيشتر کرد...
-درست حرف بزن ببينم چي ميگي؟يعني چي؟پس اون از چي خبر داره
سرشو گذاشت روي پاهاش و دوباره شروع به گريه کرد
-اينقدر واسه من زار نزن...حرف بزن بفهمم چه خبره...فکر نکن مي توني با اين حرفا گولم بزني...اصلا من باور کردم پس پيمان توي اين قضيه چکاره اس؟دوست پسرته؟
نميدونم چرا من هي اين سوال رو مي پرسيدم
-نه ...فقط ...فقط
-فقط چي؟
-بلند شدم ...بالا سرش ايستادم
-راستشو بگو....فقط چي؟
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد بعد از چند ثانيه سرشو انداخت پايين و گفت :تو باور مي کني حرفامو مگه نه؟تو رو خدا تو يکي باور کن،باور کن من هر چي بهت گفتم راست بوده.
روبروش نشستم ...دوباره بهم خيره شد و با هق هق گفت:باور کن من اون روز هر چي تلاش کردم نتونستم کاري کنم،اون قوي تر از من بود
به آينه شکسته خيره شد و گفت هميشه مردا از من قوي تر بودن...هميشه من دربرابرشون شکست خوردم
دوباره بهم خيره شد و گفت باور کردي حرفامو؟تو رو خدا بگو ؟من هيچکاري نکردم...
به چشماش خيره شدم،ته دلم مي گفت اين چشمايي که الان بهت خيره شدن دارن راست ميگن،باورش کن...اما مگه باور کردن به همين سادگيه؟
-مدرکي داري ثابت کني که پسرخاله ات توي ده سالگي بهت تجاوز کرده؟
-خدا....اون ميدونه که من دارم راست ميگم....سنگ قبر مادربزرگي که همون شب که فهميد مرد
-مرگ مادربزرگت به هر دليلي مي تونه باشه،نگفتي پيمان کجاي کاره؟
اواخر تابستون امسال رفته بودم يه سري وسايل که لازم داشتم بخرم....داشتم برمي گشتم سمت خونه که يه نفر خواست کيفمو بزنه که يه پسر جووني به دادم رسيد...ازش تشکر کردم و خواستم سمت خونه حرکت کنم که خواست بهم شماره بده....منم عصباني شدم و بدون هيچ حرفي حرکت کردم سمت خونه....حس مي کردم کسي داره تعقيبم مي کنه اما توجهي نکردم.
تا اينکه يه هفته بعد که باز بيرون بودم يهو سر راهم سبز شد...دو خيابون با خونه فاصله داشتيم اما باز ترسيدم که نکنه کسي من و ببينه که اين کنارم داره راه ميره و سعي داره بهم شماره بده براي همين شماره رو از دستش گرفتم تا شرش کم شه .
اونم با خنده رفت سمت 206 نوک مدادي سوار شد
يهو ذهنم فعال شد ....206 نوک مدادي....يعني پيمان ...
اما اون بدون توجه به من ادامه داد...
-يه مدت گذشت ديگه جلو راهم سبز نشد...منم خيالم راحت شد که ديگه مزاحمم نميشه،شماره اش هنوز توي کيفم بود،نميدونم چرا ننداختمش شايد فقط يه حس کنجکاوي يا اينکه حالاچه اشکالي داره بذار شمارش رو داشته باشم باعث شد شماره اش توي کيفم بمونه.
بلند شد که گفتم کجا؟
-گلوم مي سوزه ميرم آب بخورم
آرومتر شده بودم ...شايد چون فهميده بودم موضوع ممکن اون چيزي نباشه که من فکر مي کردم براي همين قبل از اون به طرف در رفتم و بدون ايکه نگاهش کنم گفتم تو بشين من الان برات ميارم.
ليوان آب رو که به طرفش گرفتم ،لبخند تلخي زد و گفت کاش زودتر از اينا وارد زندگيم شده بودي کاش منم يه دختر بودم که تو بهم نمي گفتي دهني؟
دلم از اين حرفش لرزيد...من چقدر بد بودم...اگه واقعا همچين بلايي سرش اومده بود،من با اين حرفام خيلي خوردش کردم...خواستم بگم دست خودم نبود عصباني بودم اما نتونستم چيزي بگم فقط سرم و انداختم پايين و منتظر شدم که ادامه بده
اما اون مثل اينکه ول کن اين موضوع نبود چون باز گفت من واقعا دهني شدم؟يعني اگه به يه دختر تجاوز بشه ديگه حق زندگي نداره؟چرا پسرا هر کاري با ميلشون مي کنن ،اما يه دختر وقتي به اجبار يه همچين بلايي سرش مياد ميشه دهني و دست خورده ؟چرا کسي به پسرا نمي گه دستمال استفاده شده يا دهني؟يعني پسرا هيچ وقت دست خورده نميشن؟آره نميشن...اونا پسرن...و پوزخندي تلخ زد و به پنجره اتاق خيره شد...پنجره اي که داشت روشنايي مهتاب رو به داخل اتاق عرضه مي کرد.
سعي کردم کمي از سنگيني حرفايي که بهش زدم رو کم کنم براي همين با لحني نادم گفتم:خب وقتي به يه دختر تجاوز ميشه فرق داره....اسمش روشه تجاوز يعني به ميل و اراده اش نبوده...يعني کسي بدون اجازه اش وارد حريمش شده بهش زل زدم و ادامه دادم در ضمن تقاص اين کار رو پسرخاله ات بايد بده نه تو.
-خيلي بده وقتي که داري کم کم به يه مرد اطمينان مي کني و داري تلاش مي کني گذشته ات رو فراموش مي کني و مي خواي باور کني که مرد خوب هم هست يکي مياد و همه باوراتو مي شکنه
بلند شد سمت تخت رفت...چشمه اشکش خشک شده بود ...روي تخت دراز کشيد ...خسته بود...درکش مي کردم حق داشت ...بخشي از گذشته تلخش رو مرور کرده بود...
پتو رو روي خودش کشيد...
-ميشه فردا بقيه اشو برات بگم الان خيلي خسته ام...
چشام رو روي هم گذاشتم و گفتم باشه...
بلند شدم تا سرجام مثل هميشه روي تخت بخوابم که گفت:ميشه امشب اينجا نخوابي؟
سرمو تکون دادم ...بالشتمو برداشتم و سمت سالن حرکت کردم.
صبح با صداي زنگ تلفن بيدار شدم...کش و قوسي به بدنم داد و همونطور که داشتم گردنم رو ماساژ ميدادم گوشي تلفن رو برداشتم.
-بله بفرماييد
-الو هيراد مادر تويي؟
-سلام عزيز خوبي؟
-سلام پسرم خوبي؟بهار خوبه؟
-آره مامان اونم خوبه
-زنگ زدم بگم بلند شين برا ناهار بيايين اينجا دور هم باشم
-عزيز امروز هم من کار دارم هم بهار يه ذره ناخوشه ...
عزيز نگران به ميونه حرف اومد و گفت:چيزيش شده؟
-نه چيزيش نيست فقط ديشب بيرون بوديم فکر کنم از غذاي بيرون مسموم شده
چقدر دروغگوي خوبي شده بودم
سرم رو که بلند کردم بهار رو ديدم که به اپن تکيه داده و بهم خيره شده
-مطمئني چيزيش نيست؟برديش دکتر؟
-آره مامان بردمش دکتر چيزيش نيست
-باشه پس هر وقت بهتر شده دستشو بگير بياين اينجا که من نگرانم،اگه هم پيمان کاري نداشت حتما امروز بهتون سر ميزنم
-لازم نيست زحمت بکشين مامان جان خودم شايد شب بيام اونجا بهارم با خودم ميارم
-باشه مادر پس مواظبش باش
-چشم
-خداحافظ
-خداحافظ
نفسمو فوت کردم بيرون و رفتم سمت دستشويي...نماز امروز هم که قضا شد.
-صبح بخير
جواب صبح بخيرشو دادمو وارد اتاق شدم..اونم رفت داخل آشپزخونه
لباسامو عوض کردم کيف و کتم رو برداشتم و حرکت کردم سمت آشپزخونه
ليوان چاي رو جلو گذاشت و روبروم نشست
کره و مربا رو به نون ماليدم و نون رو به سمت دهنم بردم که
-ميشه بري دادخواست طلاق بدي؟
لقمه به دهنم نرسيده روي ميز افتاد
با تعجب گفتم چرا؟
سعي کرد لبخندي بزنه و نگاه تلخش رو پنهون کنه ...نگاهي که داشت مي گفت يعني فراموش کردي ديشب چيا به من گفتي،يعني فراموش کردي من دست خورده ام؟
-چون من انتخابت نبودم ،دوست دارم همونطور که خودم وارد زندگيت شدم با اراده خودم هم بيرون برم
اين حرفش يه خورده شوکم کرده بود...چون من از ديشب تا حالا به همه چيز فکر کردم اما يک درصد هم فکرم هنوز سمت طلاق نرفته بود
دوباره خودش ادامه داد:ديشب خيلي به اين موضوع فکر کردم،ديگه برام مهم نيست قراره چه بلايي سرم بياد
ليوان چايش رو بدون اينکه شيرين کنه به لب برد و ادامه داد:مهم نيست که بميرم يا زنده بمونم....مي خوام واسه يه بارم که شده خودم تصميم بگيرم ،نمي خوام تاوان اشتباهم رو يکي ديگه بده
بهم زل زد
-نمي خوام تو هم مثل من بشي....من شايد حقم باشه که تاوان يکي ديگه رو پس بدم ...اما تو حقت نيست
پس برو دادخواست بده و خلاص ....خواهش مي کنم
-اما من ...
راستش خودمم دوست داشتم از زندگيم بره اما نميدونم چرا الان دوست نداشتم اينجوري از زندگيم بره
-تو چي؟تو حق داري يه زني داشته باشي که وقتي مياد خونه ات دختر باشه...حق داري دهني نباشه
محکم روي ميز کوبيدم و گفتم بس کن،من يه چيزي گفتم قرار نيست هي بکوبيش به سرم،هر کي جاي من بود اون حرفا رو ميزد
درسته که حق داشت....درسته که حرفام بد بودن اما نبايد اينقدر اون حرفا رو تکرار مي کرد...چون با تکرارشون عذاب وجدانمو بيشتر مي کرد.
نگاهش رفت سمت رد خونی که روی پشت دستم بود...زخمی که دیشب وقتی آینه رو شکستم رو دستم افتاد....اما عمیق نبود و زخمش زیاد مشخص نبود اما مثل اینکه از بس مشتم رو فشار دادم باز زخم سرباز کرده بود....
-دستت خونی شد
نگاهش رفت سمت رد خوني که روي پشت دستم بود...زخمي که ديشب وقتي آينه رو شکستم رو دستم افتاد....اما عميق نبود و زخمش زياد مشخص نبود اما مثل اينکه از بس مشتم رو فشار دادم باز زخم سرباز کرده بود....
-دستت خوني شد
به دستمي نگاهي کردم
-تو که دلت بايد خنک شه
سرشو با تاسف تکون داد و بلند شد رفت
دستمالي از جيبم درآوردم و گذاشتم روي دستم ...که چسب زخمي جلوم گرفته شد
بهار بود که کنارم ايستاده بود و چسبي رو جلوم گرفته بود...
نگاهش کردم ...دستمو جلو بردم....منظورمو فهميد....چسب رو باز کرد و به دستم زد
همونجور که اون داشت چسب رو روي دستم ميزد من به صورتش زل زدم...شايد زيبايي افسانه اي نداشت اما مي شد گفت جذابيتهايي رو داره که باعث ميشه من با نگاه کردن بهش داغ بشم.چشام رو بستم ...بلند شد
-چي شد درد داره؟
بدون اينکه نگاش کنم گفتم نه...تصميمت جديه؟
-آره
بهش خيره شدم و گفتم اما من هنوز ربط پيمان رو به اين قضيه نميدونم
-دونستنش فرقي به حالت نمي کنه...فقط خواهش مي کنم هر چي زودتر کاراي طلالق رو پيگيري کنه
-حالا با پيمان در اين مورد حرف ميزنم...شبم ميام دنبالت بريم خونه بابام،عزيز نگرانته،بهش گفتم مسموم شدي...بعدشم بايد باهم حرف بزنيم
-براي ناهار نميايي؟
به صورتش نگاه کردم....هنوز رد دستام روي صورتش مونده بود...پس ضربه هايديشب خيلي محکم بودن...نزديکش شدم که يک قدم به عقب برگشت
شايد حتي ترسش هم طبيعي بود...به کابينتاي پشت سرش خورد و ايستاد
دستم رو بلند کردم و گذاشتم روي رد نگشتام که روي گونه اش بود
چشاش رو بست...به محض اينکه انگشتم به لبش کشيده شد چشاش باز شدن
-بابت ديشب معذرت مي خوام...البته عذرخواهيم به اين معني نيست که همه چيز رو قبول کردم اما...
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستم رو پس زد و گفت ميدونستم تو هم باور نمي کني
خواست از کنارم رد شه و بره بيرون که دستش رو گرفتم و برش گردوندم طرف خودم
-بهار براي يه لحظه خودتو جاي من بذار تو بودي به همين سادگي باور مي کردي؟
صورتشو به طرفم برگردوند و گفت تو چرا خودتو براي يه لحظه جاي من نميذاري که ببيني چي مي کشم ،الان باور کني يا نه کني که مهم نيست من که بهت گفتم مي خوام از زندگيت برم بيرون ....تو هم خلاص ميشي از اين دستمال دهني
دستم مشت کردم که کاري نکنم.....مثل اينکه بدجوري دلش از حرفاي ديشبم گرفته بود
-بهار بس کن
روي دهنش کوبيد و گفت باشه غلط کردم که حرفاي ديشبتو يادت آوردم ....غلط کردم که حرف زدم خوبه
نگاش کردم ...لبخند غيرارادي رو لبام نشست...اين دختر مي تونست خيلي دوست داشتني باشه...از نوک پا تا فرق سرش رو برانداز کردم ...هيکلش هم جذاب و تحريک کننده بود...با لخند شيطنت آميزي دستم رو دور کمرش قفل کردم و کشيدمش سمت خودم...
با صداي خفه اي گفت هيراد ولم کن
-نچ نچ
سرمو لاي موهاش بردم و نفس عميقي کشيدم...
مرد بودم....نياز داشتم...زنم بود....چرا که نه....مگه من تحريک نمي شدم ...مگه من نمي تونستم با زنم باشم
بوسه آرومي به گردنش زدم که آهي کشيد و گفت هيراد ولم کن
لبهام رو کشيدم سمت چونه اش....بعد هم بوسه اي روي رد انگشتام که روي گونه اش به جا گذاشته بودم...
داغ شده بودم....دلم مي خواست باهاش باشه...اين يک ماه هربار ديدمش و تحريک شده بودم ....به خودم نهيب زدم که اين دختر نمي تونه زن من باشه...اما الان احتياج داشتم باهاش باشم...بايد آروم مي شدم...
گوشه لبش رو که بوسيدم ...دستش رو روي سينه ام گذاشت و هلم داد ....اما من هنوز اون رو توي آغوشم گرفته بودم...سرشو بلند کرد و توي چشمام زل زد....چشاش نم دار شده بودن....
بوسه آرومي به لبش زدم و گفتم چرا بغض کردي؟
صداش آروم بلند شد...سعي مي کرد بغضش نشکنه
-هيراد تو رو خدا نمي تونم
-چرا مگه ما زن و شوهر نيستيم؟منم يه مرد احتياج دارم که باهم باشيم
-نمي تونم...
با اينکه تحريک شده بودم که باهاش باشم....اما رهاش کردم و اون دويد سمت اتاق
نفسمو با کلافگي پوف کردم....درسته که عاشقش نبود....و حتي دوستش هم نداشتم اما توي يان لحظه بهش نياز داشتم.....
ليوان آب سرد رو سر کشيدمو به کابينت تکيه دادم.....
وقت ناهار بود اما دوست نداشتم برم خونه ،براي همين ترجيح دادم برم دفتر پيمان و باهاش حرف بزنم....
قبل از اينکه ماشين رو روشن کنم گوشيم رو برداشتم و اسي براي پيمان فرستادم با اين مضمون که من دارم ميام دفترت...
گوشي رو گذاشتم روي صندلي بغلي و ماشين رو روشن کردم هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود که صداي گوشيم بلند شد....
دکمه اتصال رو زدم و گوشيم رو به گوشم نزديک کردم....
-سلام آقا پيمان
-سلام عمو جوون...فقط از اهمين اول بهت بگم اگه دعوا داري من نيستم ،امشب مهموني دعوتم نمي خوام براي چهره ارتيستيم مشکلي پيش بياد
-اگه زر زدنت تموم شدم بذار حرف بزنم
خنديد و گفت نه مثل اينکه هوا آفتابي خب بگو چکار داري
-ناهار سفارش بده تا بيام بعد بهت ميگم
-کارد بخوره تو شکمت اين همه راه رو مياي ناهار بخوري ،مگه تو زن نداري برو بگو زنت بهت ناهار بده
لبخند محوي روي لبم نشست....انگار بدم نيومد که زن دار شدم
-براي من جوجه سفارش بده
پيمان با لحن لوسي جواب داد چشم اعلي حضرت اونوقت اين جوجه چه رنگي باشه...قرمز يا صورتي؟
-اصلا نخواستم...
-باشه تو هم چه زود قهر کرد بعد با خنده اضافه کرد براي زنت هم اينجوري ناز مي کني يا نازت فقط برا منه
-پيمان من دارم رانندگي مي کنم باي
و گوشي رو قطع کردم....
جوجه صورتي منو ياد گذشته انداخت....به زماني که هنوز ساحل نامي هم توي زندگي بود....يادم هفت سالم بود که يه روز ساحل با شادي اومد تو حياط و داد زد هيراد بيا جوجه امو ببين....
و من اون روز باز چه ذوقي کردم که ساحل فقط من رو صدا کرد و پيمان رو ناديده گرفت....و من بدون توجه به دفتر مشقم بلند شدم و دويدم سمت حياط....
پيمان هم از سروصداي ما به حياط اومد و با قيافه اخم کرده به ما نگاه کرد....
من و ساحل کنار جوجه روي زمين نشسته بوديم و تيکه نوني رو براش ريز مي کرديم و جلوش مي ريختيم که پيمان گفت اسمش چيه؟
ساحل هم باشادي گفت صورتي؟
و اون روز پيمان چقدر به ساحل خنديده بود که اين جوجه سبزه چرا اسمش صورتيه؟
و ساحل با بغض نگاهم کرد و گفت هيراد مگه اين صورتي نيست و من نخواستم دلش بشکنه و گفتم آره اين صورتيه
و ساحل خنديد....و من تا چند روز شدم سوژه مسخره بازي پيمان ....هر جا منو مي ديد و رنگ سبزي جلو چشمش ميومد مي گفت هيراد اين صورتيه مگه نه....
اما براي من مهم نبود...مهم اين بود که تنها کسي که حس مي کردم منو براي خودم دوستم داره ناراحت نشه....مگه مهم بود که پيمان مسخره ام کنه....مگه مهمه که مسعود و ليلا بچه هاي زري هم براي اينکه پيمان پسر آقاشونه از من خوششون نميومد....نه مهم نبود....مهم دل کودکانه اي من بود.....
اونقدر درگير افکار و گذشته ام بودم که وقتي به خودم اومد که روبرو ساختمون بود.....ماشين رو پارک کردم و با قدمهايي محکم به سمت آسانسور حرکت کردم.
اينبار قبل از اينکه زنگ واحدش رو بزنم در باز شده....و پيمان رو با خنده جلوم ديدم
ابروي بالا انداختم و گفتم چيه دلت خيلي براي کتک تنگ شده که اينجوري پريدي در رو باز کردي
-سلامتو خوردي؟خوبم ممنون تو چطوري
با دست کنارش زدمو گفتم فرض کن سلام
پيمان به سمت آشپزخونه رفت و گفت بيا ناهارتو کوفت کن که الکي منو تو خرج انداختي.
با ديدن دو پرس کوبيده اخمي کردم و گفتم پيمان مگه تو نميدوني من کوبيده نيمي خورم
نيشخندي زد و گفت جدي؟آخ من يادم رفته بود...
با اخم رفتم سمت ميز منشي و پشتش نشستم که پيمان هم از آشپزخونه بيرون زد و گفت بيا ناهارتو بخور
-تو که ميدوني نمي خورم چرا سفارش دادي؟
با شيطنت گفت فکر کردم اون قضيه رو فراموش کردي آخه
و من نگاهي همراه با اخم بهش کردم که يعني خرخودتي....