_ کی میگیره فراش باشی _ کی میکشه ، قصاب باشی _ کی می پزه آشپزباشی _ کی میخوره _ حاکم باشی _ گنجشکک اشی مشی " گیتار رو گذاشت رو پاش و گفت " _ سلام ! " برگشتم پشت سرمو نگاه کردم که دیدم گندم و شقایق پشتم واستادن ! یه مرتبه هر دو شروع کردن براش دست زدن که گفت " _ خب شقایق خانم ، یکی طلب ما ! شقایق _ باید ببخشید به خدا ! چیکار کنم ؟! نمیتونستم به دوستم خیانت کنم ! اما شماهام که خیلی خوب پیداش کردین ! " برگشتم و به گندم نگاه کردم . داشت منو نگاه می کرد که شقایق گفت " _ کامیار خان سرقفلی سیم کارت تون خیلی گرونه ها ! دقیقه ای یه زنگ میخوره و یه دختر خانم با صدای قشنگ حرف میزنه و شما رو میخواد ! کامیار _ای بگم این مخابرات چطور نشه ! شماره خوابگاه دختران افتاده رو من ! میآن اونجا رو بگیرن ، اینجا رو میگیرن ! شقایق _اگه اینطوره ، چطور اسم شما رو میگن ؟! کامیار _ از بس من جواب دادم و شماره درست رو بهشون گفتم ، دیگه با همه شون آشنا شدم ! اینه که گاه گداری یه زنگ میزنن و یه حالی از من میپرسن ! " شقایق و گندم زدن زیر خنده که به کامیار گفتم " _ یکی دیگه بزن . " شقایق و گندم شروع کردن براش دست زدن که گیتار رو ورداشت و شروع کرد . آهنگی رو زد که من عاشقش بودم ." بوی گندم مال من ، هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من ، هر چی میکارم مال تو اهل طاعونی این قبیله ای مشرقی م تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ بوی گندم مال من _ هر چی که دارم مال تو _ یه وجب خاک مال من _ هر چی می کارم مال تو نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم تو آخه مسافری ، خون رگ اینجا منم تن من خاک منه ، ساقه گندم تن تو تن ما تشنه ترین ، تشنه یک قطره آب " به قدی قشنگ میخوند که وقتی تموم شد رفتم جلو و ماچش کردم که گندم گفت " _ساقه گندم ، خاکم لازم داره ! " برگشتم دیدم داره منو نگاه میکنه . آروم بهش گفتم " _ تنها پیدا کردن حقیقت مهم نیست ! ظرفیت تحمل حقیقتم مهمه ! " کامیار از لبه پنجره پرید پایین و گفت " _ بریم تو باغ . شب و موسیقی و دختر خانمای خوشگل چی کم داره ؟ شقایق _ آقا پسرای خوش تیپ ! کامیار _ نه ، یه آتیش و هیزم و یه کتری که توش چایی دم کنی ! " چهار تایی خندیدیم و رفتیم وسط باغ و یه جا که درست وسط باغ یه آلاچیق بود و یه باربیکیو داشت آتیش روشن کردیم و کامیار رفت و از مش صفر یه کتری آب گرفت و اومد گذاشت رو آتیش و چهار تایی نشستیم ." شقایق _ این چند روزه که گندم پیش من بود خیلی از شماها تعریف می کرد ! کامیار _ خدا سایه شو کم کم از سر ما کم بکنه این گندم خانم رو ! شقایق _ شما رشته تحصیلی تون چیه ؟ کامیار _ خدمات امور اجتماعی ! شقایق _ چی ؟! کامیار _ ما از صبح راه می افتیم و فقط به دختر خانمها و مردم و اینا کمک می کنیم ! شقایق _درامد هم داره ؟ کامیار _ والله یارو گوسفند می دزدید و می کشت و گوشتش رو خیر و خیرات می کرد و می گفت گناه دزدی به ثواب خیر و خیرات در ! این وسط پوست و دنبه شم استفاده ما ! " شقایق و گندم زدن زیر خنده " شقایق _ پوست و دنبه شما این وسط چیه ؟ کامیار _ یه لبخند که بهمون میزنن ، اجرمون رو گرفتیم ! بی توقییم والله ! شقایق _ اتفاقا منم یه دوست دختری دارم که اخلاقش همینطوریه ! کامیار _ میره کمک پسرا !!؟ شقایق _ نه بابا ! منظورم اینه که به مردم کمک می کنه ! کامیار _ خب بگو بیاد با هم کار کنیم ! " دوباره همه زدیم زیر خنده " شقایق _ شماها اصلا سر کار میرین جدی ؟! کامیار _ شعار ما تو زندگی اینه ، اول کار دوم کار ، سوم کار ! گندم _ شماها که همیشه تو خونه این ! کامیار _ خب میمونیم خونه که به کار شماها برسیم دیگه ! شقایق _ کامیار خان شما چند سال تونه ؟ کامیار _ یه سال از سامان بزرگترم . شقایق _ سامان خان چند سال شونه ? کامیار _ یه سال بعد از منه ! شقایق _ خوب دوتایی تون چند سال تونه ? کامیار _ یه سال با همدیگه فرق داریم ! " شقایق و گندم زدن زیر خنده ." شقایق _ یه آهنگ دیگه بزنین ! خیلی قشنگ میزنین و میخونین ! راستی چرا نرفتین خواننده بشین ؟! کامیار _ نشد ! یعنی نذاشتن ! شقایق _ برای چی ؟!! کامیار _ راستش قرار بود من و سامان با همدیگه کار کنیم . یعنی من گیتار بزنم و سامانم ضرب بگیره اما گفتن ضرب اشکال نداره اما گیتار ممنوعه ! شقایق _ پس این همه میآن تو این کنسرتا و گیتار میزنن چیه ؟ کامیر _ اونا فرق میکنه ! اونجا آزاده ! شقایق _ مگه شما کجا می خواستین بزنین ؟ کامیار _ تو خیابونا ! قرار بود یکی یه عینک بزنیم و دوتایی راه بیفتیم تو خیابونا و شب عیدا واسه مردم آهنگ بزنیم ! بهمون گفتن فقط آکاردئون و سورنا و ویولن آزاده ! شقایق _ منو بگو که باور کردم ! کامیار _ آخه شما ساده این ! " شقایق خندید و گفت " _ من همچین ساده ساده م نیستم ! " کامیار یه نگاهی به شقایق کرد وگفت " _ انگار یه آهنگ بزنم بهتره ! " گیتارش رو ورداشت و شروع کرد " میونه این همه کوچه که بهم پیوسته کوچه قدیمی ما ، کوچه بن بسته ! دیوار کاهگلی باغ خشک که پر از شعرای یادگاریه مونده بین ما و اون رود بزرگ که همیشه مثل بودن جاریه " یه خرده خوند و بعدش همونجور که آهنگ رو می زد گفت " _من یه دختر بچه رو می شناسم که تو آخرین لحظات عمرش ، دلش می خواست بدونه که موز چه مزه أیه ! جالب اینکه حتی برادر بزرگ ترشم نتونسته بهش بگه ! " شقایق و گندم با تعجب یه نگاه به همدیگه کردن که کامیار دوباره خوند " توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا می گیریم یه روزم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم اما ما عاشق رودیم مگه نه نمی تونیم پشت دیوار بمونیم ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه نباید آیه حسرت بخونیم " دوباره همونجور که آهنگ میزد گفت " _ با فاصله یه ساعت یه ساعت نیم از این باغ ، من جایی رو می شناسم که آدما برای سیر کردن شیکم شون حاضرن خود فروشی کنن ! من میدونستم که تو یه ساعت میشه از یه شهر به یه شهر دورتر رفت اما نمیدونستم تو یه ساعت میشه از یه دنیا به یه دنیای دورتر رفت ! " شقایق و گندم فقط نگاهش می کردم اما من می فهمیدم داره چی میگه ! یه نگاه به من کرد و یه لبخند زد و دوباره خوند ." میان این همه کوچه که بهم پیوسته کوچه قدیمی ما ، کوچه بن بسته ! "آهنگش که تموم شد ، شقایق و گندم براش دست زدن که یه مرتبه مش صفر با یه قوطی چای و یه کیسه قند و چند تا استکان سر رسید و گفت " _ مهمون نمیخواین ؟ کامیار _ چرا نمیخوایم ؟! دم کن اون چایی رو ببینم مش صفر ! " شقایق و گندم حورا کشیدن و مش صفر در کتری رو که جوش اومده بود ورداشت و توش چایی ریخت و بعدش رفت رو یه نیمکت نشست که کامیار بهش گفت " _ مش صفر ، تو این عمری که کردی ، فکر می کنی چه وقتی اوضاع جور بوده ؟ مش صفر _ وقتی که دل مردم خوش بود ! " کامیار خندید و گفت " _ مش صفر یه شعر بخون ، منم برات گیتار میزنم ! مش صفر _ دست وردار آقا کامیار ! کامیار _ خب بخون دیگه ! مش صفر _ من شعر بلد نیستم اما از یه شعری که همیشه میزنی و میخونی خیلی خوشم می آد ! کامیار _ کدوم ؟ مش صفر _ همونکه توش میگه باغ آلوچه ! منو یاد وقتی میندازه که تو ده مون زندگی می کردم و آقای خودم بودم و نوکر خودم ! وقتی که یه کف دست زمین داشتم و می کاشتم و می خوردم و مجبور نبودم واسه نوکری بیام شهر ! " اینو گفت و نگاهش رو انداخت به آتیش ! کامیار یه نگاه بهش کرد و شروع کرد به زدن و خوندم ! مش صفر آهنگ فرهاد خدا بیامرز رو میگفت !" یه شب مهتاب _ مه می آد تو خواب _ منو می بره کوچه به کوچه _ باغ انگوری _ باغ آلوچه _ دره به دره _ صحرا به صحرا _ اونجا که شبا _ پشت بیشه ها _ یه پری می آد ترسون و لرزون _ پاشو میذاره _ تو آب چشمه _ شونه میکنه _ موی پریشون _ یه شب مهتاب _ ماه می آد تو خواب _ منو میبره_ از توی زندون _ مثل شب پره _ با خودش بیرون ..... " منم چشمام کشیده شد طرف شعله های آتیش ! نمیدونم چرا درست وسط شعله ها فقط نصرت و میترا و اون دخترایی که داشتن می رفتن دوبی و اون دخترای که تو کافی شاپ بودن رو می دیدم ! " چایی که خوردیم ، شقایق آزمون خداحافظی کرد و رفت ، گندمم رفت که تا دم در برسوندش . مش صفرم استکانا و کتری رو ورداشت و رفت که کامیار بهم گفت ." _می خوام برم . _ کجا ؟ کامیار _ سراغ حکمت . _الان ؟!!! کامیار _ دلم براش خیلی تنگ شده . _ آخه الان دیره ! درست نیس ! کامیار _ دست خودم نیس ! یه چیزی منو هی می کشه طرفش ! _عاشق آ !!!! " گیتارش رو ورداشت و بلند شد و گفت " _ می رم ببینم با من ازدواج می کنه یا نه . _ این وقته شبی ؟!! کامیار _ دوست داشتن وقتی و بی وقت نداره که! _ اونم دوستت داره ؟ یعنی میخواد زنت بشه ؟ کامیار _ زنت بشه چیه دیکتاتور ! بگو اونم میخواد باهات ازدواج کنه ! _ خب ، همینکه تو گفتی ! کامیار _ اره ، زنم میشه! _زهرمار ! کامیار _ خداحافظ دوست عزیز ! خداحافظ یار مهربان ! خداحافظ پسر عموی عزیزم ! من میرم دنبال سرنوشت ! از این به بعد کامیار دیگه میشه یه مرد متأهل و توام مثل یه سگ تنها میشیٔ ! بعد از این باید تک و تنها و بی کس ، مثل این آدمای ننه مرده ، تو این باغ ، مثل یه روح سرگردان راه بری ! _ بیچاره حکمت ! کامیار _ توام بهتره همین دختره کولی رو بگیری ! _ بی ادب ! کامیار _ بای بای ! برای عروسی دعوتت می کنم ! " گیتارش رو ورداشت و رفت ! یه خرده که رفت بلند گفتم " _انشأالله خوشبخت باشی ! " از همون دور گفت " _ به تو مربوط نیس ! " از کاراش خنده م می گرفت ! راه افتادم برم طرف خونه مون که گندم رسید و گفت " _ کامیار کو ؟ یه جایی کار داشت رفت . گندم _ میخوام باهات حرف بزنم ، کاری نداری ؟ _ نه ، بگو . " اومد نشست رو یه نیمکت و گفت " _ این چند وقته خیلی فکر کردم ، به حرفای تو ، به حرفای کامیار ! _ خیلیم عوض شدی ! گندم _ موقعیت جدیدم رو قبول کردم ، یعنی چاره ای نداشتم ! _ مگه نمیخواستی بری خارج ؟! گندم _ چرا اما اشتباه بود . شقایقم حرفای شما رو بهم می زد ! آقا بزرگم خیلی باهام صحبت کرد . راستش فهمیدم که پدر و مادر اونی نیستن که بچه رو به وجود آوردن ! کسایی که آدم رو بزرگ می کنن و دوستش دارن ، پدر و مادر اصلی آدم هستن ! _ در هر صورت تصمیم درستی گرفتی ! خیلی خوشحالم ! یعنی همه خوشحالن ! گندم _ تو تو این چند وقته چیکار کردی و کجاها رفتی؟ _دیگه ولش کن . هر چی بود تموم شد . گندم _ بالاخره تونستی رو درخت قلب بکنی ؟ _ نه خیلی بیکای بودم ! گندم _ دستت چطوره ؟ _ای ...! خوبه ! گندم _ من واقعا ازت خجالت میکشم ! اگه تو نبودی .... _ قرار شد دیگه حرفش رو نزنیم ! گندم _ بیا بشین اینجا ! " رفتم و بغلش نشستم که گفت " _ تو هنوز جواب سوال منو ندادی آ ! _ کدوم سوال ؟! گندم _ همون سوالی که ازت پرسیدم ! _ که چرا دزدکی نگاهت می کردم ؟!! " بهم خندید ! سرمو انداختم پایین . راستش خجالت می کشیدم . دولّا شد و صورتش رو آورد جلو صورتم و گفت " _ خوابیدی ؟ " خندیدم و گفتم " _ نه ! گندم _ برات گفتنش سخته یا اصلا ....! _ نمیدونم . گندم _ اون چیزایی که پای تلفن بهم گفتی دروغ بود ؟! _ نه ! گندم _ میخوای در موردش حرف نزنیم ؟ _ نه ! منظورم این نبود اصلا ! گندم _ میدونی سامان ، این چند وقته ، چیزی که منو نگاه داشت تو بودی و فکرت و ....! " بقیه ش رو نگفت " گندم _ شاید چند بار به این فکر افتادم که برم تو خیابون و خودمو بندازم جلو یه ماشین اما فکر تو نمیذاشت ! " یه خرده مکث کرد و بعد گفت " _ سیگار داری ؟ _سیگاری شدی ؟! گندم _ آدم از وقتی از دامن خانواده ش دور میشه هزار تا بلا سرش میاد ! " یه آن ترسیدم ! یه نگاه بهش کردم و گفتم " _ سر توام اومد ؟!! گندم _ نه فقط سیگاری شدم ! یعنی یکی دو تا دونه میکشم . " یه سیگار بهش دادم و یکیم خودم ورداشتم و روشن کردم . یه پوک به سیگار زد و گفت " _ هر بار که احساس می کردم ترو دارم ، دلم گرم می شد ! دلم می خواست یکی باشه که دوستم داشته باشه ! به خاطر خودم ! نه به خاطر اینکه فامیلشم ! وقتی می اومدی دنبالم ، تو قلبم یه چیزی حس می کردم ! یه چیز خوب ! وقتی از شعرایی که میخوندم جا مو پیدا می کردی ، یه احساس عالی توم به وجود می اومد ! راستی چه جوری می فهمیدی ؟! " بهش خندیدم که گفت " _ خوب خدمت اون دختره رسیدم ! جات خالی بود موقعی که با اسپری رو دیوار اتاقش اونا رو می نوشتم ، قیافه ش رو بیبینی ! "آروم زیر لبی گفتم " _دوستت دارم گندم . گندم _ دیوار اتاقش مثل .... " یه مرتبه ساکت شد و گفت " _ چی گفتی ؟!!!!! _ گفتم دوستت دارم . گفتم _ با اینکه میدونی دیگه دختر عمه ت نیستم ؟ _ برام از اول شم فرقی نمی کرد ! گندم _ مطمئنی ؟ _ خیلی ! " یه نگاه بهم کرد و گفت " _ تو تموم اون مدت ، فقط عشق تو منو نگاه داشت ! اگه سالم موندم و برگشتم ، فقط به خاطر تو بود ! حس می کردم دیگه فقط تورو دارم ! می خواستم فقط پیش تو باشم ! دلم نمی خواست تورو از دست بدم ! خدا خدا می کردم که سرد نشی و منو واقعا دوست داشته باشی و بیای دنبالم ! هر جا که دنبالم می گشتی و خبرش بهم می رسید ، یه احساس غرور بهم دست می داد و ضربه ای که بهم خورده بود یه خرده جبران می شد ! " یه مرتبه دستمو گرفت و گفت " _ خیلی دوستت دارم سامان ! همیشه فکر می کردم که تو پسر لوس و شلی هستی اما اشتباه می کردن ! یعنی اصلا بهت نمی اومد که اینقدر محکم باشی ! از بس ساکتی ، آدم در موردت اشتباه فکر می کنه ! _ میخوای شلوغ باشم ؟ گندم _ نه ! نه! اصلا ! من همینجوری دوستت دارم ! ساکت و محکم ! " دستم رو تو دستش فشار داد و گفت " _ همینجوری بمون ! " بعد برگشت و رور و ورش رو نگاه کرد و گفت " _ یه موقع زیاد نسبتا به این باغ احساس نداشتم . اما حالا واقعا دوستش دارم ! " بهش خندیدم که دوباره گفت " _ دیگه م نباید با کامیار بری جایی آ ! _برای چی ؟ " خندید و گفت " _ این کامیار تورو از راه بدر می کنه ! تو دیگه تعهد داری ! _ پس یه خبری بهت بدم ! اما به هیچکس نگو ! کامیارم ممکنه تو همین چند وقته متعهد بشه! گندم _ راست میگی ؟! _اره . گندم _ من که باور نمی کنم ! این کامیار اگه ده تا زنم داشته باشه بازم یه دختر از بغلش ردّ بشه و همه چی یادش رفته ! _ نه ، اینجوری نیس ! اگه بدونی به خاطر تو کجاها اومد و چه کارایی کرد ! گندم _ راست میگی ؟! _آره ، خیلی زحمت کشید ! گندم _ حالا اونی که دلش رو برده ، کی هس ؟ _ یه دختر . گندم _ از همون دوستاشه ؟ _نه . گندم _ خوشگله ؟ _اره ، شبیه نمیدونم کیه اما خیلی صورتش آشناس! گندم _ تحصیلکرده س ؟ _اره ، داره دکتر میشه . گندم _آفرین ! حالا کی بسلامتی ..... " داشت حرف میزد که مش صفر از دور صداش کرد ، زود دستش رو از تو دستم دراورد و بلند شد که مش صفر رسید و گفت " _ ببخشین گندم خانم اما خانم کوچیک دنبال تون میگردن . گندم _ مرسی مش صفر ، الان میرم . " بعد یه خرده صبر کرد تا مش صفر رفت و به من گفت " _ یه بار دیگه م بهم بگو ! " خندیدم و گفتم " _ دیگه خجالت نمی کشم ! دوستت دارم گندم ! " نشست جلومو و گفت " _ منم خیلی دوستت دارم سامان ! اصلا اگه هستم ، به خاطر تو هستم ! " بعد بلند شد و دویید طرف خونه شون و چند قدم اون طرف تر واستاد و برگشت و بلند گفت " _ به مامانم اینا بگم ؟ _بگو ! " خندید و با دستش یه حرکت قشنگ برام کرد و دویید و رفت !!!" " دو ساعتی بود که رو تختخوابم دراز کشیده بودم و فکر می کردم . نمیدونستم چه جوری باید به مامانم اینا جریان رو بگم . یعنی ازشون خجالت می کشیدم . همه ش منتظر بودم که صبح بشه و جریان رو به کامیار بگم و اون به مامانم اینا بگه . اصلا خواب به چشمام نمی اومد ! خیلی خیلی خوشحال بودم ! دلم می خواست بلند شم و برم دم پنجره گندم و صداش کنم و باهاش حرف بزنم ! راستش می ترسیدم که یه وقت یکی بیدار بشه و بد بشه ! ساعت رو نگاه کردم . نزدیک یک بعد از نصفه شب بود . یه غلط تو جام خوردم و پتو رو کشیدم رو سرم . چطور کامیار برنگشته بود خونه ! خیلی وقت بود که رفته بود بیرون ! داشتم فکر می کردم که اگه با گندم عروسی کنم ، کجا باید زندگی کنیم ؟! تو همین فکرا بودم که از بیرون یکی گفت " _پیشت ! " زود از جام پریدم و از پنجره سرمو کردم بیرون . کامیار با گیتارش نشسته بود زیر پنجره م !" _کی برگشتی ؟! کامیار _ همین الان . _ خونه نرفتی ؟! کامیار _ نه . _پس این گیتار دستت چیکار می کنه ؟! کامیار _ خب از سر شب دستم بود دیگه ! _ با همین رفتی سراغ حکمت ؟! کامیار _ اره ، مگه چیه ؟ _دیوونهای به خدا کامیار ! " گیتار رو گرفت تو بغلش و شروع کرد به زدن و خوندن !" _ عاشقم من ! عاشقی بی قرارم ! کس ندارد ! خبر از دل زارم! آرزویی جز تو در دل ندارم ! " یه مرتبه پنجره طبقه بالا واشد و بابام سرشو آورد بیرون و خواب الود یه نگاهی به کامیار و من کرد و گفت " _ فردا که ساعت ۷ صبح اومدی کارخونه سر کار ، دیگه شبا میری میگیری زود میخوابی ! کامیار _ عمو عاشق شدم ! " بابام یه خنده ای کرد و گفت " _ حتما همین ساعت یک بعد از نصفه شبی م به این درد مبتلا شدی ! کامیار _ نه عمو جون ! دو سه روز پیش بادش بهم خورد ، امشب خودشو نشون داد ! یعنی دیروزم تک و توک عطسه و سرفه می کردم ! " بابام شروع کرد به خندیدن . مامانم اومد لب پنجره و سرشو آورد بیرون و گفت " _ حالا کی هس این خانم خوشبخت ؟ کامیار _ اسمش خانم حکمته نه خانم خوشبخت زن عمو ! سلام ! بابام _ حالا کی میخوای خر بشی ؟ کامیار _ فردا صبح خوبه عمو جون ؟ بابام _ برای خریّت همیشه زوده ! حالا چه شکلی هس ؟! زشت مشت که نیس ! کامیار _ درست شبیه زن عمو مه ! " بابام زود خودشو جمع و جور کرد ! مرده بودم از خنده ! مامانم برگشت یه نگاه به بابام کرد که بابام زود گفت " _ نه ، پس خوشگله ! کامیار _ عمو جون حالا خریّت برام زوده یا نه ! " بابام یه سرفه ای کرد و گفت " _ خب اگه شبیه زن عموت باشه که هر چه زودتر باید دست بلند کنی ! کامیار _ باشه عمو جون . همین فردا میارمش خونه ! بابام _ چی چی همین فردا میارمش خونه !؟ کامیار _ مگه شما نگفتین هر چه زودتر باید دست بلند کنم ؟ بابام _ یعنی هر چیزی وقتی داره ، آدابی داره ! همین جوری که نمیشه ! کامیار _ آدابی داره یعنی هر چی آدم دیرتر زن بگیره بهتره ؟ " بابام دوباره هول شد و گفت " _ چرا حرف تو دهن من میذاری پسر ! من کی اینو گفتم ؟! " مامانم برگشت و چپ چپ به بابام نگاه کرد که کامیار گفت " _ عمو جون شما بهتره برین بگیرین بخوابین و برای خودتون آخر شبی شر درست نکنین ! " بابام یه سرفه ای کرد و گفت " _ حالا پدرش چیکاره هس ؟ کامیار _ از سازنده های خوب و قدیمی تهران ! بابام _آفرین ! خوبه ! کجاها رو کار کرده ؟ کامیار_ اونش رو دیگه خبر ندارم ! بابام _ خونواده ش چه جوری اون ؟ کامیار _ من فقط برادرش رو دیدم عمو . بابام _ برادرش چیکاره س؟ کامیار_ دستش تو صادراته ! بابام _ پس خانواده خوبی باید باشن ! کامیار_ خوب ! عالی ! حالا شما بفرمایین بخوابین که نزدیک صبحه! " با بابام و مامانم خداحافظی کرد و اونام رفتن گرفتن خوابیدن که بهش گفتم " _ چرا بی خودی دروغ بهشون گفتی ؟ بالاخره که چی ؟! بابای نصرت کجاش سازنده س ؟! کامیار_ بالاخره عمله بوده دیگه ! عمله نباشه اصلا کسی میتونه یه دیوار بساره ؟!نصرتم که خودمون دیدیم دختر صادر می کرد اون ور آب ! کجاش رو دروغ گفتم ؟ " بعد یه مرتبه دستش رو زد رو پاش و با حالت گریه گفت " _ خدا به دادم برسه ! من حالا چه جوری عمله رو جای بسازبفرش به بابام اینا بقبولونم ؟!! _باباش که حالا دیگه زنده نیس که ! کامیار_ داداشش که زنده س ! اگه خواستن دفتر شرکت واردات صادراتش رو ببینن چیکار کنم من ؟ _ حالا من پر مکافاتم یا تو ؟ کامیار_ د.... این بدبختی م همه ش زیر سر توئه دیگه ! حالا برو بگیر بخواب تا فردا خدا بزرگه ! بالاخره یه خاکی تو سرم می کنم ! _میگم توام مثل گندم قهر کن بذار برو! تو که رفتی ، حتما بابات اینا راضی میشن ! کامیار _ بابام اینا از خداشونه که یه چند روزی بذارم شون و برم که یه نفسی بکشن ! نه ! این فایده نداره _ حالا امشب چیکار کردی ؟ حتما این دفعه بردیش بهش کله پاچه دادی خورده ! کامیار_ نه ! رفتم در خونه شون . پنجره شون وامیشه تو کوچه . طبقه اول ! آروم زدم به شیشه پنجره ش و همونجا زیر پنجره نشستم . تا پنجره رو واکرد ، شروع کردم و گفتم . میدونم حرفایی که بهت زدم رو باور نکردی . راستش من جوون بودم و یه شیطونیایی کردم ! اما باور کن این دفعه با تموم دفعه های دیگه فرق داره ! این دفعه احساس می کنم که واقعا عاشق شدم ! قصدم ازدواجه ! اگه تو راضی باشی ، هیچ سدی بین ما وجود نداره ! اصلا به فاصله طبقاتی که بین ماست فکر نکن ! مهم اینه که دو تا جوون همدیگه رو دوست داشته باشن ! بقیه ش حل میشه . از چاخانایی م که برات کردم معذرت میخوام ! یعنی گناهی م ندارم ا ! عادت واموندهٔ رو سخت میشه ترک کرد ! منم عادت کردم تا به یکی می رسم زود میگم تو اولین و آخرین کسی هستی که من دوستش دارم اما باور کن این دفعه دارم راست میگم ! به جون مادرم ، به جون بابام اگه دروغ بگم ! فقط ازت خواهش می کنم بدون فکر کردن تصمیم نگیر و جواب نده ! من صبر می کنم تا تو فکرت رو بکنی ! حالا یا فردا یا پس فردا ! حالا حالاها وقت داری اما بدون که من تا تو جواب بدی ، هر لحظه برام مثل یه سال طول می کشه ! یه وقت نکنه فکر کنی که شماها پول ندارین و ما پولداریم ا ! هیچ ! اصلا ! این چیزا که نباید مانع خوشبختی دو تا جوون بشه ! در ضمن به جون بابام ، به جون مامانم ، به جون سامان ، اون دو تا دخترا که اون شب تو رستوران برام دست تکون دادن رو اصلا اسم شونم نمیدونم چیه ! یعنی یادم نیس ! دیگه حالا خودت میدونی . یا دل یه جوون رو میشکونی و واسه آخرت خودت عذاب میخری یا دلش رو نمیشکونی و یه ضمانت نامه واسه اون دنیای خودت می گیری !" اینا رو که بهش گفتم برگشتم و سرمو گرفتم بالا که نگاهش کنم ببینم حرفام چقدر روش اثر گذاشته که چشمت روز بد نبینه ! اصلا امروز نمیدونم چرا همه ش بدشانسی آوردم ! از حواس پرتی ، پنجره اتاق رو عوضی گرفته بودم ! من فکر می کردم حکمت داره به حرفام گوش میداه ! نگو اینجا خونه پیرزن صاب خونه شه !! تا چشمم به پیرزنه افتاد نزدیک بود زهره ترک بشم ! یه آن فکر کردم این پیرزنه حکمته که آرایش نکرده اومده جلو پنجره !زود ازش پرسیدم ببخشین خانم اسم شما که حکمت نیس ؟! بیچاره گفت " نه ، اسم من نسرینه . پنجره خونه حکمت جون اون یکی یه !" گفتم خانم جون خب همون اول حرفام اینو بهم می گفتین ! گفت " آخه اینقدر قشنگ حرف میزدی که دلم نیومد حرفاتو قطع کنم !" گفتم حالا پس یه زحمتی بکشین و در خونه این حکمت خانم رو بزنین و هر چی من به شما گفتم بهش بگین ! گفت " واا ! ننه من همه شو یادم نیس که !" گفتم عیبی نداره ، هر چی شو که یادتون هس بهش بگین . اینو که گفتم یه مرتبه صدای خنده حکمت و دوستش از اون یکی پنجره اومد ! برگشتم دیدم دوتایی آروم پنجره رو واکردن حرفامو شنیدن ! رفتم جلو و گفتم حکمت خانم اون دفعه که اومدم دنبال تون شما از این یکی پنجره با من حرف زدین ! چطور الان تو این یکی پنجره این ؟! گفت " اون شب رفته بودم پیش نسرین خانم که تنها نباشه " گفتم آهان ! پدر سوخته ها همه ش داشتن می خندیدن ! حکمت گفت " کامیار خان حالا مجبورین تمام اون چیزایی رو که به نسرین خانم گفتین ، دوباره به خودم بگین ! منم گفتم برای چی به شما بگم ! قسمت قسمت نسرین خانم بود که ازش خواستگاری کنم ! قسمتم که نم یشه عوض کرد ! اینو که گفتم نسرین خانم مرد از خنده و از همون پشت پنجره به حکمت گفت " مادر حتما به این جوون جواب مثبت بده ! خیلی قشنگ و صادقانه حرف زد !" تا اینو گفت برگشتم بهش گفتم نسرین خانم جدی حرفامو باور کردین ؟ یعنی حرفام به نظر صادقانه می اومد ؟ تا اینو گفتم با دستش زد تو صورتش و گفت " واا ! خدا بدور ! همه شو چاخان کردی ؟!! " گفتم نه بخدا ولی از بس از صبح تا شب چاخان کردم ، فکر نمی کردم یه دفعه م که راست بگم کسی حرفمو باور بکنه ! حالا بالاخره چی ؟! جواب مثبت میدین یا برم دم اون یکی پنجره ؟! نسرین خانم زد زیر خنده که یه مرتبه در واشد و حکمت خودش اومد بیرون ، اینم از این ! _ خب ! بعدش چی شد ؟! کامیار _ دیگه اوناش به تو مربوط نیس ! برو بگیر بخواب.