با کمی شک نگاشون کردم....انگار پیمان متوجه شک توی چشمام شد
-هیراد این زنت چقدر خجالتیه بابا....بعد کلی تعارف رضایت داد بیاد تو
این حرفش برام قابل قبول نبود...نگاهم به مامان و بهار بود که در حال روبوسی و احوالپرسی بودن...
نقش بازی کردن معنی نداشت....برام مهم نیست بفهمن دوستش ندارم...از اول هم گفتم که راضی نیستم...درسته که
به جز بابا بقیه نمی دونستن...اما باز هم برام مهم نیست که بقیه از روز اول بفهمن یه مشکلی هست.
دلم می خواست هر چه زودتر بفهمم این یه بازیه یا یه دام....هیچ کس نمی تونست منو بازی بده....باید آروم آروم بفهمم اینجا چه خبره....
دلم هوای آغوش امن مادر رو کردم...مادری که خودش فراموشم کرد....مادری که رفت تا من بمونم و خوشبخت شم....مادری که نفهمیدم کی بود و کی هست و کجاست....مادری که معلوم نبود توی نامه اش چی نوشته بود...که من اینجا موندنی شدم...
شاید قبلا بچه بودم و نمی فهمیدم....اما الان دیگه این واقعیت برام روشن شده....که یه جای کار می لنگه...

بی تو جه به بقیه رفتم سمت آشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم که صدای عزیز بلند شد
-کجا میری مادر بیا بشین پیش زنت غریبی می کنه...
پشتم بهشون بود...نفسمو محکم بیرون فرستادم...سرد بودم....سردتر شدم...این دختر کی بود که در عرض چند روز وارد زندگیم شد
از زندگی من چی می خواست
شاید این جوابم نهایت بی رحمی بود...اما در حال حاضر آبی بود که بر آتش وجودم ریخته می شد...باید سرد می شدم ...باید این آتیش خاموش می شد...

پشتم بهشون بود...نفسمو محکم بیرون فرستادم...
-بهار خانم به اندازه کافی روشون زیاد هستن نترسین ایشون غربی نمی کنه
با اینکه نمی دیدمشون اما مطمئن بودم الان روی سر عزیز و پیمان شاخ سبز شده
-سلام آقا هیراد سلام خانم جان
با صدای زری برگشتم ...
...بالاخره این توی عمرش یه بار به درد من خورد...
سرمو به نشانه سلام تکون دادم
-زری یه لیوان آب لطفا امروز بدجور هوا گرمه
تشنه نبود فقط یه بهانه بود.....
.....بهانه ای برای فرار از افکاری که توی ذهنم رژه میرفتن...یعنی ممکنه این دختر پاپوشیه که پیمان برای من درست کرده....ابروم بالا انداختم.....چرا که نه؟
بهار روی یه مبل دونرف نشسته بود...عزیز هم کنارش بود....من هم رفتم سمت پیمان تا کنارش بشینم
که عزیز بلند شد
-مادر جون بیا کنار زنت
دستمو به نشانه بلند کردم و همونطور که کنار پیمان می نشستم
-ممنون من اینجا راحت ترم
به معنای واقعی داشتم خوردش می کردم....اما اصلا برام مهم نبود....چون مطمئن بودم یه جای قضیه می لنگه
صورت بهار دیدنی بود...از حرص یا شاید هم ناراحتی سرخ سرخ شده بود...نگاهش کردم ...پوزخندی ناخواسته روی لبم نشست....برگشتم سمت پیمان که مرموز نگاهش رو بین منو بهار می چرخوند.
دستمو روی شونه اش گذاشتم
نگاهش رو از بهار گرفت....عزیز شروع به پچ پچ کردن با بهار شد
نگاه پیمان شیطون شد...چشمکی زد...
-حالتو گرفته؟
دست به سینه نگاش کردم....ابروم و بالا انداختم...
-عمرا کسی بتونه حال منو بگیره عمو جوون
عمو جوون رو عمدا گفتم تا بفهمه که هیچ وقت نتونست با عموجوون گفتنش حرصم رو دربیاره
-شاید
و بلند شد که بره
با تعجب به مسیر رفتنش که بیرون از سالن بود خیره شدم.....غیرممکنه بود که پیمان کم بیاره....و جواب شاید از اون بعید بود...
نمی دونم چرا اما ذهنم می گفت هر چی که هست زیر سر پیمانه


مثل اکثر وقتا پدرام و بابا برای ناهار نیومدن خونه...ثریا هم مثل اینکه مادرش حالش خوب نبوده و رفته بود بهش سربزنه
و برای ناهار فقط چهار نفر نشسته بودن....من ،بهار،پیمان و عزیز
موقع ناهار بهار اومد صندلی کنارم رو اشغال کرد...برام مهم نبود کجا می خواد بشینه....اما پیمان هی با چشم و ابروش اشاره می کرد که یعنی هواشو داشته باشم...عزیز هم که فهمیده بود یه مشکلی هست مثل همیشه ترجیح می داد دخالت نکنه....فقط با نگرانی به ما نگاه می کرد...
بدون توجه به اشاره های پیمان و چشمای نگران مامان بشقابمو برداشتم...و برای خودم غذا کشیدم بعد هم با اشتها مشغول شدم
پیمان سرفه ای کرد و دستش رو به سمت بشقاب بهار دراز کرد....
-ببخشید بهار جان این عموی ما تربیت نداره،ادب نمی دونه چی،خانمها مقدمترن تا حالا به گوشش نخورده.،و همونطور که براش غذا می کشید ادامه داد....حالا ادب و این چیزا به خوره تو سرش رسم غریب نوازی رو هم به جا نیاورد...ناسلامتی اولین بار میای اینجا....
بشقاب بهار رو که جلوش گذاشت به چشمای مرموز پیمان نگاه کردم...بین حرفش اومدم و گفتم پیمان خفه شو
دهنشو باز کرد تا جوابمو بده که عزیز گفت تمومش کنید....بهار که اخلاقتونو نمی شناسه الان چه فکری می کنه بعد با یه لبخند مهربون به بهار که هنوز دست به غذاش نزده بود و فط ساکت به بقیه نگاه می کرد انداخت و گفت دخترم اینا کار همیشگیشونه نمیشه یه روز رو بدون بحث بگذرونن تو ناهارتو بخور...
تا آخر دیگه کسی حرفی نزد....من هم با اینکه ذهنم درگیر بود....و باید هر چه زودتر از زیر زبون این دختره حرف می کشیدم اما سعی می کردم نشون بدم که آرومم و غذامو تا آخر خوردم....اولین نفر که بلند شد و تشکر کرد بهار بود...بعد از کلی تعارف عزیز که چرا زیاد نخوردی و این حرفا بالاخره عزیز راهیش کرد که تو سالن بشینه
و به محض اینکه رفت بیرون
پیمان با اخم نگام کرد و گفت خجالت نمی کشی زنته ها....غرور داره چرا جلوی ما داری خوردش می کنی....بالاخره هر زن و شوهری بینشون بحث پیش میاد لازم نبود که به ما بفهمونی
پوزخندی زدم...و به خوردنم ادامه دادم
و به این فکر می کردم که آقا پیمان چه بازیگر خوبی شدی می خوای بگی نمیدونی قضیه چیه....اما لازم نبود که الان رو کنم....
-چرا لال شدی عمو جوون؟
قاشق چنگال رو گذاشتم تو بشقاب دهنمو پاک کردم ....و به پشتی صندلی تکیه دادم
-زندگی خودمه....زن خودمه پس تو رو سنن؟نکنه باهاش نسبتی داری و من خبر ندارم
جا خوردن پیمان رو که دید....با پوزخندی بلند شدم ...
-آها ....یادم رفت که نسبتت باهاش اینه که زن عموته با یه لبخند که به نظرم خیلی مسخره بود یه تشکر کوتاه از عزیز کردم و رفتم سمت حیاط...از شالن که می گذشتم حتی یه نگاه هم نکردم که ببینم داره چکار می کنه


روی نیمکتی که وسط درختا قرار داشت نشستم.....
- من چشم میذارم تو قایم شو.....
-باشه فقط جر نزنیا
خندیدم....از ته دل خندیدم...مگه من می تونستم دربرابر این دختر موطلایی جر زنی کنم....
ساحل رفت پنهون شه و من چشم گذاشتم......تا ده شمردم....چشامو که باز کردم نبود....مثل همیشه فرز بود....
پیمان رو دیدم که با اخم بهم خیره شده بود....براش شکلکی درآوردم و گفتم بازیت نمیدیم برای چی اومدی اینجا
لب پایینش آویزون شد ....می خواست گریه کنه اما جبوی خودشو گرفته بود...
-اگه بازیم ندی به بابام میگم
شونه هامو با بی خیالی انداختم بالا و گفتم خب بگو
-اگه بازیم بدی...منم میذارم با ماشینم بازی کنی....
میدونستم دروغ میگه و به محض اینکه ساحل بره میزنه زیر حرفش برای همین بازم با تکون دادن سرم گفتم نه
عصبی شد...سنگی رو برداشت و به سمتم پرت کردم.....تا اومدم جاخالی بدم خورد به پیشونیم.....یه لحظه حس کردم چشمم خون شده
با ترس دستمو روی چشمم گذاشتم....و با جیغ گفتم چشمم....حتی توی اون حال هم یادم بود که نباید گریه کنم
پیمان ترسیده بود و با بهت به خونی که تموم صورتم رو پوشونده بود خیره شده بود....
ساحل از پشت درخت همیشگی داشت به سمتم میومد....
به محض دیدن سرووضعم شروع به جیغ زدن و گریه کرد....شاید اون هم مثل بقیه دخترا از خون می ترسید....هیچ وقت ازش نپرسیدم چرا اون روز گریه کرد...وقت نشد بپرسم...شاید هم یادم رفت بپرسم...
پیمان نموند...فرار کرد...مثل همیشه ....
با صدای جیغ و دادی ساحل عزیز با نگرانی داشت به سمت وسط درختا میومد...که با دیدن من و صورت خونیم گفت یا ابولفضل ....
دست من هنوز روی چشمم بود...نمی دونم اما فکر می کردم خون از چشمم یم چکه....ترسیده بودم که نکنه مثل ممد یه چشم شم...همیشه بچه ها مسخره اش می کردن که چرا فقط یه چشم داره و اون چشمش بسته اس...با همه بچگیم می فهمیدم که نباید چشمم از بین بره....چشمهایی که ساحل می گفت مثل رنگ خاکستر می مونن...وقتی ازمن پرسیده بود چشمات چه رنگین؟ نمیدونستم باید بگم چه رنگین....اون هم گفت رنگ چشمات به بابات رفته بابام میگه طوسین....و من اونروز چقدر خوشحال بودم که بالاخره رنگ چشمای حاجی رو فهمیده بودم
-هیراد مادر میگم چی شده چرا اینجوری شدی؟
ساکت بودم....نه جیغ نه داد و نه گریه....
و همین سکوتم عزیز رو ترسوند....با دست روی صورتش کوبید و گفت یا فاطمه زهرا خودت به دادش برس
بعد به ساحل که گریه می کرد نگاه کرد....
-ساحل بدو برو به ثریا خانم بگو به آژانس زنگ بزنه


دستم رفت سمت رد سه بخیه ای که اونروز بالای پیشونیم خورد....
دلم تنگ شده بود برای بچگیم....
برای بازی با ساحل....و حتی برای غد بازی های پیمان....
و برای دشمنیهای پیمان که میدونستم از سر حسادته....حسادت بخاطر اینکه من محبت حاجی رو داشتم....
دستام رو کاملا باز کردم و به پست نیمکت قلابشون کردم.....سرم هم به سمت عقب و رو به اسمون بود....نور افتاب که به چشمام خورد...چشامو بستم...
چشامو بستم و سعی کردم یادم بیاد مادرم چه شکلی بود.....چشمامو بستم بلکه غیر از چادر آبی گل گلیش...چیز دیگه ای یادم بیاد...
اما هیچی غیر از چادرش که تا نصف صورتش رو پوشونده بود و چشمای سیاهش یادم نیومد....
به زمین خیره شدم....به سنگ ریزه های زیر پام نگاه کردم....دست راستم زیر چونه ام نشست....
صدای قدمهایی که به سمتم میومدن رو توی اون سکوت راحت می شنیدم...برنگشتم چون مطمئن بودم پیمانه....
پیمان همیشه خلوتم رو بهم میزد....
کنارم که شست.....از بوی عطرش فهمیدم بهار....غیرارادی اخم کردم.....
دوست نداشتم اینجا ببینمش...حداقل نمی خواستم خاطرات خوب این قسمت از حیاط را با خاطرات بد گره بزنم....
من اینجا خاطرات خوب بازی با ساحل رو داشتم....حتی خاطرات بدیهای پیمان هم نتونست ضربه ای به خاطرات خوب کودکیم بزنه....اما می ترسیدم حضور این دختر خاطرات خوبم رو از بین ببره...
بلند شدم...دستامو توی جیبای شلوارم گذاشتم...
-میشه بشینی....خواهش می کنم
صداش بغض داشت.....من بغض رو می شناختم...چون یک عمره با صدایی بغض دار طوری حرف میزدم که کسی نفهمه بغضی توی گلوم خفه شده
نشستم....بدون اینکه بدون چرا ؟....
دست به سینه به نیمکت تکیه دادم...فاصله بینمون کم بود...
سکوت کرده بود...
-می شنوم....چیزی می خوای بگی؟
به روبرو زل زده بودم....نگام دنبال درخت همیشگی ایی بودکه ساحل اونجا پنهون می شد و الان هم نگاهم به اون سمت بود...شاید منتظر بودم...مثل همیشه ساحل بیاد جلو ومن بخاطر باختم و برد ساحل از ته دل خوشحال باشم....
خوشحال باشم که ساحل خوشحاله و من هیچ وقت از دستش نمیدم
-من ...باور کن نمی خواستم اینجوری شه
نگاش کردم...چشماش خیس بودن...
نیشخندی زدم...بی رحم شدم...سرد تر از همیشه شدم و خوردش کردم
-فکر می کنی با این اشکات می تونی خرم کنی....
صدای هق هقش بلند شد...
اینبار که بلند شدم...نگاش کردم....و حسی رو که بهش داشتم گفت...با تمام لذت گفتم
-از دخترای هرزه بدم میاد
رفتم و نموندم تا شاهد باشم با گریه هاش بخواد دلم رو به رحم بیاره....
رفتم چون نمی خواستم باور کنم....به همین سادگی کسی تونست با زندگیم بازی کنه


باز هم ماشین...و باز هم سکوتی که هیچ کدوممون نمی خواستیم بشکنیمش...
دست راستم زیر چونه ام بود و دست چپم به فرمون قفل شده بود....
هنوز هم ذهنم درگیر نگاه های مرموز پیمان موقع خداحافظی به بهار بود....علی رغم اصرار عزیز....نتونستم بیشتر از این اونجا بمونم....احتیاج به کمی خلوت داشتم...
به این فکر کردم که من تا یه مدت پیش توی ذهنم به این فکر می کردم که می تونم برم و ساحل رو پیدا کنم...شاید اون هنوز همون دخترک خاطرات کودکیم باشه...
به خودم و افکار خودم خندیدم...توی این شهر بزرگ ....من حتی نمیدونستم کجاست چطور باید پیداش می کردم...
پوزخندم اینبار پررنگتر شد....برفرض که پیداش می کردم مگه اون هیچ وقت بیشتر از یه همبازی بهم فکر کرده که من خیال کنم منتظرمه...
نفسمو محکم فوت کردم بیرون...نگاهم به خیابون بود...چقدر این خیابون اشنا بود....فکرم رفت به زمانی که وقتی ثریا من و پیمان رو برده بود برای معاینه چشمامون.....یادمه وقتی پدر ساحل فهمید چشمای ساحل اذیتش می کنن...و بردش دکتر فهمید احتیاج به عینک داره......من وقتی عینکی رو که موقعه درس خوندن به چشمش میزد میدیدم....آرزو می کردم کاش من هم عینک داشتم...
خنده ای روی لبهام نشست...روزی که ثریا من و پیمان رو برده بود برای معاینه چشمامون....من کل مسیر رو دعا می کردم که من هم چشام مشکل داشته باشن تا بهم عینک بدن....و بعد از چند سال چقدر خوشحال شدم که اونروز خدا دعای کودکانه ای منو برآورده نکرد....چون دیگه من ساحل رو نداشتم و از عینک هم دیگه بدم اومده بود....واقعا که هیچ کار خدا بی حکمت نیست...
نا خدا گاه با خودم زمزمه کردم....
توی یک
بغضهمیشه ، گریههامو دوره کردی
جای خالی نگاهت ، میگه تو برنمیگردی
منمو یه بغض پنهون ،
خاطراتی پاره پاره
عاشق و غمگین و تنها ، این چه رسم روزگاره

نگاهم به چراغ سرچهار راه افتاد زرد شد سرعتم رو کم کردم...قرمز شد و ماشین پشت خط متوقف شد...
نگاهم به ثانیه شمار افتاد 56 ثانیه بود....55...54....
از گوشه چشم نگاهش کردم...عصبی انگشتاشو می شکست...سرش پایین بود....نگاهم افتاد به بینی عملیش که با اینکه سعی شده بود طبیعی کار شه اما باز هم بالاخره سربالایی کمی که داشت نشون میداد عملیه...
همینه دیگه از بس بهش رو دادن اینقدر ول شده....یاد حرف بابا افتادم که گفت اگه برادراش می فهمیدن...هردوتاتون رو می شکتن....
پوزخندی دوباره رو لبم نشست این اگه اینجور برادرایی داشت که وضعش این نبود...
بوق ماشین پشتی من به خوردم اورد....چراغ سبز شده بود...
-چند تا خواهر برادرین؟
نمیدونم این سوال چطوری از دهن من خارج شده بود...اما انگار مغزم اونقدر کنجکاو بود که بدون اجازه ای از من این سوال رونه زبونم شد.
-3 تا برادر دارم
سرش هنوز پایین بود....
اینبار جلوی خودم رو گرفتم...نمی خواستم سوال دیگه ای بپرسم...چون اصلا برام مهم نبود....
به محض اینکه رسیدیم...پیاده شد...کمربندشو باز کرد...در رو آروم بست و رفت سمت در ساختمون...کلید نداشت....همونجا با سری که پایین بود ایستاد...
و من هنوز سر جای خودم بودم...بدون اینکه ماشین رو خاموش کرده باشم...بدون اینکه کمربند رو باز کرده باشم...بدون اینکه دستم از روی فرمون جدا شده باشه...
نگاهش کردم....چشامو بستم....خدایا خودت کمکم کن...
ماشین رو بیرون پارک کردم....با گامهای آروم رفتم کنارش ....با کلیدی که توی دستم باهاش بازی می کردم در رو باز کردم...رفتم تو...و اون پشت سرم حرکت می کرد...

به محض اینکه وارد اتاقم شدم...نگاهم رفت سمت ساعت ....ساعت سه و بیست و پنج دقیقه بود...رفتم سمت کمد....شلوارک و تی شرتی برداشتم و لباسم رو عوض کردم...
شلوارکم رو کشیدم بالا...دستم رفت تا تی شرت رو بپوشم که اومد تو....نگاش که بهم افتاد سریع سرش رو انداخت پایین
این دختر دیگه نوبرش بود...خندیدم....
-خوب تو نقشت جا افتادیا؟واسه کی داری جانماز آب می کشی من که اگه جنس شما ها رو نشسناسم به درد جرز لای دیوار .
-میشه تمومش کنی
-اخرین بارت باشه وسط حرفم می پری؟
چیزی نگفت...
-کری ؟
-باشه
سرمو تکون دادم....
-خوبه.
رفتم سمت تخت ....طاق باز روی تخت خوابیدم....
هنوز هم سرجاش ایستاده بود.....نمیدونم چرا با این کاراش کلافه می کرد....
پشتمو بهش کردم و به پهلو خوابیدم...چشام رو بستم و سعی کردم به این فکر نکنم که من با کسی ازدواج کردم که معلوم نیست چکاره اس...به این فکر نکنم که میدونم یه ماجرایی این وسط هشت...و بی خیال این شم که پیمان هم ممکنه این وسط کاره ای باشه.
در اتاق که بسته شد...فهمیدم رفته...باید یه فکری می کردم...قرار نیست بهش خوش بگذره....من باید می فهمیدم چه خبره....


یکی دو ساعتی بود که داشتم به فرضیاتم فکر می کردم..
هر فرضیه به یه حکم میرسه ....اما آخر همه فرضیه های من به پیمان ختم می شد....
از هر روشی هم که می خواستم ثابتشون کنم....چه برهان خلف ...چه اثبات بازگشتی ....آخرش به پیمان میرسیدم
باور نداشتم ذهنم به این اندازه درگیر اثبات گناهکار بودن پیمانه
چرا؟...برای خود من هم عجیب بود...
افکارم پریشون شده بودن....لعنت به این دختر که اینجوری من و افکارم رو بهم ریخت...
به سقف سفید خیره شدم....
جسمم توی اتاق بود و ذهنم توی گذشته سیر می کرد....
گذشته ایی که لحظه به لحظه مشتاق فهمیدنش هستم...
تصمیم خودم رو گرفته بودم....باید با حاجی صحبت می کردم...من باید می فهمیدم مادری که تو کودکی آغوشش رو ازم دریغ کرد کی بود...
یه مادر چقدر می تونه سنگ دل باشه که بتونه از بچه اش ببره....
انگار بعد از سالها حالا داشتم می فهمیدم .....نکنه مادرم اون زن مهربون توی قصه ها نیست...
نکنه مادرم واقعا مادر نبود...
مادر توی ذهن من یعنی زنی که بخاطر بچه اش از مهر مادریش گذشت....اما حالا که فکر می کنم می بینم شاید مادر یعنی زنی که برای خوشی خودش بچه اش رو فروخت....
قطره اشکی که به تاوان این فکر به چشمم نشست رو با انگشتم گرفتم....
شاید وقتی بچه بودم نفهمیدم چه خبره....اما الان چی؟....الان که هزارن بار در روز با این فکر که نکنه من یه حروم زاده ام می شکنم چی؟....کاش مادرم مزه راحت بودن رو بهم نمی چشوند....تا من با تموم بچگیم راحت نمی فروختمش....کاش الان کنارش بودم ....با همون حسرت خوردن قورمه سبزی....کاش آغوشش رو داشتم با حسرت داشتن یه تخت خواب گرم و نرم...
کاش مادرم بود تا مجبورم می کرد من با دختری ازدواج کنم که اون انتخاب کرده بود....و من می گفتم به روی چشم...
کاش یه کارگر ساده بودم....اما آرامش داشتم....آرامشی که بعد از ،از دست دادن ساحل پر کشید و رفت....
آرامشی که فکر می کردم داشتمش ....اما هیچ وقت نمی تونستم داشته باشمش....
وقتی پدرام به چشم یه غاصب نگاهم می کرد....وقتی که من رو به چشم یه غارتگر می دید....غارتگری که اومده بود و همه چیز رو باهاش سهیم شده بود....
من همه ای این چیزها رو دیدم ....اما خیال می کردم هرگز ندیدم....
در اتاق باز شد....افکار بهم ریخته ام کات شدن...
بی حوصله به قامت دخترک روبروم نگاه کردم....نگاهش به زمین بود...
آروم بود....
این آرامشش اذیتم می کرد....من از این آرامش می ترسیدم...
-شام حاضره...
نگاهم نکرد....حرف زد...اما نگاهش هنوز هم خیره به زمین بود.
بی حوصله پتو رو کنار زدم....پاهام از تخت آویزون شدن...
سرم به سمتش چرخید....
-دفعه آخرت باشه بدون در زدن میای تو....فهمیدی؟
-در زدم...
با خشم بهش توپیدم
-اما من نشنیدم....از این به بعد تا اجازه ندادم نمیایی تو ....فهمیدی؟
نگاهش آروم آروم بالا اومد...به چشمام که رسید....چشمای نم زده اش رو دیدم...
نمی تونستم دل رحم شم...من نمی تونستم زندگیم رو به بهای اشک بفروشم....من زندگیم رو می خواستم...و باید پس می گرفتمش.
-چرا اینقدر دوست داری خوردم کنی؟
از لای دوندهای کلید شده ام ...شمرده شمرده گفتم
-چون...ازت متنفرم ...می فهمی؟
آتش زیر خاکسترم شعله کشید... آتشی که به دنبال طعمه می گشت...و اینبار اون باید طعمه اتیش خشمم می شد...
-چون از توی هرزه ای که معلوم نیست چه گندی بالا آوردی و خواستی به من ببندیش متنفرم....چون تاوان کمک به تو شد نابودی زندگیم...می فهمی
صدام بالاتر رفته بود
-چون تاوان کمک به تو یعنی زیر سوال رفتن شخصیتم.....
انگشت سبابه ام رو جلوش تکون دادم
-تو می فهمی چطور منو جلوی حاجی شکستی...می فهمی؟نه نمی فهمی چون هیچ وقت شخصیت نداشتی...
اشکاش سرازیر شده بودن...اما مهم نبود...مهم این بود که باید خالی می شدم...
-تو اگه شخصیت داشتی که باهام اینکار رو نمی کردی...
قاب عکسم که روی عسلی بود رو برداشتم و محکم پرت کردم سمت دیوار کنارش....لرزید اما از جاش تکون نخورد...
سرسخت بود...
قدمی به سمتم برداشت....اینبار بلندتر غریدم...
-گمشو بیرون نمی خوام ریختتو ببینم...گم شو
در بسته شد...آروم بسته شد...مثل همیشه....
برعکس من حرصش رو روی اطرافش خالی نکرد....


وارد اشپزخونه که شدم ...نگاهم به میز چیده شده افتاد...
یه دیس پلو و خورشت قیمه که کنارش بود دو تا بشقابی که دو طرف روبروی هم بودن...و ظرف سالادی که هم وسط میز قرار داشت....میز ساده ای بود...
نگاه کردم نبود...زیاد هم مهم نیست ...حداقل شام رو می تونم با خیال راحت بخورم
بشقاب رو برداشتم و برای خودم غذا کشیدم....همین که قاشق اول رو نزدیک دهنم کردم...یادش افتادم...
هر چقدر هم بد باشه حقش نیست گرسنه بخوابه....علی رغم میلم و فقط برای اینکه بتونم بدون عذاب وجدان شام بخورم رفتم سمت اتاقی که حتما اونجا بود...
پشت در که رسیدم...پشیمون شدم...ممکنه پررو بشه و فکر کنه خبریه...اما این نهایت سنگ دلیه که از غذایی که خودش آماده کرده نخوره...
سرمو تکون دادم و برای جلوگیری از غلبه بی رحمیم بر وجدانم یه تقه آروم به در زدم...
بعد از چند ثانیه ...در باز شد...چشاش قرمز بودن...
چقدر من بد شده بودم...که راه به راه داشتم اشک این دختر رو درمی آوردم...
یهو یه چیزی توی ذهنم گفت از کجا مطمئنی دختره...
پوزخندی به این افکارم زدم ....واقعا که من دیگه آخرش بودم....توی این وضعیت افکارم به کجا میرفت
-چیزی می خواستی؟
کلافه دستی به پشت گردنم کشیدم....
میدونستم که عذرخواهی در کار نیست....
-نمی خوای شام بخوری؟
دماغشو بالا کشید و گفت نه ...گرسنه نیستم
همونطور که هنوز دستم پشت گردنم بود ....برای اینکه از عذاب وجدانم کم شه
-من...من عادت ندارم تنهایی غذا بخورم
میدونستم دروغ میگم....من هیچ وقت برام مهم نبوده که تنها غذا بخورم یا کنار کسی...
لبخند بی جونی زد و گفت صورتمو می شورم میام
رفتم شمت آشپزخونه....از لبخندش خوشم نیومد....دوست نداشتم در برابرش کوتاه بیام...
پوفی کردم و قاشق رو به دهنم گذاشتم....
از صدای قدمهاش فهمیدم که پشت سرمه و وارد آشپزخونه شده...
روبروم نشست و برای خودش غذا کشید و مشغول شد....البته بیشتر با غذاش بازی کرد...
دیگه هیچ کدوممون حرفی نزد....بعد از شام هم بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاقم.....
از کار خودم راضی نبودم...نباید خیالاتی می شد....اما نیمه دیگه وجودم می گفت چطور می تونستی شام بخوری و اون توی اتاق داشت گریه می کرد
آره من فط برای کم کردن عذاب وجدانم دنبالش رفتم...

صبح با صدای زنگ تایمر گوشیم بیدار شدم...یکم گردنمو با دستم ماساژ دادم و بلند شدم تا نمازمو بخونم....تی شرتمو که دیشب روی تخت گذاشته بودم برداشتمو تنم کردم....
قبل از اینکه به سمت دستشویی برم ...نگاهم به سمت اتاق بغلی کشیده شد....درش باز بود....شونه هامو بالا انداختم و رفتم سمت دستشویی...
سلام نمازم رو که گفتم به ساعت دیواری نگاه کردم....ساعت ده دقیقه به شش بود....بهتر بود صبحونه امو بخورم و برم مطب حداقل از اینجا موندن بهتر بود....
سجاده رو جمع کردم و زیر لبی با خودم حرف میزدم که ما رو باش که زن داریم اما صبحونه رو خودم باید درست کنم.
هنوز چند قدمی با اشپزخونه فاصله داشتم که دیدم بهار توی آشپزخونه است....
با تعجب جلوتر رفتم....داشت میز صبحونه رو می چید...
-تو اینجا چکار می کنی....
چون پشتش با من بود با ترس به سمتم برگشت ........دستش روی قلبش بود....نفس حبس شده اشو بیرون داد
-صبح بخیر
به لخند روی لبش نگاه کردم با خودم گفتم فکر کرده می تونه با این کارا گوشامو دراز کنه...
صندلی رو کشیدم ....
به اون که هنوز سرجاش ایستاده بود ....نگاه کردم
-سوالم جواب نداشت؟
اونم اومد جلو و روبروم روی صندلی نشست...
-داشتم صبحونه رو اماده می کردم
-خوبه به وظایفت واقف شدی....اما زیاد امیدوار نباش چون به همین زودی رفتنی هستی....ایجا خونه تو نیست که بخوای توش خانمی کنی ...فهمیدی؟
برای اولین بار پوزخند زد....اروم نبود....چشاش آتیشی شده بودن...
اما بر خلاف آتیش چشماش آروم و شمرده گفت:بابت نجاتم ازت ممنون نیستم....این بلایی هم که سرت اوردم حقت بود....تا تو باشی که دیگه تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنی
دهنم از تعجب باز مونده بود.....این دختر همون بهتر که آروم بمونه
دستاشو روی میز بهم قفل کرد و ادامه داد:تو که یه پسری و هیچ غمی تو زندگیت ندیدی چه میدونی زندگی یعنی چی؟من از همه شما مردا متنفرم؟با انکگشت اشاره اش بهم اشاره کرد....
-و بخصوص تو....تویی که به قول خودت بهم لطف کردی و نجاتم دادی....
بلند شد که بره....نباید میرفت....زیادی پررو شده بود...
من هم روبروش ایستادم
چشم تو چشم هم بودیم....تو چشمای هردومون تنفر نسبت بهم بود...
-خانم به اصطلاح محترم ....محترم و غلیظ گفتم که بفهمه هیچ احترامی براش قایل نیستم....من تو رو نوکر خونه ام قبول نمی کنم....بعد تو روبروم ایستادی داری منو تهدیدی می کنی دختره ی نکبت....توی عوضی که از بس لی لی به لالات گذاشتن اینجوری بااومدی....تو اصلا می فهمی نابود کردن زندگی من یعنی چی؟
اینبار من انگشت اشاره ام رو به نشونه تهدید جلوش تکون دادم....با خشم و نفرت نگاش کردم...
-کاری می کنم که به غلط کردن بیفتی.....دختره ی هرزه
با سیلی که به صورتم خورده شد....
کنترلمو از دست دادم.....دیگه نهایت بی شرمی رو نشون داده بود....
قبل از اینکه دستی به صورتم خورده شده بود به پایین برسه....پشت دست راست من بود که به دهنش خورد....که باعث شد به عقب پرت شه...اما با گرفتن لبه میز از افتادن خودش جلوگیری کرد
با خشمی که سعی می کردم کنترلش کنم و صدایی که سعی می کردم بالا نره
-بار آخرت باشه دست روی من بلند می کنی....که مطمئن باش دفعه بعدی وجود نخواهد داشت....اینو زدم که یادت باشه ....هیراد آدمی نیست که بدهکار بمونه....من هیچ کاری رو بی جواب نمیذارم...
و بی اینکه بهش نگاه کنم به سمت اتاق حرکت کردم....باید هر چه زودتر با علی صحبت می کردم...شاید اون بتونه کمکم کنه....داشتم دیوونه می شدم...حس می کردم پیمان توی این قضیه دست داره...اما مدرکی برای اثباتش نداشتم...
باید مدرکی برای اثبات مدعام پیدا میکردم....گرچه دیگه برام مهم نیست که حاجی درموردم چی فکر می کنه ....اما شده تا پای جونم هم میرم که ثابت کنم من بی گناهم....هنوز هم جمله حاجی توی گوشم زنگ می خوره..."تو اگه پسر من بودی که این نبودی"آره من چون پسرت نیستم باورم نکردی....و این خیلی برام گرون تموم شد...شاید اگه حاجی اون روز کتکم هم میزد فراموش میکردم...اما این جمله رو هیچ وقت از ذهنم نمی تونم پاک کنم....

باز هم توقف پشت خط عابر پیاده....و باز هم چراغ قرمز....صبح بود و خیابونا شلوغ چون مسلما هر کسی داره میره دنبال شروع دوباره ی امروزش....
به ثانیه شمار که 30 ثانیه رو نشون میداد نگاه کردم....یهو جیغ و دادی نگاهمو به پیاده رو کشوند...
بچه ای که با گریه تو خودش جمع شده بود....و مردی که زنی رو توی خیابون به باد کتک گرفته بود....
نگاهم رفت سمت ثانیه شمار....9...8...7..
دستم رفت سمت در....ذهنم گفت نرو...


باز هم توقف پشت خط عابر پیاده....و باز هم چراغ قرمز....صبح بود و خیابونا شلوغ چون مسلما هر کسی داره میره دنبال شروع دوباره ی امروزش....
به ثانیه شمار که 30 ثانیه رو نشون میداد نگاه کردم....یهو جیغ و دادی نگاهمو به پیاده رو کشوند...
بچه ای که با گریه تو خودش جمع شده بود....و مردی که زنی رو توی خیابون به باد کتک گرفته بود....
نگاهم رفت سمت ثانیه شمار....9...8...7..
دستم رفت سمت در....ذهنم گفت نرو...
تو مگه یادت نیست دفعه قبل که کمک کردی چه بلایی سرت اومد...
نگاهی به مردمی که فقط با نگاه تاسف انگیز از کنارشون رد می شدن رفت....پسرکی که هنوز گریه می کرد....و ثانیه شماری که 1 شد...و حرکت
حرکت کردم...و به خودم گفتم کمک کردن ممنوع....
تصاویری توی ذهنم رژه میرفتن....گریه بچه ای که یه جایی بین لحاف و پتو های روی هم چیده شده و دیوار پنهان شده بود وگریه می کرد...
جیغ و دادهای یک مرد....و ضجه های یک زن.....فحشهایی که نامفهوم بودن....و اشکهایی که نمی دیدم....
صحنه هایی شاید از گذشته ی محو من بودن....سرمو محکم فشار دادم....روبروی ساختمون ده طبقه ای که مطبم توی طبقه هشتم اون بود....
قبل از پیاده شدن ...گوشیمو که روی صندلی کنارم بود ...برداشتم.....اسی با این عنوان نوشتم"سلام صبح بخیر...علی توی مطبم منتظرتم"میدونستم حتما میاد...سندش کردم...پیاده شدم و رفتم
امروز قرار بود مطب تعطیل باشه...ناسلامتی تازه دوماد بودم...نفسمو محکم بیرون دادمو چای ساز رو به برق زدم....
بعد هم جعبه بیسکویتی رو از مشو میزم بیرون آوردم....
لیوان چای رو به سمت لبهام بردم که زنگ مطب زده شد...
حتما علی بود....

علی با گیجی وسردرگمی داشت نگاهم می کرد....
چشاش از تعجب از حدقه بیرون زده بودن...
سعی کرد خودشو جمع و جور کنه....دستاشو روی پاهاش قفل کرد و گفت
-من که نفهمیدم یعنی چی؟پس این عروسی مختصر که حتی من هم بهش دعوت نشدم دلیل داشت؟یعنی تو مجبور شدی ازدواج کنی
همونجور که چای سرد شده رو که دیگه طعم چای نمی داد مزه مزه می کردم....سرم رو به علامت آره تکون دادم...که علی باز ادامه داد
-یعنی تو فکر می کنی همه چیز زیر سره پیمانه
با اطمینان کامل نگاش کردمو گفتم فکر نمی کنم مطمئنم...
علی که هنوز نتونسته بود این قضیه رو هضم کنه نگام کر و گفت:چرا مطمئنی؟بخاطر اینکه وقتی خونه بابات بودی دوتاشون مشکوک بودن؟مگه این دلیل میشه؟
از روی صندلی بلند شدم...با قدمهای ارم رفتم روبروش و به میز تکیه دادم...دست به سینه روبروش بودم...
-تو فکر می کنی منی که دشمنی غیر از پیمان ندارم باید به کی مشکوک شم؟ درسته که دلایلم بچه گانه اس اما مطمئنا می تونن منو قانع کنن
سرش و تکون داد
-نه اینا دلیل نمیشه که چون پیمان از بچگی باهات بد بوده الانم این قضایا زیر سرش باشه....اما اگه تو اینجوری می خوای من هر کمکی که لازم داشته باشی بهت می کنم تا ثابت کنی بی گناهی
-دیگه زیاد هم مهم نیست اثبات بی گناهیم....چون با این ازدواج خودمم به خودم شک کردم نکنه واقعا دوست پسرشم...اما خب باید این وسط حقایق روشن شن....
-خب چکار می خوای بکنی؟
خندیدم و گفتم باهوش خان من اگه میدونستم باید چکار کنم دیگه چرا تو رو صدا کردم بیایی؟
علی اخمی کرد و شکلکی دراورد و گفت همینه دیگه تا احتیاج به کمک پیدا می کنی یادت میاد یه ننه مرده ای به اسم علی هست دیکه...دستاش رو به صورت نمایشی به سرش زد و ادامه داد...خاک به سر من که با چه عتیقه های دوست شدم که فقط وقت غمشون یادشون میاد یه دوستی به اسم علی دارن...تو عروسیت که دعوتم نکردی...حداقل یکم دخترای فامیلتونو دید بزنم
خندیدم...این پسر انگار اصلا نمی فهمید غم و غصه چیه
-بس کن علی...داری پررو میشیا...مگه من توی هیز رو دعوت می کنم مجلس خونوادگیمون
علی به حالت قهر بلند شد و
-حالا که اینطوره پس لطف کن منو به مجلش غمت هم دعوت نکن....منو بگو کارای شرکت و ول کردم اومدم اینجا...بابام بفهمه هنوز نرفتم شرکت پوست سرمو می کنه که واسه کی شرکت زده اونوقت تو....حیف من....واقعا دارم حروم میشم و هیچکی قدرمو نمی دونه
-علی خفه، حالا بشین سرجات بگو چکار کنم
علی با مظلومیت نمایشی نشت سرجاش ....خنده موذی رو لباش نشست
-می خوای برم به زنت پیشنهاد دوستی بدم
ای خدا آخه این بشر کم عقل چیه خلق کردیووو
-علی برو سرکارت راه حلتو نخواستم من...تو فقط به فکر منافعتی بی شعور
-باشه بابا...گفتم شاید دوست داشته باشی امتحانش کنی
-علی خفه
-باشه تو هم ...هی خفه خفه می کنی...کی خفه ات کرده بگو برم پدرشو دربیارم؟
به قیافه با نمک علی نگاه کردم...درسته که صورتش زیبا نبود...البته زشت هم نبود اما معمولی بود...در عوضش سیرتش از نظر من عالی بود....با مرام و معرفت بود...چقدر من به بینیش که گوشتی بود و تو صورتش تابلو بود می خندیدم...آخرش هم رفت عملش کرد....الانم زیاد بد نشده...البته به خواست خودش مردونه عملش کرده....اما خب من همیشه میگم عملی هملیه دیگه...
-هیراد...کجایی با توام؟ ...خوردی منو تو...
چشم از علی گرفتم و رفتم پشت میز نشستم....
-علی موافقی امروز رو بریم تفریح
خنده شیطنت آمیزی زد و گفت :اگه از اون تفریحا باشم پایه ام
سرمو با تاسف تکون داد
-تو ادم بشو نیستی
پشت چشم نازک کرد
-حالا یکم گپ زدن با دخترا از کجات کم می کنه که میگی من آدم نیستم؟
-اگه فقط گپ باشه که مشکلی نیست...اما من که جنس دوستمو می شناسم
باز خنده شیطونی کرد و گفت جان علی بیا یه روز رو خوش بگذرون
می شناختمش....حد و حدودش رو توی دوستی با دخترا نگه میداشت...به قول خودش تا جایی پیش میرفت که دردسر نشه واسه اش...همیشه می گفت حالا یه چند تا قربون صدقه رفتن که به جایی بر نمی خوره...حالا اگه واقعا به همین قربون صدقه ها قانع باشه
خنده امو که دید....با لحن شیطنت آمیزی گفت چیه نکنه به شب عروسیت داشتی فکر می کردی
-گمشو...
سوییچ رو برداشتم...و روبه علی گفتم بلند شو بریم
و قبل از اون به سمت در رفتم


روبروي علي توي کافي شاپ نشسته بودم ....دستم روي فنجون قهوه و چشمم به دست چپم که دور فنجون پيچيده بود،دور ميزد....نگاهم به حلقه توي دستم افتاد....
-اونجا رو نگاه
نگاهمو از اين حلقه که مي تونست هزاران معني داشته باشه گرفتم....رد نگاه علي رو دنبال کردم...رسيدم به ديوار شيشه اي کافي شاپ که روبه خيابون بود....نگاهش رو باز هم دنبال کردم و رسيدم به دو دختري که سرخوش و شاد داشتن وارد کافي شاپ مي شدن....
دو دختر که تقريبا هم قد بودن....اهل آناليز تيپ و قيافه دخترا نبودن....و اوصولا هميشه بيش از يک نگاه به دخترا نمي انداختم....پس طبق عادت ديرينه نگاهمو برگردوندم سمت علي که روبروم بود
با شيطنت چشمکي زد
-پايه اي؟
سرمو با تاسف تکون دادم....
-تو کي مي خواي دست از اين کارات برداري؟
خنديد و دندوناشو برام رديف کرد..
-هر وقت برام آستين بالا زدي و زنم دادي قول ميدم آب توبه به ريزم رو سرمو دور همه چيز رو خط بکشم....
و بعد از مکثي چند ثانيه اي باز ادامه داد....اما حالا که آزادم بذار خوش باشم...بعد به گونه چپش زد و گفت اين تن بميره بذار يه امروز به دوتاييمون خوش بگذره
خنديدم ...اين بشر واقعا حضورش توي زندگي من لازم بود....
فنجون قهوه رو به لبام نزديک کردم.....نگاهي به اون دو تا که الان تقريبا روبروي ما نزديکترين ميز به ديوار شيشه اي رو اشغال کرده بودن کردم....
به نظر نميومد بچه باشن....چهره اشون هم به آرايشي مزين شده بود...نگاه سريعي به هردوشون کردم....قيافه اشون بد نبود....يهو انگار وجدانم بيدار شد"به تو چه که قيافه اشون بد نيس"
با حس عذاب وجدان نگاهم رو از دختر مانتو قرمز دوباره به سمت فنجون قهوه که حالا روي ميز بود برگردوندم....
علي بدون اينکه منتظر جوابي از من باشه بلند شد و به سمت ميز اون دخترا نزديک شد...
نگاهم به تابلوي روي ديوار افتاد.....شعري بود که با خط خوش نوشته شده بود...
-سلام خانما
نگاهم از تابلو به سمت علي که پشت به من روبروي دخترا بود کشيده شد
دخترا جوابي ندادن
کنجکاو شدم ببينم مي خواد چکار کنه....
شايد علي قيافه اش خيلي جذاب نبود اما در عوضش تيپش مطمئن جذاب بود....با آرامش و مثل يک جنتلمن واقعي به ميز اون دو دختر نزديک شد...سرش رو کمي خم کرد...
سلام خانماي محترم ....مي تونم براي چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟
و مطمئنا يه خنده هم چاشني نگاهش کرد...
دستمو زير چونه ام زدم و منتظر عکس العمل دخترا شدم...دختري که مانتوي قرمز و شال مشکي هم به سرش کرده بود و موهاي طلاييش رو کج روي صورتش ريخته بود...با ابروي بالا پريده به علي خيره شد و بعد از مکث چند ثانيه اي گفت:چند لحظه تموم شد آقا
به دختر دومي نگاه کردم که ديدم با يه لبخند به دوستش خيره شده بود
علي با اين حرف اين دختر فکر کنم يکم جا خورد اما مطمئنا باز هم لبخند زد و اينبار بدون اجازه صندلي رو پيش کشيد و نشست .....حالا علي پشت به من نشسته بود...نه مثل اينکه جالب شد....با دقت و تمرکز بهشون خيره شدم تا مبادا صحنه اي رو از دست بدم....
همون دختر باز گفت:يادم نمياد اجازه داده باشيم اينجا بشينيد....پيش خدمت به ميزشون رسيد و سفارشاي اون دوتا دختر رو روبروشون گذاشت که همين باعث مکث علي براي جواب دادن شد...
علي به صندلي تکيه داد ...چهر ه اشو رو نميديدم اما مطمئن بودم با يه لبخند شروع به حرف زدن کرد...
-راستش فکر مي کنم که دو تا خانم خوشگل مثل شما نبايد تنها اينجا بشينن
-شما بي جا کردين فکر کردين
فضا مملو از سکوت بود و راحت مي تونستم حرفاشون رو که سعي در آروم ادا کردنشون داشتن بشنوم
دوستش خواست چيزي بگه که دستش رو به نشانه سکوت براش بالا آورد و باز به علي نگاه کرد
-اگه الان داد و نميزنم بخاطر اينه که نمي خوام شان و منزلت خودمو پايين بيارم الانم هر چه زدوتر شرتونو کم کنيد
علي پشت گردنش رو خاروند و رو به دوست دختر گفت شما نمي خوايد چيزي بگين؟
نامرد يه جور حرف زد منم دلم واسه اش سوخت چه برسه به اون دختر
-خب...
-شيدا....
و چشم غره اي هم نظاره اون دختر که سراپا سفيد پوشيده بود انداخت که باعث شد حساب کار دستش بياد و ساکت شه...
علي بلند شد کارتي از جيبش خارج کرد و گرفت سمت شيدا...
-خوشحال ميشم ببينمتون ....البته بدون حضور بعضيا
شيدا بعد از مکث چند ثانيه اي کارت رو گرفت...
دختر مانتو قرمز با صورت عصبي خواست چيزي بگه که علي روز خوشي گفت و به سمت من اومد...
سرمو با خنده تکون دادم
روبروم که نشست باز هم با خنده به ميز اونا نگاه کرد....
-بسه ديگه...چقدر تو چشم چروني پسر
همونطور که نگاه خندونش رو از سمت اونا مي گرفت
-بيا شرط ببنديم سر هر چي تو بخواي که من مي تونم دختر شنل قرمزي رو نرم کنم و الي آخر
و چشمکي چاشني حرفاش کرد
با تاسف گفتم اولا شرط بندي حرامه دوما و الي آخرش ديگه چه صيغه ايه
با خنده اي که باز دندوناي سفيدشو براي شيدا رديف مي کرد نگام کرد و گفت صيغه دائم داداش....از همونا که دوست دختر و پسر با هم دارن و باز چشمکي زد
-بي شعور...بلند شو بريم که من کار زياد دارم


توي ماشين نشسته بودم و شعري رو زير لبم زمزمه مي کردم
"
کاش مي شد بچگي را زنده کرد
کودکي شد کودکانه گريه کرد
شعر "قهر قهر تا قيامت"سرود
آن قيامت که دمي بيش نبود
فاصله با کودکي هامان چه کرد
کاش مي شد،بچه گانه خنده کرد...."*
واقعا مصداق حال من بود...که ترجيح ميدادم توي همون دوران بچگي مي موندم...و حداقل ساحل رو از دست نميدادم....و حداقل شايد مادرم يک روز دنبالم ميومد...و شايد يه روز پدرم بالاخره از مسافرت برمي گشت...
و خيلي شايدهاي ديگه که ممکنه بود توي زندگي من پيش بيان....
حضور علي امروز تونست حال و هوامو عوض کنه....حرفاش منطقي بود....بايد مدرکي براي اثبات فرضياتم پيدا مي کردم....
ترافيکي که ايجاد شده بود کلافه ام کرده بود....صداي بوق هاي پياپي ماشينها....و دختر کوچک چادر به سري که صورت آفتاب سوخته اش نشان از زندگيش داشت....بين ماشينها دستشو به عنوان نياز دراز مي کرد.....و مردمي که بي خيال نسبت به دست از رو مي گرفتن.....و واقعا چه کسي فکر مي کرد شايد واقعا مادرش مريض باشه و نياز به خريد دارو داشته باشه....به ماشينهاي جلويي نگاه کردم....ترافيک هنوز پابرجا بود....و بوق ماشين پشت سري که انگار من عمدا توقف کردم....به پير مرد عصا به دستي نگاه کردم که داشت از بين ماشينها عرض خيابون رو طي مي کرد....به اين فکر کردم که من هم ممکنه روزي اينقدر تنها باشم که براي عبور از خيابان با يک عصاي سفيد تنها عرض خيابون رو طي کنم.....اينبار بوق ماشيني عقبي نشان از باز شدن راه بود....با اينکه هر چند متر باز هم مجبور به توقف بودم....اما انگار توجه به اطرافم باعث شده بود ديگه مثل اول کلافه نباشم....
نگاهي به ساعت گوشيم کرد....دو و نيم....بايد همين امروز با حاجي صحبت مي کردم....نيم ساعت پيش که باهاش تلفني حرف زده بودم گفت کارخونه اس و مي تونم برم اونجا.....
-حاجي من مي خوام حرف حساب بشنوم....
حاجي ابروهاشو درهم کشيد و گفت بعد عمري تازه فهميدم حرفام بي حسابن...
پريدم وسط حرفاش...
-حاجي منظورم اينه مي خوام همه چيز رو بدونم
کلافه بلند شدم....رفتم جلوش دستم رو روي لبه ميز تکيه دادم
-حاجي من مي خوام بدونم کي ام؟حق ندارم بدونم؟
حاجي تسبيحش رو توي دستش جابه جا کرد....با نگاهي حاکي از مهربوني گفت تو پسرمي
-حاجي شما سرورمي....شما تاج سري...من مي خوام بدونم پدر واقعيم کيه؟مي خوالم مادرمو پيدا کنم؟
-يعني اينقدر پدر بدي بودم که مي خواي بري دنبال پدر واقعيت....
و ديدم نم اشکي رو که اون نمي خواست به چشمش ببينم
دوباره برگشتم سرجام روبوش نشستم
-حاجي درکم کنه....درک کنه من تو چه برزخي دارم زندگي مي کنم....
سخت بود منظورم رو بهش بگم اما بالاخره گفتم
-حاجي من....مي ترسم حروم باشم....
گفتم....گفتم حرفاي که يک عمر توي فکرم خاموششون کرده بودم...گفتم چيزي رو که اگه بودم نابودم مي کرد...
-مي ترسم بابا....تو رو خدا حرف بزن....حق دارم بدونم يا نه؟
حاجي در سکوت فقط نگاهم مي کرد....هر لحظه بيشتر داشتم مي ترسيدم از چيزهايي که توي ذهنم رژه ميرفتن....
سکوت حاجي داشت منو مي ترسوند
و بالاخره سکوتش شکست
-تو از هر حلالي حلالتري
نبض کنده شده ام ....داشت به حالت عاديش برمي گشت...بدن سرد شدم باز داشت به دماي عاديش ميرسد....همين جمله هم کافي بود.....حاجي غيرممکنه دروغ بگه
-پدرم کيه؟
حاجي کلافه بود.....مي خواست پنهون کنه حقيقتي رو که چشماش مي گفتن ميدونه....اهل دروغ نبود پس بي جواب موندم
-رفتي خونه پدرزنت؟
-حاجي من جواب مي خوام
و اين بار با جديت گفت رفتي يا نه؟
سرمو تکون دادمو گفتم نه
همين الان به زنت زنگ بزن به خونواده اش خبر بده که همين امروز برين اونجا
-من دوست ندارم خونه اي برم که اهلش با ديد بدي نگام مي کنن.
لبخند آرامبخشي زد
-درکشون کن...
-کي منو درک کنه؟
بلند شد...ميز رو دور زد....دستش رو روي شونه ام گذاشت....
-بلند شو ....من به پسرم ايمان دارم....اما نمي تونستم با آبروي حاجي بازي کنم
-پس زندگي من چي؟
-اون دختر خوبيه من مطمئنم...
پوزخندي زدم
-اما من مطمئن نيستم
حاجي استغفراللهي گفت
-بلند شو پسر چرا نشتي
ايستادم...روبروش بود...
-حاجي من بايد بدونم کي ام؟
-همه چيز رو بسپار به زمان....مثل همه ي اين چند سال که به گذشت زمان سپرده بوديشون...اگه قراره بفهمي به وقتش مي فهمي
توي ذهنم يه سوال بود ....اما شايد خجالت شايد هم ترس نميذاشت به زبون بياد...اما توي ذهنم رژه ميرفت
"يعني حاجي ربطي به گذشته من داره؟"
و خودم جواب ميدادم نه غيرممکنه

در رو که باز کردم بهار سریع از روی مبل بلند شد ....با این حرکتش نگاهم روش ثابت شد...با دو تا دستش داشت زیر چشماش رو پاک می کرد...چشماش سرخ شده بودن....
-سلام
سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاقم....از همونجا داد زدم
-به مامانت زنگ زدی که مشب میریم اونجا؟
-آره
در حالی که دستم روی دکمه دوم پیراهنم بود برگشتم طرفش....به چهارچوب در تکیه داده بود و نگام می کرد....
بدون توجه به اون شروع کردم به باز کردن بقیه دکمه ها شدم که صداش آروم و خش دار که مطمئنا از اثرات گریه اس بلند شد...
-میشه باهم حرف بزنیم
پوزخندی زدم...به طرفش برگشتم
-الان مثلا داریم چکار می کنیم؟
نگاش کردم داشت با انگشتای دستش رو می شکستش....
-نکن.....
سرش رو گیج بلند کرد
-هان؟
به دستاش اشاره کردم ....
-میگم نکن....حرفتو بزن
دستاشو تو هم قفل کرد و آروم اومد تو اتاق و رفت نشست رو تخت...
پیراهنمو در آوردم و روبروش به دیوار تکیه داد
-خب...نمی خوای حرف بزنی ...می خوام دوش بگیرم
سرشو بلند کرد که با دیدن من دوبار سرشو انداخت پایین و با من و من گفت میشه پیراهنتو بپوشی
-برو بابا تو هم ...مسخره ام کردی...یا حرفتو بزن یا برو بذار به کارم برسم...و زیر لب طوری که بشنوه گفتم:واسه من ادای قدیسه ها رو درمیاره حالا هر کی نشناستش من که می شناسمش
صدای هق هقش که بلند شد اعصابم خورد شد....پوفی کرد...
-بلند شو برو بیرون الکی وقتمو نگیر
صداشو خفه کرد و گفت ممکنه امشب برادرام چیزی بهت بگن میشه جوابشونو ندی
با صدایی پر از تمسخر جوابشو داد
-چشم خانم...دیگه امری ندارین؟
سرشو بلند کرد....و با چشمای سرخش به چشام خیره شد...
این آرامشو و آروم بودنش باعث عذاب وجدانم می شد ...همون بهتر که جوابم رو بده و زبون دراز باشه...آره اونجوری بهتره
دستمو بلند کردم و به در اشاره کردم
بلند شد....قبل از اینکه از در خارج بشه ...
-باشه جوابوش نمیدم....فقط این دفعه آخر خواهد بود...فهمیدی؟
سرشو تکون داد و رفت
و من به خودم لعنت فرستادم ....که هنوز هم دلم برای این دختر که زندگیمو بهم ریخت می سوخت...

جلوی آیینه ایستاده بودم و موهام رو درست می کردم که گوشیم زنگ خورد....
بدون اینکه به شماره اش نگاه کنم جواب دادم
-بله بفرمایید
-سلام خان عمو
علی گفت عادی باشم باهاشون پس باید مثل قبل جوابش رو میدادم
-علیک
-چته ؟زورت میاد جواب بدی....نکنه زن عمو زده تو پرت....و صدای خنده اش توی گوشی پیچیده شد...
-درد...به چی می خندی مسخره...
-اگه به بابام نگفتم چطور با عزیزدردونه اش حرف زدی
پوزخندی زدم که حس کردم پیمان هم فهمید...چون جدی شد و گفت:چیزی شده؟
-نه چیزی نشده ....کاری داشتی زنگ زدی؟
-کار خاصی که نه فقط عادت کرده بودم همیشه ببینمت الان که اینجا نیستی موندم که به کی بخندم ...و دوباره صدای خنده اش بلند شد
-به خودت بخند میمون..
و بدون توجه به صدای خنده اش گوشی رو قطع کردم....
-من آماده ام
از توی آیینه به بهار که به چارچوب در تکیه داده بود نگاه کردم....
مانتوی مشکی و شال مشکی و شلوار جین سورمه ای ... 

-قراره بريم مجلس عزا که اينجوري پوشيدي....و بعد به پارچه اي مشکي که توي دستش بود اشاره کردم و گفتم اين چيه؟
-چادر
با تعجب برگشتم طرفش
-مگه تو چادر هم ميزني؟
-آره
با ابروهاي بالا پريده براندازش کردمو گفتم چرا تا حالا نديده بودم
شونه هاشو بالا انداخت و گفت الان که بايد برم خونه بابا و داداشام هستن بايد بزنم که چيزي نگن
-بي خود نمي خواد چادر بپوشي....در ضمن تو با پوشيدنش قداستشو پايين مياري مي فهمي که؟
-خيلي
دست به سينه روبروش ايستادم و گفتم خيلي چي؟
سرش رو تکون داد و بيحرف رفت سمت در...دنبالش حرکت کردم
-من تو ماشينم ...تو هم چادر رو بذار تو اتاقتو بيا...از اين به بعد من ميگم چي بپوشي چي نپوشي....نمي خوام يکي مثل تو شحصيت دختراي چادري رو زير سوال ببره
و بدون اينکه منتظر جواب يا عکس العملش باشم به سمت پارکينگ حرکت کردم....
**********
هوا انگار سنگين شده بود....زير نگاههاي پدر وسه برادرش که با خصومت به من خيره شده بودن...حتي موقع سلام و عليک به زور باهام دست دادن....و شايد اگه پدرشون حضور نداشت حتي توي خونه راهمون نميدادن....
به علي که دست چپ پدرش نشسته بود و بهش مي خورد يه 27 يا 28 سالي داشته باشه و انگار آرومتر هم بود نگاه کردم...بعد هم محمد که فکر کنم پسر دوم خانواده بود و شايد 25 سالي داشت....و در آخر مهدي که به نظر خيلي شر ميومد....يه جوون 22 يا 23 ساله....
با اومدن مادرش و سيني شربتي که جلوم گرفته بود نگاهم رو از اونا گرفتم و ليوان شربتي برداشتم و ممنون زيرلبي هم گفتم....
حاج آقا نگاهي به ساعتش کرد و گفت با اجازه اتون من برم نمازم رو بخونم....و بلند شد رفت....
مادر بهار که نگاهش نسبت به بقيه مهربونت برود رو به بهار کرد و گفت مادر بلند شو بيا کمکم ميز رو بچينيم
بهار چشمي گفت و بلند شد...
حالا من مونده بودم و سه نفري که مطمئنا دو نفرشون به خونم تشنه بودن....
محمد بلند شد و گفت منم برم نمازم رو بخونم بهتره تا بشينم کنار يه بچه قرطي
چشام چهار تا شد...اين مگه از من چي ديده بود که اينجوري مي گفت....خواستم چيزي بهش بگم که قبلا از من صداي علي بلند شد
-محمد؟
-چي مگه دروغ ميگم
علي:بهتره بري نمازتو بخوني تا باطلش نکردي
محمد چپ چپي نگاهم کرد و رفت....از عصبانيت بدون اينکه به ليوان شربت لب بزنم گذاشتمش روي ميز و به مهدي خيره شدم....
علي:منظوري نداشت شا به دل نگيريد
سرمو تکون دادم و حرفي نزدم....حيف که مدرکي نداشتم که بتونم بي گناهيم رو ثابت کنم...
مهدي هم بلند شد و بدون توجه به حضور من رفت سمت اشپزخونه
خواستم بلند شم منم برم نمازمو بخونم حداقل بهتر از اينجا نشستن بود که صداي مهدي از توي آشپزخونه بلند شد
-اينو چرا برداشتي آوردي اينجا هان؟
صداي طرفش رو نمي شنيدم يا جواب نداده يا آروم جواب داده که نمي شنيدم
که باز صداي مهدي بلند شد
-خاک توي سرت که اينقدر شوهر نديده اي که نتونستي مثل يه دختر نجيب منتظر خواستگار بشيني....آخه احمق بابام که همين رو برات درنظر گرفته بود....يعني خودش بهت نگفته بود...يا اونقدر شوهري بودي که حتي اسم و فاميلشو نپرسيدي
-خفه شو
صداي بهار بود مطمئن بود....علي با شرمندگي نگاهم کرد ....
-دختره اي هرزه کي گفته بلند شدي تو اين شوهر نامردت بياين اينجا
-نامرد تويي نه اون...بار آخرت باشه که گنده تر از دهنت حرف ميزني
حالا بهار هم داشت فرياد ميزد و صداشون به وضوح شنيده مي شد
-خوشم باشه حالا از اون عوضي بي ناموس جلو برادرت طرفداري مي کني
به يکباره صداي جيغ بهار بلند شد...خيز برداشتم که بلند شم که علي قبل از من بلند شد و گفت خواهش مي کنم همينجا باش....من الان برمي گردم و سريع به سمت آشپزخونه حرکت کرد....
پس کمک فقط بهانه بود...مي خواستن باهاش حرف بزنن....شايدم کتک...
با ديدن بهار که به سمتم مي دويد سرجام ايستادم....بعدش هم مهدي و علي داشتن دنبالش مي دويدن که پشت سرم پنهون شد....به مادرشون نگاه کردم که کنار آشپزخونه با چشاي گريون نگاشون مي کرد...
مهدي:هرزه عوضي بايد هم تو هم اون عوضي رو مي کشتم و راحت مي کرديم خودمونو از اين ننگ
علي محکم دستش رو کشيد و يه کشيده خوابوند توي گوشش
علي:خفه شو


مهدي با نفرت بهم خيره شده بود.....
-بي ناموس چي توي گوش اين هرزه خوندي که به خاطرت اينجوري تو روي من مي ايسته
ديگه بيشتر از اين نمي تونستم صبوري کنم با خشمي که سعي مي کردم کنترلش کنم گفتم:حرف دهنتو بفهم ايني که داري بهش ميگي هرزه خواهرته
-خاک توي سر من و خواهر من....گم شيد بيرون کي بهتون گفته بياين اينجا....
-عمرا براي يه لحظه ديگه توي خونه اي بمونم که احترام مهمونشون رو نگه نميدارن...
به سمت بهار که مثل يه گنجشک توي خودش جمع شده بود و داشت مي لرزيد نگاه کردم ...سمت چپ صورتش قرمز شده بود...دستش رو کشيدم و روبروي خودم قرار دادم...اصلا نميدونم چرا دلم سوخت براش...موهاشو که از شال بيرون زده بود....درست کردم ...سرشو بالا گرفتم...
-برو مانتوتو بپوش بريم.
علي:هيراد خواهش مي کنم کوتاه بيا ....مهدي بچگي کرد
-من امشب به احترام حاجي بود که جواب داداشتو ندادم...هر چي گفت جوابشو ندادم...اما مطمئن باش دفعه بعد اينجوري ساکت نميشم که هر چي از دهنش دراومد بارم کنه...البته اگه دفعه بعدي پامو توي اين خونه بذارم....
-چي شده؟
با صداي حاجي به عقب برگشتم....در حالي که تسبيحش توي دستش بود...با اخم به پسراش نگاه مي کرد....محمد هم پشت سرش ايستاده بود...
-هيچي حاج آقا فقط من توي خونه اي که احتراممو نگه ندارن نمي مونم
حاجي نگاهي به من کرد بعد به سمت مهدي نگاه کرد و گفت کي بي احرتامي کرده؟
مهدي:حقش بود هر چي گفتم
حاجي:ساکت شو پسره....لااله الا الله....بشين پسرم...
به بهار که حالا آماده کنارم ايستاده بود نگاه کردم
-نه ممنون حاج آقا بهتره ما بريم.. و دست بهار رو گرفتم و به سمت در رفتيم....
حاجي هم ديگه حرفي نزد....شايد دوست نداشت به پسري که باعث فراري دادن دخترش شده التماس کنه که بمونه....
توي ماشين هردمون ساکت بوديم....خودمم نميدونم چرا دوست نداشتم اونجوري برادرش درموردش حرف بزنه....مگه اينا همون حرفاي نبود که خودمم بهش زدم....مگه توي ذهن من اينجوري نبود....شايد دوست نداشتم کسي به زني که اسمش توي شناسنامه ام بود توهين کنه....حتي اگر اون زن رو نخواهم و به دنبال دليلي براي اثبات گناهکاريش هستم....
از گوشه چشمم نگاش کردم....داشت گريه مي کرد....اين چرا اينقدر گريه مي کرد....مگه خودش اين راه رو انتخاب نکرد...
ياد حرفاش افتادم که در دفاع از من جلوي برادرش زده بود....با خودم گفتم يعني من توي ذهنش چجور آدميم....
-نمي خواي حقيقت رو بگي؟
همونجور که نگاهم به خيابون بود و حواسم به رانندگي ....منتظر بودم سوالم رو جواب بده...که چيزي جز سکوت عايدم نشد...
-چرا حرف نميزني؟
نميدونم چرا يهو عصباني شدم...شايد يادم اومد که چطوري زندگي آرومم رو بهم ريخت که اينجوري آرامشم رو از دست دادم...
-چرا خفه شدي....چرا حرف نميزني....توي احمق نمي بيني چطور با زندگي من و خودت و خانواده ات بازي کردي....چرا به فکر آبروي خونواده ات نبودي....اصلا تو اون روز کنار دریا چکار داشتی هان؟چرا تنها بودی؟با کی فرار کرده بودی...هان؟چرا لالموني گرفتي...
دوباره صداي گريه اش بلند شده بود...توي اين چند روز فهميده بودم که صداي گريه اش بيش از هر چيز ديگه اي باعث عصباني تر شدنم ميشه....خفه خون بگير
همونطور که هق هق مي کرد....نگام کرد....از همه مردا متنفرم....
-خفه شو ....دختره ي ....
نمي دونم چرا دلم نيومد بهش بگم هرزه...
به محض اينکه رسيديم....قبل از اينه ماشين خاموش شه....از ماشين پياده شد و دويد سمت ساختمون....
ماشين رو خاموش کردمو سرمو به پشتي صندلي تکيه دادم....چشمام رو بستم....
-خدايا خودت کمکم کن....من با اين دختر بايد چکار کنم..؟


در رو باز کردم...اينبار گذاشتم اون اول بره تو....اونقدر حالش بد بود که دلم نمي خواست بي رحميم رو به رخش بکشم...
کفشاشو در آورد و بي هيچ حرفي رفت سمت اتاق خواب....منم دنبالش رفتم....سرمو تکون دادم و با خودم گفتم اتاق خواب مشترک .....مگه براي ما هم مشترکه؟
وارد اتاق که شدم ديدم ....نگاه که کردم ديدم روي تخته و زير پتو مچاله شده ....مي تونستم لرزيدن شونه ها و صداي گريه خفه شده اش رو بشنوم.....رفتم سمت کمد تا لباسام رو عوض کنم....بعد هم رفتم سمت تخت....
اون گوشه تخت کنار ديوار خوابيده بود....من هم با فاصله روي تخت دراز کشيدم....ساعد دستم رو روي پيشونيم گذاشتم و به سقف سفيد خيره شدم....
ديگه صداي هق هقش نميومد....اما لرزش شونه هاش هنوز هم از زير پتو مشخص بود....چنگي به موهام زدم و اسم خدا رو زير لب آوردم.....بعد هم يادم اومد که هنوز نمازم رو نخوندم....بلند شدم تا وضو بگيرم....دوباره نگاش کردم....هنوز هم داشت گريه مي کرد....
سلام نماز رو که گفتم نگاهي به تخت کردم....نمي تونستم اونقدرها هم سنگ دل باشم...درسته که من آدمي بودم که تا حقمو رو نمي گرفتم آروم نمي شدم....اما من هنوز ميدونم که حقم رو بايد از کي بگيرم....
صدامو صاف کردم ...سعي کردم صدام مهربون باشه
-بهار من گشنه ام بلند شو يه چيز درست کن بخوريم
جوابمو نداد ....تکوني هم نخورد....
-تنبل ....بلند شو ...من گرسنه باشم خوابم نمي بره
آروم پتو رو کنار زد....سجاده نمازم رو جمع کردم ....اما هنوز سرجام نشسته بودم...
پاهاش رو از تخت آويزون کرد که بلند شه....سرش پايين بود...
بلند شدم.....سجاده رو گذاشتم روي ميز آرايش خاليي که گوشه اتاق بود...
-بلند شو ديگه دختر ....من تو آشپزخونه منتظرتم
و از اتاق بيرون زدم....شايد لازم بود کمي باهاش مدارا مي کردم تا بفهمم قضيه چيه....
يخچال رو باز کردم....خيار و گوجه و کاهو شسته شده رو گذاشتم روي ميز و يه بشقاب و چاقو هم برداشتم و پشت ميز نشستم....همونطور که داشتم خيار رو خورد مي کردم....بهار با دست و صورت شسته وارد شد....سرش اما هنوز پايين بود...
نميدونم چرا اما دلم مي گفت بگذار امشب به خوبي بگذره....ومن فراموش کردم که اين دختر چجوري اسمش توي شناسنامه ام نشست....فراموش کردم که اين دختر با من و آبروم چه کرد...و فراموش کردم که حس نسبت بهش نفرت....آره من براي امشب همه ي اينها رو فراموش کردم و به اين فکر کردم که اين دختر امشب جلوي من بدجوري غرورش توسط برادرش شکسته شد....و به اين فکر کردم که ميشه فقط امشب فراموش کنم همه چيز رو....
-زود يه چيز درست کن باهم بخوريم....به وسايل سالاد اشاره کردم و گفتم سالادم که با منه
با صداي آروم و خفه شده اي گفت:من ميل ندارم ميشه براي خودت از بيرون يه چيزي سفارش بدي بخوري؟
با خنده گفتم نه خانم ....خيال کردي من واسه چي زن گرفتم....زن نگرفتم که برم غذاي بيرون رو بخورم الانم زود باش يه چيزي درست کن تا طلاقت ندادم....
با گيجي و تعجب به من نگاه مي کرد....شوکه بود...از تغيير رفتار من شوکه بود....تعجب رو به راحتي مي شد از چشماش خوند...
با شيطنت گفتم :چيه سه ساعته به پسر مردم زل زدي ؟
لبخند تلخي زد و گفت چي درست کنم؟
مشغول خورد کردن خيار شدم
-نميدونم اما فکر کنم ماکاروني بد نباشه....
-باشه
پياز خورد کرد....اشک ريخت و پياز کم کرد از ابهت اشکهايي که به واقعيت مي ريختن....و من بايد خيال مي کردم که همه ي اشکهاش فقط بخاطر خورد کردن پيازه.....


شاممون رو خورديم ....هردومون ...توي آشپزخونه....پشت ميز....روبروي هم....و فراموش کرديم که چند ساعت قبل چه خبر بوده....
فراموش کرديم توهينهايي رو که شنيده بوديم....و شايد اون فراموش کرد اشکايي که ريخته بود رو...
و من مي خواستم حس تنفر از اين دختر که امشب شام پخت....و با هم خورديم رو فراموش کنم....بعد از شام نتونستم بيشتر از اين نقش بازي کنم....براي همين رفتم توي اتاق و روي تخت دراز کشيدم....قرار بود علي از فردا دنبال کارا باشه....اميدوارم به قول علي همه چيز فقط خيال پردازي هاي بچه گانه من باشه
اما نمي تونم منکر اين باشم که يه قضيه اي هست که باعث فرار اون از خونه شده....و اين گناه نکرده رو به گردن من انداخت....
صداي قدمهاش رو که شنيدم پتو رو روي خودم کشيدم و خودم رو به خواب زدم.....
با تکوناي تخت فهميدم اونم روي تخت دراز کشيده.....با خودم گفتم چي شد....مگه من ازش فراري نيستم ....اما مثل اينکه بايد اين همه چيز رو به گذشت زمان مي سپردم.....
پشت به من رو به ديوار دراز کشيده بود....يه نيم ساعتي که گذشت ....نفسهاش منظم و آروم شد....و اين يعني خوابيده.....به پهلو رو به اون چرخيدم....شايد اگه اين اتفاقات نمي افتاد و من به خواستگاري دختري که بابا برام در نظر گرفته بود مي رفتم با ديدنش راضي به ازدواج مي شدم.....اما مثل اينکه روزگار برامون يه بازي چيده....که بايد ببينم هر کدوم از ما کدوم يک از اين مهره هاي بازي هستيم.....
*********
صبح بعد از نماز رفتم سمت آشپرخونه تا صبحونه امو بخورم.....چاي ساز رو به برق زدم....و به اين فکر کردم که ممکنه اين زندگي براي من زندگي بشه؟
يه ليوان چاي شيرين کافي بود.....اونقدر افکارم درگير نقشه علي بود که نتونستم چيزي بخورم....
به محض اينکه وارد اتاق شدم از ديدن چيزي که جلو روم بود خشکم زد....بهار با چادر نماز ....رو به قبله....
با خودم گفتم باور نکن....خودت رو نباز....اين هم حتما جز نقشه اش....اما يه ترس ته دلم بود....يه ترس از اينکه من تهمت ناروايي زده باشم....افکارم بهم ريخته بود...آشفته شدم....
اونقدر اعصابم بهم ريخته بود....که حتي به اين فکر نکردم که هنوز مسواک نزدم....سريع لباسام رو عوض کردم...کيفم رو برداشتم....به عقب که برگشتم ...بهار رو ديدم که داشت چادرش رو توي کمد مي ذاشت...
-جانماز آب مي کشي واسه من؟
پوزخندي زد و از اتاق بيرون رفت...
سرم رو بلند کردم و توي دلم گفتم خدايا منو اينجوري امتحان نکن...خدايا من به خودم اطمينان ندارم .....نذار اشتباه کنم...
توي مطب اصلا نمي تونستم افکارم رو متمرکز کنم....يه نيمه توي وجودم داد ميزد هيراد خر نشو...باور نکن ...مي شناستت مي دونه بايد اينجوري رامت کنه...باور نکن....و نيمه ديگه مي گفت اگه راست باشه چي؟
بيمار که از اتاق بيرون رفت سريع گوشي تلفن رو برداشتم....
-خانم فعلا کسي رو نفرست تو
-چشم
قطع که کردم سريع شماره علي رو گرفتم
-سلام بر ماه داماد
-سلام...چه خبر؟
صداي خنده اش اعصابم رو تحريک مي کرد
-مرگ....بهت ميگم چه خبر چرا مي خندي؟
-آخه پسر خوب توي يه ساعت که قرار نيست اتفاقي بيفته
-يعني هنوز هيچي نشده
اينبار جدي شد
-هيراد چي شده؟از اول هم ميدونستي اين موش و گربه بازيا ممکنه زود جواب نده
-صبح ديدمش نماز مي خوند
-خب که چي؟
با صداي عصبي گفتم:ميگمت ديدمش نماز مي خونه
و باز هم با بي خيالي گفت :مگه نماز خوندنش توي اصل قضيه تفاوتي ايجاد مي کنه؟تو ديگه کي هستي ؟من اگه ميدونستم اينقدر ظاهر بيني روزي ده بار جلوت نماز مي خوندم که ديگه بهم انگ منحرف بودن نزني
حرفش رو قطع کردم
-پس معصوميت نگاهش چي؟
-همش فيلمه پسره خوب
-يعني داره بازيم ميده
بعد از مکث طولاني گفت....هيراد نميدونم.....منم نميدونم...بذار ببينم چيزي دستگيرمون ميشه يا نه...شايدم حق با تو باشه
-باشه پس به کارت برس
-خداحافظ
گوشي رو به چونه ام چسبوندم....بايد يه بار ديگه با حاجي صحبت مي کردم...بايد يه سري اطلاعات در مورد خونواده بهار ازش مي گرفتم....

روبروي حاجي ...اينبار توي خونه بابا...تيو اتاق کارش نشسته بودم....
-چي مي خواي بدوني پسر؟
-بابا شما يه مردين ...مي تونين منو درک کنين....يه مرد وقتي به زنش شک داشته باشه نمي تونه باها ش زندگي کنه.....حالا من به بهار نه تنها شک بلکه يقين دارم يه قضيه اي هس که داره از من پنهون مي کنه....
حالا چطور از من توقع دارين که خيال کنم انگار نه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و باهاش زندگي کنم...؟اصلا شما چطور شد که دختر حاجي رو برام در نظر گرفتين.؟مگه شما نمي شناختينش چطور نمي دونستين خونه اش کجاست؟شما گفتين وقتي رسوندينش خونه اش زماني که حاجي اومد دم در تازه فهميدين حاجي باباشه و اين دختر همون دختريه که برام در نظر گرفته بودين.....
-خودت که ميدوني من با حاجي رفت و آمد خونوادگي نداشتم براي همين هم نه هيچ وقت پرسيدم خونه اش کجاست نه اون مسئله اي پيش اومده که پاش به خونه ام باز بشه و ما فقط توي محيطهاي کاري همديگر رو ميديدم....
من سالهاست که حاجي رو مي شناسم....مرد مومن و با خدايي...اينو بخاطر اين نميگم که رفته خونه خدا يا اهل نمازه....نه من باطنشو مي شناسم....اون آدميه که حلال و حرم سرش ميشه....حق و ناحق ميدونه چيه....شايد بخاطر همين سر قضيه دخترش نذاشت قضيه بزرگ بشه و با ازدواجتون همه چيز تموم شد
پوزخندي زدم
-مطمئن هستين تموم شده؟
حاجي بلند شد کنارم نشست
-چيزي شده؟
-چيزي خاصي که نه فقط ديشب پسراي حاجي خوب ازم پذيرايي کردن و هر چي که از دهنشون دراومد بارم کردن....منم مثل مجسمه فقط گوش دادم....فقط بدونين اينبار حرمت نگه داشتم...اما اگه فقط يه بار ديگه تکرار بشه مطمئن باشين ديگه حرمت هيچ کس و هيچ جا رو نگه نميدارم
عصبي شده بودم و خود به خود صدام بالا رفته بود
-آروم باش
-ببخشيد....دست خودم نيست...وقتي به اين فکر مي کنم که به جرم حماقت دارم مجازات مي شم آتيش مي گيرم...قصد من فقط به دختري بود که داشت خودش رو مي کشت...اما الان شدم مجرم به گناه بي آبرويي يه خانواده....درک کنيد براي مني که توي عمرم تا حالا با يه دختر همکلام هم نشدم سخت بود....خيلي سخت...بود...
حاجي دستش رو روي شونه ام گذاشت
-ميدونم براي يه مرد سخته که گناه نکرده قصاص بشه...اما درک کن که من اونموقعه نمي تونستم طرف تو باشم...چون جون اون دختر هم درميون بود...اگه باهاش ازدواج نمي کردي ممکن بود برادراش...بکشنش....نميدونم اون دختر چقدر گناهکاره...اما نمي تونستم بذارم يه همچين بلايي سرش بياد
نتونستم بيشتر از اين خودم رو نگه دارم
-پس چرا به فکر من نبودين
-تو پسر عاقلي هستي....دلش رو بدست بيار...ببين قضيه چيه؟کمکش کن....
دختري که پدرش حاجي باشه نمي تونه بد باشه ....من اون رو برات در نظر گرفته بودم...اما خب تو اون شب گفتي که يکي رو دوست داري...لبخند محوي زد و گفت:چشمات داد ميزدن که حرفت راست نيست....منم ديدم بهتره بهت فشار نيارم
با بهت گفتم:يعني فهميدين دروغ ميگم
-من خودم بزرگت کردم....مگه ميشه ندونم وقتي چشاتو ازم ميدزدي و حرف نزني يعني چي.....من تو رو بهتر از خودت مي شناسم....تو غيره ممکه خطا بري....من بهت ايمان دارم....خونواده اش رو هم درک کن....اونا الان تو رو به چشم پسري نگاه مي کنن خواهرشون رو اغفال کرده و باعث شده از خونه فرار کنه....اونا تو رو به چشم کسي مي بينن....که بخاطرت براي اولين بار اون دختر تو روي خونواده اش ايستاده و گفته نمي خواد با کسي ازدواج کنه که اونا ميگن...درکشون کن....وقتي حاجي فکر کنه پسري که براي دخترش در نظر گرفته اوني نيست که فکر مي کرد چه حالي بهش دست ميده....اونا الان ذهنيتشون در مورد تو خراب شده.....تو هم سعي کن با آرامش با اون دختر حرف بزني و بفهمي چرا گفته مقصر تويي؟....اون الان زنته.....
-حاجي من ...
حرفم رو خوردم....مي خواستم بگم حاجي من به پيمان شک دارم...اما نمي خواستم فکر کنه که همه ي حرفام ريشه از خصومت کودکانه من و پيمان باشه براي همين ترجيح دادم ساکت بشم
-چي مي خواستي بگي؟
بلند شدم و ايستادم
-هيچي ...مي خواستم بگم من دارم ميرم کاري ندارين با من؟
-نه پسرم ....فقط سعي کن منطقي باشي...باهاش مثل يه دوست بشين حرف بزن
بي حوصله سرمو تکون دادم
-نميشه بابا....من نمي تونم بشينم ريلکس با دختري که با زندگي و آبروم بازي کرده حرف بزنم
-مگه نمي خواي بفهمي چرا اينکار رو باهات کرد؟
-خب آره اما زورم مياد بشينم نازش رو بکشم که خانم يه کلام حرف بزنه چرا اين بلا رو سرم آورده
حاجي خنديد و گفت:نگفتم ناز بکش....گفتم بشين مثل يه مرد منطقي دليلش رو بپرس...فقط حرفات طوري نباشه که باعث بشه بترسه....و چيزي نگه
سرمو تکون دادم...خداحافظي کردم و بعد از خداحافظي با مامان و ثريا که توي سالن بودم سمت خونه حرکت کردم....ساعت يک بود.....و بهتر بود ميرفت ناهار مي خوردم و شايد هم باهاش حرف ميزدم


به محض اينکه وارد شدم ....سکوت خونه باعث تعجبم شد....خواستم صداش بزنم ببينم کجاس...اما نمي دونم چرا دلم نمي خواست فکرايي توي سرش بچرخه ...براي همين کفشمو در آوردمو رفتم سمت آشپزخونه ...نرسيده به آشپزخونه ديدمش که درحال چيدن ميزه...با شنيدن صداي قدمهام سرشو بلند کرد...
با لبخند گفت سلام، خسته نباشي
فکر کنم با رفتار ديشبم اين دختره هوايي شده...
بي هيچ حرفي فقط سرمو تکون دادمو رفتم سمت اتاق تا لباسامو عوض کنم که صداش بلند شد
-هيراد ناهار آماده اس
جل الخالق نميدونستم من يکم به اين رو بدم اينجوري پررو ميشه...اما خب حالا هم لازم نيست زياد بزنم توي ذوقش
-باشه بذار لباسمو عوض کنم ميام
بعد از تعويض لباس رفتم سمت دستشويي ...وضوم رو که گرفتم ...نمازم رو خوندم....توکل به خدايي گفتم و رفتم سمت آشپزخونه
به ميز چهار نفره اي که توي آشپزخونهه بود خيره شدم....با سليقه چيده شده بود....سالاد...دوغ...خورشت قيمه ...و کلا ميز رو طوري چيده بود که باعث تحريک ادم مي شد تا بشينه و ترتيب غذا رو بده...
-خوشت نيومد؟
با صداش به خودم اومدم...چشم از ميز گرفتم و پشت ميز نشستم
-نه خوبه
بشقابم رو برداشت و شروع به کشيدن غذا کرد
با خودم گفتم حتما مي خواد از راه شکم منو رام کنه....اما کور خوندي خانم من تا نفهمم قضيه چيه ول کن نيستم...
هردومون توي سکوت داشتيم غذامون رو مي خورديم....
قاشق رو که به دهنم گذاشتم...با خودم گفتم نه دستپختش بد نيست...
-دستپختت قابل تحمله
با گيجي نگام کرد
-هان؟
-کجايي تو هپروتي؟
-چيزي گفتي؟
-گفتم خوشمزه اس
لبخندي از سر ذوق زد و گفت نوش جونت
آره جون خودت....حتما الان تو دلت داري بهم مي خندي نه....
دوباره مشغول شدم...نگاش کردم داشت با غذاش بازي مي کرد....
-چرا نمي خوري؟
-ديره صبحونه خوردم ...سيرم..
بي خيال سرمو تکون دادم و مشغول شدم...خب شايد الان فرصت خوبي باشه واسه حرف زدن باهاش
-چند سالته؟
چشاشو ريز کرد و بهم خيره شد
-چيه چرا اينجوري نگام مي کني....پرسيدم چند سالته
و ليوان دوغ رو سرکشيدم
پوزخندي زد
-فکر نمي کني اين تغيير ناگهاني رفتارت غيرمنتظره اس
شيطونه ميگه يه چيزي بهش بگم که ديگه نتونه واسه من بلبل زبوني کنه...اما با اين حال سعي کردم خونسرد باشم...
-شما فرض کن عاشق چشم و ابروت شدم ...اخلاقم عوض شده
اينبار خنده تلخي کرد
-مگه شما مردا عاشق چيز ديگه اي هم ميشين
هرچي من داشتم کوتاه ميومدم ...اين داشت پرروتر مي شد...اما باز با خودم گفتم خب واقعا تغيير رفتارت مشکوکه
-پرسيدم چندسالته ...چرا اينقدر واسه من مي پيچوني قضيه رو
-ليوان آبي براي خودش ريخت و قلپي ازش خورد....بهم خيره شد
-مهمه؟
-نبايد باشه؟يعني من نبايد بدونم زنم چندسالشه؟
زير لب زمزمه کرد...زنم...زنم..
-23 سالمه
-درسم خوندي؟
بلند شد....با تعجب نگاش کردم
-کجا؟
مي خوام برم خسته ام....هر وقت تموم کردي صدام کن جمع کنم ....
با خشمي که سعي مي کردم کنترلش کنم گفتم داشتم باهات حرف ميزدم مثل اينکه
-من باهات حرفي ندارم
ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم....جلوش ايستادم و همونطور که دستامو به ميز تکيه داده بودم گفتم:تو غلط مي کني حرفي نداشته باشي...فکر کردي همينجوري قضيه رو بي خيال ميشم...من تا ندونم چرا وارد زندگيم شدي دست از سرت برنمي دارم...فکر کردي نميدونم پيمان هم از قضيه خبر داره
جاخوردنشو به وضوح ديدم....با تته پته در حالي که مي خواست از آشپزخونه خارج شه گفت :چي ميگي واسه خودت


بازوشو محکم کشيدم...
-آي ولم کن...دستم شکست
-به جهنم که شکست...حرف ميزني يه به زور به حرفت بيارم....چي بين تو پيمانه؟
-هيچي....هيچي هيچي...با فرياد داشت مي گفتم
-صداتو واسه من بالا نيار ....آره جون خودت هيچي...براي همينه به محض شنيدن اسمش ترسيدي
و بازوش رو محکم فشار دادم...
-تو رو خدا ولم کن دستم شکست...
دستشو ول کردم....شروع به ماساژ بازوش شد...و با بغض نگام مي کرد...تنه اي بهش زدمو رفتم سمت اتاق...
-چرا نمي ايستي و جوابتو نمي گيري....هان؟
با اخم برگشتم سمتش که الان وسط سالن ايستاده بود
-اولا صداتو بيار پايين...دوما مي شنوم
و به سمت مبل رفتم....روي مبل نشستم و به اون که الان روبروم ايستاده بود خيره شدم...
-خب بگو...
-چي مي خواي بدوني؟
-هر چيزي که باعث شد من توي اين هچل بيفتم
رفت روي مبل سمت راستيم نشست و گفت بپرس جواب ميدم
-پيمان ازت خواست اين کار رو بکني؟
و بهش خيره شدم تا جواب بدم...خواست چيزي بگه که پشيمون شد....چند دقيقه اي ساکت نگام مي کرد
-چيه ...چرا ساکتي پس؟
-آره پيمان گفت
يه دفعه از بلند شدم ايستادم و ناباور گفتم چرا؟
-من چه ميدونم....برو از خودش بپرس
چشامو ريز کردم....به چشماش که الان گستاخ شده بودن خيره شدم...
-خب تو چرا قبول کردي؟
-من خريت کردم...در ضمن کدوم دختري بدش مياد همچين شوهري گيرش بياد
نگام کرد و با پوزخندي گفت خوشتيپ ....خوشگل....تحصيل کرده ...پولدار...تو بودي نه مي گفتي
يه خيز برداشتم سمتش که باعث شد بره و پشت مبل بايسته
-زر الکي نکن دختره .....درست حرف بزن ببينم قضيه چيه
-ابروي بالا انداخت....و با گستاخيي که ازش بعيد بود نگاهم کرد
-به همون دلايلي که توي ذهنتن....آره اقا پسر شکت بهش واقعيه...شک نيس....چرا از بين اينهمه آدم ذهنت رسيد سمت پيمان...چون مي شناسيش...اونم همين طور...ميدونست بايد چکار کنه باهات..
شوکه شده بودم....درسته که خودم به اين که همه چيز زير سر پيمان باشه فکر کرده بودم...اما فکر مي کردم همش توهمات منه...اما الان درک کار پيمان سخت بود برام...با سستي روي مبل نشستم....
اصلا نميدونستم بايد چي بگم يا چکار کنم....پيمان هر چقدر هم که بد بود...هيچ وقت فکر نمي کردم همچين کاري رو با من بکنه....


بلند شدم...سوييچ ام رو که روي ميز بود برداشتم که صداش رو شنيدم
-کجا؟فکر مي کني بري ازش بپرسي بهت ميگه آره و گردن مي گيره...نه آقا چقدر تو خوش خيالي
با عصبانيت گفتم از کجا معلوم که راست ميگي؟
خنديد و گفت خودت ميدوني که حرفام راسته حالا چرا نمي خواي باور کني رو نميدونم....الان حتي اگه واقعيت رو بفهمي چه فرقي به حالت مي کنه؟
-طلاقت ميدم
با ناباوري گفت نه...
لبخند موذيانه اي زدمو گفتم آره
-آخه چرا؟
دوباره سرجام نشستم
-آخه کي زني رو که بهش نارو ميزنه رو نگه ميداره...تو با نقشه وارد زندگيم شدي...
وسط حرف پريد
-اگه طلاقم بدي ...مردم چي ميگن...مهدي منو مي کشه...
انگار داشت با خودش حرف ميزد ...چون اصلا نگاهم نمي کرد...
با گريه نگام کرد
-چقدر تو گريه مي کني...بسه اعصابم بهم ميريزه
-ميشه طلاقم ندي...خواهش مي کنم
با خودم گفتم اين ديگه کيه...حالا انگار قرار فردا طلاقش بدم
-چرا بايد طلاقت ندم؟دليلي نمي بينم طلاقت ندم
-چلو پام زانو زد...
-خواهش مي کنم....بذار باهم زندگي کنيم...شايد از من خوشت اومد...
با کلافگي پام رو که توي حصار دستاش بود رها کردم و بلند شدم ايستادم
-بس کن ....خوشم نمياد کسي التماسم کنه
واقعيت هم اين بود...هيچ وقت دوست نداشتم کسي بخاطر چيزي بهم التماس کنه....باعث مي شد اعصابم بهم بريزه...و حتي گاهي باعث مي شد علي رغم ميلم چيزي رو قبول کنم...
پشت بهش ايستاده بودم و با کلافگي به موهام چنگ ميزدم که دوباره روبروم ايستاد
-تو رو خدا ...من که زشت نيستم....تازه درس هم خوندم...ليسانس دارم...باور کن...دختر بدي نيستم....
دلم واسه اين دختر که روبروم بود و با بغض داشت حرف مي زد سوخت...دلم واسه دختري که ازش متنفر بودم سوخت.....نمي دونم چرا داشت اينکار رو مي کرد....نمي دونم داشت واسه من فيلم بازي مي کرد يا واقعي بود اين بغضش اما هر چي که بود باعث شد بگم
-باشه...بس کن...هنوز که طلاقت ندادم...
-يعني نميدي؟
-بذار حسابمو با پيمان صاف کنم....بعد درباره ي تو تصميم مي گيرم و بي هيچ حرفي بدون اينکه لباسامو عوض کنم...با همون تي شرت سفيد و شلوار مشکي که پام بود رفتم سمت در...
قبل از بستن در...فرو ريختنش روي زمين رو ديدم...
ذهنم گنجايش اينهمه اتفاق رو نداشت....گوشي رو برداشتم.....بايد با پيمان حرف ميزدم...
-سلام خان عمو
-کجايي؟
با صدايي متعجب گفت دفترم...چرا؟اتفاقي افتاده؟
با بي حوصلگي گفتم بايد باهات حرف بزنم
-باشه مي خواستم برم خونه...الان تو دفتر منتظرت بمونم يا برم خونه؟
-همون دفتر بهتره
-باشه پس خدا..
اما قبل از اينکه جمله اش رو تموم کن قطع کردم...
و با بالاترين سرعت سمت دفترش روندم....
به محض اينکه رسيدم...ماشين رو گوشه خيابون پارک کردم...و سريع رفتم سمت ساختمون....دکمه 4 آسانسور رو فشار دادم.....بعد از چند ثانيه آسانسور ايستاد...سريع زدم بيرون....
پشت در واحدش ايستادم ...زنگ واحدش رو زدم...که بعد از کمتر از چند ثانيه در باز شد....
-سلام
بدون اينکه جوابش رو بدم نگاهي به اطراف کردم
-تنهايي؟
-آره ...گفتمت که داشتم ميرفتم خونه
-بايد باهات حرف بزنم
-باشه برو بشين تو دفترم منم يه چيزي بيارم بخوري
تعجب کردم از رفتارش انگار اونم ميدونست يه خبري هست که اصلا مسخره بازي در نمي آورد و جدي بود


و با بالاترين سرعت سمت دفترش روندم....
به محض اينکه رسيدم...ماشين رو گوشه خيابون پارک کردم...و سريع رفتم سمت ساختمون....دکمه 4 آسانسور رو فشار دادم.....بعد از چند ثانيه آسانسور ايستاد...سريع زدم بيرون....
پشت در واحدش ايستادم ...زنگ واحدش رو زدم...که بعد از کمتر از چند ثانيه در باز شد....
-سلام
بدون اينکه جوابش رو بدم نگاهي به اطراف کردم
-تنهايي؟
-آره ...گفتمت که داشتم ميرفتم خونه
-بايد باهات حرف بزنم
-باشه برو بشين تو دفترم منم يه چيزي بيارم بخوري
تعجب کردم از رفتارش انگار اونم ميدونست يه خبري هست که اصلا مسخره بازي در نمي آورد و جدي بود
*****************
به محض اينکه روبروم نشست و لبوان نسکافه رو جلوم گذاشت...با خنده شروع کرد
-خب چه عجب خان عمو...منور کردين دفتر بنده حقير رو چه عجب از اين ورا....نکنه زن عمو از خونه ديپورتت کرده...
با اخم زل زدم تو چشماش
-مسخره بازي بسه...من همه چي رو فهميدم.
پا رو پا انداخت و ليوانش رو به لبش نزديک کرد
-چي فهميدي؟
نتونستم خودمو کنترل کنم و با خشم جلوش ايبستادم...
-مسخره بازيتو بس کن...چرا با من اينجوري بازي کردي...چکارت کرده بودم هان...چشت دنبال اون ويلا و ماشيني بود که حاجي بهم داده...به خاطر پول اينکار رو باهام کردي هان؟...من چي بهت بگم...چرا نيومدي بهم بگي همينا رو بزنم به نامت....چرا اينقدر پستي تو...
اونم با خشم ايستاد جلومو گفت بس کن تو هم انگار ترمز بريدي...چي واسه خودت زر ميزني...من چکارت کردم مگه؟
با پوزخند گفتم:هنوزم مي خواي فيلم بازي کني واسم...روي شونه اش زدمو گفتم پسر جون بهار لوت داده...
با بي خيالي گفت داده که داده
اين بي خياليش داشت اعصابم رو بهم ميريخت...زندگيم رو بهم ريخته الانم انگار نه انگار جلوم ايستاده و با بي خيالي داره ميگه داده که داده
يقه اش رو چسبيدم و کوبيدمش به ديوار...با خشم گفتم:چرا؟....هان چرا؟
دستاش رو روي دستام گذاشت
-ول کن يقه لباسم رو...چرا وحشي شدي تو
-تو که مي خواستي با زندگي و آبروي من بازي کني...چرا اين دختر رو انتخاب کردي
با خنده اي که عصبيم مي کرد گفت چون آخرش هم قرار بود با اين ازدواج کني من فقط ازدواجتون رو جلو انداختم...
با اين حرفش...همه معادلات ذهنيم بهم ريخت....انگار تازه داشتم باور مي کردم...هم بازي که هم بازي نبود برام اين کار رو کرده باهام...هضم قضيه برام سخت بود...
با بهت ...دستام رو از روي يقه اش جدا کردم
-چرا؟
با تحقير نگام کرد....
-چون تو هيچي نبودي اما همه چي شدي....چون هر چي به دستش آوردي حقت نبود...چون ازت بدم مياد
مشت قفل شدم رو غيرارادي توي صورتش کوبيدم....که باعث شد گوشه لبش زخم شه...دستش رو گوشه لبش کشيد
-چيه ...حرف حق تلخه....
با خشم گفتم من همه چيز رو به حاجي و خونواده بهار ميگم
قهقه اي زد و گفت فکر کردي منم حرفات رو تاييد مي کنم...بعدش بگي هم که چيزي تغيير نمي کنه...خونواده اش باور نمي کنن...ميگن مي خواد از زير بار کاري که کرده دربره داره دروغ ميگه
جلوش ايستادم....با خشم توي چشاش زل زدم...
-هيچ وقت فکر نمي کردم پيماني که من بشناسمش اينقدر بد باشه....فکر مي کردم برعکس ظاهرت خوبي...اما الان باور کردم که تو پسر همون پدري...
هنوز حرفم تموم نشده بود که سيلي به صورتم زد که من هم سريع با يه سيلي جواب شدادم
-اينو زدم که بدوني من کسي نيستم که به کسي بدهکار بمونم
-تو هم آخرين بارت باشه که به پدر من توهين مي کني
با تحقير نگاش کردم...
-حيف حاجي که تو نوه اشي...حيف....
محکم هلش دادم که باعث شد روي زمين پخش شه...و سريع از دفترش زدم بيرون