بالاخره وقتی کارد به استخونم رسید ، یه روز رفتم خونه مریم اینا . زنگ زدم و خودش آیفون رو جواب داد و در رو واکرد و رفتم تو . پدر و مادرش خونه نبودن . نشستم و جریان رو بهش گفتم . اونم خیلی ناراحت شد ! برگشت و بهم گفت " پدرم وضعش خوبه ، اگه بخواد میتونه کمک مون کنه اما نمیخواد !"
گفتم شایدم حق با پدرته ! گفت " نه ! خودش میتونه تو پسر خیلی خوبی هستی ! چند شب پیش داشت می گفت که وقتی تو با او امکانات کم و وضع مالی خراب ، هم خرج تحصیل خودت رو در آوردی و هم خواهرت رو ، بعدشم تونستی تو دانشگاه سراسری قبول بشی و مدرک بگیری ، حتما پسر خوب و لایقی هستی !" گفتم پس چرا کمکمون نمی کنه ؟ گفت " نمیدونم اما خبر دارم خودش چه جوری با مامانم عروسی کرده!" گفتم چه جوری ؟ گفت " خودشم وقتی جوون بوده ، وضعیت تورو داشته! وقتی دیگه همه درها روش باشه میشه ، با مامانم قرار میذارن و کاری می کنن که پدر و مادر مامانم دیگه نمیتونن حرفی بزنن !!" گفتم یعنی ....؟! گفت " اره !" گفتم خوب کار خوبی نکرده پدرت !
یه خنده ای به من کرد و بلند شد و یه نوار گذاشت و اومد بغلم نشست ، گفتم پدر و مادرت کجا رفتم ؟ گفت " میخوای چیکار ؟" گفتم میخوام مردونه با پدرت حرف بزنم ! گفت " فایده ای نداره ." گفتم چرا ؟ گفت " تو پدرم رو نمی شناسی ، اون اگه موافقت کرده ، ظاهری یه ! چون میدونه تو نمیتونی حتی خرج عروسی رو هم گیر بیاری !" گفتم پس چیکار کنیم ؟ گفت همون کاری که پدرم کرده ! گفتم جدی میگی؟!! گفت " نه ! اما باید تظاهر کنیم ! اونوقت دیگه نمیتونن کاری بکنن !
خلاصه قرار مدار مونو گذاشتیم و من از خونه شون اومدم بیرون ! درست پس فرداش که به مریم زنگ زدم ، باباش گوشی رو ورداشت ! خواستم که حرف نزنم اما اسمم رو صدا کرد . منم جواب دادم ، بهم گفت که برم اونجا . منم درجا راه افتادم و رفتم خونه شون .
چشم تون روز بد نبینه ! تا پامو گذاشتم تو که دو سه نفر ریختن سرمو و تا می خوردم کتکم زدن ! اینقدر منو زدن که داشتم میمردم ! بالاخره باباش منو از زیر دستشون کشید بیرون و زنگ زد کلانتری و منو به جرم دزدی با دستبند از تو خونه شون بردن کلانتری و انداختن زندان ! فرداشم یه پرونده گذاشتن زیر بغلم و فرستادن دادگاه . اونجا بهم تهمت زدن که وقتی برای درس دادن میرفتم خونه شون ، یه سکه طلا رو میز بوده ، دزدیدم ! منم نتونستم چیزی رو ثابت کنم . از شانس بدم ، همون موقع که تو دادگاه بودم یکی از اون بچههایی که یه وقتی با همدیگه تو پارک حشیش و ویسکی و تریاک می فروختیم رو گرفته بودن و آورده بودن اونجا !! اون پدر سگم یه آشنایی به من داد ! یارو پاسبانم دید و به یکی دیگه گفت و اونم رفت به رئیس دادگاه گفت ! دو تا چک که بهش زدن ،یکی دو تا مورد رو لو داد و منو صاف بردن زندان !
شماها نمیدونین زندان چه جور جایی یه ! خدا نصیب نکنه ! آدمو میندازن با دزد و چاقو کش و قاتل و هریینی و خلاصه یه مشت آدم خلافکار ! حالا حساب کنین که آش نخورده و دهن سوخته ! خواهرم بیرون تنها ! خودم تو زندان ! دختری که دوستش دارم معلوم نیس کجا !
اینقدر داغون و خراب بودم که اگه یه چاقو گیرم میاومد خودمو می کشتم ! اینم از درست زندگی کردن !
دردسر تون ندم ! چون بار اولم بود اما اون پسره یه چیزایی گفته بود ، شیش ماه برام بریدن !
تو همون پونزده روز اولی ، دوا رو دادن دستم ! منم که دیگه از دنیا بردیده بودم ! کشیدم !
"
ته سیگارش رو انداخت زمین و ساکت شد ، یه خرده بعد گفت "
_
داغون شدم !
_
شاید اگه یخورده دیگه تحمل می کردی درست می شد !
نصرت _ از بچه گی و بدبختی و نداری و فقر و گرسنگی و از دست دادن خواهر و مادر و خیلی چیزای دیگه رو تحمل کردن ، دیگه برام جا نذاشته بود ! راستش اون روزی که واسه اولین بار هریین کشیدم ، قبلش یه ملاقاتی داشتم . بابای مریم بود ! اومده بود باهام حرف بزنه ! بهم گفت که دست ما رو خونده و مریم رو برده دکتر و فهمیده بهش دروغ گفتیم ! گفت تا یه ماه دیگه رضایت میدم و می ارمت بیرون ! گفت که مریم و مادرش رو فرستاده ترکیه !
وقتی اینو شنیدم دیگه چیزی برام فرقی نداشت ! این بود که گذاشتن جلوم و کشیدم !
"
دوباره ساکت شد و بعد گفت "
_
یه هفته بعدم ، باباش رضایت داد و آزادم کردن ! یعنی گفته بود که اشتباه شده و سکه رو تو خونه پیدا کردن ! اونام آزادم کردن !
_
خب ازش شکایت می کردی !
نصرت _ نه ! من چون چیزای دیگه رو می خوردم !

" یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت "
_
وقتی رو یه جایی کسی دوستت نداشت ! کسی نخواستت ! کسی به فکرت نبود ، بی پشت و پناه میشیٔ ! میدونین ؟! یه اثر باستانی متعلق به همه مردم جهانه ! یه دانشمند بزرگ متعلق به همه مردم جهانه ! همونجور که کره زمین مال همه مردم دنیا س ! یه دانشجو هم مال همه مردم دنیا س! حداقل مال همه مردم مملکت خودشه ! این همه خرج یه نفر مثل من میشه ! از کجا میشه ؟! از سرمایه این مملکت ! آخرشم ولم می کنن به امان خدا ! شاید من میتونستم خیلی کارا بکنم اما کسی زیر بال و پر م رو نگرفت !
"
کامیار پاکت سیگارش رو دراورد و تعارف کرد و برامون روشن کرد که نصرت یه نگاه به اون طرف پارک کرد و گفت "
_
نگاه کنین !
"
برگشتم دیدم سه تا دختر یه گوشه پارک نشستن . نصرت خندید و گفت "
_
نصفی شون متادنی و نصف شون عملی ! دارن تزریق می کنن !
_
اینجا ؟!!
نصرت _آره دیگه !
_
برای چی اصلا این کارا رو می کنن ؟
نصرت _ ببین ، یه جوون ، حالا دختر یا پسر ، احتیاج به تفریح و شادی داره . یه جوون ، پیرزن یا پیرمرد هفتاد ساله نیس که بتونه شیش هفت ساعت رو صندلی بشینه ، تو بالکن خونه ش بشینه و رادیو گوش بده !
خداوند تو مغز ما ماده ای گذاشته که باعث شادی میشه ! وقتی یه جوون همه ش جلو خودش دیوار می بینه ! وقتی همه ش ممنوعیت میبینه ! وقتی هزار تا وعده عملی نشده رو میبینه! وقتی فردا صبحش رو تاریک تر از شب قبلش میبینه ، اون وقته که افسرده میشه ! این افسردگی م هی اضافه میشه ، اضافه میشه تا دیگه خود مغز به تنهایی نمیتونه چاره ش کنه ! اون موقع س که جوون پناه میبره به قرصای شادی آور ! مواد مخدر ! حشیش !
اگه مثلا برای افسردگی ش یه دکتر روانشناس م ببینه ، بهش چی میده ؟ زاناکس ! کلونازپام ! فلوکستین !
این داروها فکر می کنین چی هستن ؟ یه جورایی مثل اونای دیگه اون ! اکثر شونم اعتیاد آورن ! به این دخترا نگاه کنین ! قول بهتون میدم که اکثرشون ، اول کار ، یه سری به دکتر روانشناس زدن ! با چهار نوع قرص شروع کردن و الان رسیدن به هرویین و تزریق و این حرفا ! خبر دارین که اعتیاد و مواد افتاده تو مدارس راهنمایی ؟ می فهمین چی دارم میگم ؟!! به خدا دیر بجنبیم دیگه نمیشه کاری کرد !!
_
مگه چه مدته هروئینی شدن که کارشون به تزریق کشیده ؟!
نصرت _ الان دیگه مثل قدیما نیس که یارو ده سال هرویین بکشه و بعدش کارش به تزریق و این حرفا برسه ! الان بعد از شیش ماه یه سال میرن تو کار تزریق !
_
خب چرا ؟!!
نصرت _ جنسا خوب نیس ! یه مدل افغانه که دست سازه ، یه مدل پاکستانی یه که لابراتوواریه ! الان بیشترش افغانیه ! این همه افغانی فکر می کنی چیکار می کنن ؟!!
_
جریانش چه جوریه ؟!
نصرت _ دو ، سه هزار تا استامینوفن رو پودر می کنن و یه تفتش میدن و میشه هرویین ! بعدشم دیازپام و این چیزا رو هم پودر می کنن و میریزن تنگش !
_
خب اینکه اعتیاد اونجوری نمیاره !
نصرت _ یه خرده هرویینم قاطیش می کنن دیگه ! دفعه اولم بهت جنس خوب میدن ! اسیر که شدی ، آشغال میبندن به ناف آدم ! بعدشم اگه ده تا بسته رو هم بکشی ، نشئه نمیشیٔ ! دودش حیف و میل میشه ! باید حتما تزریق کنی ! حالا اگه بهتون بگم کجاها تزریق می کنین غش می کنین !
_
مگه تو رگ تزریق نمی کنن ؟!
نصرت _ اولاً که جاش تابلو میشه ! بعدشم چند دفعه که تزریق کردی ، رگ خشک میشه ! باید بزنی بغل پات کهٔ میشه بغل ..... یا بزنی زیر ناخن !
_
زیر ناخن ؟!!! اونکه خیلی درد داره !
نصرت _آدم که خمار شد دیگه این حرفا حالیش نیس ! تازه اون به کنار ، با یه سرنگ بیست نفر تزریق می کنن ! حالا حساب ایدز و چیزای دیگه شو بکنین !
"
یه پک به سیگارش زد و خندید و گفت "
_
کثافت ش حالا جای دیگه س !
کامیار _ کجا ؟
نصرت _ موقع خریدنش ! یارو دوافروشه ، بسته های یه سانتی رو میکنه تو ماتحتش ! وقتی میری ازش بخری ، پول رو به یکی دیگه میدی و جنس رو از یکی دیگه تحویل می گیری ! جریانشم اینطوریه. میری جلو یارو و اونم دست میکنه تو سوراخ ... یه بسته در میاره و میده بهت و میگه بذار دهنت ! اونم زود باید بذاره دهنش !
"
یه مرتبه حالت تهوع بهم دست داد !"
کامیار _ دیگه چرا میزاره تو دهنش ؟!!
نصرت _که اگر مأمور رسید قورتش بده !
کامیار _ با همون کثافت و بوی بد و ....!!!
نصرت _اره !
کامیار _ چه جوری آخه میتونن ؟!
نصرت _ شما یه آدم هروئینی رو ندیدین وقتی بهش جنس نرسه ! اگه ببینینش حتما میفهمین !
_
آخرش که چی ؟
نصرت _ تو جوپ آب مردن ! موقع تزریق سنکپ کردن ! خودکوشی ! زندان ! آخرش اینه دیگه ! با این سیگارای واموندهٔ شروع میشه ! پسره یا دختره سیزده چهارده سال شه که برای قیافه گرفتن شروع میکنه به سیگار کشیدن ! بعدش میشه حشیشی ! تریاکم که گرونه و میره سراغ هرویین !
قدیم مشروب میخوردن ! یه ابجویی چیزی و ارضا میشدن و کمتر سراغ مواد مخدر می رفتن !! الان دیگه نمیشه ! اولاً که این عرق های دست ساز توش تینر و دیازپامه و یه خرده الکل ! جوونام که پول ندارن ویسکی بخرن یا کور میشن یا هزار جور مرض دیگه میگیرن تازه دهان شونم بوی الکل میگیره و دیگه گیربیفتن پدرشون درمیاد ! اینه که میرن سراغ حشیش بعدشم که معلومه !
_
حالا چرا ؟!
نصرت _ ناامیدی !! از دست رفتن انگیزه ! نداشتن تفریح و هزار تا چیز دیگه ! یکیش خود من !
_
بالاخره وقتی از زندان اومدی بیرون چی شد ؟
نصرت _ رفتم سراغ حکمت ! دیگه افتاده بود به نون خالی خوردن ! شده بود عین اسکلت ! جریان رو بهش گفتم . اینقدر گریه کرد که نگو !
کامیار _ تو چیکار کردی ؟
_
یکی دو بار رفتم دم خونه مریم اینا ، خونه خالی بود . واقعا رفته بودن . منم دیگه چیکار میتونستم بکنم ؟ یه آدم عملی دیگه تو این خط ا نیس ! دیگه عشقم شد هرویین ! عشق که نه ! ازش بدم میاد ! هر بار میکشم به خودم و جد و آبادم لعنت می کنم که اگه دیگه برم سراغش اما تا یه خرده خمار میشم و نشستم پاش !
"
یه پک دیگه به سیگارش زد و ته سیگارش رو انداخت دور و گفت "
_
یه جوون تا زمانی محیط براش امن و مطمئنه که تو دامن خونواده باشه ! وقتی که به هر صورت از خونواده ش فاصله گرفت ، این بلاها سرش میاد !
وقتی مریم رو از دست دادم ، فقط به خاطر حکمت زنده موندم . حالام فقط به خاطر اون زندم ! هر وقت درسش تموم بشه و بتونه رو پای خودش واسته خودمو راحت میکنم !
کامیار _ این حرفا رو نزن ! من باهات کار دارم !
نصرت_ من روز به روز دارم داغون تر میشم ! دیگه هر کی منو ببینه میفهمه عملی م ! خود حکمتم بو برده ! من باعث ننگشم ! من نباشم اون راحت تره !
کامیار _ حالا ول کن این حرفا رو ! راستی یه چیزی میخواستم ازت بپرسم !
"
نصرت برگشت تو چشماش نگاه کرد و گفت "
_
اختیار حکمت رو دیگه دادم دست تو ! جون تو و جون اون ! عوضش غیرت و شرفت رو که میدونم خیلی ازش داری ، امانت گرو ورداشتم ! دیگه هر کاری خواستی بکن !
کامیار _اولاً که بهت قول مردونه دادم ! دوّماً که چیز دیگه می خواستم ازت بپرسم ! میخواستم بگم اگه مثلا یه روزی بفهمی خواهرت کجاس ، چیکار می کنی ؟
"
نصرت زل زد به کامیار و یه خرده بعد گفت "
_
حکمت ؟!
کامیار _ نه ، عزت !
نصرت _ عزت که خواهرم نبود ! داداشم بود !
"
من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که کامیار گفت "
_
مگه اسمش عزت نبود ؟!!
نصرت _ چرا !
کامیار _ مگه عزت اسم دختر نیس ؟!!
نصرت _ هم اسم دختره هم پسر ! مثل نصرت ، حشمت !
"
بعد خندید و گفت "
_
حالا اگرم بدونم کجاس دیگه کاری نمیتونم براش بکنم ! دیگه از یه آدم عملی چی بر میاد ؟!! خیلی خیلی همّت کردم که تونستم حکمت رو سر و سامون بدم اونم تازه از چه راه هایی ! دلالی محبّت کردم ! هرویین فروختم !
"
یه مرتبه زد تو پیشونیش و گفت "
_
وقتی یادش می افتم که چه کارایی کردم از خودم بدم میاد و الله !
"
اون می گفت اما من و کامیار فقط به همدیگه نگاه می کردیم که کامیار گفت "
_
پس عزت پسر بوده ؟!!
نصرت _آره !! یه پسر کاکل زری ! اگه اونم با ما بود حداقل یه باری از رو دوش من ور میداشت . الانم معلوم نیس ! شاید تا حالا چند بار از بغل همدیگه ردّ شده باشیم اما نه اون منو میشناسه و نه من اون رو ! فقط یه نشونی ازش دارم که اونم شدنی نیس که از روش بشناسمش !
کامیار _ چه نشونیای ؟!!!!
نصرت _ یه خال . یه خال اندازه یه پنج تومنی زیر بغلش بود ! وقتی کوچیک بود همه ش دلم میخواست بهش دست بزنم و ببینم چرا زیر بغلش سیاهه ! تا دست میزدم زیر بغلش ، غش غش می خندید طفل معصوم ! مامانم هی دوام می کرد و می گفت پسر ......
"
دیگه نمیفهمیدم که نصرت داره چی میگه ! فقط به کامیار نگاه میکردم که اونم مات شده بود به نصرت !
کامیار یه خال اندازه یه پنج تومنی زیر بغلش داشت !
احساس میکردم دیگه خون به مغزم نمیرسه ! حتی نمیتونستم سرمو تکون بدم ! دلم می خواست میتونستم یه جوری حرف رو عوض کنم اما دیگه دیر شده بود .
کامیار برگشت و یه نگاهی به من کرد و بلند شد و به نصرت گفت "
_
نصرت جون ما دیگه باید بریم !
نصرت _ کجا؟!!
کامیار _ خیلی کارا دارم که باید بکنم ! میخوای برسونمت ؟
نصرت _ نه ، میخوام یه خرده اینجاها راه برم و فکر کنم ! شماها برین اما منو بی خبر نذارین.
"
باهاش خداحافظی کردم و تا کامیارم اومد خداحافظی کنه ، نصرت دستش رو تو دستاش نگاه داشت و گفت "
_
جون تو و جون حکمت ! سپردمش اول به خدا و بعدم به تو .
"
کامیارم یه سری تکون داد و پشتش رو کرد به نصرت و رفت ! منم دنبالش راه افتادم !
از پارک رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم . یه خرده بعد آروم گفتم "
_
کامیار حتما اشتباهی شده !
کامیار _ ببین سامان ، نه من بچه م که دلداری م بدی و نه گندمم که غش و ضعف کنم ! پس هیچی نگو !
"
دیگه هیچی نگفتم ! یعنی چیزی نداشتم که بگم . یه ساعت بعد رسیدیم جلو باغ و کامیار ماشین رو همون بیرون پارک کرد و رفتیم تو و رفتیم طرف خونه آقا بزرگه و در زدیم و رفتیم تو . تا آقا بزرگه صورت کامیار رو دید ، ترسید و گفت "
_
چی شده ؟!!
"
برگشتم طرف کامیار ! صورتش مثل لبو سرخ شده بود !"
کامیار _ آقا بزرگ ، من همه چیز رو فهمیدم !
آقا بزرگه _ چی رو فهمیدی ؟!
کامیار _ اون بچه سر راهی ، گندم نبوده ! من بودم !
"
تا اینو گفت آقا بزرگه یه مرتبه واداد ! همونجور که چهار زانو نشسته بود ، شل شد و تکّیه ش افتاد رو پشتی ! فقط کامیار رو نگاه می کرد .کامیارم فقط اونو نگاه می کرد ! زود به آقا بزرگ گفتم "
_
آقا بزرگ مگه اون بچه همین گندم نبوده ؟! بهش بگین دیگه !
کامیار _ عزت پسر بوده با یه خال زیر بغلش ! مگه نه آقا بزرگ ؟! گندم بیخودی اینقدر آروم نشد ! شما جریان رو بهش گفتین ! برام خیلی عجیب بود که چطور گندم یه مرتبه همه چیزرو قبول کرد !
"
بعد رفت جلو آقا بزرگه نشست و گفت "
_
من همیشه شما رو دوست داشتم و بهتون احترام گذاشتم ! دلم میخواد از این به بعدم همینجوری باشه ! فقط خودتون بهم جریان رو بگین ! من همون بچه م ؟
"
آقا بزرگه دستش رو گرفت جلو چشمش و گریه کرد ! کامیار بلند شد و سر آقا بزرگ رو ماچ کرد و راه افتاد ! آقا بزرگم با یه صدائی که انگار از ته چاه می اومد گفت "
_
نرو باباجون ! نرو ! چراغ این خونه رو خاموش نکن !
"
کامیار یه لحظه صبر کرد و دوباره راه افتاد . منم دنبالش !
از خونه آقا بزرگه اومدیم بیرون و رفتیم طرف خونه کامیار اینا که یه مرتبه گندم اومد جلومون ! تا کامیار چشمش بهش افتاد گفت "
_
حالا فهمیدی که تو همون گندمی ؟!
"
گندم فقط نگاهش کرد !"
کامیار _ عزت منم !
"
دوباره راه افتاد ! برگشتم به گندم که مات ما رو نگاه می کرد نگاه کردم ! دلم می خواست تموم دق دلی م رو سر یکی خالی کنم ! اما چرا اون طفل معصوم ! تند دویدم پشت سر کامیار و یه خرده بعد رسیدیم جلو خونه شون . واستاد و به من گفت "
_
تو نیا سامان .
"
سرمو تکون دادم و همونجا واستادم . درست دو دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای جیغ زن عمو م و کامیار بلند شد ! ترسیدم ! اومدم برم تو که کامیار اومد بیرون و مادرش و کاملیام دنبالش !
زن عموم همچین خودشو میزد و موهاشو می کند که گفتم الان تموم می کنه ! کاملیا گریه می کرد و از پشت بلوز کامیار رو می گرفت و یه به کامیار می گفت " داداش نرو ! " و یه بار به من التماس می کرد که جلوی کامیار رو بگیرم !!
مونده بودم چیکار کنم ! کامیار بر گشت و یه نگاه به کاملیا کرد و آروم گفت "
_
تو دختر تحصیلکرده ای هستی ! حتما می فهمی الان چه حالی دارم !
"
کاملیا همونجا نشست رو زمین و زار زار گریه کرد ! مادرش بی حال افتاد رو زمین !! کامیارم راه افتاد طرف در باغ !!
نمی دونستم باید به کی برسم !! دویدم پشت سر کامیار که دیدم عمه هام و آقای منوچهری و عباس آقا و آفرین و دلارام و گندم و مامانم از یه طرف دارن میان طرف ما !
کامیار راهش رو کج کرد و رفت طرف در که مش صفر و زنش اومدن جلوش و گفتن "
_
چی شده آقا کامیار ؟!!!
"
کامیارم یه نگاه بهشون کرد و گفت "
_
انگار خونه ما رو دزد زده ! برو اونجا تا من برگردم !
"
مش صفر و زنش دویدن طرف خونه ما و ماهام رفتیم طرف در که دیدیم آقا بزرگه با لباس تو خونه و بدون عصا جلوی در واستاده و دستاشو از همدیگه واکرده ! کامیار رسید جلوش و واستاد و سرشو انداخت پایین که آقا بزرگه همپنجور که گریه می کرد گفت "
_
نمیذارم بری ! باید از رو نعش من ردّ بشی ! بزرگت کردم ! از همه بیشتر دوستت داشتم ! الانم یه موی گندیده ت رو با صد تا اینا عوض نمیکنم ! نمیذارم بری !
"
کامیار همونجور که سرش پایین بود گفت "
_
بذارین برم آقا بزرگ !
آقا بزرگه _ باید این چهار تا تیکه استخون رو بزنی و پرت کنی یه طرف تا از این در ردّ بشی ! حالا بیا بزن !
"
کامیار سرشو بلند کرد و یه نگاه به آقا بزرگ کرد و رفت جلوتر و دست آقا بزرگ رو گرفت و ماچ کرد که اونم بغلش آرد و همونجور که گریه می کرد گفت "
_
نرو بابا جون ! نرو بابا جون ! چشم و چراغ اینجا تویی ! تو بری من میمیرم ! نرو بابا جون !
"
کامیار نازش کرد و گفت "
_
قربون اون موی سفیدت برم . الان حالم خوب نیس ! بذار یه خرده تنها باشم . بذار خودمو پیدا کنم !
"
بعد آروم نشوندش رو یه سکو بغل در و تا بقیه داشتن نزدیک می شدن ، در رو واکرد و رفت بیرون و منم دنبالش رفتم .
سوار ماشین شدیم و همچین گاز داد که عقب ماشین چرخید !
یه لحظه بعد نه از باغ خبری بود و نه از آدماش که دنبال ماشین میدویدن ! سرمو گذاشته بودم رو داشپورت ماشین که یه مرتبه دیدم کامیار نگاه داشت و سرمو بلند کرد و گفت "
_
چته ؟!!
_
هیچی !
کامیار _ چرا اینطوری نفس میکشی ؟!
_
چه طوری ؟
"
یه مرتبه چشمام سیاهی رفت ! فقط حرکت ماشین رو فهمیدم و صدای بوقش رو که انگار کامیار دستش رو گذاشته بود روش و همینجوری میزد !"
"
چند ساعت گذشت رو دیگه نفهمیدم ، فقط یه موقع چشمامو واکردم و دیدم کامیار بالا سرم واستاده !
به حالت نیم خیز از جام پریدم که کامیار شونه هامو گرفت و دوباره خوابوندم !"
به حالت نیم خیز از جام پریدم که کامیار شونه هامو گرفت و دوباره خوابوندم !"
_
چی شده ؟!!!
کامیر _ هیچی .
_
کجاییم ؟!!
کامیار _ بیمارستان .
_
چرا ؟!
کامیار _ ضعف گرفته تت ! چیزی نیس !
_
من خوبم !
کامیار _اره ، چیزی نیس .
"
دیگه نتونستم خودمو نگاه دارم و زدم زیر گریه ! با صدای بلند گریه می کردم ! کامیار دولا شد رو تخت و بغلم کرد و ماچم کرد و گفت "
_
تو چقدر خره ساده ای هستی ! خوشحال باش ! یه ارث خور ازتون کمتر شد !
"
بلند شدم و بهش گفتم "
_
ارث منم مال تو ! هر چی قراره به من بدن مال تو !
"
دوباره نازم کرد و گفت "
_
تو که فعلا چیزی نداری !
_
ماشینم مال تو !
کامیار _ خب این یه چیزی ! دیگه چی ؟
"
محکم بغلش کردم که گفت "
_
تو واقعا اینقدر منو دوست داشتی و من نمیدونستم ؟!!!
"
هیچی بهش نگفتم و فقط همونجور بغلش کرده بودم و گریه میکردم ! یه خرده که گذشت گفت "
_
خبه خبه ! الان یکی میاد تو و هر دومون میریم پای سنگسار !
"
روش رو کرد اون طرف و با دستش اشک هاشو پاک کرد و همونجور که میرفت طرف در گفت "
_
پاشو دیگه حالت خوب شده !عجب حکایتی ها ! من میفهمم سر راهی م اینو باید برسونیم مریض خونه !
"
رفت حساب بیمارستان رو کرد و برگشت . منم از تخت اومدم پایین که دیدم موبایلم نیس !"
_
موبایلم نیس کامیار !
کامیار _ دست منه ! خاموشش کردم . بریم دیگه .
_
کجا؟
کامیار _ مگه قرار نبود قبل از این داستانا با همدیگه بریم شمال ؟
"
بهش خندیدم اونم بهم خندید و گفت "
_
فقط قبلش چند تا کار داریم .
_
چه کاری ؟
کامیار _ باید تکلیف حکمت و نصرت معلوم بشه .
_
چرا نمیری بهشون جریان رو بگی؟! میدونی چقدر خوشحال میشن !؟
کامیار _ نصرت اره اما حکمت نه !
_
چرا ؟!! اون از خدا میخواد الان ! این عشقم ، عشق خواهر برادری بوده !
"
فقط نگاهم کرد و هیچی نگفت "
_
پس چرا میگی نه ؟!
کامیار _ تو میدونی یه پسر با نامزدش چیکار می کنه ؟
"
انگار خون تو تنم یخ بست !"

"
یک ماه بعد ، کامیار و من از ایران خارج شدیم .
قبلش کامیار کاری کرد که عموم با ازدواج کاملیا و سالم موافقت کرد ! نصرت همون روزی که تو پارک با ما حرف زد ، با آمپول هوا خودکشی کرد و فقط ازش دو تا نامه موند ! یکی برای ما و یکی برای حکمت !
دو ماه بعدشم آقا بزرگه مرد و بعد از چله ش ، شنیدم که درختای باغ رو قطع کردن که جاش یه برج بسازن !
من به اسم اینکه شریک نصرت بودم ، برای حکمت دو تا آپارتمان خریدم و بهش گفتم که این پولی بوده که نصرت تو شرکت آورده !
فقط این وسط حکمت نفهمید که چرا کامیار ولش کرد !
نامهای رو که نصرت براش نوشته بود و توش جریان کارایی رو که کرده بود و اعتیادش رو گفته بود به حکمت ندادیم و خودکشی نصرت رو یه جوری پوشوندیم که حکمت فکر کنه یه تصادف بوده !
بالاخره همه یه جوری با زندگی کنار اومدن ! فقط میدونم که هنوز گندم منتظر !
یعنی همه گندم ها منتظرن !
این جوونا ، همه گندم هایی هستن که منتظرن !
حالا منتظرن که یا آفت بهشون بزنه یا یکی به دادشون برسه !!!

پایان