بالاخره روز رهاييم رسيد امروز آزاد مي شدم مثل يه پرنده مي تونستم بال هامو باز کنم و پرواز کنم
در سلولم باز شد سربازي حدودا 21 ساله با صورتي سبزه و خواب آلود جلوم ظاهر شد به صورتش نگاه کردم خوشبحالش حتما کسي رو داشت که منتظرش باشه
-بلند شو بريم
هيچ ترسي نداشتم چون خودم روزها رو براي اين لحظه ساعت شماري مي کردم
دست بندي به دستم زد يه سرباز ديگه هم کنارش ايستاده بود
با خودم گفتم براي اين مقدار راه که همينجاست ديگه دست بند واسه چيه خب حق دارند کسي با شرايط من ممکنه فرار کنه
فکر کنم طرفاي ساعت 4 بود ساعت 4 و نيم بايد حکمم اجرا مي شد همه جا ساکت بود و فقط صداي کشيده شدن دمپايي پلاستيکي به کف زمين سکوت رو مي شکست
لحظه به لحظه داشتم به آزادی نزدیک تر می شدم...تعبیری آزادی برای من یعنی مرگ.
محوطه زندان رو رد کرديم
بالاخره به جايگاه آزادي رسيدیم
اما نگاهم که به طناب افتاد دلم لرزيد ....ترسيدم ....دوست داشتم من هم مثل بقيه بودم
چند قدمي بيشتر با به قول خودم صحن ازادي فاصله نداشتم پاهام سست شده بودند و ديگه کمک نمي کردند
مثل اينکه اونا هم فهميدن قراره چه اتفاقي بيفته
چشمم به پدرو مادرش افتاد
گفته بودند قصاص شايد حق داشتن....پس من چي من حق ندارم پس کي ميرسه که کسي حق رو به من بده؟
مادرش داشت اشکاش رو با گوشه ي چادرش پاک مي کرد و من به موهاي سفيد پدرش خيره شده بودم
حالا درست مقابل طناب بودم
دستبند و از دستم باز کردند
بالاي چهارپايه که ايستادم دوباره حس پرواز به سراغم اومد
دست چپم هم دادستان و قاضي ايستاده بودن
يکي دونفر ديگه هم بودند که نميدونم کار اونا چي بود
همون سرباز خوابآلود
پشت سرم ايستاد و طناب رو به گردنم انداخت
پس بالاخره رسيد هيچ وقت فکر نمي کردم پايان من اين باشه
وکيلم هم اومده بود طفلک چقدر دوندگي کرد اما کاري از دستش برنيومد
چشماش خيس خيس شده بودند مثل اينکه ترسي از ريختن اشک جلوي بقيه نداشت .
بهش نگاه کردم نگاهش روم ثابت شد لبخندي غيرارادي روي لبهام نشست شايد مي خواستم به خاطر همه ي تلاشش ازش تشکر کنم.
-حرفي نداري بگي
يکي از اون دو مردي بود که تا حالا نديده بودم
حتما منظورش وصيتي حلاليتي و شايد هم بخششي بود

چشمام رو بستم و همه ي زنگيم مثل يک فيلم با دور تند از جلوي چشمام گذشت همه ي اون خاطراتي که نوشته بودم و پاره کردم از جلوي چشمم گذشتن


زندگيم با يه دور تند جلوي چشام بود همه چيز .....از زماني که مادرم ...مادري که هرگز نتونستم چهر ه اش
رو بياد بيارم منو گذاشت جلو در خونه اي و گفت همينجا بمون در و بزن وقتي در رو برات باز کردن اين نامه رو بده دست حاجي....
صداش هنوز تو گوشمه ....پنج سالم بود .....هر چقدر به ذهنم فشار ميارم نمي تونم چهر ه اشو بياد بيارم....هيچي يادم نمياد
هوا سرد بود ....فکر کنم زمستون بود....آره زمستون بود ......
هيچي چیز دیگه ای از زنی که اسم مادر رو یدک می کشید یادم نمیاد....فقط نگاههاي خودم به مسير رفتنش بود
گريه کردم اما برنگشت تا ببينه چرا گريه مي کنم....ترسيده بودم...سردم شده بود....
وقتي که از ميدان ديدم خارج شد روي سکوي جلوي خونه نشستم ....اشکام آروم و بي صدا مي ريختن.....توي اون هواي سرد و تاريک غروب نميدونم چرا رهام کرد و رفت
يعني اضافه بودم.....
جلوي اشکامو نمي تونستم بگيرم ....از ترس بودند يا سرما يا دلتنگي براي مادرم نميدونم اما ميدونم که به پهناي صورتم اشک مي ريختم شايد اون دفعه ي آخري بود که گريه کردم اما به اندازه ي تموم عمرم گريه کردم.....
نور ماشيني که جلوي خونه ايستاد به چشام خورد چشامو بستم و دستامو جلوي صورتم گرفتم
-بچه جان چرا اينجا نشستي
دستمو آروم از جلو چشام برداشتم و نگاش کردم ....اونم داشت با تعجب نگام مي کرد وقتي ديد از جام تکون نمي خورم گفت بلند شو برو خونه اتون بچه چرا اينجا نشستي ....
کنارم چهار زانو نشست و گفت چرا گريه کردي؟
صداش مهربون بود ....اما من با ترس نگاش مي کردم....
ساکت فقط نگاش مي کردم
که صداي جدي و مردانه اي گفت يارعلي چي شده؟
نگام کف زمين بود...اولين چيزي که به چشمم خورد کفشاي براق و تميزش بودند....
نميدونم چي تو صداش بود که ترسيدم و سرمو بلند نکردم که نگاش کنم
-نميدونم آقا هيچي نميگه!
دوباره اشکام سرازير شدن ......کنارم نشست و با همون صداش که نشان از جدي بودن و ابهتش بود گفت اسمت چيه پسرجون؟
با دستش آروم اشکام و پاک کرد و گفت مرد که گريه نمي کنه.....اولين بار بود که مي شنيدم نبايد گريه مي کردم.....يهو ساکت شدم سرمو بلند کردم نگاش کردم
صورتش برخلاف صداش مهربون بود ....حتي با اون ريش و سبيل که نصفه اش سفيد شده بودند بازم هم برام مهربون به نظر رسيد يهو همه ي ترسم ريخت
فکر کنم فهميد آروم شدم چون گفت اسمت چيه پسرم؟
-هيراد
-به به چه اسم قشنگي .....حالا چرا اينجا نشستي ...مامانتو گم کردي
با همون لحن بچه گونه ام گفتم مامانم خودش گمم کرد
لبخندي زد و گفت چرا؟
-نميدونم خودش گفت بمون اينجا ....
بعد نامه رو بهش نشون دادمو گفتم اون بهم گفت اينو بدم به حاجي
ابروهاش بهم گره خوردند دستشو به سمت نامه دراز کرد که دستمو عقب کشيدمو گفتم مامانم گفت بدم به حاجي
لبخندي زد و گفت باشه بريم تو ....من حاجي ام....نامه رو بايد به من بدي
-راست ميگي؟
دستش رو با نوازش به سرم کشيد و گفت آره بلند شو بريم تو که هوا سرده
بعد رو به همون مرد که اسمش يارعلي بود کرد و گفت يارعلي ماشين رو بيار تو ....و خودش در رو با کليدي که از جيب کتش خارج کرد باز کرد و دستم رو گرفت و من رو داخل برد
با همون بچگي ام فهميدم که حاجي آدم پولداريه چون تا اون سن هيچ وقت همچين خونه اي بزرگي نديده بودم.....پراز دار و درخت بود
من محو تماشاي خونه بودم که صداي زني گفت حاجي مهمون داريم؟
به زن نگاه کردم هيچ حسي نسبت بهش پيدا نکردم ....شايد چون هنوز نفهميدم مهربون يا نه؟
حاجي با صدايي که بازم هم جدي شده بود گفت حاج خانم ببر بده بچه يه چيزي بخوره منم يه کاري دارم ميرم تو اتاق بعد با هم حرف ميزنيم
به زن که نسبتا چاق و تپل بود و دامن بلوزي تنش بود و روسري سفيدي هم سرش بود نگاه کردم
دستش به سمتم دراز بود با ترديد دستم رو توي دستش گذاشتم و باهاش همراه شدم
وقتي بشقاب غذا رو جلوم گذاشت نگاش کردم ......خيلي وقت بود که دلم هوس کرده بود قورمه سبزي بخورم اولين بار توي نذري توي هيئت خورده بودم
خيلي خوشمزه بود .....بعد از اون هميشه دوست داشتم بخورم اما نميدونم چرا مادرم هيچ وقت درست نمي کرد
قاشق رو برداشتم و با ولع تموم بشقاب غذا رو خوردم اون زن هم کنارم نشسته بود .....دلم بازم غذا مي خواست اما نميدونستم چي باید بگم که گفت مي خواي بازم برات بکشم عزيزم؟
لبخندي که روي لبام اومد نشونه رضايتم بود ...اونم لبخندي زد و گفت خجالت نکش و راحت باش اينجا خونه حاجيه کسي نبايد اينجا احساس ناراحتي کنه بعد هم لپمو کشيد و بشقاب غذا رو جلوم گذاشت
هنوز قاشق اول رو به دهنم نذاشته بودم که زني با صداي جيغ وارد شد و گفت خانم جان چرا شما صدام مي کردين من ميومد....
حاج خانم گفت زري ميز و آماده کن الانه که حاج آقا بياد بگه شام رو بکشين
زري که با لهجه حرف ميزد گفت چشم خانم بروي چشم الان آماده اش مي کنم بعد کمي نگام کرد و سمت اجاق رفت.


تازه غذامو تموم کرده بودم که صدای حاجی اومد که صدا میزد حاج خانم کجایی؟
حاج خانم نگام کرد و گفت تو غذاتو بخور من الان میام....بعد رو به زری کرد و گفت زری زود باش حتما حاجی منتظره شامه
-چشم خانم
به محض اینکه حاج خانم بیرون رفت زری نگام کرد و گفت اسمت چیه؟
یه جوری نگام می کرد که ترسیدم.....صورتش سبزه بود و ابروهاش کلفت ....خیلی لاغر بود و چشمایی ریزی داشت که شاید همونم باعث می شد ازش بترسم...
قاشقو گذاشتم توی بشقاب و آروم گفتم هیراد.
-از کدوم گورستونی اومدی؟
نفهمیدم منظورش چیه اما با همون سنم فهمیدم که از من خوشش نیومده
از روی صندلی به هر زحمتی بود پایین اومدم که گفت کجا میری؟
ایستادم....با ترس نگاش کردم...نزدیک بود دوباره گریه ام بگیره که حاج خانم اومد تو گفت زری تو که هنوز وایسادی اینجا؟
زری با دستپاچگی نگاشو از من گرفت و گفت چشم خانم الساعه آماده اش می کنم
به حاج خانم با اون هیکل تپلش نگاه کردم....صورتش سفید بود و چشماش سیاه بودند و معمولی اما مثل چشمایی زری منو نمی ترسوندن
با لبخند دستمو گرفت و گفت چته پسرم چرا ترسیدی؟
همونطور که سعی می کردم گریه نکنم زیرچشمی به زری نگاه کردم که حاج خانم با اخم روبه زری گفت زری چیزی به این بچه گفتی تو؟
زری به تند به طرفم برگشت و گفت نه خانم جان من غلط بکنم چیزی گفته باشم خودتون که از اول دیدین چشاش قرمزه و گریه کرده فکر کنم بچه از چیزی ترسیده
-باشه به کارت برس
بعد دستمو گرفت و گفت بیا بریم تو سالن اونجا حاجی و پسر و عروس و نوه ام منتظرن تا ببیننت.
وارد سالن که شدیم نگام به بچه ای تقریبا همسن و سالم خورد که توی بغل پدرش نشسته و با اخم نگام می کرد
حاجی دستشو به طرفم دراز کرد و به کنارش اشاره کرد و گفت بیا بشین کنارم پسرم
سرمو بلند کردمو به حاج خانم نگاه کردم که لبخندی که به روم زد باعث شد به سمت حاجی حرکت کنم
حاجی منو بلند کرد و روپاش نشوند و به همون مرد که پسر تو بغلش بود اشاره کرد و گفت این پسرم پدارمه اونم پسرش پیمان که میشه نوه من....بعد به زنی که کنارشون نشسته بود اشاره کرد و گفت اونم عروسم ثریاست ....بعدم به حاج خانم که سمت چپش نشست نگاه کرد و گفت اینم حاج خانمه میشه زن من.....بعد به بقیه نگاه کرد وبا اشاره به من گفت اینم آقا هیراد که فعلا مهمون ماست
پیمان از روی پای پدرش پایین اومد و روبروی حاجی ایستاد و گفت چرا اینو گذاشتی رو پات اما منو رو پات نمیذاری؟
قبل از اینکه حاجی چیزی بگه حاج خانم گفت بیا پیمان جان بیا مادر بشین بغل من......
پیمان لباشو جمع کرد شونه اشو بالا انداختو گفت نمی خوام و به سمت پله ها رفت که باباش بلند شد و گفت پیمان جان نرو روی پله ها میفتی و به سمتش رفت و قبل از رسیدن به پله ها بلندش کرد و شروع به قلقلک دادنش کرد.
حاجی سرمو نوازش کرد و گفت شام خوردی؟
سرمو به علامت آره تکون دادم که لبخند محوی روی لباش نشست و گفت سرتو تکون نده جواب بده مگه زبون نداری....
-آره خوردم
-حاج خانم بلند شو ببر بخوابونش حتما خسته است تا منم فردا برم ببینم قضیه چیه؟
-می خوای چکار کنی؟
حاجی اخمی به چهر ه اش نشوند و گفت بعدا در موردش حرف میزنیم
که باعث شد حاج خانم بلند شه ،دستمو بگیره و با هم به سمت پله ها رفتیم
اون شب برای اولین بار روی تختخواب خوابیدم....خیلی نرم بود.....اونقدر خوب بود که گفتم ای کاش مادرم زودتر منو می آورد اینجا......


اون خونه خوب بود حاجی با من مهربون بود البته فکر کنم جلوی بقیه نباید مهربون باشه چون وقتی تنهاییم سرمو نوازش می کنه و باهام می خنده.....
پدارم یه دونه پسره حاجی از صبح تا شب بیرون حاجی میگه اون باهام توی یکی از کارخونه هام کار می کنه ....بهم گفت اگه دوست داری وقتی تو هم بزرگ شدی می برمت پیش خودم کار کنی.....
چند روزی بود توی خونه حاجی بودم .....ظهر بود و هیچکی تو خونه نبود حاج خانم فکر کنم تو اتاقش استراحت می کرد زری هم دو تا بچه داشت که دوقلو بودند یه دختر و یه پسر خیلی کوچولو بودند....دیروز یواشکی و قتی توی حیاط بازی می کردم رفتم کنار خونه یارعلی که تو گوشه حیاط بود رفتم و بچه هاشونو دیدم ....نمیدونم اسمشون چیه ....
بعدش که نگاشون کردم رفتم بین درختا بازی کردم که پیمان اومد و با یه تفنگ که پر آب بود منو خیس کرد....منم رفتم سمتش هلش دادم رو زمین....شروع کرد به گریه کردن که زری اومد و گوشمو پیچوند و گفت چته ذلیل مرده چیکار آقا داری....که پیمان خندید و گفت زری بزنش....
زری هم دستشو بلند کرد که منو بزنه اما ثریا خانم گفت چیکار می کنی ?زری اونا بچه ان تو هم بچه ای؟....
-نه خانم جون آخه آقا پیمان و هل داد میدونید اگه سرش خدای ناکرده می خورد به سنگی چیزی چی می شد
-می دونم اما مگه نشنیدی حاجی گفت کسی نباید به این بچه کاری داشته باشه و الا با حاجی طرفه
بعد نگام کرد و گفت تو هم بدو برو تو اتاقت
و دست پیمانو گرفت و گفت نبینم اذیتش کنی باشه مامان
همیشه ثریا خانم آروم بود زیاد حرف نمی زد و شاید اون دفعه اولین بار بود بعد از چند روز حضورم توی اون خونه دیدم اونقدر حرف زد....


چند روزی بود که حاجی نمیومد خونه وقتی از حاج خانم پرسیدم کجاست گفت رفته پی زندگی تو
بهش گفتم یعنی چی؟
گفت وقتی برگرده تکلف تو هم مشخص میشه....
هر چی می گفت من بدتر گیج می شدم برای همین ساکت شدمو خودمو با میوه های روی میز سرگرم کردم که حاج خانم گفت اگه دوست داری بخوری، بخور اگه نه باهاشون بازی نکن
منم دستامو توی بغلم گرفتمو لب و لوچه امو جمع کردمو و سرجام آروم نشستم ....حیف که حاجی نبود.....


نفهمیدم توی اون نامه چی بود و چی نوشته شده بود....فقط میدونم که بعد از چند روز که حاجی برگشت شناسنامه ای توی دستش بود صدام کرد و منو روی پای خودش نشوند و گفت هیراد پسرم این شناسنامه اته .....اسمت از این به بعد هیراده فامیلیت هم پارساست....بعد آروم موهامو از جلوی چشم که روی چشمام ریخته بودند کنار زد و گفت چشات مثل چشای من سرکش و مغرورند.....رنگشون هم که مثل رنگ چشامه....
به چشای حاجی نگاه کردم نمیدونم چه رنگی بودم فقط میدونم سیاه نبودند.....
با انگشت اشاره ام به چشاش اشاره کردمو گفتم یعنی رنگ چشای منم اینجورین
خندید و گفت آره اما فقط چشات به من رفته.....بعد گفت دوست داری بشی پسر من و پیش ما بمونی....
یاد مامانم افتادم که اگه اونم بیاد اینجا حتما بهش خوش می گذره و به اونم یه دونه تخت مثل مال من میدن و می تونه قورمه سبزی بخوره برای همین بهش گفتم میشه مامانمو بیاری آخه اونم دوست داره قورمه سبزی بخوره....
ابروهای حاجی بهم گره خوردند و گفت نه تو برای همیشه هر چی تو گذشته ات بود و فراموش می کنی و من میشم بابات حاج خانم هم میشه مادرت و می تونی عزیز صداش کنی ....
دلم واسه مامانم سوخت که هیچ وقت نمی تونست روی تختخواب بخوابه و مثل من میوه و غذاهای خوب خوب بخوره....
شونه امو بالا انداختمو با خودم گفتم بذار من اینجا بمونم وقتی بزرگ شدم و کار کردم میرم مامان رو هم میارم اینجا....

نميدونم چي شد و چي تو نامه بود فقط ميدونم از اون شب به بعد حاجي بهم گفت اين خونه خونه ي توئه و من هم پدرت....شناسنامه اي برام گرفت که توش اون پدرم بود و حاج خانم هم که بهم گفت
بهش بگم عزيز ،شد مادرم
از اون دوران خاطرات زيادي توي ذهنمه اما هر کدومشون شده برام فقط يه خاطره


همه ي خاطرات اون دوران برام تارند.....همه ي خاطراتي که توي ذهنم هستن انگار با يه غبار پوشونده شدند....
کاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم.....کاش هيچ وقت .......
مي دونستم که من توي اون خونه تحميل شده ام.....چون نه پيمان براي من همبازي شد و نه دوست.....هميشه هم با هم در حال جنگ و دعوا بوديم.....هيچ وقت نفهميدم چرا زري از من بدش مياد......
پدرام هم که انگار نه انگار توي اون خونه است....بي خيال نسبت به همه چيز بود اما باز هم از نگاهاش به من ميتونستم حس کنم اونم دوستم نداره......
اما عزيز خيلي مهربون بود....بعد از اينکه قرار شد توي اون خونه موندگار شم بيشتر بهم محبت مي کرد....اما هيچ کس محبتش مثل محبت حاجي نبود.....
حاجي اونقدر دوستم داشت که با همون بچگيم فهميدم که حتي منو از پيمان هم بيشتر دوست داره...
همبازي نداشتم ....توي اون خونه به اون بزرگي که پر از درخت بود تنها بودم....تو عالم بچگي دوست داشتم من هم بازي کنم.....اتاق پيمان پر از اسباب بازي بود اما من به جز اون ماشين کوکي که حاجي برام گرفت هيچي نداشتم....اونقدر برام عزيز بود که دلم نميومد باهاش بازي کنم .....مي ترسيدم خراب بشه و حاجي ديگه هيچ وقت برام چيزي نخره....آخه يه بار که مامانم برام يه هفت تير آورد تو کوچه باهاش بازي مي کردم که افتاد تو جوب و رفت مامانم هم بهم گفت ديگه هيچ وقت چيزي برام نمياره و هيچ وقت هم ديگه چيزي برام نياورد....
اون روز هم مثل چند روز گذشته بعد از ناهار که همه رفتن توي اتاقاشون منم از اتاقم زدم بيرون ماشينو برداشتمو رفتم تو حياط
به درختهاي بزرگ توي حياط نگاه کردم....با اينکه زمستون بود و هوا سرد اما دوست داشتم توي حياط بازي کنم....حس مي کردم اينجا مثل يه پارکه که مي تونستم توش بازي کنم....هميشه وقتي از کنار بچه هاي که توي پارک رد مي شديم دوست داشتم سوار سرسره بشم اما مادرم هيچ وقت نذاشت چون هميشه مي گفت الان ديره بذار يه وقت ديگه.....و من تو دلم مي گفتم چرا مادرم هيچ وقت وقت نداشت....
نگام به استخر وسط حياط افتاد که آبشو خالي کرده بودند ....رفتم سمتش و ماشين رو گذاشتم رو لبه استخر و شروع کردم به بازي که يهو ماشين پرت شد وسط استخر....
بعد هم صداي خنده ي پيمان اومد.....
محکم هلش دادم اما نيفتاد...
-چرا انداختيش....
-خوب کردم انداختمش....
سرکش بودم ....هميشه تا حقمو نمي گرفتم کوتاه نميومدم.....به سمتش رفتمو روي زمين پرتش کردم و شروع کردم به زدنش....
يهو کسي محکم بازومو کشيد و منو بلند کرد....و بعد هم سيلي محکمي که توي گوشم خورد....حس کردم يه زنبور داره توي گوشم وزوز ميکنه...گوشم درد گرفت...خيلي درد گرفت....نگاش کردم....پدرام بود.....همونطور که دستم روي گونه ام بود با بغض نگاش مي کردم لبام به سمت پايين آويزون شده بود و هرلحظه ممکن بود گريه ام بگيره...اما يادم اومد که حاجي گفته بود مرد نبايد گريه کنه....
-چته چرا اينجوري نگاه مي کني پسره ي احمق ....هيچي بهش نگفتيم دوربرداشته ...آخرين بارت باشه که دست رو پيمان بلند مي کني فهميدي....
هيچي نگفتم که تکونم داد و گفتم فهميدي؟
به پيمان نگاه کردم که با ترس به باباش نگاه مي کرد
-تقصير خودش بود....
-گمشو از جلو چشمم ....بسمون نبود که حاجي تو رو تو همه چي شريکمون کرد ....حالا مي خوايي آقايي کني اينجا
نفهميدم يعني چي ....اما فهميدم اگه من هم بابا داشتم هيچکي جرات نمي کرد منو بزنه....اگه بابام بود حتما اون هم پيمانو ميزد.....


هیچ وقت از اون روز به حاجی چیزی نگفتم....با همه بچگیم می فهمیدم که مممکنه برام بد بشه و هنوزم که هنوزه هیچکی از اون روزهای من خبری نداره.....نمیگم بهم ظلم شد اما اونطور که باید حقم بهم داده نشد

همه ی اون روزها گذشتن ....همه چیز تموم شد و من به انتها رسیدم....شاید تموم دلخوشیم توی اون دوران توی اون خونه که اوایل فکر می کردم اونقدر بزرگ هست که هیچ وقت دلمو نزنه....یادش بخیر همیشه به دو ردیف درختی که دو طرف خونه بودند و یه جاده ای انگار از وسطشون می گذشتو اون خونه رو تبدیل به یه جنگل می کردند که ساختمون وسط باغ هم می شد قصه ای همون کلبه وسط جنگل....
آره توی اون خونهه تنها دلخوشیم ساحل بود ....یه دونه دختر شریک بابا .....خونه اشون توی همسایگی ما بود و هر چند روز یکبار خونه ی ما بود....
عزیز بهم گفت هیچ وقت از مادرش نپرس چون مادرش مرده و اونو ناراحت می کنی وقتی ازش در مورد مامانش بپرسی.....منم اونقدر از تنهایی بدم میومد و برای اینکه هیچ وقت از دستم ناراحت نشه و مثل مامان تنهام نذاره هیچ وقت ازش چیزی نپرسیدم....
ساحل دختر مهربون اما خیلی بازیگوشی بود .....موهاش مشکی و پوستش روشن بود و چشماش رنگشون مثل رنگ دریا بود.....
همیشه وقتی اون بود من شاد بودم.....ساحل هیچ وقت پیمانو توی بازیهامون شرکت نمیداد....پیمانم روز به روز کینه منو بیشتر به دل می گرفت.....راستشو بگم من دوست داشتم باهاش دوشت بشم اما میدونستم اون فقط وقتی ساحل هست با من خوبه و اگه ساحل نباشه باهام بده پس منم دلم خنک می شد وقتی ساحل اونو باهامون بازی نمیداد و همیشه فقط منو اون تنهایی بازی می کردیم من چشم میذاشتو اون قایم می شد ....بعدش اونقدر دنبالش می گشتم و آخرش اونو پشت درختا پیدا می کردم....همیشه هم پشت همون درخت قایم می شد و من همیشه فکر می کردم جاشو عوض کرده و وقتی از پیدا کردنش ناامید می شدم میرفتم پشت همون درخت بزرگ آخر باغ که من و ساحل همیشه اونجا بازی می کردیم و می گفتم سک سک ....اونم می گفت قبول نیست .....و من هیچ وقت نتونستم بازی رو ببرم چون دوست نداشتم دل ساحل رو بشکنم.....
ساحل....ساحل....اسمی که الان شده برام یه خاطره زیبا از گذشته .....
نمیدونم چی شد که از اون خونه و اون شهر رفتن .....پونزده سالم بود که رفتن.....شرکاتشو با بابا بهم زد و رفت......حاجی هیچ وقت نگفت دلیل اقای شهبازی پدر ساحل برای بهم زدن شراکت و رفتن از اون خونه و شهر چیه.....من موندم و حسرت داشتن ساحل....همیشه می ترسیدم از دستش بدم برای همین هیچ وقت ناراحتش نکردم اما نمیدونستم اونی که باید بره میره.....نگه داشتنش غیرممکنه....ساحل رفت و من موندم و تنهاییی....
حاجی از نظر مالی کاملا تامینم می کرد اما از نظر عاطفی با وجود تموم محبتاش هیچ وقت نتونست خلا نداشتن پدر و مادر رو برام پرکنه....
من هم به جبران تموم محبتاش همیشه هر چی می گفت نه نمی آوردم...علی رغم میلم پزشکی خوندم،چون حاجی دوست داشت دکتر بشم....فکر می کردم دوست داره منم مثل اون توی کارخونه کار کنم اما گفت می خوام آرزوی اونی که همیشه دوست داره رو برآورده کنی.....منم گفتم چشم .....
اونقدر خوندم که دندونپزشکی قبول شدم.....اون روز اشک توی چشای حاجی جمع شد بغلم کرد و پیشونیم رو بوسیدو هدیه ام هم ماشینی بود که از اون به بعد باهاش میرفتم دانشگاه و برمی گشتم.....پیمان آرومتر شده بود و کمتر سربه سرم میذاشت و شایدم مرموزتر شده بود.....اون وکالت خوند.....می گفت من چیزی رو که می خوام میرم می خونم نه برای شیرین کردن خودم برم آرزوی کسی رو برآورده کنم....
البته گستاخ بودن تو ذات پیمان بود شاید چون یه دونه بچه بود اینجوری بار اومد....حاجی همیشه بهم می گفت می خوام طوری بار بیایی که اگه روزی نبودم بتونی رو پای خودت بایستی....و وقتی مطبم رو افتتاح کردم حاجی گفت الان دیگه مطمئنم اگه نباشم تو دیگه اونقدر بزرگ شدی که تو زندگیت کم نیاری و تا آخرش بری....
همه چی خوب بود.....و به ظاهر توی اون خونه صلح بود....زری هیچ وقت با من خوب نشد.....نفهمیدم چرا....اما الان شاید از ترس دیگه به ظاهر هم که شده احترامم می کنه.....پدرام بد نبود اما فکر کنم عاشق پول بود و هیچ وقت نمی تونست از پول بگذره....برعکس اون ثریا به نظر نمی اومد به مادیات اهمیت بده و زن خوبی بود.....عزیز مهربونترین بود برام.....اما خب هیچ وقت نتونستم مثل مادرم دوستش داشته باشم....


یک سال از اون روزی که مطب زده بودم می گذشت و همه چی از اون شب شروع شد............


همه ي ذهنم اشفته اس هنوز باورم نميشه که زندگي من از اون شب به بعد زيرورو شد....
همگي دور ميز شام نشسته بوديم .....طبق عادت هميشگي هيچ کس حق نداشت سرشام حرف بزنه بنابراين
فقط صداي بهم خوردن قاشق و چنگال بود که گوش رو نوازش مي داد .....
به ميز رنگارنگ روبروم که همه چي توش بود نگاه کردم .....هميشه بايد دو يا سه نوع غذا رو ميز باشه به همراه سالاد و مخلفات ديگه و ......حاجي تجملاتي نبود اما
چرا هميشه بايد سر ميز چند نوع غذا باشه به خاطر ذائقه افراد اون خونه است....
پيمان هميشه بايد غذاش با بقيه فرق داشته باشه شايد اينجوري حس مي کنه از بقيه برتره ....حاجي هم که هيچ وقت لب به گوشت قرمز نميزد پس خودبه خودي چند نوع غذا سر ميز ميومد...
داشتم به طعم تيکه ي مرغي که توي دهنمه فکر مي کردمو به ياد اون دوران کودکي که تمام حسرتم فقط خوردن غذاي درست و حسابي و جاي گرم و نرم بود ....طوري که حتي تصوير مادرم رو
به اين راحتي و رفاه فروختم....اما الان بزرگترين حسرتم فقط يه بار ديگه ديدن مادرمه
يهو لقمه پريد تو گلوم ...به سرفه کردن افتادم که پيمان که کنارم بود محکم به پشتم زد و بعد ليوان آبو جلوم گرفت و گفت از آقاي دکتر بعيده مثل نديده ها غذا بخوره
ليوان آبو از دستش گرفتمو لاجرعه سر کشدم ....حيف که حاجي نشسته و الا ميدونستم چطوري ادبش کنم...
حاجي:بس کن پيمان مگه نگفتم سر شام حرف اضافه نباشه
پيمان بي توجه مشغول غذا خوردن شد
عزيزم هم که هنوز نگراني توي نگاهش موج ميزد گفت بهتري هيراد جان
لبخندي روي صورتم اومد به نظرم يه صفت خوب واسه عزيز هميشه نگران بودنشه شايد اين صفت هم به خاطر مهربونيشه ....
-عزيز چيزيم نيست که....
حاجي خدا رو شکري گفت و بلند شد
منم ديگه تقريبا سير شده بودم بلند شدم رو به پيمان که هنوز داشت با مرغ بريون شده شکم پر با آلو و گردو و بقيه مخلفات ور ميرفت گفتم پيمان اگه هستي بلند شو يه دست شطرنج بزنيم
با دستمال دهنشو پاک کرد و گفت فعلا کار دارم مي خوام برم بيرون .....بذار يه وقت ديگه تا حسابي شکستت بدم
-ميدونستم بازي نمي کني و چون خوب حريفتو مي شناسي و ميدوني بازنده اي
پيمان:نه بابا....کم ....
اما صداي حاجي که توي اتاق کارش بود و اسممو صدا ميزد باعث شد پيمان حرفشو عوض کنه و بگه برو عمو جوون مثل اينکه بابابزرگ احضارت کرده حتما قراره يه ويلايي چيزي به نامت کنه
گاهي وقتا وقتي مي خواست حرصمو دربياره صدام مي کرد عموجوون ....شايد مي خواست به يادم بياره که من با اونا هيچ نسبتي ندارم ..و شاید هنوز هم بخاطر ویلایی که حاجی به نامم زده بود دلخور بود.
بي توجه به پيمان و نگاه ملتمس عزيز و پوزخند پدرام به سمت اتاق حاجي رفتم

-حاجي من فعلا نمي خوام ازدواج کنم
حاجي همونطور که عينکشو رو برداشت و به چشماش زد ....کتابي رو باز کرد و گفت پسر جوون خوب نيست عزب بمونه
هيچ وقت عادت نداشتم با حاجي سر موضوعي بحث کنم اما اين بار قضيه زندگيم بود و من نمي خواستم که زندگيم اجباري باشه مي خواستم همونطور که دوست دارم زندگي کنم و انتخاب کنم
-حاجي من....
-فکر کنم قبلا بهت گفتم که منو بابا صدا کن نه حاجي ....سرشو تکون داد و استغفراللهي گفت و ادامه داد:ميدونم که وقتي ازم دلخور باشي حاجي صدام مي کني
واقعا اينطور نبود اما خب راست مي گفت گاهي وقتا که ناراحت بودم حاجي صداش مي کردم گاهي وقتا هم برحسب عادت بود که حاجي صداش مي کردم و الان هم فکر کنم بخاطر عادت بود نه دلخوري
-نه بابا حاجي گفتن فقط يه عادته همين....
حاجي عينکشو روي ميز گذاشت کتابو بست به اسم کتاب نگاه کردم گناهان کبيره آره فکر کنم اين بود فکرم حول و حوش موضوع کتاب بود که
حاجي گفت خب ادامه بده چي مي گي ...چرا نمي خواي ازدواج کني؟با ازدواج کردن مشکل داري يا با انتخاب من؟
چي ميتونستم به کسي که اينهمه محبت بهم کرده بگم.....اگه جاي من بوديد مي فهميديد توي اون لحظه من
چقدر خودم رو مديون حاجي ميدونستم....مديون محبتهاي پنهونيش....خوبيايي که فقط براي من بودند....
نتونستم چيزي بگم که حاجي دوباره سکوت رو شکست و گفت هيراد سرتو بالا بگير و حرفتو بزن
ميدونستم حرف حرف حاجيه اين خصلتشو توي اين چندساله شناخته بودم....شايد زورگو نبود
اما هميشه فکر مي کرد انتخابهاي اون درستن و ما چون جوونيم اشتباه مي کنيم ....و من بعدها فهمیدم که حق با حاجیه.
براي همين سرم رو بلند کردم و توي چشماش نگاه کردمو گفتم حاجي من خودم زنمو انتخاب مي کنم....
نذاشت حرفمو تموم کنمو گفت کسي رو دوست داري؟
-حاجي....
دستشو به معني سکوت بالا آورد و گفت آره يا نه؟
تا به اين سن با هيچ دختري رابطه نداشتم هيچ دختري رو دوست نداشتم جز ساحل که الان شده بود يه آرزو....حتي توي دانشگاه
هم سعي مي کردم زياد با دخترا حرف نزنم طوري شده بود که حتي اگه جزوه اي لازم داشتم از پسرا مي گرفتم...
و الان حاجي ازم مي پرسيد کسي رو دوست دارم يا نه؟....دوست نداشتم به پاکيم شک کنه اما تنها راه نجات همين بود که فکر کنه کسي رو دوست دارم....
و من چقدر احمقانه گفتم آره حاجي
توي اون لحظه اونقدر خجالت کشيدم که نتونستم توي چشماي حاجي نگاه کنم....از اينکه الان حاجي در مورد من چي فکر مي کنه...مني که
هميشه بهم نجابت و پاکي رو ياد داده بود.....واکنش حاجي سکوت مطلق بود و خيره شدن به جلد کتاب....
و من داشتم با خودم مي جنگيدم که بگم حاجي دروغ گفتمو خودمو خلاص کنم که حاجي گفت مي توني بري مي خوام استراحت کنم
همين هيچي ديگه نگفت ....منتظر بودم بهم تشر بزنه ....توي گوشم بزنه....بگه اينه پسري که تربيت کردم ....حالا خودش ميره واسه من عاشق ميشه اما هيچي نگفت و اين منو بيشتر عذاب ميداد
دهنمو باز کردم که چيزي بگم اما پشيمون شدم چون چيزي نداشتم که بگم

اونقدر فکرم مشوش بود که نفهميدم موقعي که عزيز پرسيد حاجي چي گفت؟ چي جوابشو دادم فقط ميدونم مستقيما
رفتم سمت اتاقم کليد ويلايي که حاجي به نامم کرده بود رو برداشتم....سوار ماشين شدمو از خونه زدم بيرون


ویلایی که حاجی به نامم کرده بود....چقدر در حقم پدری کرد....هر وقت پرسیدم حاجی یعنی من لایق این همه محبتت هستم ....فقط جواب میداد همه ی اینا حقته و دیگه هیچی نمی گفت.....و من همیشه به این فکر می کردم چرا حقمه ؟
الان که بزرگ شدم به این فکر می کنم که چرا مادرم منو ول کرد و رفت؟چرا منو پشت خونه ای حاجی گذاشت؟چی تو اون نامه بود؟و خیلی چراهایی دیگه که شاید می ترسم بپرسم چون خودم هم از جوابایی که قراره بشنوم می ترسم.....می خوام بی خیال همه ی این چیزا بشم و به این فکر کنم که من بین خونواده ای که شاید همه دوستم نداشتن اما حداقل سه نفر بودند که همیشه دوستم داشتن....حاجی ...عزیز و یارعلی شوهر زری که برخلاف زنش مهربون بود و دوستم داشت.....


با کلافگی داشتم با سرعت جاده ی خلوت و تاریک رو می گذروندم...دوست داشتم هر چه زودتر به جایی خلوت برسم و بشینم به این فکر کنم که می تونم با کسی که حتی نمیدونم کیه زندگی کنم....دوست نداشتم دل حاجی رو بشکنم برای همین می خواستم برم تو ویلا و از آرامش و تنهایی دریا استفاده کنم و تصمیمم رو بگیرم ....مطمئن بودم انتخاب حاجی انتخاب بدی نیست .....شاید اگه میدونستم قراره چی برام رقم بخوره هیچ وقت اونشب از خونه بیرون نمیزدم....


پشت در ویلا که رسیدم دستمو روی بوق گذاشتم با بوقهای پی در پی من بعد از چند دقیقه ای محمود سرایدار ویلا اومد و در رو باز کرد....با تعجب داشت بهم نگاه می کرد حتما انتظار نداشت این وقت شب تنها اونجا باشم....چون من تا بحال تنها اونجا نرفته بودم....بی خیال نسبت به نگاه های محمود وارد شدم در رو بست....از اینه بغل ماشین نگام بهش افتاد داشت میدوید و میومد سمت ماشین...محمود چهل و چند سالش بود...اما وقتی می دیدیش می گفتی سنش بیشتره.....همه ی خونواده اشو از دست داده بود....اونجور که شنیدم یه شب که اون هم خونه نبوده زن و سه تا پسرش براثر گازگرفتگی خفه شده بودند و صبح هم وقتی محمود از سرزمینی که دیشب بخاطر عجله ای که داشتن مجبور بودند در طول شب دروش کنن برمی گرده می بینه زن و سه تا پسر بچه اش همگی مردند.....هیچ کس نمی تونه داغشو حس کنه جز کسی که داغدار باشه ....
محمود:سلام آقا خوش اومدین....چطور شد بی خبر اومدین....
ماشینو خاموش کردم و پیاده شدم...
-هیچی فقط می خوام یکم با خودم خلوت کنم...تو هم فردا صبح زود مرخصی ....به حاجی هم خبر نده من اینجام می خوام چند روزی تنها باشم ....فهمیدی...
با شک نگام کرد و به ناچار گفت چشم
میدونستم اگه اونجا بمونه نمی تونم اونطور که می خوام راحت خلوت کنم و فکر کنم.....عادت بدی بود اما جای خلوت برای من جایی بود که هیچ کس در اون حضور نداشته باشه و اونوقت می تونستم راحت باشم....
اوایل پاییز بود و هوا رو به خنکی میرفت.....وارد ساختمون شدم دوبلکس بود....با یه سالن بزرگ و اشپزخونه طبقه همکف و بالا هم سه تا اتاق بزرگ که هر کدوم حموم جداگانه ای داشتن.....ویلا نوساز بود و حاجی اونو بخاطر من ساخته بود.....پیمان کلی واسه خاطر این ویلا اخم و تخم کرد که چرا حاجی به نام من کرد.....اما برای من این چیزا مهم نبود....شاید وقتی بچه بودم دوست داشتم همه ای این چیزا رو داشته باشم ...اما الان دیگه
اصلا برام مهم نیستن و آرزوم فقط دیدن مادرمه که منو یه روزی از خودش روند می خوام بدونم دلیلش چی بود....و دیدن پدریه که هیچ وقت ندیدمش و از بچگی بهم گفتن رفته مسافرت ....اونقدر گفتن و گفتن که من هم باورم شد رفته مسافرت.....حالا کجا رفته رو خدا میدونه.....
مستقیم رفتم سمت حموم یه دوش آب گرم توی این هوای خنک یکم بهم آرامش میده......همیشه یه چند دست لباسی توی اتاقم داشتم.....البته هر وقت همگی میومدیم اینجا این اتاق مشترک منو پیمان می بود....تنها چیزی که توش به اشتراک رسیده بودیم.....
بعد از یه دوش آب گرم که فکر کنم یه ساعتی طول کشید.....یه صبحونه می چسبید البته هنوز نصفه شب بود اما بدجور احساس گرسنگی می کردم....
اما هر چی توی کابینتا گشتم هیچی نبود یخچالم چون مسلما هیچکی نبود اونم چیزی توش نبود...هوا خنک بود نمی تونستم برم سمت ساختمون محمود بنابراین گشنگی رو بی خیال شدمو رفتم رو تخت دراز کشیدم...

اول صبح بلند شدم....با اينکه چند ساعت بيشتر نخوابيده بودم
اما هواي اونجا طوري بود که خواب رو از سرم مي پروند و دوست داشتم برم کنار دريا بشينم
و بهش خيره بشم...
به طرف ساختمون محمود رفتم ....بايد بهش مرخصي ميدادم دلم مي خواست اينجا تنها باشم....
با دستم به در کوبيدم بعد از چند دقيقه محمود با قيافه اي که معلومه تازه از خواب بيدار شده جلوم ظاهر شد ...
بهش نگاه کردم ...قيافه اش بامزه شده بود...اما سعي کردم خندمو قورت بدم...با جديت بهش گفتم محمود از امروز تا
يکي دو روز مرخصي....مي خوام تنها باشم ...در ضمن نمي خوام حاجي هم چيزي بفهمه...
فکر کنم واقعا به اين تنهايي احتياج داشتم
محمود که از اين رفتار من تعجب کرده بود ....از قيافه اش تابلو بود حتما داشت با خودش مي گفت اين زده به سرش ...نصفه شبي
اومده ويلا الانم که مي خواد تنها باشه و کسي هم خبردار نشه
مهم نيست بقيه چه فکري بکنن مهم خودمم....
محمود که تا اون لحظه ساکت بود گفت باشه آقا صبحونه اتونو آماده کنم ميرم
-نمي خواد خودم ميرم خريد بعدش يه چيزي درست مي کنم مي خورم تو صبحونه اتو بخور برو...
محمود:چشم آقا
بي هيچ حرف ديگه اي به سمت ساحل حرکت کردم....بوي ساحل رو احساس مي کردم...وقتي هواي اونجا رو تنفس کني
خود به خود ذهنت آروم ميشه....خالي از هر فکر و خيال ميشي...
چشمم از دور به تکه سنگ بزرگي افتاد ...
جاي بدي نبود از اونجا مي تونستم راحت به دريا خيره شم و توي افکارم غرق شم
با يه پرش بالاي سنگ که يه متري از زمين ارتفاع داشت بالا رفتم
يه پيراهن سفيد با يه جين سورمه اي تنم بود ....هوام خنک بود اما اون خنکي رو دوست داشتم
روي صخره نشستم ...
به ساحل نگاه کردم...با آرومي مي وزريد که باعث مي شد دريا مشتاق بازي با ساحل شه و موجهاي آرومش
خودشون رو به ساحل تقديم کنن...غافل از اينکه ساحل هيچکدومشون رو به آغوش نمي کشه
همونطور که به اين منظره خيره شده بودم....باد داشت با من هم بازي مي کرد.....مي خواست کم بيارم و برم
اما من کم نمي آوردم....با صداي بلندي داد زدم .....هرچقدر هم تند بوزي من همينجا مي شينم و به دريا نگاه مي کنم
توي ساحل کسي نبود و اين خودش يه حس خوب رو به من که عاشق تنهاييم ميداد....
البته هميشه عاشق تنهايي نبودم اما گاهي وقتا واقعا به تنهايي احتياج پيدا مي کردم
يه سايه اي رو از دور ديدم....درست که نگاه کردم ديدم يه زنه....اما قيافه اش مشخص نبود
داشت به سمت دريا ميرفت
تو دلم گفتم اينم حتما مي خواد بشينه کنار ساحل و با موجا بازي کنه
اما اون نايستاد....تا نصفه توي آب بود....
گيج شدم....مگه نمي ديد آب و هوا چطوره ...چکار داره مي کنه
چقدر احمقه اين مگه نمي فهمه زدن به آب واونم توي اين هوا خودکشيه....
نکنه اونم....نه نه
هنوز داشتم با خودم کلنجار مي رفتم....که يهو غيب شد....چند لحظه اي توي بهت بودم
بعد از چند ثانيه به خودم اومد و سريع به سمتش دويدم
همونطور که به سمتش مي دويدم پيراهنمو درآوردم پرت کردم سمت ساحل و به آب زدم
آب سرد بود...اما مهم نبود....مهم نجات جون يه انسان بود....
هر چي نگاه مي کردم نمي ديدمش....يعني کجا بود ....داشتم نااميد مي شدم که اون رو توي چندمتري خودم ديدم
سريع به سمتش رفتم
دستمو دورش گرفتمو به سمت ساحل شنا کردم....
نفس زنان خودم و اونو روي شنهاي سرد ساحل پرت کردم....
بايد بهش کمک مي کردم به سمتش پرخيدم....چشماش بسته بود....صورتش سفيد سفيد شده بود....
سريع دهنم روي دهنش گذاشتمو بهش تنفس مصنوعي دادم....بعد دستمو روي قفسه سينه اش گذاشتمو محکم فشار دادم تا آبي
که خورده بود رو از ريه هاش خارج کنم
فايده نداشت....يه بار ديگه امتحان کردم....
يهو با يه سرفه بند آب از دهن و بينيش پاشيد بيرون....خودمو کنار شيدم....دستشو توي دستم گرفتم نبضش ميزد اما کند...
آروم چشاشو باز کرد و دوباره بست
سريع رو دستام بلندش کردمو سمت ويلا حرکت کردم

به در ویلا که رسیدم با پام هلش دادم که بازشه ...دخترک داشت توی بغلم می لرزید نگاش کردم .....
به نظر می رسید سنی نداشته باشه.....
یعنی واقعا قصد خودکشی داشت ....یا اب اونو به سمت خودش کشیده....
انگار محمود رفته بود چون از اون خبری نبود....
در ساختمونو باز کردم و رفتم سمت شومینه ....اونو روی کف سالن گذاشتمو سریع رفتم سمت اتاق و دو تا پتو رو برداشتم و سریع برگشتم اونا رو دورش پیچیدم....
فندک رو برداشتمو شومینه رو روشن کردم.....داشت می لرزید ....
باید لباساش هم عوض کنم...نباید با اون لباسای خیس بمونه....
تو اون لحظه به این فکر می کردم که من پزشکم و وظیفه ام نجات جونشه
دوباره سریع دویدم سمت اتاقم....کمد رو باز کردم ...چشم به گرم کنم افتاد برش داشتم و بدو پله ها رو طی کردمو رفتم سمتش
همونطور که سعی می کردم نگاهم بهش نیفته سریع لباساشو عوض کردمو دوباره اونو لای پتو پیچیدمو توی بغل خودم کنار شومینه نگه داشتم تا گرم شه

به صورتش نگاه کردم....بینیش سربالایی بود و نشون میداد که عملش کرده....چشماش بسته بودند....اما تو همون یه لحظه که بازشون کرد حس کردم رنگشون طوسیه....پوستش روشن بود و موهاش مشکی....
از خودم خجالت کشیدم که توی این وضعیت داشتم چهره اشو تحلیل می کردم....
کوسن رو برداشتمو زیر سرش گذاشتمو اونو کف سالن خوابوندم....باید یه چیز گرم میدادم بخوره....تازه یاد خودم افتادم که از دیشب تا حالا گرسنه ام....اما الان یادم رفته بود که گرسنه ام
هر چی کابینتا و رو گشتم چیز به در بخوری و خوردنی پیدا نکردم ...ناچارا بهترین نوشیدنی گرم موجود فقط چای بود....
سریع چای ساز رو به برق زدم.....فنجونی رو بداشتم.....
قند کجاست....یکی دو کابینت رو باز کردم...اهان اینجاست
چای اماده شد....لیوان رو پر کردم....چند حبه قند توش ریختمو با قاشق هم زدم
من و بگو اومده بودم اینجا تنها باشم...بسته قرص سرماخوردگی رو هم برداشتم و به سالن رفتم
سرشو برداشتمو توی بغلم گرفتم....سیلی ارومی به صورتش زدم....صورتش نرم بود....از سرذی بدنش کاسته شده بود....لرزش قطع شده بود...
چشماشو آروم باز کرد....بی حال بود....لیوان داغ چای رو جلوی لباش گرفتمو گفتم
بخور....فکر کنم داغی چای لباشو سوزوند که با اخم سرشو عقب کشید
-بخور ...آروم آروم بخور....
به زور قرص و انداختم تو دهنش ....لیوانو گرفتم جلو دهنش تا بخوره کمی خورد....
بازم هم صورتش جمع شد ...فکر کنم این بار از تلخی قرص بود....
روی دستام بلندش کردمو سمت پله ها رفتم
بهتره توی اتاق استراحت کنه
بدون منظور...خودبخودی سمت اتاقم رفتمو اونو روی تخت گذاشتم....پتو ها رو روش کشیدم ...پنجره کمی باز بود ...بستمش . و از اتاق زدم بیرون
به نظر میومد حالش بهتر باشه ....اما فعلا نیاز داشت بخوابه.....باید هم برم خرید کنم و هم یه سری دارو بگیرم چون ممکنه لازم بشن


بعد از اینکه خریدایی که سفارش داده بودم رسید مشغول آماده کردن مقداری سوپ شدم چون مطمئنم سوپ داغ بیشتر از هر چیز دیگه ای براش مناسبه
کم کم داشت صدای شکم خودم هم درمیومد ....تازه یادم اومد که گرسنه امه ...
یه تیکه نون رو برداشتم و همونطور که کره رو روش می کشیدم با خودم بلند گفتم عجب بدبختی گیر کردم من ....ناسلامتی اومدم اینجا دو روز تنها باشم....
لقمه رو تو دهنم گذاشتمو سمت اجاق رفتم در قابلمه سوپ رو برداشتم مسلما سوپ نیمه آماده زود آماده می شد ....ظرفی برداشتم و مقداری سوپ توش کشیدم و توی سینی گذاشتم....با خودم گفتم بذار برم بدم بخوره حالش جا بیاد که زود شرش کم شه و بره خونشون....سینی رو برداشتم و برگشتم که سینه به سینه اش شدم....با تعجب یک قدم برگشتم عقب که دیدم بهم زل زده
منتظر شدم حرفی بزنه اما چیزی نگفت برای همین گفتم حالتون خوبه؟
بدون اینکه پلک بزنه هنوز هم بهم نگاه می کردم....نگاه خیره اش کلافه ام کرد برای همین سینی رو روی میز وسط آشپزخونه گذاشتمو گفتم بفرماید اینو براتون آماده کردم....
باز هم فقط و فقط نگام می کرد.....
کلافه شدمو گفتم خانوم چرا اینجوری نگام می کنی....
حس کردم پوزخندی روی لبهاش نشست و بعد صندلی رو کنار کشید و پشت میز نشست ...
منم روبروش نشستمو گفتم اگه شماره یکی از خانواده اتونو لطف کنید بدید باهاشون تماس بگیرم بیان دنبالتون حتما نگرانتونن
بی توجه به حرفم قاشق رو برداشت و شروع به خوردن کرد....با خودم گفتم چه دیوونه ای به پستم خورده .....منتظر شدم تا سوپش رو تموم کنه.....عین کسی که یه مدته طولانیه چیزیس نخورده داشت می خورد ....منم سکوت کردم تا راحت بخوره .....وقتی سوپش رو تموم کرد بلند شد که گفتم کجا
نگام کرد ....اما حرفی نزد.....دیگه واقعا کلافه ام کرده بود.....نگاهش آزارم میداد....اینکه فقط بهم زل بزنه و حرفی نزنه اذیتم می کرد......
یهو به ذهنم رسید که نکنه کر و لاله که جوابمو نمیده برای همین سعی کردم با دستام بهش بفهمونم که شماره یکی از آشناهاشو بده که با صدای گرفته ای گفت من کسی رو ندارم
در حالی که ابروم به نشانه تعجب بالا رفته بود گفتم خانوم شما منو گرفتین یه ساعته دارم می پرسم چیزی نمی گین
-من همیشه زیادی بودم الانم زیادیم ....میدونستم این خصلت مهمون نوازی ما ایرانیا فقط حرفه
الان میرم ...بعد به خودش نگاه کرد
من هم تازه انگار متوجه شدم چی تنشه ....یه گرم کن و بدون روسری بود ....چقدر توی اون گرم کن که برای تنش بزرگ بود بامزه میومد....
نگامو ازش گرفتم که گفت فقط اگه لباسامو بهم بدین بهتر میشه
موهامو که با لجاجت روی پیشونیم ریخته بود رو کنار زدمو گفتم خیسن
همونطور که با اخم نگام می کرد گفت اشکالی نداره
سرمو تکون دادمو گفت چشم الان براتون میارم....داشتم به سمت پله ها میرفتم که برگشتم و گفتم می تونید بیاید بالا لباستونو عوض کنین
با کمی شک نگام کرد بعد با گامهایی آروم به دنبالم روونه شد
لباساشو توی سبد لباس چرکا توی حموم اتاقم گذاشته بودم.....داخل اتاقم شدم اونم دنبالم اومد
به تخت اشاره کردم و گفتم شما بشینید الان براتون میارمشون و وارد حموم شدم....
به مانتوی کرم رنگ و شلوار جینش که هم خیس و هم گلی بودند نگاه کردم و از همونجا گفتم فکر نکنم بتونید الان برید و لباساشو داخل ماشین لباسشویی انداختم و دوباره گفتم لباساتو انداختم تو ماشین و به سمت بیرون حرکت کردم ....خشکم زد.....دهنم خشک ....چیزی که می دیدم رو ارزو می کردم واقعیت نداشته باشه
اما واقعیت داشت و اونو زمانی فهمیدم که حاجی با فریاد گفت حیف من که....حرفشو خورد و به اون دختر نگاه کرد که خودشو روی گوشه تخت جمع کرده بود و با ترس به حاجی نگاه می کرد
سرش رو با تاسف تکون داد و در حالی که خشم توی چشاش موج می زد بهم خیره شد و گفت این همون دختریه که بخاطرش انتخاب منو رد کردی هان؟
زبونم قفل شده بود....گیج شده بود.....زود به خودم اومد و گفتم حاجی...
دستش رو روی لبش گذاشت و گفت هیس هیچی نگو باور نمیشه تو این باشی....اگه من پیمانو می دیدم باور می کردم اما تو رو نه....
قطره اشکی که می خواست از چشمش بیفته رو گرفت و گفت اگه زن می خواستی چرا نگفتی ؟چرا اینجوری خودتو کوچیک کردی
نمی تونستم بذارم اینجوری در موردم فکر کنه وسط حرفش اومدم گفتم حاجی من اینو نمی شناسم
پوزخندی زد و گفت پس کارت از یکی گذشته اینقدر زیادن که نمی شناسیشون
-حاجی من اینو نجات دادم...
-تف به غیرتت ....به این کارت میگی کمک و نجات دادن...به طرف اون دختر رفتمو گفتم چرا ساکتی یه چیزی بگو مگه من تو رو از آب نگرفتم...مگه نجاتت ندادم
توی چشمام خیره شد ....بعد گفت چرا دروغ میگی؟
چشمم چهار تا شد
حاجی کل صورتش از اخم جمع شد و گفت هیراد بس کن خودتو بیشتر از این کوچیک نکن
-حاجی...
دستشو بالا آورد و گفت ساکت ....به اون دختر نگاه کرد و گفت تو مگه خانواده نداری که میذارنت با یه پسر غریبه توی یه خونه باشی...
اون دختره قیافه اش مظلوم شد و گفت هیراد گفت دوستم داره و میاد خواستگاریم....
دیگه واقعا داشتم شاخ درمیاوردم این دختره مثل اینکه زده به سرش
محکم بازوشو گرفتم تو دستم و فشار دادمو گفتم چی میگی واسه خودت من کی گفتم دوست دارم...و محکم تکونش دادم
که گریه اش گرفت و رو به حاجی گفت اقا تو رو خدا کمکم کنید من دیگه نمی تونم برگردم خونه امون هیراد گفت دوستم داره و منم خریت کردمو بلندش دم باهاش اومدم اینجا
دستمو بلند کردمو محکم رو صورتش فرو اوردمو گفتم چرت و پرت نگو دختره ی...
که با با دردی که توی صورتم پیچید ساکت شدم.....
حاجی:بسه احمق....خجالت نکشیدی دختر مردم رو اغفال کردی
داشتم دیوونه می شدم اتیش گرفتم ....
-حاجی چی میگین شما ...مگه منو نمی شناسید
حاجی:نه نمی شناسمت....فقط فکر می کردم می شناسمت...
به طرف اون دختر برگشتمو گفتم تو رو خدا راستش رو بگو...
دختره زد زیر گریه و گفت تو رو خدا با من اینکار رو نکن مگه خودت نگفتی قراره ما باهم ازدواج کنیم
موهامو محکم با دو تا دستام کشیدمو گفتم حاجی باور کن این داره دروغ میگه
حاجی:این دروغ میگه ...خودتم دروغ می گفتی که دیشب گفتی یکی رو دوست داری
-حاجی باور کن دروغ گفتم
-خوبه پس دروغگو هم شدی...به گرمکنم که تن اون دختر بود اشاره کرد و گفت هیراد همه چیز مثل روز روشنه چی رو می خوای انکار کنی.....می خوای انکار کنی که صبح زود محمود رو دک کردی که بری دنبال عش.....استغفرالله
پاهام سست شدند و رو زمین افتادن درمونده شدم چطوری باید به حاجی ثابت می کردم که دروغ نمیگم....
بابا به اون دختر نگاه کرد و گفتش یه چیزی سرت کن برو سوار ماشین شو که بفرسمت پیش خونواده ات
اون دختر که خوب داشت نقشش رو ایفا می کرد و هق هق می کرد گفت من نمیرم بابام منو می کشه
حاجی با اخم سرشو تکون داد و گفت باید قبل اینکه اینکار رو بکنی بهش فکر می کردی الانم این پسر احمق من اشتباه کرده بایدم پای اشتباهش بشینه
-حاجی من کاری نکردم باور کنید
حاجی بدون حرف فقط با یه نگاه که پر از ملامت بود رفت بیرون اون دختر هم قبل از اینکه بتونم کاری بکنم دنبالش دوید بیرون
می خواستم بلند شم و برم از خودم دفاع کنم اما پاهام کمکم نمی کردن....برام سنگین بود که حاجی همچین فکری در مورد من داشته باشه....گیج شده بودم این دختر چرا اینکار رو با من کرد....نکنه یکی واسه من پاپوش درست کرده


غیر ممکن بود بذارم همچین چیزی رو به من نسبت بدم
با اینکه پاهام توان نداشتم اما وقتی ببینی آبروت در خطره خود بهخود نیرو می گیری تا بتونی از خودت دفاع کنی...
سریع بلند شدمو به سمت بیرون ویلا دویدم....محمود کنار در ویلا ایستاده بود و ماشین بابا نبود
چون تند دویده بودم نفس نفس میزدم....خم شدم دستامو روی پاهام گذاشتم و چند تا نفس تند کشیدم...
سرمو بلند کردم محمود روبروم بود با خشم بهش نگاه کردمو گفتم تو اینجا چه غلطی می کنی...چی به بابا گفتی....جاسوسیمو می کنی
با شرمندگی سرشو انداخت پایین و گفت اینو نگین آقا ....دیشب آقا زنگ زدن سراغتونو گرفتن بعد گفتن هر چی شد خبرشون کنم....من دوست نداشتم اینکار رو بکنم....صبح داشتم میرفتم که دیدم با با یه دختر که تو بغلتونه رفتین تو ویلا.....هر چی با خودم فکر کردم به اقا بگم یا نه نفهمیدم ....که درست چیه غلط چیه....سرشو انداخت پایین و ادامه داد آخرشم مجبور شدم به اقا خبر بدم
سرمو با تاسف تکون دادمو گفتم کی می خواید یاد بگیرید که قضاوتتون از روی ظاهر قضیه نباشه
به سمت ماشینم رفتم...
اخ سوییچ و نیاوردم....دوباره بدو برگشتم تو ویلا به لباسام که یه شلوار ورزشی و یه تی شرت بود اهمیتی ندادم و سریع به سمت ماشینم برگشتم




-هیراد مادر چرا نمیگی چی شده......
عزیز بود که با نگرانی به من که طول اتاقمو رژه میرفتم نگاه می کرد......
-عزیز ساعت نه شبه پس حاجی کی برمی گرده
عزیز که خودشم نگران شده بود دستاشو بهم فشار میداد و با نگرانی دعا زیر لب می خواند بعد به طرفم برگشت و گفت آخه چرا
نمیگی چی شده که تو از ظهر تا الان عین مرغ سرکنده شدی بگو بدونم چی شده.....
نگاش کردم....چی باید بهش می گفتم....می گفتم حاجی من و با یه دختر توی ویلام دید....می گفتم من اون دختر رو نمی شناسم....
باور می کرد؟
نه شاید حاجی هم حق داشت باور نکنه شاید من هم اگه جاش بودم باورم نمی شد....
اما حاجی خودش منو بزرگ کرده باید منو بشناسه .....من همچین آدمی نیستم....
-چرا ساکتی هیراد ....؟
هنوز هم داشتم از این ور اتاق به اونور اتاق می رفتم
که باز عزیز گفت اگه نمی خوای چیزی بگی نگو فقط بشین ....گیجم کردی از بس طول اتاق رو دور زدی
باسرگشتگی و اظطراب نگاش کردم....ایستادم و گفتم عزیز تو میگی حاجی حرفمو باور می کنه؟
عزیز که الان دیگه واقعا گیج شده بود گفت چی میگی تو؟چرا نمی خوای بگی چی شده؟
اون از دیشبت که جواب درست حسابی بهم ندادی و رفتی ....اینم از امرو که از وقتی برگشتی ترسیدی و نگرانی....بعد انگار چیزی فهمیده باشه گفت هیراد تو که اشتباهی نکردی؟
مقابلش ایستادم بعد کنارش که روی تختم نشسته بود نشستم دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم نمیدونم ...خودمم نمیدونم چی شده فقط برام دعا کن که حاجی حرفمو باور کنه........
حرفم تموم نشده بود که فریاد حاجی اومد
-خانم کجایی؟
عزیز با دستپاچگی بلند شد و گفت اومد....من برم ببینم چکارم داره
قبل از اینکه دستش به8 دستگیره برسه گفتم عزیز فعلا بهش نگو من اینجام
بدون اینکه برگرده باشه ای گفت و رفت بیرون و در رو بست

نمی تونستم باور کنم حاجی به همین سادگی حرف اون رو باور کنه و حرفای منو باور نکنه مگه ممکنه ...اصلا توی باورم نمی گنجید .....
وقتی اون شب فریادهای حاجی رو شنیدم باورم شد.....اره باورم شد که چه اتفاقی افتاده
اون دختر که الان فهمیدم اسمش بهار بود همون دختری بود که حاجی اونو برای من در نظر گرفته همون دختریه که من نجاتش دادم هنوز گیجم .....
برای اولین بار تو روی حاجی ایستادمو با پوزخند گفتم حاجی اینه دختری که برای من در نظر گرفتین ؟
حاجی که پرا زا خشم بود دستی به صورتش کشید و در حالی که سعی می کرد صداش بالا نره گفت دیگه این شاهکار توئخ معلوم نیست چی تو گوش اون طفل معصوم خوندی که بخاطرت تو روی خونواده اش وایساده و از خونه فرار کرده .....
-حاجی چرا نمی خوای حرفامو باور کنی .؟مگه تو منو بزرگ نکردی یعنی به تربیت خودته اعتماد نداری به کسی که خودت بزرگ کردی اعتماد نداری اونوقت به اون دختره ی...
-هیچی در موردش نگو اون دختر پاکه ....تو پدرشو می شناسی حاج فتاح فلاح که تو صنف ما همه رو سرش قسم می خورن....حاجی حلال و حروم حالیشه و غیرممکنه دست پروردش اشتباه کنه ....
دیگه داشتیم آتیش می گرفتم....
در حالی که دستامو مشت می کردم تا بتونم عصبانیت خودمو کنترل کنم گفتم حاجی من پسرتمه ....همه به رو پاکی شما قسم یم خورن ...اونوقت چطور من...
نذاشت حرفمو تموم کنمو حرفی که همیشه ازش فراری بودمو می خواستم فراموشش کنمو بهم زد ....
-تو پسر من نیستی؟که اگه بودی این نبودی....
شکستم خورد شدم از بین رفتم.....حق داشت تازه یادم اومد من کیم.....
با فریاد گفتم ارزه من پسرت نیستم؟حق داری من معلوم نیست کیم؟معلوم نیست پدرم کیه و اصلا مرده یا نامرد.....حق داری حاجی همیشه میدونستم یه روزی میرسه که اینو بهم میگی.....همیشه میدونستم یه روزی قراره یادم بیاری که من کیم....محکم دستمو روی میز مقابلم کوبیدمو گفتم حاجی گناه من چیه؟
بغض بدجور توی گلوم چنگ انداخته بود......
حاجی داشت با نگرانی نگاهم می کرد اما من فوران کرده بودم نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم باید حرفایی که این همه سال ته دلم مونده لود رو به زبون بیارم
گلومو فشار دادمو گفتم چیه حاجی چرا ساکتی؟بگو گناه من چیه که مادرم توی یه شب سر زمستونی من و گذاشت و رفت؟گناه من چیه که پدرم هیچ وقت از سفر برنگشت؟گناه من چیه ؟گناه من اینه که فقط دوست داشتم من آدم باشم .....منم مثل بقیه زندگی کنم.....مثل پیمان که هر کاری کنی کسی نمیگه بالا چشمت ابروئه ....مثل پیمان که وقتی باهم دعوامون شد پدرام پشتش ایستاد و یه سیلیتو گوشم خوابودند که تا عمرم دارم یادم نره من بی پدر و مادرم....تا یادم نره من توی این خونه اضافیم ....آره حاجی خودتم دیدی و نخواستی به زبون بیاری که من اضافیم.....پاهام سست شدن ....مقابل حاجی که اونطرف میز بود زانو زدمو گفتم.....خسته شدم از بس همه به چشم یه مزاحم نگاه کردن بهم....از اینکه همیشه محبتات پنهونین خسته شدم....بغضم شکست


.....خسته شدم از بس همه به چشم یه مزاحم نگاه کردن بهم....از اینکه همیشه محبتات پنهونین خسته شدم....بغضم شکست
اشکام می خواستن روی گونه ام بریزن و من لجوجانه سعی می کردم پسشون بزنم....
حاجی انگار دو دل بود خواست کنارم بیاد اما نیومد بهم نگاه کرد و گفت هیراد
-نگو حاجی میدونم چی می خوای بگی اما باور کن من همون هیرادم که از ده سالگی بادم دادی نماز بخونم....
حاجی ای کاش هیچ وقت قبولم نمی کردی....کاش منو میذاشتی پرورشگاه.....حاجی یه عمره این حرفا سردلم مونده ....نمی تونستم بهت بگم نه به عزیز چون نمیخواستم فکر کنید ناشکرم....اما حاجی منم یه دست نوازش یه پدر رو می خواستم بالا سرم باشه که وقتی دفترم پاره می شد بهم گه فدای سرت یکی دیگه می خرم برات.....من آغوشم مادری رو یم خواستم که وقتی با نمره بیست میومدم خونه منو تو آغوشش بگیره و من حس مادر داشتنو بفهمم ....حاجی بریدم .....
سرمو بلند کردم حاجی پشت میز روی صندلیش نشسته بود و دستش رو روی میز تکیه داده بود و دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و به میز چشم دوخته بود....
صدای خفه حاجی بالاخره سکوت رو شکست....تو باید باهاش ازدواج کنی؟
نمی تونستمک باور کنم یعنی حاجی حرفامو باور نکرده
نذاشت به افکارم جولون بدم و ادامه داد
-من به حاج فتاح قول دادم که با دخترش ازدواج کنی اگه این قولو امشب بهش نمیدادم پسرای حاجی هم اون طفل معصومو زنده نمیذاشتن هم تو رو ....بحث آبروشونه نمی تونن ازش به همین سادگی بگذرنن.....سرشو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد و گفت وقتی حاج فتاح اومد پشت در باورم نمی شد پدر اون دختر حاج فتاح باشه ....حاج فتاحم وقتی دخترشو دید نمی دونی چه قشرقی به پا کرد ....با کلی التماس و قول اینکه هیچکی از قضیه باخبر نمیشه و همین فردا شب میریم خواستگاری تونستم آرومش کنم...
-نه حاجی غیرممکنه ....اینو ازم نخواه
و به سرعت از اتاق زدم بیرون ....نه به حاجی که داشت صدام می کرد اهمیت دادم و نه به نگاههای پیمان و پدرام که توی سالن جلو تلویزیون بودند و داشتن با تعجب نگام می کردن
*************
اینقدر توی خیابونها قدم زدم که خسته شده بودم.....غیرممکن بود که نمی شناختمش ازدواج کنم....اگر قبلا به پاکی دختری که حاجی انتخاب می کرد ایمان داشتم....الان دیگه نمی تونستم این دختر رو پاک بدونم....دختری که به دروغ منو دوست پسر خودش معرفی کرد و معلوم نیست چی پشت این دروغش پنهونه........
به هیچ وجه حاضر نبودم تن به این ازدواج بدم حتی اگه سرم بره هم حاضر نیستم.....حتی اگه حاجی حرفمو باور نکنه و فکر کنه من با اون دختر بودم اما من و خدای خودم که از همه چیز خبر داره میدونیم که اینطور نیست ...پس حاضر نیستم زندگیمو بخاطر حفظ آبروی یکی دیگه نابود کنم.
به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت 5 صبح رو نشون میداد.....خسته بودم....خیلی خسته بودم....از همه دنیا بریده بودم....
تصمیم خودمو گرفته بودم.....نمی تونستم مدیون بودن به حاجی رو با تاوان به این بزرگی تلافی کنم....
مصمم بودم که این بار حقمو از زندگی بگیرم و نذارم سرنوشت برام بازی کنه ....اماده بودم که حتی با سرنوشت بجنگم
با این فکر لبخند خسته ای رو لبام نشست....آره من هیرادم ....کسی نیستم که به همین سادگی بازنده بشم و از میدون به درشم ....
من باید خودمو به حاجی ثابت کنم....
کلید رو توی در چرخوندم و وارد شدم......به در ساختمون که رسیدم ....پیمانو دیدم که با عجله داشت به سمت ماشینش می دوید....
با تعجب و گفتم پیمان چی شده ؟کجا میری؟
به تندی از کنارم گذشت و گفت حاجی حالش بده باید ببریمش بیمارستان
محکم با دستم به پیشونیم زدم و گفتم یا خدا .....
به سرعت وارد ساختمون شدمو حاجی رو دیدم که در حالی که پدرام زیر بازوهاشو گرفته بود ...چشاش بسته بودن....معلوم بود اون هم مثل من خسته اس....عزیز گریه می کرد و ثریا با نگرانی کنار عزیز بود و سعی در آروم کردنش داشت....
سریع به سمت حاجی رفتم و دستمو زیر بازوی چپش گذاشتم ....
***********
-حالش چطوره دکتر؟
دکتر مجد پدر دوستم علی بود.....و منو می شناخت ...نگاهی به عزیز ...پدرام و پیمان که همگی با نگرانی نگاش می کردن کرد....لبخند آروم کننده ای بهشون زد و گفت نگران نباشید خطر رفع شده....عزیز نفس اسوده ای کشید و خدا رو شکر کرد
دستی روی شونه ام حس کردم دکتر مجد بود با لبخندی گفت هیاد جان بریم اتاقم باید باهات حرف بزنم....
مقابلش روی صندلی نشستم و گفتم دکتر مشکلی هس؟
در حالی که دو تا لیوان روی میز گذاشت و توشون آب جوش می ریخت گفت با نسکافه موافقی؟
نگران بودم....
-نه ...
-بخور ارومت می کنه ...آرومم نشدی بالاخره یه نوشیدنی گرمه ضرر نکردی و با لبخند لیوان رو روی میز کنارم گذاشت و در حالی که لیوانشو به دهن می برد روبروم نشست
-دکتر میشه بگین چی شده؟
جرعه ای نوشید و لیوان رو بین دستاش قفل کرد و گفت هیراد جان چیزی نشده فقط خودتم میدونی حاجی با این سنش خیلی مقاومت نشون داده که تونسته این سکته رو رد کنه؟دفعه اولش هم نبوده ....اگه یادت باشه من دفعه قبل به همه اتون گفتم که سعی کنید جو آرومی رو براش فراهم کنید و سعی کنید هیچ هیجانی رو بهش وارد نکنید...استرس باش خوب نیست....عصبی شدن براش سمه...
لیوان رو روی میز گذاشت و گفت اتفاقی افتاده


سرمو بین دستام گرفتم ....این دفعه دوم بود که حاجی سکته می کرد....دفعه اول هم من مقصر بودم....هفت ماه پیش وقتی با پدرام جرو بحثم شد و خواستم از خونه برم و یه خونه جدا بگیرم هم حاجی با شنیدن کارش به بیمارستان کشید . و الان بازم هم من بودم که کارشو به اینجا کشونده بودم....کاش حاجی باورش می شد که من مقصر نیستم....
بلند شدمو بدون اینکه به لیوان لب زده باشم گفتم ....نه چیزی نشده...همه چی رو درست می کنم
دکتر هم استاد لبخند پدرانه ای زد و گفت اگه کمکی از دستم ساخته اس دریغ نمی کنم
به پدر علی نگاه کردم....قیافه اش مهربون بود....مردی حدودا 55 ساله با موهای جو گندمی قدی متوسط و چشمایی عسلی که مهربونی توشون موج میزد
خوشبحال علی.....یهو از خودم خجالت کشیدم ....مگه بابا برای من بد بود ....اون هم کلی به من محبت کرده....همین که پسری رو که معلوم نیست پدر و مادرش کین توی شناسنامه اش آورد کلیه....شاید باید الان جبران همه محبتاش رو می کردم
از اتاق دکتر بیرون زدم....رفتم توی محوطه بیمارستان روی نیمکتی نشستم.....
توی برزخ مونده بود....اگه قبول می کردم نابود می شدم...و اگه قبول نمی کردم حاجی رو نابود می کردم و از بینش می بردم...
دستامو روی پاهام گذاشتم اونا رو تکیه گاه سرم کردم و از خدا خواستم راهی جلو راهم بذاره
واقعا سخت بود ....سخت ....اما باید دینمو برای همیشه به حاجی ادا می کردم....باید بهش ثابت می کردم من هیچ وقت حاضر به از بین رفتن آبروش نیستم....باید بهش ثابت می کردم من همون هیرادم که یه روزی اون دستمو گرفت و سرپام کرد...


حاجی همون روز از بیمارستان با اصرار خودش مرخص شد....وقتی توی بیمارستان کنار تختش ایستادمو گفتم حاجی هر چی شما بگید من انجام میدم....برق شادی و غم رو توی چشماش دیدم....
هیچ کس نمیدونست قضیه چیه؟حتی عزیز....همه فکر می کردن همه ی اتفاقات این چند روزه و فقط واسه مخالفت من با ازدواجه.....
توی اتاقم نشسته بودم حوله رو دور خودم پیچیده بودم...روی تخت نشسته بودم....حوصله اماده شدن رو نداشتم....
امشب باید به خواستگاری دختری میرفتم،که علاوه بر این که نمی شناسمش ،به پاکیش هم شک داشتم....
تقه ای به در زده شد....حتما عزیز بود ...اومده بود ببینه چرا دیر کردم....از همونجا گفتم عزیز الان آماده میشم میام
اما برخلاف تصورم در باز شد و چهره خندون پیمان توی چارچوب در ظاهر شد
دستش رو به در تکیه داده بود و با نگاه شیطونی گفت هیراد تو چرا تو همه چیز از من جلو میزنی....
اصلا حوصله کل کل رو باهاش نداشتم برای همین نیم لبخندی زدم و به سمت کمد لباسم رفتم....
اونم اومد تو در رو بست....رفت روی تخت نشست و گفت هیراد چته؟
شاید اولین بار بود که ما باهم تو صلح بودیم....
نگاهی بهش انداختمو چیزی نگفتم مشغول بررسی لباسام بودم....حوصله کت شلوار رو نداشتم مگه من واقعا راضی به این خواستگاری بودم...اما باید بخاطر حاجی حفظ آبرو می کردم...
مثل اینکه پیمان بدجور از رفتارم تعجب کرده بود چون اومد کنارم ایستاد و گفت هیراد اتفاقی افتاده؟
نگاهش کردم ...اولین بار بود که حس کردم این حرفش به دور از هر کنایه و متلکیه و واقعا نگرانه
دستی به شونه اش زدم ...لبخندی زدمو گفتم اره عمو جوون خوبم حالا هم بدو برو بیرون می خوام لباس بپوشم...
لبخند موذی زد و گفت مگه احیانا تو دختری ....تازه دخترم بودی من عمرا میومدم طرفت و شکلکی در آورد و گفت آخه گوشت تلخی بیام طرفت که چی بشه
اولین برخورد دوستانه ما دو نفر ببین تو چه وضعیتیه....برخوردی که همیشه آرزوش رو داشتم الان توی وضعیتی افتاد که حتی حس و حال شوخی رو ندارم....
جدی شد و توی چشمام زل زد و گفت هیراد میدونم همیشه ما در حال جنگیم و هیچ وقت همو نفهمیدیم اما می تونی رو کمکم حساب کنی
به سمت در رفت و من با تعجب داشتم بهش نگاه می کردم که این چطور از این رو به رو شده .....
قبل از اینکه بیرون بره دوباره به طرفم برگشت و گفت راستی عمو جوون فکر نکن من از قافله عقب می مونما ...منو که می شناسی ...دختر زیاد دوربرمه و چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
حیف که هیچ کس نمی تونست به من کمک کنه....امیدم تنها به حاجی بود که اونم پشتمو خالی کرد.....

همه چی به سرعت گذشت .....جلسه خواستگاری ....بله برونم بود....وقتی یاد نگاههای دو برادرش میفتم به این باور می رسم که واقعا اگه با خواهرشون ازدواج نمی کردم حتما بلایی سرم می آوردند.....دختری که من کنار دریا دیدم کجا اون دختر که خودشو لای چادر پیچونده بود کجا ....اگه اون دروغ رو نگفته و قبلا ندیده بودمش و باعث توی این مخمصه افتادن من نبود حتما اگه به خواستگاریش میومدم ....قبولش می کردم....اما الان به اجبار بود که قبولش می کردم.....توی تمام مجلس اون یک بار هم سرشو بلند نکرد و نگام نکرد.....حاج فتاح هم نگاهش خصمانه بود....فقط مادر بهار بود که نگاهش به من مهربون و بدون کینه بود.....توی اون مجلس فقط پیمان بود که حضور نداشت ....اونم به خواست خودش که می خواست با دوستاش بیرون باشه....


اونقدر همه چي سريع گذشت که نمي تونم باور کنم در عرض دو هفته همه چي تموم شد و من الان يه زن تو شناسنامه امه ....زني که نه مي شناسمش و نه ميدونم قراره با اون به کجا برسم....
از مراسم و جشن عروسي هيچي نفهميدم....فقط قيافه اخم کرده ي خودم رو يادمه ...حتي يه نگاه هم در طول تمام جشن بهش نکردم که بدونم چه شکلي شده.....
از اول هم شرطم براي قبول ازدواج خونه جدا بود.....با اينکه حاجي به اجبار بود که قبول کرد ....اما حداقلش اينجوري خودم راحتم ......چون نمي تونستم و نمي خواستم بذارم ديگه کسي توي زندگيم دخالت کنه....
بدون اينکه بهش نگاه کنم ....کليد رو توي در انداختم...در رو باز گذاشتمو وارد آپارتمانم که طبقه اول يه ساختمون ده طبقه بود رفتم.
يه آپارتمان دو خوابه با يه سالن و اشپزخونه اپني که کاملا به سالن اشراف داشت....کليد رو زدمو سالن روشن شد....کتم رو درآوردمو روي کاناپه توي سالن پرتش کردم ....اما افتاد کنار کاناپه بي توجه بهش به سمت اتاق رفتم که ديدم هنوز دم در ايستاده
-نکنه منتظر دعوت نامه اي؟
بدون هيچ حرفي اومد تو و در رو بست
در حالي که گره کرواتمو شل مي کردم به سمت اتاق رفتم ...کروات و پيرهنمو پرت کردم کنار تخت ،کمربندمو باز کردمو خودمو پرت کردم رو تخت.....اونقدر خسته بودم که حوصله اي تعويض لباسم رو نداشتم....
طاق باز روي تخت خوابیده بودم و به سقف خيره شده بودم....به سفيدي مطلقي که روبروم بود نگاه مي کردم....به صفحه سفيدي که مثل زندگي همه ي ماست اما ما با اشتباهاتمون اونو سياه مي کنيم....
حس کردم اومد تو ....اما باز هم حتي يه نيم نگاه هم سمتش نکردم....نشست کنار در و سرشو روي پاهاش گذاشت....
مچ دستمو روي چشام گذاشتمو سعي کردم به اين فکر کنم که من اونقدر قوي هستم که بتونم از پس اين مشکل بربيام....
چشام تازه گرم خواب شده بود که صداي گريه اي خوابمو پروند....چشامو باز کردمو از گوشه چشم به اون که حالا روبروي آينه ايستاده بود و سعي مي کرد زيپ لباسشو باز کنه نگاه کردم....
دختره ي احمق زندگيمو بهم ريخته الانم خوابمو بهم ريخت....
پوزخندي زدمو در همون حالت با تمسخر گفتم:چيه نکنه منتظري بيام کمکت کنم...زود عوض کن بگير کپه مرگتو بذار....
با تعجب داشت نگاهم مي کرد....بدون توجه به اون بالشتو بغلم گرفتمو اينبار به پهلو و پشت به اون خوابيدم.
صبح با حس کردن اینکه کسي کنارمه از خواب پريدم....
دختره ي احمق چرا رو تخت خوابيده ....به اون که فقط چند سانتي متري باهام فاصله داشت نگاه کردم....بلوز نارنجي با شلوار مشکي تنش بود....و همه ي آرايشش هم هنوز روي صورتش بود ...خواستم بيدارش کنم بره يه جاي ديگه بخوابه...
که بي خيال شدمو گفتم بذار همينجا بخوابه ....که بفهمه حتي اگه کنارم باشه نمي تونه کاري کنه....داشتم ميرفتم سمت کمد تا حوله امو بردارم که چشمم به لباس عروسي افتاد که الان فقط اسمش لباس عروس بود چون از وسط کاملا با قيچي پاره شده....
مسخره ي احمق....عرضه يه زيپ باز کردنم نداره....
توي آشپرخونه نشستم چاي ساز و به برق زدم و کره مربا رو برداشتم و تيکه اي نون تست سرد برداشتم....کره رو به نون ماليدم روش مربا کشيدمو شروع کردم به خوردن....
داشتم براي خودم چاي مي ريختم که با صداي سلام ارومي به عقب برگشتم...بدون اينکه جوابشو بدم ليوان چاي رو برداشتم و از کنارش با يه تنه محکم که بهش زدم گذشتم....
-ديوونه عوضي (آروم گفت اما شنيدم)
با خشم برگشتم طرفش
-چي بلغور کردي واسه خودت؟
-هيچي
بهش زل زدم....به اون صورتش که الان بدون آرايش معصومتر نشون ميداد....به اون تي شرت سفيدي که عکس يه گربه روش بود و به شلوارک جيني که به پاش بود....
و بي هيچ حرف ديگه اي رفتم تو سالن روي کاناپه نشتم ....کنترل تي وي رو برداشتمو شروع کردم به بالا پايين کردن کانالها
روز جمعه اي هم هيچ چيز به درد بخوري پيدا نشد که حداقل بشينم باهاش خودمو سرگرم کنم....
صداي گوشيم بلند شد.....کت رو که از ديشب تا حالا رو زمين بود ...برداشتم ....گوشيمو درآوردم....پيمان بود....
اونقدر درگير بودم ديشب که اصلا نديدمش ...معلوم نبود کجا بود...
دکمه اتصال رو زدم
-بله
-به به سلام شاه داماد....خوبي عمو جوون
باز اين شروع کرد...
-چکار داري پيمان اين وقت صبحي زنگ زدي
صداي قهقه اش گوشي رو پر کرد
-چيه عمو جوون نکنه عيشتو بهم زدم
-مي نالي واسه چي زنگ زدي يا نه.؟
-هيراد بي ادب که بودي اما بي ادبتر شديا...بعد با خنده اضافه کرد ...حالا وقت واسه خوش گذروني زياد داري
-پيماااااااااااااااااان
-باشه خب....زنگ زدم تبريک بگم....
پسره ي....اول صبحي داشت رو اعصابمو رژه ميرفت
-تبريک رو ديشب هم مي تونستي بگي
-واقعا از دست رفتي تو....من مگه ديشب بودم؟
بي حوصله گفتم مگه نبودي؟
-نه....واسه يه پرونده که داشتم مجبور شدم ديروز شهرستان باشم....شبم نتونستم برگردم....
-باشه پيمان تبريکتو که گفتي الان قطع کن بذار راحت باشم...
-هيراد خيلي پررويي....اما اشکال نداره ....حالا هم زنگ زدم بگم عزيز گفت زنگ بزنم دعوتون کنم بياييد ناهار اينجا باشين
-بگو کار دارم نمي تونم بيام
خنديد و موذيانه گفت چکاري؟
-بيکاري....اخه تو رو سنن....باشه بگو ميايم....
و بدون اينکه بهش فرصت بدم چيز ديگه اي بگه گوشي رو قطع کردم.


مي خواستم بلند شم که تلفن خونه زنگ زد....مطمئن بودم خانواده اشه...برا همين از همونجا صداش کردم...
-بيا گوشي رو بردار حتما مادرته
با چشمايي قرمز وارد هال شد.....به سمت تلفن رفت و همونطور ايستاده گوشي رو برداشت
-سلام ...ممنون شما خوبين
........
-آره ...
بعد صداشو آروم کرد و گفت نه مامان....مشکلي ندارم..
پوزخندي که به لبم اومد رو ديد ....بلند شدم و به سمت اتاق رفتم تا آماده بشم
بعد از چند دقيقه که صدايي نيومد فهميدم تلفنش تموم شده.....
در حالي که تي شرت مشکيمو تنم مي کردم....رفتم سمت هال که ديدم نيستش....
از همونجا بلند گفت برو آماده شو بايد بريم خونه بابام اينا....
و دوباره برگشتم تو اتاق...........
*************
توي ماشين نشستم و منتظر شدم بياد......چقدر هم طولش ميده....شيطونه ميگه قالش بذارمو تنهايي برم ....
همونطور که رو فرمون ماشين ضرب گرفته بودم و با آهنگي که از پخش ماشين بخش مي شد مي خوندم...
يه موجم که با دريا قهر کرده
بدون تو من آرامش ندارم
گمت کردم اما غافل از اينکه....
که با بسته شدن در ماشين آهنگو خاموش کردم.....
ماشين رو روشن کردم و حرکت کردم....حتي به طرفش برنگشتم ببينم اصلا شايد يکي ديگه سوار ماشين شده و اون نيست....
نمي تونستم تحملش کنم....اونقدر ازش بابت دروغي که زندگيمو بهم زده بود متنفر بودم که همين که اينقدر تحملش کردم هم خودش کلي ...
تو حال و هواي خودم بودم که حس کردم يه چيزي روي دستم که رو دنده بود قرار گرفت
به دستش که روي دستم بود نگاه کردم...اونقدر سريع دستمو از زير دستش بيرون کشيدم که شوکه شد ...
با خشم زل زدم تو چشماش ...اونم با تعجب داشت نگاهم مي کردم...
-آخرين دفعه ات باشه که دست نجستو ميذاري رو دستم فهميدي...
حس کردم بغض کرد....روشو به طرف شيشه برگردوند و چيزي نگفت....
عصبي دستي به موهام کشيدمو پام روي پدال گاز گذاشتم
ميدونستم تند رفتم....ميدونستم خيلي بي رحم شدم.....اما يه چيزي تو ذهنمه مي گفت حقشه....
-معذرت مي خوام
به طرفش که اين حرف رو با صداي خفه و آرومي گفته بود برگشتم.....
سرش پايين بود و داشت با انگشتاي دستش بازي مي کرد.....
نفسمو با صدا بيرون دادم....
چي بايد بهش مي گفتم...بايد مي گفتم اشکالي نداره ....فداي سرت....
خواهش مي کنم کاري نکردي....کاري نکردي که زندگيمو بهم ريختي.....
ماشين رو گوشه خيابون پارک کردم....دستمو رو پشتي صندليش گذاشتم و به طرفش برگشتم
-چرا اين کار رو با من کردي؟کسي اجيرت کرده؟آخه من که نمي شناسمت؟
هيچي نگفت فقط سرش پايين بود ...همين کارش اعصابمو بيشتر بهم ريخت
محکم چونه اشو با دستم گرفتمو سرشو به طرف خودم برگردوندم....
-وقتي باهات حرف ميزنم بهم نگاه کن .....فهميدي؟
اونقدر عصبي اين حرفو زدم که آروم بله اي گفت و سرشو دوباره انداخت پايين
-چرا لالموني گرفتي ؟
دستي به صورتم کشيدم ....از شيشه ماشين به خيابون نگاه کردم.....
دوباره به طرفش برگشتم....
-نکنه يه گندي زدي و کسي نبود بهش ببندي ....بستيش به من هان؟
بغضش شکست....اشکاش روي گونه اش ريختن....عصبي شدم....گريه اش،اشکاش عصبيم کرد.....
نفهميدم چي شد....وقتي به خودم اومدم که دستش رو دهنش گذاشت و من دستم کنار اون ........
با اعصابي بهم ريخته ماشين رو روشن کردم و بقيه مسير رو توي سکوت گذشت ...مي ديدم داره بي صدا گريه مي کنه
و سرش پايينه ...اما دلم به رحم نيومد...انگار بدجور سنگ دل شده بودم....
شايدم قرار بود ...انتقام تموم زندگيمو از اين که به خواست خودش وارد زندگيم شد بگيرم
با توقف ماشين اشکاشو پاک کرد و پياه شد....در رو آروم بست و رفت پشت در خونه ايستاد....
نگام به رد خوني که کنار لبش بود افتاد.....با حرص دستمالي برداشتمو از ماشين پايين اومدم....
دستمال رو به طرفش گرفتم
-بگيرلبتو پاک کن...
دستم هنوز توي هوا معلق بود و اون با چشاي قرمز داشت نگام مي کرد...
-د بگيرش ....هيچ خوشم نمياد فکر ديگه اي بکنن....حالا اگه بفهمن زدمت خيالي نيست ...
دستمال رو گرفت و من بي توجه به اون با کليدي که داشتم در رو باز کردم و رفتم تو
همونطور که به سمت ساختمون حرکت مي کردم....صداي قدمهاي آرومش رو پشت سرم مي شنيدم
با باز کردن در عزيز رو پيش روم ديدم...با خنده منو تو آغوش گرفت و گفت خوش اومدي مادر
-مرسي عزيز
-به به شاه داماد
سرمو به طرف چپ برگردوندم....پيمان بود
دستشو به طرفم گرفت
با شيطنت نگاهم کرد و گفت مبارکه عمو جون
-عمو درد....
قهقه اش بلند شد بعد به پشت سرم نگاه کرد و گفت پس زن عموي گلمون کو ....بلکه چشمم به جمالش باز شه و اين طلسم نديدنش بشکنه
عزيز نگام کرد و گفت هيراد جان پس زنت کو؟
با تعجب به عقب نگاه کردمو گفتم پشت سرم داشت ميومد....
پيمان با خنده گفت خاک برسرت زنتو ول کردي تنهايي اومدي تو....حتما طفلي خجالت مي کشه بياد...من برم بيارمش تو
پوزخندي زدمو به سمت سالن رفتم
-عزيز تو هم بيا بشين الان مياد تو...لازم نيست اونجا منتظرش بموني
عزيز با نگراني نگام کرد و گفت چيه نکنه چيزي شده
بي خيال روي مبل لم دادم ....خياري برداشتم از ظرف ميوه روي ميز ....
-چي اتفاقي ؟
با شک نگام کرد و گفت شربت بيارم برات يا چايي؟
با خنده گفتم هر دو
خنديد و به سمت آشپزخونه رفت
کتابي که روي ميز بود توجه امو جلب کرد....طعمه...چه اسم جالبي داشت....حتما اينم يه رمان جناييه که پيمان مي خونه....
شايدم جنايي نباشه....شونه هامو با بي خيالي بالا انداختم و با خودم گفتم به من چه موضوعش چيه.....
-مادر پس زنت هنوز نيومد تو؟
-عزيز کي اومدي که من نفهميدم
-تازه....پس زنت کو؟
-حتما پيمان داره مخشو تو حياط تليت مي کنه
و بي خيال ليوان شربت رو برداشتمو لاجرعه سر کشيدم
ليوان رو که روي ميز گذاشتم چشمم به اون و پيمان افتاد
نميدونم چرا اما حس کردم يه ترس توي چشماش بود....