گندم قسمت27
_ مرده شورت رو ببرن کامیار دو ساعت منو معطل کردی جریان پیرزنه رو بگی ؟!
کامیار _ آخه اون قسمتا عمومی بود ، این قسمت دیگه خصوصی یه ! برو بگیر بخواب که فردا باید بریم کارخونه ! شب بخیر !
" اینو گفت و راه افتاد طرف خونه شون ! دو را فحش بهش دارم و گرفتم خوابیدم .
ساعت ۷ صبح بود که مامانم بیدارم کرد و زود کارامو کردم و صبحونه مو خودم و رفتم که ماشینم رو وردارم و برم کارخونه که دیدم کامیار دم گاراژ واستاده تا منو دید گفت "
_ چقدر دیر بیدار میشیٔ !
_دارم میرم کارخونه ها !
کامیار_ منم دارم میرم دیگه ! بپر باهم برین .
" دوتایی سوار ماشین کامیار شدیم و مش صفر در گاراژ رو واکرد و اومدیم بیرون .
همونجور که می رفت و حرف میزد ، یه وقت متوجه شدم که داره از یه طرف دیگه میره !"
_ کامیار کجا داری میری ؟!
کامیار _ کارخونه .
_ کارخونه که از این طرف نیس !
کامیار _ میخوام بندازم تو بزرگراه ، راه نزدیکتر میشه .
" یه خرده دیگه که رفت دیدم اه ، راهه خونه نصرته !"
_داری میریا پیش نصرت ؟!
کامیار _ نه !
_ غلط کردی ! داری میری اونجا !
کامیار _ بابا چه فرقی می کنه ؟ کار کاره دیگه ! حالا یا کارخونه یا نصرت !
_ بابام بیچاره م می کنه !
کامیار _اگه اذیت کرد به من بگی، یه سوسه براش پیش آقا بزرگه بیام تا خدمتش برسه !
_حالا میری اونجا چیکار ؟
کامیار _ میرم خواستگاری دیگه !
" یه ساعت بعد رسیدیم دم خونه نصرت ! اصلا تا وارد این قسمتای شهر می شدم دلم می گرفت ! مجبوری پیاده شدم که همون پسره که دفعه قبل مواظب ماشین بود اومد جلو و سلام کرد و گفت "
_ آقا بازم مواظب ماشین باشم ؟
کامیار _آره عزیزم ، مواظب باش کسی طرفش نیاد .
" در ماشین رو بست و دزدگیرش رو زد و رفتیم تو خونه . تا پرده رو زدیم بالا در جا خشکمون زد ! شاید حدود بیست ، بیست پنج شیش تا جوون دختر و پسر از ۱۸ سال تا بیست و هفت هشت سال جمع شده بودن تو حیاط !
کامیار یه نگاه بهشون کرد که از یه گوشه حیاط نصرت اومد طرف مون و تا رسید کامیار بهش گفت "
_ تظاهراته ؟!
نصرت _ سلام ، میتینگ جونای عملی یه !
" تا اینو گفت یکی از همون جوونا برگشت و یه نگاهی به نصرت کرد و گفت "
_ دم شما گرم آقا نصرت ! داشتیم ؟
نصرت _ سرت تو کار خودت باشه بچه !
_آقا نصرت چه خبره اینجا ؟!
نصرت _ اومدن دواا بگیرن .
کامیار _ عجب داروخانه فعالی یه !
_ اینا همه هریینی اون ؟!
" تا اینو گفتم ، همون پسره با یه دختره دیگه سرشون رو برگردوندن طرف من و پسر زیر لب گفت "
_ لا الاه الی الله ! بر خرمگس معرکه .....
نصرت _ دهنت رو جمع کن رامین !
" پسره یه نگاه به من کرد و گفت "
_ آخه حرفا میزنن آقا نصرت !
کامیار _ ببخشین آقا رامین ! این دوست من متوجه نشد که شما دانشجوی رشته داروسازی هستین !
" تا کامیار اینو گفت ، پسره یه قدم اومد جلو و گفت "
_ اولاً خودت اینجا چیکار می کنی ؟ دوّماً چهار روز دیگه خودتم میشیٔ عین ما ! سوماً که من رشته تحصیلیم داروسازی نبوده ! مهندسی پزشکی بودم !
" من و کامیار ساکت شدیم . نصرت گفت "
_ اینا واسه تحقیق اومدن اینجا .
رامین _ ا....!
" یه دختره که بغلش واستاده بود یه نگاه به ما کرد و خیلی جدی گفت "
_ پس وقتی تحقیق تون تموم شد و مقاله ها تونو نوشتین ، لوله ش کنین و بکنین تو هر چی نابدتر اون کسی که دستورش رو بهتون داده ! اینطوری اثرش بیشتره !
" تا اینو گفت نصرت داد زد ."
_جمال ! محجوب ! اینو بندازینش بیرون ! به صادق خانه بگو به این دیگه جنس نده !
" تا دختره اینو شنید و زد زیر گریه که دو تا جوون قلچماق اومدن طرفش ! دختره خودشو انداخت رو پای نصرت و با گریه گفت "
_ گه خوردم نصرت خان غلط کردم ! آن ! آن .
" شروع کرد با کف دست ، رو دهنش زدن ! همچین محکم میزد که گفتم الان دندوناش می کشنه ! زود دوییدم جلو و دستاشو گرفتم و گفتم "
_ نزن! خیلی خب ! میگم بهت جنس بدن !
" دختره نصرت رو ول کرد و چسبید به پای من و گفت "
_ الهی قربونت برم ! الهی درد و بالات بخوره به جون من ! الهی ....
_ بسه دیگه ! بسه ! میگم بهت جنس بدن اما یه شرط داره!
دختره _ هر چی شما بگین ! هر چی شما دستور بدین ! چشم ! چشم !
_بلند شو یه دقیقه بیا توتاق باهات کار دارم .
" تا اینو گفتم از جاش پرید و گفت "
_ کجا برم آقا ؟
" اتاق نصرت رو نشون دادم که یه نگاه به همون پسره که اسمش رامین بود کرد و راه افتاد طرف اتاق نصرت . کامیار آروم به من گفت "
_چیکارش داری ؟
_ میخوام بدونم چرا به این روز افتاده !
نصرت _ اسمش فریباس ، زن این آقا رامینه !
_زن و شوهرن ؟!!
نصرت_ اره .
" یه نگاه به پسره کردم و گفتم "
_ پس شما هم بیا آقا رامین .
" اینو گفتم و راه افتادم طرف اتاق . انقدر حالم بد بود که دلم می خواست گریه کنم ! همونجور که از وسط حیاط ردّ می شدم ، همه اون دخترا و پسرا بهم نگاه می کردن ! از خودم بدم اومد !
رسیدیم دم اتاق نصرت و تا رفتم تو که دیدم دختره که اسمش فریباس داره لباساشو در میاره ! یعنی بلوزش رو که در آورده بود ! زود پشتم رو کردم بهش و داد زدم گفتم "
_چیکار می کنی ؟!!!
فریبا _ مگه شما نخواستین ......
_نخیر !! بپوشین لباس تونو !
" اینو گفتم و زود اومدم بیرون که نظرم شوهرش بیاد تو و این موضع رو ببینه ! تا پام رو گذاشتم بیرون ، کامیار اینا رسیدن دم اتاق . برای اینکه یه خرده وقت رو تلف کنم به نصرت گفتم "
_ آقا نصرت عیبی نداره که یه دقیقه با اینا حرف بزنیم ؟
نصرت _ نه بابا چه عیبی داره !
_ خیلی ممنون شما که همیشه به ما لطف داشتین ،میگم یه سیگار بکشیم چطوره ؟
" نصرت خندید و کامیار آروم در گوش من گفت "
_ دادی که تو زدی سر دختره ، صدات تا ته حیاط رفت !
" سرمو انداختم پایین که نصرت با خنده گفت "
_ پوشیدی فریبا ؟
فریبا _اره آقا نصرت ، اره !
" دلم می خواست زمین دهان واکنه و منو بکشه تو خودش ! از خجالت نمیتونستم تو صورت شوهرش نگاه کنم !
نصرت و کامیار و رامین رفتن تو و منم دنبال شون رفتم ، دختره لباساشو پوشیده بود و همون وسط اتاق واستاده بود . سر و روش کثیف بود اما معلوم بود بد قیافه نیس .
رفتم نشستیم و نصرت کتری رو داد به رامین و گفت "
_آقا رامین بپر آبش کن بیار .
" رامین رفت آب بیاره که کامیار در گوشم گفت "
_ میدونی وقتی با این دختره رفتی رامین به نصرت چی گفت ؟
_ نه !
کامیار _ گفت آقا نصرت جلو من نه !
" فقط نگاهش کردم که گفت "
_ نصرتم بهش گفت اینا اهل این حرفا نیستن .
_ خدا لعنتت کنه کامیار ! به خدا قسم هر بار که میام اینجا از خودم بدم میاد !
فریبا_ آقا نصرت ، بزرگی کن و بگو تا جنس تموم نشده ، مال ما رو بهمون بدن !
نصرت _ جنس شما سرجاشه ! خیالت راحت باشه .
فریبا_ آخه خرابم ! باید خودمو بسازم ! رامین م خرابه !
" نصرت یه نگاهی بهش کرد و از تو جیبش دو تا بسته در آورد و داد به فریبا که از دستش قاپید و پرید و رفت بیرون .
نصرت یه نگاهی بهش کرد و گفت "
_ رامین سال دوم بود و این سال اول .
_دانشگاه ؟!
" نصرت سرشو تکون داد . کامیار سه تا سیگار روشن کرد و یکی یه دونه داد به ما و گفت "
_ تا نیومدن بهت بگم نصرت جون. من دیشب .....
نصرت _ خبر دارم ! مبارک تون باشه !
" بلند شد و دست انداخت گردن کامیار و ماچش کرد . کامیارم ماچش کرد اما نصرت ، همونجور که دستش دور گردن کامیار بود ، شروع کرد به گریه کردن ! یه ده پونزده ثانیه گذاشت اما کامیار رو ول نکرد که کامیار همونجور که بغلش کرده بود گفت "
_ا.....! نصرت ! چته ؟! گریه واسه چیه ؟! حالا که وقت گریه نیس ! هزارتا کار باهات دارم !
" نصرت دستاشو از گردن کامیار واکرد و صورتش رو پاک کرد و گفت "
_ دست تو سپردم خواهرمو ! همین ! دیگه تو میدونی و غیرت و وجدانت !
" کامیار یه نگاه بهش کرد و گفت "
_ من نمیدونم که میتونم خوشبختش بکنم یا نه اما بهت قول میدم که همه چیزایی رو که باعث اسایشش میشه براش فراهم کنم و بذارم درسش رو تموم کنه . خوبه ؟
" نصرت خندید و گفت "
_اره برادر ، خوبه .
" داشتم دوتایی شونو نگاه می کردم و مونده بودم که سرنوشت چه بازیایی داره که پرده کنار رفت و فریبا و رامین اومدن تو . راستش دیگه حوصله نداشتم باهاشون حرف بزنم .
نصرت کتری رو از رامین گرفت که گفتم "
_آقا نصرت من دیگه کاری ندارم !
نصرت _ مگه نمیخواستی باهاشون حرف بزنی ؟!
_ چرا اما حالا دیگه نه !
نصرت_ حالا اگه چیزی میخوای بپرسی ، بپرس ازشون !
_ میخواستم فقط بدونم چه جوری اینطوری شدن اما دیگه برام مهم نیس !
نصرت _ هر جور صلاح میدونی .
" بعد به فریبا و رامین اشاره کرد که برن . رامین حرکت کرد اما فریبا واستاده بود . چشماش سرخ سرخ بود و پلک هاش هی می اومد رو هم !
نصرت _ کاری داری ؟
" فریبا یه نگاهی به نصرت کرد و بعد برگشت طرف من و گفت "
_ یه روزی ، همونجوری که الان میریم دنبال جنس واموندهٔ ، من و این رامین می رفتیم دنبال دو تا اتاق اجاره ای ! این جنس واموندهٔ رو خیلی زودتر از دو تا اتاق اجاره ای پیدا کردیم ! یعنی این یکی ، همه جا بود اما اون یکی نبود !
نصرت _ خیلی خب ، برو حالا !
" فریبا سرشو انداخت پایین و رفت . پشت سرش شوهرش رفت که نصرت گفت "
_ کم که میاره ، فریبا رو میبره رو خیابون . یه تیریپ که بره ، جنس جفت شون جور میشه !
" دیگه حال خودمو نفهمیدم ! فقط گفتم "
_ نصرت خان نمیشه بریم یه جای دیگه با همدیگه حرف بزنیم ؟!
کامیار _ چته ؟!
_ حالم اصلا خوب نیس !
نصرت _ یه لیوان آب بهت بدم به خوری ؟!
_ نه ! نه !
کامیار _ بیا بریم یه آب بزن به صورتت !
_ نه ! فقط از اینجا بریم !
" کامیار یه نگاه به نصرت کرد و اونم گاز پیکنیکی ش رو خاموش کرد و بلند شدیم .
دم در ، کامیار یه پولی به پسر بچه هه داد و سوار شدیم و دنده عقب از اون کوچه مزخرف اومدیم بیرون و نصرت یه خیابون رو به کامیار نشون داد و کامیارم پیچید توش و یه بیست دقیقه نیم ساعت که رفتیم ، رسیدیم جلو یه پارک که نصرت گفت "
_ بریم تو پارک ؟!
_اره حداقل دیگه از این چیزا نمیبینیم .
" سه تایی پیاده شدیم تو پارک و یه خرده قدم زدیم که کامیار به من گفت "
_ چطوری ؟
_ بهترم .
نصرت _ پس بریم اونجا بشینیم .
" یه جای خلوت پارک نشستیم و نصرت سه تا سیگار دراورد و روشن کرد و یکی یه دونه داد به ما و تا ازش گرفتیم گفت "
_واموندهٔ از این سیگار و پارک و کوچه شروع می شه !
_ چی ؟
نصرت _ هرویین دیگه ! میگه یه بزه گر ، گر کند یک گله را ! فقط کافیه که یه رفیق ناجور بخوره به پست یه این جوون ! یکی یکی شونو عین برگ درخت میریزه پایین ! همه شونم اولش و یه سوال شروع میشه !
کامیار _ حتما سوالیم هس که فعلا جواب نداره !
نصرت _ دمت گرم ! مثل یه مساله ای که یه دبیر ریاضی میده به شاگرداش ! اگه بچه بلد باشه حلش کنه که خوشحال و خندون میره سراغ مساله بعدی اما اگه نتونه اون و مساله بعدی و بعدی رو حل کنه ، دیگه سراغ بقیه نمیره ! دفتر و کتاب رو می بنده و پرت می کنه یه گوشه !
_سوال چیه ؟!
" یه پک به سیگارش زد و گفت "
_ سوال اصلی همین جوونان !
" با دستش صد متر اون طرف تر رو نشون داد که جا به جا پسر و دختر داشتن چند تا چند تا با همدیگه راه می رفتن !"
نصرت _ زندگی مثل یه آدرس یا نشونی یه که آدم می خواد به مقصدش برسه اما فقط کافیه که یکی دو تا کوچه رو اشتباهی بره ! یا میخوره به بن بست یا گم و گور میشه !
نقشه لازمه ! یه نقشه درست و یه راهنمای سرحال و قبراق و وارد ! شکر خدا هیچکدومم که الان در دسترس نیس !
_ پس این همه جوون به مقصد میرسن چیه ؟
نصرت _آمار دستت هس ؟! خبر داری اعتیاد داره بیداد می کنه ؟!
برای چی باید یه جوون عملی بشه ؟ مگه اینا سرمایه های مملکت نیستن ؟! برای چی باید هرویین عین نقل و نبات تو دست و بال شون باشه ؟! شماها نمیدونین !وقتی یه جوون عملی شد دیگه کاری به کار دور و ورش نداره ! مهم اینه که جنس به موقع بهش برسه !
ببین ، جوونای قدیم ، تو چهل ، چهل با خرده ای سالگی م دنبال یه راه میگ ردن که چطور میشه از راه درست پول در آورد اما جوونای الان ، تا یه سنّ و سالی پیدا می کنن ، میرن دنبال راه خلاف ! راهی که بشه راحت و اسون ازش پول دراورد ! چرا ؟ چون مثلا قدیم ، یارو یه عمر کار می کرد و تو سنّ پنجاه سالگی وضعش خوب می شد . برای پول در آوردن بدبختی کشیده بود و بعد از یه عمر کار ، مثلا یه ماشین شیک زیر پاش بود ! اما الان نگاه میکنی می بینی پسره هنوز پشت لبش سبز نشده ، یه ماشین سی چهل میلیونی سواره و تو کیفش فقط چک بانکه ! مثل ریگم پول خرج می کنه !
_ خب حتما باباش که یه عمر کار کرده بهش داده دیگه !
نصرت _ د... نه.... د.... ! اگه باباش از راه درست این پول ها رو در می آورد ، اینجوری نمی ریخت تو دست و بال بچه ش که نفله ش کنه ! معلومه پول کار نکرده داره ! یه زد و بند با چهار تا کله گنده می کنه میلیارد میلیارد پول در میاره ! اون موقع بچه ش بنز سوار میشه ! زانتیا سوار میشه !
جونای دیگه م میبینن و خب میگان این راه بهتره دیگه ! بعد میران سراغ باباشون که مثلا یه کارمند شریف و زحمت کشه ! این پولها رو از اون میخوان و وقتی میبینن که نداره بهش میگن که تو بی عرضه ای !
اون موقع س که معیارها عوض میشه ! دزدی میشه عرضه داشتن ! زد و بند میشه ارتباط قوی !
حالا پسره راه میافته دنبال ارتباطات که یه وقت میبینه افتاده تو کار خرید و فروش هرویین و مواد ! ببینین ، زندگی زمانی برای یه آدم مهم و با ارزشه که حداقل دو روز در هفته ش بهش خوش بگذره ! اگه قرار باشه هفت روز هفته ، غم و غصّه و نداری و حسرت باشه ، آدم سرشو بذاره زمین بمیره که بهتره !
یه جوون الان چی داره ؟ جوون سرگرمی می خواد ، هیجان میخواد ،امنیت میخواد ، ارتباط با جنس مخالف میخواد !
کامیار _ حالا امنیت و سرگرمی رو ولش کن ! همین آخری رو بچسب که توش هیجانم داره !
" نصرت خندید و گفت "
_ هیجانش کجاس ؟!!
کامیار _ وقتی یه پاترول دنبالت کرد ، می فهمی هیجانش کجاس !
نصرت _ جدأ الان این جوونا چی دارن ؟
_ خودتم هنوز جوونی ا !
نصرت _ من عملی م ! دیگه جوون یا اصلا آدم نیستم ! وقتی یه نفر افتاد تو این خط دیگه اصلا زنده نیس !
" یه پک دیگه به سیگارش زد و تهش رو پرت کرد و گفت "
_ یه جوون باید تو خونه و جو رو بشناسه ! بیرون یه جو دیگه رو ! باباش تو خونه یه جوره ، بیرون یه جور دیگه ! تو خونه نوار و ساز و آواز ! بیرون سنگین و نجیب و مومن ! همه شم به بچه شون میگن تو مدرسه نگی که ما ماهواره داریم
شدیم مثل یه تیر خوبی موریونه زده ! ظاهرش خوبه اما وای از باطنش ! جلو عرق رو گرفتن ! میدونین تو چند تا خونه بساط عرق کشی راه افتاد ؟!
جلو فیلم رو گرفتن ، همه خونه ها شد سینما ، اونم با چه فیلمایی !
جلو دختر پسر رو گرفتن ، فحشأ کشیده شد تو خونه ها و شد یه چیز یواشکی که نمیشه دیگه کنترلش کرد ! مرض و بیماری که دیگه قربونش برم بیداد می کنه !
بهتون گفتم که ، پدرای ما و پدر بزرگ هامون حداقل این مشکلات رو نداشتن ! الان یه پشه نیشت بزنه ، یا ایدز گرفتی یا هپاتیت ! غفلت کنی ، یا داداشت عملی و دزد میشه یا خواهرت خراب ! اصلا یه چیزی به شما بگم ! از کی این همه دکتر روانشناس اینقدر زیاد شد ؟!
کامیار _از وقتی که دیوونه زیاد شد دیگه !
نصرت _ همین ! بیشتر مریضا شونم جوونان ! همه یا افسردگی دارن یا حالت عصبی ! چرا ؟!! میدونی چند درصد از زنهای شوهر دار حالت افسردگی دارن ؟! چرا ؟!! بابا تفریح نیس ! وضع اقتصادی خرابه ! شوهره تو خونه نیس ! مادر باید با بچه هاش اره بده تیشه بگیره ! شوهرشم وقتی بعد از دو شیفت سه شیفت کار کردن بر میگرده خونه که دیگه جون حرف زدن نداره ! نه به روابط زناشوئی میرسه نه به رابطه با بچه هاش ! یه وقتم چشم وا می کنه که دخترش از یه طرف رفته پسرش از طرف دیگه !
_ همه م که اینجوری نیستن !
نصرت _ اره ، اونا که ارتباطات قوی دارن و عرضه و شم اقتصادی دارن !
"کامیار زد زیر خنده "
نصرت _ مردمم که قربونش برم ، همه به فکر خودشونن ! هر چند آخرش ضررش به خودشون میخوره ! مثلا گوشت گرون میشه جای اینکه یه مدت نخرن تا ارزون بشه بیشتر میخرن و میتپونن تو فریزر شون ! مرغ گرون میشه ، همینطور ! شیر گرون میشه ، همینطور ! آخرش این میشه که امثال ما نمیتونن در ماه یه وعده گوشت بخورن !
_ اون سوال که گفتی چی بود ؟
" نصرت یه نگاهی به من کرد و پاکت سیگارش رو در آورد و بهمون تعارف کرد که ور نداشتیم . خودش یه دونه روشن کرد و گفت "
_ فقط کافیه وقتی یه جوون با یه رفیق ناباب بیفته ، ازش بپرسه آخرش که چی ؟! همین سوال رو اگه نتونه جواب براش پیدا کنه ، تموم انگیزه ش رو نبود میکنه ! پسر میره تو فکر ! باید با بدبختی درس به خونه اونم این درس های سخت که نصفشون بی مورده ! هیچ لزومی نداره که اینا رو بخونه ! بعدش اگه بتونه اگه بتونه وارد دانشگاه بشه ، باید چند سالم اونجا درس بخونه ! وقتیم که مدرکش رو گرفت ، تازه متوجه میشه که که براش کار نیس ! اگرم هس حقوقی بهش میدن که پول رفت و آمدشه !
یارو لیسانس مکانیکه تو آژانس مسکن کار میکنه ! زمین شناسی خونده ، نوار کاست میفروشه ! لیسانس شیمی یه ، تو کتابفروشی ، شاگردی می کنه ! خب دیگه انگیزه واسه یه جوون نمیمونه که ! خود منو نگاه کنین ! چی ازم مونده ؟! بابا من تحصیلکرده این مملکتم ! کو امیدام !؟ کو ارزوام !؟ کوو اون افق طلایی که وقتی داشتم درس میخوندم همه جلو روم بود ؟! بیان به ما بگن ما جوونا رو چه جوری میخوان ؟ عملی ؟! معتاد ؟ا اگه اینجوری میخوان دیگه چرا ما باید این همه سختی بکشین و درس بخونیم ؟! خب از همون اول بریم دنبال گرد و مواد و دوا دیگه !
" یه پک به سیگارش زد و گفت "
_ به خدا وقتی یاد اون درس خوندن ها و سختی ها و بدبختی ها می افتم دلم واسه خودم می سوزه ! دلم واسه این جوونا می سوزه !
_ پس چرا توام افتادی توشون و داری بیچاره شون می کنی ؟!
نصرت _ اگه خدا نکرده تو هم عملی بشی جواب سوالت رو پیدا می کنی !
" یه پک دیگه به سیگارش زد و گفت "
_ تو اسپانیا ، تو مراسم گاو بازی ، اول گاوهای وحشی رو ول میدن تو کوچه ها و خیابونا ! گاوام می افتن دنبال مردم و به هر کی برسان ، شاخش میزنن ! بعدشم که مراسم افتتاح شد ، یه نفر ماتادور میره به جنگ گاو و بالاخره م یا ماتادوره کشت میشه یا گاو ! اکثراً با شمشیر گاو بدبخت رو میکشن ! اونوقت یارو قهرمان میشه ! عکسش رو تو روزنامه می اندازن و تمجید می کنن و هزار تا کار دیگه ! وقت این مراسمم که میشه ، مردم کشورای دیگه ، گروه گروه میآن اسپانیا واسه تماشا ! حالا اونجا وقتی یه گاو کشه میشه ، میشن قهرمان اما وقتی ما اینجا مثلا جلو یه مسافر یه گوسفند رو قربونی می کنیم ، میشیم وحشی ! چرا ؟! اگه تونستی به این سوال جواب بدین !
کامیار _ خب وقتی با کاتر و چاقو دخترا رو میزنن ! وقتی با شلاق می افتن به جون جوونای مردم ! تو کشورای خارجی همچین انعکاس پیدا می کنه که اگه یه گسفندم قربونی کنیم ، میشیم وحشی دیگه !
نصرت _ اگه ما به نجابت یه پسر و دختر معتقدیم باید هزینه ش رو هم بدیم ! منم هزینه ش رو دادم و خواهرم رو نجیب نگاه داشتم ! دست به هر کاری زدم تا راحت نشینه و درسش رو به خونه !
" سیگارش رو انداخت دور و گفت "
_ وقتی من و حکمت دیگه تنها شدیم ، دیدم اینجا دیگه جای موندن نیس ! محیط خراب و فاسد و افتضاحی تو اون خونه بود
یه خرده این در و اون در زدم و یه اتاق رو کمی بالاتر اجاره کردم و رفتیم توش . دیگه تمام و کمال نون آور خونه شدم خودم . باید خودم درس می خوندم و خرج تحصیل خودم بود ! خرج تحصیل حکمت بود ! خورد و خوراک مونم بود ! اجاره اتاقم بود ! حالا من چه جوری میتونستم با یه کار نیمه وقت پول اینا رو جور کنم ؟! میشه معادله صد مجهولی !
افتادم تو خلاف ! خرید و فروش حشیش ! تریاک ! ویسکی !
کامیار _ حکمت میدونست ؟!
نصرت_ نه ! فکر می کرد یه آدم با خدا منو گذاشته سر کار و بهم پول خوبی میداه ! مثل این قصه ها !
خلاصه زندگی می گذشت . هم خودم درس میخوندم ، هم حکمت ! موقعی م که کار نداشتم میرفتم تو این پارک و اون پارک و این چیزا رو می فروختم !
یه روز تو یه پارک داشتم به یه نفر تریاک می فروختم . وقتی طرف پولش رو داد و منم داشتم اسکناسا رو می شمردم ، یه مرتبه یه دست اومد رو شونه م ! برق آزم پرید ! فکر کردم ماموری چیزی یه ! برگشتم که دیدم یکی از استادامونه ! داشتم از خجالت آب می شدم که گفت " اینجا چیکار میکنی ؟" گفتم استاد اومدم هوا خوری ! یه نگاهی به پولایی که تو دستم بود کرد و گفت " یه دانشجو قبل از درس خوندن باید انسان باشه ! میدونی داری چیکار می کنی ؟!!" اومدم بگم که نون آور خونه م و این حرفا که نذاشت حرف بزنم و گفت " کارت رو توجیه نکن ! هیچ دلیلی نمیشه برای این کارا پیدا کرد !" سرمو انداختم پایین که گفت " توان تو تو مغزته ! استفاده ش کن ! " اینو گفت و رفت !
فرداش تو دانشگاه اومد سراغم و یه آدرس بهم داد و گفت " برو به این بچه درس بده " پولش کمه اما بازم برات شاگر پیدا می کنم !
آقایی که شما باشین ، کار تریاک و حشیش رو بوسیدم گذاشتم کنار و افتادم به درس دادن به بچه های راهنمایی و دبیرستانی . کم کم سه چهار تا شاگرد گرفتم و بعدشم شدن هفت هشت تا . یه کارم برای حکمت پیدا کردم . با یه تولیدی قرار گذاشتم و ازش لباسای برش خورده رو می گرفتم و می بردم خونه . طفلک حکمت ، این کتاب و دفتر رو میذاشت جلوش یه خط میخوند و می نوشت و یه درز چرخ می کرد ! پول آنچنانی در نمی اومد اما می شد با حسرت زندگی کرد !
دردسرتون ندم ! گذشت گذشت و گذشت تا من مدرکم رو گرفتم و خواستم وارد بازار کار بشم ! اما کو کار ؟!!
دیدم فعلا همین جوری به بچه های مردم درس بدم بهتره . هم به کار تدریس می رسیدم و هم می گشتم دنبال یه کار اما هر جا می رفتم سواستفاده بود ! تا یارو میدید که به کار و پول احتیاج دارم ، یه حقوقی بهم می گفت که خرج رفت و آمدم می شد ! حالا قوز بالا قوز کجا بود ! اینجا که عاشق شده بودم !
این سالهایی که پشت سر گذاشته بودم یه طرف ، این یکی دو سال ، یه طرف ! یه شاگرد داشتم که وضع شون بد نبود. اسمش مریم بود . دختر خوشگلی بود . من می رفتم باهاش ریاضی و شیمی کار می کردم . سال آخر دبیرستان بود . یه مدت که رفتم و اومدم خونه شون ، کم کم احساس کردم که دوستش دارم . هر چی به خودم می گفتم پسر ، تورو چه به این غلطا ! اما دست خودم نبود! تنها چیزی که یه خرده آرومم میکرد ، وضع مالی مریم بود ! پدرش مدیر یه شرکت بود . یه آپارتمان خوب بالای شهر داشتن میلیاردر نبودن اما وضع شون خوب بود .
هر دفعه می رفتن خونه شون و یه خرده درس رو کش میدادن و ازشون ارزون تر می گرفتم که بتونم بیشتر ببینمش ! دلم به همین خوش بود تا اینکه اون اتفاق افتاد !
یه بار که رفتم خونه شون ، دیدم خودش رفت برام چایی آورد . هر دفعه مادرش اینکار رو می کرد . پرسیدم مامان اینا مگه خونه نیستن ؟ گفت " نه ! راستش میخواستن کلاس رو کنسل کنن اما شما که تلفن ندارین بهتون خبر بدم !" گفتم کهن من می رم ، جلسه بعد میام ! گفت " نه ! نه ! اصلا !" خلاصه شروع کردیم به درس خوندن . یه خرده که گذشت به هوای اینکه بهتر کتاب رو ببینه ، صندلی ش رو کمی آورد بغل من طوری که خیلی بهم نزدیک بودیم . همونجور که من مساله ها رو حل می کردم ، دستامون خورد بهم و یه بار اون دستش رو کشید کنار و یه بار من ! سه چهار بار که دستمون خورد بهم و اون کشید کنار و من کشیدم کنار ، دفعه آخر نه اون به روش آورد و نه من ! دست مونم که چسبید بهم ، قلم و خودکار و کتاب رفت کنار ! یه موقع متوجه شدم که دستش تو دستمه ! فقط بهش گفتم که مریم میدونم کارم درست نیس اما خیلی دوستت دارم ! اونم گفتم " منم دوستت دارم !" گفتم چیکار باید بکنیم ؟ گفت " پدر و مادرم آدمای روشنی هستن ، بیا خواستگاریم !"
انگار دنیا رو بهم دادن ! فرداش رفتم خواستگاری ! خواستگاری رفتن همانا و قطع شدن کلاس همان ! آب پاکی رو ریختن رو دستم ! بیچارهها حقم داشتن ! وقتی اوضاع احوال منو فهمیدن ، یه نه گفتن و تمومش کردن ! موند این وسط دل بیچاره من و اون طفل معصوم مریم !
روابط تلفنی شروع شد ! یه زنگ می زدم و قطع می کردم و اون می فهمید که منم ! پشت سرش که زنگ می زدم خودش ورمیداشت و زود باهاش یه جا قرار میذاشتم و قطع می کردم ! صبحش جای مدرسه با هم می رفتیم بیرون واسه خودمون نقشه می کشیدیم که چیکار کنیم ! آخرش به این نتیجه رسیدیم که اون دیگه درس نخونه و منم مرتب برم با پدر و مادرش حرف بزنم ! کار دیگه نمی شد کرد !
اون درس رو گذاشت کنار و منم پاشنه در خونه شنو از جا کندم ! باباه میرفت شرکت ، منو دم در شرکت میدید ! میاومدم خونه ، دم در خونه شون میدید ! مادره می رفت خرید ، منو تو بازار میوه میدید ! می رفت آرایشگاه منو جلو درش میدید ! می رفت خونه خواهرش ، منو تو کوچه خواهرش میدیدی ! خلاصه اینقدر رفتم و اومدم تا چهار ماه گذشت و پددر و مادرش موافقت کردن ! حالا دختر از درس عقب افتاده بود و شرط ازدواج مونم این بود که دختره قبول بشه !
شروع کردم بهش درس دادن ! روزی سه چهار ساعت باهاش کار می کردم ! اونم خوب درس میخوند ! خلاصه اینقدر زحمت کشیدم تا زد و با معدل عالی قبول شد و دیگه پدر و مادرش حرفی نداشتن . یه روز پدرش بهم گفت " دیگه برو دنبال کارای عروسی !" قند تو دلم آب میکردن ! دیگه انگار داشتم رو هوا راه میرفتم ! شروع کردم این در و اون در زدن برای پول ! بانک. قرض الحسنه ،صندوق فلان، دوست آشنا ! اما دریغ از ده هزار تومن ! به کار کس و ناکس رو انداختم اما چی ؟!! هر کی بهانه می آورد ! هر کی یه جور از زیرش در می رفت !